اول - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : زنى بود از مشركان كه به زبان خود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بسيار اذيت مى رسانيد، روزى از پيش آن حضرت گذشت و طفل دو ماهه اى در دوش خود داشت ، چون به نزديك آن حضرت رسيد آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : السلام عليك يا رسول الله محمد بن عبدالله ، مادرش بسيار متعجب شد.
حضرت فرمود: اى پسر! از كجا دانستى كه منم رسول خدا و محمد بن عبدالله ؟
گفت : مرا اعلام كرد پروردگار من و پروردگار عالميان و روح الامين .
حضرت پرسيد كه : روح الامين كيست ؟
طفل عرض كرد: جبرئيل است كه اكنون بر بالاى سر تو ايستاده است و به تو نظر مى كند.
حضرت فرمود: چه نام دارى اى پسر؟
عرض كرد: مرا عبد العزى نام كرده اند و من ايمان و اعتقاد ندارم به عزى ، تو هر نام كه مى خواهى مرا بگذار يا رسول الله .
فرمود: تو را عبدالله نام كردم .
عرض كرد: يا رسول الله ! دعا كن كه خدا مرا از خدمتكاران تو نمايد در بهشت .
پس حضرت او را دعا كرد و او گفت : سعادتمند شد هر كه به تو ايمان آورد و بدبخت شد هر كه به تو كافر شد، اين را گفت و نعره اى زد و رحمت الهى واصل شد.(834)
دوم - كلينى و ابن بابويه و راوندى و غير ايشان به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : در عقب يمن واديى هست كه آن را ((برهوت)) مى گويند و در آن وادى جز مارهاى سياه و بوم جانورى نمى باشد، و در آن وادى چاهى هست كه آن را ((بلهوت)) مى نامند و هر پسين ارواح كافران و مشركان را بسوى آن چاه مى برند و از صديد جهنم در آنجا مى آشامند، در پشت آن وادى گروهى چند هستند كه ايشان را ((ذريح)) مى گويند: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به رسالت مبعوث شد گوساله اى در ميان ايشان دم خود را به زمين زد و به آواز بلند فرياد زد: اى آل ذريح ! مى گويم به صداى فصيح كه مردى آمده است در تهامه و مردم را دعوت مى كند بسوى شهادت ((لا اله الا اللّه)).
و به روايت ديگر گفت : اى آل ذريح ! شما را مى خوانم بسوى عمل نيكو، فرياد كننده اى آواز مى كند به زبان فصيح كه : خدايى نيست بجز خداوندى كه پروردگار عالميان است و محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول خدا بهترين پيغمبران است و على عليه السلام وصى او بهترين اوصيا است .
آن قوم گفتند: براى امر عظيمى خدا اين گوساله را به سخن آورد؛ پس بار ديگر چنين در ميان ايشان ندا كرد، ايشان كشتى ساختند و هفت نفر را در آن سوار كردند و از توشه آنچه خدا در دلشان افكند همراه ايشان كرده و بادبان كشتى را بلند و به دريا رها كردند، پس به امر خدا بى تدبير ناخدا باد ايشان را به جده رسانيد، چون به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند پيش از آنكه سخن بگويند حضرت فرمود: اى آل ذريح ! گوساله در ميان شما ندا كرد؟
عرض كردند: بلى يا رسول الله ، بر ما عرض كن دين و كتاب خود را.
پس حضرت دين اسلام و قرآن و واجبات و سنتها و شرايع دين را تعليم ايشان كرد و مردى از بنى هاشم را بر ايشان والى كرد و با ايشان فرستاد و تا حال ايشان بر دين حق هستند و اختلافى در ميان ايشان نيست .(835)
سوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : طفلى دير به سخن آمده بود و گمان مى كردند لال است ، او را به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورند، حضرت از او پرسيد: من كيستم ؟ گفت : تويى رسول خدا؛ و بعد از آن به سخن آمد.(836)
چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه عمرو بن منتشر به خدمت آن حضرت عرض كرد: مارى در وادى ما بهم رسيده است و قادر بر دفع آن نيستيم اگر آن را از ما دفع مى كنى و درخت خرمايى كه در وادى ما خشك شده و ريخته است آن را بر مى گردانى و به بار مى رسانى ما ايمان به تو مى آوريم .
چون حضرت به وادى ايشان رفت آن مار بيرون آمد و فرياد مى كرد مانند شتر مست و گاو و خود را بر زمين مى كشيد، چون نظرش بر آن حضرت افتاد بر دم خود ايستاد و سلام كرد بر آن حضرت ، حضرت او را امر كرد از وادى ايشان بيرون رود.
پس حضرت به نزد آن درخت آمد و دست مبارك خود را بر آن كشيد و در همان ساعت بلند شد و ميوه داد و چشمه آبى از زيرش جارى شد.(837)
پنجم - روايت كرده است كه : در حجه الوداع طفلى را در جامه اى پيچيده به نزد آن حضرت آوردند كه براى او دعا كند، چون او را به دست مبارك گرفت از او سوال نمود: من كيستم ؟ گفت : تويى محمد رسول خدا؛ فرمود: راست گفتى اى مبارك ، پس او را پيوسته مبارك يمامه مى گفتند.(838)
ششم - معجزات متواتره كه در وقت رفتن به غار و فرار نمودن از اشرار از آن حضرت به ظهور آمد و از جمله آنها آن بود كه : حق تعالى عنكبوت را فرستاد بر در غار خانه اى تنيد و يك جفت كبوتر حرم آمدند و بر در غار آشيان كردند، چون قريش نشان پاى آن حضرت را گرفته تا نزديك غار آمدند و تنيدن عنكبوت و آشيان كبوتر را ديدند گفتند: اگر كسى ديشب به اين غار رفته بود خانه عنكبوت خراب مى شد و كبوتر در اينجا قرار نمى گرفت و به اين سبب برگشتند.(839)
پس حضرت به اين سبب نهى فرمود از كشتن عنكبوت و صيد كردن كبوتر حرم و كفاره براى كشتن كبوتر حرم به امر الهى مقرر فرمود.
و تفصيل اين قصه بعد از اين خواهد آمد انشاء الله تعالى .
هفتم - شيخ طوسى و ابن بابويه و راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام و ابن عباس كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسيار دور مى شد، روزى در بيابانى براى قضاى حاجت دور شد و موزه خود را كند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت ، و چون خواست موزه را بپوشد مرغ سبزى كه آن را ((سبز قبا)) مى گويند از هوا فرود آمد و موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد پس موزه را انداخت و مار سياهى از ميان آن بيرون آمد.
به روايت ديگر: مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به اين سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن .
و به روايت ابن عباس حضرت فرمود: اين كرامتى بود كه خدا مرا به آن مخصوص گردانيد، پس اين دعا را خواند اللهم انى اعوذ بك من شر من يمشى على بطنه و من شر من يمشى على رجلين و من شر من يمشى على اربع و من شر كل ذى شر و من شر كل دابه انت اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم .(840)
هشتم - شيخ طوسى و قطب راوندى و غير ايشان از ابو سعيد خدرى و جابر انصارى روايت كرده اند كه : روزى مردى از قبيله اسلم در صحرا گوسفندان خود را مى چرانيد ناگاه گرگى جست و يكى از گوسفندان او را در ربود، پس بانگ و سنگ زد بر گرگ و گوسفند را از او گرفت ، پس گرگ در مقابلش نشست و گفت : از خدا نمى ترسى كه ميان من و روزى من حايل مى شوى ؟
آن مرد گفت : هرگز چنين چيزى نديده بودم .
گرگ گفت : از چه تعجيب مى كنى ؟
گفت : از سخن گفتن تو.
گرگ گفت : عجب تر از اين آن است كه پيغمبر در ميان دو سنگستان مدينه خبر مى دهد ايشان را از خبرهاى گذشته و آينده و تو در اينجا پى گوسفندان خود مى گردى .
مرد چون سخن گرگ را شنيد گوسفندان خود را جمع كرد و به خانه آورد و متوجه مدينه شد و احوال رسول خدا را پرسيد، گفتند: در خانه ابو ايوب انصارى است ، پس به خدمت آن حضرت آمد و خبر گرگ را نقل كرد، حضرت گفت : راست گفتى وقت نماز پيشين بيا و در حضور مردم نقل كن ؛ چون حضرت نماز ظهر را ادا نمود و مردم جمع شدند آن مرد آمد و خبر گرگ را نقل كرد، حضرت سه مرتبه فرمود: راست گفتى اين از امور عجيبه اى است كه در نزديك قيامت واقع مى شود، بحق آن خداوندى كه جان محمد در دست قدرت اوست زمانى خواهد آمد كه اگر كسى از خانه غايب شود چون به خانه برگردد تازيانه و عصا و كفش او را خبر دهند كه اهل او بعد از بيرون رفتن او چه كردند.(841)
و راوندى گفته است : فرزندان آن مرد معروفند و فخر مى كنند كه ما فرزند آنيم كه گرگ با او سخن گفت .(842)
و در روايت جابر منقول است كه : آن حضرت در مكه بود و آن مرد چون از گرگ آن سخن را شنيد گفت : كى گوسفندان مرا نگاه مى دارد تا من بروم به خدمت آن حضرت ؟
گرگ گفت : من گوسفندان تو را مى چرانم تا تو بر گردى .(843)
نهم - ابن بابويه و ابن شهر آشوب و غير هما از حضرت امير المومنين عليه السلام روايت كرده اند كه : يهودان آمدند به نزد زنى از ايشان كه او را ((عبده)) مى گفتند و گفتند: اى عبده ! مى دانى كه محمد ركن بنى اسرائيل را شكست و دين يهود را خراب كرد، و بزرگان بنى اسرائيل اين زهر را به قيمت اعلا خريده اند و مزد بسيارى به تو مى دهند كه اين زهر را به او بخورانى .
پس عبده قبول كرد و گوسفندى را به آن زهر بريان كرد و بزرگان يهود را در خانه خود جمع كرد و به نزد آن حضرت آمد و گفت : اى محمد! مى دانى كه من همسايه ام با تو و رعايت حق همسايه لازم است و امروز روساى يهود در خانه من جمع شده اند مى خواهم كه تو با اصحاب خود خانه مرا مزين گردانيد.
پس حضرت برخاست با امير المومنين عليه السلام و ابودجانه و ابو ايوب و سهل بن حنيف و گروهى از مهاجران متوجه خانه آن زن شدند، چون داخل شدند و گوسفند را بيرون آورد يهودان برخاستند و بر پاهاى خود ايستادند و بر عصاهاى خود تكيه كردند و بينيهاى خود را گرفتند، حضرت فرمود: بنشينيد، گفتند: قاعده ما آن است كه چون پيغمبرى به خانه ما مى آيد نزد او نمى نشينيم و دهانهاى خود را مى گيريم كه از نفسهاى ما متاذى نشود؛ و آن ملاعين دروغ مى گفتند بلكه از بيم ضرر سورت (844) دود آن زهر چنين كردند، و چون آن گوسفند را نزديك آن حضرت گذاشتند كتف آن به سخن آمد و گفت : يا محمد! از من مخور كه مرا به زهر بريان كرده اند.
حضرت ، عبده را طلبيد و فرمود: چه چيز تو را باعث شد كه قصد كشتن من كردى ؟
گفت : با خود گفتم اگر پيغمبر است زهر او را ضرر نمى رساند و اگر دروغگو و يا جادوگر است قوم خود را از او راحت مى بخشم .
پس جبرئيل نازل شد و گفت : خداوند تو را سلام مى رساند و مى گويد كه اين دعا را بخوان : بسم الله الذى يسميه به كل مومن و به عز كل مومن و بنوره الذى اضائت به السموات و الارض و بقدرته التى خضع لها كل جبار عنيد و انتكس كل شيطان مريد من شر السم و السحر و اللمم باسم العلى الملك الفرد الذى لا اله الا هو و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا، پس اين دعا را خواندند و اصحاب خود را امر فرمودند كه اين دعا را بخوانند و فرمود: بخوريد، و بعد از آن فرمود كه : حجامت كنيد.(845)
و در روايت ديگر وارد شده است : آن زن زينت دختر حارث و زن سلام بن مسلم بود و بشر بن براء بن معرور پيش از آنكه حضرت از آن طعام ميل كند لقمه اى خورد و در آن ساعت مرد و مادر او در مرض آخر آن حضرت به خدمت آن حضرت آمد، حضرت فرمود: اى مادر بشر! آن طعامى كه من در خيبر خوردم كه پسر تو به آن طعام هلاك شد پيوسته عود مى كرد تا آنكه در اين وقت رگ دل مرا پاره كرد؛ و اكثر گفته اند كه چهار سال بعد از آن طعام به مساكن كرام رحلت فرمود؛ و بعضى گفتند بعد از سه سال .(846)
و در بصائر الدرجات به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : زنى از يهود حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را زهر خورانيد در ذراع گوسفند زيرا كه آن حضرت ذراع و كتف گوسفند را دوست مى داشت و ران آن را كراهت داشت زيرا كه به محل بول نزديك است ، و چون گوسفند بريان را براى آن حضرت آورد از ذراع آن بسيارى ميل كرد پس ذراع به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! مرا به زهر آلوده اند؛ پس ترك خوردن كرد و آن زهر پيوسته بدن آن حضرت را درهم مى شكست تا به عالم بقا رحلت فرمود و هيچ پيغمبر و وصى پيغمبر نيست مگر آنكه بشهادت از دنيا مى روند.(847)
دهم - شيخ طوسى از زيد بن ثابت روايت كرده است كه : ما گروهى از صحابه در بعضى غزوات با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفتيم ، در اثناى راه اعرابى آمد و مهار ناقه خود را در دست داشت و در خدمت حضرت ايستاد و گفت : السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته .
حضرت فرمود كه : و عليك السلام .
اعرابى گفت : چگونه صبح كرده اى پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله .
حضرت فرمود كه : خدا را حمد مى كنم بر نعمتهاى او، تو چگونه صبح كرده اى ؟
ناگاه در عقب ناقه مردى گفت : يا رسول الله ! اين اعرابى شتر مرا دزديده است و اين شتر از من است .
پس ناقه با حضرت ساعتى سخن گفت و حضرت سخن او را گوش داد، پس رو كرد به آن مرد و گفت : دست از اعرابى بردار، اين شتر گواهى داد كه تو دروغ مى گويى ، و آن مرد برگشت پس به اعرابى گفت كه : چه گفتى وقتى اراده كردى كه به نزد من بيايى ؟ گفتم : اللهم صل على محمد و آل محمد حتى لا تبقى صلوه ، اللهم بارك على محمد و آل محمد حتى لا تبقى بركه ، اللهم سلم على محمد و آل محمد حتى لا يبقى سلام ، اللهم ارحم على محمد و آل محمد حتى لا تبقى رحمه ، حضرت فرمود دانستم كار بزرگى كرده اى كه خدا شتر را به قدر تو گويا گردانيد و ملائكه افق آسمان را فرو گرفته اند.(848)
يازدهم شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) به آهويى گذشت كه بر طناب خيمه آن را بسته بودند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد به قدرت ذى المنن به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! من مادر دو فرزندم كه تشنه مانده اند و پستان من پر شير است ، مرا رها كن تا بروم و آنها را شير بدهم و برگردم و باز مرا بر طناب خيمه ببندى .
حضرت فرمود: چگونه تو را رها كنم و حال آنكه جمعى تو را شكار كرده اند و بسته اند؟
گفت بلى يا رسول الله ، من باز مى آيم كه به دست مبارك خود مرا ببندى .
پس آن حضرت پيمان خدا از آن گرفت كه البته برگردد و آن را رها كرد، پس بعد از اندك زمانى برگشت و حضرت آن را بر طناب خيمه بست و پرسيد: اين صيد از كيست ؟
گفتند: يا رسول الله ! از بنى فلان است .
حضرت به نزد ايشان رفت و آن مردى كه آن مردى كه آن شكار كرده بود منافق بود، به اين سبب از نفاق خود برگشت و اسلامش نيكو شد، و حضرت با او سخن گفت كه آهو را از او بخرد، او گفت : من خود آن را رها مى كنم پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله .
پس حضرت فرمود كه : اگر حيوانات مى دانستند از مرگ آنچه شما مى دانيد هر آينه يك حيوان فربه نمى خوريد(849)
و راوندى و ابن بابويه از ام سلمه عليها السلام روايت كرده اند كه : روزى آن حضرت در صحرايى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كند كه : يا رسول الله !
حضرت نظر كرد كسى را نديد، پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد، در مرتبه سوم كه نظر كرد آهويى را ديد كه بسته اند، آهو گفت : اين اعرابى مرا شكار كرده است و من دو طفل در اين كوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و بر گردم .
فرمود خواهى كرد؟
گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشاران .
پس حضرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و بزودى برگشت و حضرت آن را بست .
چون اعرابى آن حال را مشاهده كرد گفت : يا رسول الله ! آن را رها كن .
چون آن را رها كرد دويد و مى گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله)).(850)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : آن آهو را يهودى شكار كرده بود و چون آهو به نزد فرزندان خود رفت قصه رفتن را به ايشان نقل كرد، گفتند: حضرت رسول ضامن تو گرديده و منتظر است ، ما شير نمى خوريم تا به خدمت آن حضرت برويم .
پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى حضرت مى ماليدند، پس يهودى گريست و مسلمان شد و گفت : آهو را رها كردم ؛ و در آن موضع مسجدى بنا كردند و حضرت زنجيرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود كه : حرام كردم گوشت شما را بر صيادان .(851) و به روايت ديگر نقل كرده اند كه زيد بن ثابت گفت : والله : آهوها را در بيابان ديدم تسبيح و ذكر ((لا اله الا اللّه محمد رسول الله)) مى گفتند، و گويند كه نام صاحب آهو اهيب بن سماع بود.(852)
دوازدهم - صفار و شيخ مفيد و راوندى و ابن بابويه به سندهاى موثق و معتبر بسيار از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزديك آن حضرت خوابيد و سر را بر زمين گذاشت و فرياد مى كرد، عمر گفت : يا رسول الله ! اين شتر تو را سجده كرد و ما سزاوار تريم به آنكه تو را سجده كنيم .
حضرت فرمود: بلكه خدا را سجده كنيد، اين شتر آمده است و شكايت مى كند از صاحبانش و مى گويد كه : من از ملك ايشان بهم رسيده ام و تا حال مرا كار فرموده اند و اكنون كه پير و كور و نحيف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بكشند؛ و اگر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زن براى شوهر خود سجده كند.(853)
پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبيد و فرمود كه : اين شتر چنين از تو شكايت مى كند.
گفت : راست مى گويد ما وليمه اى داشتيم و خواستيم كه آن را بكشيم .
حضرت فرمود: آن را مكشيد.
صاحبش گفت : چنين باشد.(854)
و به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از جنگ ذات الرقاع برگشت و نزديك مدينه رسيد ناگاه ديدند كه شترى رها شده و دويد تا به نزديك آن حضرت آمد و سينه خود را بر زمين گذاشت و فرياد مى كرد و آب از ديده اش مى ريخت ، حضرت فرمود: مى دانيد اين شتر چه مى گويد؟
صحابه گفتند: خدا و رسول بهتر مى دانند.
فرمود: مى گويد صاحبش آن را كار فرموده و اكنون كه پشتش مجروح و لاغر و پير شده است مى خواهد آن را نحر كند و گوشتش را بفروشد.
پس جابر را فرمود: برو و صاحبش را حاضر كن .
جابر گفت : من نمى شناسم صاحبش را.
فرمود: شتر خود تو را دلالت مى كند. پس شتر با جابر روانه شد و رفتند، جابر گفت : مرا از بازارها و كوچه ها برد تا به مجلسى رسيدم كه جمعى نشسته بودند و آنجا ايستاد، ايشان كه مرا ديدند احوال حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان را از من پرسيدند، گفتم : حال ايشان نيك است وليكن بگوييد كه صاحب اين شتر كيست ؟
يكى از ايشان گفت : منم .
گفتم : بيا كه جناب رسول خدا تو را مى طلبد، گفت : براى چه امرى مى طلبد؟ گفتم : اين شتر آمده شكايتها از تو در خدمت آن جناب كرد؛ پس او همراه من آمد و چون به خدمت آن جناب رسيدم به صاحب شتر فرمود: شتر تو چنين شكايت از تو مى كند.
صاحب شتر گفت : راست مى گويد يا رسول الله .
حضرت فرمود: بفروش آن را به من .
گفت : به تو بخشيدم آن را يا رسول الله .
فرمود: نه ، بايد كه بفروشى .
پس حضرت آن را خريد و آزاد كرد و در نواحى مدينه مى گرديد(855) و به روش سائلان به خانه هاى انصار مى رفت و آن را حرمت مى داشتند و علف و طعام مى داند و دختران در خانه ها براى آن طعام نگاه مى داشتند كه چون بيايد به آن بدهند و مى گفتند: آزاد كرده رسول خداست ، و آنقدر فربه شد كه در پوست نمى گنجيد.(856)
سيزدهم - در بصائر الدرجات و غير آن به سند معتبر از جابر انصارى مروى است كه : روزى در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم ناگاه شترى آمد و نزديك آن حضرت خوابيد و فرياد مى كرد و آب از ديده هايش مى ريخت ، حضرت پرسيد كه : اين شتر از كيست ؟
گفتند: از فلان مرد انصارى است .
فرمود كه : بطلبيد او را.
چون حاضر كردند فرمود: اين شتر از تو شكايت مى كند.
گفت : چه مى گويد يا رسول الله ؟
فرمود: مى گويد كه : تو آن را بسيار خدمت مى فرمايى و از علف سيرش نمى كنى .
گفت : يا رسول الله ! راست مى گويد ما آبكشى به غير از اين نداريم و من مرد صاحب عيالم و پريشان .
حضرت فرمود كه : او را سير كن و هر خدمت كه مى خواهى بفرما.
گفت : يا رسول الله ! خدمتش را سبك مى كنم و سيرش مى كنم .
پس شتر برخاست و همراه صاحبش رفت .(857)
چهاردهم - صفار و راوندى و ابن بابويه و مفيد و به سندهاى معتبر روايت كرده اند از امام جعفر صادق عليه السلام كه : گرگان به نزد جناب رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و از گرسنگى شكايت كردند و روزى خود را از آن حضرت طلبيدند؛ حضرت گله داران را طلبيد و فرمود: از براى گرگ حصه اى از گوسفندان خود قرار كنيد تا ضرر به گوسفندان شما نرسانند، ايشان بخل ورزيدند و چيزى قرار نكردند؛ و بار ديگر آمدند و ايشان بخل ورزيدند، تا سه مرتبه .
پس حضرت فرمود گرگان را كه : برباييد؛ و صاحبان گوسفند را فرمود كه : مال خود را ضبط كنيد. و اگر راضى مى شدند كه حصه اى از براى آنها قرار كنند تا روز قيامت زياده از آنچه آن حضرت قرار كرده بود در گوسفندان تصرف نمى كردند.(858)
پانزدهم - صفار و غير او روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام كه : در شبى كه منافقان بر عقبه ايستادند كه ناقه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را رم دهند ناقه به امر خدا با سيد انبياء سخن گفت و عرض كرد كه : بخدا سوگند مى خورم كه اگر مرا پاره پاره كنند بغير جاى پاى خود پا به جاى ديگر نخواهم گذاشت .(859)
شانزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : روزى آن حضرت داخل باغ مردى از انصار شد و گوسفندى چند در آن باغ بودند، چون آن گوسفندان نظر بسوى آن حضرت كردند به سجده افتادند، ابوبكر گفت : ما نيز تو را سجده كنيم ؟ فرمود: از براى غير خدا سجده كردن روا نيست .(860)
هفدهم - ابن بابويه و راوندى روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود با بعضى از صحابه ، ناگاه اعرابى آمد كه بر ناقه سرخى سوار بود و بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سلام كرد، پس يكى از حاضران گفت : اين ناقه كه اعرابى بر آن سوار است از او نيست و دزديده است ، ناگاه ناقه به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! بحق آن خداوندى كه تو را با كرامت فرستاده است سوگند مى خورم كه اعرابى مرا ندزديده است و كسى بغير اين اعرابى مرا مالك نشده است .
حضرت فرمود: اى اعرابى ! تو چه گفتى كه خدا ناقه را به عذر تو گويا گردانيد؟
اعرابى گفت : اين دعا خواندم اللهم انك لست باله استحدثناك و لا معك اله اعانك على خلقانا و لا معك رب فيشركك فى ربوبيتك و انت ربنا كما تقول وفوق ما يقول القائلون اسئلك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تبرئنى ببرائتى ، پس حضرت فرمود: بحق خداوندى كه مرا با كرامت فرستاده است اى اعرابى ديدم ملائكه را كه سخن تو را مى نوشتند، و هر كه را چنين بلايى عارض شود بايد كه مثل آنچه تو گفتى بگويد و بسيار صلوات بر من و بر آل من بفرستد.(861)
هيجدهم - ابن بابويه و راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فتح خيبر نمود دراز گوش سياهى يا كبودى را به غنيمت برداشت و آن دراز گوش با حضرت به سخن آمد و گفت : خدا از نسل جد من شصت دراز گوش بيرون آورده كه سوار نشده اند آنها را مگر پيغمبران و از نسل جد من بغير از من نمانده و از پيغمبران بغير تو كسى نمانده و پيوسته انتظار تو مى كشيد و پيش از تو از پادشاه يهود بودم و اطاعت او نمى كردم و دانسته آن را برزمين مى زدم و او بر پشت و شكم من مى زد، و پدرم مرا خبر داد از پدرانش كه جد من با نوح عليه السلام در كشتى بود، حضرت نوح عليه السلام دست بر پشت آن كشيد و گفت : از صلب اين حمار حمارى بيرون آيد كه سيد و خاتم پيغمبران بر آن سوار شود، و حضرت زكريا عليه السلام نيز ما را اين بشارت داده است و الحمدلله كه خدا مرا آن حمار گردانيد.
پس حضرت به آن فرمود: تو را يعفور نام كردم - و بعضى عفير گفته اند(862) - و فرمود: اى يعفور! ماده مى خواهى ؟ گفت : نه . و هر وقت مى گفتند آن را كه حضرت تو را مى طلبد اجابت مى كرد، و چون حضرت آن را به طلب كسى مى فرستاد به در خانه او مى آمد و سر را بر در مى زد تا صاحب خانه بيرون مى آمد، پس اشاره مى كرد كه : بيا تو را مى طلبد؛ و بعد از وفات آن حضرت از جزع خود را رها كرد و دويد و خود را در چاهى افكند و آن چاه قبر آن شد.(863)
نوزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان از ابن عباس روايت كرده اند كه : گروهى از عبد القيس به خدمت آن حضرت آمدند و گوسفندى چند آوردند و از آن حضرت سوال كردند علامتى در آن گوسفندان قرار دهد كه به آن علامت بشناسند آنها را، حضرت انگشت مبارك خود را در پائين گوش آنها فشرد پس گوش آنها سفيد شد و آن علامت در نسل آن گوسفندان تا امروز مانده است .(864)
بيستم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه اعرابى آمد و سوسمارى شكار كرده بود و در آستين خود داشت ، پرسيد: كيست اين ؟ گفتند: پيغمبر خداست ؛ گفت : به لات و عزى قسم مى خورم كه هيچكس را از تو دشمن تر نمى دارم و اگر نه آن بود كه قوم من مرا عجول مى گفتند هر آينه تو را بزودى مى كشتم .
حضرت فرمود كه : ايمان بياور.
اعرابى سوسمار را از آستين خود انداخت و گفت : ايمان نمى آورم تا اين سوسمار ايمان بياورد.
حضرت به آن سوسمار خطاب نمود كه : اى ضب !
سوسمار به زبان عربى فصيح جواب داد؛ لبيك و سعديك اى زينت اهل قيامت و كشاننده رو و دست و پا سفيدان بسوى بهشت .
حضرت فرمود: كه را مى پرستى ؟
گفت : آن خدائى را كه عرشش در آسمان است و پادشاهيش در زمين است و عجايب او در دريا است و بدايع او در صحرا است و مى داند آنچه در رحمها است و عقاب خود را در آتش قرار داده .
فرمود كه : من كيستم ؟
گفت : تو رسول پروردگار عالميانى و خاتم پيغمبرانى ، رستگار است هر كه تو را تصديق كند و نااميد است هر كه تو را تكذيب كند.
اعرابى گفت : ديگر حجتى از اين واضحتر نمى باشد و وقتى كه به نزد تو آمدم هيچكس را مانند تو دشمن نمى داشتم و اكنون تو را از جان خود و پدر و مادر خود دوست تر مى دارم . پس شهادت گفت و ايمان به آن حضرت آورد و بسوى بنى سليم كه قبيله او بودند برگشت و زياده از هزار نفر از آن قبيله به آن معجزه ايمان آوردند(865)؛ و گويند كه نام آن اعرابى ((سعد بن معاذ)) بود و حضرت او را بر قبيله خود امير گردانيد.(866)
بيست و يكم - راوندى روايت كرده است از عبدالله بن اوفى كه گفت : روزى در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم ناگاه مردى آمد و گفت : شتر آل فلان سر بر گرفته و كسى بر آن دست نمى تواند يافت و هر كه پيش آن مى رود او را هلاك مى كند.
حضرت روانه آن صوب شد و ما در خدمت او رفتيم ، چون شتر را نظر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت به سجده افتاد و حضرت دست مبارك بر سر آن كشيد و ريسمان طلبيد و در گردنش بست و به دست صاحبانش داد و ايشان را سفارش كرد كه رعايت آن بكنند.(867)
و به سند ديگر اين قصه را از جابر روايت كرده است و در آن روايت مذكور است كه آن شتر از بنى نجار بود، و چون حضرت به نزد آن رفت شكايت كرد از صاحبش كه : مرا علف نمى دهد و بارم را گران مى كند، و حضرت سفارش آن را به صاحبش كرد و شتر را امر كرد كه اطاعت صاحبش بكند و شتر براى صاحبش ذليل شد.(868)
بيست و دوم - روايت كرده است كه : آن حضرت در راهى مى گذشت شترى نزد آن حضرت تذلل كرد و رو بر زمين ماليد، آن جناب فرمود: شكايت مى كند كه اهلش با آن بد سلوك مى كنند، پس صاحبش را طلبيد و فرمود كه : اين را بفروش ، چون آن جناب روانه شد شتر همراه آن جناب راه افتاد و چندان كه سعى كردند برنگشت و فرياد مى كرد، آن جناب فرمود: استدعا مى كند كه من آن را بخرم ، پس حضرت آن را خريد و به امير المومنين عليه السلام داد و نزد آن حضرت بود تا جنگ صفين را بر آن شتر كرد.(869)
بيست و سوم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : سعد بن عباده شبى حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام را ضيافت كرد و ايشان روزه بودند، چون طعام خوردند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: پيغمبر و وصى او نزد تو افطار كردند و نيكوكاران از طعام تو خوردند و روزه داران نزد تو افطار كردند و ملائكه بر تو صلوات فرستادند، چون حضرت برخاست سعد التماس كرد بر دراز گوش او سوار شود و دراز گوشش بسيار كم راه و بدراه بود، چون حضرت بر آن سوار شد چنان رهوار شد كه هيچ چهار پايى به آن نمى رسيد.(870)
بيست و چهارم - راوندى و غير او از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه : سفينه آزاد كرده است پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت : حضرت مرا به بعضى از غزوات فرستاد و به كشتى سوار شديم و كشتى ما شكست و رفيقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم و موج مرا به كوهى رسانيد در ميان دريا، چون بر كوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به ميان دريا برد و باز مرا به آن كوه رسانيد و مكرر چنين شد تا در آخر مرا به ساحل رسانيد و شكر خدا بجا آوردم ، و در كنار دريا حيران مى گرديدم ناگاه ديدم شيرى از بيشه بيرون آمد و قصد هلاك من كرد، من دست از جان شستم و دست بسوى آسمان برداشتم و گفتم : خداوندا! من بنده تو و آزاد كرده پيغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آيا شير را بر من مسلط مى گردانى ؟ پس در دلم افتاد كه گفتم : اى سبع ! من سفينه ام مولاى رسول خدا، حرمت آن حضرت را در حق مولاى او نگهدار؛ والله چون اين را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه اى به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من ماليد و بر روى من نظر مى كرد، پس خوابيد و اشاره كرد بسوى من كه : سوار شو، چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزيره اى رسانيد كه در آنجا درختان و ميوه هاى بسيار و آبهاى شيرين بود، پس اشاره كرد: فرود آى ، و در برابر من ايستاد تا از آن آبها خوردم و از آن ميوه ها برداشتم و برگى چند را گرفتم و عورت و بدن خود را به آنها پوشانيدم و از آن برگها خورجينى ساختم و پر از ميوه كردم و جامه اى كه با خود داشتم در آب فرو بردم و برداشتم تا اگر مرا به آب احتياج شود آن را بفشرم و بياشامم ، چون فارغ شدم خوابيد و اشاره كرد: سوار شو، چون سوار شدم مرا از راه ديگر به كنار دريا رسانيد، ناگاه ديدم كه كشتى اى در ميان دريا مى رود، پس جامه خود را حركت دادم تا ايشان مرا ديدند، و چون به نزديك آمدند و مرا به شير سوار ديدند بسيار تعجب نموده و تسبيح و تهليل خدا كرده و گفتند: تو كيستى ؟ از جنى يا از انس ؟
گفتم : منم سفينه مولاى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و اين شير براى رعايت حق آن نذير بشير اسير من شده و مرا رعايت مى كند.
چون نام آن حضرت را شنيدند بادبان كشتى را فرود آوردند و لنگر انداختند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانيده با جامه ها براى من فرستادند كه بپوشم و از شير فرود آمدم و شير در كنارى ايستاد و نظر مى كرد كه من چه مى كنم ، پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشيدم و يكى از ايشان گفت : بيا بر دوش من سوار شو تا تو را به كشتى برسانم ، نبايد كه شير رعايت حق رسول صلى الله عليه و آله و سلم زياده از امت او بكند.
پس من به نزد شير رفتم و گفتم : خدا تو را از رسول خدا جزاى خير بدهد.
چون اين بگفتم والله ديدم كه آب از چشم او فرو ريخت و از جاى خود حركت نكرد تا من داخل كشتى شدم و پيوسته به من نظر مى كرد تا از او غايب شدم .(871)
به روايت ديگر منقول است كه : حضرت نامه اى به سفينه داد كه ببرد به يمن و به معاذ بدهد، در اثناى راه شيرى را ديد كه در ميان راه نشسته است و ترسيد كه از پيش شير بگذرد پس گفت : من رسولم از جانب رسول خدا بسوى معاذ و اين نامه آن حضرت است ؛ پس شير يك تير پرتاب پيش او دويد و بعد صدايى كرد و از راه دور شد تا او گذشت ، و در موقع مراجعت نيز چنين كرد. چون قصه شير را به حضرت نقل كرد حضرت فرمود: صدايى كه اول كرد در وقت رفتن گفت : چگونه است رسول خدا؟، و در مراجعت گفت : رسول خدا را از من سلام برسان .(872)
بيست و پنجم - راوندى روايت كرده است كه عمار بن ياسر گفت : در بعضى سفرها با آن حضرت بيرون رفتم ، در اثناى راه شترم خوابيد و از قافله ماندم ، پس حضرت از عقب قافله رسيد و از شتر خود فرود آمد و از مطهره آبى در دهان خود كرد و بر آن شتر پاشيد و صدا زد بر او، پس به اعجاز آن حضرت مانند آهو برجست و من سوار شدم و در خدمت آن حضرت روان شدم و چنان تند مى رفت كه ناقه عضباى آن حضرت بيشتر از آن نمى رفت ، حضرت فرمود: شتر را به من نمى فروشى ؟ عرض كردم : از شماست يا رسول الله ، فرمود: البته مى بايد به قيمت بفروشى ، پس به صد درهم از من خريد، و چون داخل مدينه شديم شتر را به خدمتش بردم فرمود: اى انس ! صد درهم قيمت شتر به عمار بده و شتر را به او پس ده كه هديه ماست بسوى او.(873)
بيست و ششم - راوندى به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نفرين كرد بر عتبه پسر ابو لهب و فرمود: خدا درنده اى از درندگان را بر تو مسلط گرداند؛ پس روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با بعضى از صحابه از مكه بيرون رفت بسوى زمين علفزارى و عتبه پيش از حضرت بيرون رفته بود و در ميان علفها پنهان شده بود كه شب آب حضرت را هلاك كند، و ما خبر نداشتيم ؛ چون شب شد شيرى عتبه را گرفته به كنار منزلگاه آن حضرت آمد و فرياد كرد كه همه متوجه او شدند و به زبان فصيح گفت : اين عتبه پسر ابولهب است از مكه پنهان بيرون آمده بود كه محمد را بقتل رساند. پس عتبه را پاره پاره كرد و انداخت و از گوشت او هيچ نخورد.(874)
بيست و هفتم - راوندى از سلمان روايت كرده است كه : روزى در خدمت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد و گفت : يا محمد! مرا خبر ده به آنچه در شكم ناقه من است تا بدانم كه تو بر حقى و ايمان بياورم به خداى تو و تو را متابعت كنم ؛ پس حضرت متوجه امير المومنين عليه السلام شد و فرمود: يا على ! تو او را خبر ده به آنچه در شكم ناقه است ؛ على عليه السلام مهار ناقه را گرفت و دست بر سينه اش ماليد و بسوى آسمان نظر كرد و گفت : خداوندا! از تو سوال مى كنم بحق محمد و اهل بيت محمد و به اسماء حسنى و كلمات تامات تو كه اين ناقه را به سخن آورى تا خبر دهد ما را به آنچه در شكم آن است .
پس ناقه به قدرت حق تعالى متوجه سيد اوصياء شد و گفت : يا امير المومنين ! اين اعرابى روزى بر من سوار شد و به ديدن پسر عم خود رفت و چون به ((وادى الحسك)) رسيد از من فرود آمد و مرا خوابانيد و با من جماع كرد.
اعرابى گفت : اى گروه مردم ! بگوييد كداميك از اينها پيغمبرند؟
گفتند: او پيغمبر است ، و اين كه ناقه با او سخن گفت بردار و وصى اوست .
پس اعرابى شهادت گفت و مسلمان شد و از پيغمبر استدعا كرد دعا كند كه حمل ناقه برطرف شود و آن ننگ از او زايل شود، و حضرت دعا كرد و چنان شد و اسلام اعرابى نيكو شد.(875)
بيست و هشتم - راوندى و ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده اند كه گفت : روزى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم فرمود: گوسفندان تو چون شدند؟
عرض كردم : قصه آنها عجيب است ، روزى نماز مى كردم ناگاه گرگى بر گله من حمله آورد و بره اى از آنها گرفت و من نماز را قطع نكردم ، ناگاه ديدم شيرى آمد و بره را از او گرفت و به گله برگردانيد و مرا ندا كرد: اى ابوذر! دل با نماز خود بدار كه خدا مرا به گوسفندان تو موكل نموده ، چون از نماز فارغ شدم شير گفت : برو بسوى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و او را خبر كن كه خدا گرامى داشت مصاحب تو و حفظ كننده شريعت تو را و شيرى را به گوسفندان او موكل نمود؛ پس از استماع اين خبر تعجب كردند آنها كه بر دور آن حضرت بودند.(876)
بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز عرفه خطبه اى خواند و مردم را بر تصدق تحريص نمود، مردى عرض كرد: يا رسول الله ! اين شتر من از فقراست ، حضرت چون به آن ناقه نظر كرد فرمود: اين را براى من از فقرا بخريد، چون خريدند شب به حجره آن حضرت آمد و سلام كرد، حضرت فرمود: خدا تو را مبارك نمود، ناقه عرض كرد: من از صاحبان خود فرار كرده و در صحرا مى گرديدم و علفها و حيوانات صحرا همه مرا به يكديگر نشان مى دادند كه اين از محمد است .
حضرت فرمود: مولاى تو چه نام داشت ؟
گفت : عضبا؛ پس حضرت آن ناقه را عضبا نام كرد. چون هنگام وفات آن حضرت شد عضبا به نزد آن حضرت آمد و گفت : مرا با كى و سفارش مرا به كى مى كنى بعد از خود؟
فرمود: خدا بركت دهد تو را، تو از دختر منى فاطمه كه بر تو سوار خواهد شد در دنيا و آخرت .
چون حضرت از دنيا رفت شبى به خدمت حضرت فاطمه عليها السلام آمد و گفت : سلام خدا بر تو باد اى دختر رسول خدا، نزديك شده است رفتن من از دنيا و هيچ علف و آب بعد از آن حضرت براى من گوارا نيست ؛ پس سه روز بعد از وفات آن حضرت به نعم و نعيم آخرت رسيد و تعب دنيا را ترك كرده راحت عقبى را براى خود پسنديد.(877)
سى ام - ابن شهر آشوب از جابر انصارى و عباده بن صامت روايت كرده است كه : در باغ بنى نجار شترى مست شده بود و هر كه داخل آن باغ مى شد او را مجروح مى كرد، پس پيغمبر داخل آن باغ شد و شتر را طلبيد، شتر پيش آمد و دهان خود را نزد آن حضرت به زمين نهاد و تذلل نمود، حضرت آن را مهار كرد و به صاحبش داد.
صحابه عرض كردند: يا رسول الله ! حيوانات پيغمبرى تو را مى دانند؟
فرمود: هيچكس نيست كه پيغمبرى مرا نداند بغير از ابوجهل و ساير كافران قريش .
صحابه عرض كردند: ما را سجده تو كردن سزاوارتر است از حيوانات .
حضرت فرمود: من مى ميرم ، كسى را سجده كنيد كه زنده است و هرگز نمى ميرد.(878)
سى و يكم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : ده نفر از يهود براى لجاجت و مخاصمه به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و خواستند سوالى چند بكنند، ناگاه اعرابى آمد و عصائى به دوش خود گرفته بود و بر سر عصا هميانى سر بسته آويخته بود و گفت : يا محمد! مرا جواب بگو از آنچه از تو سوال مى كنم .
حضرت فرمود: اين يهودان قبل از تو آمده اند، رخصت مى دهى سوال ايشان را اول جواب بگويم ؟
اعرابى گفت : من غريبم و آنها از اهل اين شهرند و باز آنها از اهل كتابند و با تو در ملت شركتى دارند، و اگر ميان تو و ايشان چيزى بگذرد خاطر من جمع نمى شود و احتمال مى دهم كه با يكديگر توطئه كرده باشيد، و من قانع نمى شوم مگر به معجزه هويدايى .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : على بن ابى طالب را بطلبيد، چون آن حضرت حاضر شد اعرابى عرض كرد: يا محمد! اين را براى چه طلبيدى ؟ من با تو كار دارم .
حضرت فرمود: تو از من بيان طلبيدى و اين على بن ابى طالب است صاحب بيان شافى و علم كافى و منم شهرستان علم و او در درگاه آن شهر است هر كه حكمت و علم خواهد بايد از در درآيد، پس به آواز بلند فرمود: اى بندگان خدا! هر كه خواهد نظر كند بسوى آدم با جلالت او، و بسوى شيث و حكمت او، و بسوى ادريس با نباهت او، و بسوى نوح و شكر كردن او پروردگار خود را و عبادت او، و بسوى ابراهيم و وفاى او و خلت او، و بسوى موسى و دشمنى او با دشمنان خدا و جهاد كردن او با ايشان ، و بسوى عيسى و دوستى و معاشرت او با هر مومنى ، پس نظر كند بسوى على بن ابى طالب .
به سبب اين سخن ايمان مومنان زياده شد و كينه و نفاق منافقان بيشتر شد، پس اعرابى گفت : اى محمد! پسر عم خود را چنين مدح مى كنى زيرا كه شرف و عزت او موجب شرف و عزت توست و من اينها را قبول نمى كنم مگر با شهادت كسى كه شهادت او احتمال بطلان و فساد ندارد.
فرمود: او كيست ؟
عرض كرد: اين سوسمار كه در هميان است و به پشت خود آويخته ام .
حضرت فرمود: اى اعرابى ! آن را بيرون آور تا گواهى بدهد براى من به نبوت و براى برادرم به فضيلت .
اعرابى عرض كرد: من تعب بسيار در شكار كردن اين كشيدم و مى ترسم كه بگريزد.
فرمود: نخواهد گريخت و اگر بگريزد همين بس است تو را جهت تكذيب من ، وليكن نمى گريزد و به حق گواهى خواهد داد و چون گواهى دهد آن را رها كن كه محمد از آن بهتر چيزى به تو عوض خواهد داد.
چون اعرابى سوسمار را از هميان خود بيرون آورد و به زمين نهاد رو به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ايستاد و پهلوهاى روى خود را به نزد آن حضرت به خاك ماليد پس سر برداشت و به قدرت حق تعالى به سخن آمد و گفت : شهادت مى دهم به وحدت خدايى كه شريك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد بنده و رسول برگزيده اوست و بهترين پيغمبران و بهترين جميع خلايق و خاتم پيغمبران است و كشاننده مومنان است بسوى بهشت ، و شهادت مى دهم كه برادر تو على بن ابى طالب عليه السلام چنان است كه تو او را وصف كردى و فضلش چنان است كه تو ذكر كردى بدرستى كه دوستان او در بهشت مكرم و دشمنان او در جهنم مخلد خواهند بود.
پس اعرابى گريست و عرض كرد: يا رسول الله ! من نيز شهادت مى دهم به آنچه اين حيوان شهادت داد زيرا كه ديدم و شنيدم آنچه كه با آن چاره اى بجز ايمان آوردن ندارم .
پس اعرابى به آن يهودان گفت : واى بر شما! بعد از اين معجزه اى كه ديديد ديگر چه معجزه مى خواهيد؟ و اگر با مشاهده چنين آيتى ايمان نياوريد هلاك خواهيد شد، پس آن يهودان ايمان آوردند و گفتند: اين سوسمار تو حق عظيم بر ما دارد.
حضرت فرمود: اى اعرابى ! اين حيوان را رها كن كه ايمان به خدا و رسول و برادر رسول آورد و چنين حيوانى سزاوار نيست كه اسير باشد بلكه بايد بر جنس خود امير باشد، و اگر آن را رها كنى خدا عوضى نيكوتر از آن به تو عطا فرمايد.
سوسمار گفت : يا رسول الله ! عوض را به من بگذار كه به او برسانم .
اعرابى گفت : چه عوض به من مى توانى رسانيد؟
گفت : برو به نزد آن سوراخى كه مرا در آن شكار كردى و از آنجا ده هزاراشرفى و هشتصد هزار درهم بردار.(879)
اعرابى گفت : اين جماعت همه شنيدند و آنها صاحب زورند و من تعب كشيده و وامانده ام و آنها پيش از من خواهند رفت و آنها را متصرف خواهند شد.
سوسمار گفت : خدا آن را براى تو به عوض من مقرر ساخته است و نخواهد گذاشت كه كسى پيش از تو آن را بردارد.
پس اعرابى برخاست به تاءنى روانه شد و جمعى از منافقان كه در آن مجلس حاضر بودند سبقت گرفتند و هر يك كه دست به سوراخ مى بردند افعى بزرگى سر از سوراخ بيرون آورده او را هلاك مى كرد.
چون اعرابى رسيد افعى به او خطاب كرد و گفت : خدا مرا براى ضبط مال تو مقرر فرموده و اينها را براى تو هلاك كردم .
چون اعرابى زرها را بيرون آورد و نتوانست برداشت ، افعى او را ندا كرد: بگشا ريسمانى را كه بر كمر بسته اى و يك سرش را بر اين دو كيسه ببند و سر ديگرش را بردم من ببند كه من اينها را مى كشم و به خانه تو مى رسانم و من خدمتكار و حراست كننده مال توام ؛ اعرابى چنان كرد و افعى مال را به خانه او رسانيد و پيوسته حراست آن مال مى كرد تا اعرابى همه را باغها و مزارع و مستغلات خريد، و چون مال تمام شد افعى برگشت .(880)

اول - شيخ مفيد و شيخ طوسى و قطب راوندى و ابن شهر آشوب و ساير محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه امير المومنين عليه السلام فرمود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا طلبيد در جنگ خيبر و ديده خود را از درد و آزار نمى توانستم گشود پس آن دهان مبارك خود را بر ديده هاى من ماليد و در ساعت شفا يافتم و عمامه خود را بر سر من بست و فرمود: خداوندا! سرما و گرما را از او دور گردان ، از بركت دعاى آن حضرت تا امروز از سرما و گرما متاثر نشدم . و حضرت امير عليه السلام در زمستانهاى سرد با يك پيراهن مى گرديد و پروا نمى كرد.(881)
دوم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه : در ايام طفوليت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مكه قحط عظيمى بهم رسيد و بعضى از قريش گفتند: به لات و عزى پناه بريد، و بعضى گفتند: به منات پناه بريد، پس ورقه بن نوفل گفت : چرا از حق دور افتاده ايد؟ در ميان شما بقيه ابراهيم و سلاله اسماعيل عليهما السلام هست ، ابو طالب را در طلب باران شفيع گردانيد؛ پس ابوطالب بيرون آمد و كودكى چند در دور او بودند و در ميان ايشان طفلى بود مانند خورشد تابان يعنى پيغمبر آخر الزمان پس آن مهر سپهر نبوت آمد و پشت به كعبه داد و دست بسوى آسمان بلند كرد و در همان ساعت ابرى پيدا شد و باران ريخت ، پس ابوطالب قصيده اى در شان آن حضرت انشا نمود كه مضمون يك بيتش اين است : ((سفيد رويى كه از بركت روى مباركش طلب باران از ابر مى نمايد، فيض بخش يتيمان و پناه بيوه زنان است)).(882)
سوم - شيخ طوسى روايت كرده است كه : در جنگ حديبيه ميان اصحاب آن حضرت تشنگى بهم رسيد و صحابه به آن حضرت استغاثه كردند تا دست مبارك به دعا برداشت ، ناگاه ابرى پيدا شد و آنقدر باران آمد كه همه سيراب شدند.(883)
چهارم - در بصائر الدرجات به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : مرد نابينايى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا رسول الله ! دعا كن خدا ديده هاى مرا به من برگرداند، حضرت دعا كرد و او بينا شد؛ پس نابيناى ديگر آمد و گفت : يا رسول الله ! دعا كن خدا ديده هاى مرا روشن گرداند، حضرت فرمود: بهشت را بهتر مى خواهى يا ديده دعا خود را؟ گفت : يا رسول الله ! ثواب نابينا بودن بهشت است ؟ حضرت فرمود: خدا از آن كريمتر است كه بنده مومن خود را به كورى مبتلا گرداند و ثواب او را بهشت ندهد.(884)
پنجم - در بصائر و خرايج از امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده اند كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى نشسته بود و مذكور ساخت كه : چند روز گذشته گوشت تناول نكرده ام ؛ مردى از انصار چون اين سخن را شنيد برخاست به خانه رفت و به زن خود گفت : بيا كه ما را غنيمتى روزى شده است از حضرت شنيدم كه چنين فرمود و ما اين بزغاله را در خانه داريم ، و غير آن بزغاله حيوانى نداشتند، زن گفت : بگير آن را و بكش ؛ و چون آن بزغاله را بريان كرد و به خدمت آن حضرت آورد حضرت فرمود: بخوريد و استخوانش را مشكنيد؛ چون انصارى به خانه برگشت ديد همان بزغاله در خانه اش بازى مى كند.(885)
ششم - در بصائر به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه : چون فاطمه بنت اسد مادر امير المومنين عليه السلام به رحمت حق تعالى واصل شد، امير المومنين عليه السلام به نزد رسول صلى الله عليه و آله وسلم آمد و گفت : مادرم فوت شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گريست و فرمود كه : والله مادر من نيز بود، پس به جنازه او حاضر شد و پيراهن و رداى خود را داد و فرمود: يا على ! او را در اينها كفن كن و چون فارغ شوى مرا خبر كن ؛ چون فاطمه را بيرون آوردند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر او نمازى كرد كه پيش از آن و بعد از آن بر كسى چنان نماز نكرده بود، پس رفت و در قبرش خوابيد، و چون او را در قبر گذاشتند گفت : اى فاطمه !، جواب داد: لبيك يا رسول الله ، فرمود: آيا يافتى آنچه خدا تو را وعده داد به راستى ؟ گفت : بلى خدا تو را جزاى نيكو بدهد. پس مدتى با او راز گفت در قبر و بيرون آمد، گفتند: يا رسول الله ! در باب فاطمه كارى چند كردى كه با ديگرى نكردى ! فرمود: روزى من به او گفتم كه : مردم از قبرهاى خود برهنه محشور مى شوند و او فرياد كرد: واسواتاه زهى رسوايى ، پس من پيراهن خود را بر او پوشانيدم و از خدا طلبيدم كه كفنهاى او را كهنه نكند تا با آنها داخل بهشت شود؛ و روزى ضغطه و سوال قبر را به او گفتم و او استغاثه بسيار كرد، من در قبر او خوابيدم و از خدا طلبيدم كه درى از قبر او بسوى بهشت گشود و قبر او را باغى از باغهاى بهشت گردانيد.(886)
هفتم - در خرايج روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آهويى را طلبيد و امر كرد كه آن را ذبح كردند و بريان كردند و چون حاضر ساختند فرمود: گوشتش را بخوريد و استخوانهايش را مشكنيد، پس پوستش را فرمود پهن كردند و استخوانهايش را در ميانش ريختند و دعا كرد تا آهو زنده شد و مشغول چريدن گرديد.(887)
هشتم - در خرايج و اعلام الورى و مناقب مروى است كه : كودكى را به خدمت آن حضرت آوردند كه براى او دعا كند، چون سرش را كچل ديد و مو نداشت دست مبارك بر سرش كشيد و در ساعت مو بر آورد و شفا يافت ، چون اين خبر به اهل يمن رسيد طفلى را به نزد مسيلمه آوردند كه براى او دعا كند، مسيلمه دست بر سرش كشيد و آن طفل كچل شد و موهاى سرش ريخت و تا حال فرزندان او همه چنين اند.(888)
نهم - در خرايج مذكور است كه : مردى از جهينه اعضايش از خوره ريخته بود و به آن حضرت شكايت كرد، فرمود كه قدحى از آب آوردند و آب دهان مبارك را در قدح انداخت و فرمود كه : بر بدن خود بمال ، چون آب را بر بدن خود ماليد صحيح و سالم شد.(889)
دهم - راوندى و ابن شهر آشوب از حضرت امام حسن عليه السلام روايت كرده اند كه : روزى مردى به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : من در جاهليت از سفرى برگشتم دختر پنج ساله اى از خود ديدم كه با زينت و زيور در خانه راه مى رفت پس دستش را گرفتم و بردم او را در فلان وادى انداختم و برگشتم .
حضرت فرمود كه : با من بيا و آن وادى را به من بنما، آن مرد با آن حضرت به آن وادى رفت ، حضرت پرسيد: دختر تو چه نام داشت ؟ گفت : فلانه ، حضرت صدا زد: اى فلانه ! زنده شو به اذن خدا، ناگاه آن دختر بيرون آمد و گفت : يا رسول الله ! لبيك و سعديك ، فرمود: پدر و مادر تو مسلمان شده اند اگر مى خواهى تو را به ايشان برگردانم . دختر گفت : مرا حاجتى به ايشان نيست ، خدا را براى خود از ايشان بهتر يافتم .(890)
يازدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : سلمه بن الاكوع را در جنگ خيبر زخم منكرى رسيد حضرت به دهان مبارك بر آن موضع سه مرتبه دميد و در ساعت شفا يافت ، و ديده قتاده بن نعمان را در جنگ احد جراحتى رسيد و به رويش آويخته شد - و به روايت ديگر جدا شد - و حضرت به دست مبارك به جاى خود گذاشت و از ديده ديگرش بهتر شد.(891)
دوازدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : جوانى از انصار مادرى داشت پير و كور و آن جوان بيمار بود و حضرت به عيادت او رفت و چون داخل شد او مرده بود، مادرش گفت : خداوندا! اگر مى دانى كه من بسوى تو و پيغمبر تو هجرت كرده ام به اميد آنكه در هر شدت مرا يارى كنى ، پس اين مصيبت را بر من بار مكن ، پس حضرت جامه را از روى او دور كرد و زنده شد و برخاست و با آن حضرت طعام خورد.(892)
سيزدهم - راوندى و غير او از اسامه بن زيد روايت كرده اند كه گفت : در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متوجه حجه الوداع شديم ، چون به وادى روحا رسيديم زنى كودكى را بر دوش خود گرفته خدمت آن حضرت آمد گفت : يا رسول الله ! اين كودك تا متولد شده است پيوسته گلويش مى گيرد و مصروع و بيهوش است ، حضرت آن طفل را گرفت و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و شفا يافت ، و اراده قضاى حاجت نمود و در آن صحار موضعى نبود كه حضرت از مردم پنهان شود فرمود كه : برو به نزد آن درختهاى خرما و سنگها و بگو به درختان كه رسول خدا شما را امر مى كند كه نزديك يكديگر شويد و سنگها را بگو كه شما را امر مى كند كه دور شويد؛ اسامه گفت : بحق آن خداوندى كه او را به راستى فرستاده است چون فرموده آن حضرت را گفتم به درختان ديدم نزديك شدند و به يكديگر متصل گرديدند و سنگها از عقب آن پراكنده شدند تا حضرت در عقب درختان قضاى حاجت نمود، و چون بيرون آمد درختان و سنگها به جاى خود برگشتند.(893)
چهاردهم - شيعه و مخالف به طرق بسيار روايت كرده اند كه : پيش از آنكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بسوى مدينه هجرت نمايد در مدينه طاعون و بيمارى زياده از همه شهرها بود، چون حضرت داخل مدينه شد فرمود: خداوندا! محبوب گردان بسوى ما مدينه را چنانكه مكه را بسوى ما محبوب گردانيده و هوايش را براى ما صحيح گردانيدى و با بركت گردان براى ما صاع و مدش را و بيماريش را به جحفه منتقل گردان (894)، پس به بركت دعاى آن حضرت هواى مدينه از همه جا صحيحتر است و نعمتها در آنجا از همه بلاد فراوانتر است ، و طاعون و بيمارى جحفه را از اهلش خالى كرد.
پانزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه : ابو طالب عليه السلام بيمار شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به عيادت او رفت ، ابو طالب گفت : اى پسر برادر! دعا كن پروردگار خود را كه مرا عافيت دهد، حضرت فرمود: خداوندا! شفا ده عم مرا؛ در همان ساعت برخاست گويا در بندى بود و رها شد.(895)
شانزدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : حضرت امير المومنين عليه السلام بيمارى و درد عظيمى بهم رسانيد و مى گفت : خداوندا! اگر اجلم نزديك شده است مرا راحت ده و اگر دور است بر من لطف كن و اگر براى من بلا را مى پسندى مرا صبر بر بلا ده .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : خداوندا! او را شفا ده ، خداوندا او را عافيت ده ؛ پس فرمود كه : برخيز يا امير المومنين .
فرمود كه : برخاستم و بعد از آن هرگز آن درد را در خود نيافتم از بركت دعاى آن حضرت .(896)
هفدهم - راوندى از بريده روايت كرده است كه : پاى عمرو بن معاذ در يكى از جنگها بريده شد و حضرت آب دهان مبارك خود را بر آن موضع انداخت و متصل شد.(897)
هجدهم - راوندى و غير او از ابن عباس روايت كرده اند كه : زنى پسر خود را به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد و گفت : اين طفل را جنون و صرع مى گيرد هر بامداد و پسين ، آن جناب دست مبارك خود را بر سينه او كشيد و دعا كرد ناگاه از حلقش چيزى مانند فضله شير بيرون آمد و شفا يافت .(898)
نوزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و محدثان خاص و عام روايت كرده اند كه : در جنگ بدر به ضرب ابوجهل دست معاذ بن عفرا جدا شد و او دست بريده خود را برداشت و به خدمت آن حضرت آورد، حضرت آب دهان معجز نشان خود را بر آن موضع افكند و دست بريده را پيوند كرد قويتر از سابق شد.(899)
بيستم - راوندى راويت كرده است كه : مردى در سجده موى سرش موضع سجود را مى گرفت ، حضرت فرمود: خداوندا! سرش را قبيح گردان ، پس موهاى سرش تمام ريخت .(900)
بيستم و يكم - روايت كرده اند كه مادر انس گفت : يا رسول الله ! براى انس دعا كن كه خادم توست . چون آبى بى ديانت قابل سعادت آخرت نبود حضرت فرمود: خداوندا! مال و فرزندش را بسيار كن و در آنچه به او داده اى بركت بده ؛ پس آنقدر فرزندان او بسيار شدند كه زياده از صد فرزند زاده او در يك طاعون مردند.(901)
بيست و دوم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مردى را ديد به دست چپ طعام مى خورد، حضرت فرمود: به دست راست بخور، گفت : نمى توانم - و دروغ مى گفت -، حضرت فرمود: نتوانى ؛ بعد از آن هر چند مى خواست كه دست راست خود را به دهان برساند به جانب ديگر مى رفت و به دهانش نمى رسيد.(902)
بيست و سوم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران از عمرو بن اخطب روايت كرده اند كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آب طلبيد و من آب از براى آن جناب آوردم و مويى در آن افتاده بود، من آن مو را برداشتم ، حضرت دو مرتبه فرمود: خداوندا! او را حسن و جمال بده ، ابو نهيك ازدى گفت : من او را ديدم در وقتى كه نود و سه سال از عمر او گذشته بود و يك موى سفيد در سر و روى او بهم نرسيده بود.(903)
بيست و چهارم - سيد مرتضى و ابن شهر آشوب و راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه : نابغه جعدى بر آن جناب شعر مى خواند، بيتى خواند كه مضمونش اين بود: ((رسيديم به آسمان از عزت و كرم و اميد داريم بالاتر از آن را))، حضرت فرمود: بالاتر از آسمان كجا را گمان دارى ؟ عرض كرد: بهشت يا رسول الله ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نيكو گفتى خدا دهان تو را نشكند. راوى گفت : من او را ديدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاكيزگى و سفيدى مانند گل بابونه بود و جميع بدنش درهم شكسته بود بغير از دهانش ؛ و به روايت ديگر: هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئيد.(904)
بيست و پنجم - راوندى روايت كرده است كه : روزى زنى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! من زن مسلمانى هستم و شوهرى در خانه دارم مانند زنان ، حضرت فرمود: شوهر خود را بطلب ، چون حاضر شد از زن پرسيد: آيا شوهر خود را دشمن مى دارى ؟ عرض كرد: بلى ، حضرت از براى ايشان دعا كرد و پيشانيهاى ايشان را به يكديگر چسبانيد و فرمود: خداوندا! الفت ده ميان ايشان و هر يك را محبوب ديگرى گردان ؛ بعد از آن زن گفت كه : هيچكس نزد من از شوهرم محبوبتر نيست ، حضرت فرمود: شهادت بده كه منم پيغمبر خدا.(905)
بيست و ششم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : عمرو بن الحمق خزاعى آب داد آن حضرت را و حضرت دعا كرد از براى او كه : خداوندا! او را از جوانى خود بهره مند گردان ؛ پس هشتاد سال از عمر او گذاشت و يك موى سفيد بر محاسن او ظاهرنشد.(906)
بيست و هفتم - روايت كرده است از عطا كه گفت : ميان سر مولاى خود سايب بن يزيد را ديدم كه سياه بود و باقى موهاى سر و ريشش همه سفيد بود، گفتم : هرگز چنين چيز نديده ام كه ميان سر تو سياه است و باقى سفيد است ، گفت : سببش آن است كه روزى با كودكان بازى مى كرد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشت ، من بر آن حضرت سلام كردم ، جواب سلام من داد و فرمود: تو كيستى ؟ گفتم : منم سايب برادر نمر بن قاسط، پس دست مبارك خود را بر ميان سر من ماليد و دعاى بركت براى من كرد و به اين سبب جاى دست مبارش چنين سياه مانده است .(907)
بيست و هشتم - در روايات بسيار وارد شده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون امير المومنين عليه السلام را به يمن فرستاد گفت : يا رسول الله ! اگر در قضائى شك كنم چه كنم ؟ حضرت فرمود كه : خدا دل تو را هدايت خواهد كرد و زبان تو را به حق گويا خواهد گردانيد، امير المومنين عليه السلام فرمود: بعد از آن در هيچ حكمى شك نكردم .(908)
بيست و نهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه مره بن جعيل گفت : با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از غزوات همراه بودم و بر ماديانى سوار بودم ، حضرت فرمود: بيا اى صاحب اسب ، گفتم : يا رسول الله ! لاغر و ناتوان است ، حضرت تازيانه كوچكى در دست داشت آهسته بر آن زد و گفت : خداوندا! بركت ده از براى او در اين ماديان ؛ پس چنان شد كه هر چند ضبطش مى كردم نمى ايستاد و بر همه اسبان سبقت مى كرد و از شكم آن موازى دوازده هزار درهم از فرزندان آن فروختم به بركت دعاى آن حضرت .(909)
سى ام - راوندى از عثمان بن جنيد روايت كرده است كه : مرد نابينائى به خدمت آن حضرت آمد و از حال خود شكايت كرد، حضرت فرمود كه : وضو بساز و دو ركعت نماز بكن و بعد از نماز اين دعا بخوان : اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بمحمد نبى الرحمه صلى الله عليه و آله و سلم يا محمد انى اتوجه بك الى ربك لتجلوا به عن بصرى اللهم شفعه فى و شفعنى فى نفسى ، عثمان گفت : هنوز در آن مجلس نشسته بوديم كه برگشت و بينا شده بود و گويا هرگز كور نبوده است .(910)
سى و يكم - راوندى روايت كرده است كه ابيض بن جمال گفت : در روى من قوبا(911) بود و سفيد شده بود، حضرت دعا كرد و دست مبارك بر روى من كشيد، در همان ساعت چنان شد كه هيچ اثر بر روى من نبود.(912)
سى و دوم - راوندى از فضل بن عباس روايت كرده است كه مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت : من بخيل و ترسان و بسيار خواب كننده ام دعا كن كه خدا اين صفتهاى بد را از من سلب كند، چون حضرت دعا كرد كسى را از او بخشنده تر و شجاعتر و كم خوابتر نمى ديدند.(913)
سى و سوم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دعا كرد كه : خداوندا! چنانكه اول قريش را غضب و نكال خود چشانيدى ، آخر ايشان را نعمت و نوال خود بچشان ؛ و چنان شد.(914)
سى و چهارم - راوندى از بعضى صحابه روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه برخاست و اندكى از ما دور شد پس دست دراز كرد گويا با كسى مصافحه مى كند پس برگشت و نزد ما نشست ، گفتيم ، ما سخنى مى شنيديم و كسى را نمى ديديم ، فرمود كه : اين اسماعيل ملك باران بود از نزد پروردگار خود مرخص شده بود كه به زيارت من بيايد پس بر من سلام كرد و گفتم به او كه : باران از براى ما بياور، گفت : وعده باران در فلان روز است از فلان ماه ؛ چون روز وعده شد و نماز صبح كرديم ابرى پيدا نشد و نماز ظهر نيز كرديم ابرى ظاهر نشد، چون نماز عصر كرديم ابرى ظاهر شد و باران بسيار باريد و ما خنديديم ، حضرت فرمود: چرا مى خنديد؟ گفتيم : براى آنكه وعده ملك به ظهور آمد، حضرت فرمود: اين قسم امور را ضبط كنيد و نقل كنيد تا سبب مزيد ظهور حق گردد.(915)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مثل اين روايت كرده است .(916)
سى و پنجم - راوندى روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم يهودى فرستاد و قرضى طلبيد و او فرستاد پس به خدمت آن حضرت آمد و گفت : آنچه طلبيده بوديد به شما رسيد؟ فرمود: رسيد، يهودى گفت : هر وقت ضرورتى باشد بفرستيد كه من مى دهم ، حضرت او را دعا كرد كه : خدا حسن و جمال تو را دايم گرداند؛ آن يهودى هشتاد سال عمر كرد و يك موى سفيد در سر و ريش او بهم نرسيد.(917)
سى و ششم - راوندى روايت كرده است كه : در جنگ تبوك مردم را تشنگى عظيم عارض شد و آب نداشتند و به حضرت عرض كردند: يا رسول الله ! اگر دعا كنى خدا تو را آب مى دهد، فرمود: بلى اگر دعا كنم دعاى مرا رد نمى كند؛ پس دعا كرد و در همان ساعت رودخانه ها جارى شد؛ گروهى در كنار رودخانه گفتند: به سبب فلان ستاره باران آمد، به روشى كه منجمان مى گويند؛ حضرت فرمود به صحابه كه : نمى بينيد چه مى گويند اين بى اعتقادان ، خالد گفت : رخصت مى فرمايى كه گردن ايشان را بزنم ؟ حضرت فرمود كه نه ، چنين مى گويند و مى دانند كه خدا فرستاده است .(918)
سى و هفتم - راوندى روايت كرده است از انس كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى گفت : اكنون از اين در كسى داخل مى شود كه بهترين اوصياست و منزلتش به پيغمبران از همه كس نزديكتر است ؛ پس على بن ابى طالب عليه السلام داخل شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : خداوندا! از او گرما و سرما را برطرف كن ، پس آن حضرت ديگر گرما و سرما نيافت تا به رحمت حق واصل گرديد و در زمستانها به يك پيراهن مى گذرانيد.(919)
سى و هشتم - راوندى روايت كرده است كه : يكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد و به زوجه خود گفت كه : بعضى را بپزيد و بعضى را بريان كنيد شايد حضرت رسول ما را مشرف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند، و بسوى مسجد رفت و دو طفل خرد داشت چون ديدند كه پدر ايشان بزغاله را كشت يكى به ديگرى گفت : بيا تو را ذبح كنم ، و كارد را گرفت و او را ذبح كرد، مادر كه آن حال را مشاهده كرد فرياد كرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افتاد و مرد، و آن زن مومنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهيا كرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئيل عليه السلام فرود آمد و گفت : يا رسول الله ! بفرما كه پسرهايش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت كه : حاضر نيستند و به جايى رفتند، برگشت و گفت : حاضر نيستند، حضرت فرمود البته مى بايد حاضر شوند، باز پدر بيرون آمد و مبالغه كرد، مادر او را بر حقيقت حال مطلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد، حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسيار كردند.(920)