پيامبر(ص‌) وعالم‌ برزخ‌!
 

روايت‌ شده‌ است‌ كه‌بعد از رحلت‌ فاطمه‌ بنت‌ اسد-مادرعلي‌(ع‌)-رسول‌ خدا(ص‌)،پيراهن‌ خودرابه‌ عنوان‌ كفن‌ اوقرار دادودر هنگام‌ تشييع‌،پاهاي‌ خودرادر حاليكه‌ برهنه‌ بود،آهسته‌ بر مي‌ داشت‌وبه‌آرامي‌ بر زمين‌ مي‌ گذاشت‌.در وقت‌ نماز،هفتاد تكبير بر اوخواند!سپس‌ خود به‌ داخل‌ قبر رفت‌ ودر قبر او خوابيد وبا دست‌ شريفش‌،اورا وارد قبركرد وشهادتين‌ را به‌ او تلقين‌ نمود.
هنگاميكه‌ خاك‌ بر قبر او پاشيدند ومردم‌ خواستند بر گردند،ديدند كه‌رسول‌ خدا(ص‌)،خطاب‌ به‌ قبر فاطمه‌ بنت‌ اسد،فرمود:پسرت‌! پسرت‌!نه‌جعفر!نه‌ عقيل‌!پسرت‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌!
اصحاب‌،سؤال‌ كردند:يا رسول‌ اللّه‌!امروز كارهايي‌ انجام‌ دادي‌ كه‌ ما تاكنون‌ نديده‌ بوديم‌!با پاي‌ برهنه‌ اورا تشييع‌ كردي‌!هفتاد تكبير بر او گفتي‌!در قبرش‌ خوابيدي‌!پيراهنت‌ را كفن‌ او قرار دادي‌!ودر آخر اين‌ كلمات‌ را فرمودي‌!
رسول‌ خدا(ص‌)فرمود:امّا اينكه‌ با تأنّي‌ وآرام‌ قدم‌ بر مي‌ داشتم‌ بخاطر ازدحام‌ زياد ملائكه‌ بود!وامّا هفتاد تكبير،براي‌ اين‌ بود كه‌ هفتاد صف‌از فرشتگان‌،بر او نماز خواندند! وامّا اينكه‌ در قبر اوخوابيدم‌،براي‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ او بياد فشار قبر افتاد وگفت‌:وا ضعفاه‌!من‌ در قبرش‌ خوابيدم‌،تا فشار قبراز او بر طرف‌ شود!وامّا اينكه‌ پيراهنم‌ را كفن‌ او قرار دادم‌،براي‌ اين‌ بود كه‌ او روزي‌ بياد قيامت‌ وعرياني‌ خلائق‌ در آن‌ روز افتاد وناله‌ كرد وگفت‌:واسواتاه‌!آه‌ از عرياني‌!من‌ اورا با پيراهنم‌ ،دفن‌ كردم‌ تاروز قيامت‌ با پوشش‌ محشور گردد!وامّا اينكه‌ گفتم‌:پسرت‌! پسرت‌!نه‌جعفرپ‌نه‌ عقيل‌!زيرا دو ملك‌ بر او وارد شدند واز خدايش‌ سؤال‌ كردند،گفت‌:اللّه‌ پروردگارم‌ است‌.سؤال‌ كردند:پيامبرت‌ كيست‌؟
گفت‌:محمّدپيامبرم‌ است‌!سؤال‌ كردند:ولّي‌ وامامت‌ كيست‌؟خجالت‌ كشيد بگويد:پسرم‌!من‌ به‌ او تلقين‌ كردم‌ وگفتم‌:بگو پسرم‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌،امام‌ است‌!خداوند بخاطر اين‌،چشمش‌ را بوسيلة‌ علي‌(ع‌)روشن‌نمود ودر روايت‌ ديگري‌ ،فرمود:قسم‌ به‌ خدايي‌ كه‌ جان‌ محمّد بدست‌اوست‌ فاطمه‌،صداي‌ بهم‌ خوردن‌ دست‌ راستم‌ بر دست‌ چپم‌ را شنيد!

رجعت‌ مردگان‌

نساء159: وَاِن‌ْ مِن‌ْ اَهْل‌ِ الْكِتاب‌ِاِلاّ لَيُؤمِنَن‌َّ بِه‌ قَبْل‌َ مَوتِه‌.يعني‌:
هيچ‌ فردي‌ از اهل‌ كتاب‌(يهود ونصاري‌)نيست‌ مگر اينكه‌ قبل‌ از مرگش‌ به‌عيسي‌(ع‌)ايمان‌ خواهد آورد!
شهربن‌ خوشب‌،گفت‌:حجاج‌ به‌ من‌ گفت‌:من‌ تفسير آية‌مذكور رانفهميده‌ام‌!زيرا گاهي‌ شده‌ است‌ كه‌ حكم‌ اعدام‌ فردي‌ يهودي‌ يا نصراني‌ را صادركرده‌ ام‌ ولي‌ موقع‌ مردنشان‌،نديدم‌ كه‌ سخني‌ بگويند-وبه‌ عيسي‌(ع‌)، ايمان‌بياورند-من‌ جواب‌ دادم‌:اي‌ امير!اين‌ مراد نيست‌ كه‌ شما فهميده‌ايد!گفت‌:پس‌ چه‌ معنايي‌ دارد؟گفتم‌:حضرت‌ عيسي‌(ع‌)،قبل‌ از قيامت‌،از آسمان‌ به‌ زمين‌ مي‌ آيد وهمة‌يهود ونصاري‌،به‌ او ايمان‌ مي‌ آورند!واوپشت‌ سر حضرت‌ مهدي‌(عج‌)نماز مي‌ خواند.حجاج‌ گفت‌:اين‌ مطلب‌ را ازكجا نقل‌ مي‌ كني‌؟گفتم‌:از امام‌ پنجم‌(ع‌)شنيده‌ ام‌.گفت‌:بخدا سوگند!ازچشمة‌ صافي‌ برداشته‌ اي‌!

راوي‌ مي‌ گويد:از امام‌ صادق‌(ع‌)پرسيدم‌:آيا رجعت‌ حق‌ است‌؟فرمود:آري‌!پرسيدم‌:اولين‌ شخصي‌ كه‌ رجعت‌ كند،كي‌ خواهد بود؟
فرمود:امام‌ حسين‌(ع‌) كه‌ بعد -ظهور-از حضرت‌ مهدي‌(عج‌)،با اصحابش‌كه‌ -در كربلا- با او شهيد شدند،زنده‌ مي‌ گردند.همانطور كه‌ باحضرت‌ موسي‌(ع‌)هفتاد پيامبر بودند،با امام‌ حسين‌(ع‌)نيز هفتادپيامبر،خواهند بود!حضرت‌ مهدي‌(عج‌)-در هنگام‌ رحلت‌- انگشترخود را به‌ امام‌ حسين‌(ع‌) مي‌ دهد واز دنيا خواهد رفت‌.امام‌ حسين‌(ع‌)اورا غسل‌ وكفن‌ وحنوط‌ خواهد كرد و-بعد از نماز بر او-اورا در قبر ،مدفون‌مي‌ سازد.

شيعيان‌ در قيامت‌

رسول‌ خدا(ص‌):روز قيامت‌،عده‌ اي‌ را مي‌ آورند كه‌ لباسهايي‌ ازنورپوشيده‌ وبرصورتشان‌نيز نور است‌.آثار سجده‌ از آنها پيداست‌.انها ازصفوف‌ عبور كرده‌ ودر مقابل‌-قدرت‌ وعظمت‌-پروردگار مي‌ ايستند.ملائكه‌ وپيامبران‌ وشهداء وصالحين‌ بر آنها غبطه‌ مي‌ خورند!عمر گفت‌:
يارسول‌ الله‌!اينهاكيانند؟فرمود:شيعيان‌ ماكه‌امامشان‌،علي‌(ع‌) است‌.

شيعيان‌ علي‌(ع‌)در قيامت‌ غذا مي‌خورند
علي‌ (ع‌):درقيامت‌،اهل‌ ولايت‌ ما،درحاليكه‌ داراي‌ صورتهاي‌ نوراني‌وبدني‌ پوشيده‌ وايمن‌ از هرترسي‌هستند،از قبرهاخارج‌ مي‌ شوند.سختي‌هاومواقف‌ قيامت‌،براي‌ آنان‌ آسان‌ است‌.مردم‌ مي‌ ترسند ولي‌آنان‌ نمي‌ترسند!مردم‌ ناراحت‌ وغمگينند ولي‌ آنها اندوهي‌ ندارند!
براي‌ آنان‌ ناقه‌ هايي‌ سفيد كه‌داراي‌ بالهايي‌ مي‌ باشند،مي‌ آورند وآنان‌ سوارشده‌ ودر ساية‌ عرش‌ الهي‌ فرود آمده‌ وبر منبرهايي‌ از نور مي‌ نشينندوتاپايان‌ حساب‌ مردم‌، به‌ خوردن‌ طعامهايي‌ كه‌ در مقابل‌ آنان‌ است‌ مشغول‌هستند.«بحار،ج‌68»

نجات‌ از جهنم‌!

امام‌ پنجم‌(ع‌):بنده‌ اي‌ را بمدت‌ هفتاد خريف‌ كه‌ هر خريفي‌ معادل‌ هفتاد سال‌ است‌،در جهنم‌ عذاب‌ مي‌ كنند.سپس‌ آن‌ شخص‌ دعا مي‌كندكه‌:خدايا!بحق‌ محمد واهل‌ بيتش‌،بمن‌ رحم‌ كن‌!خداوند به‌ جبرئيل‌ وحي‌ مي‌ كند كه‌:نزد بنده‌ ام‌ فرود آي‌ واورا از جهنم‌ بيرون‌ بياور!جبرئيل‌ مي‌ گويد:خدايا!چگونه‌ داخل‌ آتش‌ جهنم‌ گردم‌؟خداوند مي‌ فرمايد:امر كرده‌ ام‌ كه‌ آتش‌ براي‌ تو سرد باشد.جبرئيل‌ مي‌ پرسد:خدايا!نمي‌ دانم‌دركجاي‌ جهنم‌ واقع‌ است‌؟خدا مي‌ فرمايد:اودر چاهي‌ در سجيّن‌ است‌.
جبرئيل‌ فرود مي‌ آيد وآن‌ شخص‌ را در حاليكه‌ بر صورت‌ افتاده‌ است‌ ،بيرون‌ مي‌ آورد.خداوند به‌ او مي‌ فرمايد:چند مدت‌ در آتش‌ بودي‌؟مي‌ گويد:نمي‌ توانم‌ مدت‌ آنرا حساب‌ كنم‌.خداوند مي‌ فرمايد:بعزت‌ وجلالم‌سوگند!اگر دعا نمي‌ كردي‌،بودن‌ تورا در آتش‌ طولاني‌ مي‌ كردم‌.ولي‌ من‌ برخود حتم‌ كرده‌ ام‌ كه‌ هر شخصي‌ مرا بحق‌ محمد واهل‌ بيتش‌،سوگنددهد،اورا بيامرزم‌.وامروز تورا آمرزيدم‌.

خواهر رضاعي‌ پبامبر در حضور حجاج‌ّ خونخوار!

«حليمة‌ سعديه‌ مادر رضاعي‌ رسول خدا(ص‌)،دختري‌ بنام‌ «حرّه‌» داشت‌ كه‌از شيعيان‌ ودوستداران‌ حضرت‌ علي‌(ع‌)شد.حرّه‌ در زمان‌ پيري‌، روزي‌ به‌محفل‌ حجاج‌ خونخوار رفت‌.
حجّاج‌ به‌ او گفت‌:شنيده‌ ام‌ كه‌ عقيده‌ داري‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌(ع‌) از ابوبكروعمر وعثمان‌ برتر است‌؟
حرّه‌ گفت‌:هركه‌ اين‌ حرف‌ را زده‌،دروغ‌ گفته‌ است‌.زيرا من‌ عقيده‌ دارم‌ كه‌اميرالمؤمنين‌ علي‌(ع‌)نه‌ تنها بر اين‌ سه‌ نفر بلكه‌ بر تمام‌ پيامبران‌ به‌ غير ازرسول‌ اكرم‌(ص‌) برتري‌ دارد!
حجّاج‌ با شنيدن‌ اين‌ سخن‌ فرياد زد:واي‌ برتو!آيا علي‌(ع‌) را از پيامبران‌ اولوالعزم‌ نيز برتر مي‌ داني‌؟
زن‌ جواب‌ داد:من‌ او را برتر نمي‌ دانم‌،بلكه‌ خداوند اورا برتمام‌ انبياء برتري‌داده‌ ودر اين‌ مورد قرآن‌ نيز گواهي‌ داده‌ است‌.
حجّاج‌ گفت‌:اگر بتواني‌ اين‌ موضوع‌ را از قرآن‌ ثابت‌ كني‌،نجات‌ مي‌ يابي‌ والاّدستور مي‌ دهم‌ كه‌ در همين‌ جا تورا بكشند.
زن‌ گفت‌:براي‌ اثبات‌ حرفم‌ حاضرم‌ وبر اين‌ عقيده‌ پا ميفشارم‌.
امّا راجع‌ به‌ حضرت‌ آدم‌(ع‌)،قرآن‌ مي‌ فرمايد:چون‌ آن‌ حضرت‌ به‌ درخت‌ممنوعه‌ نزديك‌ شد،خداوند عمل‌ اورا نپذيرفت‌.«عصي‌ آدم‌ ربَّه‌ فغوي‌)ولي‌در مورد علي‌(ع‌)مي‌ فرمايد:عمل‌ شما خانواده‌ عصمت‌ وطهارت‌ مقبول‌درگاه‌ پروردگار است‌.(ان‌َّ سعيكم‌ مشكوراً»انسان‌ آيه‌ در جاي‌ ديگر راجع‌ به‌ آدم‌(ع‌)خدا به‌ او فرمود:به‌ اين‌ درخت‌ نزديك‌نشويد!ولي‌ حضرت‌ آدم‌(ع‌)ترك‌ اولي‌ كرد وبه‌ آن‌ نزديك‌ شد واز ميوة‌ آن‌چيد.امّا خداوند همه‌ چيز دنيا را براي‌ اميرالمؤمنين‌ حلال‌ كرد ولي‌ حضرت‌به‌ دنيا نزديك‌ نشد.
در مورد برتري‌ بر نوح‌(ع‌)،خداوند در قرآن‌ مي‌ فرمايد:او داراي‌ زني‌ بدكاروكافربود.
امّا علي‌(ع‌) همسري‌ داشت‌ كه‌ خداوند رضايت‌ خود را ،رضايت‌ او قرارداده‌ بود.
در مورد برتري‌ بر ابراهيم‌(ع‌) او به‌ خدا عرض‌ كرد كه‌ :خدا چگونه‌ زنده‌شدن‌ مردگان‌ را بمن‌ نشان‌ بده‌!خدا فرمود:مگر ايمان‌ نياورده‌ اي‌؟ گفت‌:چراولكن‌ مي‌ خواهم‌ دلم‌ مطمئن‌ شود.
امّا علي‌(ع‌)مي‌ فرمايد:اگر پرده‌ ها كنار رود تامن‌ غيب‌ را ببينم‌، براي‌ من‌فرقي‌ ندارد وبه‌ يقين‌ من‌ اضافه‌ نمي‌ شود.
در مورد برتري‌ بر موسي‌(ع‌) ،وقتي‌ خداوند به‌ او امر كرد كه‌ براي‌ دعوت‌فرعون‌ به‌ توحيد، برود.او گفت‌:مي‌ ترسم‌ مرا بكشند.زيرا يكنفر از آنها راكشته‌ ام‌.
ولي‌ در شبيكه‌ چهل‌ نفر از شمشير زنان‌ كفار مي‌ خواستند پيامبر(ص‌)رابكشند،حضرت‌ محمّد(ص‌)به‌ علي‌(ع‌)فرمود:در جاي‌ من‌مي‌خوابي‌؟علي‌(ع‌) عرض‌ كرد:آيا جان‌ شما ايمن‌ خواهد ماند؟فرمود:آري‌!
علي‌(ع‌)عرض‌ كرد:جان‌ من‌ فداي‌ شما!ودر جاي‌ پيامبر خوابيد ونترسيد.
امّا درمورد برتري‌ بر حضرت‌ عيسي‌(ع‌) آمده‌ كه‌ وقتي‌ حضرت‌مريم‌(ع‌)خواست‌ فرزندش‌ را بدنيا بياورد،خطاب‌ رسيد كه‌ از عبادتگاه‌بيرون‌ برو! زيرا اينجا محل‌ عبادت‌ است‌ نه‌ محل‌ تولد فرزند! در نتيجه‌حضرت‌ مريم‌ از مسجد الاقصي‌ بيرون‌ رفته‌ ودر بيابان‌،كنار درختي‌ زايمان‌كرد.
ولي‌ در زمان‌ ولادت‌ علي‌(ع‌)،كعبه‌ شكافته‌ شد ومادر علي‌(ع‌)داخل‌ خانه‌شد وعلي‌(ع‌)در كعبه‌ متولد شد....
بعد از اين‌ سخنان‌، حجاج‌ مبهوت‌ ماند ونه‌ تنها به‌ حرّه‌ اذيت‌ نرساند بلكه‌ به‌او پاداش‌ هم‌ داد.»

مار وابليس‌
گويند روزي‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله عليه‌ وآله‌ نشسته‌ بود وبه‌ ماري‌ نگاه‌مي‌كرد.اميرالمؤمنين‌ (ع‌)خواست‌ با عصا مار را دور كند،رسول‌ خدا صلّي‌الله عليه‌ وآله‌ فرمود اين‌ ابليس‌ است‌ كه‌ من‌ با او شرطهائي‌ كرده‌ام‌ از جمله‌اي‌ علي‌!هركه‌ دشمن‌ تو باشد،ابليس‌ در رحم‌ مادرش‌ شريك‌ گردد كه‌ خدافرمود:وشاركهم‌ في‌ الاموال‌ والاولاد.

اميرالمؤمنين‌ (ع‌)بر روي‌ سينة‌ ابليس‌!
روزي‌ ابليس‌ بصورت‌ پيرمردي‌ نزد رسول‌ خدا صلّي‌ الله عليه‌ وآله‌ آمدوگفت‌ برايم‌ از خدا طلب‌ آمرزش‌ كن‌!حضرت‌ فرمود تلاشت‌ بيهوده‌ وعملت‌ باطل‌ است‌.ابليس‌ رفت‌ ورسول‌ خدا صلّي‌ الله عليه‌ وآله‌ به‌علي‌(ع‌)فرمود كه‌ اين‌ ابليس‌ بود.اميرالمؤمنين‌ (ع‌)بدنبالش‌ رفت‌ واوراگرفت‌ وبر زمين‌ زد وروي‌ سينه‌اش‌ نشست‌ .ابليس‌ گفت‌ اي‌ابالحسن‌! خدا به‌من‌ تا قيامت‌ مهلت‌ داده‌ است‌.حضرت‌ هم‌ اورا رها كرد.

بدتر از ابليس‌!
اميرالمؤمنين‌ (ع‌)فرمود روزي‌ ابليس‌ را ديدم‌ واو در ضمن‌ صحبتهايي‌گفت‌ وقتي‌ بخاطر سرپيچي‌ از دستور خدا به‌ آسمان‌ چهارم‌ افتادم‌،به‌ درگاه‌خدا ناليدم‌ كه‌ خدايا!خيال‌ نكنم‌ مخلوقي‌ بدبخت‌تر وشقي‌تر از من‌ آفريده‌باشي‌!جواب‌ آمد كه‌ چرا از تو بدتر هم‌ آفريده‌ام‌ پس‌ پيش‌ مالك‌ جهنم‌ برو تابتو نشان‌ دهد!من‌ نزد مالك‌ جهنم‌ رفتم‌ واو از طبقات‌ مختلف‌ جهنم‌ مراپايين‌ برد تا در طبقة‌ هفتم‌ ديدم‌ كه‌ دونفر هستند كه‌ زنجيرهايي‌ از آتش‌برگردن‌ آنهاست‌ وبر سر آنها با پتك‌ مي‌كوبند!گفتم‌ اينها كيستند؟مالك‌ گفت‌آيا برساق‌ عرش‌ نظر كرده‌اي‌ كه‌ نوشته‌ است‌:لااله‌ الاّ الله محمد رسول‌الله ايّدتُه‌ ونصرتُه‌ بعلّي‌!؟گفتم‌ آري‌.گفت‌ اينها دشمن‌ محمد وعلي‌هستند!

دست‌ علامه‌ حلّي‌ در دست‌ امام‌ زمان‌ (عج‌)

علاّمه‌ حلّي‌ شب‌ جمعه‌اي‌ به‌ زيارت‌ كربلا مي‌رفت‌.تنها بود و بر الاغي‌سوار شده‌ وتازيانه‌ در دستش‌ بود.در بين‌ راه‌ به‌ شخص‌ عربي‌ برخورد كه‌پياده‌ همراه‌ علامه‌ راه‌ افتاد وباهم‌ مشغول‌ صحبت‌ شدند.مقداري‌ كه‌ با هم‌حرف‌ زدند،علامه‌ متوجه‌ شد كه‌ اين‌ شخص‌ مرد فاضلي‌ است‌.پس‌ در همه‌مسائل‌ با او صحبت‌ كرد وبيشتر متوجه‌ علم‌ آن‌ شخص‌ مي‌شد.علامه‌مشكلاتي‌ كه‌ در علوم‌ مختلف‌ داشت‌ مي‌گفت‌ وآن‌ شخص‌ جواب‌ مي‌داد.تااين‌ كه‌ در مسأله‌اي‌ آن‌ شخص‌ فتوايي‌ داد وعلامه‌ رد كرد وگفت‌ حديثي‌ دراين‌ زمينه‌ نداريم‌.آن‌ مرد گفت‌ حديثي‌ در اين‌ باب‌ شيخ‌ طوسي‌ در تهذيب‌ذكر كرده‌ و شما از اول‌ كتاب‌ فلان‌ مقدار ورق‌ بزنيد تا در فلان‌ صفحه‌ وسطرفلان‌ اين‌ حديث‌ را ببينيد.علامه‌ تعجب‌ كرد كه‌ اين‌ شخص‌ كيست‌؟(كه‌ اين‌همه‌ علم‌ دارد)آن‌ گاه‌ علامه‌ پرسيد كه‌ آيا در زمان‌ غيبت‌ كبري‌ مي‌توان‌ امام‌زمان‌ (عج‌)رامشاهده‌ نمود؟در اين‌ موقع‌ تازيانه‌ از دست‌ علامه‌ افتاد.آن‌ مردتازيانه‌ را برداشت‌ ودر دست‌ علامه‌ گذاشت‌ وفرمود:چگونه‌ صاحب‌الزمان‌ را نمي‌توان‌ ديد در حالي‌ كه‌ الان‌ دستش‌ در دست‌توست‌.ناگاه‌ علامه‌ خود را از روي‌ الاغ‌ پايين‌ انداخت‌ تا پاي‌ حضرت‌ راببوسد ولي‌ بيهوش‌ شد.وقتي‌ به‌ هوش‌ آمد كسي‌ را نديد.به‌ خانه‌ برگشت‌ وبه‌ كتاب‌ تهذيب‌ مراجعه‌ نمود و آن‌ حديث‌ را در همان‌ صفحه‌ و سطري‌ كه‌امام‌ فرموده‌ بود،پيدا كرد.

كتابي‌ نوشتة‌ امام‌ زمان‌(عج‌)

گويند 6000‌ از مخالفين‌ شيعه‌ كتابي‌ در ردّ شيعه‌ نوشت‌ و آن‌ را در مجالس‌مي‌خواند و به‌ انحراف‌ افراد مي‌پرداخت‌.او اين‌ كتاب‌ را به‌ كسي‌ نمي‌داد تامبادا به‌ دست‌ علماي‌ شيعه‌ برسد وتناقضات‌ آن‌ را ظاهر كنند.
علامه‌ حلّي‌ در صدد برآمد كه‌ هر طور شده‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ دست‌ آورد ودر ردّ آن‌ با دلايل‌ قاطع‌ كتابي‌ بنويسد.ناچار تنها راه‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ امر را دراين‌ ديد كه‌ خود را بصورت‌ شاگردي‌ درآورد واز آن‌ شخص‌ درخواست‌ كندكه‌ او را به‌ شاگردي‌ بپذيرد.آن‌ مرد علامه‌ را به‌ شاگردي‌ قبول‌ نمود.بعد ازچند روز علامه‌ از او خواست‌ تا كتاب‌ را براي‌ مدتي‌ در اختيارش‌ بگذارد.اوهم‌ حاضر شد فقط‌ يك‌ شب‌ كتاب‌ در اختيار شاگردش‌!باشد.علامه‌ كتاب‌ رابه‌ خانه‌ اش‌ آورد وتصميم‌ گرفت‌ كه‌ يك‌ نسخه‌ از آن‌ رونويسي‌ كند.اومشغول‌ نوشتن‌ شد ولي‌ نيمه‌ شب‌ به‌ خواب‌ رفت‌.وقتي‌ كه‌ از خواب‌ بيدارشد متوجه‌ شد كه‌ كل‌ كتاب‌ به‌ خط‌ مبارك‌ امام‌ زمان‌(عج‌)تمام‌ شده‌ و درپايان‌ به‌ نام‌ مباركشان‌ اشاره‌ نموده‌اند.

توقيع‌ از امام‌ عصر(عج‌)
دربارة‌ شرفيابي‌ آية‌ اللّه‌ اصفهاني‌ به‌ خدمت‌ امام‌ عصر(عج‌)آمده‌ است‌:
بعد از شهادت‌ فرزندش‌ سيد حسن‌،آية‌ اللّه‌ تصميم‌ گرفت‌ كه‌ از امر رياست‌ومرجعيت‌ كناره‌گيري‌ كند واز مردم‌ انزوا بگيرد ودرِ منزل‌ِ خويش‌ را بر روي‌ خودي‌ وبيگانه‌ ببندد.امّا ناگاه‌ نامه‌اي‌ از ناحية‌حضرت‌ ولي‌ عصر(عج‌)براي‌ وي‌ صادر شد. اين‌ توقيع‌ بوسيلة‌ ثقة‌ الاسلام‌حاج‌ شيخ‌ محمدكوفي‌ شوشتري‌-كه‌ متجاوز از چهل‌ مرتبه‌ به‌ مكه‌ مشرف‌شده‌ بود-براي‌ آية‌ اللّه‌ اصفهاني‌ فرستاده‌ شد.متن‌ آن‌ نامة‌ شريف‌ اينگونه‌بود:«اَ رْخِص‌ نفسَك‌ واجْعَل‌ مجلِسَك‌ في‌ الدِهليز واقْض‌ِ حوائِج‌َ الناس‌.نحن‌ُننْصُرك‌.»يعني‌:خود را براحتي‌ در اختيار مردم‌ بگذار!محل‌ نشستن‌ خود رادر دهليز(دالان‌) منزلت‌ قرار بده‌!نيازمنديهاي‌ مردم‌ را برطرف‌ كن‌!ماهم‌ياريت‌ مي‌نمائيم‌.

بحرالعلوم‌ يمني‌ شيعه‌ مي‌شود

همچنين‌ در اين‌ مورد داستان‌ ديگري‌ است‌ كه‌:يكي‌ از علماي‌ زيديه‌ بنام‌بحرالعلوم‌ يمني‌ ،وجود امام‌ عصر(عج‌)را انكار مي‌كرد.او با علماء مكاتبات‌فراواني‌ كرد وهرچه‌ آنها جوابهائي‌ در اثبات‌ وجود امام‌ عصر(عج‌)اقامه‌كردند،قانع‌ نمي‌شد!تا اينكه‌ نامه‌اي‌ براي‌ سيد ابوالحسن‌ اصفهاني‌ نوشت‌وجواب‌ قاطعي‌ خواست‌.سيد در جواب‌ نوشت‌:بايد جواب‌ شماراحضوري‌ بدهم‌!شما به‌ نجف‌ بيائيد.
بحرالعلوم‌ يمني‌ باپسرش‌ سيدابراهيم‌ وچند تن‌ از مريدانش‌ به‌ نجف‌مشرّف‌ شد.علماء باوي‌ ديدار نمودند وسيدهم‌ از وي‌ ديدن‌نمود.بحرالعلوم‌ عرضكرد:من‌ به‌ دعوت‌ شما به‌ اين‌ مسافرت‌ آمده‌ام‌ وحال‌جوابي‌ را كه‌ وعده‌ فرموديد، بدهيد!سيد گفت‌:بعد از دوشب‌ به‌ منزل‌ من‌بيائيد!
بعد از دوشب‌،به‌ منزل‌ سيد رفتند.پس‌ از صرف‌ شام‌ ورفتن‌ اكثر مهمانهاوگذشتن‌ از نيمه‌ شب‌،سيد به‌ خادمش‌ گفت‌ كه‌ به‌ بحرالعلوم‌ وپسرش‌بفرمائيد كه‌ از خانه‌ بيرون‌ بيايند.سپس‌ سيد به‌ اتفاق‌ بحر العلوم‌ وپسرش‌ به‌محل‌ نامعلومي‌ رفتند.
روز بعد پسر بحر العلوم‌ در پاسخ‌ چند نفر كه‌ ديشب‌ چه‌ شد؟جواب‌ داد كه‌بحمداللّه‌ به‌ حقيقت‌ رسيديم‌ وشيعة‌ دوازده‌ امامي‌ شديم‌.زيرا آية‌ اللّه‌ ،پدرم‌را به‌ محضرامام‌ عصر(عج‌)برد.
بعد جريان‌ را اينگونه‌ تعريف‌ كرد:ما از منزل‌ كه‌ بيرون‌ آمديم‌،نمي‌دانستيم‌ به‌كجا ميرويم‌.تا اينكه‌ از شهر خارج‌ شده‌ ووارد قبرستان‌ وادي‌ السلام‌شديم‌.در مقام‌ امام‌ مهدي‌(عج‌)،سيد از چاه‌ آب‌ كشيد ووضو گرفت‌درحاليكه‌ ما به‌ او مي‌خنديديم‌!آنگاه‌ سيد وارد مقام‌ شد وچهارركعت‌ نمازخواند وكلماتي‌ را گفت‌.ناگاه‌ ديدم‌ آن‌ فضا روشن‌ گرديد.پس‌ پدرم‌ راطلبيد.وقتي‌ پدرم‌ وارد آن‌ مقام‌ شد،طولي‌ نكشيد كه‌ صداي‌ گرية‌ پدرم‌ بلندشد وناله‌اي‌ كرد وبي‌ هوش‌ شد.من‌ رفتم‌ وديدم‌ كه‌ سيد شانه‌هاي‌ پدرم‌ رامالش‌ مي‌دهد تا بهوش‌ آمد.
وقتي‌ برگشتيم‌،پدرم‌ گفت‌:حضرت‌ ولي‌ عصر حجة‌ بن‌ الحسن‌عسگري‌(عج‌) رازيارت‌ كردم‌ وشيعة‌ اثناعشري‌ شدم‌.
بعد از چند روز،بحرالعلوم‌ به‌ يمن‌ مراجعت‌ كرد وچهارهزار نفر از مريدان‌يمني‌ خودرا شيعة‌ اثناعشري‌ كرد.

ابن‌ قولويه‌(جعفربن‌ قولويه‌)

نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ در سالي‌ كه‌ قرامطه‌ حجر الاسود را براي‌ نصب‌ درجاي‌ خود به‌ مكه‌ مي‌بردند،شيخ‌ جعفربن‌ قولويه‌ به‌ طرف‌ مكه‌ حركت‌ كردشايد در راسم‌ شركت‌ كرده‌ و امام‌ عصر(ع‌) را كه‌ طبق‌ روايات‌ حجر الاسودفقط‌ بدست‌ امام‌ معصوم‌(ع‌)نصب‌ مي‌شود،ببيند.اما چون‌ به‌ بغدادرسيد،مريض‌ شد ونتوانست‌ برود.لذا شخصي‌ را به‌ عنوان‌ نايب‌ زيارت‌ حج‌خود تعيين‌ كرد ونامه‌اي‌ به‌ او داد وگفت‌ اين‌ نامه‌ را به‌ كسي‌ كه‌ حجر الاسودرا به‌ جاي‌ خود نصب‌ بدهد و در آن‌ نامه‌ از امام‌ زمان‌(عج‌) مدت‌ عمر خودرا و اينكه‌ آيا از اين‌ مريضي‌ شفا مي‌يابد،سؤال‌ كرده‌ بود.
نايب‌ مي‌گويد كه‌ وارد مكه‌ شدم‌ وروزي‌ كه‌ مي‌خواستند حجر الاسود رانصب‌ كنند،به‌ خدام‌ كعبه‌ پول‌ دادم‌ تا مرا نزديك‌ ركن‌ كعبه‌ جاي‌ دهند تاببينم‌ چه‌ شخصي‌ حجر را به‌ جاي‌ خود نصب‌ مي‌كند.هر كسي‌ مي‌آمد وحجر را بلند مي‌كرد تا در جاي‌ خود قرار دهد،قرار نمي‌گرفت‌.
تا اين‌ كه‌ شخصي‌ گندم‌ گون‌ و نيكو چهره‌ آمد وحجر الاسود را برداشت‌و به‌ جاي‌ خود گذاشت‌ و حجر در جاي‌ خود مستقر شد ودر اين‌ حال‌صداي‌ مردم‌ بلند شد وآن‌ شخص‌ از همان‌ راهي‌ كه‌ آمده‌ بود برگشت‌ و من‌دنبال‌ او رفتم‌ و چشمانم‌ را به‌ او دوخته‌ و مردم‌ را به‌ زحمت‌ از خودم‌ دورمي‌كردم‌ لذا مردم‌ خيال‌ مي‌كردند من‌ ديوانه‌ام‌.پس‌ همه‌ مردم‌ راه‌ را براي‌ من‌باز مي‌كردند ومن‌ با اينكه‌ با عجله‌ به‌ دنبال‌ آن‌ شخص‌ مي‌دويدم‌ واو يا وقاروآهستگي‌ راه‌ مي‌رفت‌،به‌ او نمي‌رسيدم‌.تا اينكه‌ به‌ جايي‌ رسيدم‌ كه‌ كسي‌نبود،آن‌ شخص‌ برگشته‌ و به‌ من‌ فرمود آنچه‌ با توست‌ بياور!نامه‌ را به‌خدمتش‌ دادم‌،بدون‌ اينكه‌ آن‌ را ملاحظه‌ كند،فرمود:به‌ او بگو كه‌ ترسي‌براي‌ مريضي‌ تو نيست‌ و سي‌ سال‌ ديگر خواهي‌ مرد.من‌ به‌ گريه‌ افتادم‌ وديگر نتوانستم‌ حركت‌ كنم‌.آقا اين‌ را به‌ فرمود و رفت‌،همان‌ طور كه‌ حضرت‌فرموده‌ بود اين‌ قولويه‌ 30 سال‌ ديگر عمر كرد.

كودكي‌ به‌ دعاي‌ امام‌ عصر متولد شد
در باره‌ ولادت‌ شيخ‌ صدوق‌ آمده‌ است‌ كه‌ پدرش‌ علي‌ بن‌ بابويه‌ خدمت‌ابوالقاسم‌ حسين‌ بن‌ روح‌ ،نايب‌ خاص‌ امام‌ عصر(عج‌) رسيد ونامه‌ اي‌ براي‌امام‌ عصر(عج‌)نوشت‌ و در آن‌ نامه‌ از حضرت‌ خواست‌ بود كه‌ در حق‌ اودعا نمايد تا خدا به‌ او فرزندي‌ عنايت‌ فرمايد.چون‌ نايب‌ خاص‌ حضرت‌جواب‌ نامه‌ را آورد،علي‌ بن‌ بابويه‌ ديد كه‌ امام‌ نوشته‌ است‌:«قد دعوناك‌لك‌ بذلك‌ و سترزق‌ ولدين‌ ذكرين‌ خيّرين‌»ما دربارة‌ حاجتت‌ دعاكرديم‌ وبه‌ زودي‌ خداوند دوپسر بتو عنايت‌ مي‌ كند.
به‌ بركت‌ دعاي‌ امام‌ عصر(عج‌) خداوند به‌ او دو پسر عنايت‌كرد.ابوجعفرو ابوعبدالله كه‌ ابوجعفر كنية‌ شيخ‌ صدوق‌ ،صاحب‌ كتاب‌ «مَن‌لا يحضره‌ الفقيه‌»است‌.

امام‌ عصر بالاي‌ سر قرآن‌ مي‌خواند
از ملا زين‌ العابدين‌ سلماسي‌ شنيده‌ شده‌ است‌:روزي‌ جناب‌ بحرالعلوم‌وارد حرم‌ مطهر اميرالمؤمنين‌(ع‌)شد و درهمان‌ حال‌ اين‌ بيت‌ را زمزمه‌ مي‌كرد:
«چه‌ خوش‌ است‌ صوت‌ قرآن‌ زتو دلربا شنيدن‌»
پس‌ از مدتي‌ از سيد سؤال‌ كردم‌ :علت‌ خواندن‌ اين‌ بيت‌ چه‌ بود؟
فرمود:چون‌ وارد حرم‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌ شدم‌،ديدم‌ كه‌ امام‌عصر(عج‌) در بالاي‌ سر با صداي‌ بلند قرآن‌ تلاوت‌ مي‌ فرمود.چون‌ صداي‌آن‌ بزرگوار را شنيدم‌ اين‌ بيت‌ را خواندم‌،و چون‌ وارد حرم‌ شدم‌،حضرت‌قرائت‌ قرآن‌ را ترك‌ نموده‌ و از حرم‌ بيرون‌ رفتند.

ملا محسن‌ فيض‌ كاشاني‌

گويند :در زمان‌ شاه‌ عباس‌ يكي‌ از سران‌ كشور خارجي‌ ،پيكي‌ را بهمراه‌شخصي‌ نزد شاه‌ ايران‌ فرستاد ودر خواست‌ كرده‌ بود كه‌ دستور بدهيدعلماي‌ شما با فرستادة‌ ما در امر دين‌ و مذهب‌ مناظره‌ كنند كه‌ اگر مغلوب‌شدند، به‌ دين‌ ما بگرويد!!
فرستاده‌ خارجي‌ اين‌ قدرت‌ را داشت‌ كه‌ هركه‌ چيزي‌ در دست‌ مي‌گرفت‌،او از آن‌ خبر مي‌ داد.
شاه‌ علما را جمع‌ كرد وقرار شد كه‌ ملا محسن‌ فيض‌ با او مناظره‌ كند. ملا محسن‌ فيض‌ به‌ او گفت‌ شاه‌ شما دانشمندي‌ نداشت‌ كه‌ بفرستد وشما را كه‌ بي‌ دلنش‌ هستيد براي‌ مناظره‌ با علماي‌ ايران‌ فرستاده‌ است‌؟اوگفن‌ كه‌ شما ا عهده‌ شكست‌ داند من‌ بر نمي‌ آيد!اكنون‌ چيزي‌ در دست‌ بگيرتا من‌ بگويم‌ چه‌ چيزي‌ است‌!
ملا محسن‌ فيض‌ تسبيح‌ امام‌ حسين‌ را درمشت‌ خود پنهان‌ كرد.آن‌شخص‌ در درياي‌ فكر غوطه‌ ور شد وبسيار فكر مي‌ كرد.ملا محسن‌ فيض‌گت‌ چرا جواب‌ نمي‌ دهي‌؟گفت‌ طبق‌ تخص‌ خود مي‌ بينم‌ كه‌ در دست‌ توقطعه‌ اي‌ ا خاك‌ بهش‌ است‌.تفكر من‌ در اين‌ است‌ كه‌ خاك‌ بهشت‌ چگونه‌ به‌دست‌ تو رسيده‌ است‌؟ملا محسن‌ فيض‌ گفت‌:راست‌ گفتي‌،در دست‌ من‌قطعه‌ اي‌ از خاك‌ بهشت‌ است‌ و آن‌ تسيحي‌ از قبر مطهر دخترزاده‌ پيامبرمان‌كه‌ امام‌ بوده‌مي‌ باشد.و از اين‌ مطلب‌ بطلان‌ دين‌ شما وحقانيت‌ دين‌ ماروشن‌ شد.در اين‌ موقع‌ آن‌ شخص‌ مسلمان‌ شد.

خوابي‌ كه‌ تعبير شد!
من‌(فرزند شاه‌ آبادي‌بزرگ‌) من‌ از ايامي‌ كه‌ در نجف‌ در خدمت‌امام‌خميني‌ «رض‌»بودم‌،خاطرة‌ جالي‌ دارم‌.قبل‌ از تشريف‌ فرمائي‌ امام‌ به‌نجف‌،شبي‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ در ايران‌ آشوب‌ وجنگ‌ است‌.بخصوص‌ درخوزستان‌.
سرتمامي‌ نخلهاي‌ خرما يا قطع‌ شده‌ بود ويا سوخته‌ بود.در اين‌ جنگ‌ يكي‌از نزديكانم‌ شهيد شده‌ بود.-كه‌ البته‌ برادرم‌ حاج‌ آقا مهدي‌ در جنگ‌ شهيدشد.-جنگ‌ كه‌ خيلي‌ طولاني‌ شده‌ بود با پيروزي‌ ايران‌ تمام‌ شد.در تمام‌مدت‌ جنگ‌ من‌ چنين‌ تصور مي‌كردم‌ كه‌ جنگ‌ ميان‌ حضرت‌ سيدالشهداء(ع‌) ودشمنانش‌ است‌.وقتي‌ جنگ‌ تمام‌ شد،پرسيدم‌:آقا امام‌حسين‌(ع‌)كجاهستند؟طبقه‌ بالاي‌ ساختماني‌ را بمن‌ نشان‌ دادند كه‌ دواطاق‌داشت‌.يكي‌ در سمت‌ راست‌ ويكي‌ در سمت‌ چپ‌ بود.من‌ به‌ آنجا رتم‌وخدمت‌ حضرت‌ سيد الشهداء(ع‌)مشرف‌ شدم‌ وعرض‌ ادب‌كردم‌.درهمين‌ حين‌ از خواب‌ بيدارشدم‌.
پس‌ از تشريف‌ فرمائي‌ امام‌ ب‌ نجف‌ اين‌ خواب‌ را براي‌ ايشان‌ تعريف‌كردم‌.ايشان‌ تبسمي‌ كرده‌ فرمودند:اين‌ جريانها واقع‌ خواهدشد.پرسيدم‌:چطور آقا؟فرمود:بالاخره‌ معلوم‌ مي‌شود اين‌بساط‌!من‌ دوباره‌ اصرار كردم‌ وسرانجام‌ ايشان‌ فرمودند:من‌ يك‌ نكته‌بتو بگويم‌ ولي‌ بايد تا زماني‌ كه‌ زنده‌ هستم‌ جائي‌ نگوئي‌!زمانيكه‌در قم‌ خدمت‌ مرحوم‌ والدت‌ بودم‌،بسيار بايشان‌ علاقه‌ داشتم‌بطوريكه‌ تقريبا نزديكترين‌ فرد به‌ ايشان‌ بودم‌.وايشان‌ هم‌مرانامحرم‌ نسبت‌ به‌ اسرار نمي‌دانستند.روزي‌ براي‌ من‌ مسيرحركت‌ وكار را بيان‌ كردند.حالا البته‌ زود است‌.وتا آن‌ زمان‌ كه‌ اين‌مسير شروع‌ شود،زود است‌.امّا مي‌رسد.

هدايت‌ دو برادر

سيّد شرف‌ الدين‌ كتابي‌ بنام‌« المراجعات‌» دارد كه‌ باعث‌ هدايت‌ افرادزيادي‌ شده‌ است‌ از جمله‌:استاد شيخ‌ محمد مرعي‌ الامين‌ سوري‌،ازعلماي‌ بزرگ‌ ومدرسان‌ ونويسندگان‌ نامدار اهل‌ سنّت‌ بود.او در يكي‌ ازمساجد «حلب‌»تدريس‌ مي‌كرد.
روزي‌ يكي‌ از شاگردانش‌ كتابي‌ را در نهايت‌ احترام‌ وادب‌ به‌ اودادوگفت‌:حضرت‌ استاد!اين‌ كتاب‌ را ببينيد،اگر مانعي‌ ندارد وبراي‌ من‌ مفيداست‌،آنرا بخوانم‌.
شيخ‌ محمد مرعي‌،كتاب‌ را گرفت‌ ونگاهي‌ به‌ آن‌ انداخت‌:« المراجعات‌،تأليف‌ سيد عبد الحسين‌ شرف‌ الدين‌ موسوي‌!»..
اسم‌ كتاب‌ را زياد شنيده‌ بود، ولي‌ مثل‌ بيشتر عالمان‌ سنّي‌ از سرتعصّب‌،هرگز آن‌ را نخوانده‌ بود،بلكه‌ حتّي‌' از شنيدن‌ اسم‌ كتاب‌ ومؤلّف‌آن‌،خشمگين‌ مي‌شد!...
همينكه‌ كتاب‌ را ديد وشناخت‌،به‌ خشم‌ آمد وپرخاش‌ كرد وكتاب‌ را به‌شاگردش‌ داد وبا لحن‌ تندي‌ به‌ وي‌ گفت‌:آيا خجالت‌ نمي‌كشي‌ كه‌ كتاب‌ يك‌عالم‌ شيعه‌ كه‌ ما اورا گمراه‌ مي‌دانيم‌،پيش‌ من‌ مي‌آوري‌ ونشان‌ مي‌دهي‌وبراي‌ مطاله‌ آن‌ از من‌ اجازه‌ مي‌خواهي‌؟
شاگرد با متانت‌ وآرامي‌ گفت‌:حضرت‌ شيخ‌!منكه‌ جسارتي‌ نكردم‌،فقط‌مي‌خواستم‌ از شما اجازة‌ خواندن‌ كتاب‌ را بگيرم‌،اگر مي‌فرموديد كه‌ مطالعة‌آن‌ صلاح‌ نيست‌،من‌ اطاعت‌ مي‌كردم‌!با اينحال‌ اگر گستاخي‌ كردم‌،پوزش‌مي‌طلبم‌.
شيخ‌ محمد از مشاهدة‌ ادب‌ اين‌ شاگرد،از آن‌ رفتار تعصّب‌آميز وخشمگين‌خود شرم‌ زده‌ شد وآتش‌ غضبش‌ فرو نشست‌! آنگاه‌ براي‌ جبران‌ آن‌ عمل‌شرم‌ آور وغير منطقي‌ خويش‌،گفت‌:مانعي‌ ندارد،كتاب‌ را بمن‌ بدهيد تاامشب‌ آنرا مطالعه‌ كنم‌ وفردا صبح‌ نظرم‌ را بشما اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ آنرابخوانيد يانه‌!
شيخ‌ باخود گفت‌:كتاب‌ را مي‌برم‌ وامشب‌ نگاه‌ مي‌دارم‌ وفردا مي‌آورم‌ وبه‌صاحبش‌ مي‌دهم‌ ومي‌ گويم‌ خواندن‌ آن‌ صلاح‌ نيست‌!...
آنگاه‌ كتاب‌ را گرفت‌ وبا خود بمنزل‌ برد وبه‌ گوشه‌اي‌ انداخت‌..
شب‌ فرا رسيد.شيخ‌ كاري‌ نداشت‌ وهنوز در اثر رفتار ناشايست‌ خود باشاگردش‌،ذهنش‌ مغشوش‌ بود وبار پشيماني‌ هرلحظه‌ بردوش‌ ووجدانش‌سنگين‌ وسنگين‌تر مي‌شد و آزارش‌ مي‌داد...پاسي‌ از شب‌ گذشت‌.فكرشيخ‌ درگير خاطرة‌ تلخ‌ آن‌ روز بود كه‌ ناگهان‌ نهيب‌ وجدان‌ در درونش‌ طنين‌انداخت‌:هان‌!...چرا اين‌ اندازه‌ تعصّب‌ خشك‌ واحمقانه‌!؟... امشب‌ كه‌كاري‌ ندارم‌،چرا كتابي‌ را كه‌ تاكنون‌ نديده‌اي‌ وفقط‌ يك‌ امشب‌ در اين‌ خلوت‌آرام‌ شبانه‌،در اختيار توست‌، نمي‌خواني‌ تا بداني‌ كه‌ چيست‌؟چرا نفس‌تو،همچون‌ شيطان‌ كه‌ از بسم‌ اللّه‌ بگريزد،از شنيدن‌ اسم‌ «المراجعات‌»مي‌گريزد ومي‌ ترسد وبه‌ خشم‌ مي‌آيد؟هان‌!از چه‌مي‌ترسي‌؟.. اين‌ نداچندين‌ بار،همچون‌ امواج‌ خروشان‌ وتوفندة‌ دريا،از اعماق‌ وجدان‌ِ شيخ‌محمد برخاست‌ وبر ديوار دلش‌ برخورد و تكانش‌ داد...بالاخره‌ شيخ‌ محمددر دل‌ آن‌ شب‌ تاريك‌،كه‌ سكوت‌ برهمه‌ جا سايه‌ گسترده‌ بود،با نداي‌وجدانش‌ از بستر سنگين‌ تعصب‌ برخاست‌ وكتاب‌ المراجعات‌ را برداشت‌وباز كرد واز اوّل‌ آن‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ كردد.در همان‌ ابتداي‌ مطالع‌ دريافت‌كه‌ معركه‌ است‌!چه‌ كتابي‌!علم‌ وتحقيق‌ وايمان‌ وادب‌ ومنطق‌ در آن‌ موج‌مي‌زند،دريايي‌ است‌ عميق‌ وزلال‌ وپُر از گوهرهاي‌ درخشان‌ِ علم‌ وايمان‌وهنر وكمال‌...
شيخ‌ محمد،حريصانه‌ خود را به‌ اين‌ دريا زد وتمام‌ افكارش‌ را به‌ امواج‌مطالعة‌ روحنواز كتاب‌ سپرد وپابه‌ پاي‌ مطالب‌ ناب‌ آن‌ حركت‌ كرد وخواندن‌كتاب‌ چنان‌ اورا از خود وجهان‌ خارج‌ از كتاب‌،غافل‌ كرده‌ بود كه‌ صداي‌اذان‌ صبح‌ اورا بخود آورد واز پنجره‌ به‌ بيرون‌ نگاه‌ كرد كه‌ صبح‌ دميده‌ بود...
ديگر بازي‌ تمام‌ شده‌ بود!با تمام‌ شدن‌ شب‌،در امتداد مطالعة‌المراجعات‌،پرده‌هاي‌ تعصب‌ وگمراهي‌ نيز از جلو چشم‌ دل‌ِ او كنار زده‌مي‌شد...حقيقتي‌ را كه‌ عمري‌ در پي‌ آن‌ بوده‌ ولي‌ براثر انحراف‌ راه‌ وتاريكي‌جهل‌ وتعصّب‌،رفته‌ رفته‌ زاوية‌ گمراهيش‌ بيشتر وبيشتر،وخودش‌ از آن‌حقيقت‌ِ گمشده‌،دورتر مي‌شده‌ است‌،اكنون‌ در اين‌ صبح‌ بيداري‌ آفتاب‌هدايت‌ از افق‌ المراجعات‌ بر دميده‌ وآنرا روشن‌ كرده‌ است‌ واو آن‌ حقيقت‌را مي‌بيند وديگر راه‌ را از چاه‌،بازشناخته‌ است‌...
ديگر شكي‌ نداشت‌ كه‌ راهي‌ را كه‌ پيموده‌،جز ضلالت‌ وخطا نبوده‌است‌.بدين‌ گونه‌،دل‌ شيخ‌ محمد مرعي‌، درهنگام‌ صبح‌ به‌ نور حقيقت‌تشيّع‌ روشن‌ گشت‌ وبه‌ آن‌ ايمان‌ آورد وشيعه‌ شد وسرِارادت‌ بر آستانة‌ اهل‌بيت‌(ع‌)زد.آنگاه‌ كتاب‌ المراجعات‌ را به‌ برادرش‌ شيخ‌ احمد كه‌ او نيز ازعلماي‌ سخت‌ متعصّب‌ سنّي‌ بود،داد وگفت‌:اين‌ كتاب‌ را بخوان‌ وحقيقت‌ رادَرياب‌!
برادرش‌ نگاهي‌ به‌ كتاب‌ كرد،سپس‌ به‌ شيخ‌ محمّد،گفت‌:آنرا از من‌ دور كن‌!
شيخ‌ محمّد گفت‌:آن‌ را بخوان‌ ولي‌ به‌ گفته‌اش‌ عمل‌ نكن‌!!امّا خواندنش‌ضرري‌ ندارد.
شيخ‌ احمد كتاب‌ را با بي‌ اعتنايي‌ گرفت‌ .باز نمود وبا دقّت‌ كامل‌شروع‌ به‌خواندن‌ كرد...
بلي‌!كتاب‌ كارش‌ را كرد وشيخ‌ احمد را نيز از اعماق‌ تيره‌ وتار گودال‌ تعصب‌وگمراهي‌ درآورد وبه‌ روشنايي‌ آفتاب‌ هدايت‌ تشيّع‌ رساند...
بالاخره‌ شيخ‌ محمّد وبرادرش‌ شيخ‌ احمد،هردو به‌ آيين‌ تشيّع‌ اثني‌'عشري‌(دوازده‌ امامي‌)را برحق‌ وصواب‌ يافتند وشيعه‌ شدند ومذهب‌پيشين‌ خود را ترك‌ نمودند.
امّا ماجرا در اينجا تمام‌ نشد،كم‌ كم‌ خبر شيع‌ شدن‌ آن‌ دو برادر عالم‌وروحاني‌،در شهر انطاكيه‌ سوريه‌ پيچيد.مردم‌ دسته‌ دسته‌ به‌ نزد آنهامي‌آمدند وعلّت‌ شيعه‌ شدنشان‌ را مي‌پرسيدند.آنان‌ نيز مطالب‌ كتاب‌المراجعات‌ را بر مردم‌ عرضه‌ مي‌كردند...
در پي‌ِ اين‌ حادثة‌ شگفت‌انگيز،افراد زيادي‌ در سوريه‌،لبنان‌، تركيه‌ و...توسّط‌ ايندو برادر، راه‌ هدايت‌ را يافته‌ وبه‌ حقيقت‌ پيوستندومذهب‌ شيعه‌را انتخاب‌ كردند ومذهب‌ سنّي‌ را ترك‌ گفتند...
بعدها استاد محمّد مرعي‌ الامين‌،كتابهاي‌ فراواني‌ در زمينة‌ ترويج‌ مذهب‌تشيّع‌ نوشت‌.مانند كتاب‌«رحلتي‌ من‌ الضلال‌ الي‌ الهدي‌»«سبل‌ الانوار»و...

تايكسال‌ پول‌ لازم‌ نداشتم

از علم‌ الهدي‌' ملايري‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت‌:در ايام‌ اقامت‌ در نجف‌اشرف‌ براي‌ تحصيل‌ علوم‌ حوزوي‌،مدتي‌ از نظر مادي‌ در فشار بودم‌.تااينكه‌ روزي‌ براي‌ تهيه‌ نان‌ وخوراك‌ از خانه‌ بيرون‌ رفتم‌ وچون‌ پول‌ نداشتم‌ باناراحتي‌ چندبار از اول‌ بازار تا آخر آن‌ را رفتم‌ وآمدم‌ ونمي‌ توانستم‌ درد خودرا به‌ كسي‌ بگويم‌.سپس‌ از بازار بيرون‌ آمده‌ و داخل‌ كوچه‌ شدم‌،ناگاه‌ مرحوم‌سيد مرتضي‌ كشميري‌ را ديدم‌.به‌ من‌ كه‌ رسيد بدون‌ مقدمه‌ فرمود:تورا چه‌مي‌شود؟جدت‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) نان‌ جو مي‌خورد و گاهي‌ دوروز هيچ‌نداشت‌.
ومقداري‌ از گرفتاريهاي‌ آن‌ حضرت‌ را بيان‌ كرد ومرا تسلّي‌ داد و فرمود:صبركن‌!البته‌ فرج‌ مي‌شود.بايد در نجف‌ زحمت‌ كشيد و رنج‌ برد.بعد آن‌ مرحوم‌چند سكه‌ پول‌ خرد در جيبم‌ ريخت‌ و فرمود آن‌ را نشمار وبه‌ كسي‌ هم‌ خبرنده‌ و. از آن‌ هرچه‌ مي‌خواهي‌ خرج‌ كن‌.سپس‌ ايشان‌ رفت‌.من‌ به‌ بازار آمدم‌و از آن‌ پول‌ نان‌ و غذايي‌ تهيه‌ كردم‌ و با خودگفتم‌:حال‌ كه‌ اين‌ پول‌ تمام‌نمي‌شود.خوب‌ است‌ مقدار بيشتري‌ خرج‌ نمايم‌ ودر آن‌ روز گوشت‌خريدم‌.به‌ خانه‌ كه‌ رسيدم‌،همسرم‌ گفت‌ معلوم‌ مي‌شود برايت‌ فرجي‌شده‌.گفتم‌ بله‌.گفت‌ پس‌ مقداري‌ پارچه‌ برايمان‌ بخر.به‌ بازار رفتم‌ و از بزازمقداري‌ پارچه‌ خريدم‌ ودست‌ در جيب‌ كرده‌ و مقداري‌ پول‌ بيرون‌ آوردم‌جلوي‌ او گذاشتم‌ و گفتم‌:آنچه‌ قيمت‌ پارچه‌ها مي‌شود بردار و اگر كسري‌دارد بدهم‌.پولها را شمرد،مطابق‌ با طلب‌ او بود.بيش‌ از يكسال‌ حال‌ من‌چنين‌ بود كه‌ همه‌ روزه‌ به‌ مقدار لازم‌ از آن‌ پول‌ خرج‌ مي‌كردم‌ وبه‌ كسي‌ هم‌اطلاع‌ ندادم‌.تا اينكه‌ روزي‌ براي‌ شستشو لباسم‌ را دِآورده‌ بودم‌.يكي‌ ازبچه‌ها پولهارا بيرون‌ آورده‌ وبه‌ مصرف‌ همانروز رساند و تمام‌ شد.

ولادت‌ سرور زنان عالم
فاطمة‌ زهراء(س‌)درسال‌ پنجم‌ بعثت‌،دربيستم‌ جمادي‌ الثاني‌ درمكه‌متولدشد. ونسل‌ رسول خدا(ص‌)بوسيلة‌ حضرت‌ فاطمة‌(ع‌)ادامه‌ پيداكرده‌است‌ واين‌ از معجزات‌ اختصاصي‌ اهل‌ بيت‌(ع‌) است‌. گفته‌ اند كه‌ در حال‌حاضر در ايران‌4ميليون‌ سيد ودر عراق‌ 5/1ميليون‌ سيد ودر اندونزي‌20ميليون‌ سيد ودرساير كشورها نيز 20ميليون‌ سيد وجود داردكه‌جمعاً5/45 ميليون‌ سيد در دنيا وجود دارد.
فاطمه‌(س‌)پنجساله‌ بود كه‌ مادرش‌ خديجه‌(س‌)رحلت‌ نمود اودر 9سالگي‌با علي‌(ع‌)ازدواج‌ نمود.ودرسن‌ 18سالگي‌ در مدينه‌ رحلت‌ يافت‌.

تكبير در عروسي‌
رسول خدا(ص‌)شب‌ زفاف‌ فاطمه‌(س‌)،شترش‌ بنام‌ شهباء را آوردوفاطمه‌ را بر آن‌ سوار كرد وبه‌ سلمان‌ فرمود كه‌ دهنة‌ شتر را بگير وخود ،شتررا حركت‌ دادند.در راه‌ صداي‌ همهمه‌ اي‌ را شنيدند ومشاهده‌ كردند كه‌جبرئيل‌ با هفتاد هزارفرشته‌ وميكائيل‌ با هفتادهزار فرشته‌ نازل‌شدند.پيغمبر(ص‌) سؤال‌ كرد:چه‌ شده‌ كه‌ به‌ زمين‌ نازل‌ شده‌ ايد؟ گفتند:ماآمده‌ ايم‌ در عروسي‌ فاطمه‌(س‌) وعلي‌(ع‌) شركت‌ كنيم‌.در اين‌ موقع‌جبرئيل‌ تكبير گفت‌ وملائكه‌ هم‌ تكبير گفتند ورسول خدا(ص‌) هم‌ تكبيرگفت‌.واز اين‌ تاريخ‌ بود كه‌ تكبيرگفتن‌ در عروسي‌ مسلمين‌ رسم‌ شد.

رسول خدا بفدايش‌
فرداي‌ شب‌ زفاف‌ِفاطمه‌(س‌) ،صبح‌ هنگام‌ رسول خدا (ص‌)با ظرفي‌شير به‌ حجله‌ رفت‌ وظرف‌ شير را به‌ فاطمه‌(س‌) داد وفرمود: بخور!پدرت‌به‌ فدايت‌.سپس‌ ظرف‌ شير را به‌ دست‌ علي‌(ع‌) دادوفرمود:بخور!پسرعمويت‌ بفدايت‌.

حركت‌ آسياب‌ بدون‌ چرخاننده‌
روزي‌ ام‌ ايمن‌ به‌ خانة‌ حضرت‌ فاطمه‌(س‌)رفت‌ وديد كه‌ حضرت‌خوابش‌ برده‌ وآسياب‌ بدون‌ گرداننده‌ مي‌گردد وگهواره‌ حركت‌ مي‌كندوتسبيح‌ مي‌چرخد وصداي‌ ذكر خدامي‌ آيد وجاروب‌ درحياط‌ جارومي‌كند!با تعجب‌ نزد رسول خدا(ص‌)آمد وجريان‌ را عرض‌ كرد.حضرت‌فرمود اي‌ ام‌ ايمن‌!بدان‌ كه‌ دخترم‌ هم‌ روزه‌ وهم‌ خسته‌ وهم‌گرسنه‌بود.جبرئيل‌ آمد كه‌ آسياب‌ را بگرداند وميكائيل‌ آمد كه‌ گهوارة‌ حسين‌را بچرخاند واسرافيل‌ آمد كه‌ ذكر گفته‌ وحياط‌ را جاروب‌ نمايد.وجبرئيل‌اين‌ شعر را مي‌خواند:

اِن‌َّ في‌ الجنة‌ نهرٌ مِن‌ لبن‌لِعَلي‌ٍ وحسين‌ٍ وحسن‌
كل‌ُّ مَن‌ كان‌ محِباً لَهم‌يدخل‌ُ الجنة‌ مِن‌ غير حَزن‌

هديه‌ پيامبر به‌ زهرا وعلي‌
«وقتي‌ صبح‌ عروسي‌ حضرت‌ زهرا،رسول‌ خدا به‌ ديدار او آمدند.فرمودندهديه‌ من‌ به‌ شما اين‌ است‌ كه‌ كارهاي‌ خانه‌ را تقسيم‌ مي‌كنم‌.كارهاي‌ داخل‌خانه‌ براي‌ زهرا كه‌ نامحرم‌اورا نبيند وكارهاي‌ خارج‌ از خانه‌ براي‌اميرالمؤمنين‌.
در اين‌ موقع‌ حضرت‌ زهرا فرمود:وقتي‌ رسول‌ خدا اين‌ مسئوليت‌ كار خارج‌از خانه‌ را از من‌ برداشت‌ فقط‌ خدا مي‌داند چقدر من‌ خوشحال‌ شدم‌.»

سلمان‌ وميوة‌ بهشتي‌
بعد از رحلت‌ رسول خدا(ص‌)تا مدتي‌ سلمان‌ از خانه‌ بيرون‌ نيامد.روزي‌از خانه‌ بيرون‌ آمد ودر كوچه‌با اميرالمؤمنين‌ علي‌(ع‌)برخورد نمود.حضرت‌فرمود دختر رسول خدا(ص‌)احوال‌ تورا پرسيده‌ است‌.سلمان‌ گفت‌ نتوانستم‌جاي‌ خالي‌ رسول خدا(ص‌)زا ببينم‌ لذا درخانه‌ ماندم‌.ولي‌ الحال‌ خدمت‌حضرت‌ فاطمه‌(س‌) مشرف‌ مي‌شوم‌.وقتي‌ بحضور بانوي‌ دوعالم‌رسيد،حضرت‌ فرمودروزي‌ درحال‌ ناراحتي‌ نشسته‌ بودم‌ ودربارة‌قطع‌ وحي‌از خانة‌ ما بعد از رحلت‌ رسول خدا(ص‌)فكر مي‌كردم‌ كه‌ ناگاه‌ سه‌ زن‌ بلندبالاوارد خانه‌ شدند ومعلوم‌ شد كه‌ اينها حورية‌ بهشتي‌ هستند وبراي‌ شماوابوذر ومقدار خرماي‌ بهشتي‌ آوردند.سپس‌ حضرت‌ چند دانه‌ خرما به‌سلمان‌ دادند.سلمان‌ خرمارا برداشت‌ واز خانه‌ بيرون‌ آمد.دركوچه‌ به‌هركس‌ مي‌رسيد او مي‌پرسيد سلمان‌ با خود مُشك‌ وعنبرداري‌؟وقتي‌ آنهاراخواست‌ بخورد ديد هسته‌ ندارند.

حضرت‌ فاطمه‌ زهرا (س‌)وفاطمه‌ معصومه‌(س‌)

پدر آية‌ اللّه‌ نجفي‌ مرعشي‌، ختمي‌ را براي‌ پيداكردن‌ قبر فاطمة‌ زهراءگرفته‌ بود. امام‌ باقر را در رؤيا ديد، امام‌ به‌ ايشان‌ فرمود: عَلَيْك‌ِ بِكَريمَة‌ِاَهْل‌ البَيْت‌! وي‌ تصور كرد كه‌ مراد امام‌، حضرت‌ فاطمة‌ زهراء است‌.گفت‌: من‌ هم‌ بدنبال‌ آرامگاه‌ شريفش‌ هستم‌. امام‌ فرمود: مرادم‌ مرقد شريف‌حضرت‌ معصومه در قم‌ است‌. خداوند اراده‌ كرده‌ بنا به‌ مصالحي‌ قبرشريف‌ زهراء پنهان‌ باشد ولي‌ مرقد حضرت‌ معصومه را تجلّيگاه‌آرامگاه‌ شريف‌ حضرت‌ زهراء قرار داده‌ است‌.
اين‌ بانو در سال‌ 201 جهت‌ ملاقات‌ بابرادرش‌ ثامن‌ الحجج‌ علي‌ّ بن‌ موسي‌الرّضا از مدينه‌ بطرف‌ خراسان‌ حركت‌ كرد ولي‌ در قم‌ بيمار شده‌ و درآنجا رحلت‌ فرمود.
حضرت‌ امام‌ رضا زيارتنامه‌اي‌ براي‌ زيارت‌ اين‌ بانو تجويز فرمودند كه‌از جملة‌ عباراتش‌ اين‌ است‌:
«يا فاطِمَة‌ اشْفَعي‌ لي‌ فِي‌ الْجَنَّة‌ِ فَاِن‌َّ لَك‌ِ عِنْدَ اللّه‌ِ شَأناً مِن‌َ الشَأن‌». يعني‌ اي‌فاطمه‌! برايم‌ در رسيدن به‌ بهشت‌ شفاعت‌ فرما كه‌ تو نزد خدا گرانمايه‌ وصاحب‌ مقامي‌ .
همچنين‌ در تسبيح‌ قبل‌ از زيارت‌ حضرت‌ معصومه‌(س‌)، امام‌رضا(ع‌) فرمودند: ابتدا 34بارالله اكبر سپس‌ 33بار سبحان‌ الله سپس‌ 33بارالحمدُلله بگويند.

چهاربانو

يك‌ حديث‌ آمدبيادم‌ گفتة‌ پيغمبر است‌ / آنچه‌ پيغمبر بگويد وحي‌ حي‌ داور است
آسيه‌، مريم‌،خديجه‌،فاطمه‌ در نزد حق‌ / آبرو دارند واين‌ فرمايش‌ از پيغمبر است‌
اولين‌ فرد مسلمان‌ است‌ ام‌ّ المؤمنين‌ / دين‌ اسلام‌ از خديجه‌ صاحب‌ زيب‌ وفر است‌
مادر زهراي‌ اطهر،همسر ختم‌ رسل‌ / شوهر خود را در آغاز رسالت‌ ياور است
فاطمه‌ بنت‌ محمّد(ص‌)،رحمة‌ للعالمين‌ / روز رستاخيز قدرش‌ از همه‌ بالا تراست‌
مورد اكرام‌ بي‌ پايان‌ ذات‌ ذوالجلال‌شوهرش‌ / ساقي‌ كوثر،شيرحق‌ را همسر است‌
ام‌ّ پاك‌ مجتبي‌ وشاه‌ مظلومان‌ حسين‌مام‌ / كلثوم‌ است‌ وزينب‌ جده‌ نُه‌ گوهر است‌
صدهزار افسوس‌ با اين‌ حشمت‌ وجاه‌ ومقام‌ / از جفاي‌ غاصبان‌ حق‌ شوهر،مضطر است‌
كي‌ كشد امروز(اشرف‌) دست‌ از دامان‌ او / سايه‌ لطفش‌ چو فردا بانوان‌ را بر سر است‌

زن‌ مبتلّة‌!
امام‌ رضا فرمود: زني‌ به‌ امام‌ باقر7گفت‌: من‌ متبّتلة‌ هستم‌! حضرت‌فرمود: درنزد تو تبتّل‌ به‌ چه‌ معني‌ است‌؟ گفت‌: يعني‌ تصميم‌ دارم‌ كه‌هيچگاه‌ ازدواج‌ نكنم‌.
امام‌ فرمود: چرا؟ گفت‌: مي‌خواهم‌ به‌ اين‌ وسيله‌ داراي‌ فضيلت‌ بشوم‌. امام‌فرمود: از اين‌ تصميم‌ برگرد! زيرا اگر در ازدواج‌ نكردن‌ فضيلتي‌ بود، حضرت‌فاطمه هم‌ قبل‌ از تو اين‌ كار را مي‌كرد! زيرا هيچكس‌ نمي‌تواند درفضيلتي‌ از فاطمه پيشي‌ بگيرد.

اگر حق‌ خانواده‌ نبود...
«امام‌ سجاد(ع‌):به‌ خدا قسم‌ اگر اعضاي‌ بدنم‌ پاره‌ پاره‌ شود وچشمانم‌ ازحدقه‌ بر سينه‌ام‌ فرو غلتند تا مگر شكر ده‌ يك‌،از يك‌ دهم‌ نعمتي‌ ازنعمتهاي‌ خدا را كه‌ شمارندگان‌،شمارش‌ آن‌ نتوانند كرد وحمد همة‌ حامدان‌ِحق‌ ،يكي‌ از آنها را ادا نتواند كرد بجا آورم‌،به‌ خدا سوگند نمي‌توانم‌ ،جزآنكه‌ خدا مرا چنان‌ بيند كه‌ در شب‌ وروز و خلوت‌ و آشكار ،چيزي‌ مرا ازشكر وذكر او باز نمي‌دارد.واگر نبود كه‌ خانواده‌ام‌ بر من‌ حق‌ دارند و ديگران‌را نيز بر من‌ حقوقي‌ است‌ كه‌ ناگزير بايد در حد توان‌ خويش‌،آن‌ حقوق‌ را اداكنم‌،همانا چشم‌ به‌ آسمان‌ مي‌دوختم‌ ودل‌ خود را به‌ سوي‌ خدا متوجه‌مي‌ساختم‌ و ديده‌ و دل‌ بر نمي‌گرفتم‌ تا خدا جانم‌ را بگيرد و اوست‌ بهترين‌حكم‌ كنندگان‌.»«هزار ويك‌ نكته‌ دربارة‌ نماز »

عبادت‌ امام‌ عصر(عج‌)
«امام‌ كاظم‌(ع‌)بعد از نماز عصر در بغداد فرمودند:پدرم‌ فداي‌ كسيكه‌شكمش‌ فراخ‌ وابروانش‌ پيوسته‌ و ساقهاي‌ پايش‌ باريك‌ وفاصله‌ مابين‌دوشانه‌اش‌ ،دور و رنگ‌ چهره‌اش‌ گندمين‌ وميان‌ سياه‌ وسفيد است‌ وباوجود رنگ‌ گندمي‌،زردي‌ به‌ واسطة‌ بيداري‌ شب‌ پيوسته‌ بر او نمايان‌ است‌.پدرم‌ فداي‌ كسيكه‌ شبها در حالي‌ كه‌ در سجده‌ و ركوع‌ است‌،ستارگان‌ رامي‌پايد.و...»«فلاح‌ السائل‌ سيدبن‌ طاووس‌»

اولين‌ مخلوق‌؟

جابربن‌ عبداللّه‌ انصاري‌ از رسول خدا(ص‌)پرسيد:اولين‌ مخلوق‌ خدا چه‌بود؟
فرمود:اي‌ جابر!نورپيغمبرت‌ بود كه‌ خدا اول‌ آنرا آفريد وسپس‌ از او هر چيزديگر را خلق‌ كرد.
وقتي‌ خدا نور مرا خلق‌ كرد،تامدتي‌ نورمرا در مقام‌ قُرب‌ قرار داد.بعد اين‌نور را چهار قسمت‌ كرد.از يك‌ قسم‌ عرش‌ را آفريد.از يك‌ قسم‌ كرسي‌را آفريد.از يك‌ قسم‌ حاملان‌ عرش‌ را آفريد وقسم‌ چهارم‌ را در مقام‌حُب‌ّ قرار داد.سپس‌ آنرا به‌ چهارقسمت‌ نمود واز يك‌ قسم‌ لوح‌ راآفريد.از يك‌ قسم‌ قلم‌ را آفريد .از يك‌ قسم‌ بهشت‌ را آفريد وقسم‌ چهارم‌ رادر مقام‌ خوف‌ قرار داد.سپس‌ آنرا به‌ چهار قسمت‌ نمود واز يك‌ قسم‌ملائكه‌ را آفريد.از يك‌ قسم‌ خورشيد را آفريد واز يك‌ قسم‌ ماه‌ را آفريدوقسم‌ چهارم‌ را در مقام‌ رجاء قرار داد.سپس‌ آنرا چهار قسمت‌ كرد.از يك‌قسم‌ عقل‌ را آفريد.از يك‌ قسم‌ علم‌ وحلم‌ را آفريد.از يك‌ قسم‌ عصمت‌را آفريد وقسم‌ چهارم‌ را در مقام‌ حياء نگاه‌ داشت‌.سپس‌ آنرا به‌ صدوبيست‌ وچهارهزار نور تقسيم‌ كرد واز هر نوري‌ پيامبري‌ را آفريد وازارواح‌ آنان‌،ارواح‌ اولياء وشهداء وصالحين‌ را بيافريد.(الميزان‌ ذيل‌ آيه‌32بقره‌)

برتر از فرشتگان‌

پيامبر(ص‌) به‌ علي‌ (ع‌)فرمود:اي‌ علي‌!اگرمانبوديم‌ خداوند آدم‌وحوا وبهشت‌ ودوزخ‌ وآسمان‌ وزمين‌ را نمي‌آفريد!
چگونه‌ ما از فرشتگان‌ برتر نباشيم‌ وحال‌ آنكه‌ ما در توحيدوخداشناسي‌،ودرمعرفت‌ وتسبيح‌ وتقديس‌ وتهليل‌ پروردگار برآنهاسبقت‌گرفتيم‌ .زيرا نخستين‌ چيزي‌ كه‌ خداوند آفريد،ارواح‌ مابود كه‌ خداوند مارابه‌ توحيد وتمجيد خود گويا ساخت‌.سپس‌ فرشتگان‌ را آفريد وچون‌ آنهاارواح‌ مارا يك‌ نور مشاهده‌ كردند.امور مارا عظيم‌ شمردند،پس‌ ما تسبيح‌گفتيم‌ تا فرشتگان‌ بدانند كه‌ ماهم‌ مخلوق‌ هستيم‌ وخدا از صفات‌ ما منزّه‌است‌.
از تسبيح‌ ما ملائكه‌ نيز تسبيح‌ گفتند وخدا را از صفات‌ ما منزّه‌ دانستندوچون‌ عظمت‌ مقام‌ مارا مشاهده‌ كردند،ما تهليل‌(لااله‌ الاّ اللّه‌)گفتيم‌ تاملائكه‌ بدانند كه‌ الهي‌ بجز اللّه‌ نيست‌.
پس‌ هنگاميكه‌ بزرگي‌ محل‌ (ومقام‌)مارا ديدند،خداوند را تكبير گفتيم‌ تابدانند كه‌ خداوند بزرگتر از آن‌ است‌ كه‌ درك‌ شود وموقعيت‌ او عظيم‌ است‌وماخداياني‌ نيستيم‌ كه‌ واجب‌ باشد در عرض‌ خدا ويا پائينتر از او عبادت‌شويم‌!
پس‌ هنگاميكه‌ قدرت‌ وقوّة‌ مارا ديدند،گفتيم‌:لاحول‌ ولاقوة‌ الاّباللّه‌ العلي‌العظيم‌ تابدانند كه‌ هيچ‌ نيروئي‌ جز نيروي‌ الهي‌ نيست‌.
وچون‌ نعمتي‌ كه‌ خداوند برماداده‌ وطاعت‌ مارا واجب‌ فرموده‌،مشاهده‌كردند،گفتيم‌:الحمدُ لِلّه‌.تابدانند كه‌ حقوق‌ خداوند متعال‌ بخاطر نعمتهائي‌كه‌ به‌ ماداده‌ چيست‌.فرشتگان‌ هم‌ الحمدللّه‌ گفتند.
پس‌ فرشتگان‌ به‌ وسيلة‌ ما به‌ معرفت‌ وتسبيح‌ وتهليل‌ وتمجيد خداوندمتعال‌ راهنمائي‌ شدند.
سپس‌ خداوند متعال‌ آدم‌(ع‌) را آفريد ومارا درصُلب‌ او قرار داد وبه‌فرشتگان‌ امر فرمود تا بخاطر احترام‌ ما كه‌ در صلب‌ آدم‌ بوديم‌،براو سجده‌كنند.درواقع‌ سجده‌ آنها بندگي‌ خداوند بود واحترام‌ واطاعت‌ آدم‌ بود كه‌مادر پشتش‌ بوديم‌.
وچگونه‌ از ملائكه‌ برتر نباشيم‌ وحال‌ آنكه‌ در معراج‌ وقتي‌ به‌ آسمانها بالارفتم‌،جبرئيل‌ براي‌ نماز جماعت‌ بمن‌ گفت‌ كه‌ جلو بايست‌!
گفتم‌:اي‌ جبرئيل‌ برتو پيشي‌ بگيرم‌؟
گفت‌:آري‌ زيرا خداوند تبارك‌ وتعالي‌ پيامبرانش‌ را برهمة‌ فرشتگان‌ برتري‌داده‌ وتورا بخصوص‌ برتري‌ داده‌ است‌.من‌ جلو ايستادم‌ وبراي‌ آنها نمازخواندم‌.البته‌ فخر فروشي‌ نيست‌.
وقتي‌ به‌ حجابهاي‌ نور رسيديم‌،جبرئيل‌ بمن‌ گفت‌،پيش‌ برو!ولي‌ خودش‌ماند.
گفتم‌:اي‌ جبرئيل‌!در چنين‌ جائي‌ از من‌ جدا مي‌شوي‌؟
گفت‌:خدايم‌ دستورداده‌ كه‌ از اينجافراتر نروم‌.
من‌ بالارفتم‌تا در جائيكه‌ با خدا سخن‌ گفتم‌.
ندا رسيد كه‌:اي‌ محمّد!توبندة‌ من‌ هستي‌ ومن‌ پروردگار توام‌!مراعبادت‌ كن‌وبرمن‌ توكل‌ نما كه‌ تو نور من‌ در بندگانم‌ ورسول‌ من‌ در مخلوقاتم‌ وحجّت‌من‌ در آفريدگانم‌ هستي‌!بهشتم‌ را براي‌ كسيكه‌ از تو پيروي‌ كندآفريدم‌ودوزخم‌ را براي‌ كسيكه‌ نافرمانيت‌ كند،قرار دادم‌ وكرامتم‌ را براي‌ اوصياي‌تو واجب‌ نمودم‌ وثوابم‌ را براي‌ شيعيان‌ تو قرار دادم‌.
گفتم‌:خدايا!اوصياي‌ من‌ كيانند؟
نداشد كه‌:اي‌ محمّد!اوصياي‌ تو همانها هستند كه‌ نامشان‌ برساق‌ عرش‌نوشته‌ شده‌ است‌.كه‌ اول‌ آنها علي‌ بن‌ ابيطالب‌ وآخرين‌ آنها مهدي‌ امّت‌ من‌است‌.(مكيال‌ المكارم‌ ج‌1ص‌57)

اخلاق‌ عظيم‌ رسول‌ خدا(ص‌)

امام‌ صادق‌(ع‌)اخلاق‌ پيامبر را اينگونه‌ معرفي‌ كرده‌ است‌:
از همه‌ كس‌،حكيمتر وداناتر وبردبارتر وشجاعتر وعادلتربود.هرگز دستش‌ به‌ نامحرم‌ نرسيد وسخاوتمندترين‌ مردم‌ بود.
هرگز پولي‌ نزد او نماند وبرزمين‌ مي‌نشست‌ وبرزمين‌ غذا مي‌خوردوبرزمين‌ مي‌خوابيد ونعلين‌ ولباس‌ خودرا پينه‌ و وصله‌ مي‌كرد.
درِ خانه‌ را خود مي‌گشود وگوسفندرا خود مي‌دوشيد وپاي‌ شتررا خود مي‌بست‌ وچون‌ خدمتكار از گردانيدن‌ آسياب‌ خسته‌مي‌شد،خود مي‌گرداند وآب‌ وضو را بدست‌ خود حاضر مي‌كردوپيوسته‌ سرش‌ در زير بود ودر حضور مردم‌ تكيه‌ نمي‌كرد واهل‌وعيال‌ خودرا خدمت‌ مي‌كرد وهرگز آروغ‌ نزد وهركه‌ اورا به‌مهماني‌ دعوت‌ مي‌كرد،قبول‌ مي‌نمود وزياد نگاه‌ به‌ صورت‌ مردم‌نمي‌كرد وهرگز براي‌ دنيا بخشم‌ نمي‌آمد وبراي‌ خدا غضب‌مي‌كرد وگاه‌ از گرسنگي‌ سنگ‌ به‌ شكم‌ مي‌بست‌.هرچه‌(سرسفره‌)حاضر مي‌كردند ميل‌ مي‌كرد وانگشتر نقره‌ در انگشت‌ كوچك‌دست‌ راست‌ مي‌نمود.خربزه‌ را دوست‌ داشت‌ وهنگام‌ وضومسواك‌ مي‌نمود وادب‌ هركس‌ را رعايت‌ مي‌فرمود.وعذر هركه‌عذر مي‌آورد ،قبول‌ مي‌نمود وتبسّم‌ بسيار مي‌كرد ولي‌ هرگزصداي‌ خنده‌اش‌ بلند نمي‌شد وهرگز كسي‌ را دشنام‌ نداد وهرگزخدمتكاران‌ خودرا نفرين‌ نكرد وبد را بخوب‌ جواب‌ مي‌داد وابتدابه‌ سلام‌ ودست‌ دادن‌ مي‌نمود ودر هرمجلسي‌ ياد خدامي‌كرد.«حيوة‌ القلوب‌»
انس‌ بن‌ مالك‌ درباره‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) مي‌گويد:
پيامبر به‌ عيادت‌ مريض‌ مي‌رفت‌.در تشييع‌ جنازه‌ شركت‌ مي‌نمودوحتي‌ دعوت‌ يك‌ غلام‌ را قبول‌ مي‌كرد.
در جنگ‌ خيبر درحاليكه‌ بر الاغي‌ سوار بود،به‌ مردم‌ حتي‌ زنان‌وكودكان‌ سلام‌ مي‌نمود.
من‌ ده‌ سال‌ خدمتكار حضرت‌ بودم‌،در اين‌ مدت‌ هميشه‌ بوي‌ عطرحضرت‌ به‌ مشامم‌ مي‌رسيد.وبويي‌ خوشتر از او به‌ مشامم‌ نرسيده‌است‌.وقتي‌ با شخصي‌ دست‌ مي‌داد تا او دستش‌ رانمي‌كشيد،حضرت‌ دستش‌ را نمي‌كشيد.وتا او ايستاده‌بود،حضرت‌ هم‌ مي‌ايستاد وهرگز در مقابل‌ كسي‌،پايش‌ را درازننمود.هرگاه‌ شخصي‌ را سه‌ روز نمي‌ديد،احوالش‌ را جويامي‌شد.اگر مي‌گفتند به‌ سفر رفته‌ است‌،برايش‌ دعا مي‌كرد واگرمي‌گفتند مريض‌ است‌.به‌ عيادتش‌ مي‌رفت‌.واگر مي‌گفتند درخانه‌است‌،بديدارش‌ مي‌رفت‌.«زندگاني‌ پيامبراسلام‌»

زنده‌ شدن‌ حضرت‌ سام‌!

در زمان‌ پيامبر(ص‌)عده‌اي‌ از يمن‌ نزد حضرت‌ آمدند وگفتند:
ما باقيماندة‌ ملتهاي‌ گذشته‌ از آل‌ نوح‌(ع‌)هستيم‌.حضرت‌ سام‌(ع‌)كه‌جانشين‌ نوح‌(ع‌)بوده‌ است‌ در كتابش‌ آورده‌ كه‌ هر پيامبري‌ جانشيني‌دارد.جانشين‌ شما كيست‌؟پيامبر به‌ علي‌(ع‌)اشاره‌ كرد.
گفتند اگر از او معجزه‌اي‌ بخواهيم‌ مي‌تواند انجام‌ دهد؟
فرمود،با اذن‌ الهي‌ آري‌! سپس‌ حضرت‌ به‌ علي‌(ع‌)فرمود با آنان‌ به‌ مسجدبرو وپايت‌ را به‌ زمين‌ نزديك‌ محراب‌ بزن‌!
علي‌(ع‌)همراه‌ آنان‌ به‌ مسجد رفت‌ ودوركعت‌ نماز خواند وسپس‌ پايش‌ رابرزمين‌ نزديك‌ محراب‌ زد. ناگاه‌ زمين‌ باز شد وتابوتي‌ ظاهر گشت‌ واز ميان‌تابوت‌،پيامبري‌ كه‌ صورتش‌ مثل‌ ماه‌ مي‌درخشيد وخاك‌ از سر وصورتش‌مي‌تكاندوريش‌ بلندي‌ داشت‌،بيرون‌ آمدوگفت‌:
اشهد اَن‌ لااله‌ الاّ الله واَن‌َّ محمّداً رسول‌ الله سيد المرسلين‌ وانَّك‌علي‌ٌ وصي‌ّ محمّد سيدّ الوصيين‌ وانا سام‌ بن‌ نوح‌!
در اين‌ موقع‌ آنان‌ كتابهاي‌ خودرا باز كردند تا قيافة‌ سام‌ را با آنچه‌ در كتاب‌آمده‌ مطابق‌ ديدند.
آنها گفتند:اي‌ سام‌!ما خواستار خواندن‌ سوره‌اي‌ از كتاب‌ نوح‌(ع‌)هستيم‌!
سام‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ سوره‌اي‌ كرد وسپس‌ بر علي‌(ع‌)سلام‌ كرد ودر تابوت‌خوابيد وزمين‌ برهم‌ آمد ومثل‌ سابق‌ شد.
آنها با ديدن‌ اين‌ معجزه‌ گفتند:تنها دين‌ در نزد خدا اسلام‌است‌.«بحارج‌41ص‌212»

شطيطة‌ نيشابوري
‌شيعيان‌ نيشابور شخصي‌ بنام‌ محمدبن‌ علي‌ را انتخاب‌ كرده‌ وامانتهايي‌شامل‌ سه‌ هزار سكه‌ طلا وپنجاه‌ هزار سكه‌ نقره‌ ومقداري‌ پارچه‌ ودفتري‌مُهروموم‌ شده‌ شامل‌ هفتاد سؤال‌ كه‌ در هرورقي‌ يك‌ سؤال‌ نوشته‌ شده‌ بود به‌ اودادند تا به‌ امام‌ بعد از امام‌ صادق‌(ع‌)كه‌ درآن‌ زمان‌ هنوز مشخص‌ نبود،بدهد.وجواب‌ سؤالات‌ را بگيرد.
همچنين‌ زني‌ بنام‌ شطيطه‌ يك‌ درهم‌ ويك‌ ژاكت‌ به‌ محمدبن‌ علي‌ داد تا به‌امام‌ برساند.وگفت‌:اين‌ را به‌ امام‌ بده‌ اگرچه‌ كم‌ است‌ زيرا از فرستادن‌ حق‌اگرچه‌ كم‌ باشد نبايد حيا كرد!
محمدبن‌ علي‌ با جرياناتي‌ خودرا به‌ امام‌ كاظم‌(ع‌)رساند.وامام‌ جواب‌سؤالات‌ را بدون‌ اينكه‌ مُهر وموم‌ آنها باز شود،دادند.امّااموال‌ را قبول‌نكردند،وفرمودند:درهم‌ شطيطه‌ وژاكت‌ اورا بياور!وقتي‌ آورد،امام‌ آنهارابرداشت‌وفرمود:خدا ازحق‌ حيا نمي‌كند اگر چه‌ كم‌ باشد.اي‌ ابوجعفر! سلام‌مرا به‌ شطيطه‌ برسان‌ واين‌ كيسه‌ را كه‌ چهل‌ درهم‌ در آنست‌ به‌ او بده‌ وبگوكه‌ من‌ قسمتي‌ از كفنهاي‌ خودم‌ را كه‌ پنبه‌اش‌ از روستاي‌ خودمان‌ ،قرية‌ صيداكه‌ قرية‌ فاطمه‌ زهرا(س‌)است‌وخواهرم‌ حكيمه‌ آنرا رشته‌ است‌ است‌ براي‌تو فرستادم‌ وبدان‌ كه‌ از زمان‌ وصول‌ اينها،نوزده‌ روز ديگر زنده‌هستي‌.شانزده‌ درهم‌ را خرج‌ خودت‌ كن‌ وبقيه‌ را بعنوان‌ صدقه‌ وكارهاي‌لازم‌ ديگر قرار بده‌!ومن‌ براي‌ خواندن‌ نماز بربدن‌ تو مي‌آيم‌.
سپس‌ امام‌ فرمود:اي‌ ابوجعفر!اگر مرا بربالين‌ شطيطه‌ ديدي‌ بكسي‌ اطلاع‌نده‌!كه‌ برايش‌ بهتر است‌ واين‌ اموال‌ را به‌ صاحبانشان‌ برگردان‌...
محمدبن‌ علي‌ بعد از اين‌ ملاقات‌ به‌ نيشابور برگشت‌ وديد اشخاصي‌ كه‌ امام‌اموال‌ آنان‌ را بلرگردانده‌ همه‌ پيرو عبدالله افطح‌ برادر امام‌ كاظم‌(ع‌)شده‌اندوفقط‌ شطيطه‌ بر صراط‌ حق‌ مانده‌ است‌.
او سلام‌ امام‌ را به‌ شطيطه‌ ابلاغ‌ كرد وكيسه‌ پول‌ وكفن‌ اهدائي‌ امام‌ را به‌ اوداد.
همانطور كه‌ امام‌ خبر داده‌ بود،شطيطه‌ نوزده‌ روز بعد از دنيا رفت‌ وامام‌بربالين‌ او حاضر شد وبراو نماز خواند وبه‌ محمدبن‌ علي‌ فرمود:سلام‌ مرا به‌ياران‌ برسان‌ وبگو:من‌ وهركسي‌ كه‌ امام‌ است‌ بايد برجنازه‌هاي‌ شما درهرشهري‌ كه‌ باشيد،حاضرشويم‌.پس‌ از خدا در كارهايتان‌ بپرهيزيد!

«وقتي‌ متوكل‌ دستور داد امام‌ هادي‌(ع‌) را به‌ مجلس‌ شراب‌ او بياورند وبه‌امام‌ ابتدا اصرار برخوردن‌ شراب‌ نمود وچون‌ امتناع‌ امام‌ را ديد تكليف‌ برشعر گفتن‌ نمود،امام‌ اشعاري‌ را خواندند كه‌ وضع‌ مجلس‌ را عو.ض‌ كردواشك‌ به‌ چشمان‌ نحس‌ متوكل‌ آمد ودستور داد امام‌ را با احترام‌برگردانند.ابيات‌ امام‌ بشرح‌ زير است‌:

باتوا علي‌ قلل‌ الاجبال‌ تحرسهم‌ / غلب‌ الرجال‌ فلم‌ تنفعهم‌ القلل‌
واستنزلوا بعد عزٍ من‌ معاقلهم / ‌واسكنوا حُفراً يا بئس‌ ما نُزلوا
ناداهم‌ صارخ‌ٌ من‌ بعد دفنهم‌ / اين‌ الاساور والتيجان‌ والحُلل‌
اين‌ الوجوه‌ اللتي‌ كانت‌ منعّمة‌ / من‌ دونها تضرب‌ الاستار والكُلل‌
فافصح‌ القبر عنهم‌ حين‌ سائلهم‌ / تلك‌ الوجوه‌ عليها الدود تنتقل‌
قدطال‌ مااكلوا دهداً و قدشربوا / واصبحوا اليوم‌ من‌ بعد الاكل‌ قد اُكلوا

«ستمگران‌ در قله‌ هاي‌ برفراز كوه‌ با نگهباناني‌ نيرومند بسر مي‌ بردند.ولي‌ باآمدن‌ مرك‌ اين‌ كوه‌ ها سودي‌ براي‌ آنان‌ نداشت‌.
بعد از عزتي‌ كه‌ داشتند باغ‌ مردنشان‌،به‌ سوراخهايي‌ افتادند چه‌ بدفرودآمدني‌ بود؟
وقتي‌ آنها را داخل‌ قبر گذاشتند،صدائي‌ آمد كه‌ :كجاست‌ آن‌ تخت‌ ها وتاج‌ها ولباسها؟
كجا هستند آن‌ صورتهايي‌ كه‌ غرق‌ در نعمت‌ بودند.وهميشه‌ زير پرده‌ هاوپشه‌ بندها قرار داشتند؟
ناگاه‌ قبر با زبان‌ فصيح‌ از طرف‌ اين‌ مرده‌ ها جواب‌ داد:كرمها بر اين‌ صورتهامي‌ غلطند!
يك‌ عمر طولاني‌ خوردند وآشاميدند.حالا خودشان‌ توسط‌ كمرمها خورده‌مي‌ شوند.»