حضرت فرمود كه : اى فرزند! حضرت مى خواست كه تخفيف براى امت حاصل گردد و ثواب ايشان كم نشود و ثواب پنجاه نماز داشته باشد، و اگر كمتر از پنج نماز مى شد ثواب پنجاه نماز نداشتند زيرا كه حق تعالى مى فرمايد كه من جاء بالحسنه فله عشر امثالها(1232) ((هر كه بياورد حسنه اى پس از براى اوست ده مثل آن)) لهذا وقتى كه آن حضرت به زمين آمد جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت : يا محمد! پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه : اين پنج نماز برابر پنجاه است و گفته من تغيير نمى يابد و من ستم كننده نيستم بر بندگان خود.(1233)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : ابوحمزه ثمالى از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پرسيد كه : آيا خدا وصف كرده مى شود به مكان و او را مكانى و جائى مى باشد؟
حضرت فرمود كه : خدا از آن بلندتر و پاكتر است كه مكانى داشته باشد.
ابوحمزه گفت : پس چرا خدا پيغمبر خود محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به آسمان برد؟
حضرت فرمود: براى آن به آسمان برد كه به او بنمايد ملكوت آسمانها را و آنچه در آسمانهاست از عجايب صنع و بدايع خلق او.
ابوحمزه عرض كرد: پس چه معنى دارد ((ثم دنى فتدلى # فكان قاب قوسين او ادنى ؟(1234)
حضرت فرمود كه : يعنى رسول خدا نزديك شد به حجابهاى نور حق تعالى پس ديد ملكوت آسمانها را پس آويخته شد و نظر كرد بسوى زمين و ملكوت زمين را همه از آنجا مشاهده نمود چنانكه گمان كرد كه زمين آنقدر به او نزديك است مانند دو سر كمان يا نزديكتر.(1235)
و به سندهاى صحيح روايت كرده اند كه يونس (1236) از حضرت امام موسى عليه السلام سوال كرد كه : حق تعالى به چه سبب پيغمبر خود را به آسمان بالا برد و از آنجا به سدره المنتهى برد و از آنجا به حجابهاى نور برد و با او رازها گفت و خطابها كرد و حال آنكه خدا را مكانى نمى باشد؟ حضرت فرمود كه : خدا را مكان و جا نمى باشد و نسبت او به همه مكانها يكى است و بر او زمان جارى نمى شود وليكن حق تعالى خواست كه مشرف گرداند به آن حضرت ملائكه و ساكنان آسمانها را و گرامى دارد آنها را به مشاهده جمال عديم المثال آن اختر برج رفعت و جلال ، و خواست كه به آن حضرت بنمايد از عجايب عظمت خود امرى چند كه بعد از فرود آمدن به زمين مردم را به آنها خبر دهد تا ايمان ايشان زياده گردد، و نه چنان بود كه بالا بردن آن حضرت به آسمان براى آن باشد كه خدا در آسمان بود چنانكه مشبهان مى گويند، خدا منزه است از آنچه آنها به او نسبت مى دهند.(1237)
و ابن بابويه و احمد بن ابى طالب طبرسى به سندهاى معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام و ابن عباس روايت كرده اند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : حق تعالى براق را مسخر من گردانيد و آن بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است ، و آن حيوانى است از حيوانات بهشت نه بسيار بلند است و نه بسيار كوتاه ، و روى آن مانند روى آدميان است و سم آن مانند سم اسبان است و دمش مانند دم گاو است ، از دراز گوش بزرگتر و از استر كوچكتر است ، زينش از ياقوت سرخ است و ركابش از مرواريد سفيد است ، و هفتاد هزار مهار دارد از طلا و دو بال دارد مكلل و مزين به مرواريد و ياقوت و زبرجد و الوان جواهر، و در ميان دو ديده اش نوشته شده است : لا اله الا اللّه وحده لا شريك له ، محمد رسول الله و از جميع حيوانات خوشرنگتر است ، و اگر خدا او را رخصت دهد در يك رفتار دنيا و آخرت را مى گردد و طى مى كند.(1238)
و ابن بابويه به روايت ديگر روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : در روز قيامت من بر براق سوار خواهم شد و روى او مانند روى انسان است و گونه او مانند گونه اسب است و يالش از مرواريد بافته است و گوشهايش از زبرجد سبز است و ديده هايش مانند ستاره زهره مى درخشد و بدنش را شعاعى هست مانند شعاع خورشيد تابان و از سينه او به جاى عرق مرواريد غلطان جارى است و خلقتش در هم پيچيده است و دستها و پاهايش بلند است و نفسى دارد مانند نفس آدميان كه سخن مى شنود و مى فهمد.(1239)
و از حضرت امير المومنين عليه السلام روايت كرده است كه : كنيت براق ابوهلال است .(1240)
و كلينى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است : جبرئيل براق را براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آورد از استر كوچكتر و از دراز گوش درازتر و گوشهايش پيوسته در حركت بود و ديده هايش در سم دستهايش بود و به قدر آنچه ديده اش مى ديد يك گام مى گذاشت ، و چون به كوهى مى رسيد دستهايش كوتاه مى شد و پاهايش دراز مى شد، و چون از بلندى به نشيب مى آمد دستهايش دراز مى شد و پاهايش كوتاه مى شد، و موهاى يالش بلند و بسيار بود و از جانب راست آويخته بود و دو بال از پى سر داشت .(1241)
و كلينى و ابن بابويه به سندهاى صحيح از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : چون حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به آسمان هفتگانه بالا برد در آسمان اول بر او بركت فرستاد، و در آسمان دوم فرايض خود را به او تعليم نمود، و در آسمان سوم محملى از نور براى او فرستاد كه در آن محمل چهل نوع از نور بود از انوارى كه بر دور عرش الهى مى باشد كه ديده هاى نظر كنندگان تاب ديدن آنها ندارد: يكى از آن نورها نور زردى بود كه جميع زرديها از آن زرد شده است ، و يكى از آنها نور سرخى بود كه جميع سرخيها آن سرخ شده است ، و يكى از آنها نور سفيدى بود كه جميع سفيديها از آن سفيد شده است ، و همچنين ساير نورها به عدد انوار و رنگها، و در آن محمل حلقه ها و سلسله ها و زنجيرها از نقره بود.
پس حضرت را در آن محمل نشاندند و بردند به آسمان اول ، چون ملائكه را نظر بر آن انوار افتاد تاب ديدن آنها نياوردند و به اطراف آسمان گريختند و گفتند: سبوح قدوس ربنا و رب الملائكه و الروح و گفتند: چه بسيار شبيه است اين نورها به انوار جلال عرش پروردگار ما، پس جبرئيل گفت : ((الله اكبر الله اكبر)) پس ملائكه ساكن شدند و درهاى آسمان گشوده شد و ملائكه جمع شدند نزد آن حضرت و بر او سلام كردند و گفتند: يا محمد! چگونه است حال برادر تو على ؟ گفت : بخير است حال او، گفتند: چون او را ببينى سلام ما را به او برسان ، حضرت فرمود كه : شما او را مى شناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم و حال آنكه حق تعالى پيمان تو و پيمان او را از ما گرفت در روز الست و ما پيوسته بر تو و بر او صلوات مى فرستيم ؛ پس حق تعالى در آسمان اول چهل نوع از انواع نور بر محمل آن جناب افزود كه هيچيك از آنها شباهت به نورهاى اول نداشت و حلقه ها و زنجيرها بر آن محمل افزود.
و آن حضرت را به آسمان دوم بالا بردند، چون به نزديك در آسمان دوم رسيد ملائكه به اطراف آسمان گريختند و به سجده افتادند و گفتند: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح چه بسيار شبيه است اين نور به نور پروردگار ما، پس جبرئيل گفت : اشهد ان لا اله الا اللّه اشهد ان لا اله الا اللّه چون اين صدا را شنيدند ملائكه نزد آن حضرت جمع شدند و درهاى آسمان گشوده شد و گفتند: اى جبرئيل ! اين كيست با تو؟ جبرئيل گفت : اين محمد است ، گفتند: مبعوث شده است ؟ گفت : بلى ؛ حضرت فرمود كه : پس ملائكه به سرعت تمام بسوى من دويدند و بر من سلام كردند و گفتند: برادر خود را از ما سلام برسان ، گفتم : شما او را مى شناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم و حال آنكه حق تعالى پيمان ولايت و اعانت و محبت تو را و او را و شيعيان او را تا روز قيامت از ما گرفت و ما در هر روز پنج نوبت تفحص شيعيان او مى كنيم و به روهاى ايشان نظر مى كنيم يعنى در وقت نمازها؛ پس حق تعالى چهل نوع ديگر از انواع نور براى من زياده گردانيد كه شباهتى به نورهاى سابق نداشت و حلقه ها و زنجيرهاى ديگر اضافه نمود.
و چون مرا به آسمان سوم بالا بردند ملائكه به اطراف آسمان گريختند و گفتند: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح و گفتند: چه بسيار شبيه است اين نورها به نورهاى پروردگار ما، پس جبرئيل گفت : اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان محمدا رسول الله ، ملائكه چون اين شهادت را شنيدند بسوى من دويدند و درهاى آسمان را گشودند و گفتند: مرحبا بر پيغمبر اول كه پيش از همه خلق آفريده شده و از همه افضل است ، و آخر كه بعد از همه پيغمبران مبعوث گرديده است ، و حاشر كه در زمان او قيامت بر پا خواهد شد، و ناشر كه پهن كننده علوم و خيرات و كمالات است در ميان خلق يعنى محمد كه خاتم پيغمبران است ، و مرحبا به على كه بهترين اوصياء است ؛ پس ملائكه بر من سلام كردند و از حال على سوال كردند، گفتم : او را در زمين خليفه خود كرده ام و به جاى خود گذاشته ام آيا او را مى شناسيد؟ گفتند: بلى چگونه او را نشناسيم و حال آنكه در هر سال يك مرتبه به حج بيت المعمور مى رويم و در آنجا نامه سفيدى هست كه در آن نام محمد و على و حسن و حسين و امامان فرزندان حسين و شيعيان ايشان تا روز قيامت نوشته است و ما پيوسته براى بركت دست بر سر ايشان مى كشيم ؛ پس باز حق تعالى چهل نوع از انواع نور كه شبيه نبودند به نورهاى سابق و حلقه ها و زنجيرهاى ديگر بر محمل من افزود.
و مرا بالا بردند بسوى آسمان چهارم و در آنجا ملائكه سخنى نگفتند و صداهاى آهسته مى شنيدم كه گويا در سينه هاى ايشان پيچيده بود و ملائكه به سرعت بسوى من جمع شدند و درهاى آسمان را براى من گشودند پس جبرئيل گفت : حى على الصلوه حى على الصلوه ، حى على الفلاح حى على الفلاح ملائكه گفتند: دو صدا است كه به يكديگر مقرونند - به محمد صلى الله عليه و آله و سلم بر پا مى شود نماز و به على عليه السلام مى رسند به فلاح و رستگارى - پس جبرئيل گفت : قد قامت الصلوه قد قامت الصلوه ملائكه گفتند: اين براى شيعيان على عليه السلام است كه ايشان نماز را چنانكه بايد بر پا مى دارند تا روز قيامت ، پس ملائكه پرسيدند: در كجا گذاشتى برادر خود على عليه السلام را و چه حال دارد او؟ گفتم : شما او را مى شناسيد؟ گفتند: بلى مى شناسيم او را و شيعيان او را و ارواح شيعيان او نورهايند در دور عرش الهى ، و در بيت المعمور نامه اى از نور هست كه در آن از نور نوشته است نام محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان ذريت حسين و نامهاى شيعيان ايشان يكى بر آنها زياد نمى شود و يكى كم نمى شود و آن نامه پيمانى است كه بر ما گرفته اند و در هر جمعه آن پيمان را بر ما مى خوانند.
پس سجده شكر حق تعالى بجا آوردم و در سجده نداى حق تعالى به من رسيد كه : سر خود را بردار از سجده ، چون سر برداشتم ديدم كه آسمانها شكافته شده و حجابها از پائين و بالا برداشته شده بود، پس به من ندا رسيد كه : به زير پاى خود نظر كن ، چون نظر كردم خانه كعبه شما را ديدم كه در برابر بيت المعمور بود كه اگر از دست خود چيزى مى انداختم بر روى كعبه مى افتاد، پس ندا رسيد: اى محمد! اين حرم است و توئى پيغمبر محترم كه حرمت حرم از توست و هر چه در زمين هست در آسمان مثالى و شبيهى دارد؛ پس پروردگار من مرا ندا كرد: يا محمد! دست خود را بگشا تا بگيرى از آبى كه از ساق راست عرش من مى ريزد، پس آب عرش ريخت و دست راست خود را پيش داشتم و آب را گرفتم و به اين سبب سنت شد كه آب وضو را به دست راست بردارند، پس ندا رسيد كه به اين آب روى خود را بشوى تا آنكه چون انوار عظمت و جلال مرا مشاهده نمائى پاك و مطهر باشى ، پس دست راست و چپ خود را تا مرفق بشوى كه مى خواهى به دستهاى خود كلام مرا بگيرى و باترى كه در دست تو بماند سر و پاهاى خود را تا كعب مسح كن ، اما مسح سر براى آن است كه مى خواهم دست رحمت بر سرت كشم و بركت خود را بر تو فرو فرستم ، و اما مسح پاها براى آن است كه مى خواهم تو را به مكانى چند بالا برم كه كسى پيش از تو پا بر آنجاها نگذاشته است و بعد از تو كسى پا بر آنجاها نخواهد گذاشت - اين بود علت اذان و وضو و نماز كه براى امت آن حضرت مقرر گرديد -.
پس حق تعالى ندا كرد: يا محمد! رو به جانب حجر الاسود كن كه در مقابل توست و به عدد حجابهاى من مرا به بزرگى ياد كن و ((الله اكبر)) بگو، به اين سبب مقرر شد كه افتتاح نماز به هفت ((الله اكبر)) بكنند زيرا كه حجابها هفت حجاب بود و هر مرتبه كه آن حضرت يك ((الله اكبر)) مى گفت يك حجاب را طى مى كرد، و چون سه حجاب را طى كرد به دريائى از درياهاى نور رب غفور رسيد، و چون دو تكبير ديگر گفت و دو حجاب ديگر را طى كرد به درياى ديگر از درياهاى نور رسيد، و چون دو تكبير ديگر گفت و حجاب ششم و هفتم را طى كرد به درياى ديگر از درياهاى نور رسيد؛ و به اين سبب مقرر شد كه سه تكبير افتتاح را پياپى بگويند و دعا بخوانند پس دو تكبير ديگر را پياپى بگويند و دعا بخوانند پس دو تكبير ديگر را پياپى بگويند و دعاى توجه بخوانند چنانكه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به اذان و اقامه و هفت تكبير افتتاح هفت آسمان و هفت حجاب عظمت و جلال را طى كرد و به مقام قرب و مخاطبه كريم ذوالجلال رسيد، و نماز معراج مومن است و مومن كامل نيز چون چنين كند و تكبيرات هفتگانه را بگويد حجب ظلمانيه كه به سبب خطاها و علائق دنيا ميان او و حق تعالى بهم رسيده مرتفع مى گردد و به مقام قرب و خطاب با جناب رب الارباب مى رسد.
پس حق تعالى به آن جناب خطاب فرمود كه : اكنون به مقام قرب و وصال من رسيدى نام مرا ببر، حضرت گفت : ((بسم الله الرحمن الرحيم)) و به اين سبب در اول سوره ((بسم الله)) مقرر شد.
پس ندا كرد آن حضرت را كه : مرا حمد كن ، حضرت گفت : ((الحمد لله رب العالمين)) و در خاطر خود گفت : ((شكرا)).
حق تعالى فرمود: بار ديگر مرا نام ببر چون از خود چيزى به خاطر گذرانيدى ، پس بار ديگر گفت : ((الرحمن الرحيم)) تا آنكه به الهام حق تعالى سوره حمد را تمام كرد، و چون ((ولا الضالين)) گفت ، حضرت در خاطر خود گفت : ((الحمد لله رب العالمين شكرا)) پس حق تعالى خطاب كرد: يا محمد! چون قرآن را قطع كردى به حمد من بار ديگر نام مرا ياد كن ، پس بار ديگر گفت : ((بسم الله الرحمن الرحيم)) و به اين سبب در اول سوره نيز ((بسم الله)) مقرر شد.
پس ندا رسيد كه سوره ((قل هو الله احد)) را بخوان چنانكه بر تو فرستادم كه آن سوره مشتمل است بر نعمت و وصف من و نسبت من با خلق من ، چون سوره توحيد را خواندم ندا فرمود كه : براى عظمت من خم شو و دست بر زانوهاى خود بگذار و بسوى عرش من نظر كن ، چون چنين كردم نورى از انوار عظمت و جلال حق مشاهده كردم كه مدهوش شدم و به الهام الهى گفتم : ((سبحان ربى العظيم و بحمده)) يعنى : ((به پاكى ياد مى كنم پروردگار عظيم خود را و به حمد و شكر او مشغولم))، چون اين ذكر را خواندم اندكى به حال خود باز آمدم و دهشت نفس من تسكين يافت تا آنكه به الهام خدا هفت مرتبه اين ذكر را گفتم تا به حال خود باز آمدم ، و به اين سبب مقرر شد كه اين ذكر در ركوع مكرر خوانده شود.
پس خدا ندا كرد: سر بردار، چون از ركوع سر برداشتم صداى ملائكه را شنيدم كه تسبيح و تهليل و تحميد حق تعالى مى كردند پس گفتم : ((سمع الله لمن حمده))، و چون نظر به جانب بالا كردم و نورى عظيمتر از نور اول ديدم كه مرغ عقلم پرواز كرد و دهشتم از اول زياده شد، پس از دهشت آن حال نزد ملك ذو الجلال به سجده افتادم و رو بر زمين تذلل نهادم و براى علو آنچه ديده بودم به الهام خداوند اعلا هفت مرتبه گفتم : سبحان ربى الاعلى و بحمده و هر مرتبه كه اين ذكر را مى گفتم قدرى از دهشت و حيرت خود را كمتر مى يافتم تا آنكه از حالت تحير باز آمدم و به كمال معرفت حق فايز گرديدم ؛ پس سر از سجده برداشتم و نشستم تا مرا از آن دهشت و حيرت و گرانى انوار عظمت استراحتى حاصل شود، پس به الهام حق بار ديگر به جانب بالا نظر كردم و نورى از آن انوار ديگر رباينده تر مشاهده كردم و بار ديگر بى اختيار نزد خداوند قهار به سجده افتادم و باز هفت مرتبه سبحان ربى الاعلى و بحمده گفتم و چون قابليت مشاهده انوار مرا افزون شد بار ديگر سر برداشتم و اندكى نشستم و بسوى آن انوار نگريستم ، پس به اين سبب دو سجده مقرر شده و نشستن بعد از دو سجده سنت شد.
پس برخاستم و بار ديگر به خدمت پروردگار خود به بندگى ايستادم و حق تعالى ندا كرد مرا كه : بار ديگر سوره حمد بخوان ، چون خواندم ندا رسيد كه : سوره ((انا انزلناه فى ليله القدر)) را بخوان كه مشتمل است بر بزرگوارى تو و اهل بيت تو تا روز قيامت .
پس بار ديگر ركوع و سجود كردم چنانكه در ركعت اول بجا آوردم ، و چون خواستم برخيزم حق تعالى مرا ندا كرد كه : يا محمد! ياد كن نعمتهاى مرا بر خود و نام مرا ببر، پس به الهام حق تعالى گفتم بسم الله و بالله و لا اله الا اللّه و الاسماء الحسنى كلها لله ، و چون شهادتين گفتم حق تعالى فرمود: صلوات فرست بر خود و بر اهل بيت خود، گفتم : صلى الله على و على اهل بيتى ، پس خدا بر من و بر اهل بيت من صلوات فرستاد.
و چون نظر كردم صفهاى ملائكه و ارواح پيغمبران را ديدم كه در عقب من صف كشيده اند، پس حق تعالى مرا ندا كرد كه : سلام كن بر ايشان ، گفتم : السلام عليكم و رحمة الله و بركاته پس حق تعالى فرمود: يا محمد! منم سلام و تحيت و رحمت و بركات توئى و امامان بعد از تو.
پس خدا مرا كرد كه به جانب چپ التفات نكنم و اول سوره اى كه من بعد از ((قل هو الله احد)) شنيدم سوره ((انا انزلناه)) بود.
و چون نماز معراج دو ركعت بود، به اين سبب در دو ركعت اول شك و سهو نمى باشد و اين نماز ظهر بود و اول نمازى بود كه بر آن حضرت واجب شد.(1242)
و شيخ كراجكى روايت كرده از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: در شب معراج حق تعالى مرا ندا كرد كه : سوال كن از پيغمبران گذشته كه بر چه چيز مبعوث شدند؟ چون از ايشان پرسيدم گفتند: ما همه مبعوث شديم بر پيغمبرى تو و امامت على بن ابى طالب و امامان فرزندان شما؛ پس خدا به من وحى فرستاد كه : نظر كن به جانب راست عرش ، چون نظر كردم صورت على و حسن و حسين و على بن الحسين و محمد باقر و جعفر صادق و موسى كاظم و على بن موسى الرضا و محمد تقى و على نقى و حسن عسكرى و مهدى صلوات الله عليهم اجمعين را ديدم كه در درياى نور نماز مى كردند، پس حق تعالى فرمود: اينها حجتهاى من و اولياء و دوستان منند و مهدى كه آخر ايشان است انتقام خواهد كشيد از دشمنان من .(1243)
و ايضا به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون به معراج رفتم به هيچ گروه از ملائكه نگذشتم مگر آنكه از من سوال كردند از على بن ابى طالب عليه السلام تا آنكه گمان كردم نام على در آسمانها از نام من مشهورتر است ، چون به آسمان چهارم رسيدم و ملك موت را ديدم گفت : يا محمد! هر بنده اى كه خدا آفريده است من قبض روح او مى نمايم بغير از تو و على كه حق تعالى به دست قدرت خود قبض روح شما مى نمايد، و چون به زير عرش رسيدم على بن ابى طالب را ديدم كه در زير عرش ايستاده است گفتم : يا على ! تو پيش از من آمدى ؟ جبرئيل گفت : يا محمد با كى سخن مى گوئى ؟ گفتم : با برادرم على ، گفت : يا محمد! اين على نيست وليكن ملكى است از ملائكه رحمان كه خدا او را به صورت على خلق كرده است و ما ملائكه مقربان هرگاه مشتاق مى شويم به لقاى على عليه السلام اين ملك را زيارت مى كنيم براى كرامت على عليه السلام نزد حق تعالى .(1244)
و شيخ حسن بن سليمان روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون به معراج رفتم و به مرتبه قاب قوسين او ادنى رسيدم در آنجا صورت على را ديدم و حق تعالى مرا ندا كرد: اين صورت را مى شناسى ؟ عرض كردم : بلى اين صورت على بن ابى طالب است ؛ پس حق تعالى وحى فرمود بسوى من كه : فاطمه را به او تزويج كن و او را خليفه خود گردان .(1245)
و ايضا از كتاب معراج ابن بابويه روايت كرده است به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام كه : چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را به معراج بردند آن حضرت را بر تختى از ياقوت سرخ نشانيدند كه آن تخت را از زبرجد سبز مرصع كرده بودند و ملائكه آن تخت را به آسمان بردند، پس جبرئيل گفت : يا محمد! اذان بگو، آن حضرت گفت : ((الله اكبر الله اكبر)) و ملائكه نيز گفتند: پس گفت : ((اشهد ان لا اله الا اللّه)) و ملائكه نيز گفتند: پس گفت ((اشهد ان محمدا رسول الله)) پس ملائكه گفتند: شهادت مى دهيم كه توئى رسول خدا چه شد وصى تو على ؟ حضرت فرمود: او را به جاى خود در ميان امت خود گذاشتم ، ملائكه گفتند: نيكو خليفه در ميان امت خود گذاشته اى بدرستى كه حق تعالى طاعت او را بر ما واجب گردانيده است .
پس او را به آسمان دوم بردند و ملائكه همان سوال كردند، و همان گفتند كه ملائكه آسمان اول گفتند، و در هر آسمان چنين بود تا آنكه آن حضرت را به آسمان هفتم بالا بردند و در آنجا عيسى عليه السلام را ملاقات كرد و عيسى عليه السلام بر آن حضرت سلام كرد و از حال على بن ابى طالب عليه السلام سوال كرد، حضرت فرمود: او را جانشين خود كردم در ميان امت خود، عيسى عليه السلام گفت : نيكو خليفه اى براى خود اختيار كرده اى كه حق تعالى اطاعت او را بر ملائكه واجب كرده است ، پس موسى و ساير پيغمبران عليهم السلام را ملاقات كرد و همه در باب على عليه السلام گفتند آنچه عيسى عليه السلام گفت ، پس حضرت از ملائكه پرسيد: كجاست پدر من ابراهيم ؟ گفتند: او با اطفال شيعيان على است ، چون حضرت داخل بهشت شد ديد كه ابراهيم عليه السلام در زير درختى نشسته است كه آن درخت پستانها دارد مانند پستانهاى گاو و اطفال نزد او هستند و هر يك يكى از آن پستانها را در دهان دارند و چون پستان از دهان يكى از آنها بيرون مى آيد ابراهيم عليه السلام بر مى خيزد و باز پستان را در دهان او مى گذارد، چون ابراهيم عليه السلام آن حضرت را ديد سلام كرد و احوال على عليه السلام را از او پرسيد: حضرت فرمود: او را به جاى خود در ميان امت خود گذاشتم ، ابراهيم عليه السلام گفت : نيكو خليفه و جانشينى براى خود اختيار كرده اى بدرستى كه خدا بر ملائكه اطاعت او را واجب گردانيده است و اينها اطفال شيعيان اويند من از حق تعالى سوال كردم كه مرا مامور كند تربيت ايشان كنم و هر جرعه اى كه هر يك از ايشان از اين پستانها مى آشامد در آن جرعه لذت و مزه جميع ميوه ها و نهرهاى بهشت را مى يابد.(1246)
و ايضا از كتاب مزبور روايت كرده است از جابر انصارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود چون شب معراج مرا به آسمان هفتم بردند بر در هر آسمان ديدم نوشته بود: لا اله الا اللّه محمد رسول الله على بن ابى طالب امير المومنين ، چون به حجابهاى نور رسيدم بر هر حجابى اين را نوشته ديدم ، و چون به عرش رسيدم بر هر ركن عرش اين را نوشته ديدم .(1247)
و باز از كتاب مزبور روايت كرده است از اعمش از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج چون به آسمان پنجم رسيدم صورت على بن ابى طالب را در آنجا مشاهده كردم ، گفتم : اى جبرئيل ! اين چه صورت است ؟ گفت : يا محمد! ملائكه خواهش كردند كه از مشاهده جمال على بهره مند گردند، عرض كردند: خداوندا! فرزندان آدم در دنيا بهره مند مى شوند هر بامداد و پسين به مشاهده خورشيد جمال على بن ابى طالب كه دوست و محبوب حبيب تو محمد صلى الله عليه و آله و سلم است و خليفه اوست و وصى و امين اوست پس ما را نيز بهره مند فرما به صورت آن حضرت به قدر آنچه اهل دنيا به اين سعادت فايز مى گردند، پس حق تعالى صورت آن حضرت را از نور قدس خود آفريد و صورت على نزد ايشان است كه در شب و روز او را زيارت مى كنند و هر بامداد و پسين از مشاهده جمال او متمتع مى شوند.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون ابن ملجم ملعون ضربت بر سر مبارك آن حضرت زد صورت همان ضربت بر آن صورت مقدس ظاهر شد و هر بامداد و پسين كه ملائكه آن صورت را زيارت مى كنند بر ابن ملجم لعنت مى كنند، و چون حسين بن على عليه السلام شهيد شد ملائكه فرود آمدند و آن حضرت را به آسمان بردند تا او را با صورت على عليه السلام در آسمان پنجم باز داشتند، پس هر فوج از ملائكه كه از آسمان هاى بالا به زير مى آيند يا از آسمانهاى زير به بالا مى روند براى زيارت على عليه السلام و آن امام شهيد و به خون آلوده را مى بينند يزيد و ابن زياد و جميع قاتلان آن حضرت را لعنت مى كنند، و اين امر مستمر است تا روز قيامت .
اعمش گفت : حضرت صادق عليه السلام فرمود: اين حديث از علمهاى مخزون مكنون ماست ، روايت مكن اين را مگر به كسى كه اهل اين دانى .(1248)
و ايضا از كتاب مذكور روايت كرده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون به معراج رفتم هيچ سخن شيرين تر و خوشايندتر از سخن پروردگار خود نشنيدم ، پس گفتم : خداوندا! ابراهيم را خليل خود گردانيدى و با موسى سخن گفتى و ادريس را به مكان بلند بالا بردى و داود را زبور دادى و سليمان را ملكى دادى كه ديگرى را سزاوار نباشد، پس به من چه عطا مى فرمائى ؟ حق تعالى فرمود: اى محمد! تو را خليل خود گردانيدم چنانكه ابراهيم را خليل خود گردانيدم ، و با تو سخن گفتم چنانكه با موسى سخن گفتم ، و فاتحه الكتاب و سوره بقره را به تو دادم و به هيچ پيغمبرى نداده بودم ، و تو را به هر سياه و سفيد و سرخ از اهل زمين و به جميع جن و انس مبعوث گردانيدم ، و زمين را براى تو و امت تو نمازگاه و پاك كننده گردانيدم ، و غنيمت را براى تو و امت تو حلال كردم ، و تو را به ترسى كه در دل دشمنان تو افكندم يارى كردم كه در دو ماه راه دشمن از تو مى ترسد، و بهترين كتابها را براى تو فرستادم كه شاهد بر جميع كتابها است و به لغت عربى است و مجموعه علوم اولين و آخرين است ، و نام تو را بلند گردانيدم كه در هر جا كه من مذكور شوم تو با من مذكور شوى .(1249)
و ايضا از كتاب مزبور روايت كرده است از سلمان فارسى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون در شب معراج مرا به آسمان اول بردند قصرى ديدم از نقره سفيد كه دو ملك بر در آن قصر ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم : از ايشان بپرس كه اين قصر از كيست ؟ چون پرسيد گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم ؛ چون به آسمان دوم رفتم در آنجا قصرى از طلاى سرخ ديدم نيكوتر از آن قصر اول و بر در آن قصر دو ملك ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد كه : اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم ؛ چون به آسمان سوم رفتم باز قصرى ديدم از ياقوت سرخ و دو ملك ديدم در آن قصر ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم ؛ و چون به آسمان چهارم رفتم قصرى ديدم از در سفيد و دو ملك بر در آن ايستاده بودند، پرسيدم : اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان هاشم ؛ چون به آسمان پنجم رفتم قصرى ديدم از در زرد و دو ملك بر درش ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم و چون به آسمان ششم رفتم قصرى ديدم از مرواريد تر و دو ملك بر درش ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از بنى هاشم ؛ و چون به آسمان هفتم رفتم قصرى ديدم از نور عرش الهى و بر در آن قصر دو ملك ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم كه پرسيد: اين قصر از كيست ؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم .
پس از آنجا بالا رفتم و پيوسته از نور به ظلمت مى رفتم و از ظلمت به نور مى رفتم تا به درخت سدره المنتهى رسيدم و در آنجا جبرئيل از من جدا شد، گفتم : اى خليل من ! در چنين مكانى مرا تنها مى گذارى ؟ جبرئيل گفت : بحق آن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است اين مكان كه تو طى كردى هيچ پيغمبر مرسل و ملك مقرب به اين مكان نيامده است و مرا ياراى آن نيست كه از آن بالاتر بيايم و تو را به رب العزه مى سپارم ، پس از آنجا به درياهاى نور افتادم و امواج عظمت و جلال مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور مى افكند تا مرا باز داشت خداى رحمان در ملكوت خود در آن مكان كه مى خواست ، پس مرا ندا كرد: اى احمد! بايست در خدمت من ، چون نداى حق را شنيدم بر خود بلرزيدم و از خود تهى گرديدم .
پس بار ديگر از ملكوت اعلى ندا رسيد: يا احمد، عرض كردم : لبيك ربى و سعديك ، اينك بنده توام و در خدمت تو ايستاده ام ، ندا رسيد: خداوند عزيز تو را سلام مى رساند، عرض كردم : اوست سلام و از اوست سلام و بسوى او بر مى گردد سلام .
بار ديگر ندا رسيد: اى احمد، عرض كردم : لبيك و سعديك اى سيد و مولاى من ، فرمود آمن الرسول بما انزل اليه من ربه ، پس به الهام حق تعالى گفتم والمومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله تا غفرانك ربنا و اليك المصير.(1250)
پس حق تعالى فرمود لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ، پس عرض كردم ربنا لا تؤ اخذنا ان نسينا او اخطاءنا تا فانصرنا على القوم الكافرين (1251)؛ پس حق تعالى فرمود: آنچه طلب كردى به تو و امت تو عطا كردم .
و چون از مناجات پروردگار خود فارغ شدم نداى حق به من رسيد كه : كى را در زمين جانشين و خليفه خود كردى ؟ عرض كردم : خداوندا! بهترين ايشان را كه پسر عم من است بر ايشان خليفه كردم ، پس ندا رسيد: يا احمد! كيست پسر عم تو؟ عرض كردم : خداوندا! تو بهتر مى دانى على بن ابى طالب را خليفه خود كردم ، پس هفت مرتبه از ملكوت اعلى ندا رسيد كه : يا احمد! با على بن ابى طالب نيكو سلوك كن و حرمت او را رعايت نما.
پس ندا فرمود: نظر كن به جانب راست عرش ، چون نظر كردم ديدم كه به ساق راست عرش نوشته است : خداوندى بجز من نيست و شريك ندارم و محمد رسول من است و او را قوت بخشيدم به على ، اى احمد! نام تو را نام خود اشتقاق كردم ، منم خداوند محمود حميد و توئى محمد، و نام پسر عم تو را از نام خود اشتقاق كردم ، منم خداوند اعلا و اوست على ، اى ابوالقاسم ! برگرد هدايت كننده و هدايت يافته ، نيك آمدى و نيك رفتى خوشا حال تو و خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و تو را تصديق نمايد.
پس به درياى نور افتادم و موجهاى آن دريا مرا فرود آورد، و چون به جبرئيل رسيدم نزد سدره المنتهى جبرئيل گفت : اى خليل من ! خوش رفتى و خوش آمدى ، چه گفتى و چه شنيدى ؟ من آنچه گفتنى بود به او گفتم و آنچه نهفتنى بود نهفتم ؛ پس گفت : آخر ندائى كه تو را نام گردانيد چه بود؟ گفتم : اين بود كه : اى ابوالقاسم ! برگرد هدايت كننده و هدايت يافته ؛ جبرئيل گفت : نپرسيدى كه چرا تو را ابوالقاسم نام كرد؟ گفتم : نه يا روح الله ، ناگاه از ملكوت اعلى ندا رسيد: اى احمد! تو را ابوالقاسم كنيت كردم براى آنكه تو رحمت مرا در قيامت ميان بندگان من قسمت خواهى كرد، جبرئيل گفت : گوارا باد تو را كرامت پروردگار تو اى حبيب من سوگند مى خورم بآن خداوندى كه تو را به رسالت فرستاده است كه اين كرامت را كه به تو داد به احدى قبل از تو نداده است .
پس با جبرئيل برگشتم و چون به آسمان هفتم به نزد آن قصر رسيدم جبرئيل را گفتم كه : از آن دو ملك سوال كن كه آن جوان هاشمى كه صاحب اين قصر است كيست ؟ چون سوال كرد گفتند على بن ابى طالب پسر عم محمد است و همچنين به هر يك از آن قصرها كه رسيدم و جبرئيل سوال كرد، ملائكه چنين جواب گفتند.(1252)
و كلينى به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون جبرئيل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را به معراج برد به مكانى رسيد و ايستاد و آن حضرت را گفت : بالا رو، حضرت فرمود: اى جبرئيل ! مرا در چنين حالى تنها مى گذارى ؟ گفت : يا محمد! برو كه به مكانى رسيده اى كه هيچ بشر قبل از تو به اين مكان نرسيده بود و بعد از تو نخواهد رسيد.(1253)
و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه از حضرت صادق عليه السلام سوال كردند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چند مرتبه به معراج رفت ؟ فرمود: دو مرتبه ؛ و فرمود: جبرئيل آن جناب را به مرتبه اى رسانيد و گفت : بايست در اينجا كه اين مكانى است كه هيچ ملك و پيغمبر به اين مكان نرسيده اند و بدرستى كه پروردگار تو بر تو صلوات مى فرستد و مى گويد: سبوح قدوس انا رب الملائكه و الروح سبقت رحمتى غضبى يعنى : ((منم بسيار مقدس و بسيار منزه و منم پروردگار ملائكه و روح ، سبقت گرفته است رحمت من بر غضب من))، حضرت عرض كرد: ((اللهم عفوك عفوك)) ((خداوندا! عفو و بخشش و آمرزش تو را مى طلبم))، پس به مقام قاب قوسين رسيد و نزد حجابى از نور رسيد كه مى درخشيد و آن حجاب از زبرجد سبز بود و مانند سوراخ سوزنى از انوار جلال و عظمت حق بر او جلوه كرد پس نداى حق به او رسيد كه : يا محمد، عرض كرد: لبيك اى پروردگار من ، حق تعالى فرمود: كى را براى امت خود اختيار كرده اى بعد از خود؟ عرض كرد: خدا بهتر مى داند، حق تعالى فرمود: على بن ابى طالب امير المومنان و سيد مسلمانان و پيشواى رو سفيدان و دست و پا سفيدان است .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: امامت على بن ابى طالب عليه السلام از آسمان آمد و حق تعالى خود به پيغمبرش فرمود بى آنكه ملكى در ميان باشد.(1254)
مولف گويد: مى تواند بود كه دو مرتبه در مكه معراج واقع شده باشد و باقى صد و بيست مرتبه در مدينه واقع شده باشد؛ يا معراج به عرش دو مرتبه شده باشد و باقى به آسمان شده باشد؛ يا دو مرتبه جسمانى باشد و باقى روحانى ؛ والله يعلم .
و به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت به معراج رفت و به نزديك بيت المعمور رسيد وقت نماز شد، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و آن حضرت پيش ايستاد و ملائكه و پيغمبران در عقب او صف كشيده و نماز كردند.(1255)
و به سند صحيح ديگر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون حق تعالى در شب معراج مرا به ملكوت اعلا برد از عقب حجاب وحى ها به من فرمود كه ملكى در ميان نبود، و از جمله آن وحى ها آن بود كه : يا محمد! هر كه ولى و دوست مرا ذليل گرداند چنان است كه با من محاربه كرده است و هر كه با من محاربه كند من با او محاربه مى كنم ، من عرض كردم : خداوندا! كيست ولى تو؟ فرمود: هر كه ايمان آورد به تو و وصى تو و امامان فرزندان شما و ايشان را امام خود داند.(1256)
و به سند معتبر روايت كرده است كه نافع به حضرت امام محمد باقر عليه السلام گفت : مسئله اى از تو مى پرسم كه جواب نتواند گفت مگر پيغمبر يا وصى او، حضرت باقر عليه السلام فرمود: آن چه مسئله است ؟ عرض كرد: مرا خبر ده كه ميان عيسى عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله و سلم چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: به قول من پانصد و به قول تو ششصد سال ؛ عرض كرد: مرا خبر ده از تفسير قول حق تعالى و اساءل من ارسلنا من قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن الهه يعبدون (1257) يعنى : ((سوال كن از آنها كه فرستاديم ايشان را قبل از تو به پيغمبرى كه آيا قرار داديم بغير از خداى رحمان خدايانى كه پرستيده شوند))، نافع گفت : هرگاه ميان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و عيسى عليه السلام پانصد سال فاصله بود چگونه خدا او را امر كرد كه از پيغمبران سوال كند؟ حضرت باقر عليه السلام فرمود: چون حق تعالى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به معراج برد از جمله آياتى كه به او نمود آن بود كه در بيت المقدس ارواح جميع پيغمبران را نزد آن حضرت جمع كرد و جبرئيل را فرمود اذان و اقامه گفت و در اذان ((حى على خير العمل)) گفت و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيش ايستاد و پيغمبران همه با او نماز كردند و چون از نماز فارغ شد به امر الهى از ايشان پرسيد: بر چه چيز گواهى مى دهيد و چه چيز مى پرستيد؟ گفتند: گواهى مى دهيم كه خداوندى نيست بجز معبود يكتا و او را شريكى در آفرينش و معبوديت نيست و گواهى مى دهيم كه تو پيغمبر اوئى و بر اين اعتقاد از ما عهد و پيمان گرفته اند، نافع عرض كرد: راست گفتى اى ابوجعفر.(1258)
و به سند حسن از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : در شب معراج جبرئيل براق را براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم آورد و آن حضرت سوار شد و به بيت المقدس رفت و در آنجا ديد آنكه را ديد از برادران خود از پيغمبران ، و چون برگشت از معراج اصحاب خود را خبر داد كه : من در اين شب به معراج رفتم و وارد بيت المقدس شدم و بر براق سوار شدم و علامت راستى گفتار من آن است كه در عرض راه به قافله ابوسفيان رسيدم كه از شام مى آمدند و بر سر فلان آب فرود آمده بودند و شتر سرخى از ايشان گم شده بود و از پى آن مى گرديدند و آن قافله نزد طلوع آفتاب داخل خواهند شد و شتر سرخى در جلوى آن قافله خواهد بود، پس بعضى از كافران قريش بر سبيل استهزاء گفتند: طرفه سوار تندروى است كه در يك شب به شام مى رود و بر مى گردد در ميان شما جمعى هستند كه شام را ديده اند اگر راست مى گويد وصف بيت المقدس و قنديلها و ستونهاى آن را و كيفيت بازارهاى شام را از او بپرسيد تا دروغ او بر شما ظاهر گردد، چون پرسيدند جبرئيل صورت شام را در برابر آن حضرت باز داشت و هر چه مى پرسيدند حضرت نظر مى كرد و جواب ايشان مى فرمود تا آنكه همه جوابها را مطابق آنچه مى دانستند شنيدند و ايمان نياوردند از ايشان مگر اندكى ، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد و ما تغنى الايات و النذر عن قوم لا يومنون (1259) يعنى : ((نفع نمى بخشد آيات و معجزات و ترسانندگان جماعتى را كه ايمان نياورند)).(1260)
كلينى و شيخ طبرسى و ابن بابويه روايت كرده اند به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه : چون در شب معراج رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مقابل مسجد كوفه رسيد جبرئيل گفت : مقابل مسجد كوفه رسيده اى كه مسجد پدر تو آدم عليه السلام و مصلاى پيغمبران است پس فرود آى و نماز كن ، و حضرت را فرود آورد و در آنجا دو ركعت نماز كرد و به آسمان بالا رفت .(1261)
و در كتاب اختصاص از امام على النقى عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج چون به آسمان چهارم رسيدم در آنجا قبه اى ديدم كه از آن بهتر نديده بودم و آن چهار ركن داشت و چهار در داشت و همه از استبرق سبز بود، گفتم : اى جبرئيل ! اين قبه چيست كه در آسمان از آن نيكوتر نديدم ؟ گفت : اى حبيب من ! اين صورت شهرى است كه آن را ((قم)) مى گويند و بندگان مومن خدا در آنجا جمع خواهند شد و انتظار شفاعت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در قيامت خواهند كشيد و بر ايشان غمها و اندوه ها و المها وارد خواهد شد، راوى گفت : از امام عليه السلام پرسيدم : فرج ايشان كى خواهد بود؟ فرمود: وقتى كه آب براى ايشان بر روى زمين ظاهر گردد.(1262)
و ابن بابويه به سند صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شبى كه مرا به معراج بردند جبرئيل مرا بر دوش راست خود نشانيد و در عرض راه به زمين سرخى رسيدم از زعفران خوشرنگتر و از مشك خوشبوتر و در آنجا مرد پيرى ديدم كه كلاه درازى بر سر داشت ، از جبرئيل پرسيدم : اين چه زمين است ؟ گفت : اين بقعه اى است كه شيعيان تو و شيعيان وصى تو على عليه السلام در اينجا خواهند بود، گفتم اين مرد پير كيست ؟ گفت : ابليس لعين است مى خواهد ايشان از ولايت على عليه السلام منع كند و بر فسق و فجور تحريص نمايد، گفتم : اى جبرئيل ! مرا بسوى آن بقعه فرو بر؛ پس مانند برق جهنده به يك چشم بر هم زدن مرا به آن موضع رسانيد و من به او خطاب كردم كه : ((قم)) يعنى : ((برخيز)) اى ملعون و شريك شو در مال و اولادان و زنان دشمنان ايشان كه تو را بر شيعيان من و شيعيان على سلطنتى نيست . پس از آن روز آن شهر را قم ناميدند براى آنكه حضرت به شيطان گفت ((قم)).(1263)
و سيد ابن طاووس به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: شبى در حجر اسماعيل خوابيده بودم ناگاه جبرئيل پاى مرا فشرد، چون بيدار شدم كسى را نديدم و چون به خواب رفتم بار ديگر پاى مرا فشرد، و چون بيدار شدم دستم را گرفت و مرا بر روى كرسى نشانيد مانند آشيان مرغان و به يك چشم همزدن ديدم كه در مكان ديگرم ، گفت : مى دانى در كجائى ؟ گفتم : نه ، گفت : اين بيت المقدس است كه حشر خلايق به اينجا خواهد شد؛ پس جبرئيل انگشت سبابه را بر گوش راست نهاد و اذان دوتا دوتا گفت و در آخر ((حى على خير العمل)) گفت و اقامه را دو تا دوتا گفت و در آخرش دو مرتبه ((قد قامت الصلوه)) گفت ، چون فارغ شد نورى از آسمان ساطع شد و به آن نور قبرهاى پيغمبران شكافته شد و از هر طرف لبيك گويان بسوى بيت المقدس آمدند، پس چهار هزار و چهار صد و چهارده پيغمبر جمع شدند و صف كشيدند و جبرئيل بازوى مرا گرفت و پيش داشت و گفت : اى محمد! نماز كن با پيغمبران كه برادران تواند و تو خاتم ايشانى و خاتم اولى است از مختوم ، چون به جانب راست خود نظر كردم پدرم ابراهيم خليل را ديدم كه دو حله سبز پوشيده بود و در جانب راستش دو ملك و در جانب چپش دو ملك ايستاده بودند، چون به جانب چپ خود نظر كردم برادر و وصى خود على بن ابى طالب را ديدم كه دو حله سفيد پوشيده بود و در هر طرفش دو ملك ايستاده بودند، چون او را ديدم بسيار شاد شدم ؛ و چون از نماز فارغ شدم به نزد ابراهيم عليه السلام رفتم و با من مصافحه كرد، دست راست مرا به هر دو دست خود گرفت و گفت : مرحبا اى پيغمبر شايسته و فرزند شايسته و فرستاده شده در زمان شايسته ، پس على بن ابى طالب آمد و ابراهيم عليه السلام به هر دو دست ، دست راست او را گرفت و مصافحه كرد و گفت : مرحبا اى فرزند شايسته و وصى پيغمبر شايسته ؛ چون صبح شد من و على هر دو در ابطح بوديم و هيچ تعب نكشيده بوديم (1264)
و ابن بابويه به سند معتبر از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : چون جبرئيل مرا به آسمان برد دست مرا گرفته داخل بهشت كرد و بر مسندى از مسندهاى بهشت نشانيد و بهى به دستم داد ناگاه آن به شكافته شد و از ميان آن حورى بيرون آمد كه مژگانش مانند سينه كركس سياه بود و گفت : السلام عليك يا احمد السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا محمد گفتم : تو كيستى خدا تو را رحمت كند؟ گفت : منم راضيه مرضيه ، خداوند جبار مرا از سه چيز آفريده است ، پائين من از مشك است و بالاى من از كافور و ميان من از عنبر است و مرا به آب زندگانى خمير كرده اند و خداوند جليل به من فرمود: باش ، پس آفريده شدم براى پسر عم تو و وصى تو و وزير تو على بن ابى طالب عليه السلام .(1265)
و ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه : شبى جبرئيل براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چهار پائى آورد از استر كوچكتر و از درازگوش بزرگتر و پاهايش بلندتر از دستهايش بود و آنچه چشم كار كند يك گام آن بود، و چون حضرت خواست سوار آن شود امتناع كرد، جبرئيل گفت : اين محمد است ، چون نام آن حضرت را شنيد طورى تواضع كرد كه به زمين چسبيد پس حضرت سوار آن شد و به هر بلندى كه بالا مى رفت دستهايش كوتاه و پاهايش بلند مى شد و چون به نشيب مى رفت دستهايش دراز و پاهايش كوتاه مى شد؛ پس در تاريكى شب به قافله پر بارى كه متعلق به ابوسفيان بود رسيدند و از صداى بال براق شتران رم كردند و كسى از آخر قافله غلام خود را كه در اول قافله بود ندا كرد: اى فلان ! شتران رم كردند و فلان شتر بارش افتاد و دستش شكست .
پس از آنجا گذشتند تا به بلقا رسيدند حضرت فرمود: اى جبرئيل ! من تشنه شدم ، جبرئيل كاسه آبى به آن حضرت داد و تناول نمود.
پس از آنجا گذشتند و به جماعتى رسيدند كه قلابهاى آتش به پاهاى ايشان زده بودند و سرنگون آويخته بودند، حضرت فرمود: اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد: اينها گروهى اند كه حق تعالى ايشان را به حلال غنى فرموده است و طلب حرام مى كنند.
پس به جمعى رسيدند كه با سوزن و ريسمان آتش بدنهاى ايشان را مى دوختند، حضرت فرمود: اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد: اينها بكارت زنان را به زنا مى بردند.
پس از آنجا گذشتند و به مردى رسيدند كه بسته هيزم را مى خواست بردارد و نمى توانست پس هيزم ديگر بالاى آنها مى گذاشت ، حضرت فرمود اين كيست ؟ جبرئيل عرض كرد اين صاحب قرض است كه اداى قرض نمى تواند كرد و ديگر قرض مى كند.
پس از آنجا گذشتند تا به كوه شرقى بيت المقدس رسيدند، حضرت در آنجا باد بسيار گرمى احساس نمود و صداى مهيبى شنيد، فرمود: اى جبرئيل ! اين چه باد بود و آن چه صدا بود؟ عرض كرد: آن باد و صدا از جهنم بود، حضرت فرمود: پناه مى برم به خدا از جهنم .
پس از جانب راست خود نسيم خوشبوئى و صدائى شنيد و از حقيقت آنها جويا شد، جبرئيل عرض كرد: اين شميم و صداى بهشت است ، حضرت فرمود: از خدا سوال مى كنم بهشت را.
پس از آنجا گذشتند و به دروازه بيت المقدس رسيدند و در آنجا نصرانى بود كه هر شب دروازه را مى بستند و كليدها را در زير سر او مى گذاشتند، در آن شب هر چند سعى كردند دروازه بسته نشد و به نزد او آمده گفتند: امشب دروازه بسته نمى شود، گفت : پاسبانان را مضاعف كنيد.
و چون داخل بيت المقدس شدند جبرئيل صخره بيت المقدس را برداشت و از زير آن سه قدح بيرون آورد: قدحى از شير و قدحى از عسل و قدحى از شراب ، چون قدح شير و قدح عسل را به آن حضرت داد تناول فرمود، و چون قدح شراب را داد حضرت فرمود: سيراب شدم و نمى خواهم ، جبرئيل گفت : اگر مى آشاميدى امت تو همه گمراه مى شدند و از تو متفرق مى شدند، پس در مسجد بيت المقدس نماز كرد و گروهى از پيغمبران به آن حضرت اقتدا كردند.
و در آن شب با جبرئيل ملكى فرود آمده بود كه هرگز به زمين نيامده بود پس در آنجا به نزديك آن حضرت آمد و عرض كرد: يا محمد! پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى گويد: اينها كليدهاى خزانه هاى زمين است اگر مى خواهى پيغمبر بنده باش و اگر مى خواهى كليدها را بگير و پيغمبر پادشاه باش ؛ جبرئيل اشاره كرد آن حضرت را كه : تواضع كن ، حضرت فرمود كه : مى خواهم پيغمبر بنده باشم و پادشاهى دنيا را نمى خواهم .
پس از آنجا به آسمان رفتند، و چون به در آسمان اول رسيدند جبرئيل گفت : در را بگشائيد، ملائكه گفتند: كيست با تو؟ گفت : محمد صلى الله عليه و آله و سلم است ، ملائكه گفتند: نيكو آمدنى آمده است ؛ و چون در را گشودند و داخل شدند آن حضرت به هر گروهى از ملائكه كه رسيد سلام كردند بر او و براى او دعا كردند و او را مشايعت كردند پس به مرد پيرى رسيدند كه در زير درختى نشسته بود و اطفال بسيار بر دور او بودند، حضرت پرسيد: اين مرد پير كيست و اين اطفال كيستند؟ جبرئيل گفت كه : اين پدر تو ابراهيم خليل عليه السلام است و اين كودكان اطفال مومنانند بر دور او كه ايشان را غذا مى دهد و تربيت مى كند.
و چون از آنجا گذشتند و به مردى رسيدند كه بر كرسى نشسته بود، و چون به جانب راست خود نظر مى كرد مى خنديد و شاد مى شد، و چون به جانب چپ خود مى نگريست اندوهناك مى شد و مى گريست ! حضرت پرسيد: اين كيست ؟ جبرئيل عرض كرد: اين پدر تو آدم است چون مى بيند آنها را كه داخل بهشت مى شوند از فرزندانش شاد و خندان مى شود و چون مى بيند آنها را كه داخل جهنم مى شوند از فرزندانش محزون و گريان مى شود.
پس از آنجا گذشتند و ملكى را ديدند كه بر كرسى نشسته پس آن ملك بر آن حضرت سلام كرد وليكن آن شادى و خوشروئى كه از ديگران ديد از او نديد، فرمود: اى جبرئيل ! من به هيچ ملك نگذشتم مگر از او ديدم آنچه مى خواستم از شادى و سرور بغير اين ملك ، جبرئيل عرض كرد: اين ((مالك)) خزانه دار جهنم است و او از همه ملائكه خوشروتر و خوشخوتر بود و چون حق تعالى جهنم را به او سپرد و مشاهده نمود عذابها را كه خدا براى عاصيان خود مهيا كرده است ديگر نخنديد.
پس از آنجا گذشت تا به مقام مناجات حق تعالى رسيد و پنجاه نماز بر امت او واجب گرديد و به شفاعت حضرت موسى عليه السلام استدعاى تخفيف نمود تا به پنج نماز رسيد، چون در برگشتن به حضرت ابراهيم عليه السلام رسيد گفت : يا محمد! امت خود را از من سلام برسان و خبر ده ايشان را كه بهشت آبش شيرين است و خاكش خوشبو است و زمينش ساده است و درختانش از سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر و لا حول و لا قوه الا بالله است ، پس امر كن امت خود را كه اين ذكرها را بسيار بگويند تا درختان ايشان در بهشت بسيار شود. پس در راه به قافله اى از قريش رسيدند.
چون حضرت فرود آمد خبر داد اهل مكه را از معراج و خبر داد ايشان را از قافله ابوسفيان و رم كردن شتران و شكستن پاى شتر ايشان ، و فرمود: نزد طلوع آفتاب آن قافله داخل مى شوند؛ و چون آفتاب طالع شد قافله داخل شدند و آنچه حضرت خبر داده بود همه را تصديق كردند.(1266)
و ابن بابويه و على بن ابراهيم در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شبى در ابطح خوابيده بودم و على عليه السلام در دست راست من و جعفر در دست چپ من و حمزه نزديك من خوابيده بودند ناگاه صداى بال ملائكه را شنيدم و گوينده اى مى گفت كه : اى جبرئيل ! بسوى كداميك مبعوث شده اى ؟ جبرئيل اشاره بسوى من كرد و گفت : بسوى اين مبعوث شده ام و اين بهترين فرزندان آدم است و آن كه در دست راست اوست وصى و وزير و داماد و خليفه اوست در امت او، و آن ديگرى عموى اوست حمزه كه سيد الشهدا است ، و آن ديگر جعفر است پسر عم او كه دو بال رنگين خدا به او خواهد داد كه در بهشت با ملائكه پرواز كند، بگذارش كه ديده اش به خواب رود و گوشهايش بشنود و دلش خبر دار باشد، مثل او مثل پادشاهى است كه خانه اى ساخته باشد و خوانى گسترده باشد و بنده خود را به خوان خود دعوت كرده باشد: پادشاه ، خداوند عالميان است ؛ و خانه ، دنيا است ؛ و خوان ، نعمت حق تعالى بهشت بى انتهاست ؛ و داعى از جانب خدا، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است .
پس جبرئيل آن حضرت را بر براق سوار كرد و بسوى بيت المقدس برد و محرابهاى پيغمبران را بر آن حضرت عرض كرد و در آنجا نماز كرد و برگشت ، در برگشتن به قافله قريش گذشت و ايشان فرود آمده بودند و شترى از ايشان گم شده بود از پى آن شتر مى گشتند و ظرف آبى نزد ايشان بود، حضرت از آن ظرف آب آشاميد و باقى آن را ريخت .
چون حضرت برگشت به مكه فرمود: امشب رفتم بسوى بيت المقدس و آثار و منازل پيغمبران را ديدم و به قافله قريش گذشتم در فلان موضع و شتر ايشان گم شده بود و آب ايشان را آشاميدم و ريختم ، ابوجهل گفت : بپرسيد بيت القمدس چند استوانه و چند قنديل دارد؟ پس جبرئيل صورت بيت المقدس را در برابر آن حضرت باز داشت كه آنچه پرسيدند جواب فرمود؛ پس گفتند: تا قافله بيايد و حقيقت گفته هاى تو را معلوم كنيم ، حضرت فرمود: قافله نزد طلوع آفتاب خواهد آمد و شتر سرخ موئى در جلو شتران خواهد بود.
چون صبح شد اهل مكه بسوى عقبه شدند تا حقيقت گفتار آن حضرت را معلوم كنند، چون آفتاب طالع شد قافله پيدا شد به همان نشانها كه حضرت فرموده بود و اهل قافله به فرموده آن حضرت خبر دادند و با مشاهده اينها كفر و عناد ايشان زياده شد.(1267)
و ابن بابويه به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به امير المومنين عليه السلام فرمود: يا على ! چون مرا به آسمان هفتم بردند و از آنجا به سدره المنتهى و از آنجا به حجابهاى نور و حق تعالى مرا گرامى داشت به مناجات خود و رازهاى نهان به من گفت ، در ميان آنها فرمود: يا محمد؛ عرض كردم : لبيك اى پروردگار من و سيد من كه توئى با بركت و بلند مرتبه ، فرمود: بدان كه على امام و پيشواى دوستان من است و نورى است براى هر كه اطاعت من كند و اوست كلمه اى كه لازم متقيان گردانيده ام ، هر كه او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است و هر كه او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است ، پس او را بشارت ده به اين ؛ چون به زمين آمد على را بشارت داد به آنچه حق تعالى در حق او فرموده بود، امير المومنين عليه السلام عرض كرد: يا رسول الله ! آيا قدر من به مرتبه اى رسيده است كه در چنين مكانى مرا ياد كنند؟ حضرت فرمود بلى يا على ، شكر كن پروردگار خود را، پس على عليه السلام به سجده افتاد براى شكر نعمت حق تعالى ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سر برادر يا على كه حق تعالى به تو مباهات كرد با ملائكه خود.(1268)
و به سند ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به آسمان بردند جبرئيل آن حضرت را به نهرى رسانيد كه آن را ((نور)) مى گفتند چنانكه در قرآن فرموده است ((جعل الظلمات و النور))(1269)، چون به آن نهر رسيدند جبرئيل گفت : عبور كن با بركت خدا كه حق تعالى ديده تو را منور گردانيده و راه تو را گشوده است و اين نهرى است كه احدى از آن عبور نكرده است نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل ، و هر روز يك مرتبه من در اين نهر فرو مى روم و بيرون مى آيم و بالهاى خود را مى افشانم و از هر قطره اى كه از بال من مى ريزد حق تعالى ملك مقربى خلق مى نمايد كه او بيست هزار رو دارد و چهل هزار زبان دارد و به هر زبانى به لغتى سخن مى گويد كه اهل لغت ديگر آن را نمى فهمند؛ پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهر گذشت تا به حجابها رسيد و آنها پانصد حجابند كه از هر حجاب تا حجاب ديگر پانصد سال راه است ، پس جبرئيل گفت : پيش برو اى محمد، حضرت فرمود: اى جبرئيل ! تو چرا با من نمى آئى ؟ جبرئيل عرض كرد: از اين مكان نمى توانم گذشت - به روايت ديگر گفت : اگر به قدر يك بند انگشت پيشتر آيم مى سوزم (1270) - پس حضرت رسول پيش تاخت آنچه خدا خواست تا آنكه حق تعالى او را ندا كرد: منم محمود و توئى محمد نام تو را از نام خود اشتقاق كردم ، هر كه با تو وصل كند به محبت و متابعت من با او وصل مى كنم به لطف و رحمت و هر كه از تو قطع كند از او قطع مى نمايم لطف و رحمت خود را، فرو رو بسوى بندگان من و خبر ده ايشان را به كرامت من تو را و من هيچ پيغمبر نفر ستادم مگر وزيرى براى او مقرر كردم و تو رسول منى و على وزير توست .(1271)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : در شب معراج حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را ندا كرد كه : يا محمد! مدت پيغمبرى تو منقضى شد و عمر تو به آخر رسيد كه را براى امت خود بعد از خود اختيار كرده اى ؟ عرض كرد: پروردگارا! من خلق تو را امتحان كردم احدى را نيافتم كه اطاعت من زياده از على بن ابى طالب بكند، حق تعالى فرمود: من نيز كسى را نيافتم كه بعد از تو اطاعت من زياده از او بكند، حضرت گفت : خداوندا! امتحان كردم خلق تو را و كسى را نيافتم كه مرا دوست تر دارد از على بن ابى طالب ، حق تعالى فرمود: براى من نيز چنين است از من به او برسان كه او نشانه شاهراه هدايت است و پيشواى دوستان من است و نورى است براى هر كه اطاعت من بكند.(1272)
و شيخ طبرسى روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بر بال ملكى سوار شدم و از سدره المنتهى گذشتم تا به ساق عرش در آويختم و از ساق عرش ندا شنيدم كه : منم خداوندى كه بجز من خداوندى و معبودى نيست و سالمم از همه نقصها و عيبها و امان دهنده ام از عذاب خود مومنان را و شاهدم بر احوال خلق و عزيز و غالبم و جبارم و بزرگوارى مخصوص من است و به خلق خود مهربان و رحم كننده ام ، پس خدا را به دل ديدم نه به ديده .(1273)
و شيخ طوسى به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون مرا به آسمان بالا بردند و داخل بهشت شدم در آنجا قصرى ديدم از ياقوت سرخ كه از بيرونش اندرونش را مى توانست ديد براى روشنى و صفا و نور آن و در آن قصر دو قبه بود از مرواريد و زبرجد، گفتم : اى جبرئيل ! اين قصر از كيست ؟ گفت : براى كسى است كه سخن نيكو گويد و پيوسته روزه باشد و طعام بسيار بخوراند و به عبادت بايستد در شب هنگامى كه مردم در خوابند.
حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: عرض كردم : يا رسول الله ! از امت تو كسى هست كه طاقت اينها داشته باشد؟ حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سخن نيكو آن است كه بگويد سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر، و پيوسته روزه داشتن آن است كه ماه مبارك رمضان را تمام روزه بدارد، و طعام دادن آن است كه براى عيال خود تحصيل نمايد آنقدر كه ايشان محتاج ديگران نباشند، و در شب نماز كردن آن است كه نماز خفتن را بجا آورد در هنگامى كه يهود و نصارى و ساير كافران در خوابند.(1274)
و ابن بابويه به سندهاى معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق تعالى در شب معراج مرا ندا كرد كه : يا محمد؛ عرض كردم : لبيك اى پروردگار من ، پس فرمود: بدان كه على پيشواى متقيان و پادشاه مومنان است و كشاننده رو سفيدان و دست و پا سفيدان است - يعنى شيعيان خود - بسوى بهشت .(1275)
و به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق تعالى در شب معراج خود با من سخن گفت و مرا ندا كرد كه : اى محمد! على حجت من است بعد از تو بر خلق من و پيشواى اهل اطاعت من است ، هر كه فرمان او برد فرمان من برده است و هر كه عصيان او كند عصيان من كرده است پس او را نصب كن براى امت خود كه با او هدايت يابند از تو.(1276)
و به سندهاى معتبر ديگر روايت كرده است كه : حق تعالى در شب معراج حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را ندا فرمود كه : يا محمد! كه را اختيار كرده اى كه بعد از تو در ميان امت تو جانشين تو باشد؟ حضرت عرض كرد: خداوندا! تو براى من اختيار كن ، حق تعالى فرمود: من اختيار كردم براى تو برگزيده تو را كه على بن ابى طالب است .(1277)
و به سند معتبر ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون مرا از آسمان هفتم به سدره المنتهى بردند و از آنجا به حجابهاى نور رفتم حق تعالى مرا ندا فرمود كه : اى محمد! تو بنده منى و من پروردگار توام پس براى من خضوع كن و بس ، و مرا عبادت كن و بس ، و بر من توكل كن و بس ، و بر غير من اعتماد مكن كه من تو را پسنديدم كه بنده و حبيب و رسول و پيغمبر من باشى ، و برادر تو على را پسنديدم كه خليفه من و درگاه قرب من باشد پس اوست حجت من بر بندگان من و پيشواى خلق من است ، و به او شناخته مى شوند دوستان و دشمنان من و به او جدا مى شوند لشكر شيطان از لشكر من و به او برپا مى شود دين من و به او محفوظ مى گردد حدود من و جارى مى شود احكام من ، و به سبب تو و او و امامان از فرزندان او رحم مى كنم بندگان و كنيزان خود را، و به قائم شما آبادان مى گردانم زمين خود را به تسبيح و تقديس و تهليل و تكبير خود، و به او پاك مى گردانم زمين را از دشمنان خود و ميراث مى دهم آن را به دوستان خود، و به او كلمه كافران را پست و كلمه خود را بلند مى گردانم ، و به او زنده مى گردانم بندگان خود را و شهرهاى خود را، و از براى او به مشيت خود ظاهر مى گردانم گنجها و ذخيره هاى خود را و او را مطلع مى گردانم بر رازهاى خود، و او را امداد مى كنم به ملائكه خود كه او را تقويت نمايند بر جارى گردانيدن امر من و بلند گردانيدن دين من ، اوست ولى حق و به راستى مهدى و هدايت كننده بندگان من .(1278)
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه امير المومنين عليه السلام گفت : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق تعالى خلقى نيافريده است كه افضل باشد از من و گرامى تر باشد نزد او از من ، عرض كردم : يا رسول الله ! تو بهترى يا جبرئيل ؟ فرمود: يا على ! بدرستى كه حق تعالى تفضيل داده است پيغمبران مرسل را بر ملائكه مقربان و مرا فضيلت داده است بر جميع پيغمبران و بعد از من تو را و امامان بعد از تو را فضيلت داده است بر ملائكه و جميع خلق ، و بدرستى كه ملائكه خدمتكاران ما و خدمتكاران محبان مايند، يا على ! آنها كه حامل عرشند و آنان كه در دور عرشند تسبيح و تحميد پروردگار خود مى گويند و طلب آمرزش مى نمايند براى آنان كه ايمان آورده اند به ولايت ما، يا على ! اگر ما نمى بوديم نمى آفريد خدا آدم را و نه حوا و نه بهشت و نه دوزخ و نه آسمان و نه زمين را، چگونه بهتر نباشيم از ملائكه و حال آنكه ما پيشى گرفتيم بر ايشان بسوى معرفت پروردگار خود و تسبيح و تهليل و تقديس او زيرا كه اول چيزى كه حق تعالى خلق كرد ارواح ما بود پس گويا گردانيد ما را به توحيد و تحميد خود، پس ملائكه را خلق كرد و چون ايشان ارواح ما را يك نور ديدند و عظمت نور ما را مشاهده كردند و نور ما را بسيار عظيم شمردند ما ((سبحان الله)) گفتيم تا ملائكه بدانند كه ما خلق مربوب خدائيم و حق تعالى منزه است از صفات ما و ساير مخلوقات ، پس ملائكه به تسبيح ما تسبيح گفتند و حق تعالى را از صفات ما منزه دانستند، و چون عظمت شان ما را مشاهده نمودند ما ((لا اله الا الله)) گفتيم تا ملائكه بدانند كه ما بنده هاى خدائيم و ما را از خدائى بهره اى نيست و بغير خدا ديگرى مستحق پرستيدن نيست ، و چون ملائكه بزرگى ما را مشاهده كردند ما ((الله اكبر)) گفتيم تا ملائكه دانستند خدا از آن بزرگتر است كه كسى بزرگوارى تواند يافت مگر به بندگى او، و چون عزت و قوت ما را در ملكوت اعلى مشاهده كردند ما گفتيم ((لا حول و لا قوه الا بالله)) ملائكه دانستند كه حول و قوت مخصوص خدا است ، و چون ملائكه مشاهده كردند نعمتهاى خدا را بر ما و دانستند كه حق تعالى اطاعت ما را بر همه خلق واجب گردانيده است گفتيم ((الحمدلله)) تا ملائكه بدانند كه خدا از ما مستحق شكر و ثنا است به سبب نعمتها كه به ما كرامت فرموده است ، پس ملائكه گفتند ((الحمدلله)) و به بركت ما هدايت يافتند بسوى تحميد و توحيد و تسبيح و تهليل و تمجيد حق تعالى ؛ پس حق تعالى آدم عليه السلام را خلق كرد و نور ما را در صلب او سپرد و امر كرد ملائكه را كه سجده كنند آدم را براى تعظيم ما و اكرام ما، پس سجده ايشان بندگى خدا بود و اكرام و اطاعت آدم عليه السلام بود براى آنكه ما در صلب او بوديم و چگونه ما افضل از ملائكه نباشيم و حال آنكه سجده كردند همه ايشان براى آدم ؟
و چون مرا به آسمان بردند جبرئيل اذان و اقامه گفت دوتا دوتا و گفت : پيش بايست اى محمد، گفتم : اى جبرئيل ! من بر تو پيشى گيرم ؟ گفت : آرى زيرا كه حق تعالى پيغمبرانش را بر ملائكه فضيلت داده است و تو را بخصوص بر همه خلق زيادتى داده است ، پس من جلو ايستادم و با ايشان نماز كردم و اين را براى فخر نمى گويم .
و چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل گفت : پيش رو يا محمد، و خود ايستاد، گفتم : اى جبرئيل ! در چنين موضعى از من جدا مى شوى ؟ گفت : يا محمد! اين منتهاى حدى است كه خدا براى من قرار داده است اگر از اينجا بگذرم بالهاى من مى سوزد به سبب تعدى كردن از اندازه هاى حق تعالى ، پس مرا در درياهاى نور غوطه دادند و در بحار الانوار خداوند جبار شنا كردم تا رسيدم به آنجا كه خدا مى خواست كه مرا به آنجا بالا برد از علوم ملك او.
پس ندا از جانب اعلا به من رسيد: يا محمد! عرض كردم : لبيك و سعديك اى پروردگار من ، پس ندا رسيد: اى محمد! توئى بنده من و پروردگار توام مرا عبادت كن و بر من توكل كن بدرستى كه توئى نور من در عباد من و رسول من بسوى خلق من و حجت من بر بندگان من ، براى تو و هركه تو را متابعت كند آفريدم بهشت خود را و هر كه تو را مخالفت كند آفريدم آتش خود را براى او، و براى اوصياى تو واجب گردانيدم كرامت خود را و براى شيعيان ايشان واجب گردانيدم ثواب خود را، عرض كردم : خداوندا! اوصياى مرا تعيين فرما كه ايشان را بشناسيم ، فرمود: اى محمد! اوصياى تو آنهايند كه نامهاى ايشان بر ساق عرش من نوشته است ، چون نظر كردم به ساق عرش دوازده نور ديدم و در هر نور سطرى سبز ديدم كه در آن سطر نام يكى از اوصياى من نوشته بود، اول ايشان على بن ابى طالب و آخر ايشان مهدى امت من ، عرض كردم : خداوندا! اينها اوصياى منند بعد از من ؟ فرمود: يا محمد! اينها دوستان من و اوصيا و برگزيدگان و حجتهاى منند بعد از تو بر بندگان من و ايشان اوصيا و خليفه هاى تواند و بهترين خلق منند بعد از تو، بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه دين خود را به ايشان ظاهر گردانم و كلمه خود را به ايشان بلند گردانم و به آخر ايشان زمين را از دشمنان خود پاك گردانم و مشرق و مغرب زمين را به تصرف او در آورم و بادها را مسخر او گردانم و ابرهاى صعب را براى او ذليل گردانم كه بر آنها سوار شود و به هر جا كه خواهد از آسمان و زمين برود او را به لشكرهاى خود يارى كنم و به ملائكه خود مدد كنم تا آنكه دعوت من بلند گردد و همه خلق بر يگانه پرستى من جمع شوند، پس سلطنت او را دائم و مستمر گردانم و دولت حق را در دوستان خود و پيشوايان دين قرار دهم كه دست به دست گردانند تا روز قيامت .(1279)
ايضا به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام و ابن عباس روايت كرده است كه : روزى عايشه به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت فاطمه عليها السلام را در دامن خود نشانده بود و مى بوسيد، عايشه عرض كرد: چرا اين دختر بزرگ را اينقدر مى بوسى و به چه سبب افراط در محبت او مى نمائى ؟ حضرت فرمود: اى عايشه ! در شب معراج چون به آسمان چهارم رسيدم جبرئيل اذان و اقامه گفت و مرا پيش داشت و با اهل آسمان چهارم نماز كردم ، و چون به جانب راست خود نظر كردم حضرت ابراهيم عليه السلام را در باغى از باغهاى بهشت ديدم كه گروهى از ملائكه او را در ميان گرفته بودند، و چون بر آسمان ششم بر آمدم ندا از جانب اعلا شنيدم كه : اى محمد! نيك پدرى است پدر تو ابراهيم و نيك برادرى است برادر تو على ، چون به حجابهاى عظمت و جلال رسيدم جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت كرد در آنجا درختى از نور ديدم كه زير آن درخت دو ملك حله ها و زيورها بر هم پيچيدند، گفتم : اى حبيب من جبرئيل ! اين درخت از كيست ؟ گفت : از برادرت على بن ابى طالب است و اين دو ملك براى او حله و زيورها مى پيچند و جمع مى كنند تا روز قيامت ، چون پيشتر رفتم رطبى براى من آوردند از زبد نرمتر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر، من يك رطب گرفتم و خوردم و آن رطب نطفه شد در پشت من و چون به زمين آمدم با خديجه نزديكى كردم و او به فاطمه حامله شد، پس فاطمه حوريه اى است به صورت انسان ، هرگاه مشتاق بهشت مى شوم فاطمه را مى بوسم و مى بويم كه ريحانه بهشت است .(1280)
به روايت ديگر فرمود: هر وقت او را مى بوسم بوى درخت طوبى از او مى شنوم .(1281)
و ايضا به سند معتبر از امامزاده عبدالعظيم عليه السلام روايت كرده است از امام محمد التقى عليه السلام كه امير المومنين عليه السلام فرمود: روزى من و فاطمه عليها السلام به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رفتيم و آن حضرت بسيار مى گريست ، عرض كردم : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله چه سبب گريه تو شده است ؟
فرمود: يا على ! شبى كه مرا به آسمان بردند زنى چند از امت خود را در عذاب شديد ديدم و گريه من براى ايشان است ، زنى را ديدم كه به موى سر آويخته بودند و مغز سرش مى جوشيد؛ و زنى را ديدم كه به زبان آويخته بودند و حميم جهنم را در حلقش مى ريختند؛ و زنى را ديدم كه به پستانها آويخته بودند؛ و زنى را ديدم كه گوشت بدن خود را مى خورد و آتش در زيرش شعله مى كشيد؛ و زنى را ديدم كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها را بر او مسلط كرده بودند؛ و زنى را ديدم كور و كر و لال بود و در تابوت آتش كرده بودند او را و مغز سرش از بينى او بيرون مى آمد و بدنش از خوره و پيسى پاره پاره مى شد؛ و زنى را ديدم كه به پاها آويخته بودند در تنور آتش ؛ و زنى را ديدم كه گوشت بدن او را از پيش و پس مى بريدند به مقراضهاى آتش ؛ و زنى را ديدم كه رو و دستهايش را مى سوختند و امعاى خود را مى خورد؛ و زنى را ديدم كه سرش سر خوك بود و بدنش بدن خر و بر او هزار هزار نوع عذاب بود، زنى را ديدم به صورت سگ و آتش در دبرش داخل مى كردند و از دهانش بيرون مى آمد و ملائكه سر و بدنش را به عمودهاى آتش مى زدند.
فاطمه عليها السلام عرض كرد: اى حبيب من و نور ديده من ! مرا خبر ده كه عمل و سيرت ايشان چه بود كه حق تعالى اين انواع عذاب را بر ايشان مسلط گردانيد؟
حضرت فرمود: اى دختر گرامى ! آن زنى را كه به موى آويخته بودند موى خود را از مردان نمى پوشانيده ؛ و آن را كه به زبان آويخته بودند به زبان آزار شوهر خود مى كرده ؛ و آن را كه به پستانها آويخته بودند مانع شوهر مى شده از جماع كردن با او؛ و آن را كه به پاها آويخته بودند از خانه بى رخصت شوهر بيرون مى رفته ، و آن كه گوشت بدن خود را مى خورد براى نامحرم زينت مى كرده ؛ و آن كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند خود را نمى شسته و جامه هايش را پاك نمى كرده و غسل حيض و جنابت نمى كرده و بدنش را از نجاستها طاهر نمى كرده و نماز را سبك مى شمرده ؛ و آن كور و كر و لال فرزند از زنا بهم رسانيده و به گردن شوهر خود مى انداخته ؛ و آن كه گوشت بدنش را مقراض مى كردند خود را به مردان مى نموده كه به او رغبت نمايند؛ و آن كه رو و بدنش را مى سوختند و روده هاى خود را مى خورد قرمساق بوده و مرد و زن را به حرام به يكديگر مى رسانيده ؛ و آن كه سرش سر خوك بود و بدنش بدن خر سخن چين و دروغگو بوده ؛ و آن كه به صورت سگ بود و آتش در دبرش مى كردند او خواننده و نوحه كننده و حسود بوده .
پس حضرت فرمود: واى بر زنى كه شوهر خود را به خشم آورد و خوشا حال كسى كه شوهر خود را راضى دارد.(1282)
و به سند معتبر از امام حسن عسكرى عليه السلام روايت كرده است كه : روزى حضرت صادق عليه السلام احوال شخصى از اصحاب خود را پرسيد، عرض كردند: او بيمار است ، حضرت به عيادت او رفت و او را نزديك به موت يافت ، به او فرمود: ظن خود را نيكو گردان به پروردگار خود، عرض كرد: ظن من به پروردگار نيك است ليكن غم دختران خود دارم ، حضرت فرمود: آن كسى را كه براى مضاعف گردانيدن حسنات و محو كردن سيئات اميد دارى براى اصلاح حال بنات خود نيز از او اميدوار باش ، مگر نشنيده اى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج چون به سدره المنتهى رسيدم بعضى از شاخهاى آن را ديدم كه از آن پستانها آويخته بود و از بعضى از آن پستانهاى شير مى ريخت و از بعضى عسل و از بعضى روغن و از بعضى شبيه به آرد گندم سفيد و از بعضى جامها و از بعضى مانند ميوه سدر، پس در خاطر خود گفتم : آيا اينها در كجا قرار مى گيرند؟ و در آن وقت جبرئيل با من نبود كه از او سوال كنم زيرا كه او در مرتبه خود ماند و من از درجه او بالاتر رفتم ؛ پس حق تعالى مرا ندا كرد: اى محمد! اينها غذاى دختران و پسران امت توست ، پس بگو به پدران دختران كه : دلتنگ مباشيد براى پريشانى احوال دختران خود زيرا كه چنانكه ايشان را آفريده ام روزى به ايشان مى دهم .(1283)
و به سندهاى معتبر ديگر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج در آسمان سوم مردى را ديدم كه نشسته و يك پاى او در مشرق بود و يك پاى او در مغرب و لوحى در دست داشت و در آن نظر مى كرد و سر خود را حركت مى داد، گفتم : يا جبرئيل ! اين كيست ؟ گفت : ملك موت است .(1284)
و به سند معتبر ديگر از حضرت امام حسين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: در شب معراج در ميان عرش ملكى را ديدم كه در دستش شمشيرى از نور بود و به آن بازى مى كرد چنانكه حضرت امير المومنين عليه السلام با ذوالفقار بازى مى كرد در جنگ و ملائكه هرگاه مشتاق لقاى امير المومنين عليه السلام مى شدند به روى آن ملك نظر مى كردند، عرض كردم كه : خداوندا! اين برادر و پسر عم من على بن ابى طالب است ؟ حق تعالى ندا كرد: يا محمد! اين ملكى است كه بر صورت على آفريده ام كه در ميان عرش مرا عبادت مى كند ثواب حسنات و تقديس و تسبيح او براى على بن ابى طالب است تا روز قيامت .(1285)