1860. سيك مغزى شيطان
اياك و الغصب فانه طيره من الشيطان.
از غضب به دور باش ؛ زيرا خشم از سبك مغزى هاى شيطان است . (1853)
1861. بردبارى هنگام خشم
من كتاب له الى الحارث الهمدانى : و اكظم الغيظ، و تجاوز عند المقدره ، و احلم عند الغضب ، واصفح مع الدوله ، تكن لك العاقبه.
در نامه اى به حارث همدانى مى فرمايد: خشم را فرو خور و به هنگام توانايى ، گذشت كن و در هنگام عصبانيت ، بردبار باش و در وقت چيرگى ، ببخشاى تا سرانجامت نيكو باشد. (1854)
1862. دنيا سراى جاودان نيست !
الا و ان هذه الدنيا التى اصبحتم تتمنونها و ترغبون فيها، و اصبحت تغضبكم و ترضيكم ، ليست بداركم.
بدانيد اين دنيايى كه آرزومند آن شده ايد و بدان رغبت مى ورزيد و او شما را گاه به خشم مى آورد و گاه خشنود مى سازد، سراى (هميشگى ) شما نيست . (1855)
1863. مكان صحيح خشم
و قال عليه السلام لاصحابه : قد ترون عهود الله منقوضه فلا تغضبون ، و انتم لنقض ذمم آبائكم تانفون !
به ياران خود فرمود : شما پيمان هاى خدا را شكسته مى بينيد، اما به خشم نمى آييد، در حالى كه از شكسته شدن پيمان هاى پدرانتان به غيرت مى آييد و ناراحت مى شويد. (1856)
1864. تحذير از خشم
احذر الغضب فانه جند عظيم من جنود ابليس.
از خشم برحذر باش ؛ زيرا از لشكريان بزرگ شيطان است . (1857)
1865. نزديكى غضب الهى
فى الخطبه القاصعه : و ان عندكم الامثال من باس الله و قوارعه ، و ايامه و وقائعه ، فلا تستبطئوا وعيده جهلا باخذه ، و تهاونا ببطشه ، و ياسا من باسه.
شما درگذشتگان نمونه هايى را از غضب خداوند و كيفرهاى كوبنده و حوادث نابود كننده و روزگارها و وقايع شديد و مهلك مى دانيد. پس تهديد خداوندى را از روى نادانى به گرفتارى خود در دست قدرت او و ناچيز انگاشتن كيفر او و احتمال ندادن غضب او دير تلقى نكنيد. (1858)
1866. زمان فرو نشاندن خشم
متى اشقى غيظى اذ غضبت ؟ احين اعجز عن الانتقام فيقال لى : لو صبرت ؟ ام حين اقدر عليه فيقال لى لو عفوت.
به هنگامى كه خشمگين شوم كى خشمم را فرو بنشانم ؟ آيا هنگامى كه از انتقام گرفتن ناتوانم و به من گفته مى شود: بهتر است صبر كنى ؟ يا هنگامى كه توانايى انتقام دارم و به من گفته مى شود: بهتر است گذشت كنى ؟ (1859)
1867. نشانه خشونت
من الخرق المعالجه قبل الامكان ، و الاناه بعد الفرصه.
از نشانه هاى خشونت ، شتاب پيش از فراهم آمدن وسايل و بى حالى بعد از آمدن فرصت است . (1860)
1868. از انواع جنون
الحده ضرب من الجنون ، لان صاحبها يندم ، فان لم يندم فجنونه مستحكم.
غضب (تندخويى ) نوعى از جنون است ؛ چرا كه گرفتار بدان از كرده خود پشيمان مى شود و اگر پشيمان نشود جنونش مسلم است . (1861)
1869. نابخشودنى بودن گناه خشم
ان من عزائم الله فى الذكر الحكيم ، التى عليها يثيب و يعاقب ، و لها يرضى و يسخط، انه لا ينفع عبدا و ان اجهد نفسه و اخلص فعله ان يخرج من الدنيا، لاقيا ربه بخصله من هذه الخصال لم يتب منها: ان يشرك بالله فيما افترض عليه من عبادته ، او يشفى غيظه بهلاك نفس.
همانا از جمله احكام مهم خداوند در قرآن كريم كه به واسطه آن ها پاداش و كيفر مى دهد و به سبب آن ها خشنود و ناخشنود مى شود، اين است كه چنان چه بنده با يكى از اين خصلت ها از دنبا به ديدار پروردگارش برود و از آن ها توبه نكرده باشد، هرچند در عبادت خود را به زحمت انداخته و عملش را (براى خدا) خالص گردانيده باشد، هيچ سودى نبرد در عبادتى كه خدا بر او واجب كرده است برايش شريك قرار دهد، يا با كشتن كسى ، خشم خود را فرو بنشاند.
1870. بر نابكاران خشم گير!
(1862)
من شنى الفاسقين و غضب لله ، غضب الله له و ارضاه يوم القيامه.
هر كه با نابكاران دشمنى ورزد و براى خدا خشم گيرد، خداوند به خاطر او خشم گيرد و روز قيامت خشنودش گرداند.
(1863)
1871. دنبال بدعت نباشيد!
فلا تكونوا انصاب الفتن ، و اعلام البدع ؛ و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعه ، و بنيت عليه اركان الطاعه.
از نشانه (ياور) فتنه ها و پرچم ها بدعت ها نباشيد و آن چه را كه پيوند اجتماع به آن گره خورده و اركان اطاعت بر آن بنا شده ، بر خود لازم شماريد. (1864)
1872. خلاف برهان سنت
انما الناس رجلان : متبع شرعه شريعه و مبتدع بدعه ، ليس معه من الله سبحانه برهان و سنه ، و لا ضياء حجه.
مردم دو دسته اند: پيرو شريعت و پديد آورنده بدعت كه او را نه برهانى از سنت است و نه چراغى روشن از دليل و حجت . (1865)
1873. بدترين كارها
ما احدثت بدعه الا ترك بها سنه . فاتقوا البدع و الزموا المهيع . ان عوازم الامور افضلها، و ان محدثاتها شرارها.
هيچ بدعتى ايجاد نشود مگر آن كه با سنتى متروك گردد، بنابراين از بدعت گزارى بپرهيزيد. پاى بند راه مستقيم باشيد، و كارهاى اصيل پيشين (و آيين پاك حق ) كه صحت و درستى آن مورد ترديد نيست برترين كارهاست و بدعت ها بدترين كارهاست . (1866)
1874. زندگى با نادانى ، مرگ با گمراهى
الى الله اشكو من معشر يعيشون جهالا و يموتون ضلالا.
از گروهى كه در جهل و نادانى زندگى مى كنند و در گمراهى جان مى دهند به خدا شكايت مى برم . (1867)
1875. نفس گمراه
لا ترخصوا لا نفسكم ؛ فتذهب بكم الرخص مذاهب الظلمه و لا تداهنوا فيهجم بكم الادهان على المعصيه.
به نفس هاى خود رخصت (و امان ) ندهيد كه اين رخصت ها شما را به گمراهى مى كشاند و سهل انگارى و مسامحه نكنيد كه مسامحه كردن شما را به سوى معصيت مى برد. (1868)
1876. پيروان شيطان
قال عليه السلام و قد مر بقتلى الخوارج يوم النهروان : يوسا لكم ! لقد ضركم من غركم ، فقيل له : من غرهم يا امير المومنين ؟ فقال : الشيطان المضل ، و الانفس الاماره بالسوء، غرنهم بالامانى ، و فسحت لهم بالمعاصى ، و وعدتهم الاظهار، فاقتحمت بهم النار.
در هنگام گذر بر كشتگان خوارج در روز نهروان فرمود: اى تيره بختان ! آن كس كه فريبتان داد به شما زيان رساند.
عرض شد: اى امير المومنين ! چه كسى فريبشان داد؟
فرمود: شيطان گمراه كننده و نفس هاى فرمان دهنده به بدى آنان را به آرزوهاى خام فريب داد و ميدان نافرمانى و گناه را براى آنان گسترد و نويد پيروزيشان داد و سپس در آتش فروفكندشان . (1869)
1877. موجبات گمراهى
من لا يستقيم به الهدى ، يجربه الضلال الى الردى.
كسى كه هدايت او را از انحراف باز ندارد، گمراهى او را به رذالت مى اندازد. (1870)
1878. زارعين زيانكار
زرعوا الفجور، و سقوه الغرور، و حصدوا الثبور.
تخم گناه كاشتند و با آب غفلت و فريب آبيارى اش كردند و هلاكت درويدند. (1871)
1879. شوربخت واقعى
يالها حسره على كل ذى غفله ان يكون عمره عليه حجه ، و ان توديه ايامه الى الشقوه !
اى دريغا بر هر غافلى كه عمرش بر ضد او حجت باشد و روزهاى عمرش ، او را به سوى شوربختى كشاند. (1872)
1880. ترس موسى (ع )
لم يوجس موسى عليه السلام خيفه على نفسه ، بل اشفق من غلبه الجهال و دول الضلال.
موسى عليه السلام هرگز بر خود نترسيد؛ بلكه از چيره گشتن نادانان و پيروز شدن گمراهان ترسيد. (1873)
1881. قوى ترين شاعران
و قال عليه السلام لما سئل عن اشعر الشعراء : ان القوم لم يخرجوا فى حلبه تعرف الغايه عند قصبتها، فان كان و لابد فالملك الضليل.
امام على عليه السلام ، در پاسخ به اين پرسش كه قوى ترين شاعران كيست ، فرمود: اين جماعت در ميدان مسابقه اى كه خط پايانش معلوم باشد نتاخته اند، اما اگر ناچار بخواهيم قوى ترين شاعران را معلوم سازيم ، او آن پادشاه بسيار گمراه (امرواالقيس ) است . (1874)
1882. ياران گمراهان
... هو فى مهله من الله يهوى مع الغافلين ، و يغدو مع المذنبين ، بلا سبيل قاسد و لا امام قائد، حتى اذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم ، و استخرجهم من جلابيب غفلتهم ، استقبلوا مدبرا، و استدبروا مقبلا، فلم ينتفعوا بما ادركوا من طلبتهم ، و لا بما قضوا من وطرهم.
(در وصف شخص غافل مى فرمايد:) او در اين چند صباحى كه خداوند مهلتش داده است ، با غافلان سرگرم و روز خود را با گناهكاران سپرى مى كند، بى آنكه راه راستى را بپيمايد و پيشوايى راهنما داشته باشد... تا آن كه خداوند كيفر گناهانشان را به آنان نشان داد و از پس پرده هاى غفلت بيرونشان آورد، به آن چه بدان پشت كرده بودند (مرگ و آخرت ) روى نهادند و به آن چه بدان روى آورده بودند (دنيا) پشت كردند و نه از آن چه طلبيدند و بدان رسيدند سودى بردند و نه از خواسته هاى خود كه به آن ها دست يافتند بهره اى يافتند. (1875)
1883. نشانگر راه راست
اقمت لكم على سنن الحق ، فى جواد المضله ، حيث تلتقون و لا دليل ، و تحتفرون و لا تميهون.
در آن وقت كه در جاده هاى گوناگون گمراهى گام برمى داشتيد، من نشانه هاى راه راست و واضح حق را براى شما به پا داشتم و اين در حالى بود كه همه سرگردان به يكديگر برخورد مى كرديد و از اين سوى به آن سوى مى رفتيد، اما راهنمايى نمى يافتيد. زمين را مى كنديد، اما آبى پيدا نمى كرديد. (1876)
1884. معاويه ، پيشواى گمراهان
من كتابه الى معاويه : ارديت جيلا من الناس كثيرا؛ خدعتهم بغيك ، و القيتهم فى موج بحرك ، تغشاهم الظلمات ، و تتلاطم بهم الشبهات ، فجازوا عن وجهتهم ، و نكصوا على اعقابهم ، و تولوا على ادبارهم.
در نامه خود به معاويه مى فرمايد: گروهى از مردم را (مقصود مردم شام است ) فراوان هلاك ساختى و با گمراه ساختن ايشان فريبشان دادى و آن ها را در امواج درياى فساد و نفاق خويش افكندى كه تاريكى هاى فريبكارى تو چشم بصيرت آن ها را فرو مى گيرد و موج هاى شبهه به آنان پهلو مى زند. پس (در اثر شبهه هايى كه به ايشان القا كردى ) از راه راست و درست حق بركنار گرديدند و به عقب برگشتند. (1877)
1885. وظيفه عقل
كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غيك من رشدك.
براى تو از عقلت همين بس است كه راه هاى گمراهى ات را از راه درست و حق ، روشن سازد. (1878)
1886. گمراه كنندگان و گمراهان
احذركم اهل النفاق ، فانهم الضالون المضلون ، و الزالون المزلون.
از اهل نفاق برحذر مى دارم ؛ زيرا آنان هستند گمراهان و گمراه كنندگان و لغزندگان و عوامل لغزش . (1879)
1887. عالم گمراه كننده
و آخر قد تسمى عالما و ليس به ، فاقتبس جهائل من جهال ، و اضاليل من ضلال و نصب للناس اشراكا من خبائل غرور، و قول زور.
انسانى ديگر نيز وجود دارد كه نام عالم به خود گرفته و عالم نيست ، (اين نابخرد) نادانى هايى را از نادانان و گمراهى هايى از گمراهان كسب كرده ، دام هايى از طناب هاى فريب و گفتار بى اساس پيش پاى مردم گسترده است . (1880)
1888. ويران كننده پايه هاى گمراهى
... المعلن الحق بالحق ، و الدافع جيشات الا باطيل ، و الدامع صولات الاضاليل.
پيامبر، حق را بر مبناى حق اعلان نمود و جوشش ها و غليان باطل ها را دفع و خاموش و هيبت شديد و حملات گمراهى ها را محو و نابود ساخت . (1881)
1889. امام گمراه كننده
ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به ، فامات سنه ماخوذه ، و احيا بدعه متروكه.
بدترين مردم در نزد خدا، امامى است ستمكار كه گمراه است و مردم به وسيله او گمراه مى شوند كه سنت گرفته شده از منبعش را بكشد و زنده كند بدعت كنار گذاشته شده را. (1882)
1890. صراط مستقيم
اليمين و الشمال مضله ، و الطريق الوسطى هى الجاده ، عليها باقى الكتاب و آثار النبوه ، و منها منفذ السنه ، و اليها مصير العاقبه.
چپ و راست گمراهى است و راه وسط، طريق اصلى قرآن و روايات خاندان رسالت و علامت هاى آنان موجود است و سرانجام آنان مى باشند. (1883)
1891. سبقت موجب گمراهى است !
انظروا اهل بيت نبيكم فالزموا سمتهم ... و لا تسبقوهم فتضلوا، و لا تتاخروا عنهم فتهلكوا.
بنگريد به دودمان پيامبرتان ، و به جهتى كه در حيات انتخاب كرده اند ملتزم باشيد و از اثر آنان پيروى كنيد. از آنان سبقت مگيريد كه گمراه مى شويد و از آنان عقب نمانيد كه به هلاكت مى افتيد. (1884)
1892. وصف گمراهان
قد خاضوا بحار الفتن ، و اخذوا بالبدع دون السنن . و ارز المومنون ، و نطق الضالون المكذبون.
آنان در درياهاى فتنه ها و آشوب ها غوطه ور گشته و به بدعت ها گراييده و اصول و قوانين را رها كردند. مردم با ايمان افسردند و پژمردند و خاموش گشتند و گمراهان و تكذيب كنندگان دهان باز كردند (و به حركت درآمدند). (1885)
1893. گمراهى در كجروى است !
من اخذ بها لحق و غنم ، و من وقف عنها ضل و ندم.
هر كس راه هاى دين را پيش بگيرد و در آن مسير گام بردارد به حقيقت و حمايت گران آن ملحق گردد و به غنيمت برسد و هر كس كه توقف كند و از حركت در آن راه ها امتناع بورزد، گمراه گردد و عاقبت كار پشيمان شود. (1886)
1894. علل گمراهى
لكل ضله عله ، و لكل ناكث شبهه.
براى هر گمراهى علتى است و براى هر پيمان شكنى شبهه اى است . (1887)
1895. رنگ گمراهى
فى صفه اهل الضلال : آثروا عاجلا و اخروا آجلا، و تركوا صافيا و شربوا آجنا؛ كانى انظر الى فاسقهم و قد صحب المنكر فالفه ، و بسى به و وافقه ، حتى شابت عليه مفارقه ، و صبغت به خلائقه.
گمراهان دنياى گذران را مقدم داشتند و آخرت باقى را رها كردند. شربت زلال حيات با ايمان را كنار گذاشتند و آب ناگوار و مخلوط با كثافت را نوشيدند. گويى به تبهكارى از آنان مى نگرم كه همدم كار زشت گرديده و با آن الفتى پيدا كرده است و با آن كار زشت انس گرفته و با آن هماهنگ گشته است تا موهاى سرش با آن ناشايستى ها سفيد شده و اخلاقش رنگ آن منكر را گرفته است . (1888)
1896. توصيف گمراهان
فى صفه اهل الضلال : دعاهم ربهم فنفروا و ولوا، و دعاهم الشيطان فاستجابوا و اقبلوا!
در توصيف گمراهان مى فرمايد: پروردگارشان دعوت كرد، از آن دعوت رميدند و پشت گرداندند و شيطان آنان را خواند، اجابتش كردند و به آن روى آوردند. (1889)
1897. ارتداد و واپس گرايى
حتى اذا قبض الله رسوله صلى الله عليه و آله ، رجع قوم على الاعقاب ، و غالتهم السبل ، و اتكلوا على الولائج.
پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت كرد، گروهى به عقب برگشتند و راه هاى ناهموار، آنان را به هلاكت افكند و بر افكار نادرست خويش تكيه كردند. (1890)
1898. گمراهى آراسته
من كتابه الى معاويه : اما بعد فقد اتتنى منك موعظه موصله ، و رساله محبره ، نمقتها بضلالت ، و امضيتها بسوء رايك ، و كتاب امرى ليس له بصر يهديه ، و لا قائد يرشده ، قد دعاه الهوى فاجابه ، وقاده الضلال فاتبعه ، فهجر لاغطا، و ضل خابطا.
در نامه خود به معاويه مى فرمايد: بعد از حمد الهى ، اندرزى كه از اينجا و آن جا به هم رديف كرده بودى و نامه اى كه آن را با الفاظ زينت داده بودى به دستم رسيد. با گمراهى خود آن را آراسته ، و به خاطر بد بودن فكرت آن را فرستاده بودى ، نامه را كسى فرستاده كه نه بينايى دارد كه وى را هدايت كند و نه رهبرى دارد كه او را به راه راست بكشاند. هواى نفس او را تحريك كرده ، وى هم پذيرفته است . گمراهى جلودارش شده او هم پيروى نموده است و نتيجه اين شده كه هذيان گفته ، غلط اندازى كرده گمراه شده و اشتباه نموده است . (1891)
1899. دعاى دورى از گمراهى
فى ذكر النبى صلى الله عليه و آله : اللهم ! اعل على بناء البانين بناءه ! ... و احشرنا فى زمرته غير خزايا، و لا نادمين ، و ال ناكبين ، و لا ناكثين ، و لا ضالين ، و لا مضلين ، و لا مفتونين !
امام على عليه السلام در يادكرد از پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: خداوندا! بناى او را بالاتر از بناى همه بنا كنندگان قرار بده و ما را در گروه او محشور فرما، بدون ابتلاء به رسوايى و بدون گرفتارى به ندامت و انحراف و عهدشكنى و گمراهى و گمراه كنندگى و غوطه ورى در فتنه ها. (1892)
1900. درمان بزرگ ترين دردها
استعينوا به على لاوائكم ، فان فيه شفاء من اكبر الداء: و هو الكفر و النفاق ، و الغى و الضلال.
در مشقت ها از آن (قرآن ) يارى بخواهيد؛ زيرا درمان بزرگ ترين دردها كه كفر و نفاق و انحراف و گمراهى است ، در آن است . (1893)
1901. مست گمراهى
من كثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق ؛ و من زاغ ساءت عنده الحسنه ؛ و حسنت عنده السيئه ، و سكر سكر الضلاله.
كسى كه بر اثر نادانى زياد نزاع كند، در بى اطلاعى از حق دوام مى آورد و كسى كه دست از حق كشيد، كارهاى خوب در نظرش ناپسند آيد و كارهاى بد براى او جلوه كند و به مستى گمراهى مست شود. (1894)
1902. ويران كننده پايه هاى گمراهى
ان هذا الاسلام دين الله الذى اصطفاه لنفسه ... و هدم اركان الضلاله بركنه.
اين اسلام آن دين خداوندى است كه براى خود برگزيد... و اركان گمراهى را ويران نمود. (1895)
1903. گمراهى آشكار
من كتابه الى معاويه : فقد سلكت مدارج اسلافك بادعائك الا باطيل ... فرارا من الحق ، و جحودا لما هو الزم لك من لحمك و دمك ؛ مما قد وعاه سمعك ، و ملى به صدرك ، فماذا بعد الحق الا الضلال المبين ، و بعد البيان الا اللبس ؟
امام على عليه السلام در نامه خود به معاويه مى فرمايد: به دروغ طالب چيزى (خلافت ) هستى كه شايسته آن نيستى . مى خواهى از اين راه از حق فرار كنى و منكر چيزى بشوى (رياست امام على عليه السلام ) كه از گوشت و خون تو براى تو ثابت تر است ؛ زيرا گوش تو مطالب (خلافت على عليه السلام ) را شنيده ، مغز تو از آن مطالب پر است . پس از درك حق و ترك آن ، چيزى غير از گمراهى نيست و بعد از واضح بودن مطلب و راه كج را پيش گرفتن موضوع غير از انحراف نخواهد بود. (1896)
1904. گمراهى از صراط مستقيم
اخذوا يمينا و شمالا ظعنا طعنا فى مسالك الغى ، و تركا لمذاهب الرشد.
گمراهان براى حركت در مسيرهاى گمراهى و رها كردن طرق رشد و كمال به راست و چپ زدند. (1897)
1905. بزرگ ترين خيانت
ان اعظم الخيانه خيانه الامه ، و افظع الغش غش الائمه.
به راستى كه بزرگ ترين خيانت ، خيانت به ملت و رسواترين غش و فريب ، فريب به رهبر و پيشواى مسلمانان است .
1906. پناه از گمراهى در هدايت
(1898)
اللهم انى اعوذبك ان افتقر فى غناك ، او اضل فى هداك.
پروردگارا! به تو پناه مى برم از آن كه در بى نيازى مطلق تو، نيازمند گردم يا با هدايت تو گمراه شوم . (1899)
1907. بزرگ ترين گناهان
انما ينبغى لاهل العصمه و المصنوع اليهم فى السلامه ان يرحموا اهل الذنوب و المعصيه ، و يكون الشكر هو الغالب عليهم ، و الحاجز لهم عنهم ، فكيف بالعائب الذى عاب اخاه ، و عيره ببلواه . اما ذكر موضع ستر الله عليه من ذنوبه مما هو اعظم من الذنب الذى عابه به ! و كيف يذمه بذنب قد ركب مثله ! فان لم يكن ركب ذلك الذنب بعينه فقد عصى الله فيما سواه ، مما هو اعظم منه . و ايم الله لئن لم يكن عصاه فى الكبير، و عصاه فى الصغير، لجرءته لجراته على عيب الناس اكبر!
(در نهى از غيبت كردن از مردم مى فرمايد:) افراد پاكدامن و برخوردار از نعمت پرهيزگارى بايد و به جاست كه با گنه ورزان و معصيت كاران مهربان و دلسوز باشند و سپاسگزارى (به خاطر نعمت پاكدامنى و پرهيزگارى ) بر ايشان چيره باشد و مانع غيبت آن ها از گنهكاران شود، حال چه رسد به عيب جويى كه از برادر خويش عيب جويى مى كند و او را به گناهش سرزنش مى نمايد؟ مگر به ياد نمى آورد آن موقعى را كه خدا گناه او را پوشاند، گناهى كه بزرگ تر از گناه آن برادرى است كه او را بدان سرزنش مى كند! چگونه او را به خاطر گناهى نكوهش مى كند كه خودش چونان گناهى را مرتكب شده است ؟ و اگر عين آن گناه را نكرده باشد، بى گمان با گناهى بزرگ تر از آن خدا را نافرمانى كرده است . به خدا سوگند كه اگر با گناه بزرگى خدا را نافرمانى نكرده باشد، و در گناه كوچكى او را نافرمانى كرده باشد، بى گمان همين گستاخى او در عيبگويى از مردم بزرگ ترين گناه است . (1900)
1908. كار شخص ناتوان
الغيبه جهد العاجز.
غيبت كردن ، كار شخص ناتوان است . (1901)
1909. عدم شتاب در بدى
فى وصيته لابنه الحسن عليه السلام : اخر الشر؛ فانك اذا شئت تعجلته.
امام على عليه السلام در سفارش به فرزند خود امام حسن عليه السلام مى فرمايد: بدى را به تاخير افكن ؛ زيرا هر زمان بخواهى مى توانى آن را جلو اندازى . (1902)
1910. پرهيزاز شتاب
من كتابه للاشتر لما ولاه مصر : لا تعجلن الى تصديق ساع : فان الساعى غاش ، و ان تشبه بالناصحين.
امام على عليه السلام در فرمان ولايت مصر به مالك اشتر مى فرمايد: در قبول كردن حرف بدگو عجله نكن ؛ زيرا سخن چين ، حيله گر است ، هر چند در قيافه اندرزگويان درآيد! (1903)
1911. نشانه نادانى
من الخرق المعاجله قبل الامكان ، و الاناه بعد الفرصه.
از حماقت و خشونت است شتاب كردن پيش از امكان يك چيز و صبر و تحمل بعد از فرصت . (1904)
1912. پرهيز از شتاب
من خطبه له يومى فيها الى الملاحم : فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد، و لا تستبطئوا ما يجى ء به الغد. فكم من مستعجل بما ان ادركه ود انه لم يدركه.
در خطبه اى كه طى آن به حوادث اشاره مى كند، مى فرمايد: شتاب مكنيد براى رسيدن به چيزى كه آماده و در صدد وصول به شما است و دير تلقى نكنيد آن چه را كه فردا از راه مى رسد. پس چه بسا شتابزده براى به دست آوردن چيزى مى شتابد كه اگر آن را دريابد آرزو خواهد كرد كه اى كاش آن را در نمى يافت !. (1905)
1913. اسراف ، كار منافقين
فى صفه المنافقين : ان عذلوا كشفوا، و ان حكموا اسرفوا.
در توصيف منافقان مى فرمايد: هرگاه سرزنش كنند پرده درى مى كنند و هرگاه حكم رانند از حد مى گذرانند. (1906)
1914. بخشش مال و ثروت
الا ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف ، و هو يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره ، و يكرمه فى الناس و يهينه عند الله.
همانا بخشيدن مال در غير محلش تبذير و اسراف است . اين كار، شخص را در دنيا سربلند، ولى در آخرت سرافكنده مى سازد، در ميان مردم او را اكرام و در نزد خداوند پست مى گرداند. (1907)
1915. بهترين مردم
خير الناس فى حالا، النمط الاوسط فالزموه.
بهترين مردم درباره من (على عليه السلام ) گروه ميانه رو هستند (نه دشمنى دارند و نه غلو كنند)بنابراين از آن ها جدا نشويد. (1908)
1916. احوال جاهلان
لا ترى الجاهل الا مفرطا او مفرطا.
جاهل را نمى بينى مگر آن كه يا زياده روى (افراط) مى كند و يا كوتاهى (تفريط) مى كند. (1909)
1917. اعتدال در زندگى
كن سمحا و لا تكن مبذرا، و كن مقدرا و لا تكن مقترا.
بخشنده باش و ولخرج مباش (در زندگى ) حسابگر باش و سخت گير و تنگ نظر مباش . (1910)
1918. تكيه گاه اعتدال
نحن النمرقه الوسطى ، بها يلحق التالى ، و اليها يرجع الغالى.
ما تكيه گاه اعتداليم كه بايد عقب ماندگان ، خود را بدان برسانند و تندروان بدان بازگردند. (1911)
1919. تعادل در امور زندگى
لا تسالوا فيها فوق الكفاف ، و لا تطلبوا منها اكثر من البلاغ.
در دنيا بيش از احتياج نخواهيد و بيش از كفاف از آن طلب نكنيد. (1912)
1920. دورى از حرص و آز
من اقل منها استكثر مما يومنه . و من استكثر منها استكثر مما يوبقه.
كسى كه دنيا كم (و به اندازه نياز) برگيرد، مايه ايمنى بسيار به دست آورده است و هر كه از آن مقدار زيادى به دست آورد، مايه هلاك خود را افزون ساخته است . (1913)
1921. ميانه روى در اموال
دع الاسراف مقتصدا، و اذكر فى اليوم غدا، و امسك من المال بقدر ضروررتك ، و قدم الفضل ليوم حاجتك.
اسراف را كنار بگذار و ميانه روى پيشه كن ، از امروز به فكر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خويش نگهدار و زيادى را براى زيارت (قيامت ) از پيش بفرست . (1914)
1922. بسنده به اندك نمودن
المنيه و لا الدنيه ! و التقلل و لا التوسل.
مرگ آرى ! اما پستى و خوارى هرگز، و به اندك بسنده كردن آرى ! اما دست سوى اين و آن دراز كردن هرگز. (1915)
1923. راه مستقيم و ميانه
اليمين و الشمال مضله ، و الطريق الوسطى هى الجاده ، عليها باقى الكتاب و آثار النبوه.
انحراف به راست و چپ گمراهى است و راه مستقيم و ميانه ، جاده حق است و بر همين راه قرآن و آثار نبوت (خاندان پيامبر) سفارش مى كنند. (1916)
1924. افراط و تفريط
لقد علق بنياط هذا الانسان بضعه هى اعجب مافيه . و ذلك القلب ، و ذلك ان له مواد من الحكمه و اضدادا من خلافها؛ فان سنح له الرجاء اذله الطمع ، و ان هاج به الطمع اهلكه الحرص ، و ان ملكه الياس قتله الاسف ... و ان افرط به الشبع كظته البطنه . فكل تقصير به مضر، و كل افراط له مفسد.
هر آينه و به تحقيق پاره گوشتى كه به رگ هاى بدن انسان ، آويخته ، آن پاره گوشت ، عجيب ترين چيزى است كه در او (يعنى انسان ) يافته مى شود و آن قلب ، است كه ريشه هايى از حكمت و فضايل اخلاقى و نيز چيزهايى كه مخالف حكمت و فضايل اخلاقى است ؛ يعنى اخلاق رذيله ، در آن وجود دارد. پس اگر اميد در قلب آشكار گردد، طمع انسان را خوار مى سازد و اگر طمع آن را به هيجان و جنبش درآورد، حرص ، او را هلاك مى كند و اگر نااميدى بر آن چيره گردد، اندوه ، آن را مى كشد. و اگر در سيرى زياده روى كند، پرى معده او را رنج مى دهد. بنابراين هر كوتاهى و سهل انگارى براى انسان زيانبار و هر زياده روى در هر كارى براى او فساد آور است . (1917)
1925. تباه شدن اسراف كار
من الفساد اضاعه الزاد، و مفسده المعاد.
از تباهى است ضايع كردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد. (1918)
1926. بخشش فقط در راه خدا
ليس لواضع المعروف فى غير حقه ، و عند غير اهله ، من الحظ فيما اتى الا محمده اللئام ، و ثناء الاشرار، و مقاله الجهال ، مادام منعما عليهم . ما اجود يده ! و هو عن ذات الله بخيل !
كسى كه كار نيك خود را در غير راه صحيح و نزد نااهلان قرار دهد، بهره اى جز ستايش ناپاكان و ثناگويى اشرار و گفتار نادانان ندارد و اين ها هم تا هنگامى است كه به آن ها بخشش مى كند و مى گويند: چه دست سخاوتمندى دارد؛ و حال آن كه از بخشش در راه خدا بخيل است . (1919)
1927. ميوه تفريط
ثمره التفريط الندامه ، و ثمره الحزم السلامه.
پشيمانى ميوه تفريط است و سلامت محصول احتياط. (1920)
1928. مانع عيب گويى
ما يمنع احدكم ان يستقبل اخاه بما يخاف من عيبه ، الا مخافه ان يستقبله بمثله . قد تصافيتم على رفض الاجل و حب العاجل.
آن چه مانع هر يك از شما مى شود كه عيب برادرش را پيش روى او بگويد، اين است كه مى ترسد او نيز عيبش را رو به رويش بگويد. شما در راه دور افكندن آخرت و دوستى دنيا با هم رفيق شده ايد. (1921)
1929. ديده فرو بر به گمان خويش !
طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس.
خوشا به حال آن كس كه عيب خودش ، او را از پرداختن به عيب هاى مردم بازدارد. (1922)
1930. دورى از عيب جويان
من كتابه للاشتر لما ولاه مصر : وليكن ابعد رعيتك منك و اشناهم عندك اطلبهم لمعائب الناس ؛ فان فى الناس عيوبا. الوالى احق من سترها، فلا تكشفن عما غاب عنك منها، فانما عليك تطهير ما ظهر لك ، والله يحكم على ما غاب عنك . فاستر العوره ما استطعت ، يستر الله منك ما تحب ستره من رعيتك.
در فرمان استاندارى مصر به مالك اشتر مى فرمايد: بايد دورترين افراد ملت از تو و دشمن ترين آن ها نزد تو، عيبجوترين آن ها از مردم باشد؛ زيرا مردم (خواه ناخواه ) عيب هايى دارند و زمامدار سزاوارترين كس به پوشاندن آن هاست . بنابراين ، درباره آن دسته از عيب هايى مردم كه بر تو پوشيده است ، پى جويى و كنجكاوى مكن ؛ زيرا آن چه بر عهده توست پاك كردن عيب ها و زشتى هايى است كه بر تو آشكار مى باشد و قضاوت درباره عيب ها و گناهانى كه بر تو پوشيده مى باشد، به عهده خداست . پس تا مى توانى جرم پوش باش تا خداوند نيز عيب و جرم هاى تو را كه دوست دارى از ملتت پوشيده بماند، بپوشاند. (1923)
1931. احمق واقعى
من نظر فى عيوب الناس ، فانكرها، ثم رضيها لنفسه ، فذلك الاحمق بعينه.
كسى كه عيب هاى مردم را بنگرد و بد شمرد، سپس آن ها را براى خود بپسندد چنين كسى احمق واقعى است .
1932. از خرده گرفتن بر ديگران بپرهيز
(1924)
يا عبدالله ! لا تعجل فى عيب احد بذنبه ، فلعله مغفورله ، و لا تامن على نفسك صغير معصيه ، فلعلك معذب عليه . فليكفف من علم منكم عيب غيره لما يعلم من عيب نفسه ، وليكن الشكر شاغلا له على معافاته مما ابتلى به غيره.
اى بنده خدا! در خرده گيرى از گناه كسى شتاب مكن ؛ زيرا چه بسا كه او آمرزيده شده باشد و در مورد خويش به گناه كوچكى كه كرده اى ايمن مباش ؛ زيرا شايد كه به سبب آن عذاب شوى . پس هر يك از شما از ديگرى عيبى بداند، نبايد به خرده گيرى از او بپردازد؛ زيرا مى داند كه خود نيز عيبى دارد و بايد شكر اين موهبت كه عيب هايى كه در ديگران هست در او نيست ، وى را به خود مشغول دارد. (و از عيبجويى ديگران باز ايستد). (1925)
1933. رابطه بين بخت و عيب
عيبك مستور ما اسعدك جدك .
تا بخت يار توست ، عيبت پوشيده است . (1926)
1934. مانع عيب جويى
من كساه الحياء ثوبه ، لم ير الناس عيبه.
هر كس كه شرم و حيا جامه خود را بر قامت او بپوشاند، مردم عيبش را نبينند. (1927)
1935. عيب جويى از مردم و مسامحه با خود
لا تكن ممن يرجو الاخره بغير العمل ، فهو على الناس طاعن ، و لنفسه مداهن.
چونان كسى مباش كه بدون عمل ، به آخرت اميد مى بندد، پس او مردم را سرزنش و عيبجويى مى كند، اما با خويش مسامحه مى نمايد. (1928)
1936. ابتدا به عيب خود بنگر
من نظر فى عيب نفسه اشتغل عن عيب غيره.
هر كه عيب خود را ببيند، از پرداختن به عيب ديگران باز ايستد. (1929)
1937. بزرگترين عيب
اكبر العيب ان تعيب ما فيك مثله.
بزرگ ترين (بيشترين ) عيب اين است كه از چيزى خرده گيرى ، كه مانند آن در خودت وجود دارد. (1930)
1938. جايگاه راستگو و دروغگو
جانبوا الكذب ؛ فانه مجانب للايمان ، الصادق على شفا منجاه و كرامه ، و الكاذب على شرف مهواه و مهانه.
از دروغگويى بركنار باشيد كه از ايمان فاصله دارد، راستگو در ساحل نجات و بزرگوارى است و دروغگو در لبه پرتگاه هلاكت و پستى است . (1931)
1939. تشبيه دروغگو به سراب
يا بنى ! اياك و مصادقه الكذاب ، فانه كالسراب : يقرب عليك البعيد، و يبعد عليك القريب.
(پسر جانم !) از دوستى با دروغ پرداز دورى كن كه او چون سراب است ، دور را در نظر تو نزديك و نزديك را دور نشان مى دهد. (1932)
1940. پيوستن به اهل صدق
يا مالك ! و الصق باهل الورع و الصدق
(اى مالك !) به اهل ورع و صدق و راستى بپيوندد. (1933)
1941. بدترين گفتار
شر القول الكذب .
بدترين گفتار دروغگويى است . (1934)
1942. عاقبت مخالفت با شخص خيرخواه
ان معصيه الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسره ، و تعقب الندامه.
همانا نافرمانى و سرپيچى از نصيحت ناصح مهربان و عالم تجربه ديده موجب حسرت گردد و پشيمانى به دنبال مى آورد. (1935)
1943. آلوده شدن به دروغگويى
لا تحدث الناس بكل ما سمعت به ، فكفى بذلك كذبا.
هر چه را شنيدى براى مردم حكايت مكن ، كه همين براى آلودگى به دروغگويى كافى است . (1936)
1944. راستگويى امام (ع )
و الله ما كتمت و شمه ، و لا كذبت كذبه.
به خدا سوگند، كلمه اى را نهان نداشتم دروغى هم بر زبان نراندم . (1937)
1945. چون مرده در بين زندگان
و آخر فد تسمى عالما و ليس به ، فاقتبس جهائل من جهال ، و اضاليل من ضلال ... فالصوره صوره انسان ، و القلب قلب حيوان ، لا يعرف باب الهدى فيتبعه ، و لا باب العمى فيصد عنه . و ذلك ميت الاحياء.
انسانى ديگر نيز وجود دارد كه نام عالم به خود گرفته و عالم نيست (اين نابخرد) نادانى هايى را از نادانان و گمراهى هايى را از گمراهان كسب كرده است . صورتش صورت انسانى است ، ولى قلبى چون قلب حيوانى در درونش است . اين نابكار در ورودى رشد و هدايت را نمى شناسد، (كه از آن وارد شود) و از رشد و هدايت پيروى نمايد. نيز (اين انسان ها) در ورودى نابينايى را نمى داند تا از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مرده اى در ميان زندگان . (1938)
1946. فريب دروغگويى ها
اين تذهب بكم المذاهب ، و تتيه بكم الغياهب ، و تخدعكم الكواذب ؟
(اى مردم )! اين راه هاى مختلف شما را به كجا مى برد؟ و تاريكى ها در كدامين بيابان ها سرگردانتان مى سازد؟ و دروغ ها چگونه شما را مى فريبد؟ (1939)
1947. خطر تكيه كردن به راى
قد خاطر من استغنى برايه .
كسى كه به راى خود اكتفا كند خويشتن را به خطر افكند. (1940)
1948. نابودى راى
اللجاجه تسل الراى .
لجاجت راى را از بين مى برد. (1941)
1949. از بين رفتن راى
الخلاف يهدم الراى .
مخالفت كردن راى را ويران مى كند. (1942)
1950. بى همانندى خدا
اياك و مساماه الله فى عظمته ، و التشبه به فى جبروته ، فان الله يذل كل جبار، و يهين كل مختال.
امام على عليه السلام در نامه اى به مالك اشتر فرمود: مبادا در بزرگى و عظمت خداوند با او همچشمى كنى و در جبروت و شكوه او به وى همانندى جويى كه خداوند هر جبارى را خوار مى سازد و هر خودبينى را بى مقدار.
1951. نشان نادانى
(1943)
لا ترد على الناس كل ما حدثوك به : فكفى بذلك جهلا.
هر چه را مردم به تو گويند به نادرستى نسبت مده كه اين نشان نادانى است . (1944)
1952. سفارش به وحدت
وصى بها جيشه حين بعثه الى العدو : اياكم و التفرق ! فاذا نزلتم فانزلوا جميعا، و اذا ارتحلتم فارتحلوا جميعا.
امام عليه السلام به سپاهى كه به جانب دشمن فرستاد، سفارش كرد: از تفرقه و اختلاف برحذر باشيد و هرگاه خواستيد جايى فرود آييد، باهم فرود آييد و هرگاه خواستيد كوچ كنيد با هم كوچ كنيد. (1945)
1953. علت تفرقه
انما انتم اخوان على دين الله ، ما فرق بينكم الا خبث السرائر، و سوء الضمائر.
همانا شما به خاطر دين خدا برادر هم هستيد، شما را جز پليدى باطن ها و بدى درون ها از هم جدا نكرده است .
1954. سرنوشت انسان تنها
(1946)
الزموا السواد الاعظم ؛ فان يد الله مع الجماعه . و اياكم و الفرقه ! فان الشاد من الناس للشيطان ، كما ان الشاد من الغنم للذئب.
همواره با جمعيت هاى (طرفدار حق ) باشيد كه دست خداوند با جمعيت است ، از پراكندگى و متفرق شدن دورى كنيد كه (انسان تنها) طعمه شيطان است چنان كه گوسفند تك رو، طعمه گرگ است . (1947)
1955. اهميت دل هاى متفق
انه لا غناء فى كثره عددكم مع قله اجتماع قلوبكم.
به راستى كه بسيارى تعداد شما با كمى اجتماع دل هايتان سودى نمى بخشد. (1948)
1956. نعمت در سايه اتحاد
اياكم و التلون فى دين الله ؛ فان جماعه فيما تكرهون من الحق ، خير من فرقه فيما تحبون من الباطل . و ان الله سبحانه لم يعط احدا بفرقه خيرا ممن مضى ، و لا ممن بقى.
مبادا در دين دورويى ورزيد كه همبستگى و وحدت در راه حق
گرچه كراهت داشته
باشيداز پراكندگى در راه باطل
گرچه مورد علاقه شما باشدبهتر است ؛
زيرا خداوند سبحان نه به گذشتگان و نه به آيندگان چيزى را با تفرقه عطا نفرموده است . (1949)
1957. پيامد اختلاف
احذروا ما نزل بالامم قبلكم من المثلات بسوء الافعال ، و ذميم الاعمال فتذ كروا فى الخير و الشر احوالهم ، و احذروا ان تكونوا امثالهم.
فاذا تفكرتم فى تفاوت حاليهم ، فالزموا كل امر لزمت العزه به شانهم ، و زاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافيه به عليهم ، و انقادت النعمه له معهم ، و وصلت الكرامه عليه حبلهم ، من الاجتناب للفرقه ، و اللزوم للالفه ، و التحاض عليها، و التواصى بها، و اجتنبوا كل امر كسر فقرتهم ، و اوهن منتهم ، من تضاعن القلوب ، و تشاحن الصدور، و تدابر النفوس ، و تخاذل الايدى.
و تدبروا احوال الماضين من المومنين قبلكم ... فانظروا كيف كانوا حيث كانت الاملاء مجتمعه ، و الاهواء موتلفه ، و القلوب معتدله ، و الايدى مترادفه ، و السيوف متناصره ، و البصائر نافذه ، و العزائم واحده . الم يكونوا اربابا فى اقطار الارضين ، و ملوكا على رقاب العالمين . فانظروا الى ما صاروا اليه فى آخر امورهم ، حين وقعت الفرقه ، و تشتتت الالفه و اختلفت الكلمه و الافئده ، و تشعبوا مختلفين ، و تفرقوا متحاربين ، قد خلع الله عنهم لباس كرامته ، و سلبهم غضاره نعمته . و بقى قصص اخبارهم فيكم عبرا للمعتبرين.
از بلاهايى كه به سبب اعمال زشت و نكوهيده بر سر ملت هاى پيش از شما آمد بپرهيزيد و احوال خوب و بد آنان را به ياد آوريد و از اين كه چون آنان باشيد دورى كنيد. اگر در احوال نيك و بد آنان بيانديشيد، همان كارى را عهده دار مى شويد كه عزيزشان گرداند و دشمنانشان را از آن ها دور ساخت و تندرست نگاهشان داشت و نعمت و فراوانى به سراغشان آمد و نيكوكارى و بزرگوارى باعث پيوند آنان گرديد و آن از تفرقه و پراكندگى اجتناب ورزيدن و به يكديگر مهربانى كردن و همديگر را به اين كار تشويق نمودن است و از كارهايى كه پشت آنان را شكست و قدرت آنان را از بين برد دورى كنيد، كارهايى چون كينه ورزى دل ها و دشمنى سينه ها و پشت كردن جان ها به يكديگر و دست شستن از يارى هم و در احوال مومنان پيش از خود نيز بيانديشيد... و بنگريد كه آنان چگونه بودند، آن گاه كه جمعيت ها فراهم بودند و خواسته ها يكى بود و دل ها يكسان بود و چگونه دست ها يار هم بودند و شمشيرها به كمك يكديگر مى آمدند و بينش ها ژرف و اراده ها يكى . آيا مهتران سراسر زمين نبودند و بر گرد جهانيان شهريارى نمى كردند؟ نيز به فرجام كار آن ها بنگريد! آن گاه كه در ميانشان جدايى افتاد و رشته الفت از هم گسست و سخن ها و دل هايشان از هم جدا گشت و به دسته هاى گوناگون تقسيم شدند و دسته دسته شده به جان هم افتادند. در اين هنگام خداوند جامه كرامت را از تن آنان بركند و نعمت هاى فراوانش را از ايشان گرفت و داستان سرگذشت آن ها در ميان شما ماند تا درسى عبرتى براى عبرت آموزان باشد. (1950)