سى و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نامه اى به قبيله بنى حارثه نوشت و ايشان را به اسلام دعوت كرد، ايشان نامه حضرت را شستند و دلو خود را به آن پينه كردند، حضرت ايشان را نفرين كرد كه خدا عقل ايشان را سلب كند، بعد از آن ايشان چنان شدند كه در قلت عقل و تدبير و نامربوط گفتن در ميان عرب مثل شدند.(921)
چهلم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت در مكه از اذيت قريش دلگير شد به جانب اراك (922) عرفات بيرون رفت و در آنجا شترى چند از ابو ثروان مى چريدند، چون آن ملعون آمد گفت : تو كيستى ؟ فرمود: منم محمد رسول خدا، گفت : برخيز شترى كه تو در ميان آنها باشى شايسته نمى باشد، حضرت فرمود: خداوندا! عمر و تعب او را طولانى گردان . راوى گفت كه : من او را ديدم به بدترين احوال كه پير شده بود و از بسيارى محنت و بلا آرزوى مرگ مى كرد و او را ميسر نمى شد و مردم مى گفتند كه : اين از اثر نفرين آن حضرت است .(923)
چهل و يكم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در باب سبى هوازن با صحابه سخن گفت و التماس فرمود كه پس دهند به ايشان ، همه دادند بغير از دو كس ، حضرت فرمود: ايشان را مخير كنيد ميان منت گذاشتن و فدا گرفتن ، پس يكى به فرموده حضرت رها كرد و ديگرى ابرام كرد و گفت : رها نمى كنم ؛ چون پشت كرد حضرت فرمود: خداوندا! بهره اش را خسيس گردان ، چون آمد حصه خود را جدا نمايد از اسيران به دخترهاى باكره و پسران مى رسيد و مى گذشت تا آنكه به پير زالى رسيد گفت : اين را مى گيرم كه مادر قبيله است و فداى بسيار براى خلاصى او به من خواهند داد، چون او را گرفت زن بى قدرى بود كه هيچكس در قبيله نداشت و مدتى خرج او را كشيد و ديد كسى نمى آيد او را فداى بدهد او را رها كرد.(924)
چهل و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : نزديك خديجه زن نابينايى بود حضرت به او گفت : ديده هاى تو صحيح باد، همان ساعت روشن شد، خديجه گفت : دعاى مباركى بود، حضرت فرمود: من رحمت عالميانم .(925)
چهل و سوم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : چون پادشاه فرنگ نامه حضرت را تعظيم كرد و پادشاه عجم نامه حضرت را پاره نمود، حضرت او را دعا كرد و اين را نفرين نمود و ملك فرنگيان پاينده ماند و پادشاه عجم كشته شد و بزودى ملك ايشان زايل شد و فرزندان ايشان اسير مسلمانان شدند.(926)
چهل و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است از جعفر بن نسطور رومى گفت : در خدمت آن حضرت بودم در جنگ تبوك روزى تازيانه از دست آن حضرت افتاد من از اسب به زير آمدم و تازيانه را به آن حضرت دادم ، حضرت به من نظر افكند و فرمود: كه : خدا عمر تو را دراز گرداند؛ پس او سيصد و بيست سال زندگانى كرد.(927)
چهل و پنجم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : روزى آن حضرت به عبدالله بن جعفر طيار گذشت و او در كودكى بازى مى كرد و خانه اى از گل مى ساخت ، حضرت فرمود: چه مى كنى اين را؟ گفت : مى خواهم بفروشم ، فرمود: قيمتش را چه مى كنى ؟ گفت : رطب مى خرم و مى خورم ، حضرت فرمود: خداوندا! در دستش بركت بگذار و سودايش را سودمند گردان ؛ پس چنان شد به بركت دعاى آن حضرت كه هيچ چيز نخريد كه در آن سود نكند و آنقدر مال بهم رسانيد كه به جود و بخشش او مثل مى زدند و اهل مدينه كه قرض مى گرفتند وعده مى دادند كه : چون وقت عطاى عبدالله بن جعفر بشود پس مى دهيم .(928)
چهل و ششم - روايت كرده است كه : ابوهريره مشت خرمائى آن حضرت آورد و گفت : يا رسول الله ! دعا كن براى من به بركت ، حضرت دعا كرد و فرمود: دو دست در ميان كيسه كن و هر چه خواهى بيرون آور، پس چنين كرد و چندين وسق از آن كيسه بيرون آورد و باز باقى بود.(929)
چهل و هفتم - روايت كرده است كه : سعد بن وقاص تيرى انداخت و حضرت او را دعا كرد كه تيرش از نشانه خطا نشود، و بعد از آن هرگز تير او خطا نشد.(930)
چهل و هشتم - روايت كرده است از سلمان كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل مدينه شد و به خانه ابو ايوب انصارى فرود آمد و در خانه او بغير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود بزغاله را براى آن حضرت بريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد، حضرت فرمود كه در ميان مردم ندا كنند: هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابو ايوب انصارى ، پس ابو ايوب ندا مى كرد و مردم مى دويدند و مى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سير شدند و طعام كم نشد، حضرت فرمود استخوانها را جمع كردند و در ميان پوست بزغاله گذاشت و فرمود: برخيز به اذن خدا، پس بزغاله زنده شد و ايستاد و مردم صدا به گفتن شهادتين بلند كردند.(931)
چهل و نهم - روايت كرده است كه : ابو ايوب در عروسى فاطمه عليها السلام بزغاله آورد و آن را كشتند و پختند حضرت فرمود: مخوريد مگر با نام خدا و استخوانهايش را مشكيند، پس چون فارغ شدند فرمود: ابو ايوب مرد فقيرى است ، الهى ! تو آفريده اى اين بزغاله را و تو آن را فانى نمودى و تو قادرى كه آن را برگردانى پس زنده كن آن را اى زنده اى كه بجز تو خداوندى نيست ، پس بزغاله به قدرت خدا زنده شد و حق تعالى در آن براى ابو ايوب بركتى قرار داد كه هر بيمارى از شيرش مى خورد شفا مى يافت و اهل مدينه آن را ((مبعوثه)) مى گفتند، يعنى زنده شده بعد از مردن .(932)
پنجاهم - كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : يهودى به حضرت رسول گذشت و گفت : ((السام عليك)) يعنى مرگ بر تو باد، حضرت فرمود: ((عليك))، صحابه گفتند: يا رسول الله ! او گفت : مرگ بر تو باد، فرمود: من هم همان را بر او برگردانيدم و امروز مار سياهى پشت او را خواهد گزيد و او را خواهد كشت . پس يهودى به صحرا رفت و هيزم بسيارى جمع كرد و به دوش گرفت و برگشت ، صحابه گفتند: يا رسول الله ! او زنده برگشت ، حضرت او را طلبيد و فرمود هيزم را بر زمين گذاشت و در ميان هيزم مار سياهى را ديدند كه چوبى را به دندان گرفته است ، فرمود: اى يهودى ! امروز چكار كردى ؟ گفت : كارى نكردم به غير آنكه دو گرده نان خشك داشتم يكى را خود خوردم و ديگرى را به مسكينى تصدق كردم ، حضرت فرمود كه : به همان تصدق خدا دفع ضرر اين مار از او كرده و به تصدق خدا مرگهاى بد را دفع مى كند.(933)
پنجاه و يكم - شيخ طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : ابو برا - كه او را ((ملاعب الاسنه)) مى گفتند و از بزرگان عرب بود - به مرض استسقا مبتلا شد و لبيد بن ربيعه را خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را رد كرد و فرمود: من هديه مشرك را قبول نمى كنم ، لبيد گفت : من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هديه ابو برا را رد كند، حضرت فرمود: اگر من هديه مشركى را قبول مى كردم البته از او رد نمى كردم ، پس لبيد عرض كرد: علتى در شكم ابو برا بهم رسيده و از تو طلب شفا مى كند، حضرت اندك خاكى از زمين برداشت و آب دهان مبارك بر آن انداخت و به او داد و فرمود: اين را در آب بريز و بده به او كه بخورد، لبيد آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده ، چون آورد و به خورد ابو برا داد فورا شفا يافت چنانكه گويا از بندى رها شد.(934)
پنجاه و دوم - شيخ طوسى و طبرسى و ابن شهر آشوب به سندهاى معتر از جماعت كثيرى از صحابه روايت كرده اند كه : ما در برابر روم بوديم در جنگ تبوك و آذوقه ما تمام شد و گرسنگى بر مردم مستولى شد و خواستند كه شتران خود را بكشند، حضرت فرمود ندا كردند كه : هر كه طعامى با خود دارد بياورد، و فرمود تا نطعها پهن كردند، شخصى يك مد مى آورد و ديگرى نيم مد مى آورد و جميع آنچه آوردند از سى صاع زياده نشد و مردم همه جمع شدند و ايشان چهار هزار نفر بودند، پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دعا كرد و دست با بركت خود را در ميان آن طعام فرو برد و فرمود: پيشدستى بر يكديگر مكنيد و تا نام خدا نبريد بر مداريد، پس اول گروهى كه آمدند فرمود: نام خدا ببريد و برداريد، پس هر ظرفى كه داشتند پر كردند و برگشتند، همچنين فوج فوج مى آمدند و ظرفهاى خود را پر مى كردند و بر مى گشتند تا آنكه همه ظرفهاى خود را مملو كردند و طعام بسيارى ماند - به روايت ديگر چند دانه خرما طلبيد و دست مبارك بر آن كشيد و مردم را طلبيد كه بخورند و چندين هزار كس خوردند و ظرفهاى خود را پر كردند و باز خرماها به حال خود بود-.(935)(936)
پنجاه و سوم - رواندى و ابن شهر آشوب و ديگران به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفتيم در يكى از غزوات و به منزلى رسيديم كه در آن منزل آب نبود و مردم تشنه بودند، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ظرفى طلبيد كه در آن اندكى آبى بود و دست مباركش را در ميان ظرف گذاشت ، پس از ميان انگشتان مباركش آب جوشيد تا همه مردم و اسبان و شتران سيراب شدند و ظرفهاى خود را پر كردند و در لشكر آن حضرت دوازده هزار شتر و دوازده هزار اسب بود و مردم سى هزار كس بودند.(937)
به روايت ديگر: فرمود گودالى كندند و نطعى در ميان آن گودال افكندند و دست مبارك خود را بر روى نطع گذاشت و فرمود اندك آبى بر روى دست آن حضرت ريختند و نام خدا برد پس آب از ميان انگشتان معجز نشانش جوشيد؛(938)؛ اين قصه به طرق متعدده وارد شده و از معجزات متواتره است .(939)
پنجاه و چهارم - از معجزات متواتره كه خاصه و عامه نقل كرده اند آن است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون از كفار قريش فرار نموده به جانب مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خيمه ام معبد رسيد و ابوبكر و عمر و عامر بن فهيره و عبدالله بن اريقط در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون نشسته بود، چون به نزديك او رسيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه از او بخرند گفت : ندارم ، و توشه ايشان تمام شده بود، ام معبد گفت : اگر چيزى نزد من مى بود در مهماندارى شما تفصير نمى كردم ، حضرت نظر كرد ديد كه در كنار خيمه او گوسفندى بسته است فرمود: اى ام معبد! اين گوسفند چيست ؟ عرض كرد: از بسيارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چرا برود براى اين در خيمه مانده است ، فرمود؛ آيا شير دارد؟ عرض كرد: از آن ناتوان تر است كه توقع شير از آن توان داشت و مدتها است كه شير نمى دهد، فرمود: رخصت مى دهى كه من آن را بدوشم ؟ عرض كرد: بلى پدر و مادرم فداى تو باد اگر شيرى در پستانش بيابى بدوش ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گوسفند را طلبيد و دست مبارك بر پستانش كشيد و نام خدا بر آن برد و فرمود: خداوندا! بركت ده در آن ؛ پس شير از پستانش ريخت و حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد و به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سير شدند و خود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه : ساقى مى بايد كه بعد از همه ايشان بخورد، بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نزد او گذاشتند و روانه شدند.
چون ابو معبد كه شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسيد: اين شير را از كجا آورده اى ؟ ام معبد قصه را نقل كرد، ابو معبد گفت : مى بايد آن كسى باشد كه در مكه به پيغمبرى مبعوث شده است .(940)
پنجاه و پنجم - طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : جمعى از شورى و كمى آب خود به آن حضرت شكايت كردند پس رسول خدا بر سر چاه ايشان مشرف شد و آب دهان مبارك خود را در آن چاه انداخت ، در ساعت آبش شيرين شد و جوشيد و بلند شد و اكنون معروف است آن چاه در بيرون مكه و آن را ((عسيله)) مى گويند و اهل آن چاه اين را اعظم مكرمتهاى خود مى شمارند و به آن فخر مى كنند؛ و چون قوم مسيلمه كذاب اين را شنيدند به نزد او رفتند و گفتند: تو هم چنين معجزه اى براى ما ظاهر كن ، او بر سر چاهى آمد كه آبش بسيار شيرين بود پس آب دهان نجس خود را در آن چاه ريخت ، آن آب شور و تلخ شد و فرو رفت و تا حال آن چاه در يمن معروف است .(941)
پنجاه و ششم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : سلمان را كه مولاى او يهودى بود مكاتب گردانيد بر باغ خرمائى و حضرت آن باغ را در يك روز به اعجاز خود دانه خرما كشت و به بار آورد و تسليم او نمود و سلمان را آزاد كرد(942)؛ چنانكه در احوال او مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
پنجاه و هفتم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : سلمان قرض بسيار داشت و حضرت قدرى از طلا به او داد كه قدر عشرى از اعشار قرضش نبود و به اعجاز آن حضرت همه قرض خود را از آن ادا كرد.(943)
پنجاه و هشتم - راوندى از انس روايت كرده است كه : با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بازار رفتم و ده درهم با من بود و آن حضرت مى خواست به آن دراهم عبايى بخرد، در عرض راه كنيزى را ديد گريه مى كند از سبب گريه او پرسيد؟ گفت : در ميان ازدحام مردم دو درهم از من گم شد و از ترس مولاى خود به خانه نمى توانم رفت ، حضرت فرمود كه : دو درهم را به او دادم ، و چون به بازار رفتيم و حضرت عبا خريد و فرمود: زر بده ، كيسه را گشودم ده درهم به حال خود بود.(944)
پنجاه و نهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : ابو هريره روزى مشت خرمايى به خدمت آن حضرت آورد و گفت : دعا كن براى من به بركت ، حضرت دعا كرد و فرمود: بگير اين را و در ميان كيسه بگذار و هر وقت كه خواهى دست كن در كيسه و در آور و خالى مكن ، و پيوسته از آن مى خورد و مى بخشيد تا آنكه امير المومنين عليه السلام از او گواهى طلبيد و او از براى دنيا كتمان شهادت كرد و آن بركت از او سلب شد، باز توبه كرد و حضرت امير عليه السلام دعا كرد و براى او برگشت ، و چون به نزد معاويه رفت بالكليه از او قطع شد.(945)
شصتم - راوندى روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شبى سه مرتبه به مسجد تشريف مى آورد، در بعضى از شبها آخر شب بيرون آمد و نزد منبر جمعى از فقرا مى خوابيدند، پس جاريه خود را طلبيد و فرمود: اگر طعامى مانده است بياور، پس ديگى از سنگ آورد كه اندك طعامى در ته آن بود و حضرت ده نفر از فقرا را بيدار كرد و فرمود: بخوريد به نام خدا، پس خوردند تا سير شدند، پس ده نفر ديگر را بيدار كرد و خوردند تا سير شدند، و در ديگ باقى ماند و فرمود: ببر اين را بسوى زنان .(946)
شصت و يكم - راوندى و غير او روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد اطفال شير خواره فاطمه عليهاالسلام مى آمد و آب دهان حلاوت نشان خود را در دهان ايشان مى انداخت و به فاطمه عليه السلام مى فرمود: ايشان را شير مده .(947)
شصت و دوم - راوندى روايت كرده است كه سلمان گفت : من سه روز روزه گرفتم و بغير آب چيز نيافتم كه افطار كنم و به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حال خود را عرض كردم ، فرمود: با من بيا، چون رفتم در راه بزى را ديد به صاحبش فرمود: آن را نزديك بياور، عرض كرد: يا رسول الله ! شيرده نيست ، فرمود: پيش بياور، چون پيش آورد دست مبارك بر پستانش كشيد در ساعت پستانش آويخته و پر از شير شد فرمود: قدح خود را بياور، چون قدح را آورد حضرت آن را پر از شير كرد و به صاحب بز داد آشاميد، پس بار ديگر پر كرد و به من داد خوردم و سير شدم ، پس بار ديگر پر كرد و خود آشاميد.(948)
شصت و سوم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه در بعضى از سفرها شتر يكى از صحابه مانده شد و خوابيد و بر نمى خاست ، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آبى طلبيد و مضمضه كرد و وضو ساخت در ظرفى و آب مضمضه و وضو را در دهان و سر آن ريخت و دعا كرد، پس شتر برجست و در پيش شترهاى ديگر مى رفت .(949)
شصت و چهارم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه امير المومنين عليه السلام گفت كه : داخل بازار شدم و يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به نزد فاطمه عليها السلام آوردم ، چون فاطمه گوشت را پخت و ذرت را نان كرد گفت : اگر پدرم را مى طلبيدى بهتر بود، رفتم خدمت آن حضرت ديدم بر پهلو خوابيده و مى گويد: پناه مى برم به خدا كه از گرسنگى بر پهلو خوابيده باشم ، عرض كردم : يا رسول الله ! نزد ما طعامى حاضر شده است ، حضرت برخاست و بر من تكيه نمود و بسوى خانه فاطمه آمد و فرمود: اى فاطمه ! طعام خود را بياور، پس فاطمه عليها السلام ديگ را با قرصهاى نام آورد و حضرت جامه بر روى آنها پوشانيد و فرمود: اى فاطمه ! از براى ام سلمه جدا كن و از براى عايشه جدا كن ، تا آنكه از براى همه زنان خود فرستاد هر يك را يك قرص نان با مرق و گوشت ، پس فرمود: براى پدر و شوهرت جدا كن ، پس فرمود: براى همسايگان خود بفرست و بعد آنقدر ماند كه چند روز مى خوردند.(950)
شصت و پنجم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : چون از حديبيه برگشتند در اثناى راه به واديى رسيدند كه آن را ((وادى المشفق)) مى گفتند و در آنجا آب قليلى بود كه يك يا دو كس را سيراب مى كرد، حضرت فرمود: هر كس پيشتر به آب برسد نياشامد تا من بيايم ، چون به آب رسيد قدحى طلبيد و آبى در دهان خود گردانيد و در آن آب ريخت .(951)
و به روايت ديگر: آب از آن برگرفت و به دست مبارك خود ريخت پس آب از آن چشمه جارى شد و صداى عظيم از آن ظاهر شد تا آنكه همه لشكر سيراب و مشگها و مطهره هاى خود را پر كردند و وضو ساختند، پس حضرت فرمود: بعد از اين خواهيد شنيد كه اين آب چندان زياد شود كه اطراف خود را سبز كند؛ و چنان شد.(952)
شصت و ششم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : دختر عبدالله بن رواحه از پيش آن حضرت گذشت در ايامى كه خندق را حفر مى كردند، حضرت فرمود: كه را مى خواهى ؟ عرض كرد: اين خرماها را براى عبدالله مى برم ، فرمود: بياور، دختر آن خرماها را در دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ريخت ، حضرت امر فرمود نطعها آوردند و ندا كرد كه : بياييد و بخوريد: پس همه خوردند و سير شدند و هر چه خواستند برداشتند و باقى را به آن دختر داد.(953) به روايت ديگر: سه هزار نفر بودند.(954)
شصت و هفتم - راوندى و غير او از جابر انصارى روايت كرده اند كه گفت : پدرم در جنگ احد شهيد شد و دويست سال از عمر او گذشت بود و قرض بسيار از او مانده بود، روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مرا ديد و پرسيد: چون شد قرض پدر تو؟ عرض كردم : بر حال خود هست ، فرمود: كى از او مى طلبد؟ گفت : فلان يهودى فرمود: وعده اش كى مى رسد؟ گفتم : وقت خشك شدن خرما، فرمود: چون آن وقت شود تصرفى مكن و مرا خبر كن و هر صنفى از خرما را على حده ضبط كن .
چون آن وقت شد حضرت را اعلام كردم و با من آمد بر سر خرماها و از هر يك كفى به دست مبارك خود گرفت و باز ريخت و فرمود: يهودى را بطلب ، چون حاضر شد فرمود: از اين اصناف خرما هر صنف را كه مى خواهى براى قرض خود اختيار كن ، يهودى گفت : همه اين خرماها به قرض من وفا نمى كند من چگونه يك صنف را اختيار كنم ؟ فرمود: هر صنف را مى خواهى از آن ابتدا كن ، پس يهودى اشاره كرد بسوى خرماى صيحانى و گفت : ابتدا به اين مى كنم ، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بسم الله گفت و فرمود: كيل كن و بردار، يهودى كيل كرد و برداشت تا قرض خود را تمام گرفت و خرما به حال خود بود و هيچ كم نشده بود. پس به جابر فرمود: آيا قرض كسى مانده است ؟ گفت : نه ، فرمود: بردار خرماهاى خود را و به خانه ببر خدا بركت دهد تو را.
جابر گفت : خرما را به خانه بردم و در تمام سال ما را كافى بود و بسيارى از آن را فروختم و بخشيدم و به هديه فرستادم و تا وقت خرماى تازه به حال خود بود.(955)
شصت و هشتم - على بن ابراهيم و ابن شهر آشوب و قطب راوندى عليه السلام و غير ايشان از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه جابر انصارى گفت : در جنگ خندق روزى آن حضرت را ديدم كه خوابيده و از گرسنگى سنگى بر شكم بسته ، پس به خانه رفتم و در خانه خود گوسفندى داشتم و يك صاع جو، پس زن خود را گفتم كه : من حضرت را بر آن حال ديدم اين گوسفند و جو را بعمل آور تا آن حضرت را خبر كنم ، زن گفت : برو و از آن حضرت رخصت بگير اگر بفرمايد بعمل آوريم ، پس رفتم عرض كردم : يا رسول الله ! استدعا دارم كه امروز چاشت خود را نزد ما تناول فرمايى ، فرمود: چه چيز در خانه دارى ؟ گفتم : يك گوسفند و يك صاع جو، فرمود: با هر كه مى خواهم بيايم يا تنها؟ نخواستم بگويم تنها گفتم : با هر كه مى خواهى - و گمان كردم كه على را همراه خود خواهد آورد - پس برگشتم و زن را گفتم : تو جو را بعمل آور و من گوسفند را، و گوشت را پاره پاره كردم و در يك ديگ افكندم و آب و نمك در آن ريختم و پختم به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و عرض كردم : طعام مهيا شده است ، حضرت برخاست و در كنار خندق ايستاد و به آواز بلند ندا كرد: اى گروه مسلمانان ! اجابت كنيد جابر را، پس جميع مهاجران و انصار از خندق بيرون آمدند و متوجه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدينه كه مى رسيد مى فرمود: اجابت كنيد دعوت جابر را؛ پس به روايتى هفتصد نفر و به روايتى هشتصد نفر و به روايتى هزار نفر(956) جمع شدند.
جابر گفت : من بسيار مضطرب شدم و به خانه دويدم و گفتم : گروهى بى پايان با آن حضرت رو به خانه ما آوردند، زن گفت : آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست ؟ گفتم : بلى ، گفت : پس بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مى داند - آن زن از من داناتر بود - پس حضرت مردم را امر فرمود در بيرون خانه نشستند و خود با على عليه السلام داخل خانه شدند - به روايت ديگر: همه را داخل كرد و خانه گنجايش نداشت ، هر طايفه اى كه داخل مى شدند حضرت اشاره به ديوار مى كرد و ديوار عقب مى رفت و خانه گشاده مى شد تا آنكه آن خانه گنجايش همه را بهم رسانيد(957) - پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بر سر تنور آمد و آب دهان مباك خود را در تنور انداخت و ديگ را گشود و در ديگ نظر كرد و به زن فرمود: نان را از تنور بكن و يك يك به من بده ، زن نان از تنور مى كند و به آن حضرت مى داد و حضرت امير المومنين عليه السلام در ميان كاسه تريد مى كردند و چون كاسه پر شد فرمود: اى جابر! يك ذراع گوسفند را با مرق بياور، آوردم و بر روى تريد ريختند و ده نفر از صحابه را طلبيد كه خوردند تا سير شدند، پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيد و ده نفر خوردند، پس بار ديگر كاسه را پر كرد و ذراع ديگر طلبيد و جابر آورد، مرتبه چهارم كه ذراع از جابر طلبيد جابر گفت : يا رسول الله ! گوسفندى دو ذراع بيشتر ندارد و من تا حال سه تا آوردم ، فرمود: اگر ساكت مى شدى همه از ذراع اين گوسفند مى خوردند؛ به اين نحو ده نفر ده نفر مى طلبيد تا همه صحابه سير شدند پس فرمود: اى جابر! بيا تا ما و تو بخوريم ؛ پس من و پيغمبر و على عليه السلام خورديم و بيرون آمديم و تنور و ديگ به حال خود بود و هيچ كم نشده بودند و چندين روز بعد از آن نيز از آن طعام خورديم .(958)
شصت و نهم - راوندى روايت كرده است از زياد بن الحرث صيدايى كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم لشكرى بر سر قوم من فرستاد، من گفتم : يا رسول الله ! لشكر را برگردان من ضامن مى شوم قوم من مسلمان شوند، حضرت لشكر را برگردانيد و من نامه اى به قوم خود نوشتم و ايشان كس فرستادند و اظهار اسلام كردند، حضرت فرمود: تو مطاعى در ميان قوم خود؟ عرض كردم : بلى خدا ايشان را به اسلام هدايت فرمود: پس نامه اى نوشت و مرا بر قوم خود امير كرد، گفتم : قدرى از تصدقات ايشان براى من مقرر فرما، حضرت نامه اى نوشت و قدرى از صدقات ايشان براى من مقرر نمود.
و اين واقعه در سفرى بود، چون به منزل ديگر فرود آمدند اهل آن منزل آمدند و از عامل خود نزد آن حضرت شكايت كردند، حضرت فرمود: در امارت خيرى نيست براى مرد مومن ، پس مرد مومن ديگر آمد و از حضرت تصدق طلبيد، فرمود: هر كه با توانگرى از مردم سوال كند باعث درد سر و درد شكم مى شود، گفت : از صدقه به من بده ، فرمود: حق تعالى در صدقه راضى نشده است نه به حكم پيغمبر و نه به حكم غير او و خود در آن حكم كرده است و هشت قسمت نموده است اگر تو از آن اجزا هستى ما حق تو را به تو مى دهيم .
صيدايى گفت : چون آن سخن اول را در باب امارت و سخن ثانى را در باب صدقه شنيدم در دلم كراهتى از هر دو بهم رسيد و نامه امارت و نامه صدقه را به خدمت حضرت آوردم و از هر دو استعفا كردم ، حضرت فرمود كه : پس كسى را نشان ده كه اهليت امارت داشته باشد، من عرض كردم : يكى از آنها را كه از جانب قوم به رسالت آمده بودند، پس عرض كردم به خدمت آن حضرت كه : ما چاهى داريم چون زمستان مى شود آب آن ما را كافى است و همه بر سر آن جمع مى شويم و چون تابستان مى شود آبش كم مى شود و متفرق مى شويم بر آبها كه در حوالى ماست ، و چون ما مسلمان شديم مردم حوالى ما با ما دشمنى خواهند كرد و بر سر آب ايشان نمى توانيم رفت پس دعا كن كه آب چاه ما كم نشود و نبايد كه پراكنده شويم ، حضرت هفت سنگريزه در دست مبارك خود گرفت و دست بر آنها ماليد و دعا خواند و فرمود: ببريد اين سنگريزه ها را چون بر سر چاه رسيديد يكى از آنها را در آن چاه بياندازيد و نام خدا ببريد.
زياد گفت كه : چون به فرموده حضرت عمل كرديم بعد از آن هرگز نتوانستيم ته چاه را ببينيم از بسيارى آب .(959)
و به سند ديگر روايت كرده است : اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از كمى آب شكايت كرد، حضرت سنگريزه گرفت و انگشت بر آن ماليد و به اعرابى داد و فرمود: در آن چاه بينداز، چون در چاه انداخت آب جوشيد و تا لب چاه آمد.(960)
هفتادم - راوندى و ابن شهر آشوب از انس روايت كرده اند كه گفت : ابو طلحه در حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم اثر گرسنگى يافت پس مرا به خدمت آن حضرت فرستاد تكليف كنم كه به خانه او تشريف بياورد، چون حضرت مرا ديد پيش از آنكه سخن بگويم فرمود كه : ابو طلحه تو را فرستاده است ؟ گفتم : بلى ، پس حضرت برخاست و به حاضران فرمود كه : برخيزيد و بيائيد؛ ابو طلحه به ام سليم گفت : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد با گروه بسيار و ما آنقدر طعام نداريم كه به ايشان بخورانيم .
چون حضرت داخل شد فرمود: اى ام سليم ! آنچه دارى بياور، پس قرصى چند از نان جو آورد و اندكى از روغن كه از ته مشگ خود فشرده بود آورد، حضرت آن نانها را تريد كرد و روغن را بر آن ريخت و دست مبارك خود را بر سر آن تريد گذاشت و ده ده از صحابه را مى طلبيد و مى خوردند و سير مى شدند و بيرون مى رفتند تا سير شدند، و ايشان هفتاد نفر يا هشتاد نفر بودند.(961)
هفتاد و يكم - روايت كرده اند: زنى كه او را ام شريك مى گفتند مشگ روغنى از براى آن حضرت آورد، حضرت فرمود كه مشگ او را خالى نمودند و به او پس دادند، چون به خانه برد ديد كه مشگ پر از روغن است و تا مدتى از آن روغن مى خوردند و خالى نمى شد.(962)
و به روايت ديگر: حضرت به خيمه ام شريك وارد شد، او اهتمام بسيار در ضيافت آن حضرت كرد و مشگى بيرون آورد كه گمان روغنى در آن داشت و هر چند فشرد روغن از آن بيرون نيامد، حضرت آن مشگ را گرفت و حركت داد تا پر از روغن شد و همه رفقاى حضرت از آن سير شدند و مدتها از آن مى خوردند و امر فرمود دهان مشگ را نبندند.(963)
هفتاد و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : آن حضرت كاسه عسلى به زنى داد و آن زن مى خورد از آن عسل مدتها و منتهى نمى شد، روزى آن را از آن ظرف به ظرف ديگرى گردانيد همان ساعت برطرف شد، پس به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و واقعه را نقل كرد، حضرت فرمود: اگر در آن ظرف مى گذاشتى هميشه از آن مى خوردى .(964)
هفتاد و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است كه : مردى به خدمت آن حضرت آمد و طعامى طلبيد حضرت شصت صاع گندم به او داد، پس پيوسته آن مرد با عيالش از آن مى خوردند و كم نمى شد، روزى به خاطرش رسيد كه آن را كيل نمايد و معلوم كند كه چه مقدار مانده است ، چون كيل كرد تمام شد، حضرت فرمود: اگر كيل نمى كرديد هميشه از آن مى خوريد.(965)
هفتاد و چهارم - خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حديبيه فرود آمدند با هزار و پانصد نفر از صحابه ، هوا در غايب گرمى بود گفتند: يا رسول الله ! آب روان خشك شده است و چاهى كه در جانب ماست آب ندارد و چاههاى پر آب را قريش گرفتند، پس حضرت دلوى از آب طلبيد و وضو ساخت از آن و آب در دهان خود گردانيد و در دلو ريخت و فرمود كه آب آن دلو را در چاه ريختند، پس در ساعت چاه از آب لبريز شد.(966)
و به روايت ديگر: تيرى از جعبه خود بيرون آورد و در چاه انداخت .(967)
و به روايت ديگر: تير را به ناجيه پسر عمرو و يا براء ابن عازب داد و فرمود: در يكى از چاههاى حديبيه فرو بريد، چون فرو بردند آب از زير تير جوشيد، و چون كافران اين حالت را مشاهده نمودند تعجب كردند و گفتند: اين از جادوى محمد بعيد نيست ، و چون خواستند از حديبيه باز كنند فرمود: تير را بيرون آوريد، چون بيرون آوردند آب برطرف شد به نحوى كه گويا هرگز در آن چاه آب نبوده است .(968)
و به روايت ديگر: در جنگ تبوك از تشنگى و كمى آب به آن حضرت شكايت كردند حضرت تيرى به مردى داد و فرمود: به ته چاه فرو بر، چون چنين كرد آب تا لب چاه بلند شد و سى هزار نفر با حيوانات از آن چاه سيراب شدند.(969)
هفتاد و پنجم - اين شهر آشوب از جابر انصارى روايت كرده است كه گفت : من بيمار بودم و مدهوش شده بودم و آن حضرت به عيادت من آمده بود پس دست خود را شسته بود و از آن آب بر روى من ريخته بود من به هوش آمدم و عافيت يافتم .(970)
هفتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : طفيل عامرى را - و به روايت ديگر حسان بن عمرو را - مرض خوره عارض شد و از آن حضرت طلب شفا نمود، حضرت ظرف آب طلبيد و آب دهان مبارك خود را در آن افكند و فرمود كه به آن غسل كند، چون غسل كرد شفا يافت .(971)
هفتاد و هفتم - روايت كرده است كه : قيس لخمى پيس شد و حضرت آب دهان مبارك خود را بر آن موضع افكند و شفا يافت .(972)
هفتاد و هشتم - از محمد بن خاطب روايت كرده است كه : در طفوليت بر ساعد من قزقانى كه در جوش بود ريخت پس مادرم مرا به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آورد پس آب دهان خود را در دهان من ريخت و بر دست من ماليد و اين دعا را خواند: اذهب الباءس رب الناس و اشف انت الشافى لا شافى الا انت شفاء لا يغادر سقما پس در ساعت شفا يافتم .(973)
هفتاد و نهم - روايت كرده است كه : آن حضرت بر سر پسرى دست كشيد و گفت : زندگانى كن قرنى ، پس آن طفل صد سال عمر كرد.(974)
هشتادم - روايت كرده است كه : يك ديده قتاده بن ربعى - و به روايت ديگر قتاده بن نعمان - در جنگ احد از حدقه بيرون آمد و حضرت آن را به جاى خود گذاشت و صحيح شد و آن ديده ديگر گاهى به درد مى آمد و اين ديده هرگز به درد نمى آمد.(975)
و به روايت ديگر: عبدالله بن انيس را نيز چنين حادثه اى عارض شد و به دست ماليدن آن حضرت شفا يافت .(976)
هشتاد و يكم - روايت كرده است كه : پاى محمد بن مسلمه در روزى كه كعب بن الاشرف را كشتند از زانو شكست و حضرت دست مبارك را بر آن موضع كشيد و مانند پاى ديگر شد.(977)
هشتاد و دوم - از عروه بن الزبير روايت كرده است كه : زنى بود از اهل مكه كه زهره نام داشت و او مسلمان شد و بعد از اسلام نابينا شد، كفار مكه گفتند: لات و عزى او را كور كردند، حضرت دست بر ديده او كشيد و او بينا شد، كافران گفتند: اگر اسلام خوب مى بود زهره پيشتر از ما مسلمان نمى شد، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه .(978)(979)
هشتاد و سوم - روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عبدالله بن عتيك را فرستاد كه ابو رافع يهودى را در قلعه او بقتل رساند، در هنگام مراجعت پايش شكست ، چون به نزد حضرت آمد فرمود كه : پا را دراز كن ، پس دست مبارك بر آن كشيد و در همان ساعت شفا يافت .(980)
هشتاد و چهارم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در باديه اى در زير درختى قيلوله فرمود و چون بيدار شد آب طلبيد و وضو ساخت در زير درخت خارى و آب مضمضه خود را در زير آن درخت ريخت ، چون روز ديگر صبح شد ديدند كه آن درخت بزرگ شد و ميوه بزرگى بهم رسانيده است به رنگ مورد و به بوى عنبر و به طعم عسل و هر گرسنه كه از آن ميوه مى خورد سير مى شد و هر تشنه كه مى خورد سيراب مى شد و هر بيمار كه مى خورد شفا مى يافت و هر حيوان كه از برگ آن درخت مى خورد شيرش فراوان مى شد، و مردم باديه از اطراف مى آمدند و برگ آن را براى شفا مى بردند، و آن درخت به جاى طعام و آب آن قبيله بود، و پيوسته از بركت آن درخت زيادتى در مال و اسباب و فرزندان خود مى يافتند تا آنكه روزى ديدند ميوه هاى آن درخت ريخته و برگش زرد و كوچك شده است ، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به دار بقا رحلت نمود، پس بعد از آن ميوه مى داد كوچكتر و كم شهدتر و كم بوتر از آنچه پيشتر مى داد، و سى سال بر اين حال بود، بعد از سى سال روزى ديدند كه طراوتش كم شده و ميوه هايش ريخته و حسنش نمانده ، پس خبر رسيد كه امير المومنين عليه السلام در آن روز شهيد شده بود؛ بعد از آن ميوه نداد اما مردمم از برگش شفا و بركت مى جستند، و مدتى بر اين حال ماند تا آنكه روزى ديدند كه درخت خشك شده و از زيرش خون تازه مى جوشد و از برگهايش آب خونى مانند آب گوشت مى ريزد، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه در آن روز حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شده بود.(981)
هشتاد و پنجم - شيخ طوسى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند از زيد بن ارقم كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم صبح كرد گرسنه و آمد به خانه فاطمه عليها السلام پس حسن و حسين عليهما السلام را ديد كه از گرسنگى گريه مى كردند پس حضرت آب دهان مبارك خود را در دهان ايشان انداخت تا سير شدند و به خواب رفتند، و با حضرت امير المومنين عليه السلام به خانه ابو الهيثم رفت و گفت : مرحبا به رسول الله نمى خواستم كه تو و اصحاب تو به نزد من بياييد و چيزى نداشته باشم كه به نزد شما بياورم و پيش از اين چيزى داشتم كه به همسايگان خود قسمت نمودم ، حضرت فرمود كه : جبرئيل هميشه مرا وصيت مى كرد در حق همسايگان تا آنكه گمان كردم ميراثى از براى ايشان مقرر خواهد كرد؛ پس حضرت درخت خرمايى در كنار خانه او ديد فرمود كه : اى ابوالهيثم ! رخصت مى دهى كه نزديك آن درخت برويم ؟ گفت : يا رسول الله ! اين درخت نر است و هرگز بار نياورده است اگر خواهيد برويد به نزديك آن ، حضرت به پاى درخت رفت و فرمود: يا على ! قدح آبى بياور، چون آورد آب را در دهان گردانيد و بر آن درخت پاشيد و در همان ساعت به قدرت الهى آن درخت پر شد از خوشه هاى بسر و رطب ، پس فرمود كه : اول به همسايگان بدهيد، و بعد از آن خورديم آنقدر كه سير شديم و آب سرد بر بالايش خورديم ، پس گفت : يا على ! اين از جمله آن نعيم است كه خدا فرموده در روز قيامت از آن سوال خواهند كرد، يا على ! براى جماعتى كه حاضر نيستند يعنى فاطمه و حسن و حسين بردار. و بعد از آن درخت خرما پيوسته ميوه مى آورد و تبرك به آن مى جستيم و آن را ((نخله الجيران)) مى گفتيم تا آنكه در سال حره كه يزيد حكم به قتل اهل مدينه كرد آن درخت در آن فتنه بريده شد.(982)
هشتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : عامر بن كريز در روز فتح مكه پسر خود عبدالله را به خدمت آن حضرت آورد و آن پنج ماهه يا شش ماهه بود و گفت : يا رسول الله ! كامش را بردار، حضرت فرمود: چنين طفلى را كام بر نمى دارند، پس او را گرفت و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و او فرو برد از روى خواهش ، حضرت فرمود كه : خدا او را آب روزى خواهد كرد، پس او به بركت آن حضرت چنان بود كه هر زمينى را متوجه مى شد البته آب از آن بيرون مى آورد و مزارع و قنوات او مشهورند.(983)

حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه
--------------------------------------------------------------------------------
اول ابن بابويه به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : روزى ابو لهب به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت را تهديد نمود، حضرت فرمود: اگر از جانب تو خدشه اى به من برسد من دروغگو خواهم بود؛ و اين از جمله معجزات آن حضرت بود.(984)
دوم - شيخ مفيد و راوندى و ديگران از جابر روايت كرده اند كه : حكم بن ابى العاص عم عثمان به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم استهزاء مى كرد و دهان خود را كج مى كرد و تقليد آن حضرت مى كرد، روزى حضرت بر او نفرين كرد و دو ماه ديوانه شد؛ و روزى رسول خدا راه مى رفت و حكم در عقب آن حضرت راه مى رفت و دوشهاى خود را حركت مى داد براى استهزاء به راه رفتن آن حضرت ، پس حضرت فرمود كه : چنين باش اى حكم ، پس او به بلائى مبتلا شد كه هميشه چنان بود تا آنكه حضرت او را از مدينه بيرون كرد و امر فرمود كه ديگر او را به مدينه نگذارند؛ و چون زمان خلافت عثمان شد آن شقى از براى مخالفت آن حضرت آن ملعون را به مدينه آورد.(985)
سوم - على بن ابراهيم و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند از حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش چسبيد، و چون برگشت و به نزد اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد.(986)
و به روايت ديگر: به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد(987)، پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مى روم كه او را بكشم ، چون به نزد آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت : ميان من و او اژدهايى مانند شتر فاصله شد و دم را بر زمين مى زد، من ترسيدم و برگشتم .(988)
و به روايت ديگر: ابو جهل آمد كه پا بر گردن آن حضرت بگذارد، پس از عقب برگشت ، پرسيدند: چرا چنين كردى ؟ گفت : در ميان خود و محمد خندقى از آتش ديدم و ملكى چند ديدم كه بالها داشتند؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر نزديك من مى آمد ملائكه او را پاره مى كردند.(989)
چهارم - على بن ابراهيم و ابن بابويه و ابن شهر آشوب و شيخ طبرسى و ديگران در تفسير ((انا كفيناك المستهزئين))(990) روايت كرده اند كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خلعت با كرامت نبوت را پوشيد اول كسى كه به او ايمان آورد على بن ابى طالب عليه السلام بود، بعد خديجه ايمان آورد؛ پس ابو طالب با جعفر طيار روزى به نزد آن حضرت آمد ديد نماز مى كند و على در پهلويش نماز مى كند، پس ابو طالب به جعفر گفت : تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ايستاد و پيغمبر پيشتر رفت ، پس زيد بن حارثه ايمان آورد، و اين پنج نفر نماز مى كردند و بس تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت ، پس حق تعالى فرستاد كه : ((ظاهر كن دين خود را و پروا مكن از مشركان بدرستى كه ما كفايت كرديم از تو شر استهزاء كنندگان را))(991)، و استهزا كنندگان پنج نفر بودند، وليد بن مغيره ، عاص بن وائل ، اسود بن مطلب ، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطله - بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قيس را اضافه كرده اند - پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد.
و چون وليد گذشت جبرئيل گفت : اين وليد پس مغيره است و از استهزاء كنندگان توست ؟ حضرت گفت : بلى ، جبرئيل اشاره بسوى او كرد، پس او به مردى از خزاعه گذشت كه تيرى مى تراشيد و پا بر روى تراشه تير گذاشت و ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونين شد و تكبرش نگذاشت كه خم شود و آن را بيرون آورد و جبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسى خوابيد و دختر او در پائين كرسى خوابيد، پس خون از پاشنه اش روان شد و آنقدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش بيدار شد، پس دختر به كنيز خود گفت : چرا دهان مشگ را نبسته اى ؟ وليد گفت : اين خون پدر توست آب مشك نيست ، فرزندان مرا و فرزندان برادر مرا جمع كن كه مى دانم كه خواهم مرد تا وصيت كنم ؛ چون ايشان را جمع كرد به عبدالله بن ابى ربيعه گفت : عماره بن وليد در زمين حبشه است از محمد نامه اى بگير و براى نجاشى بفرست كه او را برگرداند به مكه ، پس به فرزند كوچك خود كه هاشم نام داشت گفت : اى فرزند! تو را پنج وصيت مى كنم بايد كه آنها را حفظ كنى : وصيت مى كنم تو را به كشتن ((ابو رهم دوسى)) هر چند سه ديه بدهند به تو زيرا كه زن مرا كه دختر او بود از من به زور گرفت و اگر او را با من مى گذاشت از او فرزندى مانند تو بهم مى رسيد، و خونى كه از قبيله خزاعه طلب دارم فراموش مكنيد، و خونى كه از بنى خزميه بن عامر طلب دارم تدارك كن ، و ديه اى چند كه از قبيله ثقيف طلب دارم بگير، و اسقف نجران از من دويست دينار طلب دارد پس ده ، اينها را گفت و به جهنم واصل شد.
و چون عاص بن وائل گذشت جبرئيل اشاره بسوى پاى او كرد، پس چوبى به كف پايش فرو رفت و از پشت پايش بيرون آمد و از آن مرد. و به روايت ديگر: خارى به كف پايش فرو رفت و به خارش آمد و آنقدر خاريد كه هلاك شد.
و چون اسود بن مطلب گذشت اشاره به ديده اش كرد و او كور شد و سر را بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر: اشاره به شكمش كرد و آنقدر آب خورد كه شكمش پاره شد.
و اسود بن عبد يغوث را حضرت نفرين كرده بود كه خدا چشمش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود، چون اين روز شد جبرئيل برگ سبزى بر روى او زد و كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنيد و مرد.
و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئيل به سر او و چرك از سرش آمد تا مرد؛ و گويند كه : مار او را گزيد و مرد؛ و گويند: سموم به او رسيد و رنگش سياه و هيئتش متغير شد و چون به خانه آمد او را نشناختند و آنقدر او را زدند كه مرد.
و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آنقدر آب خورد كه مرد.(992)
مولف گويد: روايات در عدد مستهزئان و كيفيت مردن ايشان مختلف است ، به ايراد بعضى اكتفا كرديم و بعضى سابقا مذكور شد.
پنجم - راوندى روايت كرده است كه : زنى از يهود جادويى براى آن حضرت كرده بود و گرهى چند زده و به چاهى افكنده بود، جبرئيل پيغمبر را خبر كرد و آن حضرت خبر داد كه در فلان چاه است و چند گره بر آن زده است ، و چون از چاه بيرون آوردند چنان بود كه آن حضرت فرموده بود و ضررى از سحر به آن جناب نرسيد.(993)
ششم - راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه : روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پيش كعبه در سجده بود و شترى از ابو جهل كشته بودند، آن ملعون فرستاد بچه دان آن شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و فاطمه عليها السلام آمد و آن را از پشت پدر دور كرد، چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود: خداوند! بر تو باد به كافران قريش ؛ و نام برد ابوجهل و عتبه و شيبه و وليد و اميه و ابن ابى معيط و جماعتى را كه همه را ديدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(994)
هفتم - خاصه از حضرت صادق عليه السلام و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون عتبه پسر ابو لهب گفت : كافر شدم به رب نجم ، و آب دهان نجس خود را به جانب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم انداخت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نمى ترسى كه درنده تو را بدرد؟ - به روايت ديگر فرمود: خداوندا! مسلط گردان بر او سگى از سگان خود را - پس در تجارتى به جانب يمن رفتند - به روايت ديگر: به جانب شام - و او مى گفت : به نفرين محمد مرا درنده خواهد دريد، ابو لهب گفت : اى گروه قريش ! او را حراست كنيد و مگذاريد دعاى محمد در حق او مستجاب شود، پس در منزلى بارهاى خود را جمع كردند و جاى او را در بالاى آنها مقرر كردند و همه بر دور او خوابيدند، چون شب شد شيرى آمد و يك يك آنها را بو مى كرد پس جست بر بالاى بارها و او را دريد.(995)
هشتم - روايت كرده اند كه : آن حضرت نزديك كعبه به نماز مى ايستاد و حق تعالى او را از ديده كافران مستور مى گردانيد كه او را نمى ديدند.(996)
نهم - راوندى و غير او از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : عبدالله بن اميه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ما ايمان نمى آوريم به تو خدا و ملائكه بيابند و گواهى بدهند بر حقيت تو يا به آسمان بالا روى و از آسمان كتابى فرود آورى و اگر اينها رانيز بكنى نمى دانيم كه به تو ايمان خواهيم آورد يا نه ؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از ايشان دلتنگ شد و به خانه برگشت ، و ابو جهل گفت : اگر روز ديگر بيايد به مسجد بزرگترين سنگها را بر سر او خواهم زد. چون روز ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل مسجد شد و مشغول نماز گرديد ابوجهل سنگ گرانى گرفت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك او رسيد لرزه بر اندامش افتاد و برگشت ، چون از او پرسيدند گفت : مردانى چند ديدم در بزرگى مانند كوهها كه دور محمد را فرو گرفته بودند و همه در ميان آهن غوطه خورده بودند اگر حركت مى كردم مرا مى گرفتند.(997)
دهم - راوندى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از شبها در نماز سوره ((تبت يدا ابى لهب))(998) تلاوت مى نمود، پس گفتند به ام جميل خواهر ابوسفيان كه زن ابو لهب بود كه : ديشب محمد در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمت مى نمود، آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت : اگر او را بينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد، و مى گفت : كيست كه محمد را به من نشان دهد؟ چون از در مسجد داخل شد ابوبكر نزد آن حضرت نشسته بود گفت : يا رسول الله ! خود را پنهان كن كه ام جميل مى آيد و مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگويد، فرمود: مرا نخواهد ديد؛ چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابوبكر پرسيد: آيا محمد را ديدى ؟ گفت : نه ، پس به خانه خود برگشت .
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود: خدا حجاب زردى در ميان پيغمبر و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفار قريش آن حضرت را ((مذمم)) مى گفتند يعنى ((بسيار مذمت كرده شده)) و حضرت مى فرمود: خدا نام مرا از زبان ايشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمم را مذمت مى كنند و مذمم نام من نيست .(999)
و شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ساير مفسران خاصه و عامه اين قصه را نقل كرده اند از اسماء دختر ابوبكر و غير او روايت كرده اند كه : حضرت اين آيه را خواند و اذا قراءت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا(1000) و چون به نزديك آمد و حضرت را نديد به ابوبكر گفت : شنيده ام صاحب تو مرا هجو كرده است ؟ ابوبكر گفت : بحق پروردگار كعبه كه تو را هجو نكرده است .(1001)
يازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : ابو جهل و وليد بن مغيره با گروهى از بنى مخزوم با يكديگر اتفاق كردند كه چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسجد آيد او را بكشند، روز ديگر كه آن حضرت به مسجد آمد و به نماز ايستاد وليد را فرستادند كه او را هلاك كند، چون به محلى رسيد كه پيغمبر نماز مى كرد صداى حضرت را مى شنيد، و او را نمى ديد، پس برگشت و اين حال را به ايشان گفت ، ايشان باور نكردند و همه به اتفاق آمدند به نزد آن حضرت ، چون صداى او را شنيدند و بر اثر صدا رفتند صدا را از عقب سر شنيدند باز برگشتند و به جانب صدا رفتند باز صدا را از جانب اول شنيدند و چندان كه از پى صدا رفتند صدا را از جانب ديگر شنيدند، حيران ماندند و برگشتند، پس حق تعالى اين را فرستاد و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون (1002) ((و گردانيديم از پيش روى ايشان سدى و از پس ايشان سدى پس پوشيديم ديده هاى ايشان را پس نمى بينند)).(1003)
دوازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : چون يهودان مدينه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عهد كردند كه با آن حضرت قتال نكنند و درديه هايى كه بر مسلمانان لازم مى شود اعانت بكنند پس شخصى از صحابه دو شخص را به خطا كشته بود و ديه لازم شده بود، حضرت به نزد بنى النضير رفت و از ايشان اعانت طلب كرد در باب آن ديه ، ايشان گفتند: بنشين تا ما طعام بياوريم و ديه را جمع كنيم و تسليم نماييم ، و رفتند به قصد آنكه آن حضرت را هلاك كنند، پس جبرئيل آمد و حضرت را بر اراده ايشان مطلع ساخت و حضرت بيرون آمد و سوء تدبير ايشان ظاهر شد.(1004)
سيزدهم - شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : آن حضرت به جنگ گروهى از عرب رفت در موضعى كه آن را ((ذى امر)) مى گفتند و ايشان گريختند و به سر كوهها متحصن شدند و حضرت در موضعى فرود آمد كه آنها را مى ديد، پس از لشكر خود دور شد براى قضاى حاجت و بارانى آمد و جامه هاى او تر شد پس جامه ها را كند و بر روى درختى پهن كرد و در زير آن درخت خوابيد و اعراب مى ديدند آن حضرت را، پس بزرگ ايشان دعثور بن حارث آمد و بر بالاى سر آن حضرت ايستاد با شمشير برهنه و گفت : امروز كى تو را از من منع مى كند و حفظ مى نمايد؟ فرمود: خدا؛ پس جبرئيل دست زد بر سينه او و شمشير از دستش جست و خود بر زمين افتاد، پس حضرت شمشير را برداشت و بر بالاى سرش ايستاد و فرمود: كى تو را امروز از من نجات مى دهد؟ گفت : هيچكس ، و كلمه اى گفت و مسلمان شد و قوم خود را به اسلام دعوت كرد.(1005)
به روايت ديگر: چون خواست كه شمشير را حواله آن حضرت كند لرزيد و شمشير از دستش افتاد.(1006)
و به روايت ابو حمزه ثمالى دعثور گفت : مرد بلند سفيدى را ديدم كه دست بر سينه ام زد و دانستم كه ملكى بود.(1007)
چهاردهم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : كفار قريش در حجر اسماعيل جمع شدند و قسم ياد كردند بلات و عزى كه اگر محمد را در مسجد ببينند همه اتفاق كنند و او را هلاك كنند؛ پس فاطمه عليها السلام اين را شنيد و گريان به خدمت آن حضرت آمد و قصه را نقل كرد، حضرت فرمود: اى دختر! آب وضويى براى من حاضر كن ، پس وضو ساخت و به مسجد آمد، چون حضرت را ديدند گفتند: اينك آمد، و حق تعالى رعبى در دل ايشان انداخت كه سرها به زير انداختند و ذقنهاشان به سينه هايشان چسبيد، پس حضرت قبضه اى از خاك برداشت و بر روى ايشان پاشيد و گفت : ((شاهت الوجوه)) پس آن خاك به هر كه رسيد روز بدر كشته شد.(1008)
پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : روزى آن حضرت در ابطح مى رفت ابوجهل لعين سنگريزه اى به جانب آن حضرت انداخت ، پس آن سنگريزه هفت شب و هفت روز در ميان هوا معلق ماند، گفتند: كى نگاه داشته است اين را؟ حضرت فرمود: آن كسى كه آسمانها را بى ستون نگاه داشته است .(1009)
شانزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر محدثان و مورخان روايت كرده اند كه : در جنگ حنين شيبه بن عثمان اراده قتل آن حضرت كرد، و چون از عقب سر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد شعله آتشى در ميان خود و آن حضرت ديد پس حضرت يافت آنچه در دل او بود و نظر كرد بسوى او و فرمود: اى شيبه ! نزديك من بيا، چون نزديك آمد و گفت : خداوندا! شيطان را از او دور گردان ، شيبه گفت : چون حضرت اين دعا كرد چنان محبوب من گرديد كه او را از چشم و گوش خود دوست تر داشتم ؛ پس فرمود: اى شيبه ! با كافران مقاتله كن ؛ و چون جنگ برطرف شد آنچه در خاطرش گذشته بود و ديده بود حضرت از براى او بيان كرد و فرمود: آنچه خدا از براى تو خواست بهتر بود از آنچه خود از براى خود خواستى .(1010)
هفدهم - سيد ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : عامر بن طفيل و ازيد بن قيس (1011) به قصد قتل آن حضرت آمدند و چون داخل مسجد شدند عامر به نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا محمد! اگر من مسلمان شوم براى من چه خواهد بود؟ حضرت فرمود: براى تو خواهد بود آنچه براى همه مسلمانان است و بر تو خواهد بود آنچه بر همه مسلمانان است ، گفت : مى خواهم بعد از خود مرا خليفه گردانى ، حضرت فرمود: اختيار اين امر بدست خداست و بدست من و تو نيست ، گفت : پس مرا امير صحرا گردان و تو امير شهرها باش ، حضرت فرمود كه : نمى شود، گفت : پس چه چيزى براى من مقرر مى گردانى ؟ فرمود: آن را مقرر مى گردانم كه بر اسب سوار شوى و جهاد كنى ، گفت : الحال من اين را دارم ، برخيز با تو سخنى چند بگويم ؛ پس حضرت را مشغول حرف گردانيد و اشاره كرد به ازيد پسر عم خود كه : شمشير را بكش و بزن ، ازيد به عقب آن حضرت رفت و شمشير را يك شبر كشيد و ديگر هر چند سعى كرد نتوانست كشيد و هر چند عامر او را اشاره مى كرد و او سعى مى كرد نمى توانست كشيد.
و به روايت ديگر ازيد گفت : ديوارى ميان منن و آن حضرت حايل شد و چون بار ديگر اراده كردم عامر را ميان خود و رسول خدا ديدم ، چون حضرت را نظر به ازيد افتاد و ديد كه او سعى مى كند كه شمشير را از غلاف بكشد گفت : خداوندا! كفايت شر ايشان بكن ، و مردم هجوم آوردند و ايشان گريختند و هيچيك به منزل خود نرسيدند، حق تعالى بر ازيد صاعقه اى فرستاد و او را هلاك كرد و عامر به خانه زن سلوليه فرود آمد و ماده طاعونى در انگشتش بهم رسيد و مى گفت : اى عامر! آيا غده مانند غده شتر بهم رسانيدى و در خانه سلوليه خواهى مرد؟ - و ايشان فرود آمدن در آن قبيله را ننگ خود مى دانستند - پس اسب خود را طلبيد و سوار شد و چون اندك راهى رفت راه جهنم را در پيش گرفت و به درك اسفل منزل گزيد.(1012)
هيجدهم - ابن شهر آشوب و ديگران از ابن عباس و غير او روايت كرده اند كه : در جنگ حديبيه هشتاد نفر از اهل مكه از كوه تنعيم فرود آمدند به قصد هلاك آن حضرت ، پس حضرت نفرين كرد و خدا ديده هاى ايشان را گرفت كه صحابه ايشان را دستگير كردند و آخر منت گذاشت و سر داد ايشان را، پس خدا اين آيه را فرستاد و هو الذى كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم ببطن مكه .(1013)(1014)
نوزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر مورخان روايت كرده اند كه : چون كفار قريش از جنگ بدر برگشتند ابو لهب از ابو سفيان پرسيد كه : سبب انهزام شما چه بود؟ ابو سفيان گفت : همين كه ملاقات كرديم يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند به هر نحو كه خواستند و مردان سفيد ديديم كه بر اسبان ابلق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچكس در برابر آنها نمى توانست ايستاد.
ابو رافع به ام الفضل دختر عباس گفت كه : اينها ملائكه اند، ابو لهب كه اين را شنيد برخاست و ابو رافع را بر زمين زد، ام الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابو لهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به ((عدسه)) مبتلا كرد؛ و عدسه مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مى كردند پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشيدند و در بيرون مكه انداختند و سنگ بسيار بر روى او انداختند تا پنهان شد.(1015)
مولف گويد: اكنون بر سر راه عمره واقع است و هر كه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظيمى شده است ، پس تامل كن كه مخالفت خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به درجات رفيعه بلند ساخته است و به اهل بيت عزت و شرف ملحق گردانيده است .
بيستم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : در جنگ احزاب ابوسفيان هفت هزار تير انداز را مقرر كرد به يك دفعه تير به جانب لشكر آن حضرت بياندازند، چون صحابه بر اين مطلع شدند ترسيدند و به آن حضرت شكايت كردند، حضرت آستين نصرت آيين خود را در هوا حركت داد، و دعا كرد، و چون تيرها را رها كردند خدا بادى فرستاد كه تيرها را بسوى ايشان بر گردانيد و هر تيرى بر صاحبش نشست و او را مجروح كرد و يك تير به مسلمانان نرسيد.(1016)
بيست و يكم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با ميسره به قلعه هاى يهود رفت كه نانى و نان خورشى از ايشان بخرد، يكى از يهودان گفت : آنچه مى خواهى من دارم ، و به خانه رفت و زوجه خود را گفت كه : بر بام قلعه بالا رو و چون محمد داخل شود آن سنگ بزرگ را بر سر او بيانداز، چون حضرت داخل شد و زن خواست كه سنگ را بياندازد جبرئيل عليه السلام نازل شد و بال خود را بر آن سنگ زد و آن سنگ ديوار را سوراخ كرد و مانند صاعقه آمد و به گردن آن ملعون احاطه كرد و سنگ آسيا در گردنش ماند، پس يهودى بيهوش شد و چون بهوش آمد نشست و گريان شد، حضرت فرمود كه : چه اراده كرده بودى كه به چنين بلايى مبتلا شدى ؟ گفت : يا محمد! من اراده فروختن چيزى به تو نداشتم و تو را براى آن به خانه آوردم كه هلاك كنم و تويى معدن كرم و سيد عرب و عجم پس عفو كن از من ، حضرت بر او رحم كرد و دعا كرد تا سنگ از گردن او دور شد.(1017)
بيست و دوم - ابن شهر آشوب از جابر و ابن عباس روايت كرده است كه : مردى ، از قريش سوگند ياد كرد كه البته محمد را بكشد، پس اسبش جست و او را بر زمين زد تا گردنش شكست .(1018)
بيست و سوم - ابن شهر آشوب و غير او از ابن عباس روايت كرده اند كه : معمر بن يزيد به شجاعت معروف بود و در ميان قبيله كنانه سر كرده و مطاع بود، قريش در دفع آن حضرت به او استغاثه كردند، معمر گفت : من كفايت شر او از شما مى كنم و او را مى كشم و من بيست هزار سوار مسلح دارم و قبيله بنى هاشم با من جنگ نمى توانند كرد و اگر ديه خواهند من مال بسيار دارم و ده ديه به ايشان مى دهم ؛ و او شمشيرى حمايل مى كرد كه عرضش يك شبر و طولش ده شبر بود. پس روزى حضرت در حجر اسماعيل نماز مى كرد معمر شمشير خود را برداشت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك رسيد، بر زمين افتاد و رويش مجروح شد و برخاست و گريخت تا به ابطح رسيد و خون را از رويش مى ريخت ، قريش چون او را بر آن حال ديدند بر دور او گرد آمدند و خون را از روى او شستند و پرسيدند: تو را چه شد؟ گفت : مغرور كسى است كه فريب شما را خورد هرگز چنين واقعه اى مشاهده نكرده بودم چون به نزديك او رسيدم ديدم دو اژدهااز نزديك سر او پيدا شدند كه آتش از دهان ايشان مى ريخت و بر من حمله كردند.(1019)
بيست و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : كلده پسر اسد در ميان خانه عقيل و عقال مزراقى (1020) بسوى آن جناب افكند و مزراق برگشت بسوى او و بر سينه اش آمد و هراسان گريخت ، گفتند: چه مى شود تو را؟ گفت : واى بر شما! مگر نمى بينيد اين شتر مست را كه از پى من مى آيد؟ گفتند: ما چيزى نمى بينيم ، گفت : من مى بينم ؛ و چنان دويد تا به طايف رسيد.(1021)
بيست و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان روز از مكه بيرون رفت تا آنكه به گردنگاه حجون رسيد و نضر بن الحارث به قصد قتل آن حضرت از عقب رفت و چون نزديك آن حضرت رسيد گريخت و برگشت ، ابوجهل به او رسيد و گفت : از كجا مى آيى ؟ گفت : امروز چون محمد تنها بيرون رفت از عقب او رفتم به طمع آنكه او را هلاك كنم چون به نزديك او رسيدم شيرها ديدم كه مى خروشيدند و رو به من مى دويدند، ابو جهل گفت : اين يكى از جادوهاى اوست .(1022)
بيست و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : مردى از قريش آن حضرت را در سجده ديد، سنگى گرفت كه بر آن حضرت بياندازد، چون دست را بلند كرد دستش بر سنگ خشكيد.(1023)
بيست و هفتم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : آن حضرت در مسجد قرائت قرآن مى نمود به آواز بلند پس كفار قريش متاذى شدند و برخاستند كه آن حضرت را بگيرند، ناگاه دستهاى خود را در گردنها غل شده ديدند و نابينا شدند كه جايى را نمى ديدند، پس به خدمت آن حضرت آمدند و سوگند دادند آن حضرت را، آن جناب دعا كرد و دستهايشان به زير آمد و روشن شدند، پس آيات اول سوره كريمه ((يس)) نازل شد.(1024)
بيست و هشتم - ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده است كه : حضرت در سجود بود ابو لهب سنگى گرفت و خواست كه بر آن جناب بياندازد دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد، به حضرت تضرع كرد و سوگندها ياد كرد كه اگر عافيت بيابد آزار آن حضرت نكند، و چون آن جناب دعا كرد و دستش به زير آمد گفت : تو جادوگر حاذقى بوده اى ، پس سوره ((تبت)) نازل شد.(1025)
بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد بنى شجاعه رفت و اسلام را بر ايشان عرض كرد، ايشان ابا كردند و با پنج هزار سوار از پى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، چون به نزديك رسيدند آن جناب دعا كرد و بادى وزيد و همه هلاك شدند.(1026)
سى ام - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : ابن قميه در روز جنگ احد سنگى به جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انداخت و بر پاى آن جناب آمد، حضرت فرمود: خدا تو را ذليل گرداند، چون از جنگ برگشت در موضعى خوابيد پس بز كوهى آمد و شاخ خود را در زير شكم او فرو برد و او فرياد مى كرد كه : واذلاه ، تا شاخ از چنبره گردنش بيرون آمد.(1027)
سى و يكم - معجزه متواتره آن جناب است كه : در جنگ احزاب با وفور كفار و قلت مسلمانان حق تعالى به دعاى آن جناب باد تندى فرستاد با سنگريزه ها كه خيمه هاى ايشان را كَند و ايشان گريختند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.(1028)
سى و دوم - در جنگ بدر كفى سنگريزه و خاك برداشت و بر روى كافران پاشيد و فرمود: ((شاهت الوجوه)) پس باد آن را برد و بر روى مشركان رسانيد و هر كه از آن سنگريزه و خاك به او رسيد در آن روز يا كشته شد يا اسير شد.(1029)
سى و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است : چون ((عرنيان)) راعى آن جناب را كشتند و مواشى را غارت كردند، بر ايشان نفرين كرد كه : خداوندا! راه را بر ايشان گم كن ، پس راه را گم كردند تا اصحاب حضرت به ايشان رسيدند و ايشان را گرفتند.(1030)
سى و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم زنى را خواستگارى كرد، پدرش عذر گفت كه : او پيس است - و پيس نبود -، حضرت فرمود كه : چنين باشد؛ پس پيس شد.(1031)
سى و پنجم - روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم زهير شاعر را ديد و گفت : خداوندا مرا پناه ده از شيطان او، پس او نتوانست يك بيت شعر بگويد تا مرد.(1032)
سى و ششم - روايت كرده است كه : روزى بلال اذان مى گفت ، چون گفت : ((اشهد ان محمدا رسول الله)) منافقى گفت : بسوزد هر كه دروغ گويد، پس در آن شب برخاست كه چراغ را اصلاح كند آتش در انگشت او افتاد و هر چند سعى كرد نتوانست خاموش كند تا همه بدنش سوخت .(1033)
سى و هفتم - روايت كرده است از ابن عباس كه : عقبه بن ابى معيط و ابى بن خلف با هم برادر شده بودند، پس عقبه از سفرى آمده وليمه اى ساخت و جمعى از اشراف را با آن جناب به وليمه خود طلبيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تا شهادتين را نگويى من طعام تو را نمى خورم ، پس او شهادت گفت : و حضرت طعام را تناول نمود؛ چون ابى بن خلف از سفر برگشت او را ملامت نمود كه : به دين محمد در آمده اى من از تو راضى نمى شوم تا او را تكذيب نمايى و اهانت برسانى ، پس آن ملعون به نزد آن حضرت آمد و آب دهان نجس خود را به جانب آن جناب انداخت پس آب دو حصه شد و بر روى پليد خودش برگشت و دو جاى روى او را سوخت و جايش ماند، و حضرت فرمود: تا در مكه هستى زنده خواهى بود و چون از مكه بيرون روى به شمشير خود كشته خواهى شد، پس عقبه در روز بدر كشته شد و ابى در روز احد به درك واصل گشت .(1034)
سى و هشتم - روايت كرده اند ابن شهر آشوب و غير او كه : ابى بن خلف در مكه حضرت را تهديد به كشتن مى كرد، حضرت فرمود: من تو را خواهم كشت انشاء الله ، پس در روز احد حضرت چوبى به جانب او انداخت و به گردن او رسيد و خراشيد پس برگشت و فرياد مى كرد مانند گاو، ابوجهل گفت : چرا چنين فرياد مى كنى ؟ اين خراشى بيش نيست ؟ گفت : اگر اين طعنه بر جميع قبيله ربيعه و قبيله مضر واقع مى شد همه مى مردند او وعده كرده است مرا بكشد و اگر آب دهان بر من بياندازد كشته خواهم شد؛ پس از يك روز به جهنم واصل شد(1035)
سى و نهم - در طب الائمه و مجمع البيان و تفسير عياشى و ساير كتب معتبره مذكور است و از حضرت صادق عليه السلام به طرق متعدده منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را آزارى بهم رسيد و جبرئيل و ميكائيل به نزد آن حضرت آمدند، پس جبرئيل گفت : يا محمد! لبيد بن اعظم يهودى تو را جادو كرده است و آن را در چاه بنى زريق پنهان كرده است پس بفرست بر سر آن چاه كسى را كه در ديده تو از همه كس عظيمتر است و اعتماد بر او بيش از ديگران دارى و در كمالات عديل و همتاى توست تا آن سحر را بيرون آورد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امير المومنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: يا على ! برو بسوى چاه ذروان كه در آنجا جادويى براى من پنهان كرده اند و در ميان غلاف خرما تعبيه كرده اند و در زير سنگى كه در ته چاه است پنهان كرده اند.
چون على عليه السلام بر سر آن چاه رفت آبش از جادو مانند آب حنا رنگين شده بود، پس حضرت آب چاه را كشيد و در زير سنگى كه پيغمبر نشان داده بود غلاف خرما را بيرون آورد و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد، چون گشودند شانه و چند دانه شانه و ريسمانى كه در آن يازده گره زده بودند و سوزنها بر آن فرو برده بودند از ميان آن بيرون آمد و جبرئيل در آن روز سوره ((قل اعوذ برب الناس)) و سوره ((قل اعوذ برب الفلق)) را آورده بود، حضرت فرمود: يا على ! اين دو سوره را بر اين گره ها بخوان ، على عليه السلام هر يك آيه را كه مى خواند يك گره باز مى شد تا آنكه سوره ها را تمام كرد و همه گره ها گشوده شد.(1036)
به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق)) را و ميكائيل ((قل اعوذ برب الناس)) را براى تعويذ آن حضرت خواندند.
به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق)) و ((قل اعوذ برب الناس)) و ((قل هو الله احد)) را خواند و اين دعا را خواند بسم الله ارقيك والله يشفيك من كل داء يؤ ذيك خذها فلتهنيك .(1037)
مولف گويد: مشهور ميان علماى شيعه آن است كه سحر در انبياء و ائمه عليهم السلام تاثير نمى كند و آزار آن حضرت به خاطر آن سحر نبود بلكه حق تعالى از براى ظهور حقيت آن حضرت سحر آن كافران را ظاهر نمود و اين سوره ها را براى دفع سحر از ديگران فرستاد.