نهج البلاغه موضوعى

مولف : عباس عزيزى
 
مقدمه

نهج البلاغه برادر قرآن است .
نهج البلاغه كتاب نفسى است .
نهج البلاغه گنجينه و دائرة المعارف الهى است .
نهج البلاغه كتابى است كه روح را پرورش مى دهد.
نهج البلاغه مثل خود على عليه السلام است .
نهج البلاغه كتابى است كه محدود به زمان خاصى و محصور به موضوع معينى نمى باشد.
نهج البلاغه كتابى است كه بعد از چندين قرن ، حلاوت و جذابيت آن باقى مانده است .
نهج البلاغه كتاب اولين امام شهيد است و همانند خود آن امام زنده و جامع است .
نهج البلاغه كتابى است كه سخنانش هميشه تازه مى باشد و كهنه نمى گردد.
نهج البلاغه يك اقيانوس عميق و تمام نشدنى است .
نهج البلاغه كتابى است كه سخنانش عميق و پر مغز و گويا براى همه انسان ها است .
نهج البلاغه غذاى روح آدمى است .
نهج البلاغه كلامى است كه از زبان شخصى الهى و ملكوتى جارى شده است .
نهج البلاغه كتاب ابدى است ، علتش در اين است كه گوينده آن هميشه زنده و اهل عمل است .
نهج البلاغه كتاب سير و سلوك و خودسازى و توصيه و اخلاق و عرفان و روانشناسى است .
نهج البلاغه كتابى است چند بعدى و متنوع و از جهت فصاحت و بلاغت بى نظير.
نهج البلاغه كتاب مظلوم عالم على عليه السلام است و بايد از آن درس ‍ گرفت .
نهج البلاغه كتاب شفاء است و معجونى است براى درمان بيماريهاى روحى .
حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى رضوان عليه بارها در مجالس درس اظهار مى نمودند:
من آرزويم اين است نهج البلاغه را در بهشت از آقا اميرالمؤ منين عليه السلام درس بگيرم. و گاهى كه سخن از مردن پيش ‍ مى آمد، مى فرمود:
برويم در بهشت نهج البلاغه را پيش اميرالمؤ منين عليه السلام بخوانيم.
اميد آن روز را داريم كه نهج البلاغه يك كتاب درسى واقع شود.
نهج البلاغه كلام كسى است كه وجودش پر بركت و نور دهنده بود، او سخنش را بالاى منبر براى مردم مى گفت ، ولى درد دلش را به چاه مى گفت .
نهج البلاغه سخن كسى است كه همه انسان ها در هر عصرى به وجودش ‍ افتخار مى كردند.
نهج البلاغه سخن كسى است كه به خاطر حق خواهى و عدالت خواهى در محراب عبادت به شهادت رسيد، نهج البلاغه سخن كسى است كه مثل او نه بوده و نخواهد آمد.
نهج البلاغه سخن كسى است كه روحش محدود به دنياى خاصى نيست و در همه دنيا و جهان حضور دارد؛ نهج البلاغه سخن يك عارف و فيلسوف و زاهد و عابد است .
سيد رضى پس از نقل خطبه معروف الغراء (خطبه 81) مى نويسد:
وقتى كه على اين خطابه را القا كرد، بدن ها لرزيد، اشك ها جارى شد و دل ها به تپش افتادو هنوز هم كدام دال است كه خطبه ها و موعظه هاى على عليه السلام را بخواند يا گوش كند و به لرزه در نيايد؟!
الحمدلله تاكنون در طول تاريخ ترجمه ها و فصل بندى هاى گوناگونى براى نهج البلاغه نوشته و انجام شده است ؛ ما در نهج البلاغه موضوعى خويش ، خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار را در قالب فصل ها و بخش ها و موضوعات گوناگون ، به گونه اى كه خصوصا قابل استفاده براى نسل جوان باشد، گرد آورى نموديم ، اين موضوعات گزيده . منتخبى از نهج البلاغه مى باشند كه رنگ هاى مختلفى را به اين كلام آسمانى داده اند تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!
اميدواريم كه بتوانيم از نعمت الهى كه در دست ماست استفاده درست كنيم و تمام افتخار ما اين است كه على عليه السلام را داريم ، هم در دنيا و هم در عالم برزخ و قيامت اميد ما به اوست .
بياييم حتى براى يك لحظه هم از سخن و عمل حضرت عليه السلام جدا نشويم كه سعادت ما بستگى به آن دارد.
بياييم اتصال به اميرالمؤ منين عليه السلام پيدا كنيم و از وجود او مدد و يارى بطلبيم .
بياييم اتصال به اميرالمؤ منين عليه السلام پيدا كنيم و از وجود او مدد و يارى بطلبيم .
بياييم از نهج البلاغه درس بگيريم و به پندهاى حكيمانه آن عمل كنيم .
بياييم نهج البلاغه را ببوسيم و به چشم خود بماليد تا نورانى گرديم .
به اميد آن روز كه جايگاه همان در بهشت در كنار اميرالمؤ منين عليه السلام و كتاب عزيز نهج البلاغه باشد.
عباس عزيزى
حوزه علميه قم - زمستان80
فصل اول : اصول دين

بخش اول : توحيد

1. توحيد

1. دو ستون محكم دين
وصيتى لكم : ان لا تشركوا بالله وشيئا و محمد صلى الله عليه و آله فلا تضيعوا سنته . اقيموا هذين العمودين ، و اوقدوا هذين المصباحين ، و خلاكم ذم !
وصيتم به شما اين است كه هيچ چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و سنت محمد صلى الله عليه و آله را تباه نسازيد. اين دو ستون محكم دين (توحيد و محافظت بر سنت پيامبر) را برپا داريد و اين دو چراغ را روشن نگاه داريد تا در نتيجه ، توبيخ از شما دور باشد. (1)
2. بى همتايى در خلقت
.. لا شريك اءعانه على ابتداع عجائب الاءمور
هيچ شريك و همتايى او را در آفرينش مخلوقات شگفت انگيز كمك و يارى نكرده است . (2)
3. وحدانيت خدا
لم يولد سبحانه فيكون فى العز مشاركا و لم يلد فيكون موروثا
خداوند زاييده نشده تا در بزرگوارى اش شريك داشته باشد و نزاييده است . (3)
4. نه زاده و نه زاييده شده !
الله الذى لم يلد فيكون مولودا، و لم يولد فيصير محدودا. جل عن اتخاذ الابناء
خداوند كسى را نزاده تا خود مولود باشد و از كسى زاده نشده تا محدود به حدودى باشد، بالاتر از آن است كه فرزندانى بپذيرد. (4)
5. طنين دلايل توحيد
نعقت فى اءسماعنا دلائله على وحدانيته
دلايل او خدا بر يگانگى اش در گوش هاى ما طنين انداز است . (5)
6. ستم نابخشودنى
فاما الظلم الذى لا يغفر فالشرك بالله ، قال الله تعالى : (ان الله لا يغفر اءن يشرك به )
ستمى كه بخشيده نخواهد شد، شرك به خداست و قول خداى تعالى است كه : (خداوند نمى بخشد آن كه به او شرك آورد.) (6)
7. آثار اخلاص
ان الله تعالى ... شد بالاخلاص و التوحيد حقوق المسلمين فى معاقدها
خداوند، با اخلاص و يكتا پرستى گره حقوق مسلمانان را محكم كرد. (7)
8. بى همتايش بدان !
ما وحده من كيفه ، و لا حقيقته اصاب من مثله ، و لا اياه عنى من شبهه و لا صمده من اشار اليه و تو همه
بى همتايش ندانسته كسى كه براى او (خداوند) چگونگى و كيفيت بپندارد، و به حقيقت او نرسيده است كسى كه برايش همانند و همتايى بپندارد، و به او نپرداخته كسى كه او را به چيزى مانند كند، و قصد او نكرده كسى كه به او اشاره كند يا به خيالش آورده باشد. (8)
9. اساس دين
اول الدين معرفته ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه
اساس دين شناخت خدا، و كمال شناخت ، اعتراف به وجود اوست ، و كمال اعتراف ، درك يكتايى اوست ، و كمال توحيد خدا، پاك ساختن عمل براى اوست و كمال اخلاص در برابر او، اين است كه وى را از صفات ممكنات منزه دانى 100.html#link9" target="_self"> (9). 10. بى همتايى خداوند .. واحد لا بعدد، و دائم لا باءمد، و قائم لا بعمد. تتلقاه الاذهان لا بمشاعرة ، و تشهد له المرائى لا بمحاضرة
(اوست خدايى كه ) يگانه است نه به شمارش ، و جاودان و به خود پايدار است ، برپاست نه با نگاهدارنده اى ، ذهن ما او را مى شناسند و به درك او نرسند. هر جا بر وجود او شهادت دهد، بدون آن كه در آن باشد.
(10)
11. مرز نداشتن خدا
لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبها، و لم تقع عليه الاوهام بتقدير فيكون ممثلا
خردها براى او حد و مرزى نتوانند نهاد، تا در نتيجه به چيزى مانند باشد و اوهام برايش اندازه اى تعيين نتوانند كرد، تا بتوان برايش مثالى فرض كرد. (11)
12. گواهى به وحدانيت حق
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له : الاول لا شى ء قبله ، و الاخر لا غاية له ، لا تقع الاوهام له على صفة ، و لا تعقد القلوب منه لى كيفية
گواهى مى دهم كه خدايى نيست جز خداى يگانه كه بى شريك و بى همتاست ، آغاز و اول است و قبل از او چيزى نيست ، نه پندارها براى او صفتى مى دانند و نه عقل ها اثبات چگونگى او را مى توانند. (12)
13. حقيقت توحيد
التوحيد اءن لا تتو همه ، والعدل اءن لا تتهمه
حقيقت توحيد آن است كه خدا را در فهم و انديشه خود نياورى و عدل آن است كه او را (به هيچ بدى و ظلم ) متهم نسازى . (13)
14. شناخت خدا
لا تناله الاوهام فتقدره ، و لا تتوهمه الفطن فتصوره و لا تدركه الحواس ‍ فتحسه و لا تلمسه الايدى فتمسه
و هم ها به او نمى رسد، تا اندازه گيرى اش كنند و انديشه هاى باريك بين او را در وهم نتوانند آورد، تا در نتيجه تصورش كنند و حواس به او نرسند، تا در نتيجه حسش كنند و به دست نمى آيد تا در نتيجه او را لمس كنند (14) .
15. اطاعت در عصيان نشايد
لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق
اطاعت از مخلوق در عصيان و نافرمانى از خالق نشايد (15)
16. ريا، شرك به خداوند
اعلموا اءن يسير الرياء شرك .
بدانيد، رياكارى هر چند هم كم باشد شرك به خداوند است . (16)
17. قبل از همه خدا
الحمد لله الكائن قبل اءن يكون كرسى او عرش ، اءوسماء اءو اءرض ، اءو جان اءو انس ، لا يدرك بوهم ، و لا يقدر بفهم ، و لا يشغله سائل ، و لا ينقصه نائل ، و لا ينظر بعين ، و لا يحد باءين ، و لا يوصف بالازواج ، و لا يخلق بعلاج ، و لا يدرك بالحواس و لا يقاس بالناس
سپاس خدايى را كه بوده و هست ، پيش از آن كه كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا پرى يا انسان پديد آمده باشد. نه خيال درك او را تواند و نه فهم اندازه او بداند. نه پرسش كننده اى او را از كار متوقف كند، و نه عطا خواهنده اى در خزانه اش كاستى پديد آورد. بدون ديده بيناست و نمى تواند گفت كه كجاست . با همتايى وصف نگردد و با تمرين نمى آفريند، حواس نتواند او را درك كند و او را با مردم نتوان سنجيد (17)
18. جايگاه رفيع توحيد
تبارك الله الذى لا يبلغه بعد الهم ، و لا يناله حدس الفطن
پاك و بلند مرتبه است خدايى كه همت هاى بلند و حدس و گمان هوشمندان به او دسترس ندارد. (18)
19. توحيد بلاوصف
تتلقاه الاذهان بمشاعرة ، و تشهد له المرائى لا بمحاضرة . لم تحط به الاوهام ، بل تجلى لها بها
ذهن ها او را دريابند؛ اما نه از راه ادراك ، حواس و مشاعر و ديدنى ها بر وجود او گواهى دهند؛ اما نه به خاطر حضور او در آنها (بلكه از باب دلالت اثر بر مؤ ثر و فعل بر فاعل ) و اوهام بر او احاطه نيافت ؛ بلكه به واسطه اوهام و خردها بر آنان متجلى شد. (19)
20. خدايى نيست جز الله
فقلت اءنا: لا اله الا الله انى اءولى مؤ من بك يا رسول الله
من گفتم (لا اله الا الله ) اى رسول خدا! من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان مى آورم . (20)
21. اگر خدا را شريكى بود!
الامام على عليه السلام فى وصيته لابنه الحسن عليه السلام : اعلم يا بنى ! اءنه لو كان لربك شريك لاتتك رسله و لرايت آثار ملكه و سلطانه ، و لعرفت افعاله و صفاته ، و لكنه اله واحد كما وصف نفسه . لا يضاده فى ملكه اءحد، و لا يزول اءبدا
در سفارش خود به فرزند بزرگوارش امام حسن مى فرمايد: بدان تو اى فرزندم ! كه اگر پروردگارت را شريكى بود، بى گمان فرستادگان و رسولان او نيز نزد تو مى آمدند و نشانه هاى پادشاهى و اقتدار او را مى ديدى و افعال و صفاتش را مى شناختى ؛ اما خداوند همچنان كه خود در وصف خويش ‍ فرموده : (خدايى يگانه است و در ملكش رقيبى ندارد و هرگز زوال نمى پذيرد.) (21)
2. شناخت خدا

22. ناتوانى دل و ديده
عظم عن اءن تثبت ربوبيته باحاطة قلب اءو بصر
(خداوند) بزرگ تر از آن است ، كه ربوبيتش با احاطه دل يا ديده ثابت شود. (22)
23. اثبات وجود خدا
الحمد لله على وجوده بخلقه ، و بمحدث خلقه على اءزليته
ستايش خداوندى را كه آفريدگان خود را دليل بر وجود خويش ساخت و حادث بودن آن ها را دليل بر ازليتش (23)
24. كمال شناخت خداوند
اول الدين معرفته ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه
سر آغاز دين شناخت خداست و كمال شناخت باور داشتن او، و درست باور داشتن او اعتراف به يگانه بودن اوست ، و اعتراف به يگانگى او، خالص نمودن اطاعت اوست و كمال اخلاص او، نفى تمام صفت ها از اوست .
25. ناتوانى دل از درك خدا
فلسنا نعلم كنه عظمتك ، الا اءنا نعلم اءنك حى قيوم ، لا تاءخذك سنة و لا نوم . لم ينته اءليك نظر، و لم يدركك بصر
ما از كنه عظمت تو چيزى نمى دانيم ، تنها همين را مى دانيم كه تو زنده اى و همه چيز به تو پايدار است ، نه چرت تو را مى گيرد و نه خواب . دست هيچ انديشه اى به تو نرسد و هيچ ديده اى تو را در نيابد. (24)
26. نزديكى به خدا، دورى از آتش
اعلم اءن ما قربك من الله يباعدك من النار، و ما باعدك من الله يقربك من النار
توجه داشته باشد آنچه تو را به خدا نزديك مى كند از آتش دور مى گرداند و هر چه تو را از خدا دور گرداند به آتش نزديك مى سازد. (25)
27. بزرگى خداوند
تبارك الله الذى لا يبلغه بعد الهم ، و لا يناله حدس الفطن ، الاول الذى بلا غاية له فينتهى ، و لا آخر له فينقضى
برتر و بزرگ است خدايى كه انديشه هاى ژرف نگر، حدس زيركى ها به حقيقت شناخت او نرسد، ابتدا و آغاز است كه آخر و نهايتش نيست تا به آخر برسد و آخرى ندارد تا سپرى شود. (26)
28. شناخت على (ع ) از خدا
عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم ، و حل العقود، و نقض الهمم
من خداوند سبحان را از اين راه شناختم كه تصميم ها را بر هم مى ريزد و پيمان ها را مى گلسد و همت هاى سخت را درهم مى شكند (27)
29. اعتقاد به خدا
لا يصدق ايمان عبد، حتى يكون بما فى يد الله اءوثق منه بما فى يده
هيچ كس در ادعاى ايمان راستگو و صادق نمى باشد، مگر زمانى كه اعتمادش به آنچه نزد خداوند است بيشتر از آنچه نزد خودش است باشد (28)
30. ناتوانى فرد از شناخت خدا
اعلم ان الراسخين فى العلم هم الذين اغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيوب ، الاقرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب ، فمدح الله - تعالى - اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا به علما، وسمى تركهم التعمق فيما لم يكفهم البحث عن كنهه رسوخا
بدان كه استواران در علم آن كسانى هستند كه اقرار به مجموع آن چه در پس ‍ پرده غيبت است و تفسيرش را نمى دانند، آنان را از اين كه بخواهند به زور از درهايى كه جلو عوالم غيب زده شده است وارد شوند بى نياز كرده است . پس خداوند بزرگ اعتراف آنان را به ناتوانى از رسيدن به آن چه در حيطه دانششان نيست ستود و خود دارى آنان را از غور كردن در آن چه به بحث و جستجو از كنه آن مكلف نشده اند استوارى در علم ناميده (29)
31. خداشناسى
انه لا ينبغى لمن عرف عظمة الله اءن يتعظم ، فآن رفعة الذين يعلمون ما عظمته ان يتوا ضعوا له
كسى كه عظمت خداى را شناخت ، سزاوار نيست كه خويشتن را بزرگ بشمارد؛ زيرا بلند مرتبگى كسانى كه عظمت خدا را مى دانند به اين است كه در برابر او فروتن باشند. (30)
3. توصيف صفات خداوندى

32. اعتراف عقل ها
اءقام من شواهد البينات على لطيف صنعته ، و عظيم قدته ، ما انقادت له العقول معترفة " به ، و مسلمة له و نعقت فى اءسماعنا دلائله على وحدانيته
از دلايل آشكارى كه بر لطف و نيكويى آفرينش او و بزرگى و شكوه قدرت او گواه اند اين است كه خردها به او اعتراف دارند و در برابرش منقادند و سر تسليم فرود دارند و دلايل وحدانيت او در گوش هاى ما فرياد مى زنند. (31)
33. بوده و هست
لا يزول اءبدا و لم يزل ، اول قبل الاشياء بلا اءولية ، و اخر بعد الاشياء بلا نهاية
هيچ گاه زوال نپذيرد و همواره بوده است ؛ پيش از همه چيز بوده بى آن كه او را آغازى باشد و پس از همه چيز هست بى آن كه نهايت و پايانى داشته باشد. (32)
34. خدا مانند ندارد
انك انت الله الذى لم تتناه لى العقول ، فتكون فى مهب فكرها مكيفا، و لا فى رويات خواطرها فتكون محدودا مصرفا
همانا آن خدايى هستى كه در خردها تو را نهايتى نيست ، تا در جريان انديشيدن آن ها داراى كيفيت باشى و در تاءمل انديشه ها، تو را پايانى نيست تا در نتيجه ، محدود و متغير باشى . (33)
35. با دل و دست خدا را يارى كن !
فى كتابه للاشتر: و ان ينصر الله سبحانه بقلبه و يده و لسانه ؛ فانه جل اسمه قد تكفل بنصر من نصره ، و اعزاز من اعزه
در نامه اش به مالك اشتر مى فرمايد: خداى سبحان را با دل و دست و زبان خود يارى رسان ؛ زيرا خداوند - جل اسمه - متعهد شده است كه يارى كننده خود را يارى رساند و ارجمند دارنده اش را ارجمند دارد. (34)
36. بخشايش خدا
من كتابه للاشتر لما و لاه مصر: لا تنصبن نفسك لحرب الله ؛ فانه لا يدلك بنقمته ، و لا غنى بك عن عفوه و رحمته
در فرمان حكومت مصر به مالك اشتر مى فرمايد: مبادا به جنگ با خدا برخيزى ؛ زيرا تو توانايى خشم او را ندارى و از گذشت و مهربانى اش بى نياز نيستى . (35)
37. اداى تكليف الهى
فى تفسير (لا حول و لا قوة الا بالله ) : انا لا نملك مع الله شيئا، و لا نملك الا ما ملكنا؛ فمتى ملكنا ما هو اءملك به منا كلفنا، و متى اءخذه منا وضع تكليفه عنا
در تفسير (لا حول و لا قوة الا بالله ) فرمود: با وجود خدا ما مالك آن چيزى هستيم كه او خود آن را به ملكيت ما در آورده است . پس ، وقتى آن چه را به مالكيتش سزاوارتر از ماست در اختيار ما نهد تكليفى بر عهده ما نهاده است و هرگاه آن را از ما باز گيرد، تكليف خويش را از عهده ما برداشته است . (36)
38. پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست !
.. الظاهر فلا شى ء فوقه ، و الباطن فلا شى ء دونه
آشكار است و چيزى آشكارتر از او نيست و نهان نيست و نهان است و چيزى نهان تر از او نيست . (37)
39. ناظر بر همه كارها
ان الله سبحانه و تعالى لا يخفى عليه ما العباد مقترفون فى ليلهم و نهارهم . لطف به خبرا؛ و اءحاط به علما، اءعضاؤ كم شهوده و جوار حكم جنوده ، و ضمائر كم عيونه و خلواتكم عيانه
آن چه را كه بندگان در شب و روز خود انجام مى دهند بر خداوند پاك و بزرگ پوشيده نيست . به كوچك ترين كارشان آگاه و به كردارشان داناست و احاطه دارد. اعضاى بدن شما گواهان اويند و اندام هايتان سپاهيان او و ضميرهايتان جاسوسان او و نهان هاى شما نزد او آشكار است . (38)
40. تواضع هر چيز در برابر خدا
كل شى ء خاشع له ، و كل شى ء قائم به ، غنى كل فقير، و عز كل ذليل ؛ و قوة كل ضعيف
هر چه در برابر او فروتن است و همه چيز ايستاده به اوست ، بى نياز كننده هر نيازمندى است و عزت بخش هر خوارى و نيرو دهنده هر ناتوانى . (39)
41. سازنده وارده كننده حقيقى
مريد لا بهمة ، صانع لا بجارحة .
اراده كننده است ، اما نه با عزم و تصميم قبلى ، سازنده است ، اما نه به واسطه اندامى . (40)
42. توانايى خدا و گستاخى بشر
تعالى من قوى ما اءكرمه ! و تواضعت من ضعيف ما اءجراك عل معصيته
بلند مرتبه است خدايى كه در عين نيرومندى ، بزرگوار و با گذشت است و چه پست و فرومايه اى تو اى انسان ! كه با اين همه ناتوانى ، بر نافرمانى او گستاخى . (41)
43. خداى آشكار و نهان
الظاهر لا يقال (مما؟) و الباطن لا يقال (فيم ؟)
خداوند آشكار است امام گفته نمى شود از چه خبر؟و نهان است ليك گفته نمى شود در چه چيز؟ (42)
44. خدا شنواست
من تلكم سمع نطقه ، و من سكت علم سره
هر كه سخن بگويد، خدا گفتارش را مى شنود و هر كه خاموش ماند، او آن چه را در درونش مى گذرد مى داند. (43)
45. چيرگى خداوند قهار
له الاحاطه بكل شى ء و الغلبة لك شى ء، و القوة على كل شى ء
بر هر چيزى احاطه دارد و بر همه چيز چيرگى دارد و بر هر چيز توانا و نيرومند است . (44)
46. خدا لطيف و شنوا و داناى حقيقى
كل سميع غيره يصم عن لطيف الاصوات ؛ و يصمه كبيرها، و يذهب عنه ما بعد منها، و كل بصير غيره يعمى عن خفى الالوان و لطيف الاجسام
هر شنوايى ، جز او، از شنيدن آواهاى ظريف و بسيار آهسته ناتوان است و صداهاى بلند نيز گوشش را كر مى سازد و آوازهاى دور دست را نمى شنود و هر بينايى ، جز او، از ديدن رنگ هاى ناپيدا و اجسام ظريف و بسيار ريز كور است . (45)
47. خدا آشكار و نهان است
ظهر فبطن ، و بطن فعلن .
آشكار است و پنهان و پنهان است و آشكار. (46)
48. شنوا اما نه با ابزار
... السميع لا باءداة .
خدا شنواست ؛ اما نه به واسطه ابزار شنيدن . (47)
49. عزت بخشيدن ذليلان
فى صفُة الله سبحان : عز كل ذليل
امام على عليه السلام در وصف خداى سبحان مى فرمايد: عزت بخش هر ذليل است . (48)
50. در وصف خداى سبحان
فى صفةُ الله سبحانه : اءرانا من ملكوت قدرته ، و عجائب ما نطقت به آثار حكمته ، و اعتراف الحاجة من الخلق الى اءن يقيمها بمساك قوته ، مادلنا باظطرار قيام الحجة له على معرفته ، فظهرت البدائع التى احدثها آثار صنعته ، و اءعلام حكمته ، فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه
در وصف خداى سبحان مى فرمايد: از ملكوت قدرت خويش و شگفتى هايى كه نشانه هاى حكمتش گوياى آنهاست ، چنان به ما نشان داد كه اين حجت ها و براهين وجود او لاجرم ما را به شناخت وى رهنمون مى شوند. پس ، بدايعى كه آثار آفرينش او و نشانه هاى حكمتش پديد آورده اند آشكار است و آن چه آفريده حجت او و دليل و راهنما به سوى او هستند. (49)
51. خدا بينا است !
كل بصير غيره يعمى عن خفى الالوان و لطيف الاجسام
هر بينايى ، جز او از ديدن رنگ هاى ناپيدا و اجسام ناتوان است . (50)
52. خدا عزيز است
الحمد لله الذى لبس العز و الكبرياء: و اختار هما لنفسه دون خلقه
سپاس و ستايش خداى را سزد كه رداى عزت و كبريا پوشيده و اين دو صفت را براى خويش برگزيد نه براى مخلوقش .
53. عظمت و نزديكى خدا به مخلوقات
(51)
سبق فى العلو فلا شى ء اءقرب منه فلا استعلاوه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المكان به
در بلند مرتبگى بر همه چيز پيشى گرفته و چيزى برتر و بلند مرتبه تر از او نيست . نزديك از هر چيزى است و نزديك تر از او چيزى نيست . نه برترى اش او را از آفريدگانش دور كرده ، و نه نزديكى اش آن ها را در مكان با او برابر كرده است .
54. بيناست اما...
(52)
بصير لا يوصف بالحاسة .
بيناست ، اما به داشتن حس بينايى وصف نمى شود. (53)
55. ذلت هر چيزى جز خدا
كل عزيز غيره ذليل .
هر عزيزى ، جز او، ذليل است . (54)
56. خدا تنها قوى
كل قوى غيره ضعيف .
هر نيرومندى ، جز او ناتوان است . (55)
57. در همه جا هست و نيست
فى صفة الله سبحانه : و لا كان فى مكان فيجوز عليه الانتقال
در توصيف خداى سبحان مى فرمايد: در جايى نيست تا جا به جا شدن در حق او روا باشد. (56)
58. صفات جامع
اول الدين معرفته ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه ، لشهادة كل صفُة اءنها غير الموصوف ، و شهادة كل موصوف اءنه غير الصفة ؛ فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ، و من قرنه فقد ثناه ، و من ثناه فقد جزاءه ، و من جزاه فقد جهله ، و من جهله فقد اءشار اليه ، و من اشار اليه فقد حده ، و من حده فقد عده ، و من قال (فيم ) فقد ضمنه ، و من قال (علام ؟) فقد اءخلى منه . كائن لاعن حدث . موجود لاعن عدم . مع كل شى ء لا بمقارنة و غير كل شى ء لا بمزايلة . فاعل لا بمعنى الحركات و الالة ، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه ، متوحد اذ لا سكن يستانس به و لا يستو حش لفقده
آغاز دين شناخت خداست و اوج شناخت او باور كردن و اعتراف به وجود اوست و كمال تصديق او يگانه دانستن اوست و كمال يگانه دانستنش ، خالص دانستن اوست از جسميت و عرضيت و لوازم اين دو و كمال خالص ‍ دانستن او نفى صفات از اوست ، چرا كه هر صفتى گواه بر اين است كه با موصوف فرق مى كند و هر موصوفى گواه بر اين است كه با صفت متفاوت است .
پس ، هر كه خدا را وصف كند برايش قرين و همتا آورده است و هر كه برايش قرين آورد، او را دو تا دانسته است و هر كه او را دوگانه بداند برايش ‍ جزء قايل شده و هر كه او را داراى جزء بداند وى را نشناخته است و هر كه او را نشناسد به او اشاره كند و هر كه به او اشاره كند، محدودش كرده است و هر كه برايش حد تعيين كند او را به شمار در آورده است و هر كه بگويد: او در چيست ؟خدا را در جايى گنجانده است و هر كه بگويد: او بر فراز چيست ؟جايى را از او تهى دانسته است .
هستى دارد اما هستى اش حادث نيست . وجود دارد اما از عدم بر نيامده است . با هر چيزى است اما نه اين كه از آن جدا و بركنار باشد. فاعل است اما نه اين كه فعاليت كند و ابزارى به كار گيرد. بينا بوده پيش از آن كه آفريده اى باشد كه متعلق بينايى او واقع شود. يگانه و تنها بود آن گاه كه نه كسى و چيزى بود كه با آن خو گيرد يا آز نبودنش احساس تنهايى كند. (57)
59. خدا لطيف است
لطيف لا يوصف لالخفاء.
لطيف است ، اما به خفا و ناپيدايى وصف نمى شود. (58)
60. در خواست گذشت از خدا
اللهم احملنى على عفوك ، و لا تحملنى على عدلك
بار خدايا! با من از روى گذشت خويش رفتار كن ، نه از روى دادگرى ات . (59)
61. اعتراف هستى به خدا
الحمدلله الذى بطن خفيات الامور، و دلت عليه اعلام الظهور، و امتنع على عين البصير؛ فلا عين من لم يره تنكره ، و لا قلب من اءثبته يبصره ، سبق فى العلو فلا شى ء العى منه ، و قرب فى الدنو فلا شى ء اقرب منه ، فلا استعلاؤ ه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المكان به . لم يطلع العقول على تحديد صفته ، و لم يحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجود، على اقرار قلب ذى الجحود
ستايش خدايى را كه به امور پنهانى داناست و نشانه هاى آشكارى بر هستى او گواه اند و دين او با ديدگان بينايى ظاهرى ممكن نيست ، پس ، نه چشمى كه او را نديده است انكارش مى كند و نه دلى كه هستى او را تباه مى كند به كنه ذاتش پى مى برد... اوست آن كه نشانه هاى هستى بر اقرار باطنى منكران او گواهى مى دهد. (60)
62. بخشايش خدا
كن لله مطيعا، و بذكره آنسا، و تمثل فى حال توليك عنه اقباله عليك يدعوك الى عفوه ، و يتغمدك بفضله ، و آنت متول عنه الى غيره !
فرمانبردار خداباش و با ياد او دمخور و در آن وقت كه از او روى مى گردانى ، رويكرد او را به خود در نظر آر؛ او تو را، با آن كه از وى روى گردانده اى و به ديگرى روى آورده اى به عفو و بخشايش خويش فرا مى خواند و تو را غرق در فضل و كرم خود مى گرداند! (61)
63. بخشايش خدا
الحمد لله الفاشى فى الخلق حمده ، و الغالب جنده ، و المتعالى جده . احمده على نعمه التوام ، و آلائه العظام ، الذى عظم حلمه فعفا، و عدل فى كل ما قضى
ستايش خدايى را سزد كه ستايش در ميان آفريدگان منتشر است و لشكرش ‍ پيروز و بزرگى اش برتر از هر چيز، او را بر نعمت هاى پياپى اش و بخشش هاى بزرگش مى ستايم . آن خدايى كه بردبارى اش زياده است و مى بخشايد و در آن چه حكم كرده ، عدالت را رعايت كرده است . (62)
64. ستايش مخصوص اين خداست
الحمد لله الذى لم تسبق له حال حالا، فيكون اولا قبل ان يكون آخزا، و يكون ظاهرا قبل اءن يكون باطنا؛ كل مسمى بالوحده غيره قليل ، و كل عزيز غيره ذليل و كل قوى غيره ضعيف ، و كل مالك غيره مملوك ، و كل عالم غيره متعلم
ستايش خدايى را كه حالتى و صفتى از او مقدم بر صفت ديگرش نيست ، تا در نتيجه ، اول بودنش جلوتر از نهان بودنش . جز او هر چيز ديگرى كه نام يگانگى و تنهايى به خود گيرد، كم است . (خداوند در عين اتصاف به وحدت و يگانگى به قلت و اندك بودن وصف نمى شود) هر عزيزى جز او خوار است و هر نيرومندى جز او ناتوان و هر مالكى جز او مملوك و هر دانايى جز او، دانش آموخته (علم خداوند ذاتى است و علم ما سوى الله آموختنى و اكتسابى ) (63) .
65. عظمت عفو الهى
ان الله تعالى يسائلكم معشر عباده عن الصغيرة من اعمالكم و الكبيرة ، و الظاهرة و المستوردة ، فان يعذب فانتم اظلم ، و ان قعف فهو اءكرم
اى جماعت بندگان خدا! همانا! خداى تعالى از كارهايى ريز و درشت و بى پرده و در پرده شما باز خواستتان مى كند. آن گاه ، اگر كيفرتان دهد شما بيش از اين ها ستمكار بوده ايد و اگر گذشت كند او بيش از آن بخشايشگر است . (64)
66. خدا همه جا هست
فى صفة الله سبحانه : و انه لبكل مكان ، و فى كل حين و اءوان ، و مع كل انس و جان
در وصف خداى سبحان مى فرمايد: او در هر جا و در هر زمانى و با هرانس و جنى هست . (65)
67. عفو با بردبارى
فى عظمة الله اءمرة قضاء و حكمة ، و رضاه اءمان و رحمه ، يقضى بعلم ، و يعفو بحلم
درباره عظمت خدا مى فرمايد: فرمان خدا حتمى و مجرى و مطابق با مصلحت است و خشنودى او ايمنى و رحمت است ، از روى دانايى حكم مى كند و با بردبارى بخشد. (66)
68. آشكار بودن خدا
الحمد لله المتجلى لخلقه بخلقه ، و الظاهر لقلوبهم بحجته
ستايش خدايى را كه با آفرينش موجودات براى جهانيان آشكار گشته و بر برهان خويش در دل هاى آنان نمودار است .
69. در وصف نآيد
(67)
الذى لا يدركه بعد الهم ، ولايناله غوص الفطن ، الذى ليس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود؛ و لا اءجل ممدود
خدايى كه بلندى همت ها او را در نيابد و ژرفى انديشه ها بدو نرسد، او كه صفت يا ذاتش را حد و مرزى نيست و نه از برايش حالاتى متغير و نه زمانى محدود و مشخص و نه مدتى معلوم و معين (68)
70. در وهم نگنجد
لا يدرك بوهم ، و لا يقدر بفهم ، و لا يحد باءين
به وهم دريافته نشود و با فهم سنجيده نگردد و به مكان محدود نشود. (69)
71. بى حدى خداوند
... الاحد بلا تاءويل عدد.
او يكى است ، اما نه آن يكى كه از مقوله عدد است . (70)
72. اولين و آخرين چيز
الحمد لله الاول قبل كل اءول ، و الاخر بعد كل آخر، و باوليته وجب اءن لا اول له ، و باخريته وجب اءن لا آخرله
سپاس و ستايش خداى را كه اول است پيش از هر اولى و آخر است بعد از هر آخرى و به سبب اول بودنش لازم است كه او را آغازى نباشد و به سبب آخر بودنش واجب است كه او را پايان و آخرى نباشد (71)
73. نه ابتدا دارد و نه انتها
الاول الذى لاغاية له فينتهى ، و لا آخر له فينقضى
اولى است كه پايانى ندارد، تا به نهايت رسد و او را آخرى نيست كه پايان پذيرد. (72)
74. قبل و بعد هر چيز
ليس لاوليته ابتداء و لا لازليته انقضاء. هو الاول و لم يزل ؛ و الباقى بلا اءجل ... لا يقال له : (متى ؟) و لا يضرب له اءمد (بحتى )... قبل كل غاية و مدة و كل احصاء و عدةُ
ازليت او را آغاز نيست و ابديتش را پايانى نه . او نخستين است و پيوسته بوده و ماناست و سرآمدى ندارد... درباره او نمى توان گفت : كى ؟و ضرب الاجلى يا لفظ (تا) نمى توان تعيين كرد... پيش از هر پايان و مدتى و هر شمارش و شمارى بوده است . (73)
75. اولين و آخرين
الحمد لله الاول فلا شى ء قبله ، و الاخر فلا شى ء بعده
سپاس و ستايش خداى را كه نخستين موجود است و هيچ چيز پيش از او نبوده و آخرين است و چيزى بعد از او نيست . (74)
76. برترين صفات
الحمد لله الذى لم تسبق له حال حالا، فيكون اءولا قبل اءن يكون آخرا
سپاس و ستايش خداى را سزد كه صفتى از او بر صفت ديگرش پيش ‍ نگرفته است ، تا اول باشد پيش از آن كه آخر باشد. (75)
77. در زمان نگنجد
لم يتقدمه وقت و لا زمان .
مسبوق به هيچ وقت و زمانى نمى باشد. (76)
78. داناى هر چيز
يعلم عجيج الوحوش فى الفوات ، و معاصى العباد فى الخلوات ، و اختلاف النينان فى البحار الغامرات ، و تاطلم الماء بالرياح العاصفات
آواى و حوش در بيابان ها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد نهنگ ها
در درياهاى بزرگ و بر هم خوردن آب ها از بادهاى سخت را مى داند. (77)
79. پيشى بر زمان و مكان
لا تصحبه الاوقات ، و لا ترفده الادوات . سبق الاوقات كونه ، و العدم وجوده ، و الابتداء اءزله
زمان ها با او همراه نيستند و ابزارها كمك و يارى اش نمى رسانند. بودنش بر زمان ها پيشى دارد و هستى اش و ازلى كلمه (از چه وقت ) از ملك بى آغازى و قدم خارج مى شود. (78)
80. خدا داناى راز نهان
لا يعزب عنه عدد قطر الماء و لا نجوم السماء، و لا سوافى الريح فى الهواء، و لا دبيب النمل على الصفا، و لا مقيل الذر فى الليلة الظلماء يعلم مساقط الاوراق و خفى طرف الاحداق
شمار قطره هاى آب ها و ستارگان آسمان و ذرات گرد و غبار پراكنده در هوا و حركت مور بر سنگ و خفتگاه مورچه گان در شب تاريك ، بر او پوشيده نيست . افتادنگاه هاى برگ ها و بر هم خوردن پلك ها را مى داند. (79)
81. خدا رازها را مى داند
خرق علمه باطن غيب السترات ، و اءحاط بغموض عقائد السريرات
دانش او به آن سوى ناپيدا پرده ها نفوذ مى كند و بر افكار و باورهاى پيچيده درون ها احاطه دارد. (80)
82. خدا ره رازها آگاه است .
سبحان من لا يخفى عليه سواد غسق داج ، ولا ليل ساج فى بقاع الارضى المتطاطئات ، و لا فى يفاع السفع المتجاورات ، و ما يتجلجل به الرعد فى اءفق اسماء، و ما تلاشت عنه بروث الغمام ، و ما تسقط من ورقه تزيلها عن مسقطها عواصف الانواء و انهطال اسماء! و يعلم مسقط القطره و مقرها، و مسحب الذرةُ و مجرها و ما يكفى البعوضةُ من قوتها و ما تحمل من الانثى فى بطنها
پاك و منزه است خدايى كه نه سياهى شب ديجور بر او پوشيده است ، نه شب هاى آرام سرزمين هاى پست و نه كوه ها و تپه هاى قهوه اى رنگ به هم پيوسته و نه آوازى كه از تندر در كرانه آسمان بر مى خيزد و نه آن چه آذرخش ابرها از آن پراكنده مى شود و نه برگى كه فرو مى افتد و طوفان هاى منسوب به ستارگان و بارش باران آن ها را از افتادن گاهشان دور مى گردانند، افتادنگاه و جاى قرار گرفتن هر قطره باران و جاى دانه كشيدن مورد و مقصد او را و آن چه را كه براى روزى پشه كافى است و جنس جنين هر ماده اى را در شكمش مى داند. (81)
83. آشكار بودن همه چيز نزد خدا
لا يخفى عليه من عباده شخوص لحظة ، و لا كرور لفظة ، و لا ازدلاف ربوة ، و لا انبساط خطوةُ،فى ليل داج ، و لا غسق ساج
هيچ عملى از اعمال بندگان خدا بر او پوشيده نيست ؛ نه نگاه خيره اى و نه تكرار واژه اى و نه نزديك شدن به تپه اى و نه برداشتن گامى در شبى تيره و ظلمتى آرام . (82)
84. برترى علم خدا
كل علام غيره متعلم .
هر دانايى - جز خدا - دانش آموخته است . (83)
85. داناى ازلى و ابدى
عالم اذ لا معلوم ، و رب اذ لا مربوب ، و قادر اذ لا مقدور
او دانا بوده آن گاه كه هنوز معلومى وجود نداشت و پروردگار و مالك بوده آن گاه كه پرورده و مملوكى نبوده و توانا بوده در زمانى كه هنوز مقدورى در كار نبوده است . (84)
86. علم ذاتى خدا
عالم اذ لا معلوم ، و رب اذ لا مربوب ، و قادر اذ لا مقدور
او دانا بوده آن گاه كه پرورده و مملوكى نبوده و توانا بوده در زمانى كه هنوز مقدورى در كار نبوده است . (85)
87. عجز توصيف
لا تقع الاوهام له على صفة ، و لا تعقد القلوب منه على كيفية
اوهام ، به درك صفت از او نمى رسد و دل ها به كيفيتى از او پى نمى برد. (86)
88. علم به اشياء
احال الاشياء لا وقاتها... عالما بها قبل ابتدائها
پديد امدن اشياء را به زمان خودشان موكول كرد... و پيش از آن كه پديدشان آورد به آن ها علم داشت . (87)
89. انديشيدن در ذات خدا
الظاهر بعجائب تدبيره للناظرين ، و الباطن بجلال عزته عن فكر المتوهين
بر اثر شگفتى هاى تدبيرش ، براى بينندگان آشكار است به سبب شكوه عزتش از انديشه و اوهام انديشندگان پنهان است . (88)
90. توصيف مجاز از خدا
من وصفه فقد حده ، و من حده فقد عده ، و من عده فقد ابطل اءزله ، و من قال : (كيف ) فقد استوصفه ، و من قال : (اءين ) فقد حيزه
هر كه خدا را وصف كند، برا ياو حد و مرز قايل شده است و هر كه برايش ‍ حد و مرز قائل شود، او را شمرده است ، برايش اجزاء قائل شده است و هر كه او را بشمارد، ازلى بودنش را باطل ساخته است . كسى كه پرسيده : (چگونه است ) بى گمان او راوصف كرده است و كسى كه پرسيد كجاست او را در مكان قرار داده است . (89)
91. توصيف از خدا
لا يوصف بالازواج ، و لا يخلق بعلاج . و لا يدرك بالحواس و لا يقاس ‍ بالناس . الذى كلم موسى تكليما، و اءراه من آياته عظيما. بلا جوارج و لا اءدوات ، و لا نطق و لا نطق و لا لهوات . بل ان كنت صادقا ايها المتكلف لوصف ربك ! فصف جبرائيل و ميكائيل و جنود الملائكة المقربين فى حجرات القدس مرجحنين ، متولهة عقولهم اءن يحدوا اءحسن الخالقين . فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الادوات و من ينقضى اذا بلغ اءمد حده بالفناء
به جفت ها، وصف نمى شود و در افرينش موجودات نيازى به ممارست و ابزار ندارد و با حواس درك نمى شود... اى كسى كه متكلفانه در وصف پروردگارت مى كوشى ! اگر راست مى گويى جبرئيل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرب را وصف كن ، همان ها كه در غرفه هاى پاك در برابر سلطنت و عظمت خدا خاضع اند و خردهايشان در تعريف و وصف بهترين آفرينندگان متحير است . تنها موجوداتى به وسيله صفات درك مى شوند كه داراى شكل و هيات و ابزار وجوارح هستند و نيز كسى كه چون مدتش به سر آمدد و به نقطه ء پايان خود رسيد، فانى مى شود. (90)
92. عاجز از توصيف مخلوق
كيف يصف الهه من يعجز عن صفة مخلوق مثله !
كسى كه از وصف آفريده اى مانند خود ناتوان است ، چگونه تواند خداى خويش را وصف كند؟ (91)