اول - شيخ طبرسى و ديگران از زهرى روايت كرده اند كه : چون ابو طالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شديد شد و اهل مكه اتفاق بر ايذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجه طائف شد كه شايد بعضى از ايشان ايمان بياورند، چون به طائف رسيد سه نفر ايشان را ملاقات نمود كه هر سه برادر و روساى طائف بودند (عبد ياليل ، مسعود و حبيب پسران عمرو) و اسلام را بر ايشان عرض نمود، يكى از ايشان گفت : من جامه هاى كعبه را دزيده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد؛ ديگرى گفت : خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟ سومى گفت : والله بعد از اين با تو سخن نمى گويم زيرا اگر پيغمبر خدايى شان تو از آن عظيمتر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گويى سزاوار نيست با تو سخن گفتن ؛ و استهزاء نمودند به آن حضرت ، چون قوم ايشان ديدند كه سر كرده هاى ايشان با پيغمبر چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا پاهاى مباركش را مجروح كردند و خون از آن قدمهاى عرش پيما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه درختى قرار گيرد، عتهب و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن ايشان محزون گرديد زيرا كه شدت عدواتشان را با خدا و رسول مى دانست ، چون آن دو ملعون آن حضرت را ديدند غلامى داشتند كه او را ((عداس)) مى گفتند و نصرانى بود از اهل نينوا، انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد حضرت از او پرسيد: اهل كدام زمينى ؟
گفت : اهل نينوا.
فرمود: از اهل شهر بنده شايسته يونس بن متى .
عداس گفت : تو چه مى دانى كه يونس كيست ؟
فرمود: من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصه يونس خبر داده است ؛ و قصه يونس را از براى او نقل كرد.
عداس به سجده افتاد و پاهاى فلك پيماى سيد انبياء را مى بوسيد و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد.
چون عتبه و شيبه حال آن غلام را ديدند ساكت شدند و چون بسوى ايشان برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و پاهاى او را بوسيدى و هرگز نسبت به ما كه آقاى توييم چنين نكردى ؟
گفت : اين مرد شايسته است و خبر داد مرا از احوال يونس بن متى پيغمبر خدا.
ايشان خنديد و گفتند: تو فريب او را مخور كه مرد فريبنده اى است و دست از دين ترسايى خود بر مدار.
پس حضرت از ايشان نااميد شد و باز بسوى مكه برگشت ، و چون به ((نخله)) كه اسم موضعى است رسيد و در ميان شب مشغول نماز شد، در آن موضع گروهى از جن نصيبين كه موضعى است از يمن بر آن حضرت گذشتند و حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود، چون گوش دادند و قرآن را شنيدند ايمان آوردند و بسوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت نمودند.(1038)
و به روايت ديگر: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مامور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد بسوى جنيان و ايشان را بسوى اسلام دعوت نمايد و قرآن بر ايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل نصيبين (1039) بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت به اصحاب خود فرمود: من مامور شده ام كه امشب بر جنيان قرآن بخوانم ، كه از شماها با من مى آيد؟ پس عبدالله بن مسعود با آن حضرت رفت .
عبدالله گفت : چون اعلاى مكه رسيديم پيغمبر داخل دره حجون شد و خطى براى من كشيد و فرمود: در ميان اين خط بنشين و بيرون مرو تا من بسوى تو بيايم ؛ پس رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه ميان من و آن جناب حايل شدند و صداى او را شنيدم ، پس پراكنده شدند مانند پاره ها ابر و رفتند و گروهى از آنها ماندند، و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بيرون آمد فرمود: آيا چيزى ديدى ؟ گفتم : بلى مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بر خود بسته بودند، فرمود: اينها جن نصيبين بودند. و به روايت ابن عباس : هفت نفر بودند و حضرت آنها را رسول نمود بسوى قوم خود؛ بعضى گفته اند نه نفر بودند.
و از جابر روايت كرده اند كه حضرت فرمود: من سوره ((رحمن)) را خواندم بر ايشان و جواب ايشان بهتر از جواب شما بود، چون به ايشان خواندم فباى آلاء ربكما تكذبان (1040) گفتند: ((لا ولا بشى من آلائك ربنا نكذب .(1041)
و از ابن عباس روايت كرده است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد و ملائكه ميان شياطين و بالا رفتن ايشان به آسمان حائل شدند و ايشان را به شهاب زدند و سوختند و برگشتند گفتند: بايد حادثه اى در زمين حادث شده باشد كه ما را از آسمان منع كردند، پس به مشرق و مغرب گرديدند و گروهى از آنها كه به مكه افتادند بر آن حضرت گذشتند كه در ((نخله)) با اصحاب خود نماز صبح مى كرد در هنگامى كه متوجه سوق عكاظ بود، چون تلاوت آن حضرت را شنيدند گفتند: همين است كه ميان ما و آسمان مانع شده است ، پس بسوى قوم خود برگشته و گفتند: ((بدرستى كه ما قرآن عجيبى شنيديم كه هدايت مى نمايد بسوى حق پس ايمان آورديم به آن و هرگز شريك نمى گردانيم با پروردگار خود احدى را))(1042)؛ پس حق تعالى سوره ((جن)) را فرستاد.(1043)
و از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه : ايشان از ((بنى شيبان)) بودند(1044)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مكه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار عكاظ كه مردم را به اسلام دعوت نمايد پس هيچكس اجابت آن حضرت نكرد و بسوى مكه برگشت ، چون به موضعى رسيد كه آن را ((وادى مجنه)) مى گويند به نماز شب ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، گروهى از جن گذشته و چون قرائت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را شنيدند بعضى با بعضى گفتند: ساكت شويد، چون حضرت از تلاوت فارغ شد به جانب قوم خود رفتند انذار كنندگان گفتند: اى قوم ! بدرستى كه ما شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصديق كننده است آنچه را پيش از او گذشته است ، هدايت مى كند بسوى حق و بسوى راه راست ، اى قوم ما! اجابت كنيد داعى خدا را و ايمان آوريد به او تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب اليم . پس برگشتند بر خدمت آن حضرت و ايمان آوردند و آن جناب ايشان را تعليم كرد شرايع اسلام ، و حق تعالى سوره جن را نازل گردانيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم والى و حاكمى بر ايشان نصب كرد و هر وقت به خدمت آن جناب مى آمدند؛ و امر كرد امير المومنين عليه السلام را كه مسائل دين را تعليم ايشان نمايد و در ميان ايشان مومن و كافر و ناصبى و يهودى و نصرانى و مجوسى مى باشند و ايشان از فرزندان جان اند.(1045)
دوم - ابن بابويه به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : زنى بود از جنيان كه او را ((عفرا)) مى گفتند و مكرر به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و سخنان او را مى شنيد و به صالحان جن مى رسانيد و آنها بدست او ايمان مى آوردند، و چند روز به خدمت آن حضرت نيامد و حضرت از جبرئيل احوال او را سوال نمود، جبرئيل گفت : به ديدن خواهر ايمانى خود رفته است كه از براى خدا او را دوست دارد، حضرت فرمود: بهشت از براى آنهاست كه براى خدا با يكديگر دوستى مى كنند بدرستى كه حق تعالى در بهشت عمودى آفريده است از يك دانه ياقوت سرخ و بر آن عمود هفتاد هزار قصر است و در هر قصرى هفتاد هزار غرفه است كه آفريده است آنها را براى كسانى كه با هم دوستى مى كنند و به ديدن يكديگر مى روند از براى خدا.
چون عفرا به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد از او پرسيد: در اين سفر چه ديدى ؟
گفت : عجائب بسيار ديدم .
فرمود: خبر ده ما را از عجب تر چيزى كه ديدى .
گفت : ابليس را ديدم كه در درياى اخضر بر روى سنگ سفيد نشسته بود و دستها بسوى آسمان بلند كرده بود و مى گفت : الهى ! چون قسم خود را بجا آورى و مرا داخل جهنم گردانى پس از تو سوال خواهم كرد بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين كه مرا از جهنم خلاص گردانى و با ايشان محشور نمائى .
گفتم : اى حارث ! اين نامها چيست كه به آنها دعا مى كنى ؟
گفت : اينها را ديدم كه بر ساق عرش نوشته بودند هفت هزار سال پيش از آنكه خدا آدم را خلق كند، به اين سبب دانستم كه اينها گرامى ترين خلقند نزد پروردگار عاليمان ، پس بحق ايشان سوال مى كنم .
رسول خدا فرمود: بخدا سوگند اگر قسم دهند جميع اهل زمين خدا را به اين نامها البته خدا دعاى همه را مستجاب فرمايد.(1046)
سوم - على بن ابراهيم روايت كرده است كه : جنيان همه از فرزندان جان اند و اهل همه دين در ميان ايشان مى باشند، و شياطين همه از فرزندان ابليس اند و در ميان ايشان مومن نمى باشد مگر يكى كه نام او ((هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس)) است آمد به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و مردى بود بسيار بلند و عظيم و مهيب ، حضرت از او پرسيد: تو كيستى ؟
گفت : منم هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس روزى كه قابيل هابيل را كشت من پسرى بودم چند ساله نهى مى كردم مردم را از ترك آثام و امر مى كردم ايشان را به افساد طعام .
حضرت فرمود: بد جوانى بوده اى و بد پيرى هستى .
گفت : يا محمد! من بر دست نوح توبه كرده ام و با او در كشتى بودم و او را عتاب كردم در نفرين كردن بر قوم خود، و با ابراهيم بودم در وقتى كه او را به آتش انداختند و خدا آتش را بر او برد و سلام گردانيد، و با موسى بودم در وقتى كه خدا فرعون را غرق كرد و بنى اسرائيل را نجات داد، و با هود بودم كه نفرين كرد بر قوم خود و او را عتاب كردم كه چرا نفرين كردى ، و با صالح بودم كه نفرين كرد قوم خود را و به او اعتراض كردم كه چرا نفرين كردى قوم خود را، و همه كتابها را خواندم و در همه آنها ديدم بشارت داده بودند به آمدن تو، و انبياء تو را سلام رسانيدند و مى گفتند تو بهترين پيغمبران و گرامى ترين ايشانى ، پس از آنچه خدا بر تو فرستاده است چيزى تعليم من نما.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: تو او را تعليم كن .
هام گفت : يا محمد! ما اطاعت نمى كنيم مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر را، اين كيست كه مرا به او حواله كردى ؟
حضرت فرمود: اين برادر من و وصى من و وزير و وارث من است و نام او على بن ابى طالب است .
هام گفت : بلى ، ما يافته ايم اسم او را در كتابهاى گذشته او را اليا ناميده اند.
پس امير المومنين عليه السلام قرآن و شرايع دين را تعليم او نمود و در شب هرير در صفين به خدمت آن حضرت آمد.(1047)
چهارم - شيخ مفيد و شيخ طبرسى و ساير محدثان روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به جنگ بنى المصطلق رفت به نزديك وادى چولى (1048) فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئيل نازل شد و خبر داد كه طائفه اى از كافران جن در اين وادى جا كرده اند و مى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس امير المومنين عليه السلام را طلبيد و فرمود كه : برو بسوى اين وادى و چون دشمنان خدا از جنيان متعرض تو شوند دفع كن ايشان را به آن قوتى كه خدا تو را عطا كرده است و متحصن شو از ايشان به نامهاى بزرگوار خدا كه تو را به علم آنها مخصوص گردانيده است ، و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه كرد و فرمود: با آن حضرت باشيد و آنچه بفرمايد اطاعت نماييد.
پس امير المومنين عليه السلام متوجه آن وادى شد و چون نزديك كنار وادى رسيد فرمود به اصحاب كه : در كنار وادى بايستيد و تا شما را رخصت ندهم حركت مكنيد، و خود پيش رفت و پناه برد به خدا از شر دشمنان خدا و بهترين نامهاى خدا را ياد كرد و اشاره نمود اصحاب خود را كه : نزديك بياييد، چون نزديك آمدند ايشان را باز داشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزيد نزديك شد كه لشكر بر رو در افتند و از ترس قدمهاى ايشان لرزيد؛ پس حضرت فرياد زد كه : منم على بن ابى طالب وصى رسول خدا و پسر عم او، اگر خواهيد و توانيد در برابر من بايستيد، پس صورتها پيدا شد مانند زنگيان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پيش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشير خود را به جانب راست و چپ حركت مى داد، چون به نزديك آنها رسيد مانند دود سياهى شدند و بالا رفتند و ناپيدا شدند پس حضرت ((الله اكبر)) گفت و از وادى بالا آمد و به نزديك لشكر ايستاد، و چون آثار آنها بر طرف شد صحابه گفتند: چه ديدى يا امير المومنين ؟ ما نزديك بود كه از ترس هلاك شويم و بر تو ترسيديم .
حضرت فرمود: چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كردم تا ضعيف شدند و رو به ايشان تاختم و پروا از ايشان نكردم و اگر به هيئت خود مى ماندند همه را هلاك مى كردم ، پس خدا كفايت شر ايشان از مسلمانان نمود و باقيمانده ايشان به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رفتند كه به آن حضرت ايمان بياورند و از او امان بگيرند.
و چون جناب امير المومنين عليه السلام با اصحاب خود به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برگشت و خبر را نقل كرد حضرت شاد شد و دعاى خير كرد براى او و فرمود: پيش از تو آمدند آنها كه خدا ايشان را به تو نرسانيده بود و مسلمان شدند و من اسلام ايشان را قبول كردم .(1049)
پنجم - به سند معتبر از سلمان روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ابطح نشسته بود و با جمعى از صحابه در خدمت آن حضرت نشسته بوديم و با من سخن مى گفت ناگاه گردبادى پيدا شد و حركت كرد تا به نزديك آن حضرت رسيد و از ميان آن شخصى پيدا شد و گفت : يا رسول الله ! مرا قوم من به خدمت تو فرستاده اند و به تو پناه آورده ايم و از تو امان مى طلبيم ، گروهى از ما بر ما جور و ستم كرده اند كسى را با من بفرست كه ميان ما و ايشان موافق حكم خدا و كتاب خدا حكم كند و عهدها و پيمانهاى موكد از من بگير كه فردا بامداد او را به تو برگردانم مگر آنكه حادثه اى از جانب خدا رخ نمايد كه مرا در آن اختيارى نباشد.
حضرت فرمود: تو كيستى و قوم تو كيستند؟
گفت : من عرفطه (1050) پسر شمراخم از قبيله بنى نجاح و من و جمعى از اهل من به آسمان مى رفتيم و از ملائكه خبرها مى شنيديم و چون تو مبعوث شدى ما را از آسمان منع كردند و به تو ايمان آورديم و بعضى از قوم ما بر كفر خود مانده اند و به تو ايمان نياوردند و ميان ما و ايشان اختلاف بهم رسيده و ايشان به عدد و قوت از ما بيشترند و مياه و مراعى ما را گرفته اند و به ما و چهار پايان ما ضرر مى رسانند التماس داريم كسى را بفرستى كه به راستى ميان ما حكم كند.
حضرت فرمود: روى خود را بگشا كه ما بينيم تو را بر هيئت خود كه دارى .
چون صورت خود را گشود مردى بود موى بسيار داشت و سرش بلند بود و ديده هاى بلند داشت و درازى ديده هايش در طول سرش بود و حدقه هايش كوتاه بود و دندانهايى داشت مانند دندانهاى درندگان ، پس حضرت عهد و پيمان از او گرفت كه هر كه را با او همراه كند روز ديگر برگرداند، پس متوجه ابوبكر شد و فرمود كه : با عرفطه برو و به احوال ايشان برس و ميان ايشان حكم كن به راستى .
گفت : يا رسول الله ! اينها در كجايند؟
فرمود: در زير زمينند.
ابوبكر گفت : من چگونه به زير زمين بروم چگونه ميان ايشان حكم كنم و حال آنكه من زبان ايشان را نمى دانم ؟
پس عمر را تكليف به رفتن نمود و او مثل ابوبكر جواب گفت ، و به عثمان گفت و او نيز چنين جواب گفت : پس حضرت امير المومنين عليه السلام را طلبيد و گفت : يا على ! با برادر ما عرفطه برو و ميان او و قوم او به راستى حكم كن ، حضرت در ساعت برخاست و شمشير خود را برداشت و با عرفطه روانه شد.
سلمان گفت : من همراه ايشان رفتم تا آنكه به ميان وادى صفا رسيدند پس حضرت به من نظر كرد و فرمود: خدا سعى تو را مزد دهد اى ابو عبدالله برگرد و زمين شكافته شد و ايشان فرو رفتند و من برگشتم و بسيار براى آن حضرت اندوهگين بودم ؛ و چون صبح شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با مردم نماز بامداد كرده آمد و بر كوه صفا نشست و صحابه بر گرد آن حضرت بر آمدند، و برگشتن امير المومنين عليه السلام دير شد و آفتاب بلند شد و هر كس سخنى مى گفت و منافقان شماتت مى كردند و مى گفتند: الحمد لله كه خدا ما را از ابو تراب راحت بخشيد و افتخار محمد به پسر عمش برطرف شد؛ تا آنكه ظهر شد و آن حضرت نماز ظهر را ادا نمود و برگشت و باز در جاى خود قرار گرفت و با اصحاب خود حديث مى فرمود و مردم اظهار نااميدى از مراجعت آن حضرت مى كردند تا آنكه وقت عصر داخل شد و نماز عصر را ادا فرمود و برگشت و باز بر صفا نشست و اندوه حضرت زياده شد و شماتت منافقان مضاعف گرديد و نزديك شد كه آفتاب غروب كند ناگاه كوه صفا شكافته شد و امير المومنين عليه السلام مانند خورشيد تابان بيرون آمد و خون از شمشيرش مى ريخت و عرفطه در خدمت آن حضرت بود، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم برخاست و امير المومنين عليه السلام را در برگرفت و ميان دو ديده اش را بوسيد و فرمود: چرا تا اين زمان خورشيد جمال خود را از ما پنهان داشتى و ما را به شماتت منافقان گذاشتى ؟
حضرت فرمود: يا رسول الله ! رفتم بسوى جنيان بسيار از منافقان و كافران كه طغيان كرده بودند بر عرفطه و قوم او از منافقان و من ايشان را به سه خصلت دعوت كردم : اولى آنكه ايمان بياورند به خدا و اقرار نمايند به پيغمبرى تو، و قبول نكردند؛ دوم آنكه جزيه بدهند، باز قبول نكردند؛ سوم آنكه صلح كنند با عرفطه و قوم او كه بعضى از آب و مراعى از آنها باشد و بعضى از ايشان ، و اين را نيز قبول نكردند، پس شمشير كشيدم و نام خدا بردم و بر ايشان حمله كردم و هشتاد هزار كس ايشان را به قتل رسانيدم ، چون اين حال را مشاهده كردند راضى به صلح شدند و امان طلبيدند و مسلمان شدند.
پس عرفطه گفت : يا رسول الله ! خدا تو را و امير المومنين عليه السلام را از ما جزاى خير دهد؛ و وداع كرد و برگشت .(1051)
و در حديث معتبر معلى بن خنيس از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در روز نوروز حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير المومنين عليه السلام را به وادى جنيان فرستاد كه از ايشان عهدها و پيمانها گرفت .(1052)
ششم - در محاسن برقى و كتب معتبره ديگر مذكور است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى با امير المومنين عليه السلام نشسته بود ناگاه مردى پير آمد و بر آن حضرت سلام كرد و برگشت ، حضرت فرمود: يا على ! اين مرد پير را مى شناختى ؟ گفت : نمى شناسم ، حضرت فرمود كه : اين ابليس لعين است ، امير المومنين عليه السلام فرمود: يا رسول الله ! اگر مى دانستم كه آن است او را ضربتى مى زدم و امت تو را از او خلاص مى كردم . پس شيطان برگشت و گفت : اى ابوالحسن ! ستم كردى بر من ، هرگز من شريك نطفه دوستان تو نشده ام و هر كه دشمن توست نطفه من پيشتر از نطفه پدرش به رحم مادرش رسيده است .(1053)
هفتم - حميرى به سند معتبر روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه : حق تعالى از ملك و پادشاهى و استيلاى بر جميع مخلوقات نداد به هيچ پيغمبر مثل آنچه به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم داده بود، روزى آن حضرت گلوى شيطان را به ستونى از ستونهاى مسجد فشرد كه زبانش به دست آن حضرت رسيد و فرمود: اگر نه دعاى سليمان بود كه از خدا طلبيد پادشاهى به او داده شود كه احدى را بعد از او سزاوار نباشد هر آينه شيطان را به شما مى نمودم .(1054)
هشتم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متوجه غزوه حنين شد در اثناى راه علمهاى و بيرقها برگشت و عرض كردند به خدمت آن حضرت كه : يا رسول الله ! مار عظيمى راه را بر ما سد كرده است مانند كوه عظيمى و نمى توانيم گذشت ، چون حضرت به نزديك او رفت مار سر برداشت و گفت : السلام عليك يا رسول الله من هيثم بن طاح بن ابليسم و ايمان به تو آورده ام و با ده هزار نفر از اهل بيت خود آمده ام كه تو را يارى كنم بر حرب اين كافران ، حضرت فرمود كه از سر راه دور شو و با اهل خود از جانب راست ما بيا، پس او راه را گشود و مسلمانان عبور كردند.(1055)
نهم - در كتاب اختصاص از اصبغ بن نباته مروى است كه : در روز جمعه جناب امير المومنين عليه السلام بعد از عصر در مسجد كوفه نشسته بود ناگاه مرد بلندى آمد مانند بدويان و بر آن حضرت سلام كرد، حضرت فرمود: چه شد آن جنى كه به نزد تو مى آمد؟
گفت : يا امير المومنين ! پيوسته به نزد من مى آيد.
آن جناب فرمود كه : قصه خود را براى اين جماعت نقل كن .
گفت : پيش از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در يمن خوابيده بودم ناگاه جنى در نصف شب به نزد من آمد و سر پا بر من زد و گفت : بنشين ، هراسان برجستم و نشستم ، گفت : بشنو، پس شعرى چند خواند كه مضمون آنها اين است : ((عجب دارم من از جنيان و سوار شدن ايشان بر شتران در حالتى كه متوجهند بسوى مكه و طلب هدايت مى نمايند، پس ياد كن و متوجه شو بسوى برگزيده فرزندان هاشم و ببين عزت و شرف او را))، چون صدا برطرف شد متعجب شدم و با خود گفتم كه : والله حادثه اى در فرزندان هاشم بهم رسيده است يا بهم خواهد رسيد، پس ديگر مرا خواب نبرد و در بقيه آن شب و تمام روز متفكر بودم ؛ چون شب ديگر خوابيدم باز در نصف شب مردى سرپايى بر من زد و گفت : بنشين ، چون نشستم گفت : بشنو، و باز شعرى چند خواند كه مفادشان آنها بود كه گذشت ؛ و همچنين در شب سوم آمد و باز مثل آن اشعار خواند، پس من گفتم : آن كه مى گويى در كجاست ؟ گفت : در مكه ظاهر شده است و مردم را دعوت مى كند بسوى شهادت ((لا اله الا اللّه و محمد رسول الله)).
چون صبح شد بر ناقه خود سوار شدم و متوجه مكه معظمه شدم و چون داخل شدم اول كسى را كه ديدم ابوسفيان بود، مرد پير گمراهى ، پس بر او سلام كردم و پرسيدم : چون است حال شما؟ گفت : ارزانى و فراوانى در ميان ما هست وليكن يتيم ابو طالب دين ما را فاسد گردانيده است ، گفتم : چه نام دارد؟ گفت : محمد و احمد، گفتم : در كجاست ؟ گفت خديجه : دختر خويلد را خواسته است و در خانه او مى باشد، پس سر ناقه را به آن جانب گردانيدم و چون به در خانه خديجه رسيدم فرود آمدم و پاى ناقه را بستم و در را كوبيدم ، خديجه گفت : كيست ؟ گفتم : محمد را مى خواهم ، گفت : پى كار خود برو نمى گذاريد محمد را يك ساعت در خانه خود قرار بگيرد او را آزار كرديد و دور كرديد و از شر شما به خانه گريخته است و باز او را به حال خود نمى گذاريد؟ گفتم : خدا رحم كند تو را من از يمن آمده ام و شايد خدا به بركت او بر من منت نهد و مرا هدايت كند، مرا محروم مگردان از ديدن او؛ پس شنيدم كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم گفت : در را براى او بگشا، چون داخل شدم ديدم كه نور از روى آن حضرت ساطع بود و به عقب سرش رفتم مهر نبوت را ديدم كه در پشت مباركش نقش گرفته است پس جاى آن را بوسيدم و شعرى چند در مدح آن حضرت خواندم و در آن اشعار به قصه خبر دادن جنى اشعار كردم و مسلمان شدم و مرا مرحبا گفت و گرامى داشت ، پس به يمن برگشتم .
اصبغ بن نباته گفت : نام او اسود بن قارب بود و با آن حضرت به جنگ صفين آمد و در آن جنگ شهيد شد.(1056)
دهم - ابن شهر آشوب از مازن بن عصفور روايت كرده است كه گفت : در اول بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گوسفندى از براى بتى كشتم ، از آن بت صدائى شنيدم كه : پيغمبرى مبعوث شده است از مضر پس بگذار بتى را كه تراشيده اند از حجر؛ پس روز ديگر گوسفندى كشتم باز صدايى شنيدم كه : پيغمبرى مرسل آمد و كتابى منزل آورده .(1057)
يازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : تميم دارى در منزلى از منزلهاى راه شام فرود آمد و چون خواست بخوابد گفت : امشب من در امان اهل اين وادى ام - و اين قاعده اهل جاهليت بود كه امان از جنيان وادى مى طلبيد - ناگاه ندايى از آن صحرا شنيد كه : پناه به خدا ببر كه جنيان كسى را امان نمى دهند از آنچه خدا خواهد و بتحقيق كه پيغمبران اميان مبعوث شده است و ما در حجون در پى او نماز كرديم و مكر شياطين برطرف شد و جنيان را به تير شهاب از آسمان راندند برو به نزد محمد رسول پروردگار عاليمان .(1058)
دوازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : بنى عذره بتى داشتند كه آن را ((حمام)) مى گفتند، چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد از آن بت صدايى شنيدند كه شعرى چند مى خواند به اين مضمون : ((اى فرزندان هند بن حزام (1059)! ظاهر شد حق و هلاك شد حمام و دفع كرد شرك را اسلام))، بعد از چند روز مردى طارق نام به نزد آن بت آمد كه آن را سجده كند صدايى شنيد: ((اى طارق واى طارق ! مبعوث شد پيغمبر صادق ، آمد به وحى ناطق ، ظاهر شد ظاهر كننده حق در تهامه ، براى ياران اوست سلامت ، و براى خاذلان اوست ندامت ، شما را وداع كردم و ديگر سخن مرا نخواهيد شنيد تا روز قيامت)) پس بت بر رو در افتاد و شكست .
زيد بن ربيعه گفت : به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و اين واقعه را عرض كردم ، فرمود: اين سخنان مومنان جن است ؛ پس ما را به سلامت دعوت كرد و مسلمان شديم .(1060)
سيزدهم - ابن شهر آشوب از خزيم بن فاتك اسدى روايت كرده است كه گفت : شتران خود را مى چرانيدم تا به وادى ((ابرق)) رسيدم ، در آنجا صدى هاتفى را شنيدم كه مى گفت : ((اين است پيغمبر خدا صاحب خيرات ، آورده است سوره هاى ياسين و حاميمات))، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : منم مالك بن مالك (1061) مرا فرستاده است رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بسوى قبيله نجد، گفتم ، چه بود اگر كسى شتران مرا نگاه مى داشت تا من به نزد او مى رفتم و به او ايمان مى آوردم ؟ گفت : من نگاه مى دارم ؛ پس شتران را گذاشتم و بر يكى از آنها سوار شدم و متوجه مدينه شدم ، چون به دروازه مدينه رسيدم روز جمعه وقت زوال بود با خود گفتم در اينجا مى مانم تا نماز ايشان تمام شود بعد داخل مى شوم ، چون شتر خود را خوابانيدم مردى آمد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد داخل شو، پس داخل شدم و چون مرا ديد فرمود: چه شد آن مرد پير كه ضامن شد براى تو كه شتران تو را به اهل تو برساند؟ گفتم : خبرى از او ندارم ، فرمود: شترهاى تو را به سلامت به اهل تو رسانيد، گفتم : شهادت مى دهم به يگانگى خدا و به اينكه توئى پيغمبر خدا.(1062)
چهاردهم - روايت كرده اند كه : روزى عمر نشسته بود مردى از پيش او گذشت ، عمر گفت : اين كاهن است و با جن مربوط بود، آن مرد گفت : اى عمر! خدا به اسلام هدايت كرد هر جاهل را و دفع كرد به حق هر باطل را و غنى نمود به محمد صلى الله عليه و آله و سلم فقيران را و راست كرد به قرآن هر كجى را.
عمر گفت : چند گاه است كه جنيه مصاحب خود را نديده اى ؟ گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم به نزد من آمد و گفت : اى سلام ! حق ظاهر آمده و خواب پريشان نيست و نداى الله اكبر بلند شده است و به اين سبب مسلمان شدم و ديگر به نزد من نيامد.
مردى حاضر بود در مجلس عمر گفت : بر من چنين امرى واقع شد، روزى در بيابان هموارى مى رفتم ناگاه ديدم مردى مى آيد از اسب تندتر و به اندك زمانى به نزديك ما رسيد و گفت : ((اى احمد اى احمد! خدا بلندتر و بزرگتر است ، اى احمد! آمد بسوى تو آنچه خدا وعده داده بود از نيكى)) پس به عقب ما آمد و رفت .
پس مردى از انصار گفت : من با دو رفيق متوجه شام شديم و در بيابانى كه آبادانى نداشت فرود آمديم ناگاه سواره اى به ما ملحق شد و چهار نفر شديم و بسيار گرسنه بوديم ، ناگاه ديديم كه آهويى نزديك ما مى چربد پس برجستم و آهو را گرفتم ؛ آن مردى كه به ما ملحق شد گفت : اين آهو را رها كن كه من مكرر به اين راه آمده ام و اين آهو را در اين موضع ديده ام و هيچكس متعرض اين آهو نشده است ، من سخن او را قبول نكردم و آهو را بستم ، چون پاسى از شب رفت صدايى از آن بيابان شنيدم كه مى گفت : اى چهار سوار تيز رفتار! سر دهيد اين آهو بيچاره را كه يتيمان صغير دارد، پس ترسيدم و آهو را رها كردم و رفتيم به جانب شام ؛ و چون در برگشتن به آن موضع رسيديم صدايى از عقب ما آمد و ما را بشارت داد به مبعوث شدن رسول خدا.(1063)
مولف گويد: روايات و حكايات خبر دادن جنيان به حقيقت سيد پيغمبران زياده از حد بيان است و بعضى در بحار مذكور است ، و مسخر بودن جن و شياطين براى آن حضرت در احوال امير المومنين و ساير ائمه عليهم السلام مذكور خواهد شد انشاء الله .

اول - ابن طاووس از كتاب دلايل حميرى از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : جمعى از قريش به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند براى حاجتى ، حضرت فرمود: فردا باران خواهد آمد، چون فردا شد هوا از همه روز صافتر بود تا آنكه روز بلند شد، پس يكى از اكابر قريش به نزد آن حضرت آمد و گفت : چه در كار بود تو را كه چنين سخنى بگويى و دروغ خود را ظاهر گردانى ؟ تو هرگز چنين نبودى ، ناگاه ابرى بلند شد و چندان باران آمد كه اهل مدينه به فرياد آمدند و استدعاى دعا كردند براى رفع آن ، پس حضرت دعا كرد كه : خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران ، پس ابر از مدينه كنار رفت و بر اطراف مدينه مى باريد.(1064)
دوم - حميرى به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز بدر اشرفيها كه عباس همراه داشت از او گرفت و از او طلب فدا نمود گفت : يا رسول الله ! من غير اين ندارم ، حضرت فرمود: پس چه شد آنچه پنهان كردى نزد ام الفضل زوجه خود؟ عباس گفت : گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و به پيغمبرى تو زيرا كه هيچكس حاضر نبود بغير از خدا در هنگامى كه آن را به او سپردم (1065)، پس حق تعالى فرستاد كه : ((بگو به آنها كه در دست شما هستند از اسيران كه اگر خدا بداند در دل شما نيكى به شما خواهد داد بهتر از آنچه گرفته شده است از شما))(1066) و آخر عباس چنان صاحب مال شد كه بيست غلام او تجارت مى كردند كه كمتر آنچه نزد هر يك بود بيست هزار درهم بود؛ اين معجزه متواتر است و خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند.(1067)
سوم - راوندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه : روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه جماعتى به خدمت آن حضرت آمدند، حضرت فرمود: آمده ايد از چيزى سوال كنيد اگر مى خواهيد بگويم كه براى چكار آمده ايد و اگر خواهيد خود سوال كنيد.
گفتند: بلكه تو خبر ده ما را يا رسول الله .
فرمود: آمده ايد سوال كنيد كه نيكى را به كى مى بايد كرد؟ سزاوار نيست نيك نيكى كردن مگر نسبت به كسى كه صاحب حسب و دين باشد؛ و آمده ايد كه سوال كنيد از جهاد زنان ، بدرستى كه جهاد زنان نيكو معاشرت كردن با شوهر است ؛ و آمده ايد كه سوال كنيد كه روزيها از كجا مى آيد؟ خدا نخواسته است كه روزى دهد مومنان را مگر از جايى كه ندانند زيرا كه چون بنده جهت روزى خود را نمى داند دعا بسيار مى كند.(1068)
چهارم - راوندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه ابو عقبه انصارى گفت : در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودم كه گروهى از يهودان آمدند و گفتند: رخصت بطلب كه ما به مجلس آن حضرت در آييم ، چون داخل شدند گفتند: خبر ده ما را كه براى چه آمده ايم از تو سوال كنيم ؟ حضرت فرمود: آمده ايد سوال كنيد از احوال ذوالقرنين ، گفتند بلى ، فرمود: پسرى بود از اهل روم اطاعت كننده خدا پس خدا او را دوست داشت و پادشاه روى زمين شد و از مغرب آفتاب تا مشرق آفتاب را طى كرد تا به ياءجوج و ماءجوج رسيد و سد را بنا كرد، گفتند: شهادت مى دهيم كه اين حال او بود و در تورات نيز چنين نوشته است .(1069)
پنجم - ابن بابويه و راوندى روايت كرده اند از ابن عباس كه : ابوسفيان روزى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا رسول الله ! مى خواهم از تو سوالى بكنم ، حضرت فرمود: اگر مى خواهى من بگويم چه مى خواهى بپرسى ؟ گفت : بگو، فرمود: آمده اى از عمر من بپرسى كه چند سال خواهد شد؟ گفت : بلى يا رسول الله ، فرمود: من شصت و سه سال زندگانى خواهم كرد، ابو سفيان گفت : شهادت مى دهم كه تو راست مى گويى ، حضرت فرمود: به زبان گواهى مى دهى و در دل ايمان ندارى ؛ ابن عباس گفت : بخدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود و ابوسفيان منافق بود، يكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابينا شده بود روزى در مجلسى نشسته بوديم و حضرت على بن ابى طالب عليه السلام در آن مجلس بود پس موذن اذان گفت ، چون ((اشهد ان محمدا رسول الله)) گفت ابو سفيان گفت : كسى در اين مجلس هست كه از او ملاحظه بايد نمود؟ شخصى از حاضران گفت : نه ، ابو سفيان گفت : ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است ؟ پس امير المومنين عليه السلام فرمود: خدا ديده ات را گريان گرداند اى ابوسفيان ، خدا چنين كرده است او نكرده است زيرا حق تعالى فرموده است ((ورفعنا لك ذكرك))(1070) ((و بلند كرديم از براى تو نام تو را))، ابو سفيان گفت : خدا بگرياند ديده كسى را كه گفت در اينجا كسى نيست كه از او ملاحظه بايد كرد و مرا بازى داد.(1071)
ششم - ابن بابويه و راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه وائل بن حجر گفت : چون خبر پيغمبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من رسيد من در پادشاهى عظيم بودم و قوم من مطيع من بودند و آنها را ترك كردم و اختيار رضاى خدا و رسول كردم به خدمت آن حضرت رفتم ، چون به خدمت او رسيدم اصحابش گفتند: سه روز قبل از آمدن تو ما را بشارت داد كه اينك وائل بن حجر آمد بسوى شما از زمين دور از حضرموت رغبت نماينده در اسلام و اطاعت كننده و او از بقيه فرزندان پادشاهان است ، گفتم ، يا رسول الله ! خبر ظهور تو هنگامى به من رسيد كه در پادشاهى و عزت بودم و خدا بر من منت گذاشت كه همه را ترك كردم و اختيار خدا و رسول خدا و دين خدا كردم و براى اختيار دين حق آمده ام ؛ فرمود:
راست گفتى ، خداوندا! بركت ده در وائل و فرزندان او فرزندان فرزندان او.(1072)
هفتم - ابن بابويه و راوندى به سند معتبر روايت كرده اند از امام جعفر صادق عليه السلام كه : روزى اسيرى چند به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آوردند و امر فرمود به كشتن ايشان بغير يك نفر از آنها، آن مرد گفت : چرا مرا از ميان اينها رها كردى ؟ فرمود: جبرئيل مرا از جانب خدا خبر داد كه در تو پنج خصلت هست : غيرت شديد بر حرمت خود؛ سخاوت ؛ خوشخويى ؛ راستگويى و شجاعت ، آن مرد گفت : والله راست گفتى و اينها در من هست ؛ و به اين سبب مسلمان شد.(1073)
هشتم - ابن بابويه و طبرسى و راوندى به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : ناقه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ تبوك ناپيدا شد، منافقان گفتند: ما را از غيب خبر مى دهد و نمى داند كه ناقه اش در كجاست ؟ پس جبرئيل آمد و آن حضرت را خبر داد به سخن منافقان و خبر داد كه ناقه در فلان دره است و مهار آن به درختى بنده شده است ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود ندا كردند و مردم جمع شدند پس فرمود: ايها الناس ! ناقه من در فلان دره است ، پس مردم دويدند و ناقه را در آن مكان يافتند و آوردند.(1074)
نهم - صفار و غير او به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به غار رفت و ابوبكر با آن حضرت رفيق شد در غار اضطراب مى كرد، حضرت براى تسلى آن منافق فرمود: من كشتى جعفر طيار را مى بينم كه در دريا مضطرب است ، ابوبكر گفت : يا رسول الله تو مى بينى ؟ فرمود: بلى ، گفت : مى توانى به من بنمايى ؟ فرمود: نزديك من بيا؛ پس دست مبارك بر ديده ها نابيناى آن ملعون كشيد و فرمود: نظر كن ، چون نظر كرد كشتى را ديد كه در دريا مضطرب است ؛ پس فرمود: نظر كن بسوى مدينه ، چون نظر كرد انصار را ديد كه در مجلسهاى خود نشسته و با يكديگر سخن مى گويند، پس آن ملعون در خاطر خود گفت : اكنون دانستم كه تو جادوگرى ، حضرت از باب استهزاء فرمود: صديق چون تو كسى است ، يعنى تو زنديقى نه صديق .(1075)
دهم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد يهود بنى النضير آمد پس يكى از ايشان بى آنكه كسى را مطلع گرداند بر بام رفت كه سنگ عظيمى را بگرداند و بر سر آن حضرت بياندازد و حضرت در پاى قلعه اى از قلعه اى ايشان نشسته بود، پس جبرئيل خبر داد آن حضرت را كه ايشان چنين اراده اى دارند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برگشت به مدينه و خبر داد آنها را از اراده شان و آنها تصديق كردند، حق تعالى بر انگيخت بر آن كسى كه اين اراده را داشت نزديكترين خويشانش را كه او را به قتل رسانيد.(1076)
يازدهم - خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : حاطب بن ابى بلتعه خبر اراده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به رفتن مكه براى فتح به اهل مكه نوشت و به زنى داد و فرستاد و هيچكس را بر آن مطلع نكرد، پس جبرئيل خبر داد آن حضرت را و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امير المومنين عليه السلام و مقداد و زبير را فرستاد و فرمود: برويد بسوى باغى كه آن را ((خاخ)) مى گويند و در آنجا زنى هست و نامه حاطب با اوست كه به مشركان مكه نوشته است ؛ چون به آن موضع رسيدند آن زن را ديدند و مقداد و زبير هر چند تفحص كردند نامه را نيافتند و آن زن منكر شد، گفتند: ما نامه با او نمى يابيم بايد برگرديم ، امير المومنين عليه السلام فرمود: پيغمبر خبر داده است كه نامه اى با اوست و شما مى گوئيد نامه را نمى يابيم ؟! پس شمشير كشيد و بر زن حمله كرد، زن از ترس نامه را به او داد.
چون به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آوردند به حاطب فرمود: چرا چنين كردى و حطب براى خود به جهنم فرستادى ؟ گفت : يا رسول الله ! كافر نشدم و ليكن ايشان بر من حق داشتند خواستم جزاى حق ايشان ادا كنم ، حضرت از غايب حلم عذر ناموجه او را قبول نمود.(1077)
دوازدهم - راوندى روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از سفرها عمار را فرستاد كه آب بياورد و شيطانى بصورت غلام سياهى متعرض او شد و سه مرتبه عمار او را بر زمين زد، حضرت پيش از آنكه عمار بيايد، خبر داد كه شيطان بصورت غلامى سياهى متعرض عمار شد و خدا عمار را بر او ظفر داد، و چون عمار برگشت موافق فرموده آن حضرت خبر داد.(1078)
سيزدهم - راوندى از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه : در بعضى از جنگها بيرون رفتيم و نه نفر و ده نفر با يكديگر رفيق مى شديم و عمل را ميان خود قسمت مى كرديم و يكى از رفيقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسيار راضى بوديم ، چون احوالش را به حضرت عرض كرديم فرمود: او مردى است از اهل جهنم ؛ چون به دشمن رسيديم و شروع به جنگ كرديم آن مرد تيرى بيرون آورد و خود را كشت ، چون به حضرت عرض كردند فرمود: گواهى مى دهم كه منم بنده و رسول خدا و خبر من دروغ نمى شود.(1079)
چهاردهم - راوندى روايت كرده است كه : ابو درداء در جاهليت بتى داشت كه آن را مى پرستيد، چون آن حضرت مبعوث شد روزى عبدالله بن رواحه و محمد بن مسلمه بى خبر به خانه او رفتند و بت او را شكستند، چون به خانه برگشت و بت خود را شكسته ديد به زن خود گفت : كى اين كار را نمود؟ گفت : ندانستم من صدايى شنيدم و چون آمدم كسى را نديدم ، پس آن زن گفت : اگر اين بت كارى از آن مى آمد دفع ضرر از خود مى كرد، ابو درداء گفت : راست مى گويى رخت مرا بياور، پس جامه خود پوشيد و روانه شد كه به خدمت حضرت بيايد و مسلمان شود، پيش از آنكه او بيايد حضرت فرمود كه : اينك ابو درداء مى آيد و مسلمان خواهد شد، پس آمد و مسلمان شد.(1080)
پانزدهم - خاصه و عامه به طرق بسيار روايت كرده اند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ابوذر غفارى را خبر داد از آنچه از عثمان لعين به او خواهد رسيد و گفت : چگونه خواهد بود حال تو وقتى كه تو را از مكان تو بيرون كنند؟ گفت : به مسجد الحرام خواهم رفت ، فرمود: اگر تو را از آنجا بيرون كنند چه خواهى كرد؟ گفت : به شام مى روم ، فرمود: اگر از شام بيرون كند تو را؟ گفت : شمشير مى كشم تا كشته شوم ، حضرت فرمود: مكن و صبر كن ؛ و فرمود كه : تنها زندگى خواهى كرد و تنها خواهى مرد و تنها محشور خواهى شد و گروهى از اهل عراق تو را غسل و كفن و دفن خواهند كرد.(1081) و احاديث بسيار در اين باب در احوال ابوذر مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
شانزدهم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه آن حضرت به فاطمه عليها السلام گفت : اول كسى كه از اهل بيت من به من ملحق خواهد شد تو خواهى بود.(1082)
هفدهم - روايت كرده اند كه آن حضرت به زيد بن صوحان گفت كه : عضوى از تو پيش از تو به بهشت خواهد رفت ، پس در جنگ نهاوند دستش بريده شد.(1083)
هيجدهم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه : ام ورقه انصاريه را شهيده مى گفتند، پس بعد از وفات آن حضرت غلام و كنيز او كشتند او را.(1084)
نوزدهم - روايت كرده اند كه : از ولادت محمد بن الحنيفه خبر داد و فرمود كه : من نام و كنيت خود را به او بخشيدم .(1085)
بيستم - روايت كرده اند كه : آن حضرت روزى حجامت كرد و خون را به عبدالله بن زبير داد كه بريزد، چون عبدالله بيرون آمد خون را خورد و برگشت ، حضرت فرمود: گمان دارم كه خون را خوردى ، گفت : بلى ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : پادشاه خواهى شد و واى بر مردم از تو و واى بر تو از مردم .(1086)
بيست و يكم - از طريق شيعه و سنى متواتر است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر داد كه : يكى از زنان من بر شترى سوار خواهد شد كه پشم روى آن شتر بسيار باشد و به جنگ وصى من خواهد رفت و چون به منزل ((حواب)) برسد سگان آن منزل بر سر راه آن فرياد كنند؛ و چون عايشه به جنگ امير المومنين عليه السلام رفت بر چنان شترى سوار شد و چون به حواب رسيد سگهاى حواب بر سر راهش فرياد كردند.(1087)
بيست و دوم - از طريق خاصه و عامه متواتر است از ام سلمه و غير او كه عمار در مسجد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم صلى الله عليه و آله و سلم خشت مى آورد حضرت خاك از سينه او پاك كرد و فرمود كه : اى عمار! تو را خواهند كشت گروهى كه بر امام زمان خروج كنند و ستمكار باشند؛ و فرمود: آخر خوراك تو در دنيا شربتى از شير خواهد بود(1088)؛ و همه واقع شد.
بيست و سوم - از جانبين متواتر است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مجالس بسيار از شهادت امير المومنين عليه السلام خبر داد و فرمود كه : ريش تو از خون سر تو خضاب خواهد شد(1089)؛ و به آن سبب آن حضرت خضاب نمى كرد و انتظار آن وعده مى كشيد.
بيست و چهارم - متواتر است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به امير المومنين عليه السلام گفت : يا على ! زود باشد كه قتال كنى با سه طايفه : اول آنها كه با تو بيعت كنند و بيعت تو را بشكنند، يعنى طلحه و زبير؛ دوم آنها كه به جور و ظلم بر تو خروج كنند، يعنى معاويه و اصحاب او؛ سوم خارجيان كه از دين به در روند مانند تير كه از نشانه به در رود.(1090) و مكرر فرمود: يا على ! تو بعد از من قتال خواهى كرد بر تاويل قرآن چنانكه من قتال كردم بر تنزيل قرآن .(1091)
بيست و پنجم - متواتر است از طريق موالف و مخالف كه : حضرت در مجالس بسيار از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام و اصحاب آن حضرت و مكان شهادت ايشان و كشندگان ايشان را خبر داد و خاك كربلا را به ام سلمه داد و خبر داد كه در هنگام شهادت آن حضرت اين خاك خون خواهد شد.(1092)
بيست و ششم - خاصه و عامه به طرق بسيار روايت كرده اند: خبر داد آن حضرت از شهادت حضرت امام رضا عليه السلام و مدفون شدن آن حضرت در خراسان .(1093)
بيست و هفتم - به طرق بسيار از ابو سعيد خدرى و غير او روايت كرده اند كه : روزى جناب رسول صلى الله عليه و آله و سلم غنيمتى قسمت مى فرمود، مردى از قبيله تميم گفت : عدالت كن يا رسول الله ، حضرت فرمود: واى بر تو! اگر من عدالت نكنم كى عدالت خواهد كرد؟! پس مردى از صحابه گفت : رخصت بده كه من او را بكشم ، حضرت فرمود: مكش او را بدرستى كه او اصحابى چند خواهد بود كه شما نماز و روزه خود را در پيش نماز و روزه ايشان حقير شماريد و از دين بيرون خواهيد رفت مانند تير كه از نشانه بيرون رود و سر كرده ايشان مردى خواهد بود فراخ چشم و سياه رو و پستانى داشته باشد مانند پستان زنان .
ابو سعيد گفت : من در خدمت امير المومنين عليه السلام بودم در جنگ خوارج نهروان كه از ميان كشتگان بدر آوردند آن مرد را با آن صفت كه حضرت فرموده بود.(1094)
بيست و هشتم - روايت كرده اند كه : آن حضرت از بنا كردن شهر بغداد خبر داد.(1095)
بيست و نهم - راوندى روايت كرده است كه مردى به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : دو روز است طعام نخورده ام ، حضرت فرمود: برو به بازار، چون روز ديگر شد گفت : يا رسول الله ! ديروز رفتم به بازار و چيزى نيافتم و بى شام خوابيدم ، فرمود: برو به بازار، چون به بازار آمد ديد كه قافله آمده است و متاعى آورده اند پس از آن متاع خريد و به يك اشرفى نفع از او خريدند و اشرفى را گرفت و به خانه برگشت ، روز ديگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت : در بازار چيزى نيافتم ، حضرت فرمود كه : از فلان قافله متاعى خريدى و يك دينار ربح يافتى ؟ گفت : بلى ، فرمود: پس چرا دروغ گفتى ؟ گفت : گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى اين انكار كردم كه بدانم كه آنچه مردم مى كنند تو مى دانى يا نه ؟ و يقين من به پيغمبرى تو زياده گرديد.
پس حضرت فرمود: هر كه از مردم بى نياز گردد و سوال نكند خدا او را غنى مى گرداند، و هر كه بر خود در سوال بگشايد خدا بر او هفتاد در فقر را مى گشايد كه هيچ چيز آنها را سد نمى كند؛ پس بعد از آن ديگر آن مرد از كسى سوال نكرد و حالش نيكو شد.(1096)
سى ام - راوندى به سند معتبر از جابر جعفى از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى گذشت ديد كه حضرت امير المومنين عليه السلام و زبير ايستاده اند و با يكديگر سخن مى گفتند، حضرت فرمود كه : اى زبير! چه مى گويى با على ؟ والله اول كسى كه از عرب بيعت او را خواهد شكست تو خواهى بود.(1097)
سى و يكم - روايت كرده است كه : چون آن حضرت لشكر فرستاد براى گرفتن اكيدر فرمود: چون به آنجا خواهيد رسيد او مشغول شكار گاو كوهى خواهد بود؛ و چنان شد.(1098)
سى و دوم - چون معاذ بن جبل را به يمن فرستاد فرمود كه : بعد از اين مرا نخواهى ديد؛ و چنان شد.(1099)
سى و سوم - راوندى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : در غزوه بنى المصطلق باد عظيمى وزيد، حضرت فرمود: سبب اين باد آن است كه منافقى در مدينه مرده است ، چون به مدينه آمدند رفاعه بن زيد كه از عظماى منافقان بود مرده بود.(1100)
سى و چهارم - راوندى روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نامه اى نوشت به قيس بن عرفه بجلى و او را طلبيد و او با خويلد بن حارث كلبى آمد، و چون نزديك مدينه رسيدند خويلد ترسيد از آمدن به خدمت آن حضرت ، قيس به او گفت : اگر مى ترسى در اين كوه باش تا من بروم و اگر ببينم كه اراده ضررى ندارد تو را اعلام مى كنم ؛ چون قيس داخل مسجد شد گفت : يا محمد من ايمنم ؟ فرمود: بلى تو را امان دادم با رفيق تو كه در فلان كوه او را گذاشتى ، پس قيس گفت : گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت تو؛ و با آن حضرت بيعت كرد و از پى خويلد فرستاد و او نيز آمد مسلمان شد، پس حضرت فرمود: اگر قوم تو از تو برگشتند خدا و رسول تو را كافى است .(1101)
سى و پنجم - ابن شهر آشوب و راوندى و كلينى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : ابوذر به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : از مدينه دلتنگ شده ام رخصت فرما كه من و پسر برادرم برويم به ((غابه)) - كه موضعى است در حجاز -، حضرت فرمود: اگر خواهى برو اما مى ترسم كه قبيله اى از عرب تو را غارت كنند و پسر برادرت را بكشند و بيايى نزد من و بر عصاى خود تكيه كنى و بگويى كه : پسر برادرم را كشتند و گله ام را بردند؛ چون ابوذر رفت به آن موضع قبيله بنى فزاره بر او غارت آوردند و گوسفندانش را بردند و پسر برادرش را كشتند و به خدمت آن حضرت آمد و بر عصاى خود تكيه كرد و خود هم زخمى خورده بود و گفت : راست گفتند خدا و رسول ، آنچه فرمودى همه واقع شد.(1102)
سى و ششم - راوندى روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در غزوه ذات الرقاع مردى از ديد از قبيله محارب كه او را عاصم مى گفتند و گفت : يا محمد! آيا غيب مى دانى ؟ حضرت فرمود: غيب را بغير از خدا كسى نمى داند، آن ملعون گفت : اين شتر خود را من دوست تر مى دارم از خداى تو، حضرت فرمود كه : خدا از علم غيب خود مرا خبر داده است كه قرحه اى در پايين روى تو بهم خواهد رسيد و به دماغ تو خواهد رسيد و به همان قرحه به جهنم واصل خواهى شد؛ چون برگشت به قبيله خود آن قرحه در ذقنش بهم رسيد و سرايت كرد به دماغش و مى گفت : راست گفت آن قرشى ، تا به جهنم واصل شد.(1103)
سى و هفتم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه آن حضرت به عباس عم خود فرمود: واى بر فرزندان من از فرزند تو، گفت : يا رسول الله ! اگر رخصت مى دهى خود را خصى كنم كه فرزند از من بهم نرسد، حضرت فرمود: اين امرى است كه مقدر شده است .(1104)
سى و هشتم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر داد كه : بنى اميه هزار ماه پادشاهى خواهند كرد، و از كفر و ضلالت و بدعتهاى ايشان خبر داد.(1105)
سى و نهم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه آن حضرت خبر داد كه : نامه اى كه قريش نوشته بودند و پيمان بسته بودند بر عداوت بنى هاشم و دورى ايشان و در كعبه گذاشته بودند ارضه همه را ليسيده است و بغير نام خدا چيزى در آن نمانده است ، چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.(1106)
چهلم - ابن قولويه و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران به طرق متعدده روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود و امير المومنين عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام نزد آن حضرت نشسته بودند فرمود: قبرهاى شما پراكنده و متفرق خواهد بود، امام حسين عليه السلام پرسيد كه : آيا خواهيم مرد يا كشته خواهيم شد؟ حضرت فرمود كه : اى فرزند! تو به ستم كشته خواهى شد و برادرت به ستم كشته خواهد شد و پدرت به ستم كشته خواهد شد و فرزندان شما در زمين رانده و ستم رسيده خواهند بود، امام حسين عليه السلام گفت : آيا كسى ما را با اين پراكندگى قبرها زيارت خواهد كرد؟ حضرت فرمود كه : بلى طايفه اى از امت من زيارت شما خواهند كرد براى صله و احسان به من چون روز قيامت شود ايشان را دريابم و از اهوال آن روز نجات دهم .(1107)
چهل و يكم - ابن طاووس از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه امير المومنين عليه السلام گفت : روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودم فرمود كه : نه نفر از حضر موت خواهند آمد و شش نفر از ايشان مسلمان خواهند شد و سه نفر مسلمان نخواهند شد؛ پس جمعى از آنها؟ كه حاضر بودند شك كردند و من گفتم : راست است گفته خدا و رسول البته چنين خواهد شد كه تو فرمودى يا رسول الله ، حضرت فرمود: يا على ! تويى صديق اكبر و پادشاه مومنان و پيشواى ايشان تو مى بينى آنچه من مى بينم و مى دانى آنچه من مى دانم و اول كسى كه به من ايمان آورد تو بودى و خدا تو را چنين آفريده است و شك و گمراهى را از تو برداشته است توئى هدايت كننده قوم و وزير راستگو.
چون روز ديگر صبح شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مجلس خود قرار گرفت و من در جانب راست او نشستم نه نفر از حضرموت آمدند و سلام كردند و گفتند: يا محمد! اسلام را بر ما عرض كن ، پس شش نفر مسلمان شدند و سه نفر نشدند، پس حضرت به يكى از آن سه نفر كه مسلمان نشدند فرمود: تو بزودى به صاعقه خواهى مرد، ديگرى را فرمود: افعى تو را خواهى گزيد و به آن خواهى مرد، سومى را فرمود: به طلب شتران خود بيرون خواهى رفت و فلان طايفه تو را خواهند كشت ؛ بعد از اندك زمانى آنها كه مسلمان شده بودند برگشتند و گفتند: يا رسول الله ! هر يك از آن سه نفر به آنچه فرموده بودى كشته شدند و ما صاحب يقين شديم به حقيقت تو و آمديم اسلام خود را تازه كنيم و گواهى مى دهيم كه تويى امين بر زندگان و مردگان .(1108)
چهل و دوم - طبرسى و غير او از محدثان به طرق متعدده از عايشه و غير او روايت كرده اند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر داد از كشته شدن حجر بن عدى و اصحاب او و معاويه ايشان را به ظلم شهيد كرد.(1109)
چهل و سوم - طبرسى و غير او از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند از ايوب بن بشير و غير او كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى به سنگستان مدينه رسيد و ايستاد و فرمود: ((انا لله و انا اليه راجعون))، اصحاب مضطرب شدند و گمان كردند حادثه اى بر ايشان واقع خواهد شد، حضرت فرمود: نيكان امت من در اين حره شهيد خواهند شد. پس يزيد مسلم بن عقبه را بر سر مدينه فرستاد در سال شصت و سه از هجرت و چندين هزار كس از صحابه را در آن حره كشت كه هفتصد نفر ايشان قاريان قرآن بودند.(1110)
چهل و چهارم - طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه : آن حضرت خبر داد كه عبدالله بن عباس و زيد بن ارقم نابينا خواهند شد در آخر عمر؛ و چنان شد.(1111)
چهل و پنجم - طبرسى و غير او روايت كرده اند از سعيد بن مسيب كه : برادر مادرى ام سلمه را پسرى بهم رسيد و او را وليد نام كردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: فرزند خود را به نامهاى فرعونهاى خود نام مكنيد، نامش را تغيير دهيد بدرستى كه در امت من مردى بهم خواهد رسيد كه او را وليد گويند و از براى امت من بدتر از فرعون خواهد بود؛ چون وليد بن يزيد بهم رسيد اثر فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ظاهر شد.(1112)
چهل و ششم - خاصه و عامه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده اند كه فرمود: چون فرزندان ابى العاص سى مرد شوند دين خدا را فاسد گردانند و بندگان خدا را خدمتكار خود گردانند و مالهاى خدا را متصرف شوند؛ و در حق مروان فرمود: پدر چهار ظالم جبار خواهد بود.(1113)
چهل و هفتم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : جبرئيل آن حضرت را خبر داد از مردن نجاشى پادشاه حبشه ، پس مردم را در بقيع جمع كرد و بر نجاشى نماز كرد و جنازه او را ديد؛ بعد از آن خبر رسيد كه نجاشى در آن روز مرده بود.(1114)
چهل و هشتم - روايت كرده اند كه : در شبى كه اسود عنسى در يمن كشته شد حضرت به كشته شدن او و كشنده او خبر داد.(1115)
چهل و نهم - به طرق بسيار منقول است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جعفر طيار را به جنگ موته فرستاد روزى فرمود: الحال زيد بن حارثه كشته شد و علم را جعفر طيار گرفت پس فرمود: الحال جعفر را دستهايش را جدا كردند و شهيد شد و خدا او را دو بال داد كه در بهشت پرواز كند، پس فرمود: علم را عبدالله بن رواحه گرفت و شهيد شد، پس فرمود: علم را خالد گرفت و دشمنان گريختند؛ پس در آن وقت برخاست و به خانه جعفر رفت و فرزندانش را طلبيد و تعزيت فرمود.(1116)
پنجاهم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه : روزى آن حضرت نظر كرد بسوى ذراعهاى سراقه بن مالك كه باريك و پر مو بود پس فرمود: چگونه خواهد بود حال تو در هنگامى كه دسترنجهاى پادشاه عجم را در دستهاى خود كرده باشى ؟ چون در زمان عمر فتح مداين كردند عمر او را طلبيد و دسترنجهاى پادشاه عجم را در دستهاى او كرد؛ و آن حضرت فرمود: چون مصر را فتح كنيد قبطيان را مكشيد كه ماريه مادر ابراهيم از ايشان است ؛ و فرمود: روميه را فتح خواهيد كرد چون آن را فتح كنيد كليسايى كه در جانب شرقى آن واقع است مسجد كنيد.(1117)
پنجاه و يكم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه : در جنگ خيبر علم را به ابوبكر داد و به جنگ فرستاد و او گريخت ؛ پس به عمر داد و فرستاد و او نيز گريخت ؛ پس فرمود: علم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و حلمه آورنده است و هرگز نگريخته است و بر دست او خدا فتح خواهد كرد؛ پس روز ديگر علم را به امير المومنين عليه السلام داد و فتح كرد.(1118)
پنجاه و دوم - متواتر است كه : روزى كه آن حضرت در شبش به معراج رفته بود خبر داد به رفتن معراج و فرمود: قافله قريش را در فلان موضع ديدم و شترى از ايشان گريخته بود؛ و نشانى چند فرمود و فرمود كه : در فلان روز نزد طلوع آفتاب داخل خواهند شد؛ و همه موافق بود.(1119)
پنجاه و سوم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : قبيله بنو لحيان خبيب بن عدى را اسير كردند و به اهل مكه فروختند، و چون اهل مكه او را بر دار كشيدند او گفت : ((السلام عليك يا رسول الله))، حضرت در آن وقت در مدينه ميان اصحاب خود نشسته بود فرمود: ((و عليك السلام)) و گريست و فرمود: اينك خبيب بر من سلام مى كند در مكه و قريش او را كشتند.(1120)
پنجاه و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : سائلى به خدمت آن حضرت آمد و چيزى سوال كرد، حضرت فرمود: بنشين تا بهم رسد، پس مردى آمد و كيسه اى نزد آن حضرت گذاشت و گفت : يا رسول الله ! اين چهار صد درهم است به مستحق برسان ، حضرت فرمود: اى سائل ! بيا و چهار صد اشرفى را بگير، صاحب مال گفت : يا رسول الله ! اين اشرفى نيست نقره است ، حضرت فرمود: مرا به دروغ نسبت مده كه خدا مرا راستگو گردانيده است ؛ و سر كيسه را گشود و چهار صد دينار طلا از آن بيرون آورد، صاحب مال متعجب شد و قسم ياد كرد كه : من اين كيسه را از نقره پر كرده بودم ، حضرت فرمود: راست گفتى وليكن چون بر زبان من دينار جارى شد حق تعالى آن درهم را دينار گردانيد.(1121)
پنجاه و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : ابو ايوب انصارى را لشكر اسلام نزد خليج قسطنطنيه ديدند و از او پرسيدند: چه حاجت دارى ؟ گفت : به دنياى شما احتياج ندارم و مى خواهم اگر بميرم مرا پيش ببريد بسوى بلاد كافرن تا توانيد زيرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى گفت : مرد صالحى از اصحاب من نزد قلعه قسطنطنيه دفن خواهد شد و اميد دارم كه آن مرد باشم ؛ پس ابو ايوب مرد و ايشان جهاد مى كردند و جنازه او را پيش لشكر مى بردند، پادشاه فرنگ فرستاد و از ايشان پرسيد: اين جنازه چيست كه شما در پيش لشكر مى آوريد؟ گفتند: اين مردى است از صحابه پيغمبر ما و وصيت كرده است كه ما او را در بلاد شما دفن كنيم ، پادشاه گفت : چون شما برگرديد ما او را به در خواهيم آورد كه سگها بخورند، او را گفتند، اگر او را به در آوريد هر نصرانى كه در زمين عرب هست همه را خواهيم كشت و هر كليسايى هست همه را خراب خواهيم كرد؛ و بر قبرش قبه اى بنا كردند و هنوز هم باقى است و مردم زيارت مى كنند.(1122)
مولف گويد: آنچه از معجزات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين ابواب بيان شد از هزار يكى و از بسيارى اندكى نيست و جمعى اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود خصوصا اين نوع معجزه كه اخبار به امور مغيبه است كه پيوسته كلام معجزه نظام سيد انام بر اين نوع مشتمل بوده ، و منافقان مى گفته اند كه : سخن آن حضرت را مگوييد كه در و ديوار و سنگريزه ها همه او را خبر مى دهند از گفته هاى ما. و بسيارى از معجزات در ابواب سابقه گذشت و در ابواب آتيه بسيارى خواهد آمد، و اگر عاقلى تفكر نمايد و عقل خود را حكم سازد هر حديثى از احاديث آن حضرت و اهل بيت طاهرين او عليهم السلام و هر كلمه اى از كلمات طريقه ايشان و هر حكمى از احكام شريعت مقدسه آن حضرت معجزه اى است شافى و خرق عادتى است ، آيا عقل عاقلى تجويز مى كند كه يك شخص از اشخاص انسانى بدون وحى و الهام جناب مقدس سبحانى شريعتى احداث تواند نمود كه اگر به آن عمل نمايند امور معاش و معاد جميع خلق منتظم گردد و رخنه هاى فتن و نزاع و فساد به آن مسدود شود و هر فتنه و فساد كه ناشى شود از مخالفت قوانين حقه او باشد، و در خصوص هر واقعه از بيوع و تجارات و مضاربات و معاملات و منازعات و مواريث و كيفيت معاشرت پدر و فرزند و زن و شوهر و آقا و بنده و خويشان و اهل خانه و همسايگان و اهل بلد و امراء و رعايا و ساير امور قانونى مقرر فرموده باشد كه از آن بهتر تخيل نتوان كرد.
و در آداب حسنه و اخلاق كريمه در هر حديث و خطبه اى اضعاف آنچه حكما در چندين هزار سال فكر كرده اند بيان نمايد، و در معارف ربانى و غوامض معانى در مدت قليل رسالت آنقدر بيان فرموده كه با وجود تضييع و افساد طالبان حطام دنيا آنچه به مردم رسيده اگر تا روز قيامت فحول علما در آنها تفكر نمايند به صد هزار يك اسرار آنها نمى تواند رسيد، و از جمله دلايل ظاهره حقيت آن جناب آن است كه آن حضرت در ميان گروهى نشو و نما كرد كه از جميع اخلاق حسنه عارى بودند و مدار ايشان بر عصبيت و فساد و نزاع و تغاير و تحاسد بود و مانند حيوانات عريان مى شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى زدند و صفير مى كشيدند و بر مى جستند، عبادت ايشان چنين بود و از اين معلوم است كه ساير اطوار ايشان چه خواهد بود؛ الحال كه زياده از هزار سال از بعثت آن حضرت گذشته است و شريعت آن جناب ايشان را طوعا و كرها به اصلاح آورده است و كسى كه در صحراى مكه ايشان را مشاهده مى كند مى داند كه از انعام بدترند، در ميان چنين گروهى آن جناب بهم رسيد با آن علم و حلم و حيا و كرم و عفت و سخاوت و شجاعت و مروت و ساير صفات حسنه كه جميع فصحاى عرب و عجم از حد و احصاى كمالات او به عجز و قصور معترفند، و با آن آزارها كه از اهل مكه كشيد و چون بر ايشان دست يافت عفو فرمود و احسان و كرم را زياده نمود، و ابو سفيان ملعون كه آن آزارها به آن جناب رسانيد و لشكرها برانگيخت و به جنگ آن حضرت آورد و اقارب و اصحاب آن حضرت را به قتل رسانيد، چون بر او مسلط شد او را عفو فرمود و حكم كرد هر كه داخل خانه او شود ايمن باشد، و زن يهوديه كه آن جناب را زهر خورانيد او را عتاب هم نفرمود، و اهل بيت خود را دو شب و سه شب گرسنه داشت و ديگران را بر خود و اهل بيت خود ايثار نمود، و كشندگان فرزندان و اهل بيت خود را مى ديد و خبر مى داد كه ايشان فرزندان و اهل بيت مرا خواهند كشت و ظلم بر ايشان خواهند كرد و ايشان را گرامى مى داشت و احسان و كرم مى نمود و ميان ايشان و ديگران تفاوت نمى گذاشت .
بر هيچ عاقل پوشيده نيست كه اين اخلاق در غير پيغمبران بلكه اشرف ايشان جمع نمى تواند شد.
و ايضا از دلائل واضحه حقيت شريعت مقدسه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن است كه عامه خلق با وفور دواعى شهوات در خلوات ترك لذات مى نمايند و با وجود سطوت و قهر سلاطين جبار از ارتكاب منهياب ايشان پروا نمى كنند و محبت آن حضرت و اهل بيت عاليشاءن آن حضرت به مرتبه اى در دلهاى خلق جا كرده است كه جان و فرزندان و اموال خود را فداى نامهاى مقدس ايشان مى كنند و بر اعتاب مطهره و ضرايح منوره ايشان به طيب خاطر رو مى سايند و به لب ادب تقبيل مى نمايند و هر چند جفا از مخالفان بيشتر مى كشند رغبت در زيارت ايشان بيشتر مى كنند.