302. تمام شدن حجت خدا با پيامبر (ص )
لم يخلهم بعد اءن قبضه ، مما يؤ كد عليهم حجة ربوبيتة ، و يصل بينهم و بنى معرفته ، بل تعاهدهم بالحجج على اءلسن الخيرة من اءنبيائه ، و متحملى و دائع رسالاته ، قرنا فقرنا؛ حتى تمت بنبينا محمد صلى الله عليه و آله حجته
پس از درگذشت آدم عليه السلام خداوند مردم را از امورى كه دليل پروردگارى او را برايشان مؤ كد و استوار سازد و در ميان آنان و شناخت خود پيوستگى برقرار نمايد خالى و بى نصيب نگذاشت ، بلكه با دليل هايى كه بر زبان پيامبران برگزيده و حاملان امانت هاى و براى بندگانش جارى مى شد، با مردمان پيمان بست ، نسلى پس از نسلى مى آمد و زمان سپرى مى شد تا اين كه حجت و دليل خدا بر بندگانش با وجود پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله كامل و تمام گرديد.
بخش چهارم : امامت (298)

1- امامت

303. مقام امامت
فرض الله ... الامانات نظاما للامة ، و الطاعة تعظيما للامامة
خداوند،امانت پيشوايى را براى نظام امت ، و اطاعت را براى بزرگداشت مقام امامت واجب كرد. (299)
304. گنج هاى خداوندى
فيهم كرائم القرآن الايمان ، و هم كنوز الرحمن . اءن نطقوا صدقوا، و اءن صمتوا لم يسبقوا
آيات كريمه قرآن در شاءن و منزلت اهل بيت عليه السلام نازل شده است و آن ها گنج هاى علوم خداوند رحمان هستند، اگر سخن بگويند راست اس و اگر سكوت كردند از آن ها سفت گرفته نشود. (300)
305. همراه با ائمه
اءنظروا اءهل بيت نبيكم فالزموا سمتهم ، و اتبعوا اءثرهم ، فلن يخرجوكم من هدى ، و لن يعيدو كم فى ردى ، فان لبدوا فالبدوا و اءن نهضوا فانضوا. و لا تسبقو هم فتضلوا، و لا تتاءخروا عنهم فتهلكوا
به خاندان پيامبرتان بنگريد و همراه آنان باشيد به هر سمتى كه گام بر مى دارند، شما هم به همان سمت گام برداريد؛ زيرا آن ها هرگز شما را از راه راست خارج نمى كنند و به سستى باز نمى گردانند. پس اگر سكوت كردند شما هم سكوت كنيد و اگر قيام كردند شما هم قيام كنيد و از آن ها پيشى نگيريد كه گمراه خواهيد شد و از آنان عقب نمانيد كه هلاك خواهيد شد. (301)
306. قياس امت با آل محمد (ص )
لا يقاس باءل محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه اءبدا: هم اساس الدين ، و عماد اليقين . اءليهم يفى ء الغالى ، و بهم يلحق التالى و لهم خصائص حق الولايُة ، و فيهم الوصية و الوراثة ؛ الان اذ رجع الحق اءلى اءهله و نقل اءلى منتقله !
كسى كه از اين امت را با آل محمد صلى الله عليه و آله مقايسه نتوان كرد و كسانى كه ريزه خوار نعمت آل محمدند، با آن ها برابر نخواهند بود، آنان اساس دينند و اركان يقين ، غلو كننده به سوى آنان باز گردد و عقب مانده بايد به آنان ملحق شود. ويژگى هاى ولايت از آنان است و وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و وراثت او در ميان آنان است ، هم اكنون حق به اهلش ‍ على عليه السلام بازگشت و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود باز گرديده است . (302)
307. كوه هاى استوار دين
هم اهل البيت موضع سره ، و لجاء اءمره ، و عيبةُ علمه ، و موئل حكمه ، و كهوف كتبه ، و جبال دينه ، بهم اءقام انحناء ظهرة ، و اءذهب ارتعاد فرائصه
آنان (خاندان نبوت ) نگهدارنده اسرار خدا و ملجا و پناه دستورات اويند، آنان خزينه علم و مرجع احكام و پناهگاه كتاب ها و كوه هاى استوار دينند، به وسيله آنان خميدگى كمر دين راست و لرزش هاى اندام اسلام زايل مى گردد. (303)
308. توصيف خاندان محمد (ص )
عقلوا الدين عقل و عاية و رعايُة ، لا عقل سماع و رواية
خاندان محمد صلى الله عليه و آله دين را شناختند؛ شناختى تواءم با دانايى و عمل ، نه آن كه فقط بشنوند و بازگو كنند. (304)
309. دزد واقعى
فى خطبة له يذكر فيها فضائل اءهل البيت عليه السلام : نحن اشعار و الاصحاب ، و الخزنُة و الابواب ؛ و لا تؤ تى البيوت الا من اءبوابها، فمن اءتاها من غير اءبوابها سمى سارقا
در خطبه اى پيرامون فضايل اهل بيت عليه السلام مى فرمايد: ماييم خاصان و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و خزانه داران و درها. به هر خانه اى جز از در آن نشايد وارد شد و هر كه جز از آن درها وارد گردد دزد ناميده شود. (305)
310. ستون هاى استوار
هم دعائم الاسلام ، و لائج الاعتصام
خاندان محمد صلى الله عليه و آله تكيه گاه هاى اسلام و پناهگاه هاى آن هستند. (306)
311. سخاوتمندانى اهل بيت
قد سئل : كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و اءنتم اءحق به ؟فقال : اءما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا، و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله نوطا، فانها كانت اءثرة شحت عليها نفوس قوم ، و سخت عنها نفوس آخرين و الحكم الله
سئوال شد: با ين كه شما از قوم خود به اين مقام خلافت سزاوار تريد، چگونه شد كه آن ها شما را از آن باز پس زدند؟حضرت فرمود: به زور گرفتن اين مقام از دست ما، با آن كه ما از نظر نسب بالاتر و پيوند خويشى ما به رسول خدا صلى الله عليه و آله بيشتر و استوارتر است ، به اين سبب است كه خلافت امتيازى بود كه عده اى به آن آزمندى و زفتى نشان دادند و گروهى اهل بيت سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و داور خداست . (307)
312. تمجيد از اهل بيت
نحن اءفصح و اءنصح و اءصبح
ما فصيح تر و خيرخواه تر و خوشروتريم . (308)
313. فرمان بردن از اولياى امر
اءن اءطعتمونى فانى حاملكم اءن شاء الله على سبيل الجنة ، و اءن كان ذا مشقُة شديدة و مذاقُة مريرة
اگر شما مرا اطاعت كنيد من شما را به خواست خداوند به بهشت رهنمون مى كردم ، اگر چه اين تلاش داراى مشقت سخت و طعم تلخى است . (309)
314. وزير پيامبر (ص )
اءنك تسمع ما اءسمع ، وترى ما اءرى ، الا اءنك لست بنبى ، و لكنك لوزير و اءنك لعلى خير
خطاب پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام : تو مى شنوى آنچه را كه من مى شنوم و مى بينى آنچه را من مى بينم ؛ ولى تو پيامبر نيستى ، بلكه تو وزير من هستى و تو در مسير خير قرار گرفته اى . (310)
315. خاموشى ستوده
هم عيش العلم ، و موت الجهل . يخبركم حلمهم عن علمهم ، و ظاهر هم عن باطنهم ، و صمتهم عن حكم منطقهم
آل محمد صلى الله عليه و آله حيات علم اند و مرگ جهل و نادانى ، بردبارى آنان خبر از علم آنان مى دهد و ظاهرشان از باطنشان و سكوت (پر معناى آنان ) از حكمت هاى سخن آنان . (311)
316. فضيلت خاندان رسول
فى صفة اءهل بيت عليه السلام : هم الذين يخبر كم حكمهم عن علمهم ، و صمتهم عن منطقهم ، و ظاهر هم عن باطنهم ؛ لا يخالفون الدين و لا يختلفون فيه ؛ فشهو بينهم شاهد صادق ، و صامت ناطق
آل محمد صلى الله عليه و آله هستند كه حكمشان (درباره واقعيات ) خبر از علمشان مى دهد و سكوتشان از گفتارشان و آشكارشان از نهنشان . نه با دين مخالفت مى ورزند و نه در دين اختلافى با يكديگر دارند، پس دين در ميان آنان شاهدى است راستگو و ساكتى است گويا. (312)
317. چراغى در تاريكى
مثلى بينكم كمثل السراج فى الظلمة ، يستضى ء به من ولجها
مثل من ميان شما مانند چراغ در تاريكى است آن كس كه به حيطه روشنايى آن داخل شود از نور آن برخوردار گردد. (313)
318. امر اهل بيت
اءن اءمرنا صعب مستصعب ، لا يحمله اءلا عبد مومن امتحن الله قلبه للايمان
قطعى است كه امرها (اهل بيت ) سخت است و بس دشوار، آن را تحمل نمى كند مگر مؤ منى كه خداوند قلب او را براى ايمان آزمايش نموده است . (314)
319. خواسته حضرت على (ع )
نساءل الله منازل الشهداء، و معايشة السعداء، و مرافقُة الانبياء
از خداوند، منزلت شهيدان و همزيستى با نيك بختان و همراهى با پيامبران را مساءلت داريم . (315)
320. خصايص اولياى خدا
اءن اءولياء الله هم الذين نظروا اءلى باطن الدنيا اذا نظر الناس اءلى ظاهرها، و اشتغوا باجلها اءذا اشتعل الناس بعاجلها، فاءماتوا منها ما خشوا اءن يميتهم ، و تركوا منها ما علموا اءنه سيتر كهم ، و راءوا استكثار غير هم منها استقلالا، و در كهم لها فوتا، اءعداء ما سالم الناس و سلم ما عادى الناس ! بهم علم الكتاب و به علموا، و بهم قام الكتاب و به قاموا، لا يرون مرجوا فوق ما يرجون ، و لا مخوفا فوق ما يخافون
قطعى است كه دوستان خداوند كسانى هستند كه به باطن دنيا نگريستند، در حالى كه مردم معمولى به ظاهر آن نگاه مى كنند، اولياء الله به آخر دنيا (پس از مرگ ) مى نگرند، در آن هنگام كه مردم به آنچه كه در دنيا به سرعت مى گذرد مى نگرند.
پس اولياء الله از اين دنيا ميراندند آنچه را كه ترسيدند، آنان را بميراند و رها كردند از دنيا آنچه را كه مى دانستند كه به زودى آنان را رها خواهد كرد و آنچه را كه ديگران افزون گرايى (تكاثر) مى ديدند، اينان آن را تمايل به ناچيز گرايى تلقى نمودند و آنچه را كه ديگران دريافت كردند اولياء الله آن را از دست دادن تلقى كردند و دشمن چيزى بودند كه مردم با آن سر آشتى داشتند و با چيزى آشتى بودند كه مردم آن را دشمن مى دانستند. به وسيله اولياء الله بود كه قرآن شناخته شد و با همين قرآن بود كه به علم دست يافتند و قرآن با آن برپا شد و خود آنان با قرآن قيام كردند آنان به فوق آنچه اميدوارند آمدى ندارند و از فوق آنچه از آن مى ترسند بيمى ندارند. (316)
321. فضيلت على جهت قبول سخن و امر رسول الله
لقد علم المتحفظون من اءصحاب محمد صلى الله عليه و آله اءنى لم اءرد على الله و لا على رسوله ساعُة قط. و لقد واسته بنفس فى المواطن اليتى تنكص فيها الابطال ، و تتاءخر فيها الاقدام ، نجدةُ اءكرمنى الله بها
ياران امانتدار و نگهداران اسرار محمد صلى الله عليه و آله به طور قطع مى دانند كه من حتى ساعتى فرمان خدا و فرمان رسول خدا را رد نكرده ام . من در مواردى با جانم به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يارى جدى نمودم كه دلاوران در آن موارد به عقب بر مى گشتند و گام ها پس مى گرديدند. اين شجاعت و دليرى همان است كه خداوند به من عنايت فرمود و به وسيله آن مرا تكريم نموده است . (317)
322. مثل آل محمد (ص )
اءلا اءن مثل اءل محمد صلى الله عليه و آله كمثل نجوم السماء؛ اذا خوى نجم طلعت نجم فكانكم قد تكاملت من الله فيكم الصنائع ، و اءراكم ما كنتم تاءملون
آگاه باشد و بدانيد كه مثل آل محمد صلى الله عليه و آله مانند مثل ستارگان آسمان است كه هرگاه ستاره اى نهان گردد، ستاره اى ديگر طلوع مى كند. پس گويى كه نعمت هاى خدا درباره شما كامل گرديده و آنچه را آرزو داشته ايد خداوند به شما نشان داده است . (318)
323. عترت پيامبر
فى توصيف عترة النبى صلوات الله عليهم : - هم اءزمة الحق ، و اءعلام الدين و اءلسنه الصدق ، فاءنزلوهم باءحسن منازل القرآن ، وردوهم ورود الهيم العطاش
در توصيف خاندان محمد صلى الله عليه و آله فرمود: آنان زمامداران حق و پيشتازان دين و زبان هاى صدق اند، آنان را در بهترين و مناسب ترين مقام قرآنى كه دارند تلقى نماييد و وارد شويد به آنان مانند ورود شتران تشنه به چشمه سارهاى گوارا. (319)
324. دعوت به خدا
ناظر قلب البيب به يبصر اءمده ، و يعرف غوره و نجده داع دعا، و راع رعى ، فاستجيبوا للداعى ، و اتبعوا الراعى
انسان عاقل با چشم دل ، غايت و هدف نهايى خود را مى بيند و فراز و نشيب و پايين و بالاى زندگى خود را مى شناسد، دعوت كننده را و پيروى كنيد از پيروى كنيد از پيشوايان . (320)
325. رابطه على (ع ) با پيامبر (ص )
قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصةُ. وضعنى فى حجره ... و ما وجد لى كذبُة فى قول ، و خطلة فى فعل
شما موقعيت و رابطه مرا با رسول خدا صلى الله عليه و آله از جهت خويشاوندى نزديك و مقام و منزلت اختصاصى مى دانيد، او مرا در اتاق خويش مى نشاند، آن حضرت صلى الله عليه و آله هيچ دروغى در سخن از من نشنيد و خطايى در كارى از من نيافت . (321)
326. تشبيه خاندان رسالت
نحن النمرقُة الوسطى ، بها يلحق التالى ، و اءليها يرجع الغالى
ما خاندان رسالت همانند بالشى هستيم در ميانه (كه از دو سوى به آن تكيه مى كنند آن كس كه وامانده سرانجام خود را به آن مى رساند و آن كس كه پيشى گرفته است عاقبت به سوى آن برمى گردد. (322)
327. يگانگى امام با رسول
اءنا من رسول الله كالضوء من الضوء، و الذراع من العضد
يگانگى من با رسول خدا همچون نورى است روشنى يافته از نورى ديگر و همچون يگانگى ساعد و بازو. (323)
2 - توصيف على و زمانش

328. سرور اهل فجور
اءنا يعسوب المؤ منين ، و المال يعسوب الفجار
من رئيس و رهبر مومنانم و مال دنيا رئيس و سرور اهل فجور و بدكاران است . (324)
329. رد ستايش ستايشگران
قد كرهت اءن يكون جال فى ظنكم اءنى اءحب الاطراء و استماع الثناء و لست - بحمد الله كذلك
خوش ندارم كه حتى در ذهن شما خطور كند كه من مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مى برم ، و بحمد الله چنين نيستم . (325)
330. من اينگونه ام !
اءنى لمن قوم لا تاءخذهم فى الله لومة لائم ، سيماهم سيما الصديقين ، و كلامهم كلام الابرار.... لا يستكبرون و لا يعلون ، و لا يغلون و لا يفسدون
من از آن مردمى هستم كه سرزنش هيچ سرزنش گرى آنان را از راه خدا باز نمى دارد. سيمايشان سيماى راستان است و گفتارشان گفتار نيكان ... نه گردن فرازى مى كنند، نه برترى مى جويند، نه كينه در دل مى پرورند و نه فساد مى انگيزند. (326)
331. رفتار با حاكم حقيقى
لا تكلمونى بما تكلم به الجبابرة ، و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اءهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعةُ
با من آن گونه كه با جباران سخن گفته مى شود سخن مگوييد و چنان كه از حاكمان بد خشم پرهيز مى شود از من نپرهيزيد و با ظاهر سازى و ريا كارانه با من رفتار نكنيد. (327)
332. روزگار بس دشوار
ياءتى على الناس زمان غضوض ، يعض الموسر فيه على ما فى يديه و لم يؤ مر بذلك ، قال الله سبحانه : (و لا تنسوا الفضل بينكم ). تنهد فيه الاشرار و تستذل الاخيار، و يبايع المضطرون ، و قد نهى رسول الله صلى الله عليه و آله عن بيع المضطرين
روزگار بس دشوارى بر مردم بيايد، در آن زمان توانگر آن چه را در دست دارد، حال آن كه به چنين كارى فرمان داده نشده است . خداى سبحان فرموده است : (بخشش ميان خود را فراموش مكنيد!) در آن روزگار بدان ارجمندند و نيكان بى مقدار شمرده شوند، درماندگان خريد و فروش ‍ مى شوند، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خريد و فروش با مردمان مضطر و درمانده نهى فرموده است . (328)
333. مداواى مردم
اءريد اءن اءداوى بكم اءنتم دائى ، كناقش الشو كة بالشوكة ، و هو يعلم اءن ضلعها معها! اللهم قد ملت اءطباء هذا (الداء) الدوى ، و كلت النزعة باءشطان الركى !
شگفتا مى خواهم با شما كه درد من هستيد جامعه را مداوا كنم ، كار من مانند كار كسى است كه مى خواهد خار را با خار بيرون آورد، با اين كه مى داند كجى خار همراه خار است . بار خدايا! پزشكان اين درد عميق و جانسوز خسته شده اند و بازوى تواناى مردانى كه آب همت از چاه وجود اين مرد كشيده اند، ناتوان گرديده است . (329)
334. راسخ در عمل
و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها
سوگند به خدا، اگر تمم عرب بر قتال با من پشت يكديگر دهند، من به آن ها
پشت نكنم . (يعنى از جنگيدن با آن ها بيمى ندارم ) (330)
335. روزگار حضرت على عليه السلام
مالى اءراكم اءشباحا بلا اءرواح ؟و اءرواحا بلا اءشباج ، و نسا كا بلا صلاح ، و تجارا بلا اءرباح ، و اءيقاظا نوما، و شهودا غيبا، و ناظرة عمياء
چه شده است كه شما را همچون بدن هاى بى جان و جان هاى بى بدن و عابدان ناپرهيزگار و بازرگان بى سود و بى بهره و بيداران خفته و حاضران غايب و چشمداران نابينا، مى بينم . (331)
336. تنهايى على عليه السلام
و طفقت اءرتئى بين اءن اءصول بيد جذاء اءو اءصبر على طخية عمياء يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير، و يكدح فيها مؤ من حتى يلقى ربه
با خود انديشيدم كه آيا با دستى بريده (بى يار و ياور) حمله كنم ، يا آن كه در برابر اين تيرگى كور (و گمراه كنند0) شكيبا بمانم ، تيرگى كه بزرگسال در آن پير مى شود و خردسال مويش سپيد مى گردد و مومن در آن چندان رنج مى برد تا به ديدار پروردگارش بشتابد. (332)
337. نگرش على عليه السلام به روزگار
اعلموا! رحمكم الله ! اءنكم فى زمان القائل فيه بالحق قليل ... قتاهم عارم ، و شائبهم آثم ، و عالمهم منافق
بدانيد، خدايتان رحمت كناد! كه شما در روزگارى به سر مى بريد كه حقگويان اندكند... جواناشان بدخورى و ناسازگارند و پيرانشان گنهكار و عالمانشان منافق (333)
338. دعاى على عليه السلام
اللهم اجعل نفسى اول كريمة تنتزعها من كرائمى ، و اءول وديعة ترتجعها من ودائع نعمك عندى
خدايا! نخستين چيز گرامى كه از من مى گيرى و نخستين امانت از نعمت هاى امانت داده است به من كه باز مى ستانى جان من باشد. (334)
339. توصيف روزگار
اءيها الناس ! انا قد اصبحنا فى دهر عنود، و زمن كنود يعد فيه المحسن مسئا و يزداد الظالم فيه عتوا، لا ننتفع بما علمنا، و لا نسال عما جهلنا
در توصيف روزگار خود مى فرمايد: اى مردم ! ما در روزگارى منحرف و زمانه اى ناسپاس به سر مى بريم . نيكوكار، بدكار به شمار مى آيد و ستمكار بيش از پيش بر طغيانش مى افزايد. از آن چه مى دانيم بهره مند نمى شويم و آن چه را نمى دانيم نمى پرسيم . (335)
340. علم غيب در روزگار بعدى
سياءتى عليكم من بعى زمان ليس فيه شى ء اءخفى من الحق ، و لا اءظهر من الباطل .. و لا فى البلاد شى ء اءنكر من المعروف ، و لا اءعرف من المنكر!پس از من روزگارى بر شما فرا خواهد رسيد كه در آن زمان چيزى پنهان تر از حق و چيزى آشكارتر از باطل نيست ... و در شهرها چيزى ناپسندتر از كار نيك و پسنديده تر از كار زشت وجود ندارد. (336)
341. عظمت محبت على عليه السلام
لو اءحبنى جبل لتهافت ..
اگر كوهى مرا دوست بدارد درهم فرو ريزد. (337)
342. آسانى مرگ دنيا در قياس با آخرت
موتات الدنيا اءهون على من موتات الاخره
مرگ هاى دنيا، براى من از مرگ هاى آخرت آسان تر است . (338)
343. نظر امام عليه السلام نسبت به دنيا
اءنا كاب الدنيا لوجهها، و قادرها بقدرها، و ناظرها بعينها
من اين جهان را به دور انداخته ام و چهره اش را به خاك ماليده ام و آن را درست اندازه گيرى كرده ام و به حقيقت آن بينا هستم . (339)
344. توصيف آخر زمان از زبان امام على عليه السلام
و ذلك زمان لا ينجو فيه الا كل مؤ من نومة ، اءن شهدا لم يعرف ، و اءن غاب لم يفتقد، اءولئك مصابيح الهدى ، و اعلام السرى ، ليسوا بالمساييح ، و لا المذاييع البذر، اءولئك يفتح الله لهم اءبواب رحمته ، و يكشف عنهم ضراء نقمته
در آن زمان (آخر الزمان ) هيچ كس نجات پيدا نمى كند مگر مؤ من گمنام ، در ميان مردم است ولى او را نشناسند، و در ميان جمعيت كه نباشد كسى سراغ او را نگيرد، آنها چراغ هاى هدايت و نشانه هاى رستگارى اند، نه فتنه انگيزند و اهل فساد، و نه سخن چين اند،نه عيب جويى و آبروريزى مى كنند و نه بيهوده گويند. خدا درهاى رحمت خود را به روى آنان گشوده و از گزند خشم خود نگاهشان داشته است . (340)
345. مرد نمايان نامرد
من خطبته و هو يستنهض بها الناس حين ورد خبر غزو الانبار من قبل جيش معاوية فلم ينهضوا: يا اءشباه الرجال و لا رجال ! حلوم الاطفال ، و عقول ربات الحجال ، لوددت اءنى لم اءركم و لم اءعرفكم معرفُة - و الله جرت ندما، و اءعقبت سدما. قاتلكم الله ! لقد ملاتم قلبى قيحا، و شحنتم صدرى غيظا، و جرعتمونى نغب التهمام اءنفاسا، و اءفسد تم على راءيى بالعصيان و الخذلان
خطبه اى است از آن حضرت عليه السلام هنگامى كه خبر هجوم لشكريان معاويه به انبار به او رسيد و مردم از اين خبر تحريك نشده بودند: اى نامردان مرد نما! روياهاى كودكان در دلتان عقول زنان حجله نشين در مغزتان اى كاش شما را نمى ديدم و نمى شناختم ! سوگند به خدا، اين شناخت پشيمانى بر من آورد و اندوه ها به دنبال داشت . خدا نابودتان كناد! قلبم را با خونابه پر كرديد و سينه ام را از خشم مالامال نموديد و غم هاى متوالى را جرعه پس از جرعه به من خورانديد و راءى و نظرم را با نافرمانى و تنها گذاشتن من مختل ساختيد. (341)
346. شگفتا از سخن دشمن
عجبا لا بن النابغة ! يزعم لاهل الشام اءن فى دعابة و اءنى امروء تلعبابةُ: اءعافس و اءمارس ! لقد قال باطلا، و نطق آثما...
شگفتا از پسر نابغه (عمر بن عاص )! براى اهل شام ادعا مى كند كه من داراى روحيه شوخ و مردى لهوگرا هستم ! كشتى گيرى هستم كوشا كه كار من به زمين زدن مردان و تلاش بر آن است . اين نابكار باطل گفته و سخن معصيت كارانه به زبان آورده است . (342)
347. مقام اهل بيت عليه السلام
نظرت فاذا ليس لى رافد، و لا ذاب و لا مساعد، الا اءهل بيتى فضنت بهم عن المنية فاءعضيت على القذى
نگريستم و ديدم (براى گرفتن حق خويش ) يار و ياورى و مدافع و همكارى جز اهل بيت خويش ندارم كه راضى به مرگ آنان نبودم و به ناچار چشمى را كه خس و خاشاك در آن رفته بر هم نهادم . (343)
348. شناخت مقام على عليه السلام
ءاءقنع من نفسى باءن يقال : هذا اءمير المومنين ، و لا اءشار كهم فى مكاره الدهر، اءو اءكون اءسوة لهم فى جشوبة العيش ! فما خلقت ليشغلنى اءكل الطيبات ، كالبهيمة المربوطة ؛ همها علفها، اءو المرسلُة شغلها تقممها تكترش ‍ من اءعلافها، و تلهو عما يراد بها، اءو اءترك سدى اءو اءهمل عابثا
آيا من درباره خود به اين امر قانع باشم كه مردم به من اميرالمومنين بگويند، اما در سختى هاى روزگار با آنان شريك نباشم ، يا در زندگى خشن و دشوار اسوه و مقتداى ايشان نگردم ؟من براى اين آفريده نشده ام كه خوردن غذاهاى پاكيزه مرا سرگرم سازد و در اين باره همچون چارپايى باشم كه افسار او را در كنارى بسته باشند و همه توجه و علاقه او به علوفه و خوراك خود باشد، يا همانند حيوانى رها و آزاد باشم كه كار او به هم زدن زباله ها و يافتن چيزى از ميان آن ها و پر كردن شكم خود از آن است و از قصدى كه براى او دارند (كه سرش را ببرند و گوشتش را بخورند) غافل است و نيز آفريده نشده ام كه بيهوده رها شوم و مهمل و بيكار بمانم . (344)
349. احوال آدمى در دنيا
قيل له : كيف نجدك يا اءميرالمومنين ؟فقال عليه السلام : كيف يكون حال من يفنى ببقائه ، و يسقم بصحته ، و يؤ تى من ماءمنه !
به اميرالمؤ منين عليه السلام گفته شد: حال تو را چگونه مى يابيم ؟
آن حضرت عليه السلام پاسخ داد: چگونه است حال كسى كه هر چه در دنيا باقى بماند و عمل كند، به فنا و نيستى نزديك مى گردد و با سلامتى خود به سوى بيمارى مى رود و در پناهگاه امن خود مرگ به او مى رسد. (345)
350. اطاعت با شناخت
عليكم بطاعة من لا تعذرون بجهالته
بر شما باد اطاعت كسى كه از شناختن او معذور نيستيد. (346)
351. سرزنش على عليه السلام
ما كنت لا عتذر من اءنى كنت اءنقم عليه اءحداثا؛ فان كان الذنب اءليه ارشادى و هدايتى له ؛ فرب ملوم لا ذنب له
من چنين نبودم كه بابت عيب هايى كه بر عثمان به خاطر بدعت هايى كه در دين وارد كرده بود مى گرفتم عذر بخواهم ، پس اگر راهنمايى و هدايت من براى او، گناهى براى من به حساب مى آيد (پاسخ من اين است كه ) چه بسا سرزنش شده اى كه مرتكب گناه و خطايى نگرديده است . (347)
352. رستگارى در دورى از دنيا
اءليك عنى يا دنيا، فحبكك على غاربك ... هيهات ! من وطى ء دحضك زلق ، و من ركب لججك غرق ، و من ازور عن حبائلك وفق ، والسالم منك لا يبالى اءن ضاق به مناخه ، و الدنيا عنده كيوم حان انسلاخه . اعزبى عنى ! فوالله لا اءذل لك فتستذ لينى ، و لا اءسلس لك فتقود دينى
اى دنيا! از من دور شود كه ريسمانت را برپشتت افكندم (رهايت كردم ). من از چنگال هاى تو رهيده ام و از دام هاى تو گريخته ام و از افتادن در لغزشگاه هاى تو دورى كرده ام ... افسوس ! هر كس به لغزشگاه تو قدم گذاشت لغزيد هر كس در ژرفگاه هاى تو وارد شد غرق گشت ، آن كه از دام هاى تو رهيد رستگار شد و كسى كه از دست تو به سلامت ماند، چه باك كه در دنيا به سختى گذراند؛ زيرا دنيا در نظر او به منزله روزى است كه زوالش نزديك است . از من دور شود! كه به خدا سوگند، من رام تو نگردم كه خوارم سازى و سر به فرمان تو ننهم كه مرا هرجا خواهى بكشانى . (348)
353. امام هدايتگر
اءنما مثلى بينكم كمثل السراج فى الظلمة ، يستضى ء به من ولجها
مثل من در ميان شما مثل چراغى است در تاريكى كه هر كس به سوى نور او شتابد از او نور و روشنى جويد. (349)
354. اميد به دنيا
ساءل معاوية ضرار بن ضمرة الشيبانى عن اءميرالمؤ منين عليه السلام : فقال : اشهد لقد راءيته فى بعض مواقفه و قد اءرخى الليل سدوله و هو قائم فى محرابه قابض على لحيته ، يتململ تململ السليم و يبكى بكاء الحزين و يقول : يا دنيا يا دنيا، اءليك عنى ! اءبى تعرضت ؟اءم الى تشوقت ؟لا حان حينك هيهات ! غرى غيرى ، لا حاجة لى فيك ، قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها! فعيشك قصير، و خطرك يسير، و اءملك حقير. آه من قلة الزاد، و طول الطريق ، و بعد السفر، و عظيم المورد
معاويه از ضرار بن ضمره شيبانى درباره اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيد، ضرار گفت : گواهى مى دهم كه در شبى تاريك او را ديدم كه در محرابش ‍ ايستاده و محاسنش را گرفته است و مثل مارگزيده به خود مى پيچد و مانند مصيبت زده گريه مى كند و مى فرمايد: اى دنيا! از من دور شود، آيا خود را به من عرضه مى كنى ! يا آرزومند منى ؟مباد آن روز كه مرا بفريبى ، هيهات ! ديگرى را بفريب ، مرا به تو نيازى نيست ، من تو را سه طلاقه كرده ام كه رجوعى در آن نيست ، زندگى در تو كوتاه است و اهميت تو اندك و اميد به تو حقير. آه از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر و عظمت آن جا كه وارد مى شويم . (350)
355. بى ارزش دنيا
و لله لدنيا كم هذه اءهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم
به خدا سوگند، كه دنيا شما در نظر من از استخوان يك خوك در دست فردى جذامى بى ارزش تر است . (351)
356. توجه به زندگى به جاى آخرت
اءف لكم ! لقد سئمت عتابكم ! اءرضيتم بالحياة الدنيا من الاخرة عوضا؟و بالذل من العز خلفا! اذا دعوتكم الى جهاد عدو كم دارت اءعينكم ، كانكم من الموت فى غمرةُ، و من الذهول فى سكرة . يرتج عليكم حوارى فتعمهون و كاءن قلوبكم ماءلسُة فاءنتم لا تعقلون
اف بر شما! خسته شدم بس كه سرزنشتان كردم ! آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا دل خوش كرده ايد؟و به جاى عزت به خوارى تن داده ايد! هر گاه شما را به پيكار با دشمنتان فرا مى خوانم ، چشمانتان چنان در كاسه مى گردد كه گويى در چنگال مرگ گرفتار آمده ايد و در غفلت به سر مى بريد. باب گفتگوى من با شما بسته شده و شما سرگردانيد، گويى دل هايتان آميخته به جنون شده و از اين رو تعقل نمى ورزيد. (352)
3 - فتنه خوارج

357. احتجاج امام در موضوع حكمين
قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فاءبيتم على اءباء (المخالفين ) المنابذين ، حتى صرفت راءيى اءلى هوا كم ، و اءنتم معاشر اءخفاء الهام سفهاء الاحلام ؛ و لم آت - لا اءبالكم - بجرا، و لا اءردت لكم ضرا
من شما را از اين حكميت باز داشتم ؛ اما شما چون دشمن (يا مخالف ) از پذيرش اين دستور من سر باز زديد تا جايى كه راءى خود را در كار هواى شما كردم كه گروهى سبكسر و نابخرد هستيد. من براى شما - اى ناكسان - شر و بدى نياوردم و زيان و ضررى برايتان نخواستم . (353)
358. پيشگويى عاقبت خوارج
لما قتل الخوارج فقيل له : يا امير المومنين ! هلك القوم باءجمعهم : كلا و الله اءنهم نطف فى اءصلاب الرجال ، و قرارات النساء، كلما نجم منهم قرن قطع ، حتى يكون آخرهم لصوصا سلابين
خوارج كه كشته شدند به اميرمؤ منان عرض شد: اى اميرالمؤ منين ! اين جماعت همه نابود شدند. حضرت فرمود: هرگز به خدا قسم ! كه آن ها نطفه هايى در پشت مردان و زهدان هاى زنان هستند، هرگاه شاخى از آنان برويد قطع گردد تا اين كه سرانجام از آنان عده اى راهزن و دزد برجاى ماند. (354)
359. در آوردن چشم فتنه
اءيها الناس ! فاءنى فقاءت عين الفتنة ، و لم يكن ليجترى عليها اءحد غيرى بعد اءن ماج غيهبها، و اشتد كلبها
اى مردم ! من چشم فتنه را در آوردم و در زمانى كه تاريكى آن موج مى زد و هارى و سختى آن اوج گرفته بود كسى جز من جراءت دفع آن را نداشت . (355)
360. سپاهى شريك جرم قتل
فو الله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا و احدا معتمدين لقتله ، بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجيش كه ؛ اذ حضروه فلم ينكروا، و لم يدفعوا عنه
در روايتى از امام على عليه السلام درباره اصحاب جمل آمده است : به خدا سوگند، اگر حتى يك نفر از مسلمانان را بدون جرم و گناهى به عمد مى كشتند، كشتن همه آن سپاه بر من روا بود؛ زيرا آن لشكر حضور داشته اند و كشتن آن بى گناه را زشت نشمرده و از وى دفاع نكرده اند. (356)
361. حكمين نادان
فاءجمع راءى ملئكم على اءن اختاروا رجلين ، فاءخذنا عليهما اءن يجعجعا عند القرآن ، و لا يجاوزاه ، و تكون اءلسنتهما معه و قلوبها تبعه . فتاها عنه ، و تركا الحق و هما يبصرانه
آن گاه راى بزرگان شما بر اين شد كه دو مرد را انتخاب كنند و ما از آنان پيمان گرفتيم كه مطابق قرآن عمل كنند و از آن فراتر نروند و زبانشان با قرآن باشد و دل هايشان پيرو آن ؛ امام از قرآن دست كشيدند و حق را فرو گذاشتند در حالى كه آن را مى ديدند. (357)
362. نهى از كشتن خوارج
لا تقاتلوا الخوارج بعدى ؛ فليس من طلب الحق فاءخطاه ، كمن طلب الباطل فاءدركه
بعد از من با خوارج نجنگيد (خوارج را نكشيد)؛ زيرا كسى كه طالب حق باشد و به آن نرسد، همچون كسى نيست كه جوياى باطل باشد و به آن دست يابد. (358)
363. قاسطين ، ناكثين ، مارقين
لما نهضت بالامر نكثت طائفة ، و مرقب اءخرى ، و قسط آخرون ، كانهم لم يسمعا الله سبحانه يقول : (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبُة للمتقين ، بلى و الله ! القد سمعوها و وعودها، ولكنهم حليت الدنيا فى اءعينهم و راقهم زبرجها
آن گاه كه خلافت را به دست گرفتم گروهى پيمان شكستند و دسته اى از دين بيرون شدند و گروهى راه ستم را در پيش گرفتند. گوى نشنيدند كه خداى سبحان مى فرمايد: آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه خواهان سركش و فساد نباشند و پايان نيك از آن پرهيزگاران است .
آرى ! به خدا سوگند كه آنان اين سخن را نشنيدند و آن را فهم نكردند، اما دنيا در چشمان آن ها آراسته شد و زرق و برق آن شيفته شان كرد. (359)
364. هدايت امام در حكميت
قد قام اءليه رجل من اءصحابه فقال : نهيتنا عن الحكومة ثم اءمرتنا بها، فلم ندر اءى الامرين اءرشد؟فصفق اءحدى يديه على الاخرى ثم قال : هذا جزاء من ترك العقدة ! اءما و الله لو اءنى حين اءمرتكم به حملتكم على المكروه الذى يجعل الله فيه خيرا، فاءن استقمتم هديتكم ، و اءن اعوججتم قومتكم ، و اءن اءبيتم تدار كتكم ، لكانت الوثقى ، و لكن بمن و الى من ؟
يكى از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام برخاست و به آن حضرت عرض ‍ كرد: ابتدا ما را از پذيرفتن حكميت بازداشتى و سپس دستور دادى آن را بپذيريم ، نمى دانيم كدام يك درست تر است ؟حضرت دست بر دست زد و فرمود: اين (حيرت ) سزاى كسى است كه دورانديشى را رها كند. به خدا سوگند، اگر آن گاه كه شما را فرمان دادم بدان چه دادم ؛ به كارى ناخوشايند كه خدا خيرى در آن نهاده بود و واداشتم و اگر پايدار مى مانديد هدايتتان مى كردم و اگر كج مى رفتيد راستتان مى كردم و اگر سرباز مى زديد مجبورتان مى كردم ، البته اين روشن استوراتر بود، اما به كمك چه كسى و يارى خواستن از كه ؟ (360)
365. احتجاج امام در موضوع حكمين
للخوارج و قد خرج اءلى معسكرهم و هم مقيمون على اءنكار الحكومُة -: اءلم تقولوا عند رفعهم المصاحف حيلُة و غيلُة ، و مكرا و خديعة : اءخواننا و اءهل دعوتنا، استقالونا و استراحوا اءلى كتاب الله سبحانه ، فالراءى القبول منهم و التنفيس عنهم ! فقلت لكم : هذا اءمر ظاهره اءيمان ، و باطنه عدوان ، و اءوله رحمة و آخره ندامُة
امام على عليه السلام به اردوگاه خوارج كه بر نپذيرفتن حكميت پافشارى كردند رفت و به آنان فرمود: آيا هنگامى كه قرآن ها را از روى حيله و فريب و مكر و خدعه بر سر نيزه ها كردند نگفتيد: آن ها برادران ما و هم دنينان مايند. از ما خاتمه جنگ مى خواهند و به كتاب خداى سبحان روى آورند، درست آن است كه درخواست آنها را بپذيريم و اندوهشان را برطرف سازيم ! آن زمان من به شما گفتم : اين كار اين ها ظاهرش ايمان است و باطنش دشمنى ، آغازش دلسوزى است و فرجامش پشيمانى است . (361)
4 - مذمت اهل بصره و پيشگويى حوادث

366. ارتداد
عنه عليه السلام - من كلام له عليه السلام كلم به الخوارج -: فاءو بوا شر مآب ، و ارجعوا على اءثر الاعقاب
خطاب به خوارج فرمودن (با اين ضلالت و ظلم و جورى كه در پيش ‍ گرفته ايد از خدا مى خواهم كه ) به بدترين عاقبت بازگشت نماييد و به عقب برگرديد. (362)
367. بپرسيد قبل از فوت وقت
فاساءلونى قبل اءن تفقدونى ، فوالذى نفسى بيده لا تساءلونى عن شى ء فيما بينكم و بين الساعُة ، و لا عن فئة تهدى مائةُ و تضل مائُة الا اءنباءتكم بناعقها و قائدها، و سائقهما، و مناخ ركابها، و محط رحالها، و من يقتل من اءهلها قتلا و من يموت منهم موتا، و لو قد فقد تمونى و نزلت بكم كرائه الامور، و حوازب الخطوب لاطرق كثير من السائلين ، و فشل كثير من المسؤ ولين
بپرسيد از من پيش از آن كه از دستم دهيد؛ زيرا سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، از هم اكنون تا روز رستاخيز درباره هيچ چيز و هيچ گروهى كه صد نفر را گمراه مى كند و گروهى كه صد نفر را به راه راست مى برد سؤ ال نكنيد مگر آن كه شما را آگاه كنم كه چه كسى نداى دعوت به آن ها را سر مى دهد و چه كسى رهبريشان مى كند و چه كسانى آنان را مى راند و كجا به استراحت مى پردازند و كجا اتراق مى كنند و بار مى گشايند، كدامين آن ها كشته مى شوند و كدامشان (به مرگ طبيعى ) مى ميرند، اگر مرا از دست دهيد و پيشامده هاى ناگوار و كارهاى دشوار برايتان رخ دهد، هر آينه بسيارى از پرسش كنندگان خاموش شوند و بسيارى از پاسخ دهندگان در جواب بمانند. (363)
368. پشتوانه دين
من كتابه عليه السلام للاشتر -: اءنما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للا عداء: العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم ، و ميلك معهم
امام على عليه السلام در نامه خود به مالك اشتر فرمودند: همانا توده مدرم پشتوانه دين اند و جماعت مسلمانان و تجهيزات و ساز و برگ در برابر دشمنان ، پس ، بايد توجه و گرايش تو به آنان باشد. (364)
369. علم على عليه السلام علم غيب نيست !
لما قال له بعض اءصحابه و كان كلبيا: لقد اءعطيت يا اءميرالمومنين عليم الغيب ، فضحك عليه السلام و قال : يا اءخا كلب ! ليس هو بعلم غيب ، و اءنما هو تعلم من ذى علم . و انما علم الغيب علم الساعة ، و ما عدده الله سبحانه بقوله ، (ان الله عنده علمى الساعة و ينزل الغيب ، و يعلم ما فى الارحام ، و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا، و ما تدرى نفس باءى اءرض تموت ...) الايد فيعلم الله سبحانه ما فى الارحام من ذكر اءو اءنثى ، و قبيح آؤ جميل ، و سخى او بخيل ، و شقى اءو سعيد و من يكون فى النار حطبا، اءو فى الجنان للنبيين مرافقا. فهذا علم الغيب الذى لا يعلمه اءحد اءلا الله ،، و ما سوى ذلك فعلم علمه الله نبيه فعلمنيه ، و دعا لى باءن يعيه صدرى ، و تضطلم عليه جوانحى
يكى از ياران اميرالمؤ منين عليه السلام كه از قبيله كلب بود به آن حضرت عرض كرد: اى اميرالمؤ منين ! علم غيب به تو داده شده است ؟
حضرت خنديد و فرمود: اى مرد كلبى ! اين علم غيب نيست ، بلكه بر اثر فراگرفتن از صاحب علمى است . علم غيب . علم داشتن زمان قيامت است و آنچه كه خداى سبحان آنها را بر شمرده و فرموده است : همانا علم قيامت نزد خداست و باران فرو مى فرستد و آنچه را كه در زهدان هاست ، مى داند) پس خداوند سبحان مى داند كه جنينى كه در زهدان ها (مادران ) است آيا پسر است يا دختر است ، زشت است يا زيبا، بخشنده است يا بخيل ، بدبخت است يا خوشبخت و مى داند كه چه كسى هيزم آتش جهنم است ، يا در بهشت يار و همراه پيامبران . اينهاست علم غيبى كه هيچ كس جز خداوند آنها را نمى داند. سواى اينها دانش است كه خداوند سبحان مى داند به پيامبرش آموخت و او هم آن ها را به من ياد داد و برايم دعا كرد كه سينه ام آن را نگه دارد و پهلوهايم آن را در ميان گيرد. (365)
370. پيمودن راه حق
اءنى لمن قوم لا تاءخذهم فى الله لومة لائم . سيماهم سيما الصديقين ، و كلامهم كلام الابرار، عمار الليل و مناز النهار
من از جمله مردمانى هستم كه در راه خدا سرزنشگرى در آنان كارگر نمى افتد، چهره شان چهرء صديقان است ، و گفتارشان گفتار ابرار، آباد كننده شب هايند و روشنى بخش روزها. (366)
371. اصلاح با مدارا
عنه عليه السلام -: من كلام له يوبخ فيه اءصحابه -: كم ادار يكم كما تدارى البكار العمدة و الثياب المتداعيُة كلما حيصت من جانب تهتكت من آخر،... و اءنى لعالم بما يصلحكم ، و يقيم اءود كم ، و لكنى لا اءرى اصلا حكم بافساد نفسى
از سخنان آن حضرت عليه السلام در سرزنش اصحابش -: تا چند با شما مانند شتران جوان زخمين پشت و جامه هاى پوسيده مدارا كنم ! جامه هايى
كه چه چيز شما را اصلاح مى كند و كجى و انحراف شما را راست مى گرداند، اما من اصلاح شما را با تباه كردن خودم روا نمى دانم . (367)
372. تحذير از سبكسرى
عنه عليه السلام - فى ذم اهل البصرة بعد وقعة الجمل -: اءرضكم قريبة من الماء بعيده من السما، خفت عقولكم ، و سفهت حلومكم
در نكوهش بصيريان بعد از جنگ جمل : سرزمين شما به آب نزديك و از آسمان دور است ، عقل هايتان سبك و بردبارى هايتان (يا ادراك و شعورتان ) به نادانى و پستى گراييده است . (368)
373. گروگان گناه خويش
عنه- فى ذم اءهل البصرة بعد وقعة الجمل -: كنتم جند المرا....و المقيم بين اظهر كم مرتهن بذنبه ، و الشاخص عنكم متدارك برحمة من ربه
در نكوهش بصريان پس از جنگ جمل مى فرمايد شما سپاه زن (يا سپاه آن زنان ) آن كس كه در ميان شما زيست مى كند در گرو گناه خود مى باشد و كسى كه از ميان شما بيرون رود در عوض مشمول رحمت پروردگار خود مى گردد. (369)