توحيد در نهج البلاغه


علامه حاج شيخ محمد تقى شوشترى (رحمه الله تعالى عليه)
ترجمه: سيد محمد موسوى جزايرى


پيش گفتار
حمد و سپاس بى پايان خداوندى را سزد كه لباس هستى بر اندام ما بپوشانيد، و به انواع نعمت ها متنعم گردانيد، و اشرف پيامبران را براى هدايت ما برگزيد، و برترين اوصياء را براى رهبرى امت اسلامى تعيين نمود، و با كردار شايسته و گفتار حكيمانه و بليغ ايشان راه حق را آشكار ساخت، و صبغة الله را زيباترين صبغه قرار داد تا هلاكت و حيات انسان ها با بينه باشد: ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة (1)
و درود و صلوات بى انتهاى خدا بر آخرين رسولان، و صفوت آدميان، و رحمت عالميان حضرت محمد بن عبد الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و بر اهل بيت طيبين و طاهرين آن بزرگوار (عليه السلام)، خاصه پسر عم و وصى او امير المومنين و يعسوب الدين على بن ابى طالب (عليه السلام) كه حق و رستگارى بر محور وجود پاكش دائم در گردش است.
بارى، گفته ها و نوشته ها درباره كتاب ماندگار نهج البلاغه مولا امير المومنين (عليه السلام) به اندازه اى فراوان و گسترده است كه از حد شمارش و امكان احاطه بر آن ها بيرون است. در طول قرون متمادى، انسان هاى زيادى فراخور ادراك و استعدادشان در اين باره سخن گفته و قلم زده و مطالب ارزشمند و آموزنده اى آورده اند كه هر كدام به نوبه خود مفيد و منشأ استفاده اند. اما به نظر مى رسد كه گويى آن همه توصيف و تعريف به سان ستودن مهر درخشان و ماه تابان است كه هر چه بيان شود در حريم حسن يار خوار، و در كنار غمزه دلدار بى مقدار مى نمايد، چرا كه واقعيت موصوف فراتر از اوصاف، و محدوده اوصاف فروتر از موصوف است، و جمال بى مثال ماه كنعان بى نياز از وصف و اصفان.
ولى با آن همه، ناگفته ها و نا نوشته ها در اين زمينه بيش از گفته ها و نوشته هاست، بسا اسرار حكمت و رازهاى نهفته كه با پيشرفت علوم و فنون آشكار گشته و از درون و اثناى اين گنجينه بى مانند استفاده و استنباط گردد، زيرا محتويات اين كتاب از سرچشمه زلال وحى و ارتباط با مبدأ هستى صادر شده و امير المومنين (عليه السلام) اولين و برترين مصداق عترت طاهرين است كه با قرآن قرين و پيوندشان تا قيام قيامت ناگسستنى است. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمايد:
انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد المدينة و الحكمة فليأتها من بابها (2)؛
منم شهر علم و على درب آن، پس هر كه اراده شهر علم و حكمت كند، بايد از در آن بيايد.
و خودش هم بارها مى فرمود:
ايها الناس، سلونى قبل ان تفقدونى، فلانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الأرض (3)؛
اى مردم بپرسيد از من پيش از آن كه مرا نيابيد، كه من به راه هاى آسمان داناتر از راه هاى زمين هستم.
و نهج البلاغه كه مشتمل بر بسيارى از بيانات آن حضرت (عليه السلام) است، درياى بيكرانى از معارف الهى است نهايت و پايانى ندارد.
اين كتاب مجموعه اسرارآميزى است كه چه بسيار انسان هاى متفكر و بزرگ را در برابر عظمتش به خضوع و اقرار به عجز و ناتوانى واداشته است. ابن ابى الحديد معتزلى، دانشمند آشناى با نهج البلاغه در شرح مبسوطى كه بر اين كتاب نگاشته، بارها به هنگام تفسير بعضى از فرازهاى معجز گونه آن دچار اضطراب شده و اظهار شگفتى و درماندگى مى نمايد.
او در مقدمه كتابش هم درباره امير المومنين (عليه السلام) مكرر چنين تعبير مى آورد: ما أقول فى رجل... ؛ چه گويم درباره انسانى كه چنين و چنان بود.
و ستايش گر امروز نهج البلاغه نيز همان مى گويد كه ابن ابى الحديد و امثال او در طول قرن ها گفته اند و ستايش گر فردايش هم بدين گونه خواهد بود؛ چرا كه كلام و پيام نهج البلاغه عين صواب، محض حكمت و حجت قطعى بر مردم است و بر همه لازم مى كند كه با دقت در آن بنگرد و آموزه هايش را حد امكان فرا گرفته، سرلوحه برنامه زندگى خود قرار دهند، كه سلامت و عزت فرد و جامعه، و سعادت دنيا و آخرت انسان ها در گرو عمل به راهنمايى ها و دستورهاى نشئت گرفته از منابع وحى و معادن حكمت است و جهان تشنه ارشادها و رهبرى هاى رهبران الهى است و نهج البلاغه پس از قرآن كريم، بارزترين و شيواترين آن منابع و گل سر سبد آن هاست.
اين كتاب بزرگ به خاطر اهميت و جايگاه منيعش، از ابتداى تأليف تا كنون همواره مورد توجه و عنايت خاص متفكران و صاحب نظران اسلامى و حتى غير اسلامى بوده و هر كدام موافق فكر و تواناييشان در اين ميدان گسترده قدم نهاده اند؛ گروهى با نوشتن شرح و عده اى هم كارها و پژوهش هاى ديگر.
از جمله كسانى كه در اين عرصه وارد شده، علامه بزرگوار و محقق عالى مقدار آية الله حاج شيخ محمد تقى شيخ شوشترى (قدس سره) كه شرحى جامع به زبان عربى و به صورت موضوعى به نام بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه بر آن نگاشته كه در شصت فصل تهيه و تنظيم شده و در چهارده مجلد به چاپ رسيده و در اختيار اهل فضل و مشتاقان معارف ناب نهج البلاغه قرار گرفته است.

كتاب حاضر
اينك خدا را شاكر و سپاس گذارم كه مجلد اول ترجمه فارسى اين شرح شامل مقدمه و فصل اول راجع به توحيد، چاپ و در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد. اميد است اين خدمت ناچيز مقبول درگاه خداى سبحان و مولى الموالى امير مؤمنان (عليه السلام) واقع شده و همه ما مشمول الطاف و عنايات پروردگار متعادل و برگزيدگان پاك و مطهر او در هر دو سرا باشيم.
در اين اثر سعى شده كه مطالب كتاب به فارسى ساده و روان با حفظ امانت ترجمه شده، جز در مواردى كه ناچار به استفاده از اصطلاحات خاص خود بوده است، و در همين راستا و به منظور تكميل فايده، عناوين مطالب از مترجم افزوده گرديد.
روش مؤلف بزرگوار در اين شرح بدين گونه است كه ابتدا متن مورد نظر را از نهج البلاغه نقل و آن گاه سند آن را در حد امكان بررسى مى نمايد. سپس به شرح تفصيلى واژه ها و جملات متن پرداخته، نخست در صورت اختلاف نسخه هاى نهج البلاغه، نسخه صحيح و يا تعبير صحيح را مشخص مى كند و نيز به اختلاف و كم و زيادهاى مآخذ اشاره مى نمايد. پس از آن، واژه ها و فرازها را از جهت ادبى مورد بحث و كنكاش قرار مى دهد و احيانا به نقل گفته هاى ديگر شارحان و نقد آن ها مى پردازد. آن گاه به مقتضاى حال و مقام، از آيات قرآن و احاديث اهل بيت (عليه السلام) و فرازهاى تاريخى و نكات آموزنده و مطالب متنوع مناسب استفاده نموده، محتواى كلام امام (عليه السلام) را به نحو شايسته روشن و فايده را تمام و خواننده را از سر چشمه زلال معارف شيرين و مواعظ دل نشين و خطابه هاى آتشين نهج البلاغه سيراب و از حكمت هاى گفتار گهر بار آن بزرگوار، كامياب مى گرداند.
وجود چنين مزايا و ويژگى هايى در اين شرح، خصوصا موضوعى بودن آن، موجب گشته كه آن را در زمره بهترين شرح هاى نهج البلاغه، كه به زبان عربى نگاشته شده، در آورده و از جهاتى كم نظير و يا بى نظير گرداند.

قصيده استاد شهيدى در تمجيد از بهج الصباغه
مرحوم استاد دكتر سيد جعفر شهيدى (قدس سره) درباره اين شرح مى گويد:
وقتى كه مجلد چهاردهم بهج الصباغه به دستم رسيد، آن چنان زير سيطره شخصيت علمى و فعال او (مؤلف كتاب) واقع شدم، كه سطرى چند به عربى به قلم آوردم - چون تأليفات ايشان به عربى است - و با اين كه نه شاعرم و نه ادعاى شاعرى كرده و مى كنم، چند بيتى بر ساختم و براى ايشان نوشتم و چون داوران وزارت ارشاد اسلامى يكى از كتاب هاى ايشان را مستحق جايزه دانستند، آن شعرها را براى مجله نشر دانش فرستادم و در شماره دوم سال چهارم آن چاپ شد:

مع الفخر عش و انشر لوى المجد رافعا        فمثلك    أحرى    أن    يعيش    iiممجدا
شرحت    لنا    نهج    البلاغة    iiوافيا        و    أوضحت    ما    كنا   نراه   معقدا
و   أبديت   فى  بهج  الصباغة  iiمعجزا        فصيرت   صعب   الأمر   فيها   iiممهدا
بنيت   بها   صرحا   مع   الفخر  عاليا        سيبقى    على    كر    الزمان    iiمشيدا
فراعيك    عين    الله    عن   كل   iiآفة        و   حظلك   منه   العيش   رغدا  iiمؤيدا

با افتخار زندگى كن و پرچم مجد و شرافت را بالا ببر، كه همچون تويى سزاوار است اين كه با مجد و عظمت زندگى كند... . نهج البلاغه را براى ما شرحى جامع نمودى، و آن چه را كه در نظر ما پيچيده و مشكل بود، روشن و آشكار ساختى. در كتاب بهج الصباغه كارى معجز آسا به نمايش گذاشتى، و دشوارى پژوهش در آن را آسان كردى. با نگاشتن اين شرح كاخى بلند از افتخار بنا نهادى كه با گذشت زمان هم چنان استوار باقى خواهد ماند. خدا تو را هر گزندى نگهدار باد، و از لطف خويش زندگانى خوش و آسوده نصيب تو گرداند. (4)

نگاهى بر زندگانى علامه شوشترى (قدس سره)
جناب آقاى دكتر محمد على شيخ، فرزند مؤلف در اين باره چنين مى نويسد:
در شهر شوشتر فقيهى دانشمند و محققى وارسته، منقطع از علايق و زخارف دنيا و متوجه خداى تعالى زندگى مى كند كه عمر گرانمايه خود را در راه ارشاد مردم و نشر معارف اسلامى سپرى كرده است.
معظم له در سال 1320 ه. ق در شهر نجف اشرف متولد و تا هفت سالگى در آن ديار مقدس به سر برد. هنگامى كه پدرش علامه حاج شيخ محمد كاظم شوشترى تحصيلات نهايى خود را در آن حوزه بزرگ به پايان رساند و به اخذ درجه اجتهاد نائل و به زادگاه خود شوشتر مراجعت نمود، پس از اندك زمانى والد اين جانب با دايى و والده خود به پدر ملحق مى شود و در شوشتر به يادگيرى خواندن و نوشتن و قرآن كريم پرداخته و پس از اتمام اين مرحله، به تحصيل علوم دينى با اشتياق و علاقه وافر مشغول شده و از اساتيد گران قدرى همانند سيد حسين نورى و سيد محمد على امام و سيد على اصغر حكيم استفاده نمود. دروس عالى خود را نيز در محضر علماى بزرگى همانند سيد محمد تقى شيخ الاسلام و سيد مهدى آل طيب و پدر بزرگوارش به اتمام رسانده و به درجه اجتهاد نائل مى شود.
ايشان در سال 1314 ه. ش به هنگام كشف حجاب اجبارى كه توسط رضاخان بر ملت ايران تحميل گرديد، همراه با خانواده خود از شوشتر مهاجرت و در شهر مقدس كربلا رحل اقامت مى افكند و اشتغالات علمى خود را در عتبات عاليات با جديت پيگيرى نموده و موفق به اخذ اجازه روايى از ايشان مى گردد.
پس از عزل رضاخان در سال 1321 ه. ش به شوشتر مراجعت كرده و در آن ديار سكونت اختيار نموده به تدريس و تحقيق و ارشاد مردم و تأليف همت مى گمارد.
مرحوم علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب طبقات اعلام الشيعه در ترجمه و شرح حال ايشان مى نويسد:
شيخ محمد تقى فرزند شيخ محمد كاظم فرزند شيخ محمد على فرزند عالم شهير شيخ جعفر شوشترى دانشمندى است مبرز كه در سال 1320 ه. ق در نجف اشرف متولد و در آن جا با شوق و علاقه وافر به كسب علوم دينى كه آن را از پدرانش و از جد اعلايش شيخ جعفر شوشترى كه بى نياز از توصيف است، پرداخته و با كوشش و تلاش از محضر علماى بزرگ كسب دانش نموده تا خود دانشمند توانا و محقق و داراى تأليف شده (5) (و بعضى از آثار قلمى ايشان را نام مى برد)
و سرانجام آن عالم وارسته پس از عمرى تلاش و مجاهدت خستگى ناپذير در روز نوزدهم ذى الحجة الحرام سال 1416 ه.ق، مطابق با 29 ارديبهشت ماه سال 1374 ه.ش دعوت حق را لبيك گفت و به ديدار معبود شتافت و پيكر پاكش در شوشتر در محوطه مزار سيد محمد گلابى به خاك سپرده شد - تغمده الله برحمته و غفرانه - .
در پايان ياد آورى مى شود كه چاپ دوم كتاب بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه توسط مؤسسه نهج البلاغه، تحقيق و استخراج منابع شده و انتشارات امير كبير نشر آن را بر عهده داشته كه براى ايشان و هم چنين مؤسسه بوستان كتاب (مركز چاپ و نشر دفتر تبليغات اسلامى) كه در ابراز اين اثر ما را مساعدت فرموده اند، توفيقات روز افزون در راه نشر و گسترش فرهنگ اسلامى و معارف دينى و مذهبى از خداى متعال مسئلت دارد. هم چنين بر خود لازم مى دانم از همكارى هاى صميمانه برادران محترم در مؤسسه فرهنگى علامه شيخ (قدس سره) جناب آقاى دكتر شيخ، فرزند برومند مؤلف، و آقاى حاج محمد على فرهنگ و آقاى حاج احمد ابن عباس كه در هزينه چاپ اين ترجمه مخلصانه اقدام نموده قدر دانى كنم، و براى ايشان توفيق بيش از پيش از خداى منان خواستارم.
در خاتمه ثواب اين ترجمه را به روح مطهر پدر بزرگوارم آية الله حاج سيد محمد موسوى جزايرى (قدس سره) تقديم مى دارم.
و السلام عليكم و رحمة الله

سيد على محمد موسوى
12 ربيع المولود 1429
برابر با 1/1/ 1387

مقدمه مؤلف
ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است. و درود بر حضرت محمد و دودمان پاكش باد.
اهميت و ارزش نهج البلاغه
علماى اسلام از خاصه و عامه، اگر چه از همان دوران هاى نخستين اسلام در هر رشته و فنى كتاب ها تأليف نموده اند، ولى هيچ كدام كتابى همانند نهج البلاغه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) پديد نياورده است، زيرا اهميت هر كتاب به مقدار فايده آن و ارزش هر تأليف به اندازه نفع و سودى است كه براى مردم دارد.
به راستى هيچ كتابى پس از قرآن مجيد به قدر و منزلت اين كتاب نمى رسد، چرا كه نهج البلاغه در فصاحت و بلاغت و مشتمل بودن بر هر گونه پند و حكمت، تالى تلو كتاب خداست، و شاعر چه زيبا در وصف آن سروده:

كتاب   كأن  الله  رصع  iiلفظه        بجوهر  آيات  الكتاب  المنزل
حوى حكما كالدر ينطق صادقا        iفلا  فرق  الا  أنه  غير منزل

(6)
كتابى است كه گويى خدا واژه هايش را با گوهر آيات قرآن دانه نشان نموده است. كتابى مشتمل بر حكمت هايى هم چون در كه به صداقت سخن مى گويد، در حقيقت هيچ تفاوتى با قرآن ندارد؛ جز در اين جهت كه نازل شده نيست.
در خبر ذعلب خواهد آمد (7) كه او به هنگام شنيدن پاسخ امام از اين سؤالش كه پرسيده بود: آيا شما پروردگارت را ديده اى؟ بى هوش شده بر زمين افتاد، وقتى به هوش آمد گفت: به خدا سوگند هرگز مانند چنين جوابى نشنيده ام. در خطبه متقين هم مى آيد: وقتى همام وصف پرهيزكاران را از آن حضرت (عليه السلام) شنيد چنان صيحه كشيد كه جان به جان آفرينش تسليم كرد. (8)
و در عنوان 11 از فصل جمل، 30 مى آيد كه اين گفتار امام (عليه السلام): ان الحق لايعرف بالرجال؛ حق با افراد شناخته نمى شود و نيز فرمايش آن حضرت (عليه السلام): أنظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال؛ به محتواى گفتار بنگر نه به شخص گوينده، قابل قيمت گذارى نيستند.
جاحظ گفته است: علماى ادب اتفاق كرده اند بر اين كه: هيچ گفتارى كوتاه تر، زيباتر، سودمندتر، تحريك كننده تر براى شكوفايى استعدادها، و آشكارى مهارت ها و هجوآميزتر درباره كسى كه فهميدن را ترك و از فهماندن باز مانده از اين گفتار على نيافته اند: قيمة كل امرى ما يحسنه؛ ارزش هر كس به اندازه كار آيى و تخصص اوست.
خليل گفته است: اين گفتار امير المومنين كه: قيمة كل امرى ما يحسنه برانگيزاننده ترين گفتار در فراگيرى دانش است. (9)

تمجيد سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) از بيانات امير المومنين (عليه السلام)
سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در كتاب خصائص آورده است: اين سخن امام (عليه السلام): كلمة حق يراد بها الباطل؛ سخن حقى است كه از آن هدف و اراده باطل دارند، در رد گفتار خوارج كه مى گفتند:
لا حكم الا لله حكميت و حكومت مخصوص خداست، زيباترين تعبيرى است كه از چهره خوارج پرده برداشته آن گاه كه آنان با قيافه هاى حق به جانب و شعارهاى فريبنده ظاهر شده و افكار پليد خود را پنهان نمودند. (10)
و نيز درباره اين سخن امام (عليه السلام): لم يذهب من مالك ما و عضك؛ آن چه از مال تو در راه پند آموزيت صرف گرديده از دست رفته نيست، مى گويد: سبحان الله! چه الفاظ اين فراز كوتاه و در ميدان حكمت و پند آموزى بلند مرتبه است. (11)
و در همين كتاب ذيل اين فرمايش آن حضرت: فلئن أمر الباطل لقديما فعل؛ اگر باطل پيروز شود و حكومت كند از دير زمان چنين بوده، مى گويد: در اين فراز جنبه هايى از زيبايى وجود دارد كه تحسين ستايش گران به پايه آن نمى رسد، به راستى كه بهره شگفتى ما از اين سخن بيش از بهره خود پسندى از درك لطايف آن است. در اين سخن علاوه بر وجهى كه ياد كرديم ظرافت هايى از فصاحت است كه نه زبانى قادر به بيان. و نه فكرى به عمق آن ها پى مى برد و نه آن چه را مى گويم جز آنان كه در فصاحت و فنون ادب تبحر و احاطه دارند مى توانند بفهمند. (12)
و در ذيل گفتار امام (عليه السلام): فان الغاية أمامكم...؛ قيامت در پيش روى شماست، آورده: اين كلام امام (عليه السلام) پس از كلام خدا و رسول خدا با هر سخنى سنجيده شود بر آن برترى يابد و گوى سبقت بر بايد، اما جمله: تخففوا تلحقوا؛ سبك بار شويد تا به كاروان پيشينيان بپيونديد، هيچ گفتارى كوتاه تر و پر محتواتر از آن شنيده نشده، چه كلمه ژرف و چه حكمت سيراب كننده اى است. (13)
و در ذيل خطبه 28 فرموده: اگر گفتارى باشد كه مردم را به زهد و پارسايى در دنيا و به عمل براى آخرت ملزم سازد حقا همين سخن است كه مى تواند رشته آرزوها را قطع و شعله هاى موعظه پذيرى و دورى از گناه را در اندرون آدمى فروزان سازد.
و در ذيل خطبه 8 آورده: هر گاه كسى در اين گفتار امام (عليه السلام): من أبصر بها بصرته؛ كسى كه به دنيا بنگرد بينايش كند، دقت نمايد در آن معنايى عجيب و مقصودى دور مى يابد كه به نهايت آن نتواند رسيد، و به عمق آن دست نتوان يافت، خصوص اگر اين سخن امام (عليه السلام) در كنار آن قرار گيرد: و من أبصر اليها أعمته؛ و كسى كه به سوى دنيا چشم دوزد او را كور كند. و در ذيل حكمت 150: و لا تكن ممن يرجو الآخرة بغير عمل؛ از كسانى مباش كه بدون عمل به آخرت اميد داشته باشد، فرموده: اگر نبود در اين كتاب جز اين حكمت كافى بود به عنوان موعظه اى سودمند و حكمتى رسا و بصيرتى براى مبصر و عبرتى براى ناظر مفكر.
هم چنين گفته هاى فراوان ديگر از انديشوران در تجليل و تمجيد از سخنان گهر بار آن حضرت (عليه السلام)، كه اگر جمع آورى شود كتاب (يا كتاب هاى) مستقل مى شود. خداوند به گرد آورنده اين اثر جاودان پاداش نيك دهد كه چه بسيار انسان ها را از ابتداى تأليفش تا به امروز به راه راست هدايت نموده و چه بسيار انسان ها را كه در آينده تا ابد هدايت خواهد نمود.
به علاوه كه اين تأليف موجب اتقان و استحكام لغت و ادبيات عرب گرديده است. خداوند سعى اش را مشكور دارد، و بهترين پاداش را به او عطا فرمايد.

تذكر نكاتى چند درباره نهج البلاغه
ولى از آن جا كه مؤلف كتاب (سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)) بسيار آزمند نقل سخنان فصيح و زيباى منسوب به آن حضرت (عليه السلام) بوده احيانا در مواردى توجه پيدا نكرده كه گاهى خصم درصدد حيله بر آمده و با آراستن و زيبا ساختن كلام خويش آن را به حضرتش نسبت مى دهد، چنان چه اين موضوع را در خطبه 163 مى يابى كه ما آن را در عنوان 24 از فصل 29 عثمان بررسى كرده ايم. و نيز در خطبه 223 كه ما آن را در عنوان 26 از همان فصل شرح داده ايم. و هم در خطبه 88 كه ما پيرامون آن در عنوان 8 از (فصل 30 بيعت امام (عليه السلام)) سخن گفته ايم، و در خطبه 5 كه ما آن را در عنوان 3 از فصل 31 نقل و تحقيق كرده ايم. و نيز از آن جا كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) تمام اهتمام و وجهه نظرش انتخاب فرازهاى فصيح و بليغ از سخنان آن حضرت (عليه السلام) بوده گاه به نقل مطلب ناتمامى از گفتار امام (عليه السلام) بسنده مى كند، نظير اين جمله از آيه شريفه قرآن: لا تقربوا الصلاة بدون و أنتم سكارى (14) چنان چه اين موضوع را در حكمت 467 ملاحضه مى كنى كه ما آن را در عنوان 27 از فصل 29 عثمان نقل و بررسى كرده ايم.
و نيز از آن جا كه مراجعه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) تنها به كتاب ها و روايات عامه بوده گاهى مطلبى نقل مى كند كه روايات خاصه آن را تكذيب مى كند، چنان چه اين موضوع را در خطبه 56 مشاهده مى كنى و ما آن را در عنوان 15 از فصل 9 پيش گويى هاى غيبى آن حضرت (عليه السلام) شرح كرده ايم.
همان گونه كه گاهى سخنى را كه از ديگرى است به آن حضرت (عليه السلام) نسبت مى دهد.
چنان چه اين را در حكمت 289 مى بينى كه به اتفاق تمام روايات، آن از سخنان فرزندش امام حسن (عليه السلام) مى باشد. و ما آن را در عنوان 15 از فصل 40 ايمان، نقل و بررسى كرده ايم. و نيز در حكمت 227 كه به اتفاق روايات، امام (عليه السلام) آن را از قول رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده است، و ما آن را در عنوان 5 از همان فصل روشن ساخته ايم.
و هم چنين احيانا مطلبى را به آن حضرت (عليه السلام) نسبت مى دهد كه بنا به نقل روايت وارده امام (عليه السلام) آن را در عالم خواب براى كسى فرموده، چنانچه اين را در حكمت 406 مى يابى و ما پيرامون آن در عنوان 25 از (فصل 60 مطالب گوناگون) سخن گفته ايم.
و گاهى مطلبى را كه امام (عليه السلام) در مناسبتى فرموده آن را به مناسبت ديگرى نسبت مى دهد چنان چه در نامه 62 آورده: و من كتاب له (عليه السلام) الى أهل مصر مع مالك الأشتر؛ نامه آن حضرت (عليه السلام) براى مصريان كه آن را با مالك اشتر فرستاده است. با اين كه ثقفى در غارات و ابن قتيبه در خلفاء و كلينى در رسائل و ابن جرير طبرى در مستر شد گفته اند كه اين خطبه اى از آن حضرت (عليه السلام) است در تحريص و تشويق به جهاد كه به هنگام فتح مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر بيان فرموده است. (15)
همان گونه كه گاهى به علت كم دقتى و يا ناصحيح بودن نسخه مستندش كلمه اى را تحريف مى كند، چنان چه در نامه 57 نقل مى كند كه آن حضرت (عليه السلام) فرموده: خرجت من حيى هذا با اين كه آن تحريف شده خرجت مخرجى هذا مى باشد، و ما آن را در عنوان 7 از فصل 31، جمل نقل و بررسى كرده ايم. و در حكمت 371 آورده: و الشر جامع لمساوى العيوب، كه آن محرف و البخل جامع لمساوى العيوب است، چنان چه خود مؤلف آن را به همين عبارت در حكمت 378 نقل كرده است. (16)
و نيز در خطبه 62 آورده: و لا وقف به عجز عما خلق كه ظاهرا محرف و لا وقف به عجز عمالم يخلق است و ما آن را در عنوان 5 از فصل 1، توحيد نقل و بررسى كرده ايم.
و در خطبه 48 نقل كرده: فلا عين من لم يره تنكره، و لا قلب من أثبته يبصره كه محرف فلا قلب من لم يره ينكره، و لا عين من أثبته تبصره مى باشد، و بعضى تعبير دوم را لفظ روايت دانسته اند، و ما در عنوان 4 از فصل 1 توحيد پيرامون آن بحث كرده ايم.

تاريخچه گردآورى سخنان آن حضرت (عليه السلام)
پيش از سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) عده اى از دانشمندان خطبه هاى آن حضرت را جمع آورى نموده كه اسامى آنان در فهرست شيخ طوسى و فهرست نجاشى ذكر شده است، كه از آن جمله است: ابراهيم بن اسحاق فزارى (17) و اسماعيل بن مهران، (18) و زيد بن وهب (19) و عبدالعظيم حسنى (20)و مسعدة بن صدقه، (21) و مدائنى، (22) و عبدالعزيز جلودى، (23) و لى كتاب هاى ايشان به ما نرسيده است. به گمان قوى اولين كسى كه در اين باره كتاب نوشته حارث اعور است كه از خواص اصحاب آن حضرت (عليه السلام) بوده، و امام (عليه السلام) به او فرموده: آگاه باش! هيچ بنده اى نيست كه (در اين دنيا) مرا دوست داشته مگر اين كه به هنگام مرگ و جدايى روح از بدن مرا مى بيند آن گونه كه خودش دارد، و هيچ بنده اى نيست كه مرا دشمن داشته مگر اين كه به هنگام مرگ و جدايى روح از بدن مرا مى بيند آن گونه كه خوش ندارد، چنان چه اين روايت را كشى (24) نقل كرده است.
نيز آن حضرت (عليه السلام) به حارث فرمود: به تو مژده مى دهم اى حارث! كه تو مرا در وقت مرگ، و عبور از صراط، و در كنار حوض، و به هنگام مقاسمه مى شناسى. حارث گفت: مقاسمه چيست؟ فرمود: تقسيم آتش كه آن را به گونه اى صحيح (عادلانه) تقسيم مى كنم، مى گويم: اين دوست من است او را رها كن، و اين دشمن من است او را بگير، چنان چه اين خبر را شيخ مفيد در امالى (25) و شيخ طوسى در امالى (26) نقل كرده اند و سيد حميرى در اشعار معروف خود مضمون اين دو خبر را به نظم آورده است:

يا حار همدان من يمت يرنى        من   مؤمن   أو  منافق  iiقبلا

شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى و شيخ صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در توحيد به اسناد خود از ابوالاسحاق سبيعى از حارث نقل كرده اند كه گويد: روزى بعد از عصر امير المومنين (عليه السلام) خطبه اى خواند كه مردم را از خوش ستايى و بزرگداشتش خداى تعالى را خوش آمد، ابو اسحاق گويد: به حارث گفتم آن خطبه را حفظ كرده اى؟ گفت: آن را نوشته ام.
سبيعى گويد - پس حارث آن نوشته را براى ما املاء كرد. (27)و پس از حارث زيد بن وهب كه او نيز از اصحاب آن حضرت (عليه السلام) بوده است.

بررسى شرح هاى نهج البلاغه
دانشمندان بسيارى، كتاب ارزشمند نهج البلاغه را شرح كرده اند، كسى كه بخواهد بر آن ها اطلاع پيدا كند به كتاب الذريعه (28) مراجعه نمايد. ولى مفصل ترين و متين ترين آن ها شرح ابن ابى الحديد، سپس شرح ابن ميثم، و پس از آن شرح خوئى است. ولى هيچ كدام از آن ها شرح جامعى نيست. با اين كه شرح اخير ناتمام است، زيرا تا خطبه 228 شرح كرده است.
اما شرح راوندى كه منهاج البراعه نام دارد بنا به گفته ابن طاووس در طرائف (29) تنها چند نسخه از آن در بعضى كتاب خانه ها موجود است. از جمله نسخه اى در كتاب خانه آستان قدس رضوى.
هم چنين شرح ابوالحسن كيذرى كه ابن ميثم از آن زياد نقل مى كند، از جمله در خطبه شقيقيه راجع به نامه مرد عراقى، (30) از اين شرح هم تنها چند نسخه در بعض كتاب خانه ها موجود است، از جمله نسخه اى در كتاب خانه اميريه، اين شرح به طورى كه خود گفته جمعى است بين شرح راوندى و شرح بيهقى. (31)
اما شرح ابن ابى الحديد: اگر چه خود مدعى است كه شرحى تاريخى و ادبى است ولى داراى معايب و اشكالاتى است، از جمله اين كه در پاره اى موارد در نقل تاريخ چنان افراط مى كند كه منقولاتش را مى توان يك كتاب تاريخ مستقل قرار داد، با اين كه مى بايست به مقدار مناسب بسنده كند، و در بعض موارد هيچ نقل نمى كند. همان گونه كه در نقل مطالب ادبى دچار افراط و تفريط مى شود، بلكه در بسيارى جاها مطالبى مى آورد كه ارتباطى با موضوع بحث ندارد، چنان چه در شرح گفتار امام (عليه السلام) در خبر دادن از امر خوارج كه فرموده: كلا و الله انهم نطف فى أصلاب الرجال و قرارت النساء (32)؛ نه، به خدا سوگند هرگز، آنان نطفه هايى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود، پيش آمده است. و گاهى هم از بيان مطلبى در جاى مناسبش غفلت ورزيده آن را در جاى ديگر نقل مى كند چنان چه در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): رب عالم قتله جهله، و معه علمه لا ينفعه (33)؛ چه بسا دانشمندى كه جهلش او را بكشد در حالى كه عملش با او بوده به حالش سودى نمى دهد رخ داده است.
به علاوه، داراى اشتباهات زيادى است، از جمله اين كه خطبه 38 را مربوط به حمله نعمان بن بشير انصارى در عين التمر دانسته با اين كه در مورد قتل محمد بن ابى بكر بوده است. (34)
و نيز خطبه 28 را مربوط به حمله و تاخت ضحاك دانسته، با اين كه آن پس از جنگ نهروان به هنگام عزيمت آن حضرت (عليه السلام) به سوى معاويه رخ داده است. (35)
و نامه 36 را در مورد تاخت و تاراج بسر بن ارطاة قرار داده، با اين كه آن در قضيه يورش ضحاك بوده است. (36) ما اين نكات را در فصل 34 غارات در ذيل عناوين 5 و 6 و 12 روشن نموده ايم.
و در فصل سخنان غريب امام (عليه السلام) در ذيل عنوان 2: هذا الخطيب الشحش؛ اين سخنران زبر دست فصيح آورده: اين سخن را امام (عليه السلام) درباره صعصعة بن صوحان عبدى فرموده است، با اين كه آن درباره مردى از اهل جمل از ياران عايشه بوده است. و ما آن را در عنوان 64 از فصل 60 سخنان گوناگون امام (عليه السلام) روشن ساخته ايم.
به علاوه، احيانا تفسيرهاى نادرستى بيان مى كند. كه در طى مطالب آينده كتاب بر آن ها آگاه خواهى شد.
و بالاخره اگر چه او در شرح خود مطالب جالب و مباحث و نكات مهم و ارزشمندى را رقم زده ولى به طور غالب رعايت مناسب نكرده است.
اما ابن ميثم مذاق فلاسفه را دارد و در بسيارى جاها تأويل هاى بى دليل و تعليل هاى نادرست مى آورد، چنان كه در شرح قول امام (عليه السلام): لعلى وزيرا خيرا لكم منى أميرا مرتكب شده است. و گاه در فهم مراد دچار خطا مى شود. چنان چه در شرح گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 106: و أيم الله لو فرقوكم تحت كل كوكب لجمعكم الله لشر يوم لهم پيش آمده و ما آن را در عنوان 28 از فصل 9 فتنه ها و شورش ها آورده و توضيح داده ايم.
گذشته از كم اطلاعى او از تاريخ. و به همين جهت گاهى در اين زمينه دچار اشتباه مى شود. چنان چه در شرح گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 47 پيرامون خبر دادن از آينده كوفه: ما أراد بك جبار سوءا... اتفاق افتاده كه ما آن را در عنوان 14 از فصل 9 بررسى كرده ايم. و در شرح گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 219: أدركت وترى من بنى عبد مناف و أفلتنى أعيان بنى جمح و ما آن را در عنوان 11 از فصل 31 جمل آورده ايم.و در شرح گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 192: و ان منكم من يطرح فى القليب و ما آن را در عنوان 42 از فصل 6 نبوت خاصه نقل كرده ايم.
و عجيب تر در شرح گفتار امام (عليه السلام) در نامه 28: منا النبى و منكم المكذب است و ما آن را در عنوان 11 از فصل 7 امامت عامه ذكر نموده ايم. و نيز در شرح گفتار امام (عليه السلام) در نامه 58: و من تم على ذلك كه ما آن را در عنوان 25 از فصل 29 عثمان آورده ايم.
و در شرح گفتار امام (عليه السلام) در نامه 64 من أعمال و أخوال و ما آن را در عنوان 8 از فصل 8، امامت خاصه نقل كرده ايم. و در شرح گفتار امام (عليه السلام) در نامه 62: الذى قد شرب فيكم الحرام و جلد حدا فى الاسلام و ما آن را در عنوان 22 از همان فصل نقل كرده ايم. و شگفت اين كه او با وصفى كه خود را از فلاسفه مى داند، ولى گاهى بر روى مطلب نادرستى پافشارى مى كند، از جمله اين كه در بسيارى موارد ديده كه ابن ابى الحديد به خطاى راوندى تصريح نموده و بر او خرده گرفته كه وى بى اطلاع از تاريخ است، با اين همه بر پيروى از راوندى اصرار مى ورزد كه اگر خود راوندى به اشتباه خود پى مى برد از گفته اش بر مى گشت. همان گونه كه گاهى از اشتباهات كيدرى پيروى مى كند. و اما شرح خوئى چيزى جز زياده روى در نقل اخبار ضعيف ندارد، با اين كه در نقل اخبار تنها به روايات منقول از طريق خاصه كه در برابر ديگران قابل استدلال نيست اكتفا مى كند. به علاوه بر كم اطلاعى او از تاريخ، و به همين جهت از بسيارى از اشتباهات ابن ميثم كه قبلا به آن ها اشاره رفت پيروى نموده است.

توضيحاتى درباره شرح حاضر
با توجه به نكات ياد شده مناسب ديدم كه با يارى خداوند شرح جامعى به نگارم كه در آن به قدر نياز و رعايت مناسبت از مطالب متنوع تاريخى، ادبى، اخبار و آثار قوى و مستند استفاده كنم و در حد توان به نقل مدارك و مآخذ عناوين كتاب بپردازم. و اما شارحان متقدم، بر بسيارى از مدارك نهج البلاغه اساسا دست نيافته اند، و در پاره اى موارد هم تنها بر بعضى از آن ها اطلاع يافته اند.
من در شرح و بررسى فرازهاى نهج البلاغه از جهت اعراب، لغت، تفسير، تنها بر موارد مشكل كه نيازمند بررسى بوده بسنده كردم و از بررسى كامل آن گونه كه بعض شارحان انجام داده اند خوددارى نمودم، زيرا نيازى به آن نبود.
هم چنان كه توضيحات لغوى را پس از نقل هر جمله يا كلمه بلافاصله آوردم و به روش ديگر شارحان كه آن ها را پس از نقل تمام عنوان يك جا مى آورند انجام ندادم تا خواننده معنا و مقصود هر جمله و يا كلمه را در محل خودش بفهمد، و دچار مشكل نشود.
بحرانى در اول كتابش به نقل مقدارى از مباحث علم بيان پرداخته، و خوئى نيز از او پيروى نموده در حالى كه نيازى به آن نيست، چرا كه در اين زمينه كتاب هاى مستقلى نگاشته شده است. وگرنه مى بايست مباحث علم صرف و نحو و لغت نيز آورده شود. روش من بمانند بسيارى از شارحان نيست كه متأخر از متقدم پيروى نموده مطالب ديگران را در قالب گفته خويش نقل مى كند، زيرا اين نوعى سرقت است، از اين رو مطالب ديگران را به آنان نسبت مى دهم، و هر جا نسبت ندهم از خودم مى باشد.
و از آن جا كه ترتيب سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) براى كتاب نهج البلاغه به سه بخش خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار ترتيبى لفظى است مايل شدم آن را به ترتيبى معنوى و موضوعى مرتب سازم به همين جهت بيانات امام (عليه السلام) را مثلا درباره توحيد، نبوت، امامت، و... هر كدام در فصل جداگانه اى آورده ام و اينك تفصيل فصل هاى كتاب:

فهرست فصل هاى نهج البلاغه:
اول: توحيد، مشتمل بر 53 عنوان.
دوم: آفرينش آسمان، زمين، آفتاب، ماه، ستارگان، عرش و كرسى با 6 عنوان.
سوم: آفرينش فرشتگان: با 3 عنوان.
چهارم: آفرينش حضرت آدم (عليه السلام) با 3 عنوان.
پنجم: نبوت عامه، با 9 عنوان.
ششم: نبوت خاصه، با 47 عنوان.
هفتم امامت عامه، با 34 عنوان.
هشتم: امامت خاصه، با 33 عنوان، و در پايان آن شرح خطبه (شقشقيه) و بيانات آن حضرت (عليه السلام) در موقع به خاك سپارى حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليه) و در مورد (فدك)
نهم: خبر دادن آن حضرت (عليه السلام) از فتنه ها و آشوب ها و حوادث آينده، با 27 عنوان.
دهم: درباره علم و مكارم اخلاق آن بزرگوار (عليه السلام) با 6 عنوان.
يازدهم: تفسير آن حضرت (عليه السلام) پيرامون آيات قرآن و غير آن با 7 عنوان.
دوازدهم: قضاوت هاى آن حضرت (عليه السلام) با 2 عنوان.
سيزدهم: پاسخ هاى تمثيلى آن حضرت (عليه السلام) و ادب سؤال نمودن، با 10 عنوان.
چهاردهم: زهد، عدالت، و تواضع آن حضرت (عليه السلام)، با 15 عنوان.
پانزدهم: پايبند بودن آن حضرت (عليه السلام)، به حق. با 8 عنوان.
شانزدهم: ادعيه آن حضرت (عليه السلام) با 8 عنوان.
هفدهم: توصيف مخلوقات عجيب خداوند، با 3 عنوان.
هجدهم: بيان علوم نكوهيده و پسنديده با 25 عنوان.
نوزدهم: راهنمايى خليفه دوم، با 2 عنوان.
بيستم: دوستى و دشمنى با آن حضرت (عليه السلام)، با 2 عنوان.
بيست و يكم: شجاعت آن حضرت (عليه السلام) با 4 عنوان.
بيست دوم: دوستان و دشمنان آن حضرت (عليه السلام) با 12 عنوان.
بيست و سوم: عتاب ها و سرزنش هاى آن حضرت (عليه السلام) نسبت به كارگزاران و عمالش با 11 عنوان.
بيست و چهارم: سوگند دادن و تقيه آن حضرت (عليه السلام) با 2 عنوان.
بيست و پنجم: گلايه آن حضرت (عليه السلام) از مردم زمانش، با 6 عنوان.
بيست و ششم: پيرامون نقص مردم و شگفتى هاى قلوب آنان، و صفات فرومايگان با 9 عنوان و از جمله شرح گفتار امام (عليه السلام) در پاسخ كسى كه از آن حضرت درخواست موعظه نمود.
بيست و هفتم: قضا و قدر، با 3 عنوان.
بيست و هشتم: امر دين و دنيا، با 8 عنوان. و از جمله شرح وصيت امام (عليه السلام) به فرزندش امام حسن (عليه السلام)، و عهدنامه مالك اشتر.
بيست و نهم: سخنان آن حضرت (عليه السلام) درباره عثمان و عمر، داراى 27 عنوان.
سى ام: راجع به بيعت مردم با آن حضرت (عليه السلام)، با 15 عنوان.
سى و يكم: جنگ جمل با 15 عنوان.
سى و دوم: جنگ صفين، با 12 عنوان.
سى و سوم: جنگ نهروان، با 10 عنوان.
سى و چهارم: تاخت و تارج هاى معاويه، با 12 عنوان.
سى و پنجم: وصايا و مقتل خود، با 8 عنوان.
سى و ششم: درباره مرگ، با 32 عنوان، و در آخر آن شرح اين گفتار آن حضرت (عليه السلام) سبحانك خالقا و معبودا.
سى و هفتم: نكوهش دنيا، با 43 عنوان.
سى و هشتم: قيامت، بهشت و دوزخ، با 21 عنوان.
سى و نهم: وظايف بندگان در برابر پروردگار، با 18 عنوان.
چهلم: ايمان، تقوى، كفر و نفاق، داراى 29 عنوان.
چهل و يكم: قرآن، با 13 عنوان.
چهل و دوم: عبادات، معاملات، خير و شر، با 31 عنوان.
چهل سوم: راجع به مكارم اخلاق، با 27 عنوان.
چهل و چهارم: صفات نكوهيده و پسنديده، با 33 عنوان.
چهل و پنجم: آداب معاشرت با 10 عنوان.
چهل و ششم: دوستان، با 14 عنوان.
چهل و هفتم: تسليت گويى و تهنيت گويى، با 6 عنوان.
چهل و هشتم: آداب جنگ و حماسه، با 15 عنوان.
چهل و نهم: نكوهش شهر شام و مدح شهر كوفه با 2 عنوان.
پنجاهم: انصار و قبايل قريش و تميم و شعراء، با 4 عنوان.
پنجاه و يكم: طلب باران، و قربانى، با 4 عنوان.
پنجاه و دوم: اقبال و ادبار (خوشبختى و تيره بختى)، با 5 عنوان.
پنجاه و سوم: فتنه ها، شبهه ها و بدعت ها، با 7 عنوان.
پنجاه و چهارم: عقل، با 8 عنوان.
پنجاه و پنجم: قلوب، با 5 عنوان.
پنجاه و ششم: حقايق، با 14 عنوان.
پنجاه هفتم: فقر، با 4 عنوان.
پنجاه و هشتم: زنان، با 7 عنوان.
پنجاه و نهم: ابليس، با 3 عنوان.
شصتم: درباره موضوعات گوناگون، با 104 عنوان.

بررسى بعضى نسخه هاى چاپى نهج البلاغه
بهترين نسخه چاپى نهج البلاغه نسخه نشر چاپخانه استقامتمصر است، كه عناوين هر سه بخش آن: (خطبه ها، نامه ها و حكمت ها) شماره گذارى شده است، و با اين همه سرشار از خطا و تصحيف در تيترها، متن گفتارها، و مواضع آن هاست، چنان چه اين موضوع با مقايسه و تطبيق آن با نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و نسخه هاى خطى تصحيح شده، كه نسخه اى محرر به تاريخ 1075 نزد اين جانب مى باشد معلوم مى گردد.اگر چه ناشر آن به امتياز نسخه مزبور بر ديگر نسخ چاپى به علت كمال دقت و عنايت در ضبط و تصحيح آن تأكيد كرده است.
به طور نمونه، موارد ذيل در آن نسخه نيامده است:
بيان سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) پس در خطبه 19: يريد (عليه السلام) انه أسر فى الكفر مرة و فى الاسلام مرة، و أما قوله (عليه السلام): دل على قومه السيف فأراد به حديثا كان للاشعت مع خالد بن الوليد باليمامة غر فيه قومه، و مكر بهم حتى أوقع بهم خالد، و كان قومه بعد ذلك يسمونه عرف النار، و هواسم للغادر عندهم.
و نيز بيان او پس از خطبه 46: و ابتداء هذا الكلام مروى عن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)... و هم چنين گفتار او در عنوان خطبه 135: و قد وقعت مشاجرة بينه و بين عثمان... و در عنوان خطبه 91 روى مسعدة بن صدقه عن الصادق (عليه السلام).... و در پاره اى موارد حواشى را با متن مخلوط كرده است. از جمله در آخر خطبه 13: و فى رواية أخرى: بلادكم أنتن بلاد الله تربة أقربها من الماء... كأنه جؤجؤ طير فى لجة بحر، زيرا در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى اثرى از آن نيست، و بعض حاشيه نويسان عبارت ياد شده را از روايتى طولانى كه ابن ميثم نقل كرده و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن گفتار را از آن روايت گرفته نقل كرده است.
و در حكمت 480 كه آخرين حكمت است آورده: قال الرضى: يقال حشمه و أحشمه اذا أغضبه.... و بعد از حكمت 479 آورده: قال الرضى: لأن التكيف مستلزم للمشقة... و هيچ كدام از اين دو فراز گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) نبوده بلكه حاشيه هايى هستند كه با متن در آميخته شده است. زيرا نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى فاقد آن هاست، و هم اين كه مقام سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) اجل از اين است كه مانند چنين جملاتى را كه فاقد ارزش ادبى است بياورد. به علاوه اين كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) تنها به توضيح و تفسير موارد مشكل مى پردازد. نه مثل چنين مواردى.
و اين كه در تمام كتاب در ابتداى گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) جمله: قال الرضى را مى آورد با اين كه اين جمله گفته سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) تا جزء نهج البلاغه قرار گيرد، بلكه آن از شارحانى مانند ابن ابى الحديد و ابن ميثم و ديگران بوده، چرا كه نسخه خطى فاقد آن است. و ابن ميثم غالبا مى گويد: قال السيد و ابن ابى الحديد هم به طور مختلف تعبير مى كند.
و از جمله در عهدنامه مالك اشتر (نامه 53) حاشيه هايى برگرفته از روايت تحف العقول را در متن وارد كرده است، از جمله اين فراز را: و ليس يخرج الوالى من حقيقة ما ألزمه الله من ذلك الا بالأهتمام و بالأستعانة بالله... فى ما خف عليه أو ثقل بين جمله و لكل على الوالى حق بقدر ما يصلحه و جمله فول من جنودك أنصحهم فى نفسك آورده است.
و نيز اين فراز را: و ان أفضل قرة عين الولاة استقامة العدل... الا بسلامة نفوسهم بين جمله فان عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك و جمله و لا تصح نصيحتهم الا بحيطة على ولاة أمورهم كرده است.
هم چنين اين فراز را: رياضة منك لنفسك و رفقا برعيتك بين جمله فان فى ذلك و جمله أعذرا تبلغ به حاجتك وارد نموده است.
زيرا اين سه فراز در نهج البلاغه نيست، به دليل اين كه نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى فاقد آن هاست، اگر چه فرض شود كه اين فقرات از بيانات آن حضرت بوده و جزء عهدنامه است.
گاه هم در نسخه مزبور (مصرى) در محل نقل گفتارها تقديم و تأخير و تحريف رخ داده است؛ مثلا
در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم عنوان: و من كلام له (عليه السلام) قاله لعبد الله بن عباس و قد جاء برسالة من عثمان و هو محصور... پيش از عنوان: و من كلام له (عليه السلام) اقتص فيه ذكر ما كان منه (عليه السلام) بعد هجرة النبى... آمده است، ولى در نسخه (مصرى) گفتار اول در شماره 235 و دوم در 231 آمده است، اگر چه راوندى در شرح خود كه آن را در سال 556 به پايان رسانده آورده: كه آن عنوان (دوم) از روى نسخه اى كه در زمان حيات سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) نوشته شده است.
و نيز در شرح ابن ابى الحديد و ابن ميثم عنوان: ان هذه القلوب تمل... بعد از عنوان أوضع العلم ما وقف على اللسان آمده، ولى در نسخه (مصرى) برعكس آمده، اولى حكمت 91 و دومى حكمت 92 قرار گرفته است.
هم چنان كه نسخه ياد شده (مصرى) گاهى قسمتى از يك عنوان را عنوان مستقلى قرار مى دهد. به طور نمونه: در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى حكمت 95 جزء حكمت 94 - طبق شماره گذارى (مصرى) قرار گرفته. ولى در نسخه مصرى دو عنوان مستقل. و نيز در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى حكمت 123 - به شماره گذارى (مصرى) - جزء حكمت (122) آمده ولى در نسخه مصرى دو عنوان مستقل.
هم چنين در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى حكمت 44: طوبى لمن ذكر المعاد جزء حكمت 43: يرحم الله خباب بن الأرت قرار گرفته، ولى در نسخه مصرى دو عنوان مستقل. و البته نسخه مصرى به علاوه بر اين خلط دو فقره از حكمت دوم را در اول اضافه نموده است.
كما اين كه گاهى برعكس عنوان مستقلى را جزء عنوان ديگرى قرار مى دهد، از جمله اين كه در مصرى: ان الدنيا و الآخرة عدوان متفاوتان جزء حكمت 103: ورئى عليه (عليه السلام) ازار خلق مرقوع قرار گرفته. ولى در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى مستقل آمده اند.
همان گونه كه گاهى مطالبى از نهج البلاغه را كه تنها ابن ابى الحديد نقل كرده با پرانتز مشخص نموده ولى در جاى ديگر نقل مى كند، به طور نمونه حكمت: الغنى الأكبر اليأس عما فى أيدى الناس در نسخه ابن ابى الحديد پس از حكمت 333 آمده، ولى مصرى آن را بعد از حكمت 341 نقل كرده است.
و نيز گفتار: نعم الطيب المسك و گفتار ضع فخرك در مصرى به شماره 397 و 398 آمده اند ولى در نسخه ابن ابى الحديد پيش از حكمت 393 قرا گرفته اند. و حكمت 389 مصرى در شرح ابن ابى الحديد قبل از 386 آمده است. و حكمت 399 و 400 از نسخه مصرى در نسخه ابن ابى الحديد پس از حكمت 396 قرار گرفته است.
هم چنين تحريفات و كم و زيادهاى بسيار ديگر.
اگر در مقام بر شمردن اشتباهات و جا به جايى ها و تغيير و تبديل ها و زياد و كم نودن آن نسخه مصرى برآييم سخن به درازا مى كشد، زيرا كمتر عنوانى است كه در آن تحريفى رخ نداده باشد؛ از جمله اين كه گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در پايان كتاب، در نسخه مصرى بعد از حكمت 480 آمده ولى در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم بعد از حكمت 462 كه در آينده به هنگام بررسى اختلاف نسخه هاى نهج البلاغه بر آن آگاه خواهى شد.

علت اختلاف نسخه هاى نهج البلاغه
نسخه هاى نهج البلاغه از همان آغاز تأليف داراى اختلاف بوده است. ابن ميثم پس از نقل خطبه همام يعنى خطبه 188 مصرى مى نويسد:
از اين جا نسخه هاى نهج البلاغه اختلاف پيدا كرده اند، در بسيارى از نسخه ها خطبه همام در ابتداى جلد دوم، پس از خطبه قاصعه آمده، و خطبه: الحمدلله الذى لا تدرك كه الشواهد پس از گفتار آن حضرت (عليه السلام) براى برج بن مسهر، ولى در بسيارى از نسخ نهج البلاغه خطبه همام بعد از گفتار آن حضرت (عليه السلام) براى برج، و خطبه الحمد لله لا تدركه الشواهد بعد از و من كلام له (عليه السلام) قاله و هو يلى غسل رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)... و در ادامه آن خطبه قاصعه، و پس از آن باب المختار من كتبه (عليه السلام) آمده است، و به اين ترتيب عده اى از شارحان رقم زده اند. مانند قطب الدين ابوالحسن كيدرى و عبدالحميد بن ابى الحديد، و من نيز به علت گمان قوى به اعتماد ايشان بر نسخه هاى صحيح از ترتيب آنان پيروى نمودم. (37)
از اين گفتار ابن ميثم فهميده مى شود كه نسخه او موافق نسخه ابن ابى الحديد و كيدرى نبوده، ولى به علت اطمينان داشتن به اتكاى آنان بر نسخه هاى صحيح از ايشان پيروى كرده است. ولى اين مطلب تعجب آور است، زيرا او در چند جاى كتابش تصريح كرده كه نسخه او از نهج البلاغه دست خط مؤلف كتاب سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) بوده است، از جمله در خطبه قاصعه پس از اين گفتار امام (عليه السلام): و لالزمت الأسماء معانيها گفته: و در نسخه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) به رفع اسماء است. (38)
و نيز در ذيل گفتار آن حضرت (عليه السلام): لا يدرى امن سنى الدنيا گفته است: در نسخه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) (لا يدرى) به بناء از براى فاعل آمده است. و در خطبه 188 راجع به فقره: و كان ليلهم فى دنيا هم نهارا گفته: در نسخه رضى (رحمه الله تعالى عليه) به خط او آمده: كأن (39)، و روشن است كه اولويت و ترجيح در مورد نسخه هاى غير مؤلف كتاب متصور است ولى درباره نسخه اى كه به خط مؤلف باشد مقايسه و ترجيح ميان نوشته او و ديگران معقول نيست.
در شرح راوندى خطبه همام قبل از خطبه 181: الحمدلله المعروف من غير رؤية... قرار گرفته و در نسخه ما خطبه همام بعد از قاصعه آمده است. چنان چه ابن ميثم پيش از اين به آن تصريح نمود.
اما منشأ اين اختلاف ظاهرا اين است كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) كتابش را در نسخه هاى متعددى نوشته است و در نسخه هاى بعد احيانا كم و زياد و يا تقديم و تأخير نموده آن گونه كه روشن مؤلفان است، از اين رو اگر مؤلفى صد بار هم كتابش را استنساخ كند در تمام موارد تغييراتى بر حسب آن چه كه به نظرش بهتر مى آيد خواهد داد، گواه بر اين تمام موارد مطلب اين كه ابن ابى الحديد پس از حكمت 443: و قال (عليه السلام) و قد جاءه نعى الأشتر آورده: گفته اند كه رضى كتاب نهج البلاغه را در اين جا پايان داده، و چند نسخه هم از روى آن استناخ شده، ولى پس از آن تا زمان وفاتش گفتارهاى ديگرى از امام (عليه السلام) را بر آن افزوده است. (40)
و پس از حكمت 462: رب مفتون بحسن القول... آورده: مؤلف، كتاب را در اين جا خاتمه داده و گفته است: و هذا حين انتهاء الغاية بنا... و نعم الوكيل نعم المولى و نعم النصير (41)
و ابن ميثم نيز در عنوان دوم: رب مفتون بحسن القول... مى نويسد:
قال السيد: و هذا حين انتهاء الغاية بنا الى قطع المختار من كلام أمير المومنين على ابن ابى طالب صلوات الله عليه، حامد ين لله سبحانه على ما من به من توفيقنا لضم ما انتشر من أطرافه و تقريب ما بعد من أقطاره، و تقرر العزم - كما شرطنا أولا - على تفضيل أوراق من البياض فى آخر كل باب من الأبواب، ليكون لاقتناص الشارد و استلحاق الوارد، و ما عساه أن يظهر لنا بعد الغموض و يقع الينا بعد الشذوذ، و ما توفيقا الا بالله، عليه توكلنا، و هو حسبنا و نعم الوكيل؛
در اين جا سخنان برگزيده امير المومنين على ابن ابى طالب (عليه السلام) به پايان مى رسد، خدا را بر گرد آورى سخنانى كه پراكنده بود و نزديك ساختن آن ها به يكديگر حمد و سپاس مى گوييم. ما از آغاز تصميم گرفتيم كه در آخر هر باب صفحات سفيدى به آن ملحق كنيم تا اگر به گفتار مناسبى از امام (عليه السلام) دست يافتيم و يا تفسيرى براى واژه ها و جمله ها مشكل رسيد بر آن بيفزاييم، توفيق ما جز از خدا نيست، بر او توكل مى كنيم و او ما را كافى است، و بهترين سرپرست است. (42)
سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) سخنان برگزيده امام (عليه السلام) را در اين جا به پايان رسانده و آن گاه در همان زمان حياتش سخنان جالب و بليغى از آن حضرت (عليه السلام) يا به انتخاب خود او و يا بعض علما كه در محضرش بوده اند بر آن افزوده شده، و آن اضافات گاهى بيرون از متن ديده مى شوند. و گاهى هم در متن، ملحق به اصل كتاب.
و نقل شده كه آن ملحقات به سمع سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) رسيده و ايشان امر به الحاق آن ها به اصل كتاب نموده است. و اول آن ها اين گفتار است: و قال (عليه السلام) الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها.

راوندى پس از گفتار امام (عليه السلام) درباره استغفار در حكمت 417 مى نويسد:
قال السيد: و هذا حين انتهاء الغاية بنا - الى أن قال - و ذلك من رجب سنة أربعماة، و الحمدلله و صلاته على رسوله محمد و آله و سلامه؛
سيد گويد: در اين جا كتاب به پايان مى رسد - و اين در ماه رجب سال 400 هجرى است، حمد خدا را، و درود و سلام او بر رسولش محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و آل او باد.
و سپس راوندى آورده: و اينك اضافاتى كه از روى نسخه اى كه در زمان حيات مؤلف (رحمه الله تعالى عليه) نوشته شده است: (امام (عليه السلام) مى فرمايد: الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها و آن گاه آن چند فراز را نقل مى كند، تا اين فراز: اذا احتشم المؤمن أخاه فقد فارقه. و نيز راوندى در ذيل گفتار آن حضرت (عليه السلام) در 238 كه آن را به عبدالله بن عباس فرموده آورده: اين گفتار از اضافاتى است كه؛رزمان حيات مؤلف ضميمه شده است. و در خطبه 237 آورده: در نسخه اى بغدادى اين زيادى آمده است: و من خطبة له (عليه السلام) يذكر فيها آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و رعاته قليل و سپس گويد: در گذشته نيز مانند آن آمده است. و راوندى هم در ضمن بيان مصنف (سيد رضى) در خطبه شقشقيه اضافاتى نقل كرده كه در شرح آن خطبه خواهد آمد.
و در شرح ابن ميثم در پايان بخش اول آمده است:
هذا آخر الخطب و الأ و امر و يتلوه المختار من الكتيب و الرسائل، ان شاء الله تعالى بعونه و عصمته و توفيقه و هدايته؛ (43)
در اين جا خطبه ها و اوامر آن حضرت (عليه السلام) به پايان مى رسد و پس از آن برگزيده نامه ها و پيام هاى آن حضرت (عليه السلام) خواهد آمد؛ ان شاء الله با يارى و حفظ و توفيق و هدايت خداى تعالى.
و در نسخه خطى جمله و الحمد لله كثيرا هم اضافه شده است. و در نسخه ابن ابى الحديد هيچ كدام از اين عبارت ها نيست. و در نسخه مصرى آمده: و صلى الله على سيدنا محمد النبى الامى، و على آله مصابيح الدجى و العروة الوثقى و سلم تسليما كثيرا.
هم چنان كه بين نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم نيز اختلافات است، و از جمله مختصات نسخه ابن ابى الحديد يكى اين است كه در خطبه 52 اين جمله را از سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) نقل كرده: و قد تقدم مختارها برواية اخرى، و نذكرها هينها لتغاير الروايتين و از مختصات او اين كه آخرين خطبه كتاب را و الله مستأديكم شكره بعد از خطبه 218: قد أحيا عقله آورده است.
و اين كه اولين فراز حكمت 4: نعم القرين الرضا را آخرين فراز حكمت 3 قرار داده است. و آخرين فراز حكمت 5: و من رضى عن نفسه كثر الساخط عليه را اولين فراز حكمت 6 قرار داده است.
و نيز حكمت 17 را بعد از 11، و حكمت 92 را پيش از حكمت 91 آورده. و اين فراز را: و لا حاجة لله فى من ليس لله فى ماله و نفسه نصيب كه جزئى از حكمت 127 مى باشد، مستقل قرار داده است.
و حكمت 154 را پس از حكمت 151 آورده، و حكمت 155 و 156 را بعد از حكمت 188 و حكمت 157 را بعد از 184 و فراز: و من لم يعط قاعدا لم يعط قائما و الدهر يومان را كه جزء حكمت 396 مى باشند مستقل قرار داده است. (44)
و از مختصات نسخه ابن ابى الحديد اين كه در اواخر باب سوم (حكمت ها) عناوينى افزوده است، كه برخى از آن ها در گذشته نقل شد و بقيه در آخر كتاب خواهد آمد.
و در عنوان 12 از فصل 40 مى آيد كه ابن ميثم به تفرد ابن ابى الحديد به نقل اين فقره: و منه ما يكون عوارى فى القلوب (45) تصريح نموده است. و نيز به نقل اين فراز از خطبه 33: و الله ما تنفم منا قريش... كه تحقيق آن در جاى خود مى آيد.
و از مختصات نسخه ابن ميثم اين كه گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) را در پايان خطبه شقشقيه نياورده، و نيز تيتر خطبه 5 و هم چنين گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) را در خطبه 39، 42، 68، 163، و حكمت 81 را نقل نكرده است.
و در عنوان خطبه (89) فقراتى افزوده، كه در عنوان 8 از فصل 1 خواهد آمد. و اين كه در خطبه 25 فراز: و منها: و لم يبايع حتى شرط...
 را خطبه مستقلى قرار داده است با اين عنوان: و من خطبة له (عليه السلام) يذكر فيها عمرو بن العاص
و اين كه نامه 40 را: أما بعد فقد بلغنى عنك أمر... اساسا نقل كرده است. و نسخه ابن ميثم و خطى از حكمت 2 تا 6 را با يك عنوان آورده اند، و حكمت 44 را جزء 43 و حكمت 343 را بعد از 441 و حكمت 142 و 143 را جزء 141 قرار داده اند با اضافه كردن حرف عطفى در اول آن ها و هم چنين مختصات ديگرى از ابن ابى الحديد و ابن ميثم كه اگر بررسى و استقصاء شوند سخن به درازا مى كشد.
و اما نسخه صحيح:
اينك گوييم اگر نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم بر چيزى اتفاق كردند كه بر خلاف نسخه هاى ما بود قطعا نسخه هاى ما نادرست است. به علت صحيح بودن نسخه آن دو و عدم صحت نسخه هاى ما، و اما هر گاه يكى از آن دو به چيزى اختصاص يافت كه در ديگرى نبود ترجيح ميان آن دو مشكل است و بعيد نيست كه ترجيح با نسخه ابن ميثم باشد، چرا كه نسخه او چنان چه قبلا دانستى به خط مؤلف كتاب (سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)) اگر چه خود او در شرح خطبه همام ترتيب نسخه ابن ابى الحديد را ترجيح داده است. (46)
به علاوه اين ويژگى هاى نسخه ابن ابى الحديد به علت نداشتن بلاغت كافى به گونه اى نيست كه بتوان آن ها را برگزيده سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) دانست.
و اشكال تنها در موردى است كه هر گاه نسخه هاى ما با يكى از آن دو نسخه موافق باشد، و اما اگر با هر دو مخالف بود چنين چه در حكمت 2 - 6 اتفاق افتاده - چنان چه قبلا دانستى - در اين صورت اعتبارى به نسخه هاى ما نيست، زيرا از قبيل مخالفت با اجماع مركب است. (يعنى نسخه صحيح، يكى از آن دو نسخه است، از اين رو نسخه سوم قطعا مخالف با واقع و نادرست است).
و از آن جا كه اين شرح من به فضل و من خداى منان به شيوه اى جالب و مسرت بخش تدوين يافته آن را بهج الصباغه ناميدم. ابن دريد گفته: گويند: بهجنى هذا الأمر، و أبهجنى: اذا سرك؛ فلان مطلب مرا شاد و مسرور گردانيد. (47)

شرح خطبه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)
قال المنصنف (قدس سره) مؤلف كتاب (سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)) فرموده:
بسم الله الرحمن الرحيم؛ به نام خداوند بخشاينده مهربان

اهميت بسم الله
در عيون از حضرت امام رضا (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خدا از سياهى چشم به سفيديش نزديك تر است. (48)
عياشى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده: خداوند هيچ كتاب آسمانى را نازل نكرده است مگر اين كه آغاز آن بسم الله است، و تمام شدن يك سوره با نازل شدن بسم الله براى شروع سوره ديگر شناخته مى شده است. (49)

تاريخچه (أما بعد)
اما بعد؛ در تاريخ طبرى از هيثم بن عدى نقل كرده كه گويد: نخستين كسى كه أما بعد گفت، قس بن ساعده ايادى بود. (50)
و از ابو موسى اشعرى نقل كرده كه اولين كسى كه أما بعد گفت، داوود پيغمبر (عليه السلام) بود، و آن فصل الخطاب (تميز دادن حق از باطل) است كه خداى تعالى در قرآن مجيد از آن ياد كرده و آن را از جمله عطاهاى خود به حضرت داوود (عليه السلام) برشمرده است. (51)
صولى در ادب الكتاب آورده: اولين شخصى كه أما بعد گفت كعب بن لوى بود. (52)

اهميت حمد خدا
حمد الله؛ (پس از) حمد ستايش خدا. سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) حمد خدا را در اين جا به صورت اضافه آورده به منظور تنبه دادن بر كمال اختصاص حمد به خداى متعادل، وگرنه مناسب با جمله بعد كه فرموده: و الصلوة على رسوله اين بود كه الحمد لله بگويد.
الذى جعل الحمد ثمنا لنعمائه؛ خدايى كه حمد و ستايش (خويش) را بهاى نعمت هايش قرار داده است.
صدوق از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس روزى هفت بار بگويد: الحمد لله على نعمة كانت أو هى كائنة؛ سپاس خدا را بر همه نعمت هايش از گذشته و آينده، حقا كه سپاس تمام نعمت ها را به جاى آورده؛ نعمت هايى كه موجود شده يا در آينده موجود خواهد شد. (53)
و نيز فرمود: كسى كه هر بامداد چهار مرتبه بگويد: الحمد لله رب العالمين شكر آن روز را ادا نموده، و كسى كه آن را در شب بگويد شبش را به جاى آورده است. (54)و فرمود، خدا نعمتى كوچك يا بزرگ به بنده اى ندهد كه او بگويد: الحمد لله مگر اين كه سپاس آن نعمت را ادا كرده باشد. (55)
و معاذا من بلائه؛ و است از بلاى او.بلايى كه به دنبال ترك حمد و شكر مى آيد. خداى تعالى مى فرمايد: و لئن كفرتم ان عذابى لشديد (56) اگر كفران نعمت كنيد (بدانيد) كه كيفر من دردناك است.
و سبيلا الى جناته؛ و راهى است به سوى بهشت هايش. در نسخه مصرى اين گونه آمده، ولى صحيح و وسيلا (وسيله اى) مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است. وسيل مفرد است مانند واسل و لغتى است؛ رنن وسيله، چنان چه مصباح اين را گفته، نه جمع وسيله آن گونه كه صحاح تو هم نموده و ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خوئى از او پيروى كرده اند، و اگر جمع بود معنايش اين بود كه خدا حمد را وسيله هاى بهشت هايش قرار داده و اين بى معناست. و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) هم آن را مفرد قرار داده است، به قرينه اين كه در دو فراز قبل ثمنا و معاذا و در فراز بعد و سببا به كار برده است.

باقيات الصالحات
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمود: هنگامى كه مرا به آسمان عروج دادند داخل بهشت شدم. در بهشت تغارهايى بسيار سفيد ديدم پر از كار مى كشيدند، به آنان گفتم شما را چه مى شود و به چه سبب گاهى مى سازيد و زمانى مى ايستيد؟ گفتند: تا براى ما هزينه برسد. گفتم هزينه شما چيست؟ گفتند: گفتار مؤمن: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله أكبر هر گاه اين را بگويد مى سازيم و هر وقت ساكت شد مى ايستيم. (57)
در خبر ديگرى آمده: هر گاه صبح و شب نمودى بگو: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر، اگر گفتى در برابر هر تسبيح براى تو خواهد بود ده درخت از انواع ميوه ها و آن ها از باقيات الصالحات اند. (58)
و سببا لزيادة احسانه؛ و موجب فزونى احسان او (خدا) گردد.
خداى تعالى فرموده: لئن شكرتم لأزيدينكم (59)؛ اگر شكر نعمتم به جاى آوريد نعمت را بر شماريد زياد مى گردانم.

در وصف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت طاهرينش (عليه السلام)
و الصلوة على رسوله نبى الرحمة؛ و درود بر رسول او (خدا)، پيامبر رحمت. خداى تعالى مى فرمايد: و ما أرسلنا الا رحمة للعالمين (60)؛ نفرستاديم تو را مگر اين كه رحمت جهانيان باشى.
و امام الأئمة و سراج الامة؛ و پيشواى امامان و چراغ فروزان امت. خداى تعالى مى فرمايد: يا ايها النبى انا أرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا * و داعيان الى الله باذنه و سراجا منيرا (61)؛ اى رسول (گرامى) ما تو را به رسالت فرستاديم تا بر نيك و بد خلق گواه باشى و خوبان را به رحمت الهى مژده دهى و بدان را از عذاب خدا بترسانى و به اذن حق خلق را به سوى خدا دعوت كنى چراغ فروزان عالم باشى.
المنتخب من طينة الكرم و سلالة المجد الأقدم و مغرس الفخار المعرق، و فرع العلاء المثمر المورق؛ آن برگزيده از خميره بزرگوارى و نژاد پاك شرافت پر سابقه و محل روييدن درخت افتخار ريشه دار و شاخه بلند پر ميوه و برگ.
هر چهار فقره، برگرفته از زيارت جامعه كبيره مى باشد كه از امام هادى (عليه السلام) روايت شده است. (62) و سلاله خلاصه و چكيده شى ء است. خداى تعالى مى فرمايد: و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين (63)؛ و همانا آدمى را از گل خالص آفريديم.
و شاعر سروده است:

و ما هند الا مهرة عربية        سليلة أفراس تجللها iiبغل

(64)
سليله: دختر.
و از اين معناست قول خداى تعالى: يتسللون منكم لواذا (65)؛ خدا به حال آنان كه براى سرپيچى از حكمتش به يكديگر پناه برده رخ پنهان مى دارند آگاه است. و به همين جهت سرقت نهانى را سله گويند.
ابن ابى الحديد آورده: سلالة المجد؛ فرع و شاخه بزرگوارى.
ولى اين معنا مورد اشكال است (زيرا در هيچ كتاب لغتى نيامده). و فخار (به فتح فاء) اسم مصدر است از فخر چنان چه در مصباح آمده. نه مصدر، چنان چه ابن ابى الحديد گفته است، زيرا معناى مصدرى در اين جا صحيح نمى باشد، به علاوه اين كه استعمالات قبل و بعد آن همه اسم مصدراند، مانند: طينه، سلاله و علاء و اين كه ابن ابى الحديد گفته: هر گاه عين الفعل يا لام الفعل حرف حلق باشد مصدر آن بر وزن فعال مى آيد مانند: ذهب و سمح موجب نمى شود كه هر وزن فعال مصدر باشد به علت اعم بودن اين مطلب، با اين كه اصل قاعده مورد ادعاى او كليت ندارد به طور مثال مصدر سئل بر وزن فعال (به فتح فاء) نمى آيد.
و على أهل بيته مصابيح الظلم و عصم الامم و منار الدين الواضحة؛ و بر اهل بيت او كه چراغ هاى ظلمت ها و نگهبانان امت ها و علامت هاى آشكار دين خدايند.

معناى منار
ابن ابى الحديد آورده: منار نشانه هاست، مفرد آن مناره. (66)
خوئى مى نويسد: هيچ كدام از اهل لغت نگفته كه منار جمع مناره است، اين كتاب قاموس و مصباح است كه گفته اند: جمع مناور منائر آيد. (67)
مؤلف: چرا خوئى به نهايه مراجعه نكرده كه آورده است: در حديث آمده لعن الله من غير منار الأرض (68)؛ نفرين خدا بر كسى باد كه نشانه هاى زمين را تغيير دهد. منار جمع مناره و منار حرم نشانه هايى است كه ابراهيم خليل در اطراف حرم (شهر مكه) نصب نموده است و (ميم) آن زائد است و به همين معنا است حديث ابوهريره: ان للأسلام ضوى و منارا (69)؛ اسلام داراى روشنايى ها و علائمى است، يعنى علائمى كه به وسيله آن ها شناخته مى شود. (70)
و چرا او به كتاب اساس البلاغه مراجعه نكرده كه گفته: و اهتدوا بمنار الأرض؛ به وسيله نشانه هاى زمين راه يابيد، منار الأرض يعنى علائم و نشانه راه ها هدم فلان منار المساجد؛ فلان مناره هاى مساجد را ويران نمود. منار جمع مناره. (71) و چرا به تهذيب از هرى مراجعه نكرده؟ كه بنا به نقل لسان گفته: منار جمع مناره علامتى است كه بين دو حد قرار داده مى شود و منار حرم نشانه هاى حرم است كه ابراهيم خليل (عليه السلام) بر كناره ها و اطراف حرم نصب كرده و به وسيله آن ها حدود حرم از حل شناخته مى شود. (72)
چرا او تنها بر ابن ابى الحديد نقد كرده با اين كه اصل در اين استعمال مصنف كتاب (سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)) است كه آن را وصف براى اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) قرار داده مانند: مصابيح و عصم كه در قبل آمده و مثاقيل كه بعد آمده است. (كه همه جمع اند). الوضحة صفت منار و اين هم شاهد ديگرى است بر اين كه منار جمع است.

 و شاهد ديگر بر صحت گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) قول شاعر است:

لعك   فى   مناسمها   منار        الى عدنان واضحة السبيل
 (73)
براى قبيله عك است در راه هاى ايشان نشانه هايى به سوى عدنان روشن و آشكار.
در صفت منار لفظ واضحة مؤنث به كار برده كه دليل بر جمع بودن منار است.
و مثاقيل الفضل الراجحة؛ و معيارهاى سنجش فضيلت برتر.
اصل در معناى مثقال هم وزن شى ء است. و آن بر حسب معنا از اسماء لازم الأضافه است. خداى تعالى مى فرمايد:
 فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره * و من يعمل مثقال ذرة شرا يره (74)؛ هر كس به قدر ذره اى كار نيك كرده (پاداش) آن را خواهد ديد.
 و هر كس به قدر ذره اى كار زشتى مرتكب شده آن هم به كيفرش خواهد رسيد.
و مى فرمايد: و ان كان مثقال حبة من خردل أتينا بها و كفى بنا حاسبين (75)؛ و اگر عملى به قدر دانه خردلى باشد در حساب آريم و تنها علم ما، از همه حساب گران كفايت خواهد كرد.
و سپس در عرف عام به وزن دينار طلا اختصاص يافت (وزنى در حدود 5 گرم) گويند: هذا مثقال؛ وزن اين يك مثقال است، كه مقصود مثقال طلاست.
و به اين ترتيب از اضافه قطع شده و مضاف اليه معهود آن منوى است. و اما هر گاه مضاف اليه آن بر طبق اصل و آن گونه كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در اين جا به كار برده ذكر شود به هر چيزى نسبت داده مى شود. و مقصود از فضل راجح فضيلتى است كه بر فضيلت تمام جهانيان برترى دارد.
صل الله عليهم أجمعين، صلوة تكون ازاء لفضهم؛ درود خدا بر تمام ايشان باد؛ درودى كه با فضيلتشان برابرى نمايد. ازاء: موافق و برابر، و فضلهم: فضايل نفسانى ايشان.
و مكافاة لعملهم و كفاء لطيب فرعهم و أصلهم؛ و پاداش كردار و متناسبى با پاكيزگى فرع و اصل ايشان باشد.
كفاء كفو و نظير.
حسان گفته: و روح القدس ليس له كفاء؛ روح القدس (جبرئيل) مثل و مانند ندارد.

نشانه امام معصوم (عليه السلام)
كافى از معاوية بن وهب از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: از علائم امام معصوم پاكيزگى ولادت (حلال زادگى) و تربيت خوب و اين كه ياوه گرى و بازى نكند. (76) و در خبر ديگر آمده: به راستى هيچ كس نمى تواند نسبت به امام معصوم درباره دهان (سخن گفتن) و شكم و عورت طعنى زند. (77)
ما انار فجر ساطع و خوى نجم طالع؛ مادام كه سپيده صبح مى دمد و ستارگان تابان شب نهان شوند.

بيان انگيزه تاليف كتاب خصائص و نهج البلاغه
فانى كنت فى عنفوان السن و غضاضعة ابتدءت بتأليف كتاب خصائص الأئمه (عليه السلام)؛ من در آغاز زندگانى و عنفوان جوانى اقدام به تأليف كتابى در زمينه ويژگى هاى ائمه معصومين (عليه السلام) نمودم. فانى جواب اما است كه در ابتدا خطبه آمده. عنفوان: آغاز و شروع.
غضاضه طروات و شادابى و غضاضة الغضن كنايه از دوران جوانى است. چنان چه نعومة الأظفار؛ نرمى ناخن ها كنايه از دوران كودكى مى باشد.

ولادت و وفات سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)
مؤلف كتاب نهج البلاغه (سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)) با اين كه در ميان سالى بد رود حيات گفته، زيرا تولد او چنان چه ثعالبى گفته در سال 359 و وفاتش در ششم محرم سال 406 قمرى اتفاق افتاده (78) چنان چه اين تاريخ وفات را خطيب (79) و نجاشى (80) و جزرى (81) نيز آورده اند. بنابراين تاريخى كه ابن ابى الحديد براى وفات او نقل كرده يعنى: سال 404 اشتباه است. (82) و بدين ترتيب او در سن چهل و هفت سالگى ديده از جهان فرو بسته و به همين جهت برادرش سيد مرتضى در مرثيه او گفته:

لله  عمرك  من قصير طاهر        و لرب عمر طال بالأرجاس
(83)
خدايا خيرت دهد از عمر كوتاه پاكيزه ات بسا عمرهاى طولانى كه در پليدى ها سپرى گردد.