روز عيد بود، ضعيفان و مسكينان بر در خانه امام على عليه السلام گرد آمده بودند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوموسى دستور داد كه در بيت المال را بگشايد و سيصد هزار درهم به فقراء انفاق نمايد،
چون ابوموسى فرمان حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را به اجرا گذاشت و آنحضرت از مراسم نماز عيد به خانه بازگشت من وارد شدم ديدم چند قرص نان جوئى بى‏روغن آوردند.
به امام على عليه السلام گفتم :
اگر مى‏فرمودى از آن مال، يك درهم را روغن مى‏خريدم چه مى‏شد ؟
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود :
اى ابوهريره مى‏خواهى مرا در روز محشر شرمنده گردانى و داغ خيانت را بر پيشانيم بچسبانى،
و اللَّه براى فرزند ابيطالب هيچ نعمتى بزرگتر از اين نيست كه در روز قيامت از انفعال خيانت و عرق رسوائى آن در امان باشد.(170)

اميرالمؤمنين عليه السلام تمايل به خوراكى از جگر بريان با نان نرم داشت اما يك سال گذشت و به اين خواست خود ترتيب اثر نداد،
روزى به امام حسن عليه السلام دستور تهيه آن را داد در حالى كه حضرت روزه‏دار بود خوراك براى افطار آماده شد،
هنگامى كه مى‏خواست افطار نمايد فقيرى بر در خانه آمد.
امام على عليه السلام فرمود :
اين غذا را به فقير بدهيد مبادا هنگامى كه نامه اعمال ما فرداى قيامت خوانده مى‏شود به ما بگويند :
اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدُّنيا و استمتعتم بها (171)
شما طيبات خود را در دنيا گرفتيد و با آن بهره‏مند شديد. (172)

در يكى از جنگ‏ها كه همه با حريف خود سرگرم مبارزه بودند، حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام با مشركى درگير شد و مبارزه ادامه پيدا كرد كه ناگاه شمشير دشمن شكست، و او از اخلاقيات امام على عليه السلام اطلاع داشت،
فوراً گفت :
اى على شمشيرت را به من بده.
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام شمشيرى را به سوى او انداخت،
دشمن شگفت زده شد، و گفت :
در چنين موقعيت خطرناك شمشير به دشمنت مى‏بخشى؟
امام على عليه السلام پاسخ داد :
تو دست تقاضا به سوى من دراز كردى، و رد كردن درخواست دور از شيوه كرم و بخشندگى است.
مرد مشرك از اسب پياده شد و گفت:
اين روش اهل ديانت است ،
و پاى مبارك حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را بوسيد و مسلمان شد.(173)
اين الگوى رفتارى يكى از جلوه‏هاى اخلاق فردى امام على عليه السلام به حساب مى‏آيد، كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام دشمن را مى‏شناخت و مى‏دانست كه دشمن با اين بخشش كريمانه، مسلمان مى‏شود، و حق را مى‏يابد، و تازه امام على عليه السلام شمشير ديگرى نيز داشت.
و اگر هم شمشيرى نداشت، چون علوم و فنون دفاعى را مى‏دانست و با شجاعت و شهامتى كه داشت، مبارزه با دشمن را ادامه مى‏داد و خود را حفظ مى‏كرد.
اما هم اكنون نمى‏توانيم به سربازان عمل كننده بگوئيم، در گرما گرم نبرد تفنگ خود را به دشمن ببخش.
و به نقلى ديگر :
در يكى از ميدان‏هاى جنگ، دشمن حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام كه حمله را آغاز كرد، شمشير او شكست، فوراً از امام درخواست كرد و گفت :
اى على شمشيرى به من بده.
امام على عليه السلام بدون درنگ شمشيرى به او داد، و فرمود:
دست حاجت به سوى من دراز كردى، دور از كرم است كه تو را محروم كنم.
دشمن در شگفتى فرو رفت و خود را به پاهاى حضرت افكند، و گفت :
اين راه ورسم دينداران است كه نياز حاجتمندان را برآورند.(174)

وقتى ابن ملجم در مدينه مريض شد، دو سه هفته در منزل حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام پذيرائى و مداوا گرديد، به هنگام رفتن به سوى يمن، اسب سوارى از امام على عليه السلام درخواست كرد،
و حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام دستور داد كه اسب سرخ موئى به او بدهند.
وقتى سوار شد و رفت امام على عليه السلام شعر معروف عمرو بن معديكرب را خواند، كه :
(من زنده بودن او را مى‏خواهم و او اراده كشتن من را دارد).(175)

قنبر مى‏گويد :
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام تعدادى ازيتيمان بى سرپرست راشناسائى كرد وبراى آنان خرما وبرنج وآرد بادوش خود حمل مى‏كرد و نگذاشت كه من او را كمك كنم.
وقتى وارد خانه يتيمان شديم، غذاى خوش مزه‏اى درست كرد وبادست به دهانشان مى‏داد،
و سپس با شكلك در آوردن، و صداى تقليدى از گوسفند، مكرر بچه‏ها را مى‏خنداند.
گفتم : يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مى‏كنى؟
فرمود :
مى‏خواهم بچه‏هاى يتيم بخندند و وقتى من از خانه آنها خارج مى‏شوم، لبخند بر لبانشان باشد.(176)

امام على عليه السلام مشك آب پيره‏زنى رابر دوش مى‏كشيد، و آرد و خرما به منزل يتيمان مى‏برد، و به مادر يتيمان فرمود :
بچه‏ها را سرگرم كنم يا نان بپزم؟
زن گفت :
نان پختن مال من است.
وقتى نان آماده شد، نان و خرما و گوشت را لقمه مى‏كرد و در دهان كودكان مى‏گذاشت و مى‏فرمود:
حلال كنيد كه نسبت به شما كوتاهى شد.
و آنگاه كه شعله‏هاى آتش تنور بالا گرفت، صورت در مقابل آتش گرفت و به ياد آتش جهنم مى‏فرمود:
اى على بچش حرارت آتش دنيا را و به ياد آتش جهنم باش
تا آنكه زن همسايه آمد و حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را شناخت و به آن زن گفت :
مى‏دانى اين مرد كيست؟
گفت: نه .
گفت: او اميرالمؤمنين عليه السلام است،
زن به دست و پاى امام على عليه السلام افتاد و فراوان عذر خواهى كرد، كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
من از تو عذر مى‏خواهم كه در حق شما كوتاهى شد. (177)