بدان كه اجماعى علماى شيعه است كه بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بيست و هفتم ماه مبارك رجب واقع شد و احاديث معتبره از ائمه هدى عليهم السلام بر اين مضمون وارد است (1123)؛ و ميان عامه خلاف است و بعضى هفدهم ماه مبارك رمضان گفته اند، و بعضى هيجدهم ، و بعضى بيست و چهارم ماه مزبور(1124)، و بعضى دوازدهم ربيع الاول گفته اند(1125)، و اقوال ديگر نيز هست (1126) و حق آن است كه مذكور شد.
و موافق روايت معتبر از عمر شريف آن حضرت چهل سال گذشته بود.(1127)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در روز نوروز جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد.(1128)
و ظاهر احاديث معتبره آن است كه پيغمبرى آن حضرت هميشه بود چنانكه فرمود: من پيغمبر بودم در هنگامى كه آدم عليه السلام در ميان آب و گل بود.(1129)
و گمان فقير آن است كه پيش از بعثت ، آن حضرت به شريعت خود عمل مى نمود و وحى و الهام الهى به او مى رسيد و مويد به روح القدس بود، بعد از چهل سال بر ديگران مبعوث شد و به مرتبه رسالت رسيد. چنانكه در نهج البلاغه از امير المومنين عليه السلام روايت كرده است كه : آن حضرت از روزى كه شير خواره بود حق تعالى بزرگترين ملكى از ملائكه را به او مقرون گردانيده بود كه در شب و روز آن جناب را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت .(1130)
و در حديث صحيح از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيش از آنكه جبرئيل بر او نازل شود اسباب نبوت را مى ديد و سخن ملائكه را مى شنيد تا آنكه جبرئيل عليه السلام به رسالت بر او ظاهر گرديد و جبرئيل را به صورت خود ديد.(1131)
و در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روح خلقى است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل و پيوسته با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بود و آن حضرت را ارشاد مى نمود و به راه حق مى داشت و به ائمه معصومين عليهم السلام مى باشد و افاضه علوم به ايشان مى نمايد و در طفوليت مربى و مسدد ايشان مى باشد(1132)، و در اين باب احاديث بسيار است و انشاء الله تعالى در كتاب امامت مذكور خواهد شد.
و در احاديث معتبر از حضرت امام صادق عليه السلام منقول است كه : چون جبرئيل به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد مانند بندگان در خدمت آن حضرت مى نشست ، و چون نازل مى شد در بيرون خانه آن حضرت مى ايستاد در موضعى كه الحال مقام جبرئيل مى گويند و تا رخصت نمى يافت داخل خانه آن حضرت نمى شد.(1133)
و در احاديث ديگر منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گاهى در ميان اصحاب خود نشسته بود و آن حضرت را غشى عارض مى گرديد و بيهوش مى شد و عرق از آن حضرت مى ريخت ، و اين علامت نازل شدن وحى بود بر آن حضرت ، از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از اين حالت ، فرمود كه : اين حالت وقتى آن حضرت را عارض مى شد كه حق تعالى بى واسطه ملك وحى بر او مى فرستاد از دهشت كلام الهى و عظمت و جلال نامتناهى اين حالت آن حضرت را عارض مى شد و از براى فرود آمدن جبرئيل چنين نمى شد بلكه جبرئيل بى رخصت داخل آن حضرت نمى شد و چون داخل مى شد مانند بندگان در خدمت او مى نشست .(1134)
و در حديث معتبر از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه : وحى خدا به پيغمبران اقسام دارد: بعضى از قبيل فرستادن ملائكه است بسوى پيغمبران و بعضى سخن گفتن حق تعالى است با ايشان بى آنكه ملكى در ميان باشد؛ و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از جبرئيل عليه السلام پرسيد كه : وحى را از كجا مى گيرى ؟ گفت : از اسرافيل مى گيرم ، پرسيد: اسرافيل از كجا مى گيرد؟ گفت : از ملكى مى گيرد از روحانيان كه از او بلندتر است ، پرسيد: آن ملك از كى مى گيرد؟ گفت : در دلش مى افتد.(1135)
و على بن ابراهيم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه جبرئيل عليه السلام به جناب رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت كه : اسرافيل حاجب پروردگار است و از همه خلق به محل صدور وحى الهى نزديكتر است و لوحى از ياقوت سرخ در ميان دو ديده اوست ، چون وحى از جانب حق صادر مى شود لوح بر پيشانى اسرافيل مى خورد پس نظر مى كند در لوح و به ما مى رساند و ما به اطراف زمين و آسمان مى رسانيم .(1136)
و در حديث ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه : چون اهل آسمان بعد از عيسى عليه السلام وحى نشنيده بودند در ابتداى مبعوث شدن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم صداى عظيمى از وحى قرآن شنيدند مانند آهنى كه بر سنگ سخت بخورد پس همه از دهشت بيهوش شدند، و چون وحى تمام شد جبرئيل فرود آمد و به هر آسمان كه مى رسيد دهشت ايشان ساكن مى گرديد.(1137)
و عياشى از حضرت امير المومنين عليه السلام روايت كرده است كه : چون سوره مائده بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد آن حضرت بر استر شهبا سوار بود و به سبب نزول وحى چنان سنگين شد كه استر از رفتار ماند و پشتش خم و شكمش آويخته شد به مرتبه اى كه نزديك شد كه نافش به زمين برسد و آن حضرت بيهوش شد و دست خود را بر سر منبه بن وهب گذاشت ، و چون آن حالت زايل شد سوره مائده را بر ما خواند.(1138)
و ابن طاووس از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه عثمان بن مظعون گفت كه : من در مكه روزى از در خانه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم گذشتم ديدم آن حضرت بر در خانه نشسته است ، پس نزد او نشستم و مشغول سخن شدم ناگاه ديدم كه ديده هاى مباركش بسوى آسمان باز ماند تا مدتى ، پس ديده خود را به جانب راست گردانيد و سر خود را حركت مى داد مانند كسى كه با كسى سخن گويد و از كسى سخن شنود، پس بعد از زمانى به جانب آسمان مدتى نگريست پس به جانب چپ خود نظر كرد و رو به جانب من گردانيد و از چهره گلگونش عرق مى ريخت ، من گفتم : يا رسول الله ! هرگز شما را بر اين حالت نديده بودم ، فرمود كه : مشاهده كردى حال مرا؟ گفتم : بلى ، فرمود: جبرئيل بود بر من نازل شد و اين آيه را آورد ان الله ياءمر بالعدل والاحسان وايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون .(1139)
عثمان گفت : از خدمت آن حضرت برخاستم و به نزد ابو طالب رفتم و آيه را بر او خواندم ، ابو طالب گفت : اى آل غالب ! متابعت نماييد محمد را تا هدايت يابيد و رستگار گرديد بخدا سوگند كه او نمى خواند شما را مگر بسوى مكارم اخلاق .(1140)
و شيخ طوسى به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه : هر بامداد امير المومنين عليه السلام به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و حضرت نمى خواست كه ديگرى از او پيشتر بيايد، روزى آمد ديد كه حضرت در صحن خانه خوابيده است و سر خود را در دامن دحيه كلبى گذاشته است ، حضرت امير عليه السلام گفت : السلام عليك چگونه است حال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ؟ دحيه گفت : بخير است اى برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، حضرت فرمود: خدا تو را جزاى خير دهد.
دحيه گفت : من تو را دوست مى دارم و تو را نزد من مدحى هست كه براى تو هديه آورده ام توئى امير المومنين و كشاننده شيعيان بسوى جنان و بهترين فرزندان آدم بعد از پيغمبر آخر الزمان و در دست تو خواهد بود علم حمد در روز قيامت ، تو با محمد و شيعيان شما پيش از هر كس داخل بهشت خواهيد شد، رستگار است هر كه تو را دوست دارد و نااميد است هر كه دست از ولايت تو بردارد، هر كه تو را دوست دارد به محبت محمد تو را دوست داشته است و هر كه تو را دشمن دارد به دشمنى محمد تو را دشمن داشته است و شفاعت محمد به ايشان نخواهد رسيد، نزديك بيا كه تو سزاوارترى به برگزيده خدا؛ پس سر آن حضرت را در دامن امير المومنين عليه السلام گذاشت و رفت .
چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بيدار شد فرمود: اين چه صدا بود و با كى سخن مى گفتى ؟ امير المومنين عليه السلام گفت : دحيه به من چنين گفت ، حضرت فرمود: دحيه نبود بلكه جبرئيل بود و تو را به نامى خواند كه خدا تو را به آن نام كرده است و اوست كه محبت تو را در دلهاى مومنان انداخته است و ترس تو را در سينه هاى كافران جا داده است .(1141)
و حميرى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چند روز وحى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حبس شد، گفتند: يا رسول الله ! چرا وحى بر شما نازل نمى شود؟ فرمود كه : چگونه نازل شود و حال آنكه شما ناخن نمى گيريد و بوهاى بد را از خود دور نمى كنيد.(1142)
و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : ابليس لعين چهار مرتبه ناله كرد: اول روزى كه ملعون شد؛ دوم روزى كه او را به زمين فرستادند؛ سوم در هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد بعد از آنكه زمانها گذشته بود كه پيغمبرى مبعوث نشده بود؛ چهارم در وقتى كه سوره حمد نازل شد.(1143)
و على بن ابراهيم به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون حق تعالى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را به رسالت مبعوث گردانيد جبرئيل را امر كرد كه به بالى از بالهاى خود زمين را كند و براى آن حضرت باز داشت و چنان شد كه آن حضرت به همه جاى زمين نظر مى كرد مانند كسى كه به دست خود نظر كند و به مشرق و مغرب نظر مى كرد و با هر گروهى به لغت ايشان سخن گفت و ايشان را به دين خود دعوت نمود، و حق تعالى به قدرت كامله خود چنان كرد كه همه اهل شهرها او را ديدند و صداى او را شنيدند و رسالت او را فهميدند.(1144)
و على بن ابراهيم و ابن شهر آشوب و شيخ طوسى و قطب راوندى و ساير محدثان و مفسران روايت كرده اند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت از قوم خود كناره مى كرد و عزلت از ايشان مى نمود و در كوه حرا تنها به عبادت حق تعالى قيام مى نمود و حق تعالى آن حضرت را به تاييد روح القدس و خوابهاى راست و صداهاى ملائكه و الهامات صادقه هدايت مى نمود و بر مدارج عاليه قرب محبت و معرفت ترقى مى فرمود و او را به حليه فضل و علم و اخلاق حميده و آداب پسنديده مزين مى گردانيد، و در اين احوال بغير حضرت امير المومنين عليه السلام و خديجه كسى محرم آن حضرت نبود تا آنكه چون سى و هفت سال از عمر شريف آن حضرت گذشته در خواب ديد كه ملكى ندا مى كند آن حضرت را كه : يا رسول الله ؛ پس روزى در ميان كوههاى مكه مى گرديد و گوسفندان ابو طالب را مى چرانيد شخصى را ديد كه گفت : يا رسول الله ، حضرت فرمود كه : تو كيستى ؟ گفت : من جبرئيلم خدا مرا بسوى تو فرستاده است كه تو را به رسالت بفرستم ؛ پس آبى از آسمان براى او آورد.
و به روايت ديگر: پاى خود را در زمين فرو برد و چشمه اى از آب ظاهر شد و جبرئيل وضو ساخت و وضو را تعليم آن حضرت نمود و حضرت وضو ساخت ، پس نماز را تعليم آن حضرت نمود و آن حضرت با امير المومنين عليه السلام نماز ظهر را ادا كردند، و چون به خانه برگشتند خديجه با ايشان نماز عصر را ادا كرد، و بعد از چند روز ابو طالب با جعفر داخل شدند و ديدند كه آن حضرت با امير المومنين عليه السلام و خديجه نماز مى كنند، ابو طالب به جعفر گفت كه : برو با پسر عمت نماز كن ، پس جعفر با ايشان نماز كرد.(1145)
و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در ابطح بر دست خود تكيه كرده خوابيده بودم و على در جانب راست من و جعفر طيار در جانب چپ من و حمزه در پايين پاى من خوابيده بودند ناگاه صداى بال جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل را شنيدم و از صداى بال ايشان دهشتى مرا عارض شد پس شنيدم كه اسرافيل به جبرئيل مى گفت : بسوى اين مبعوث شده ايم كه محمد نام دارد و بهترين پيغمبران است ، و آن كه در جانب راست او خوابيده است برادر و وصى اوست و او بهترين اوصياى پيغمبران است ، و آن كه در جانب چپ او خوابيده است جعفر پسر ابو طالب است كه با دو بال رنگين در بهشت پرواز خواهد كرد، آن ديگرى حمزه است كه سيد شهيدان در روز قيامت .(1146)
و به روايت ديگر: جبرئيل نزد سر آن حضرت نشست و ميكائيل نزد پاى آن حضرت نشست و آن جناب را بيدار نكردند براى تعظيم آن جناب ، و چون بيدار شد جبرئيل اداى رسالت حق تعالى نمود، و چون جيرئيل برخاست حضرت به دامن او چسبد و گفت : تو كيستى ؟ گفت : منم جبرئيل .(1147)
و به روايت امام حسن عسكرى عليه السلام : چون چهل سال از عمر شريف آن حضرت گدشت حق تعالى دل او را بهترين دلها و خاشعتر و مطيعتر و بزرگتر از همه دلها يافت پس ديده آن حضرت را نور ديگر داد و امر فرمود كه درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائكه به زمين مى آمدند و آن حضرت نظر مى كرد و ايشان را مى ديد و رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حضرت متصل گردانيد، پس جبرئيل عليه السلام فرود آمد و اطراف آسمان و زمين را فرو گرفت و بازوى آن حضرت را گرفت و حركت داد و گفت يا محمد! بخوان گفت : چه بخوانم ؟ گفت : اقرا باسم ربك الذى خلق # خلق الانسان من علق (1148) پس وحيهاى خدا را به او رسانيد.(1149)
و به روايت ديگر: پس بار ديگر جبرئيل با هفتاد هزار ملك و ميكائيل با هفتاد هزار ملك نازل شدند و كرسى عزت و كرامت براى آن حضرت آوردند و تاج نبوت بر سر آن سلطان سرير رسالت گذاشتند و لواى حمد را به دستش دادند و گفتند: بر اين كرسى بنشين و خداوند خود را حمد كن .(1150)
و به روايت ديگر: آن كرسى از ياقوت سرخ بود و پايه اى از آن از زبر جد بود و پايه اى از مرواريد(1151)، پس چون ملائكه بالا رفتند و آن حضرت از كوه حرا به زير آمد انوار جلال او را فرو گرفته بود كه هيچكس را ياراى آن نبود كه به آن حضرت نظر كند و بر هر درخت و گياه و سنگ كه مى گذشت آن جناب را سجده مى كردند و به زبان فصيح مى گفتند: السلام عليك يا نبى الله السلام عليك يا رسول الله و چون داخل خانه خديجه شد از شعاع خورشيد جمالش خانه منور شد، خديجه گفت : يا محمد! اين چه نور است كه در تو مشاهده مى كنم ؟ فرمود كه : اين نور پيغمبرى است بگو ((لا اله الا اللّه محمد رسول الله)).
خديجه گفت : سالهاست كه من پيغمبرى تو را مى دانم ؛ پس شهادت گفت و به آن حضرت ايمان آورد پس حضرت گفت : اى خديجه ! من سرمايى در خود مى يابم جامه بر من بپوشان ، چون خوابيد از جانب حق تعالى به او ندا رسيد يا ايها المدثر # قم فاءنذر # و ربك فكبر(1152) ((اى جامه بر خود پيچيده ! برخيز پس بترسان از عذاب خدا، و پروردگار خود را پس تكبير بگو و به بزرگى ياد كن)) پس حضرت برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت و گفت : الله اكبر الله اكبر پس صداى حضرت به هر موجود رسيد و همه با او موافقت كردند.(1153)
و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنين عليه السلام منقلول است كه فرمود: در آن وقت يك خانه در اسلام جمع نكرده بود غير رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و من و خديجه را، و من مى ديدم نور وحى و رسالت را و استشمام مى كردم رايحه پيغمبرى را، و بتحقيق كه شنيدم ناله شيطان را در وقتى كه وحى بر آن جناب نازل شد گفتم ، يا رسول الله اين ناله چيست ؟ فرمود: اين ناله شيطان است كه نااميد شد از آنكه او را عبادت كنند، يا على ! بدرستى كه تو مى شنوى آنچه من مى شنوم و تو مى بينى آنچه مى بينم مگر آنكه تو پيغمبر نيستى وليكن وزير منى و عاقبت تو خير است .(1154)
و طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : قحط عظيمى در ميان قريش بهم رسيد و ابو طالب عيال بسيار داشت ، پس حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به عباس فرمود: اى عباس ! برادرت ابو طالب عيال بسيار دارد و اين تنگى در ميان مردم بهم رسيده است بيا تا عيال او را تخفيف دهيم ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم امير المومنين عليه السلام راگرفت و تربيت نمود و هميشه با آن حضرت بود تا آنكه چون مبعوث شد اول كسى كه به آن حضرت ايمان آورد او بود.(1155)
و به سندهاى معتبر از عفيف روايت كرده اند كه گفت : من مرد تاجرى بودم در ايام حج به منى آمدم و به نزد عباس رفتم كه متاعى به او بفروشم ناگاه ديدم مردى از خيمه بيرون آمد و نگاه به جانب آسمان كرد و چون ديد كه آفتاب ميل كرده است به نماز ايستاد رو به كعبه ، پس پسرى بيرون آمد و در پهلويش ايستاد، پس زنى بيرون آمد و در عقب ايشان ايستاد و نماز كردند، من به عباس گفتم : اين چه دين است كه ما هرگز نديده ايم ؟ گفت : اين محمد بن عبدالله است دعوى مى كند كه خدا او را فرستاده است و مى گويد كه گنجهاى كسرى و قيصر براى او فتح خواهد شد و آن زن خديجه زوجه اوست و آن طفل پسر عم او على بن ابى طالب است كه به او ايمان آورده است ، ديگر كسى به او ايمان نياورده است ؛ عفيف آرزو مى كرد كه : چه بودى اگر من در آن روز ايمان مى آوردم .(1156)
و در روايت ديگر منقول است كه : خديجه به نزد ورقه بن نوفل رفت كه پسر عم خديجه بود و در جاهليت دين عيسى عليه السلام را اختيار كرده بود و كتب آسمان را خوانده بود و مرد پيرى بود و نابينا شده بود، خديجه گفت : مرا خبر ده كه جبرئيل كيست ؟
گفت : قدوس قدوس چگونه نام مى برى جبرئيل را در شهرى كه خدا را در آنجا نمى پرستند؟
خديجه گفت : محمد بن عبدالله مى گويد كه جبرئيل به نزد او آمده است .
گفت : راست مى گويد، من وصف او را در كتب خوانده ام و جبرئيل ناموس بزرگ است كه بر موسى و عيسى عليه السلام نازل مى شد به رسالت و وحى و در تورات و انجيل خوانده ام كه حق تعالى پيغمبرى مبعوث خواهد كرد كه يتيم باشد و خدا او را پناه دهد و فقير باشد و خدا او را بى نياز گرداند و بر روى آب راه رود و با مردگان سخن گويد و سنگ و درخت بر او سلام كنند و شهادت دهند بر پيغمبرى او؛ پس ورقه گفت : من در سه شب خواب ديدم كه خدا پيغمبرى بسوى مكه فرستاده است كه نامش محمد است و من در ميان مردم كسى بهتر از او نمى بينم كه سزاوار پيغمبرى باشد.
پس خديجه به نزد عداس راهب رفت كه از علماى نصارى بود و پير شده بود و ابروهايش بر چشمهايش آويخته بود و گفت : اى عداس ! مرا خبر ده از جبرئيل .
عداس به سجده افتاد و گفت : قدوس قدوس از كجا دانستى نام جبرئيل را در شهرى كه خدا در آن پرستيده نمى شود؟
خديجه او را سوگند داد كه به كسى نقل نكند و گفت : محمد بن عبدالله مى گويد كه : جبرئيل به نزد او مى آيد.
عداس گفت : جبرئيل ناموس بزرگ خداست كه بر موسى و عيسى عليها السلام نازل مى شد؛ پس عداس گفت : گاه هست كه شيطان خود را به صورت ملك مى نمايد، اين كتاب مرا ببر به نزد او اگر از جن و شيطان است از او برطرف مى شود و اگر از جانب خداست به او ضررى نمى رساند.
چون خديجه به خانه آمد ديد كه حضرت نشسته است و جبرئيل اين آيات را بر آن حضرت مى خواند ن و القلم و ما يسطرون # ما انت بنعمه ربك بمجنون (1157) ((بحق ن و قلم و آنچه مى نويسند به قلم سوگند كه تو به نعمت پروردگار خود ديوانه نيستى و آنچه مى بينى از جن و شيطان نيست)).
چون خديجه اين آيات را شنيد شاد شد؛ پس عداس به خدمت پيغمبر آمد و علامتى كه در كتب خوانده بود در آن حضرت مشاهده كرد و گفت : مى خواهم مهر نبوت را به من بنمايى ، چون نظرش بر خاتم نبوت افتاد به سجده افتاد و گفت : قدوس قدوس بخدا سوگند تويى آن پيغمبرى كه بشارت داده اند به تو موسى و عيسى ؛ پس گفت : اى خديجه ! بدرستى كه براى او امر عظيمى ظاهر خواهد شد، و به حضرت گفت : آيا مامور به جهاد شده اى ؟ فرمود: نه ، عداس گفت : تو را از اين شهر بيرون خواهند كرد و مامور به جهاد خواهى شد و اگر من تا آن وقت زنده بمانم در پيش روى تو شمشير خواهم زد.(1158)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در روز نوروز جبرئيل بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد.(1159)
و شيخ طبرسى و ابن طاووس و ابن شهر آشوب و راوندى و ساير محدثان خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون اين آيه نازل شد ((و انذر عشيرتك الاقربين))(1160) - و به قرائت اهل بيت عليهم السلام : ((ورهطك منهم المخلصين))(1161) - يعنى : ((انذار كن و بترسان خويشان نزديكتر خود را و گروه مخلصان خود را از ايشان))، پس امير المومنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: يك صاع گندم از براى ايشان نان كن و يك پاى گوسفند را بپز و يك كاسه شير حاضر كن و فرزندان عبدالمطلب را بطلب تا در شعب ابى طالب حاضر شوند؛ چون حضرت ايشان را طلبيد و ايشان چهل نفر بودند - و به روايتى سى نفر(1162)، و به روايتى ده نفر(1163) - پس ابو لهب گفت : محمد گمان مى كند ما را سير مى تواند كرد هر يك از ما يك گوسفند مى خوريم و سير نمى شويم و يك كاسه بزرگ شير مى خوريم و سيراب نمى شويم ؛ پس چون روز ديگر صبح شد ايشان در خانه ابوطالب جمع شدند و عموهاى آن حضرت هم حاضر شدند (عباس ، حمزه ، ابوطالب ، ابولهب) و چون داخل شدند تحيتى كه در جاهليت شايع بود گفتند و حضرت به تحيت اسلام يعنى سلام جواب ايشان داد، و اين بر ايشان گران آمد كه در تحيت مخالفت طريقه آنها نمود؛ پس امير المومنين عليه السلام از آن نان و گوشت تريدى ساخت و با كاسه شير نزد ايشان گذاشت و اول پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دست مبارك خود را بر بالاى تريد گذاشت و فرمود: ((بسم الله)) ((بخوريد به نام خدا)) اين سخن هم ايشان را خوش نيامد، و چون بسيار گرسنه بودند شروع كردند به خوردن طعام و خوردند تا همه سير شدند و از طعام چيزى كم نشد و از شير آشاميدند تا همه سيراب شدند و هيچ كم نشد.
چون حضرت خواست با ايشان سخن بگويد ابو لهب مبادرت نمود و گفت : عجب سحرى به كار شما كرد مصاحب شما كه شما را به اين طعام قليل سير كرد و هنوز باقى است ، چون آن ملعون مبادرت به تكذيب آن حضرت نمود حضرت در آن روز سخن نگفت تا ايشان متفرق شدند و فرمود: يا على ! اين مرد امروز به چنين سخنى مبادرت كرد و من سخن نگفتم ، باز مثل اين طعام مهيا كن و فردا ايشان را جمع كن تا رسالت خود را به ايشان برسانم .
امير المومنين عليه السلام فرمود: روز ديگر چون طعام را حاضر كردم و ايشان خوردند و سير شدند، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ! گمان ندارم كسى از عرب براى قوم خود آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آوردم ، بدرستى كه خير دنيا و آخرت را براى شما آوردم ، بگوييد كه اگر شما را خبر دهم كه دشمن شما صبح يا شام بر سر شما مى آيد از من باور مى كنيد؟ گفتند: آرى تو را راستگو مى دانيم ، فرمود: بدانيد كه خير خواه كسى به او دروغ نمى گويد و بدرستى كه حق تعالى مرا به رسالت فرستاده است بسوى عالميان و مرا امر كرده است كه پيش از همه كس خويشان و نزديكان خود را به دين او دعوت نمايم و از عذاب آخرت بترسانم ، و شماييد خويشان و نزديكان من و اين طعام كه خورديد و معجزه مرا در آن ديديد مانند مائده بنى اسرائيل است هر كه بعد از خوردن اين طعام به من ايمان نياورد خدا او را به عذابى معذب گرداند كه احدى از عالميان را چنان معذب نگرداند، و بدانيد اى فرزندان عبدالمطلب ! كه خدا پيغمبرى نفرستاده است مگر آنكه براى او از اهل او برادرى و وزيرى و وصيى و وارثى مقرر گردانيده است پس هر كه از شما پيشتر به من ايمان آورد او برادر و وزير و وارث و وصى و خليفه من خواهد بود در امت من و از من بمنزله هارون خواهد بود از موسى ، پس كى مبادرت مى كند به بيعت من كه برادر من باشد و مرا مدد و يارى كند و معين من باشد بر مخالفان من پس او را وصى و وزير و خليفه خود گردانم كه از جانب من تبليغ رسالت نمايد و قرض مرا بعد از من ادا كند و وعده هاى مرا بعمل آورد؟ و اگر نكنيد ديگرى خواهد كرد كه حق او باشد.
چون حضرت سخن را تمام كرد همه ساكت شدند و جواب نگفتند، پس امير المومنين عليه السلام برخاست و عرض كرد: من بيعت با تو به هر شرطى كه بفرمايى و در هر چه حكم كنى اطاعت مى كنم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بنشين شايد آنها كه از تو بزرگترند برخيزند؛ پس بار ديگر فرمود، باز ايشان ساكت شدند و على عليه السلام برخاست ؛ پس در مرتبه سوم حضرت او را نزديك طلبيد و با او بيعت كرد و آب دهان مباركش را در دهان او انداخت و در ميان دو كتف و سينه او انداخت ؛ پس ابولهب گفت : خوب جزايى دادى پسر عم خود را كه اجابت تو كرد و دهانش را پر از آب دهان كردى .
حضرت فرمود: بلكه او را مملو گردانيدم از علم و حلم و فهم و دانش .
پس برخاستند و بيرون آمدند و خنديدند و به ابوطالب گفتند: تو را امر خواهد كرد كه اطاعت پسر خود بكنى .(1164)
و در احاديث صحيحه از امام جعفر صادق (عليه السلام) منقول است كه : رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بعد از آنكه وحى بر او نازل شد سيزده سال در مكه ماند - به روايتى سه سال ، و به روايتى پنج سال - و از كافران قريش برسان بود و بغير على بن ابى طالب (عليه السلام) و خديجه كسى با او نبود تا آنكه حق تعالى فرستاد فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشركين (1165)يعنى : ((پس ظاهر گردان و علانيه بگو آنچه را به آن مامور شده اى و اعراض كن از مشركان و متعرض ايشان مشو و از ايشان پروا مكن)).(1166)
و در حديث صحيح از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : اجابت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را نكرد احدى پيش از على بن ابى طالب عليه السلام و خديجه ، و بعد از آن سه سال آن حضرت در مكه پنهان و خائف و هراسان بود از كافران و انتظار فرج مى كشيد تا آنكه حق تعالى امر نمود آن حضرت را به اظهار دعوت خود، پس حضرت به مسجد آمد و در حجر اسماعيل ايستاد و به صداى بلند ندا كرد: اى گروه قريش ! و اى طوايف عرب ! شما را مى خوانم بسوى شهادت به وحدانيت خدا و ايمان آوردن به پيغمبرى من و امر مى كنم شما را كه ترك كنيد بت پرستى را و اجابت نمائيد مرا در آنچه شما را به آن مى خوانم تا پادشاهان عرب گرديد و گروه عجم شما را فرمانبردار شوند و در بهشت پادشاهان باشيد.
پس قريش استهزا كردند به آن حضرت و ابولهب گفت : ((تبا لك)) هلاك براى تو باد ما را براى اين طلبيده بودى ؟ پس سوره ((تبت يدا ابى لهب)) نازل شد.
كفار قريش گفتند: محمد ديوانه شده است ؛ و به زبان خود آن حضرت را آزار مى كردند و از ترس ابوطالب ضرر ديگر به آن حضرت نمى توانستند رسانيد، و چون ديدند مردم بسيار به دين آن حضرت در مى آيند به نزد ابوطالب آمده گفتند: پسر برادر تو عقلهاى مردم را به سفاهت نسبت مى دهد و خدايان ما را دشنام مى دهد و جوانان ما را فاسد و جماعت ما را پراكنده مى كند، اگر فقر او را بر اين داشته است ما مالى براى او جمع كنيم كه مال او از همه قريش بيشتر شود و هر زنى از قريش كه خواهد به او تزويج كنيم و او را بر خود امير گردانيم و او دست از خدايان ما بردارد.
ابوطالب به آن حضرت گفت : اين چه سخن است كه قوم تو را به فرياد آورده است ؟
حضرت فرمود: اى عم ! دينى است كه خدا براى پيغمبرانش پسنديده است و مرا به دين حق مبعوث گردانيده است .
گفت : اى پسر برادر! قوم آمده اند و چنين مى گويند.
حضرت فرمود: ايشان آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند و جميع روى زمين را به من دهند من مخالفت پروردگار خود نخواهم كرد، وليكن من يك كلمه از ايشان مى خواهم كه اگر آن را بگويند پادشاه عرب و عجم شوند و در بهشت پادشاهان باشند.
گفتند: آن كلمه چيست ؟
فرمود: گواهى دهيد به يگانگى خدا و رسالت من .
گفتند: آيا سيصد و شصت خدا را بگذاريم و يك خدا را بپرستيم ؟ اين امرى است بسيار عجيب .
پس باز به نزد ابوطالب آمده گفتند: تو بزرگى از بزرگان مائى و برادر زاده ات ما را پراكنده كرد، بيا تا ما به تو دهيم عماره بن وليد را كه شريفتر و خوشروتر و نيكوتر قريش است و تو او را به فرزندى خود برادر و محمد را به ما بده تا ما او را به قتل رسانيم .
ابوطالب فرمود: انصاف نكرديد با من ، فرزند خود را به شما دهم كه بكشيد و من فرزند شما را تربيت كنم ؟!(1167)
و عياشى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چون مشركان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گذشتند خم مى شدند و سر را به جامه خود مى پيچيدند كه حضرت ايشان را نبيند، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد الا انهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه الا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون .(1168)(1169)
و كلينى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : ابو جهل لعين با عده اى از قريش به نزد ابو طالب آمده گفتند: پسر برادر تو (محمد صلى الله عليه و آله و سلم) ما را و خدايان ما را آزار كرد او را بطلب و امر كن كه باز ايستد از ياد كردن خدايان ما و خداى خود. پس ابو طالب (عليه السلام) فرستاد و آن حضرت را طلبيد، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله) داخل شد و مشركان را ديد گفت ((السلام على من اتبع الهدى))(1170) و نشست .
ابوطالب گفت : اين گروه آمده اند و چنين مى گويند.
حضرت فرمود: آيا تواند بود كلمه اى بگويند كه از اين سخن بهتر باشد و به سبب آن بزرگ عرب شوند و بر همه عرب مسلط گردند؟
ابوجهل گفت : آرى كدام است آن كلمه ؟
حضرت فرمود: بگوييد ((لا اله الا اللّه))، چون اين را شنيدند انگشت در گوشهاى خود گذاشتند و بيرون رفتند و گريختند و مى گفتند: ما نشنيده ايم اين را در ملت آخرت ، نيست اين سخن مگر افترا؛ پس حق تعالى آيات اول سوره ((ص)) را فرستاد.(1171)
فرات بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : صداى قرآن خواندن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از همه كس نيكوتر و خوشايندتر بود و چون شب به نماز بر مى خاست ابوجهل و ساير مشركان مى آمدند و قرائت آن حضرت را گوش مى دادند پس چون ((بسم الله الرحمن الرحيم)) مى خواند انگشت در گوشهاى خود مى گذاشتند و مى گريختند، چون فارغ مى شد مى آمدند و باز گوش مى دادند و ابوجهل مى گفت : محمد نام پروردگار خود را بسيار مى برد و بدرستى كه پروردگار خود را دوست مى دارد - حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : ابوجهل اين سخن را راست گفت هر چند آن ملعون كذاب بود - پس حق تعالى اين آيه را فرستاد و اذا ذكرت ربك فى القرآن وحده ولوا على ادبارهم نفورا(1172) ((و هر گاه ياد مى كنى پروردگار خود را پشت مى گردانند گريزندگان)) حضرت فرمود: يعنى هرگاه ((بسم الله الرحمن الرحيم)) مى گويى .(1173)
در حديث معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است : مشركان به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: بيا يك سال ما خداى تو را عبادت كنيم و تو يك سال خدايان ما را عبادت كن ، پس حق تعالى سوره ((قل يا ايها الكافرون)) را فرستاد تا طمع ايشان بريده شد از آنكه هرگز حضرت ميل بسوى خدايان ايشان نمايد.(1174)
كلينى به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم جامه هاى نو پوشيده بود و در مسجد الحرام نماز مى كرد، مشركان بچه دان شترى را آوردند و بر پشت آن حضرت انداختند و جامه هاى آن حضرت را ملوث كردند، حضرت به نزد ابوطالب رفت و گفت : اى عم ! چگونه مى يابيد حسب مرا در ميان خود؟
ابوطالب گفت : سبب اين سخن چيست اى پسر برادر؟ حضرت واقعه را نقل كرد، ابوطالب حمزه را طلبيد و شمشير خود را برداشت و حمزه را گفت كه سلاى ناقه را بردار، و حضرت را همراه خود آورد و به نزد قريش آمد و ايشان در دور كعبه نشسته بودند، چون ابوطالب را ديدند و آثار غضب از روى او مشاهده كردند از ترس از جاى خود حركت نكردند، پس حمزه را گفت كه : خون و سرگين و كثافتهاى بچه دان ناقه را بر سبيلهاى ايشان بمال ، چون حمزه به سبيل همه كشيد آن فضلات را ابوطالب رو به جانب حضرت گردانيد و گفت : حسب تو در ميان ما چنين است .(1175)
و به روايت ابن شهر آشوب و راوندى و ديگران چون به گفته ابوجهل ، عقبه بن ابى معيط اندرون ناقه را آورد و بر پشت اطهر آن سرور انداخت آن حضرت در نماز بود پس حضرت فاطمه عليها السلام آمد و آنها را از پشت آن حضرت دور كرد و گريست ، و چون حضرت از نماز فارغ شد گفت : خداوندا! بر تو باد دفع گروه قريش ، بر تو باد دفع ابوجهل و عقبه و شيبه و عتبه و اميه .
عباس گفت : بخدا سوگند هر كه را آن حضرت در آن روز نام برد همه را در روز بدر كشته در چاه ديدم .(1176)
و اين خبر به حمزه رسيد در غضب شد و به مسجد آمد و كمان ابوجهل را گرفت و بر سرش زد و آن ملعون را بلند كرد و بر زمين زد و مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه گرفتند و گفتند: اى حمزه ! مگر به دين محمد در آمده اى ؟ گفت : آرى ؛ و از روى غضب شهادت بر زبان راند و به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و حضرت آيات قرآن را بر او خواند و حقيت خود را بر او ظاهر كرد، پس حمزه بار ديگر شهادت گفت و در دين اسلام راسخ گرديد و ابوطالب شاد شد و شعرى چند در تحسين حمزه ادا كرد.(1177)
و عياشى به سند معتبر از حضرت باقر و صادق عليه السلام روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بلاى عظيم از قوم خود كشيد تا آنكه روز در سجده بود و رحم گوسفندى بر او انداختند پس فاطمه عليها السلام آمد و آن حضرت هنوز سر از سجده بر نداشته بود آن را از پشت آن حضرت برداشت ، پس حق تعالى به او نمود آنچه مى خواست و در جنگ بدر يك اسب سوار همراه آن حضرت نبود و در روز فتح مكه دوازده هزار سوار همراه آن حضرت بودند و ابوسفيان و ساير مشركان استغاثه به آن حضرت مى كردند؛ پس بعد از آن حضرت امير المومنين عليه السلام از آزار و بلا و اتفاق منافقان بر اذيت او ديد آنچه ديد و از قوم او احدى با او نبود زيرا كه حمزه در روز احد شهيد شد و جعفر در جنگ موته شهيد شد.(1178)
و شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه خباب گفت : در مكه به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و آن حضرت در پيش كعبه نشسته بود، به آن حضرت شكايت كردم از شدت ستمها كه از قريش مى ديدم و آزارها و شكنجه ها كه از ايشان مى كشيدم و گفتم : يا رسول الله ! دعا نمى كنى از براى ما؟ حضرت رنگش برافروخته شد و فرمود: مومنانى كه پيش از شما بودند بعضى از ايشان را به شانه آهن ريزه ريزه مى كردند و بعضى را اره بر سر ايشان مى گذاشتند و مى بريدند و با اينها صبر مى كردند و از دين بر نمى گشتند پس صبر كنيد بدرستى كه خدا اين دين را چنان تمام خواهد كرد و اين دولت را چنان مستقر خواهد گردانيد كه سواره اى از اهل اين ملت تنها از صنعا به حضرموت رود و از كسى بغير از خدا نترسد.(1179)
در حديث ديگر منقول است كه : آن حضرت گذشت به عمار بن ياسر و اهل او ديد كه مشركان مكه ايشان را عذاب مى كنند از براى اختيار اسلام ، حضرت فرمود كه : بشارت باد شما را اى آل عمار كه وعده گاه شما بهشت است .(1180)
و كلينى به سند صحيح از امام جعفر صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : پروردگار من مرا امر كرده است به مداراى مردم چنانكه مرا امر كرده است به اداى نمازهاى واجب .(1181)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : جبرئيل به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : اى محمد! پروردگار تو تو را سلام مى رساند و مى گويد تو را كه : مدارا كن با خلق من .(1182)
و به سند موثق از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت كرده است كه : چون مردم تكذيب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كردند خواست كه همه اهل زمين را بغير امير المومنين عليه السلام هلاك گرداند براى انتقام آن حضرت در هنگامى كه اين آيه را فرستاد ((فتول عنهم فما انت بملوم))(1183) ((پس از ايشان رو بگردان پس بدرستى كه تو ملامت كرده شده نيستى))، پس رحم كرد بر مومنان و خطاب نمود به آن حضرت كه و ذكر فان الذكرى تنفع المومنين (1184) ((و ياد آور ايشان را پس بدرستى كه ياد آوردن نفع مى بخشد مومنان را)).(1185)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون حق تعالى امر كرد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را كه اظهار اسلام نمايد و آن حضرت ديد كمى مسلمانان و بسيارى مشركان را بسيار غمگين شد پس حق تعالى جبرئيل را فرستاد با برگى از درخت سدره المنتهى و امر كرد آن حضرت را كه سر خود را به آن سدر بشويد، چون چنين كرد غم و هم آن حضرت بر طرف شد.(1186)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : حق تعالى مرا فرستاده است كه جميع پادشاهان باطل را بكشم و ملك و پادشاهى را بسوى شما بكشم پس اجابت كنيد مرا بسوى آنچه شما را به آن مى خوانم تا پادشاه عرب و عجم شويد و در بهشت پادشاهان باشيد، پس ابوجهل گفت از روى حسد و عداوت آن حضرت كه : خداوندا! اگر آنچه محمد مى گويد حق است از جانب تو پس بباران بر ما سنگى از آسمان يا بياور بسوى ما عذابى دردناك ؛ پس گفت : ما و بنى هاشم پيوسته مانند دو اسب بوديم كه با يكديگر بتازند و نظير يكديگر بوديم اكنون راضى نمى شويم به آنكه يكى از ايشان دعواى پيغمبرى كند و در ميان ايشان پيغمبر باشد و در بنى مخزوم نباشد؛ پس گفت : خداوندا! طلب آمرزش مى كنم از تو، پس خداوند عالميان فرستاد و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون (1187) يعنى : ((نيست خدا كه عذاب كند ايشان را و حال آنكه تو در ميان ايشان باشى ، و نيست خدا عذاب كننده ايشان و حال آنكه ايشان استغفار كنند)) زيرا كه ابوجهل بعد از اين سخن طلب آمرزش كرد؛ پس چون قصد قتل آن جناب كردند و آن جناب را از مكه بيرون كردند حق تعالى فرستاد و ما لهم الا يعذبهم الله و هم يصدون عن المسجد الحرام و ما كانوا اولياءه ان اولياؤ ه الا المتقون (1188) يعنى : ((چيست ايشان را كه خدا عذاب نكند ايشان را و حال آنكه منع مى كنند مومنان را از مسجد الحرام و نيستند ايشان سزوار مسجد الحرام ، نيست سزاوار آن مگر پرهيزكاران)) كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب او باشند، پس حق تعالى عذاب كرد ايشان را به شمشير در جنگ بدر و كشته شدند.(1189)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است از كثير بن عامه كه : روزى در مكه از ابطح سوارى پيدا شد و در عقب او هفده شتر آمدند كه بر آنها جامه هاى ديبا بار كرده بودند و بر هر شترى غلام سياهى سوار بود و مى گفت : كجاست پيغمبر كريمى كه در مكه مبعوث شده است ؟ گفتند: براى چه مى خواهى او را؟ گفت : پدرم وصيت كرده است كه اينها را به او برسانم ؛ پس ابوالبخترى اشاره كرد بسوى ابوجهل و گفت : آنكه تو مى خواهى اوست ، چون نزديك ابوجهل رفت و اوصاف آن حضرت را كه شنيده بود در او نديد گفت : تو نيستى آن كه من مى خواهم ؛ و در مكه گشت تا حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را ديد و چون آن حضرت را ديد اوصافى كه شنيده بود شناخت و به خدمت آن حضرت شتافت و دست و پايش را بوسيد و حضرت فرمود: تويى ناجى پسر منذر؟ گفت : بلى يا رسول الله ، فرمود: چه شد هفده ناقه كه بر هر يك غلام سياهى سوار است و آن غلامان جامه هاى ديبا و كمربندهاى مطلا بسته اند؟ و نامهاى آن غلامان را يك يك فرمود، گفت : بلى يا رسول الله ! حاضرند و به خدمت تو آورده ام ، حضرت فرمود كه : منم محمد بن عبدالله .
چون جميع آن مال را تسليم آن حضرت كرد ابوجهل فرياد آورد كه : اى آل غالب ! اگر مرا يارى نكنيد بر محمد شمشير خود را بر سينه خود مى گذارم و خود را مى كشم و اين مال از كعبه است و او مى خواهد همه را متصرف شود، پس بر اسب خود سوار شد و شمشير خود را برهنه كرد و در تمام مكه و نواحى گشت و چندين هزار كس با او همراه شدند، و چون اين خبر به بنى هاشم رسيد ابوطالب با ساير اولاد عبدالمطلب سوار شدند و دور آن حضرت را گرفتند پس ابوطالب به نزد ايشان رفت به ايشان گفت : از محمد چه مى خواهيد؟ ابوجهل گفت كه : پسر برادر تو بر ما خيانت بسيار كرد و از جمله آنها آن است كه مالى براى كعبه آورده بودند اين پسر او را به جادو فريب داد و به دين خود در آورد و مالهاى را از او گرفت .
ابوطالب گفت : باش تا من بروم و از حقيقت حال سوال كنم ، چون به خدمت حضرت آمد و التماس نمود كه آنها را به ابوجهل رد كند فرمود: يك حبه را به او نمى دهم ، ابوطالب گفت : ده شتر را بردار و هفت شتر را به او بده ، حضرت ابا كرد و فرمود كه : من اى هديه ها را با شتران نزد او باز مى دارم و من و او هر دو از شتران سوال مى كنيم و جواب هر يك از ما كه بگويند و گواهى هر يك از ما كه بدهند از او باشد.
ابوطالب به نزد ابوجهل آمد و گفت : پسر برادرم با شما انصاف مى دهد و چنين مى گويد و فردا در هنگام طلوع آفتاب وعده كرده است كه شما در مسجد حاضر شويد و شتران را با اسباب آنها در مسجد حاضر گردانيد و براى هر يك كه شهادت دهند از او باشد.
پس ايشان برگشتند و بامداد روز ديگر ابوجهل به نزد كعبه آمد و براى هبل سجده كرد پس سر برداشت و قصه را به آن نقل كرد و گفت : اى هبل ! از تو سوال مى كنم چنان كنى كه ناقه ها با من سخن بگويند و براى من شهادت دهند و محمد بر من شماتت نكند و من چهل سال است كه تو را مى پرستم و حاجتى از تو نطلبيده ام اگر امروز اجابت من مى كنى براى تو قبه اى از مرواريد سفيد مى سازم و براى تو دو دسترنج طلا و دو خلخال نقره و تاجى مكلل به جواهر و قلاده اى از طلاى بى غش بعمل مى آورم و تو را به آنها مزين مى گردانم .
پس در اين حال حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به مسجد در آمد و شتران را حاضر گردانيد و ابوجهل را فرمود كه : سوال كن ؛ هر چند سوال كرد جوابى نشنيد؛ پس حضرت با شتران خطاب كرد، آنها به امر الهى به سخن آمدند و شهادت بر پيغمبرى آن حضرت دادند و گواهى دادند كه اين مالها مخصوص آن حضرت مى باشد. و باز ابوجهل را فرمود كه : تو سوال كن ، و او سوال كرد و جواب نشنيد، و حضرت سوال كرد جواب گفتند، تا هفت مرتبه چنين شد و حضرت مالها را برگردانيد و ابوجهل خايب و خاسر برگشت .(1190)
و در بعضى از كتب مسطور است كه : چون حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را مامور گردانيد كه علانيه در ميان قريش اظهار دعوت خود بنمايد، حضرت در موسم حج كه طوايف خلق از اطراف عالم به مكه آمده بودند بر كوه صفا ايستاد و به آواز بلند ندا كرد كه : يا ايها الناس ! من رسول پروردگار عالميانم ؛ و مردم از روى تعجب نظر كردند بسوى آن جناب و ساكت شدند، پس به كوه مروه بالا رفت و سه مرتبه چنين ندا كرد، ابوجهل چون اين سخن را شنيد سنگى به جانب آن حضرت انداخت و پيشانى نورانى آن حضرت را مجروح كرد و ساير مشركان سنگها گرفتند و از عقب آن حضرت دويدند، پس حضرت بر كوه ابوقبيس بالا رفت و در موضعى كه آن را اكنون ((متكا)) مى گويند تكيه داد و مشركان در طلب آن حضرت مى گرديدند.
شخصى به نزد امير المومنين عليه السلام آمد و گفت : محمد كشته شد، على عليه السلام گريه كنان به خانه خديجه دويد و خديجه پرسيد: يا على ! محمد چه شد؟ فرمود: نمى دانم مى گويند كه مشركان آن حضرت را سنگباران كرده اند و اكنون پيدا نيست ، آبى به من بده و طعامى بردار و بيا تا او را بيابيم و آب و طعامى به او برسانيم ؛ پس هر دو روانه شدند و به خديجه فرمود: تو از جانب وادى برو و من از كوه بالا مى روم ، امير المومنين عليه السلام مى گريست و فرياد مى كرد: يا محمد! يا رسول الله ! جانم فداى تو باد آيا تو در كدام وادى تشنه و گرسنه مانده اى و مرا با خود نبرده اى ؟ و خديجه فرياد مى كرد: نشان دهيد به من پيغمبر برگزيده را و بهار پسنديده را و رنج كشيده در راه خدا را.
پس در اين حال جبرئيل بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد، چون حضرت را نظر بر او افتاد گريست و فرمود: ببين قوم من با من چه كردند، تكذيب من كردند و مرا به سنگ جفا خسته كردند؛ جبرئيل گفت : يا محمد! دست خود را به من بده ، پس دست آن حضرت را گرفت و بر بالاى كوه نشاند و مسندى از مسندهاى بهشت را از زير بال خود بيرون آورد كه با مرواريد و ياقوت بافته بودند و بر هوا گشود تا تمام كوههاى مكه را پوشيد و دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را گرفت و بر روى آن مسند نشانيد و گفت اى محمد! مى خواهى بزرگوارى و كرامت و منزلت خود را نزد خداوند خود بدانى ؟ فرمود: بلى ، جبرئيل گفت : اين درخت را بطلب ، چون طلبيد از جاى خود جدا شد و بسرعت دويد و نزد آن حضرت ايستاد و براى تعظيم سجده كرد، جبرئيل گفت : يا محمد! بگو برگردد، فرمود: برگرد، برگشت .
پس اسماعيل كه موكل است به آسمان اول فرود آمد و در خدمت آن حضرت ايستاد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، پروردگار من مرا امر كرده است كه تو را اطاعت كنم در هر چه بفرمايى ، اگر مى فرمايى ستاره ها را بر ايشان مى ريزم كه ايشان را بسوزاند.
پس ملك آفتاب آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، اگر مى فرمايى آفتاب را به نزديك سر ايشان مى آورم كه ايشان را بسوزاند.
پس ملك زمين آمد زمين آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، حق تعالى مرا امر كرده است كه تو را اطاعت كنم ، اگر مى فرمايى زمين را حكم مى كنم كه ايشان را فرود برد.
پس ملك كوهها آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، خدا مرا امر فرموده است كه مطيع تو باشم ، اگر رخصت مى دهى كوهها را بر ايشان بر مى گردانم تا ايشان را درهم بشكنم .
پس ملكى كه موكل است به درياها آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، پروردگار من مرا امر فرموده است هر چه فرمايى بعمل آورم ، اگر رخصت مى فرمايى امر مى كنم درياها را تا ايشان را غرق كنند.
چون همه اين ملائكه اظهار نصرت خود كردند حضرت فرمود: آيا همه مامور شده ايد به يارى من ؟ عرض كردند: بلى ، پس روى مبارك خود را بسوى آسمان نمود و فرمود: من براى عذاب مامور نشده ام و مامور شده ام كه رحمت عالميان باشم ، مرا با قوم خود بگذاريد كه ايشان نادانانند و به نادانى چنين مى كنند.
پس جبرئيل عليه السلام خديجه را ديد كه در وادى مى گريد و از پى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گردد، گفت : يا رسول الله ! خديجه را ببين كه گريه او ملائكه آسمانها را به گريه آورده است او را بطلب بسوى خود و از من سلام به او برسان و بگو به او كه : حق تعالى تو را سلام مى رساند و بشارت ده او را كه در بهشت خانه اى دارد از قصبهاى مرواريد كه به طلا زينت كرده اند و در آن صداى وحشت آميز نيست .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امير المومنين عليه السلام و خديجه عليها السلام را طلبيد و خون از روى گلگونش مى ريخت و خون را نمى گذاشت به زمين بريزد و پاك مى كرد، خديجه عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد چرا نمى گذارى خون به زمين بريزد؟ فرمود: مى ترسم اگر خون من به زمين بريزد حق تعالى بر اهل زمين غضب كند.
چون شب شد امير المومنين عليه السلام و خديجه عليها السلام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به خانه آوردند و سنگ بزرگى رو به روى مجلس آن حضرت تعبيه كردند، و چون مشركان خبر شدند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه آمده است آمدند و سنگ به خانه آن حضرت مى انداختند، اگر سنگ از جانب بالا مى آمد آن سنگ نمى گذاشت به آن حضرت برسد و از جانبهاى ديگر ديوارها مانع بود و از پيش رو على عليه السلام و خديجه ايستاده بودند و سنگها را به جان خود قبول مى كردند و نمى گذاشتند كه به آن حضرت برسد. پس خديجه گفت : اى گروه قريش ! شرمنده نمى شويد كه سنگباران مى كنيد خانه زنى را كه نجيب ترين شماست ؟ اگر از خدا نمى ترسيد از ننگ احتراز كنيد.
پس مشركان برگشتند و روز ديگر آن حضرت به مسجد آمد و نماز كرد و حق تعالى ترسى در دل ايشان افكند كه متعرض آن حضرت نشدند.(1191)
و در بعضى از كتب مذكور است كه : در سال پنجم پيغمبرى آن حضرت سميه مادر عمار بن ياسر شهيد شد و او از جمله آنها بود كه كافران قريش ايشان را شكنجه مى كردند كه از اسلام بيزارى جويند و آنها امتناع مى كردند؛ در اين حال ابوجهل ملعون بر او گذشت و نيزه اى بر دل او زد و او را شهيد كرد.(1192)

بدان كه به آيات كريمه و احاديث متواتره ثابت گرديده است كه حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در يك شب از مكه معظمه بسوى مسجد اقصى و از آنجا به آسمانها تا سدره المنتهى و عرش اعلا سير فرمود و عجائب خلق سماوات را به آن حضرت نمود و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى بر آن حضرت القاء فرمود و آن حضرت در بيت المعمور و تحت عرش الهى به عبادت حق تعالى قيام نمود و با ارواح انبياء عليهم السلام ملاقات كرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده فرمود.(1193)
و احاديث متواتره خاصه و عامه دلالت مى كند كه عروج آن جناب به بدن بود نه به روح بى بدن ، و در بيدارى بود نه در خواب ، و در ميان قدماى علماى شيعه در اين معانى خلافى نبوده چنانكه ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان تصريح به اين مراتب كرده اند(1194)، و شكى كه بعضى در جسمانى بودن معراج كرده اند يا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام است يا به سبب عدم اعتماد بر اخبار حجتهاى خدا و وثوق بر شبهات ملاحده حكماست ، اگر نه چون تواند بود كه كسى كه اعتقاد به فرموده خدا و رسول و ائمه حق عليهم السلام داشته باشد و آيات قرآنى و چندين هزار حديث از طرق مختلفه در اصل معراج و كيفيات و خصوصيات آن بشنود كه همه صريحند در معراج جسمانى و به محض استبعاد و هم يا شبهات واهيه حكما همه را انكار و تاويل نمايد و در كم صفحه از كتابهاى حديث سنى و شيعه هست كه در آنجا معراج به تقريبى مذكور نباشد، و اگر خواهم استيفاى احاديث اين باب نمايم در چندين برابر اين كتاب استيفاى آنها نمى توانم كرد وليكن از چندين هزار به نمونه و از خرمنى به دانه اى اكتفا مى نمايم تا شيعه متدين را فى الجمله اطلاعى بر مضامين آنها حاصل گردد.
بدان كه اتفاقى است كه معراج پيش از هجرت واقع شد و بعد از هجرت نيز محتمل است كه واقع شده باشد؛ و آنچه پيش از هجرت واقع شده بعضى گفته اند در شب شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان يا بيست و يكم ماه مزبور شش ماه پيش از هجرت واقع شد؛ بعضى گفته اند كه در ماه ربيع الاول دو سال بعد از بعثت آن حضرت واقع شد(1195)؛ و بعد از هجرت بعضى گفته اند در بيست و هفتم ماه رجب در سال دوم هجرت واقع شد.(1196)
و در مكان عروج اول خلاف است : بعضى گفته اند از خانه ام هانى خواهر امير المومنين عليه السلام عروج نمود؛ بعضى گفته اند از شعب ابى طالب و بعضى گفته اند از مسجد الحرام .(1197)
و ايضا خلاف است كه معراج آن جناب يك مرتبه واقع شد يا زياده ؟ و از احاديث معتبره ظاهر مى شود كه چندين مرتبه واقع شد(1198) و اختلافى كه در احاديث معراج هست مى تواند بود كه از اين جهت باشد كه از هر يك از احاديث مختلفه در وصف يكى از آن معراجها واقع شده باشد.
اما آيات معراج ، از آن جمله اين آيه است سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير(1199) يعنى : ((منزه است آن خداوندى كه سير فرمود بنده خود را در شبى از مسجد الحرام بسوى مسجد اقصى كه بركت داده ايم دور آن را براى آنكه بنماييم به او از آيات عظمت و جلال خود بدرستى كه خدا عالم است به هر چه شنيدنى است و هر چه ديدنى است)).
بعضى گفته اند: مراد از مسجد الحرام مكه معظمه است زيرا كه همه مكه محل نماز و محترم است (1200)، و از مشهور آن است كه مراد از مسجد اقصى مسجدى است كه در شام معروف است (1201)؛ و از احاديث معتبره بسيار ظاهر مى شود كه مراد بيت المعمور است كه در آسمان چهارم است و دورترين مسجدها است ، چنانكه على بن ابراهيم به سند معتبر روايت كرده است كه امام محمد باقر عليه السلام از شخصى پرسيد كه : چه مى گويند مردم در تفسير اين آيه ؟ آن مرد عرض كرد: مى گويند از مسجد الحرام به مسجد بيت المقدس رفت ، حضرت فرمود: چنين نيست بلكه از اين مسجد زمين بسوى بيت المعمور آسمان رفت كه برابر كعبه است و از كعبه تا آنجا همه حرم و محترم است .(1202)
و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : از آن حضرت پرسيدند از مساجد مشرفه معظمه ، فرمود: مسجد الحرام است و مسجد رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، راوى عرض كرد: مسجد اقصى چون است ؟ فرمود: مسجد اقصى كه حق تعالى فرموده در آسمان است و آن مسجدى كه در شام است مسجد كوفه از آن بهتر است .(1203)
مولف گويد كه : اينكه مراد از مسجد اقصى كه در قرآن مذكور است بيت المعمور باشد منافات ندارد با آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بيت المقدس نيز تشريف برده باشند چنانكه احاديث بسيار بر آن نيز دلالت مى كند(1204) و محتمل است كه در بعضى معراجها به آنجا رفته باشد.
و در جاى ديگر فرموده است ((و النجم اذا هوى))(1205) ((بحق ستاره در هنگامى كه طلوع كند يا غروب كند؛ يا شهاب در وقتى كه فرود آيد)).
از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه : ((نجم)) محمد صلى الله عليه و آله و سلم است ، يعنى : بحق اختر برج رسالت سوگند در هنگامى كه به معراج رفت يا از معراج فرود آمد.(1206)
((ما ضل صاحبكم و ما غوى)) ((گمراه نشد صاحب شما)) يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم خطا نكرد، و در روايات بسيار وارد شده است كه يعنى : محمد صلى الله عليه و آله و سلم گمراه نشده است در باب خلافت على عليه السلام و دروغ نمى گويد آنچه در فضل او مى گويد.(1207)
و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى ((و سخن نمى گويد از هوى و خواهش نفس خود، نيست آنچه مى گويد مگر وحى كه فرستاده شده است)).
((علمه شديد القوى)) ((تعليم كرد او را ملكى كه قوتهاى سخت داشت)) و در قوت ظاهر و باطن كامل بود يعنى جبرئيل .
((ذو مره فاستوى)) ((صاحب قوت عقل و متانت با صورت نيكو بود پس درست ايستاد)) بر صورت اصلى كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود با نهايت عظمت و شوكت ، ((و هو بالافق الاعلى)) ((و جبرئيل در افق اعلاى آسمان بود)) در هنگامى كه آن حضرت او را به صورت اصلى خود ديد، ثم دنى فتدلى # فكان قاب قوسين او ادنى ((پس نزديك شد به آن حضرت پس آويخت خود را تا به آن حضرت راز گويد پس ميان جبرئيل و او فاصله ، به قدر دو نيمه كمان بود بلكه نزديكتر))، و بعضى گفته اند: يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم در مرتبه قرب معنوى به جناب مقدس احديت يا قرب صورى به عرش و مكانى كه اعلاى مراتب و عروج ممكنات است نزديك شد پس حق تعالى به قرب ملاطفت و رحمت به او نزديك آمد و او را مورد عنايات و الطاف خاصه خود گردانيد مانند دو كس كه يك كمان وار در مراتب قرب صورى به يكديگر نزديك شوند بلكه نزديكتر.
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : يعنى ميان آنجا كه وحى الهى صادر مى شد و گوش آن جناب به قدر فاصله زه كمان بود از چوب كمان .(1208)
فاوحى الى عبده ما اوحى ((پس وحى فرستاد خدا بسوى بنده خود آنچه وحى كرد))، و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه : يعنى در امامت امير المومنين عليه السلام و رفعت شان او وحى كرد آنچه وحى كرد.(1209)
ما كذب الفواد ما راى ((دروغ نگفت دل محمد آنچه ديده بود)) آن دل حقيقت منزل از انوار جلال سبحانى يا آنچه ديده اش ديد از عجايب مخلوقات حق تعالى در ملا اعلى دل مقدسش به نور يقين قبول كرد و اذعان نمود، ((افتمارونه على ما يرى)) ((آيا با محمد مجادله مى كنيد بر آنچه آن حضرت ديد)) در شب معراج ولقد رآه نزله اخرى # عند سدره المنتهى ((و بدرستى كه ديد جبرئيل را به صورت اصلى يك بار ديگر نزديك درخت سدره المنتهى)) و آن درختى است بالاى آسمان هفتم كه عروج ملايك و اعمال خلايق به آن منتهى مى شود(1210)، ((عندها جنه الماوى)) ((نزد سدره المنتهى است بهشتى كه آرامگاه متقيان است))، اذ يغشى السدره ما يغشى ((در هنگامى كه ديد فرو گرفته بود درخت سدره را آنچه فرو گرفته بود)) از ملائكه روحانيان و آثار عظمت و جلال حق تعالى ، مروى است كه : بر هر برگى ملكى ايستاده بود و تسبيح حق تعالى مى نمود.(1211)
((ما زاغ البصر و ما طغى)) ((ميل نكرد ديده حق بين آن حضرت بسوى راست و چپ و در نگذشت از آنچه بايست به آن نظر كند)) يعنى با نهايت ادب در خدمت حق ايستاد و بغير جناب حق متوجه نگرديد و آنچه گفتند شنيد و آنچه نمودند ديد؛ يا آنكه اشتباه نكرد و چيزى را غلط و خطا نديد و آنچه ديد درست ديد، لقد راى من آيات ربه الكبرى پس حق تعالى براى عدم خطاى قاصران بيان فرمود: ((بدرستى كه ديد از آيات بزرگ پروردگار خود)) تا كسى توهم نكند كه آن حضرت خدا را ديد و بدانند كه خدا ديدنى نيست و او را به ديده سر نمى توان ديد، چنانكه آن حضرت فرمود كه : در آن شب خدا را به ديده دل ديدم نه به ديده سر(1212)، و گفته اند كه : از جمله آيات كبرى كه ديد آن بود كه جبرئيل را به صورت اصلى خود ديد كه ششصد بال داشت و تمام آفاق آسمان را به بالهاى خود پر كرده بود.(1213)
مولف گويد: تمام تاويل اين آيات با آيات ديگر كه دلالت بر معراج دارد در ضمن اخبار مذكور خواهد شد.
و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه : از شيعه ما نيست هر كه يكى از چهار چيز را انكار كند: معراج و سوال قبر و آفريده شدن بهشت و دوزخ و شفاعت .(1214)
و در حديث موثق از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : هركه ايمان نياورد به معراج تكذيب كرده است رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را.(1215)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: مومن حق و شيعه ما آن است كه ايمان آورد به معراج پيغمبر و شفاعت و حوض كوثر و سوال قبر و بهشت و دوزخ و صراط و ميزان و حساب و مبعوث شدن روز جزا.(1216)
ابن بابويه و صفار و ديگران به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را صد و بيست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولايت و امامت امير المومنين و ساير ائمه طاهرين عليهم السلام زياده از ساير فرايض تاكيد و مبالغه نمود.(1217)
و على بن ابراهيم به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : در شبى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام براق را براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آوردند يكى لجام را گرفت و ديگرى ركاب تقدس انتساب را گرفت و ديگرى جامه هاى آن حضرت را بر روى زين درست كرد، پس براق چموشى كرد جبرئيل طپانچه اى بر آن زد و گفت : ساكن شو اى براق كه كسى از پيشينيان و آيندگان بر تو سوار نمى شود كه از او بهتر باشد، پس براق پرواز كرد و جبرئيل در خدمت آن حضرت بود و عجايب زمين و آسمان را به آن حضرت مى نمود.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : در اثناى راه منادى مرا از جانب راست ندا كرد كه : يا محمد؛ و من ملتفت او نشدم ، پس از جانب چپ ديگرى مرا ندا كرد و ملتفت او نشدم ، پس از پيش روى خود زنى را ديدم كه دستها و ساعدهاى خود را گشوده بود و به انواع زينتهاى دنيا خود را آراسته بود و گفت : يا محمد! نظرى كن بسوى من تا با تو سخن بگويم ، پس به او ملتفت نشدم و رفتم ، ناگاه صداى مهيبى شنيدم كه بسيار ترسيدم پس جبرئيل گفت : فرود آى به زمين ، چون فرود آمدم گفت : در اينجا نماز كن كه اين طيبه است يعنى مدينه و بسوى اين مكان تو هجرت خواهى كرد.
پس سوار شدم و قدرى راه رفتم باز گفت : فرود آى و نماز كن ، چون نماز كردم گفت : اين طور سينا است كه حق تعالى در اينجا با موسى عليه السلام سخن گفت .
پس سوار شدم و چون پاره اى راه رفتم باز گفت : پايين بيا و نماز كن ، چون نماز كردم گفت : اين بيت لحم است كه عيسى عليه السلام در اينجا متولد شده است ؛ پس مرا برد بسوى بيت المقدس و براق را در حلقه اى بست كه پيغمبران چهار پايان خود را در آنجا مى بسته اند، و چون داخل مسجد شدم جبرئيل در جانب راست من بود و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را ديدم با پيغمبران بسيار كه براى من جمع شده بودند، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و مرا پيش داشت و همه پيغمبران صف كشيدند و در عقب من نماز كردند و فخر نمى كنم به اين .
پس خازن بيت المقدس آمد و سه ظرف آورد يكى از شير و يكى از آب و يكى از شراب ، پس شنيدم كه گوينده اى مى گفت كه : اگر آب را بگيرد او و امت او غرق شوند، و اگر شراب را بگيرد او و امت او گمراه خواهند شد، و اگر شير را بگيرد او و امت او هدايت خواهند يافت ؛ پس جام شير را گرفتم و خوردم و جبرئيل گفت : هدايت يافتى و امت تو هدايت يافتند، پس از من پرسيد كه : در راه چه ديدى ؟
گفتم : كسى از جانب راست من ندا كرد.
پرسيد كه : جواب او گفتى ؟
گفتم : نه ، و ملتفت نشدم بسوى او.
فرمود: او داعى يهود بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو يهودى مى شدند بعد از تو.
گفت : ديگر چه ديدى ؟
گفتم : ديگرى از جانب چپ من ندا كرد.
پرسيد: جواب او گفتى ؟
گفتم : نه ملتفت نشدم بسوى او.
گفت : او داعى نصارى بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو نصرانى مى شدند بعد از تو.
پس گفت : ديگر چه ديدى ؟
آن زن را كه ديده بودم گفتم .
گفت : آيا با او سخن گفتى ؟
گفتم : نه ، و التفات نكردم بسوى او.
گفت : او دنيا بود، اگر با او سخن مى گفتى همه امت تو اختيار دنيا مى كردند بر آخرت ؛ پس گفت : آن صدايى كه شنيدى صداى سنگى بود كه هفتاد سال پيش از اين از كنار جهنم انداخته بودند امشب به ته جهنم رسيد و اين صدا از آن بود. پس بعد از آن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هرگز نخنديد.
حضرت فرمود كه : پس جبرئيل مرا بالا برد تا به آسمان اول رسيدم و بر آن آسمان ملكى موكل بود كه او را اسماعيل مى گفتند و او ((صاحب الخطفه)) است كه هر شيطانى كه خواهد به آسمان رود او و اعوان او را به شهاب ثاقب مى سوزانند چنانكه حق تعالى گفته است كه الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب (1218) و هفتاد هزار ملك تابعين اويند و هر ملكى از ايشان هفتاد هزار ملك ، پس اسماعيل از جبرئيل پرسيد كه : اين كيست با تو همراه است ؟ گفت : محمد است ، گفت : او مبعوث است ، جبرئيل گفت : بلى .
پس اسماعيل در آسمان را گشود و من سلام كردم بر او و او سلام كرد بر من و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من و گفت : مرحبا به برادر شايسته و پيغمبر شايسته ، و ملائكه مرا استقبال كردند تا داخل آسمان اول شدم ، و هر ملكى كه مرا ديد خندان و شاد شد تا آنكه ملكى را ديدم كه از او بزرگتر ملكى نديده بودم با منظر كريه و آثار غضب از روى او هويدا بود، و چنانكه آنها مرا دعا كردند او مرا دعا كرد وليكن نخنديد و شادى و سرورى كه از ديگران ديدم از او نديدم ، گفتم : يا جبرئيل ! اين كيست كه من از او ترسيدم ؟ گفت : جايز است كه از او بترسى ما همه از او مى ترسيم ، اين مالك خزينه دار جهنم است هرگز نخنديده است و از روزى كه خداوند جبار جهنم را در قبضه اقتدار او گذاشته است پيوسته خشم او بر دشمنان خدا و غضب او بر عاصيان خدا زياده مى شود و خدا به او از ايشان انتقام خواهد كشيد و اگر براى كسى خنديده بود پيش از تو يا با كسى خنده خواهد كرد بعد از تو هر آينه با تو خندان مى شد وليكن هرگز نمى خندد، پس بر او سلام كردم و بر من سلام كرد و مرا بشارت داد به بهشت .
و چون جبرئيل عليه السلام در ملكوت اعلا مطاع و امين بود و جميع ملائكه فرمانبردار او بودند گفتم به او كه : آيا امر نمى كنى مالك را كه جهنم را به من بنمايد؟ جبرئيل گفت : اى مالك ! جهنم را به محمد بنما، مالك پرده اى از پرده هاى جهنم را دور كرد و درى از درهاى آن را گشود ناگاه زبانه اى از جهنم جوش زد و بسوى آسمان بلند شد كه از نهايت شدت آن ترسيدم كه مرا بربايد، گفتم : اى جبرئيل ! بگو كه اين را بر گرداند و در جهنم را ببندد، پس مالك زبانه جهنم را گفت : برگرد، و آن برگشت .
و چون از آنجا گذشتم مرد گندم گون عظيمى ديدم . از جبرئيل پرسيدم كه : اين كيست ؟ گفت اين پدر تو آدم است ، ناگاه ديدم كه فرزندان او را بر او عرض مى كردند و مى گفت : روحى است نيكو و نسيمى است خوشبو از بدن نيكو، پس حضرت اين آيه را خواند كلا ان كتاب الابرار لفى عليين (1219)، پس سلام كردم بر آدم و او بر من سلام كرد و من براى او و او براى من استغفار كرد و گفت : مرحبا خوش آمدى اى فرزند شايسته و پيغمبر شايسته و فرستاده شده در زمان شايسته .
پس گذشتم به ملكى از ملائكه كه در مجلسى نشسته بود و جميع دنيا در ميان دو زانوى او بود و لوحى از نور در دست و بر آن لوح نامه اى نوشته بود و او مانند مرد اندوهگين پيوسته در آن لوح نظر مى كرد و به جانب راست و چپ ملتفت نمى شد، گفتم : اين كيست يا جبرئيل ؟ گفت : اين ملك موت است و پيوسته مشغول قبض ارواح است ، گفتم : اى جبرئيل ! مرا نزديك او ببر تا با او سخن گويم ، چون مرا نزديك برد بر او سلام كردم و او جواب گفت و جبرئيل به او گفت : اين پيغمبر رحمت است كه خدا او را بسوى بندگان فرستاده است ، پس مرا مرحبا گفت و تحيت نمود و گفت : بشارت باد تو را اى محمد كه من هر خير را در امت تو مى بينم ، گفتم : حمد مى كنم خداوند بخشنده صاحب نعمت بر بندگان خود را و اينها هم از فضل و رحمت پروردگار من است بر من ، پس جبرئيل گفت كه : اين ملك كارش از همه ملائكه سخت تر و بيشتر است ، گفتم : آيا همه كس را اين خود قبض روح مى كند؟ گفت : بلى ، گفتم : اى ملك موت ! هر جا كه باشند تو ايشان را مى بينى و نزد ايشان حاضر مى شوى ؟ گفت : بلى جميع دنيا نزد من به سبب آنچه خدا آن را مسخر من گردانيده و مرا بر آن مكنت داده است نيست مگر مانند درهمى كه در دست يكى از شما باشد و به هر روش كه خواهد آن را بگرداند و هيچ خانه اى نيست كه من روزى پنج مرتبه اهل آن خانه را يك يك مشاهده نكنم و تفحص ننمايم ، و چون اهل ميت بر مرده خود گريه مى كنند با ايشان مى گويم كه : مگرييد بر او كه مرا بسوى شما عود كردنى و ديگر عود كردنى هست تا آنكه يكى از شماها را باقى نخواهم گذاشتن ، من گفتم : مرگ بس است براى اندوه و در هم شكستن آدمى ، جبرئيل گفت : آنچه بعد از مرگ است بسيار بدتر است از مرگ .
پس از آنجا گذشتم و به جماعتى رسيدم كه نزد آنها خوانها از گوشت پاكيزه و گوشت مردار گنديده گذاشته بودند و از گوشت گنديده مى خوردند و گوشت نيكو را نمى خوردند، گفتم : يا جبرئيل ! اينها كيستند؟ گفت : اينها گروهى چندند كه حرام را مى خورند و حلال را ترك مى كنند و اينها از امت تواند يا محمد.
پس ملكى را ديدم كه حق تعالى او را بر خلقت عظيمى خلق كرده بود، نصف بدن او از آتش بود و نصف بدن او از برف ؛ نه آتش برف را مى گداخت و نه برف آتش را خاموش مى كرد، و او به صدايى بلند ندا مى كرد كه : تنزيه مى كنم خداوندى را كه حرارت اين آتش را نگاه داشته است كه برف را نگدازد و سردى اين برف را نگاه داشته است كه آتش را خاموش نكند، اى خداوندى كه الفت داده اى ميان آتش و برف ! الفت ده ميان دلهاى بندگان مومن خود؛ گفتم : اى جبرئيل ! اين كيست ؟ گفت : اين نيكخواه ترين ملائكه خداست براى اهل زمين از بندگان مومن خدا، و از روزى كه خدا او را آفريده تا حال اين دعا مى كند در حق مومنان .
و دو ملك ديگر ديدم كه در آسمان ندا مى كردند، يكى مى گفت : خداوندا! هر كه در راه تو بدهد او را عوض بده ، و ديگرى مى گفت : خداوندا! هر كه امساك كند و در راه تو ندهد مال او را تلف كن .
پس گذشتم و به گروهى چند رسيدم كه لبها داشتند مانند لبهاى شتر و ملائكه گوشت از پهلوهاى ايشان مقراض مى كردند و در دهانهاى ايشان مى افكندند، از جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند؟ گفت : اينها چشم زنان و عيب جويان مومنانند.
پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه سرهاى ايشان را به سنگ مى كوبيدند، از جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند؟ جواب داد: اينها جماعتى اند كه به خواب رفته اند و نماز خفتن را نكرده اند.
پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه فرشتگان آتش در دهان ايشان مى انداختند و از دبر ايشان بيرون مى رفت ، پرسيدم كه : اينها كيستند؟ فرمود كه : اينها خورندگان مال يتيمانند به ناحق چنانكه حق تعالى مى فرمايد ان الذين ياءكلون اموال اليتامى ظلما انما ياءكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا(1220) ((بدرستى كه آنان كه مى خورند مال يتيمان را به ستم ، نمى خورند در شكمهاى خود مگر آتش و بزودى خواهند افروخت آتشى را در جهنم)).
حضرت فرمود كه : پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه هر يك از ايشان كه مى خواست برخيزد از بزرگى شكمش نمى توانست برخاست ، پرسيدم از جبرئيل كه : اينها كيستند؟
فرمود: اينها سود خورانند چنانكه حق تعالى در قرآن حال ايشان را چنين بيان كرده است مانند آل فرعون : هر بامداد و پسين ايشان را بر آتش جهنم عرض مى كنند و از شدت عذاب مى گويند: خداوندا! قيامت كى بر پا خواهد شد؟
پس گذشتم و به زنى چند رسيدم كه آنها را از پستانها آويخته بودند، گفتم : يا جبرئيل ! اينها كيستند؟ جواب داد: اينها زنى چندند كه در خانه شوهر زنا كردند و فرزندان زنا را به شوهر ملحق نمودند و مال شوهرها را به ايشان ميراث دادند. پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : سخت است غضب خدا بر زنى كه داخل گرداند بر جماعتى در نسب ايشان كسى را كه از ايشان نباشد و از زنا بهم رسيده باشد و بر عورتهاى ايشان مطلع شود و مال ايشان را به ناحق بخورد.
حضرت فرمود: پس گذشتم به ملكى چند از ملائكه خداوند عالميان كه حق تعالى ايشان را آفريده به هر نحو كه خواسته و روهاى ايشان را گذاشته به هر جهت كه خواسته و هر طبقه اى از اطباق بدنهاى ايشان تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند از هر ناحيه به صداهاى مختلف و صدا به حمد و شكر حق تعالى بلند كرده بودند و از خوف خدا مى گريستند، از جبرئيل پرسيدم : اينها كيستند؟ گفت : به اين روش كه مى بينى آفريده شده اند و از روزى كه خلق شده اند دو ملك كه در پهلوى يكديگرند با هم سخن نگفته اند و سر به جانب بالا بلند نكرده اند و به زير پاى خود نظر نكرده اند از خشوع و تذلل و از خوف حق تعالى ، چون بر ايشان سلام كرد با ايما و اشاره جواب سلام من گفتند و از شدت خشوع سخن نگفتند، پس جبرئيل به ايشان گفت : اين محمد پيغمبر رحمت است كه حق تعالى او را به رسالت و نبوت بسوى بندگان فرستاده است و آخر پيغمبران و مهتر و بهتر ايشان است ، آيا با او سخن نمى گوييد؟ چون اين را از جبرئيل شنيدند بر من سلام كردند و مرا گرامى داشتند و بشارت به خير دادند براى من و براى امتم .
پس از آنجا مرا بالا برد بسوى آسمان دوم در آنجا دو كس ديدم كه بسيار شبيه بودند به يكديگر، گفتم : اينها كيستند اى جبرئيل ؟ گفت : دو خاله زاده اند يحيى و عيسى عليه السلام ، پس سلام كردم بر ايشان و ايشان بر من سلام كردند و من براى ايشان استغفار كردم و ايشان براى من استغفار كردند و گفتند: مرحبا خوش آمدى اى برادر شايسته و پيغمبر شايسته . و در آن آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم كه روهاى ايشان به آن سو متوجه بود كه خدا فرموده بود و به جانب ديگر متوجه نمى شدند و به صداهاى مختلف تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند.
پس به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مردى ديدم كه زيادتى حسن او بر ساير مردم مانند زيادتى ماه شب چهارده بود بر ستارگان ، از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين برادر تو يوسف است ، من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد و گفت : خوش آمدى اى پيغمبر شايسته و برادر شايسته كه مبعوث شده اى در زمان شايسته . و در اين آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آسمان اول و دوم ديدم و جبرئيل در باب من به ايشان گفت آنچه به آنها گفت و با من گفتند آنچه آنها گفتند.
چون به آسمان چهارم بالا رفتم در آنجا مردى را ديدم از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين ادريس است كه خدا او را به مكان بلند بالا برده است چنانكه فرموده است ((ورفعناه مكانا عليا))(1221) و من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من . و باز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آن آسمانها ديده بودم و بشارت خير دادند براى من و امتم ؛ پس ملكى را ديدم كه بر كرسى نشسته بود و هفتاد هزار ملك در فرمان او بودند و در فرمان هر يك از آنها هفتاد هزار ملك بود، پس گمان كردم كه ملكى از اين بزرگتر نخواهد بود، ناگاه جبرئيل بر او صدا زد كه : برخيز، پس او برخاست و تا روز قيامت ايستاده خواهد بود.
چون به آسمان پنجم بالا رفتم در آنجا مرد پيرى ديدم با چشمهاى بزرگ كه از او عظيمتر نديده بودم و بسيارى از امت او در دور او بودند، از كثرت آنها تعجب كردم و از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين آن پيغمبرى است كه امتش او را دوست مى داشتند، هارون پسر عمران ؛ پس بر او سلام كردم و براى او استغفار كردم ، باز ملائكه خشوع ديدم مثل آسمانها ديگر.
چون به آسمان ششم بالا رفتم مرد بلند بالاى گندمگونى ديدم و موهاى بلند داشت كه اگر دو پيراهن مى پوشيد موى او از آنها بيرون مى آمد و شنيدم كه او مى گفت : بنى اسرائيل گمان مى كنند كه منم گرامى ترين فرزند آدم نزد خدا و اين مرد نزد خدا از من گرامى تر است ، از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : موسى پسر عمران است ؛ من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد، و در آن آسمان نيز ملائكه خاشعان ديدم مانند آسمانهاى ديگر.
چون به آسمان هفتم بالا رفتم به هر ملكى از ملائكه كه گذشتم گفتند: اى محمد! حجامت كن و امت خود را امر كن كه حجامت كنند، ناگاه در آنجا مردى ديدم كه موهاى سر و ريشش سفيد و بر كرسى نشسته بود، گفتم : اى جبرئيل ! اين كيست كه در آسمان هفتم در جوار الهى و بر در بيت المعمور نشسته است ؟ گفت : يا محمد! اين پدر تو ابراهيم است و اين محل پرهيزكاران امت توست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم اين آيه را خواند ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى والذين آمنوا والله ولى المومنين (1222) ((بدرستى كه سزاوارترين مردم به ابراهيم آنهايند كه پيروى او كردند و اين پيغمبر و آنان كه ايمان به اين پيغمبر آورده اند و خدا ياور مومنان است))، حضرت فرمود: پس بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و گفت : مرحبا به پيغمبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زمان شايسته ، و در آن آسمان ملائكه صاحب خشوع ديدم مثل آسمانهاى ديگر و همه بشارت به خير دادند براى من و امت من .
و در آسمان هفتم درياهاى نور ديدم كه مى درخشيدند و نور آنها چشمها را مى ربود و درياها از ظلمت ديدم و درياها از برف ديدم ، و هرگاه از ديدن اين امور عجيبه و غريبه مرا هولى عارض مى شد جبرئيل مى گفت : شاد باش اى محمد و شكر كن حق تعالى كه تو را به اين كرامتها گرامى داشته است ؛ پس حق تعالى مرا به قوت و يارى خود قوت بخشيد بر ديدن آن عجايب و يافتن آن غرايب ، پس جبرئيل گفت : اى محمد! تو عظيم مى شمارى آنچه مى بينى و عظمت پروردگار تو زياده از اينهاست كه اينها در جنب عظمت او عظيم نمايد و آنچه هنوز نديده اى از عظمت پروردگار تو از اينها عظيمتر است ، بدرستى كه ميان حق تعالى و خلقش نود هزار حجاب است يعنى حجب معنويه يا آنكه ميان محل صدور وحى الهى و ذوى العقول از مخلوقات او نود هزار حجاب است و نزديكترين خلق به محل صدور وحى منم و اسرافيل ، و ميان من و او چهار حجاب است : حجابى از نور، حجابى از ظلمت ، حجابى از ابر و حجابى از آب .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از جمله عجائب مخلوقات الهى كه ديدم خروسى بود كه پاهاى او در منتهاى طبقه هفتم زمين بود و سرش نزد عرش حق تعالى بود و دو بال داشت كه چون آنها را مى گشود از مشرق و مغرب مى گذشت و تسبيح آن خروس اين بود كه : ((منزه است پروردگار من و شان او عظيمتر است از آنكه ادراك او توان نمود))، و در وقت سحر بالهاى خود را مى گشايد و بر هم مى زند و صدا به تسبيح بلند مى كند و مى گويد: سبحان الله الملك القدوس سبحان الله الكبير المتعال لا اله الا اللّه الحى القيوم ، و چون صداى او بلند مى شود خروسهاى زمين همه بال بر هم مى زنند و صداى به تسبيح حق تعالى بلند مى كنند، و چون آن خروس ساكت مى شود آنها هم ساكت مى شوند و بالهاى آن خروس عرشى سفيد و پرهاى زير بالش سبز است و آن سفيدى و سبزى و خوشايندگى آن دو رنگ را با هم وصف نتوان كرد.
پس با جبرئيل رفتم تا داخل بيت المعمور شدم و دو ركعت نماز كردم و جمعى از اصحاب خود را با خود ديدم كه جامه هاى سفيد پوشيده بودند و جمعى ديگر از ايشان را ديدم كه جامه هاى كهنه و كثيف پوشيده بودند، آنها كه جامه هاى نيكو پوشيده بودند داخل بيت المعمور شدند و ديگران را منع مى كردند؛ چون از بيت المعمور بيرون آمدم دو نهرى ديدم كه يكى را كوثر و ديگر را نهر رحمت مى گفتند، پس از نهر كوثر آشاميدم و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو نهر با من بودند تا داخل بهشت شدم و در دو طرف آن نهرها خانه هاى خود و اهل بيت خود و زنان طاهره خود را ديدم ، و خاك بهشت از مشك بود، و دخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطه مى خورد، گفتم : تو از كيستى ؟ گفت : من از زيد بن حارثه ام چون به زمين آمدم زيد را بشارت دادم ؛ و مرغان بهشت را به بزرگى شتران بزرگ ديدم و انارهاى آن را مانند دلوهاى عظيم يافتم ، و در بهشت درختى را ديدم كه اگر مرغى را در اصلش رها مى كردند هفتصد سال بر گرد آن نمى توانست گرديد، و هيچ خانه اى در بهشت نبود مگر شاخى از آن درخت در آن خانه بود، گفتم : اى جبرئيل ! اين چه درخت است ؟ گفت : اين درخت طوبى است كه حق تعالى فرموده است ((طوبى لهم و حسن ماب)).(1223)
حضرت فرمود: چون داخل بهشت شدم و از دهشت اين عجايب كه در آسمان هفتم ديدم باز آمدم و از جبرئيل پرسيدم : آن درياها كه ديدم چه بود؟ گفت : آنها سرادقات حجب است و اگر آنها نباشد نور عرش هر چه در زير آن است بسوزاند؛ پس از آنجا به سدره المنتهى رسيدم و هر برگى از آن امتى عظيم را سايه مى افكند؛ از آنجا در مرتبه قرب معنوى حق تعالى به مقام قاب قوسين او ادنى رسيدم و قابل مناجات پروردگار خود شدم پس مرا ندا كرد و گفت آمن الرسول بما انزل اليه من ربه (1224) يعنى : ((ايمان آورد رسول به آنچه فرستاده شده بود بسوى او از جانب پروردگار او)).(1225)
حضرت فرمود: من گفتم از جانب خود و امت خود و المؤ منون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله (1226) ((و مومنان همه ايمان آوردند به خدا و فرشتگان او و كتابهاى او و رسولان او مى گويند: ما جدائى نمى اندازيم ميان هيچيك از رسولان او بلكه به همه ايمان مى آوريم)).
حضرت فرمود: پس گفتم سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير(1227) يعنى : ((شنيديم گفته خدا را و اطاعت كرديم ، مى طلبيم آمرزش تو را اى پروردگار ما و بسوى توست بازگشت همه)).
پس حق تعالى فرمود لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت يعنى : ((خدا تكليف نمى كند هيچ نفسى را مگر به مقدار طاقت او، مر آن نفس راست آنچه كسب كند از نيكيها و بر اوست آنچه بجا آورد از بديها))؛ پس من گفتم ربنا لا تؤ اخذنا ان نسينا او اخطاءنا يعنى : ((پروردگارا! بر ما مگير اگر فراموش كنيم و يا خطا كنيم و از روى فراموشى يا بى قصد گناهى كنيم))؛ حق تعالى فرمود: مواخذه نمى كنم شما را؛ عرض كردم ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا يعنى : ((اى پروردگار ما! بار مكن بر ما بار گران چنانكه بار كردى بر آنها كه پيش از ما بودند))؛ حق تعالى فرمود: بار نمى كنم ؛ پس عرض كردم ربنا ولا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا على القوم الكافرين (1228) يعنى : ((اى پروردگار ما! تحميل مكن بر ما آنچه را نيست ما را طاقت آن ، در گذر از ما و بيامرز گناهان ما را و رحم كن ما را، تو يارى دهنده و كار ساز مائى پس يارى ده ما را بر گروه كافران))؛ پس حق تعالى فرمود: عطا كردم به تو و امت تو آنچه طلب كردى .
حضرت صادق عليه السلام فرمود: خدا هيچ پيغمبرى را چنين گرامى نداشته بود كه آن حضرت را گرامى داشت و اين خصلتها را به او عطا فرمود.(1229)
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: پروردگارا! فضيلتهائى كه به پيغمبران خود عطا كردى پس به من نيز عطا كن ، حق تعالى فرمود: از چيزهائى كه به تو عطا كرده ام دو كلمه است كه خزينه هاى عرش من است : لا حول و لا قوه الا بالله و ((لا منجا منك الا اليك)) حضرت فرمود: حاملان عرش الهى دعائى مرا تعليم كرده اند كه هر صبح و شام بخوانم و آن دعا اين است : اللهم ان ظلمى اصبح مستجيرا بعفوك و ذنبى اصبح مستجيرا بمغفرتك و فقرى اصبح مستجيرا بغناك و وجهى البالى اصبح مستجيرا بوجهك الباقى الذى لا يفنى .(1230)
حضرت فرمود: پس صداى ملكى را شنيدم كه اذان مى گفت و پيشتر كسى آن ملك را در آسمان نديده بود، چون گفت ((الله اكبر الله اكبر))، حق تعالى فرمود: راست گفت بنده مومن ، من از آن بزرگترم كه عقل خلايق به من تواند رسيد و از همه چيز بزرگترم به جلالت معنوى ؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان لا اله الا اللّه)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من ، خداوندى بجز من نيست ؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان محمدا رسول الله)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من ، محمد بنده و رسول من است من او را فرستاده و برگزيده ام ، چون گفت ((حى على الصلاه)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من و مردم را بسوى فريضه من مى خواند، هر كه از روى خواهش بسوى نماز سعى كند و غرضش رضاى من باشد كفار گناهان او گردد؛ چون ((حى على الفلاح)) گفت : خداوند جبار فرمود: نماز موجب شايستگى و فيروزى و رستگارى است .
حضرت فرمود: پس من پيش ايستادم و در آسمان ملائكه به من اقتدا كردند چنانكه در بيت المقدس پيغمبران به من اقتدا كردند، و چون فارغ شدم انوار محبت حق تعالى مرا فرو گرفت و به سجده افتادم ، پس حق تعالى مرا ندا كرد و فرمود: بر هر پيغمبر كه قبل از تو بود پنجاه نماز واجب كردم و آنها را بر تو و امت تو واجب گردانيدم پس تو با امت به اين نمازها قيام نمائيد.
حضرت فرمود: چون برگشتم به ابراهيم عليه السلام و هر پيغمبرى كه گذشتم از من سوالى نكردند و چون به موسى عليه السلام رسيدم پرسيد: چه كردى ؟ گفتم : خدا پنجاه نماز بر من و امتم واجب گردانيد، حضرت موسى عليه السلام گفت : يا محمد! پروردگار تو از عبادت بى نياز است و امت تو آخر امتها و ضعيفترين امتهايند و تاب تكليف پنجاه نماز نمى آورند، برگرد بسوى پروردگار خود و سوال كن كه تخفيف دهد بر امت تو؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى رسيدم و به سجده افتادم و عرض كردم : پروردگارا! بر من و بر امت من پنجاه نماز واجب گردانيدى و بر ما دشوار است ، به فضل خود تخفيف ده بر ما؛ پس حق تعالى ده نماز را به من بخشيد؛ چون برگشتم و به موسى عليه السلام رسيدم گفت : برگرد و باز شفاعت كن كه خدا كم كند كه امت تو طاقت چهل نماز ندارند؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى به سجده افتادم و تضرع كردم تا خداوند رحمان ده نماز ديگر بخشيد، و چون به موسى عليه السلام رسيدم گفت : برگرد و باز شفاعت كن كه امت تو تاب اين تكليف ندارند؛ همچنين هر مرتبه كه مى آمدم مرا بر مى گردانيد تا به پنج نماز رسيد، باز موسى عليه السلام گفت : برو و شفاعت كن ، گفتم : يا موسى ! ديگر شرم مى كنم كه زياده از اين استدعا كنم وليكن بر اين پنج نماز صبر مى كنم ، پس حق تعالى مرا ندا كرد كه : چون بر پنج نماز صبر كردى من بر اين پنج نماز ثواب پنجاه نماز تو را و امت تو را عطا مى كنم و هر نماز را به ده نماز قبول مى كنم ، و هر كه از امت تو حسنه اى بجا آورد ده حسنه از براى او مى نويسم ، و اگر قصد كند و بجا نياورد يك حسنه براى او مى نويسم ، و هر كه از ايشان گناهى را قصد كند و بجا نياورد بر او نمى نويسم و اگر بجا آورد يك گناه بر و مى نويسم .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : خدا موسى بن عمران عليه السلام را از جانب اين امت جزاى خير دهد كه بار ايشان را سبك و تكليف ايشان را آسان كرد.(1231)
ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه : زيد بن على بن الحسين عليه السلام از پدر خود امام زين العابدين عليه السلام سوال كرد كه : اى پدر! مرا خبر ده كه چون جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به معراج رفت و حق تعالى پنجاه نماز بر امت او واجب كرد چرا از خدا سوال نكرد كه تخفيف دهد بر ايشان تا آنكه حضرت موسى عليه السلام گفت : برگرد و سوال كن كه خدا تخفيف دهد بر ايشان ؟
فرمود كه : اى فرزند! حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خلاف ادب دانست كه چيزى كه خدا او را و امت او را به آن مكلف گرداند او را رد نمايد، و چون پيغمبر عظيم الشان مانند موسى شفاعت كرد براى امت آن حضرت روا نبود آن حضرت را كه رد كند شفاعت برادر خود موسى را لهذا برگشت مكرر به شفاعت آن حضرت تا بر پنج نماز قرار يافت .
زيد گفت : اى پدر! در پنج نيز موسى عليه السلام شفاعت كرد، چرا حضرت برنگشت كه استدعاى تخفيف بكند؟