اول - شق شدن ماه است : چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است اقتربت الساعه و انشق القمر # و ان يروا آيه يعرضوا و يقولوا سحر مستمر(740) يعنى : ((نزديك شد قيامت و به دو نيم شد ماه ، و اگر ببينند آيتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى گويند: سحرى است پيوسته و محكم)).
اكثر مفسران خاصه و عامه ذكر كرده اند كه : اين آيات وقتى نازل شد كه قريش از آن حضرت معجزه اى طلب كردند و حضرت اشاره به ماه نمود و به قدرت حق تعالى به دو نيم شد.(741)
در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : چهارده نفر از منافقان كه در عقبه خواستند حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را هلاك كنند در شب چهاردهم ماه ذيحجه به نزد آن حضرت آمده گفتند: هر پيغمبرى را معجزه نمايانى بود، امشب از تو معجزه بزرگى مى خواهيم .
حضرت فرمود: چه معجره اى مى خواهيد؟ بگوييد تا براى شما ظاهر كنم .
گفتند: اگر تو را نزد حق تعالى قدر هست امر كن ماه را به دو نيم شود.
پس جبرئيل عليه السلام فرود آمد و گفت : يا رسول الله ! خداوند عالميان تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: من همه چيز را امر كرده ام كه مطيع تو باشند.
پس آن حضرت سر بسوى آسمان بلند كرد و امر نمود ماه را كه : به دو نيم شو؛ پس ماه به دو نيم شد و آن حضرت براى شكر خدا به سجده رفت و شيعيان ما به سجده رفتند.
چون سر برداشتند گفتند: يا محمد! امر كن به حال خود برگردد، حضرت امر كرد به حال خود برگشت و درست شد و گفتند: بفرما يك جانشين شق شود و جانب ديگر به حال خود باشد، حضرت امر كرد چنان شد و سجده كرد و شيعيان ما سجده كردند.
منافقان گفتند: اى محمد! مسافران ما از شام و يمن مى آيند از ايشان مى پرسيم اگر در اين شب ديده اند آنچه ما ديديم باور مى كنيم و اگر نه خواهيم دانست جادو كرده اى ؛ پس حق تعالى آيات را فرستاد.(742)
و عامه حديث شق شدن ماه را از بسيارى از صحابه روايت كرده اند مانند ابن مسعود، انس ، حذيفه ، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس ، جبير بن مطعم ؛ و همه روايت كرده اند كه در مكه واقع شد.(743)
و جبير روايت كرده است كه : چون مسافران ايشان آمدند و پرسيدند، همه گفتند: ما نيز ماه را در آن شب چنين ديديم كه به دو نيم شد و باز بهم آمد.(744)
و ابن مسعود گفت : بخدا سوگند كه ديدم كوه حرا در ميان دو پاره ماه بود.(745)
و ضحاك روايت كرده است كه ابوجهل گفت : اين جادو است ، مى بايد فرستاد و از اهل شهرهاى ديگر سوال كرد، پس خبر آوردند كه اهل شهرهاى ديگر نيز در آن شب ماه را چنين ديده اند پس كافران گفتند: اين جادوئى بوده است كه در همه شهرها مستمر گرديده است .(746)
در روايت ديگر وارد شده است كه : شبى آن حضرت در حجر اسماعيل عليه السلام نشسته بود و كفار قريش در مجالس خود نشسته بودند به يكديگر گفتند: امر محمد ما را عاجز كرده است و نمى دانيم كه در باب او چه بگوييم ؟ بعضى گفتند: جادو در آسمان كار نمى كند بياييد برويم و از او بخواهيم معجزه اى در آسمان بنمايد، پس برخاسته به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمد! اينها كه از تو مى بينيم اگر جادو نيست علامتى در آسمان به ما بنما زيرا كه مى دانيم كه جادو در آسمان نمى گردد؟
حضرت فرمود: اين ماه را مى بينيد كه در شب چهارده و تمام است ؟ مى خواهيد معجزه را در ماه به شما بنمايم ؟ گفتند: بلى ؛ حضرت با انگشت معجز نما بسوى ماه اشاره كرد، پس ماه به دو نيم شد نيمى بر بام كعبه افتاد و نيمى بر كوه ابوقبيس افتاد، پس گفتند: آن را به جاى خود برگردان ، حضرت اشاره فرمود هر دو نيم پرواز كردند و در هوا به يكديگر پيوستند و در جاى خود قرار گرفتند.
چون اين معجزه را ديدند به يكديگر گفتند: برخيزند كه سحر محمد در آسمان و زمين پيوسته و مستمر است .(747)
در روايت ديگر مذكور است كه : مقدار ما بين عصر تا شام ماه دو حصه بود و كافران مى ديدند و مى گفتند: سحرى است مستمر.(748)
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : ماه در مكه به اعجاز حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به دو نيم شد، پس حضرت فرمود: گواه باشيد.(749)
نوع دوم - برگردانيدن آفتاب است : علماى خاصه و عامه به سندهاى بسيار از اسماء بنت عميس و غير او روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير المومنين عليه السلام را پى كارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير آمد و نماز عصر نكرده بود و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سر مبارك خود را در دامن آن حضرت نهاد و خوابيد و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه اى پيچيد و مشغول استماع وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود، چون وحى منقطع شد حضرت فرمود: يا على ! نماز كرده اى ؟
عرض كرد: نه يا رسول الله ، نتوانستم كه سر مبارك تو را از دامن خود دور كنم .
پس حضرت فرمود: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود، پس آفتاب را بر او برگردان .
اسماء گفت : والله ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسيد كه بر زمينها تابيد و به وقت فضيلت عصر برگشت ، حضرت نماز كرد باز آفتاب فرو رفت .(750)
در اين باب احاديث بسيار در ابواب معجزات حضرت امير المومنين عليه السلام مذكور خواهد شد انشاء الله .
در روايت ديگر منقول است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قصه معراج را نقل كرد و فرمود كه : قافله قريش را ديدم كه در فلان منزل است ، پرسيدند: قافله چه روز داخل خواهد شد؟ فرمود: در روز چهار شنبه .
چون روز چهار شنبه شد قريش منتظر بودند كذب آن حضرت ظاهر شود، روز به آخر رسيد و قافله نيامد؛ پس حضرت دعا كرد كه حق تعالى آفتاب را يك ساعت در نزديك مغرب نگاه داشت تا قافله داخل شد و صدق آن حضرت ظاهر شد.(751)
نوع سوم - فرو ريختن ستارگان و بسيارى شهب است : كه سابقا مذكور شد كه از علامات ولادت آن حضرت بود كه شياطين ممنوع شدند از رفتن به آسمان .(752)
نوع چهارم : عامه و خاصه روايت كرده اند كه : چون قبايل عرب با هم اتفاق كردند در اذيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت فرمود: خداوندا! عذاب خود را سخت كن بر قبايل مضر و بر ايشان قحطى بفرست مانند قحط زمان يوسف عليه السلام .
پس باران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى بهم رسيد، اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه : درختان ما خشكيده و گياههاى ما منقطع شده و شير در پستان حيوانات و زنان ما نمانده و چهار پايان ما هلاك شدند.
پس رسول خدا به منبر بر آمد و حمد و ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن جناب باران جارى شد و يك هفته باريد و چندان باران آمد كه اهل مدينه به شكايت آمده عرض كردند: يا رسول الله ! مى ترسيم غرق شويم و خانه هاى ما منهدم شود، حضرت اشاره اى كرد بسوى آسمان و فرمود: ((الهم حوالينا ولا علينا)) ((خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران)) و به هر طرف كه اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدينه برطرف شد و بر دور مدينه مانند اكليل حلقه شد و بر اطراف مانند سيلاب مى باريد و بر مدينه يك قطره نمى باريد، و يك ماه سيلاب در رود خانه ها جارى بود، پس فرمود: والله اگر ابو طالب زنده مى بود ديده اش روشن مى شد.(753)
نوع پنجم - سايه كردن ابر بر سر آن حضرت پيش از بعثت و بعد از بعثت : چنانكه در ابواب سابقه گذشت كه چون با ابو طالب عليه السلام به راه شام رفت بحيرا و غير او مشاهده كردند و همچنين در ساير اوقات و احوال كه گذشت و بعد از اين مى آيد و اين از معجزات متواتره آن حضرت است (754)
نوع ششم - نازل شدن مائده و طعامها و ميوه ها براى آن حضرت از آسمان : چنانكه به سند معتبر از ام سلمه منقول است كه : روزى فاطمه عليها السلام به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و حسنين عليهما السلام را برداشته بود و حريره اى ساخته بود و با خود آورده بود، چون داخل شد حضرت فرمود: پسر عمت را براى من بطلب ، چون امير المومنين عليه السلام حاضر شد امام حسن عليه السلام را در دامن راست و و امام حسين عليه السلام را در دامن چپ و على عليه السلام و فاطمه عليها السلام را در پيش رو و پس سر خود نشانيد و عباى خيبرى بر ايشان پوشانيد و سه مرتبه فرمود: خداوندا! اينها اهل بيت منند پس از ايشان دور گردان شك و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك كردنى ؛ و من در ميان عتبه در ايستاده بودم عرض كردم : يا رسول الله ! من از ايشانم ؟ فرمود: باز گشت تو به خير است اما از ايشان نيستى ، پس جبرئيل آمد و طبقى از انار و انگور بهشت آورد، چون حضرت انار و انگور را در دست گرفت هر دو تسبيح خدا گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس به دست حسنين داد و در دست ايشان ((سبحان الله)) گفتند و ايشان تناول نمودند، پس به دست على عليه السلام داد و تسبيح گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس شخصى از صحابه داخل شد و خواست از آن انار و انگور بخورد جبرئيل گفت : نمى خورد از اين ميوه ها مگر پيغمبر يا وصى او يا فرزند او.(755)
و به سند ديگر از عايشه روايت كرده اند كه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را پى كارى فرستاد، و چون برگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجره من بود پس حضرت برخاست و على عليه السلام را استقبال كرد تا ميان فضاى خانه و دست در گردن او در آورد، ناگاه ديدم ابرى هر دو را فرو گرفت و از نظر من غائب شدند، چون ابر برطرف شد ديدم كه خوشه اى از انگور سفيد در دست آن حضرت بود و خود تناول مى نمود و به على عليه السلام مى داد كه تناول مى كرد، عرض كردم ، يا رسول الله ! خود مى خورى و به على مى خورانى و به من نمى دهى ؟! فرمود: اين از ميوه هاى بهشت است و در دنيا نمى خورد مگر پيغمبر و وصى پيغمبر.(756)
و به سندهاى بسيار در كتب خاصه و عامه از انس روايت كرده اند كه : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوار شد و به نزد كوهى رفت و از آن بالا رفت و به من فرمود: برو به فلان موضع كه على نشسته و به سنگريزه تسبيح خدا مى گويد و سلام مرا به او برسان و او را بر اين استر سوار كن و به نزد من بياور.
انس گفت : رفتم به آن موضع و على عليه السلام را سوار كرده به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردم ، چون على عليه السلام نظرش به آن حضرت افتاد عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، حضرت رسول فرمود: و عليك السلام يا ابولحسن بنشين كه در اين موضع هفتاد پيغمبر نشسته است كه من از همه بهترم و در موضع هر پيغمبرى برادر او نشسته است كه تو از همه بهترى .
انس گفت : در اين حال ابرى ديدم كه به نزديك سر ايشان آمد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دست دراز كرد بسوى ابر و خوشه انگورى فرود آورد و ميان خود و على عليه السلام گذاشت و فرمود: بخور اى برادر من كه اين هديه اى است از خدا بسوى من و بسوى تو.
انس عرض كرد: يا رسول الله ! على برادر توست ؟
فرمود: بلى ، على برادر من است زيرا كه حق تعالى آبى در زير عرش آفريد پيش از آنكه آدم عليه السلام را خلق كند به سه هزار سال و آن را در مرواريد سبزى جا داد و همچنان در علم الهى بود تا آدم عليه السلام را خلق كرد، پس آن آب را در صلب آدم عليه السلام جارى ساخت ، پس آن را به صلب شيث نقل كرد، و پيوسته از صلبى به صلبى آن را منتقل مى نمود تا به صلب عبدالمطلب عليه السلام رسيد پس آن را دو حصه كرد: نصفى را در صلب عبدالله و نصفى را در صلب ابو طالب قرار داد، پس من از يك نيم بهم رسيدم و على از نيم ديگر، پس على برادر من است در دنيا و آخرت . و به اين اشاره كرده است حق تعالى در قرآن مجيد و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا (757) يعنى : ((اوست خداوندى كه آفريد از آب بشرى پس گردانيد آن را نسب و دامادى ، و پروردگار تو قادر است)).(758)
و در روايت ديگر است كه انس گفت : از آن ابر خوردنى و آشاميدنى هر دو تناول كردند و ابر بالا رفت و حضرت فرمود كه : از اين ابر سيصد و سيزده پيغمبر و سيصد و سيزده وصى پيغمبر خورده اند كه من از همه آن پيغمبران نزد خدا گرامى ترم و على از همه آن اوصيا نزد حق تعالى گرامى تر است .(759)
و در حديث معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقلول است كه حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: بر شما باد به هريسه كه چهل روز نشاط عبادت مى دهد و داخل بود در خوانى كه براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آسمان فرود آمد.(760)
مولف گويد: احاديث نزول مائده بسيار است و در ابواب فضائل حضرت امير المومنين عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
نوع هفتم - روايت كرده اند از انس كه : حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مردى را به رسالت فرستاد نزد فرعونى از فراعنه عرب كه او را به وحدانيت خدا دعوت نمايد، چون رسالت حضرت را به او رسانيد گفت : بگو كه آن خدائى كه مرا بسوى او مى خوانى از طلا است يا از نقره است يا از آهن ؟!
آن مرد برگشت و رسالت او را به حضرت رسانيد؛ پس بار ديگر حضرت به نزد او فرستاد و او را دعوت نمود و او ابا كرد و با فرستاده آن حضرت در سخن بود كه ابرى پيدا شد و صاعقه اى از آن ابر ظاهر شد و كاسه سر او را برداشت ، پس خدا اين آيه را فرستاد و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء و هم يجادلون فى الله و هو شديد المحال (761)(762)
هشتم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابو جهل لعين گفت كه : خدا عذاب را براى اين از تو دور مى گرداند كه مى داند در پشت تو ذريتى هست كه مسلمان خواهد شد - يعنى عكرمه - و ولايت در ميان مسلمانان بهم خواهد رسانيد و اگر در آن ولايت اطاعت خدا بكند نجات خواهد يافت ؛ و همچنين ساير قريش بعضى را خدا مهلت مى دهد براى آنكه مى داند كه مسلمان خواهند شد و بعضى را براى آنكه مى داند از نسل ايشان مسلمانى بهم خواهد رسيد.
پس فرمود: نظر كنيد بسوى آسمان ؛ چون نظر كردند ديدند درهاى آسمان گشوده شد و آتشى فرود آمد و در برابر سر ايشان ايستاد و آنقدر نزديك شد به ايشان كه گرمى آن را در ميان دوشهاى خود يافتند و بدنهاى ايشان لرزيد، حضرت فرمود: مترسيد كه الحال شما را نمى سوزاند و اين را خدا عبرتى گردانيد براى شما؛ پس ديدند كه از پشتهاى ايشان نورى جدا شد و آن آتش را برگردانيد تا به آسمان رسانيد.
حضرت فرمود: اين نورها بعضى نور آنهاست كه خدا مى داند كه خود مسلمان خواهند شد و بعضى نور فرزندانى است كه خدا مى داند از ايشان بهم خواهند رسيد و مسلمان خواهند شد.(763)

اول - محدثان خاصه از حضرت صادق عليه السلام و جابر انصارى و ديگران روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در دره هاى مكه راه مى رفت به هر سنگ و درخت كه مى گذشت خم مى شدند و سجده مى كردند براى تعظيم آن حضرت و مى گفتند: ((السلام عليك يا رسول الله)).(764)
دوم - به سند معتبر روايت كرده اند كه فاطمه بنت اسد گفت : چون علامت وفات عبدالمطلب ظاهر شد به فرزندان خود گفت : كى محمد را محافظت و كفالت خواهد كرد؟
گفتند: او از ما زيرك تر است ، هر كه را خود اختيار نمايد به او بگذار.
عبدالمطلب گفت : اى محمد! جد تو بر جناح سفر آخرت است ، كداميك از عموها و عمه هاى خود را اختيار مى كنى كه تو را كفالت نمايند؟
حضرت در روهاى ايشان نظر كرد و به جانب ابو طالب روان شد.
پس عبدالمطلب گفت : اى ابو طالب ! من دانسته ام امانت و ديانت تو را، بايد از براى او چنان باشى كه من از براى او بودم .
چون عبدالمطلب به رحمت حق واصل شد ابو طالب او را به خانه آورد و من او را خدمت مى كردم و مرا مادر مى گفت ، و در خانه ما چند درخت خرما بود و اول موسم رسيدن رطب بود و چهل طفل بودند از هم سنان آن حضرت ، هر روز مى آمدند و رطبها كه از درخت ريخته بود بر مى چيدند و از دست يكديگر مى ربودند و هرگز نديدم كه آن حضرت از دست ديگرى رطب بگيرد، و من هر روز از براى آن حضرت قدرى بر مى چيدم و گاهى كنيز من بر مى چيد، روزى چنان اتفاق افتاد هر دو فراموش كرديم و از براى آن حضرت برنداشتم و او در خواب بود و كودكان آمدند و آنچه از درختان افتاده بود برچيدند و رفتند، و من از خجلت و شرم آن حضرت خوابيدم و آستين خود را بر رو كشيدم ، چون آن حضرت بيدار شد و بسوى بستان خراميد و رطبى در زير درختان نديد برگرديد و جاريه من از آن حضرت معذرت طلبيد كه : ما امروز فراموش كرديم كه بهره شما را برداريم ، ديدم باز به جانب نخلستان خراميد و به يكى از آن درختان خطاب فرمود كه : اى درخت ! من گرسنه ام ، ديدم آن درخت نيك بخت سر بر پاى مباركش سود و شاخهاى خود را نزد آن حضرت گشود تا آنقدر كه مى خواست ميل فرمود پس از شرف و عزت سر بر آسمان رفعت كشيد و آن حضرت باز گرديد.
فاطمه گفت : من از مشاهده آن حال متعجب گرديدم ، و چون ابوطالب در خانه را زد بر خلاف عادت دويدم و در را گشودم و آنچه ديده بودم به خدمتش تقرير نمودم ، ابو طالب گفت : از مشاهده اين غرايب از آن مظهر عجايب تعجب مكن كه او پيغمبر خواهد شد و از تو بعد از سن نااميدى فرزندى بهم خواهد رسيد كه شبيه به او و وزير و وصى او باشد. پس زياده از بيست سال از آن حال كه گذشت حضرت امير المومنين عليه السلام متولد شد.(765)
سوم - به سندهاى معتبر از عمار بن ياسر و غير او منقول است كه گفت : با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از سفرها همراه بوديم ، در صحرائى فرود آمديم كه درخت در آن صحرا كم بود، و چون اراده قضاى حاجت نمود نظر كرد و دو درخت از دور ديد گفت : اى عمار! برو به نزد آن دو درخت و بگو: رسول خدا شما را امر مى كند كه به يكديگر متصل شويد تا در عقب شما قضاى حاجت خود نمايد؛ چون عمار رسالت آن حضرت را به درختان رسانيد به جانب يكديگر سعى كردند و متصل شدند مانند يك درخت ، و چون از حاجت خود فارغ شد فرمود: هر يك به جاى خود برگرديد، پس بزودى به جاهاى خود برگشتند.(766)
به سندهاى معتبر از حضرت امير المومنين و حضرت صادق عليهما السلام مروى است كه حضرت خود فرمود و درختها به نزديك يكديگر آمدند، و چون قضاى حاجت كرد فرمود كه به جاى خود برگشتند و چون بعضى از صحابه آن موضع آمدند اثرى از مدفوع آن حضرت نديدند.(767)
چهارم - به سندهاى بسيار از خاصه و عامه روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه هجرت نمود و مسجد را بنا كرد، در جانب محراب مسجد درخت خرمائى خشك كهنه اى بود و هرگاه حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تكيه مى فرمود پس رومى آمد و گفت : يا رسول الله ! رخصت ده كه براى تو منبرى بسازم كه در وقت خطبه بر آن قرار گيرى ، و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت سه پايه داشت و حضرت بر پايه سوم مى نشست ، اول مرتبه كه آن حضرت بر منبر آمد آن درخت به ناله آمد مانند ناله اى كه ناقه در مفارقت فرزند خود كند، پس حضرت از منبر به زير آمد و درخت را در بر گرفت تا ساكن شد پس حضرت فرمود: اگر من او را در بر نمى گرفتم تا قيامت ناله مى كرد(768)؛ و آن را حنانه مى گفتند و بود تا آنكه بنى اميه مسجد را خراب كردند و از نو بنا كردند و آن درخت را بريدند.(769)
و در روايت ديگر منقول است كه حضرت فرمود كه آن درخت را كندند و در زير منبر دفن كردند.(770)
و به روايت ديگر منقول است كه حضرت به آن درخت خطاب نمود كه : ساكن شو اگر مى خواهى تو را درختى گردانم در بهشت كه صالحان از ميوه تو بخورند و اگر خواهى تو را در دنيا به حالت اول برگردانم كه تر و تازه شوى و جوان گردى و ميوه دهى ، پس آن درخت اختيار آخرت نمود بر دنيا.(771)
و به روايت ديگر: چون آن درخت ناله كرد و حضرت بر منبر بود آن را به نزد خود طلبيد، پس آن درخت زمين را شكاف و به جانب آن حضرت حركت كرد، و چون به نزديك منبر رسيد حضرت آن را در بر گرفت و تسكين آن مى نمود، و از آن ناله مى شنيدند مانند ناله كودكى كه او را از گريه ساكن گردانند.(772)
و اين معجزه متواتر است (773)، و اكنون جاى آن درخت معروف است و آن را ((اسطوانه حنانه)) مى گويند.
پنجم - در نهج البلاغه و غير آن از حضرت امير المومنين عليه السلام روايت كرده اند كه گفت : با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بودم روزى كه اشراف قريش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمد! تو دعواى بزرگى مى كنى كه پدران و خويشان تو نكرده اند و ما از تو امرى سوال مى كنيم ، اگر اجابت مى نمايى مى دانيم كه تو پيغمبرى و رسولى و اگر نكنى مى دانيم كه تو ساحرى و دروغگويى .
حضرت فرمود: سوال شما چيست ؟
گفتند: بخوانى از براى ما اين درخت را تا كنده شود از ريشه خود و بيايد و در پيش تو بايستد.
حضرت فرمود كه خدا بر همه چيز قادر است ، اگر بكند شما ايمان خواهيد آورد؟
گفتند: بلى .
فرمود: من مى نمايم به شما آنچه طلبيدند و مى دانم كه ايمان نخواهيد آورد و ميان شما جمعى هستند كه كشته خواهند شد در جنگ و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند كه لشكرها بر خواهند انگيخت و به جنگ من خواهند آورد. پس فرمود: اى درخت ! اگر ايمان به خدا و روز قيامت دارى و مى دانى كه من رسول خدايم پس كنده شو با ريشه هاى خود تا بايستى در پيش من به اذن خدا.
پس بحق آن خداوندى كه او را به حق فرستاد كه آن درخت با ريشه ها كنده شد از زمين و به جانب آن حضرت روانه شد با صورتى شديد و صدايى مانند صداى بالهاى مرغان تا نزد آن حضرت ايستاد و سايه بر سر مبارك آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سر آن حضرت گشود و شاخ ديگر بر سر من گشود و من در جانب راست آن حضرت ايستاده بودم .
چون اين معجزه نمايان را ديدند از روى علو و تكبر گفتند: امر كن آن را بر گردد و به دو نيم شود و نصفش بيايد و نصفش در جاى خود بماند؛ حضرت آن را امر كرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صداى و روى شديد و نهايت سرعت دويد تا به نزديك آن حضرت رسيد.
گفتند: بفرما كه اين نصف برگردد و با نصف ديگر متصل شود؛ حضرت فرمود و چنين شد، پس من گفتم : لا اله الا اللّه اول كسى كه به تو ايمان مى آورد منم و اول كسى كه اقرار مى كند كه آنچه درخت كرد به امر حق تعالى نمود و از براى تصديق پيغمبرى و تعظيم تو كرد منم .
پس همه آن كافران گفتند: بلكه ما مى گوييم تو ساحر و كذابى و جادوهاى عجيب دارى و تو را تصديق نمى كند مگر مثل اين كه در پهلوى تو ايستاده است .(774)
و اين معجزه نيز متواتر است و به طرق بسيار منقول است .(775)
ششم - به سندهاى معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه مردى به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : به من معجزه اى بنما؛ و در برابر آن حضرت دو درخت بود كه دور بودند از يكديگر، حضرت به آن درختها خطاب نمود كه : به يكجا جمع شوند، پس حركت نمودند و به يكديگر چسبيدند؛ پس فرمود: از يكديگر جدا شويد، جدا شدند و هر يك به جاى خود برگشتند و آن مرد ايمان آورد.(776)
هفتم - به سند معتبر از عباس منقول است كه ابوطالب به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى فرزند برادر! خدا تو را فرستاده است ؟ فرمود: بلى ، ابوطالب گفت : پس معجره اى به من بنما، گفت : اين درخت را بخوان ؛ حضرت آن را طلبيد و آمد در پيش آن حضرت سجده كرد و برگشت ، ابوطالب گفت : گواهى مى دهم كه تو راستگويى ، يا على ! نماز كن در پهلوى پسر عم خود.(777)
هشتم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام منقول است كه : چون در حق يهودان و دشمنان آل محمد اين آيه نازل شد ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجاره او اشد قسوه (778) گفتند: اى محمد! تو دعوى مى كنى كه در دلهاى ما اراده مواسات فقرا و اعانت ضعفا و صرف مال در راه خدا نيست و مى گويى سنگها از دلهاى ما نرم ترند و اطاعت حق بيش از ما مى كنند و اينك كوهها نزديك ما هستند بيا برويم به نزديك يكى از آنها اگر گواهى دهند كه تو راستگويى بر ما لازم است تو را متابعت كنيم و اگر تكذيب تو كنند يا جواب نگويند مى دانيم كه تو دروغگويى .
حضرت فرمود: خوب است ، هر كوه را كه اختيار مى كنيد مى رويم به نزديك آن ، پس كوهى را اختيار كردند كه از معموره دورتر بود و حضرت را به نزديك آن كوه بردند، پس حضرت به كوه خطاب نمود كه : سوال مى كنم از تو بجاه محمد و آل پاكيزه او كه حق تعالى به بركت ذكر نامهاى ايشان عرش را سبك گردانيد بر دوش هشت ملك بعد از آنكه ايشان با گروه ملائكه كه عدد ايشان را بغير از خدا كسى نمى دانست نتوانستند آن را حركت دادن ، و سوال مى كنم بحق محمد و آل طيبين او كه به ذكر نامهاى ايشان حق تعالى توبه آدم را قبول كرد و به توسل به انوار ايشان ادريس را در بهشت به مكان بلند رسانيد كه شهادت دهى براى محمد به آنچه به تو سپرده است از تصديق او بر اين يهودان در بيان قساوت دلهاى ايشان .
پس كوه بر خود بلرزيد و آب از آن جارى گرديد و به لغت ارجمند و صداى بلند ندا كرد: اى محمد! شهادت مى دهم كه تويى رسول رب العالمين و سيد خلايق اولين و آخرين و شهادت مى دهم كه دلهاى اين يهودان چنانكه تو وصف كرده اى از سنگ سخت تر است ، از آنها خيرى بيرون نمى آيد و از سنگ گاهى آب بيرون مى آيد، و شهادت مى دهم كه ايشان دروغگويانند در آنچه تو را به آن نسبت مى دهند از افتراى بر پروردگار عالميان .
حضرت فرمود كه : سوال مى كنم از تو اى كوه كه بيان نمايى كه خدا تو را امر كرد اطاعت من كنى در هر چه از تو طلب كنم بجاه محمد و آل طيب او كه به بركت ايشان نجات داد خدا نوح را از كرب عظيم و سرد گردانيد آتش را بر ابراهيم و بر او سلامت گردانيد و او را در ميان آتش متمكن گردانيد بر تخت مزين و فرشهاى ملون كه آن پادشاه جبار مانند آنها را در سر كار خود و پادشاهان ديگر نديده و نشنيده بود و بر دور تخت او انواع درختهاى سبز خوشاينده رويانند و اصناف گلها و رياحين و ميوه ها به ظهور آورد كه هر يك در فصلى از فصول سال بعمل مى آمد.
كوه گفت : گواهى مى دهم براى تو كه آنچه گفتى حق است و شهادت مى دهم كه اگر از خدا سوال كنى مردان دنيا را همه ميمون و خوك گرداند، مى كند؛ و اگر سوال كنى كه همه را فرشتگان گرداند، مى كند؛ و اگر دعا كنى كه آتشها را يخ و يخها را آتش كند، مى كند؛ و اگر بطلبى كه آسمان را به زمين آورد و زمين را به آسمان برد، رد نمى كند؛ و گواهى مى دهم كه خدا آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و صحراها را همه فرمانبردار تو گردانيده است و جميع مخلوقات حق تعالى مطيع تواند و هر چند بفرمايى بعمل مى آورند.
بعد از مشاهده اين معجزات واضحات آن گروه يهود عنود گفتند: يا محمد! تو بر ما تلبيس مى كنى و در پشت سنگهاى اين كوه جمعى از اصحاب خود را نشانده اى كه آنها سخن مى گويند و به ما مى گويى كوه سخن مى گويد، اگر راست مى گويى از كوه دور شو و امر كن آن را از بيخ كنده شود و حركت نمايد تا موضعى كه ايستاده اى پس كوه از كمر به دو نيم شود و نيم بالا به زير آيد و نيم زير به بالا رود، اگر چنين كنى مى دانيم حيله نكرده اى و از خداست آنچه دعوى مى كنى .
پس حضرت اشاره نمود به سنگى كه به قدر پنج رطل بود و فرمود كه : اى سنگ ! بگرد پس گرديد و به نزديك حضرت ايستاد، حضرت به آن يهودى فرمود: اى يهودى ! اين سنگ را بردار و به نزديك گوش خود بدار تا آنچه آن كوه شهادت داد اين سنگ نيز شهادت بدهد؛ چون چنين كرد سنگ به امر خدا به سخن آمد و آنچه از كوه شنيده بود از آن سنگ شنيد، حضرت فرمود: آيا در پشت اين سنگ آدمى هست كه با تو سخن گويد؟ گفت : نه وليكن آنچه من طلب كردم بعمل بياور.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى اتمام حجت بر ايشان از كوه بسيار دور شد و در ميان صحرا ايستاد و فرمود: اى كوه ! بحق محمد و آل طيبين او كه بجاه ايشان و توسل جستن بندگان خدا به ايشان حق تعالى بر قوم عاد بادى سرد فرستاد كه مردم را از زمين مى كند و به هوا بلند مى كرد و امر كرد جبرئيل را كه نعره اى بر قوم صالح زد و ايشان را هلاك كرد كه : از مكان خود كنده شو به اذن خدا و بيا به نزديك من به اين موضع ، و دست بر زمين گذاشت ؛ پس كوه به اذن خدا به حركت آمد و مانند اسب رهوار به سرعت بسيار آمد تا به آنجا كه حضرت نشان داد ايستاد و گفت : من شنوا و مطيعم تو را اى رسول پروردگار عالميان تا بر خاك ماليده شود بينى هاى اين معاندان ، هر امر فرمائى بفرما تا اطاعت كنم .
فرمود: اين گروه مى گويند كه از زمين كنده شوى و به دو نيم شوى و نصف زير به بالا رود و نصف بالا به زير آيد.
عرض كرد: اى رسول رب العالمين ! تو مى فرمايى كه چنين شود؟
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بلى . پس چنان شد كه خواستند و بعد كوه خطاب كرد به معاندان كه : آيا آنچه ديديد كمتر است از معجزات موسى عليه السلام كه گمان مى كنيد به او ايمان آورده ايد؟! پس يهودان به يكديگر نظر كردند و بعضى گفتند: ديگر مفرى نماند ما را، و بعضى گفتند: اين مردى است بختى دارد و هر كه صاحب بخت است هر چه اراده مى كند از براى او ميسر مى گردد.
پس كوه ندا كرد ايشان را كه : اى دشمنان خدا! به آنچه گفتند نبوت موسى را باطل كرديد زيرا كه منكر موسى مى تواند گفت كه معجزه هاى او از بخت بود.(779)
نهم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه كفار قريش كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله مجادله مى كردند گفتند: بيا تا برويم به نزد ((هبل)) و او را حكم تا گواهى دهد به راستى ما و دروغ تو.
چون به نزد هبل آمدند و حضرت به نزديك آن رسيد بر رو در افتاد براى تعظيم آن حضرت و گواهى داد براى او به پيغمبرى و براى برادرش على عليه السلام به امامت و براى فرزندان ايشان به خلافت و وراثت .(780)
دهم - باز در تفسير امام عليه السلام مذكور است كه : چون كفار قريش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در شعب ابى طالب محصور كردند و در دهنه شعب جماعتى را موكل كردند كه نگذارند كسى قوتى براى ايشان ببرد و كسى از دره بيرون آيد و طلب آذوقه از براى ايشان بكند، در آن وقت حق تعالى آن حضرت و خويشان و اصحاب او را در آن دره غذايى داد بهتر از من و سلوى كه براى بنى اسرائيل فرستاد، و به بركت دعاى آن حضرت هر چه خواهش كردند و طلبيدند از انواع ميوه ها و حلواها براى ايشان حاضر شد و فاخرترين جامه ها بر ايشان پوشانيد، و چون گفتند: ما از اين دره دلتنگ شديم و سينه هاى ما تنگى مى كند، به دست مبارك خود از جانب راست و چپ به كوهها اشاره فرمود كه : دور شويد، پس دور شدند و در ميان دره صحراى وسيعى بهم رسيد كه دو طرفش را نمى توانستند ديد پس به دست مبارك اشاره نمود و فرمود: بيرون آوريد آنچه حق تعالى به شما سپرده است از درختان و ميوه ها و رياحين و گلها و گياهها، پس به قدرت حق تعالى تمام آن صحرا مملو شد از گل و سبزه و ريحان و انواع درختان و الوان ميوه ها و آن صحرا رشك جميع گلستانها شد.(781)
يازدهم - در حديث حسن از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سنگى در ميان راه گذاشت كه آب را از زمين خود بگرداند و تا امروز باقى است و در اين مدت به اعجاز آن حضرت پاى كسى بر آن سنگ نيامده و به حيوانى ضرر نرسانيده .(782)
دوازدهم - روايت كرده اند كه : يهودى را بر مسلمانى حقى بود و شرط كرده بود با مسلمان كه براى او نخلستانى برساند كه الوان خرما در آن باشد، پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم امر كرد امير المومنين عليه السلام را كه هسته خرما حاضر كرد به عدد آن درختان كه شرط كرده بودند و آن حضرت هسته را در دهان مبارك مى گذاشت و به على عليه السلام مى داد و او به زمين فرو مى برد، و چون به هسته ديگر مى پرداختند هسته اول سبز شده بود، و چون هسته سوم را به زمين فرو مى برد اولى به بار آمده بود، تا آنكه در يك ساعت آن باغ را تمام كردند از الوان خرماى زرد و سرخ و سفيد و سياه و همه به ميوه رسيدند و به يهودى تسليم نمودند.(783)
شبيه به اين در باب قصه سلمان فارسى مذكور خواهد شد.(784)
سيزدهم - در حديث معتبر مذكور است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با امير المومنين عليه السلام در ميان نخلستانى راه مى رفتند، پس يكى از آن درختان به ديگرى گفت : اين رسول خدا است و وصى اوست ، پس به اين سبب آن خرما را ((صيحانى)) گفتند كه صدا به شهادت به رسالت و وصايت بلند كرد.(785)
چهاردهم - از جابر انصارى منقول است كه گفت : چون در جنگ احزاب خندق را كنديم بر دور خندق تل بلندى از خاك بهم رسيد، چون رفتم و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردم فرمود: از اين غمگين مباش كه بزودى امر عجيبى مشاهده خواهى كرد؛ چون شب شد نزد آن خاك صداها مى شنيدم و كسى را نمى ديدم و شعرى چند مى شنيدم كه مضمونش اين است : خاك را از بيخ بر كنيد و به بلد بعيد بيفكنيد و اعانت كنيد محمد رشيد را و ياورى او و پسر عم بزرگوار او باشيد؛ چون صبح شد مقدار يك كف از آن خاك نمانده بود.(786)
پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پشت داد به درخت خشكى و در ساعت سبز شد و ميوه آورد.(787)
شانزدهم - باز ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى در جحفه فرود آمد در زير درخت كم سايه اى و اصحابش بر دور او فرود آمدند و آنها در آفتاب بودند، و اين بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گران آمد كه كه خود در سايه باشد و اصحابش در آفتاب ، ناگاه به امر خدا آن درخت بلند و بزرگ شد و جميع صحابه را در زير سايه خود گرفت ، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد الم تر الى ربك كيف مد الظل ولو شاء لجعله ساكنا(788) ((آيا نمى بينى پروردگار خود را كه چگونه كشيد و پهن كرد سايه را و اگر خواهد آن را ساكن مى گرداند؟))(789)
هفدهم - عياشى از سعيد بن جبير روايت كرده است كه : كفار قريش بر كعبه سيصد و شصت بت گذاشته بودند از هر قبيله يك بت و دو بت بود، چون آيه شهد الله انه لا اله الا هو(790) نازل شد همه آن بتها به سجده افتادند.(791)
هجدهم - ابن بابويه و غير او به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : چون در طواف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ركن غربى رسيد و از آن گذشت آن ركن به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! آيا من ركنى از اركان خانه پروردگار تو نيستم ؟ چرا دست مبارك خود را به من نمى رسانى ؟ پس حضرت به نزديك آن ركن رفت و فرمود: ساكن شو بر تو باد سلام و تو را متروك نخواهم گردانيد.(792)
نوزدهم - صفار و قطب رواندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه : روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل نخلستانى شد درختان خرما از هر جانب به صدا آمده گفتند: السلام عليك يا رسول الله ، و هر يك استدعا كردند: از من بخور، و خوشه هاى خود را آويختند و از هر يك تناول فرمود، چون به خرماى عجوه رسيد سر فرود آورد و سجده كرد آن حضرت را، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوندا! بركت فرست بر اين و نفع ببخش مردم را به اين ؛ پس به اين سبب روايت كرده اند كه : عجوه از بهشت است .(793)
بيستم - راوندى و ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده اند كه : اعرابى از قبيله بنى عامر به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : به چه چيز بدانم كه تو رسول خدائى ؟ فرمود: اگر اين خوشه خرما را بطلبم و از بالاى درخت به زير آيد، گواهى مى دهى كه منم رسول خدا؟
گفت : بلى .
حضرت آن خوشه را طلبيد و آن جدا شد و به زير آمد و خود را به زمين مى كشيد و آن حضرت را سجده مى كرد تا به نزد رسول خدا آمد، پس فرمود: برگرد به جاى خود، پس برگشت و به جاى خود پيوست .
اعرابى گفت : گواهى مى دهم كه تويى رسول خدا؛ و ايمان آورد و بيرون آمد و مى گفت : اى آل عامر بن صعصعه ! من هرگز او را تكذيب نخواهم كرد.(794)
بيست و يكم - باز روايت كرده اند: مردى بود از بنى هاشم كه او را ((ركانه)) مى گفتند و كافر بود و بسيار بر كشتن مردم حريص بود و گوسفند مى چرانيد در ودايى كه آن را ((اضم)) مى گفتند: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به آن وداى رفت چون نظر ركانه بر آن حضرت افتاد گفت : اگر نه خويشاوندى ميان من و تو مى بود هر آينه با تو سخن نمى گفتم تا تو را مى كشتم ، تويى كه خدايان ما را دشنام مى دهى اكنون خداى خود را بخوان تا تو را از من نجات دهد، پس بيا كشتى بگيريم اگر مرا بر زمين افكندى ده گوسفند من از تو باشد؛ حضرت او را برداشت و بر زمين زد و بر روى سينه اش نشست ، ركانه گفت : اين كار تو نبود خداى تو با من چنين كرد، بيا بار ديگر كشتى بگريم اگر باز مرا بياندازى ده گوسفند ديگر از تو باشد؛ پس مرتبه ديگر حضرت او را بر زمين زد، باز گفت : بار ديگر كشتى مى گيريم بر ده گوسفند ديگر، و باز حضرت او را انداخت .
ركانه گفت : يارى كرده نشوند لات و عزت كه مرا يارى نكردند، بگير سى گوسفند خود را و برو.
حضرت فرمود: من گوسفند را نمى خواهم وليكن تو را به اسلام دعوت مى كنم و نمى خواهم كه تو به جهنم روى ، اگر مسلمان شوى از عذاب الهى ايمن باشى .
ركانه گفت : مسلمان نمى شوم مگر آنكه معجره اى به من بنمائى .
حضرت فرمود: خدا را بر تو گواه مى گيرم كه عهد كنى اگر از من معجزه بينى به من ايمان بياورى .
گفت : بلى .
درختى نزديك آن حضرت بود فرمود: بيا اى درخت به اذن خدا، پس آن درخت به دو نيم شد و نصف آن با ساقش روان شد و در پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ايستاد.
ركانه گفت : معجزه بزرگى نمودى ، بگو برگردد، حضرت امر كرد آن را و برگشت و متصل شد به نصف ديگر، پس فرمود: مسلمان مى شوى ؟
گفت : نمى خواهم كه زنان مدينه بگويند من از ترس مسلمان شده ام وليكن گوسفندان خود را اختيار كن و بردار.
حضرت فرمود: چون مسلمان نشدى مرا به گوسفندان تو احتياجى نيست .(795)
بيست و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با صحابه به جنگ مقفع بن هميسع مى رفتند به كوه عظيمى رسيدند كه اسبان عاجز بودند از قطع آن ، پس حضرت دعا كرد و آن كوه به زمين فرو رفت و پاره پاره شد و راه ايشان باز شد.(796)
بيست و سوم - ابن بابويه و صفار و رواندى به سندهاى معتبر روايت كرده اند كه حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: رسول خدا مرا طلبيد و به يمن فرستاد كه ميان ايشان اصلاح كنم ، گفتم : يا رسول الله ! ايشان جماعت بسيارند و مردم سالدارند و من كم سالم ، فرمود: يا على ! چون به عقبه ((افيق)) بالا روى به آواز بلند ندا كن كه : اى درختان و اى كلوخها و اى خاكها! محمد رسول خدا شما را سلام مى رساند.
پس رفتم بسوى يمن و چون به بالاى عقبه افيق رسيدم ديدم اهل يمن همه شمشيرها برهنه و نيزه ها راست كرده اند و رو به من مى آيند، چون به آواز بلند آنچه حضرت فرموده بود و گفتم ، هر درخت و كلوخ و خاكى كه در آن عرصه بود همه به يك صدا آواز كردند و گفتند: بر محمد رسول الله و بر تو باد سلام ؛ چون آن صداها را اهل يمن شنيدند همه بر خود بلرزيدند و زانوهاى ايشان بر هم مى خورد و حربه ها را انداختند و از روى اطاعت به نزد من آمدند تا ميان ايشان اصلاح كردم .(797)
بيست و چهارم - على بن ابراهيم روايت كرده است : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به پاى قلعه بنى قريظه رفت كه ايشان را محاصره نمايد در دور قلعه ايشان درخت خرماى بسيارى بود، به دست خود اشاره فرمود كه : دور شويد، پس درختان از پاى قلعه دور شدند و در بياان متفرق شدند.(798)
بيست و پنجم - شيخ طوسى و قطب راوندى و ديگران به سند معتبر از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من مى شناسم سنگى را در مكه بر من سلام مى كرد پيش از آنكه مبعوث شوم و الحال آن را مى شناسم .(799)
بيست و ششم - شيخ طوسى به سند معتبر از سلمان روايت كرده است كه گفت : ما روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم ناگاه على بن ابى طالب عليه السلام داخل شد و حضرت سنگريزه اى در دست داشت و به دست آن حضرت داد، هنوز سنگريزه در دست او قرار نگرفته بود كه به قدرت الهى به سخن و آمد و گفت : لا اله الا اللّه محمد رسول الله رضيت بالله ربا و بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم نبيا و بعلى بن ابى طالب عليه السلام وليا، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه از شما صبح كند و اين دعا را بخواند و راضى باشد به خدا و به ولايت على بن ابى طالب ايمن مى گردد از خوف خدا و عقاب او.(800)
بيست و هفتم - ابن بابويه و رواندى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : مردى از يهود كه او را ((سبحت)) مى گفتند به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا محمد! آمده ام از تو سوال كنم از پروردگار خود.
فرمود: سوال كن .
گفت : كجاست خداى تو؟
فرمود: علم و قدرتش به همه مكان احاطه كرده است و در هيچ مكان نيست .
گفت : چگونه است پروردگار تو؟
فرمود: چگونه او را به چگونه بودن وصف كنم و حال آنكه چگونگى را او آفريده و او به مخلوق خود متصف نمى گردد.
گفت : چه دانم كه تو پيغمبرى ؟
پس هر سنگ و كلوخ و هر چيز كه در دور آن حضرت بودند همه به لغت عربى فصيح به سخن آمده گفتند: اين است رسول خدا.
سبحت گفت : هرگز به اين هويدايى امرى نديده بودم ، گواهى مى دهم به وحدانيت الهى و گواهى مى دهم كه تو رسول خدايى .(801)
بيست و هشتم - در بصائر الدرجات به سند معتبر روايت كرده است كه : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با سهل بن حنيف و خالد بن ايوب انصارى داخل باغى از باغهاى بنى النجار شدند، ناگاه سنگى از سر چاه ايشان ندا كرد آن حضرت را به آواز بلند و گفت : بر تو باد سلام الهى اى محمد، شفاعت كن از براى من نزد پروردگار خود كه نگرداند مرا از سنگهاى جهنم كه كافران را به آنها عذاب مى كند؛ حضرت دست بسوى آسمان برداشت و گفت : خداوندا! مگردان اين سنگ را از سنگهاى جهنم .
پس ريگ آن حضرت را ندا كرد و گفت : السلام عليك يا محمد و رحمة الله و بركاته دعا كن پروردگار خود را كه نگرداند مرا از كبريت جهنم ؛ پس حضرت دست برداشت و گفت : خداوندا! مگردان اين ريگ را از كبريت جهنم .(802)
بيست و نهم - شيخ طبرسى و قطب راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به جنگ طايف مى رفت به صحرائى رسيدند كه در آنجا درخت سدر بسيار بود و آن حضرت را خواب گرفته بود، پس درخت سدرى بر سر راه آن حضرت واقع شد و به قدرت الهى به دو حصه شد و از ميان خود راه آن حضرت را گشود، و ساقش دو حصه شد و هر حصه در طرفى ايستاد و تا امروز بر آن هيئت مانده است و مردم تعظيم آن مى نمايند و آن را ((سدره النبى)) مى گويند و آن را نمى برند و محافظت آن مى نمايند و به آن تبرك مى جويند و برگ آن را براى حفظ بر گوسفندان و شتران خود مى آويزند، و اين معجزه اى است كه تا امروز اثرش باقى است .(803)
سى ام - راوندى روايت كرده است كه : در ابتداى بعثت آن حضرت گروهى از عرب نزد بتى جمع شده بودند كه آن را بپرستند: ناگاه صدائى از جوف آن صنم بر آمد كه به زبان فصيح گفت : محمد بسوى شما آمده است و شما را بسوى دين حق مى خواند، پس متفرق شدند و تفحص آن حضرت نمود و اكثر ايشان ايمان آوردند.(804)
سى و يكم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : شب تارى كه باران مى باريد آن حضرت از نماز خفتن بر مى گشت و برقى در پيش آن حضرت روشنى مى داد پس نظرش بر قتاده بن نعمان افتاد و او را شناخت ، قتاده گفت : يا نبى الله ! مى خواهم با تو نماز كنم و در شبهاى تار مرا مقدور نيست ، حضرت چوب خوشه خرمائى در دست داشت به او داد و فرمود: ده شب براى تو روشنى خواهد داد و چنان شد، و فرمود: چون به خانه مى روى در زاويه خانه تو شيطانى جا كرده است شمشير خود را بر او حواله كن تا دفع شود، چون داخل خانه شد سياهى در زاويه خانه ديد و چون بر او حمله كرد به ديوار بالا رفت و برطرف شد.(805)
سى و دوم - راوندى روايت كرده است : روزى جبرئيل عليه السلام بر آن حضرت نازل شد و او را غمگين يافت ، گفت : يا رسول الله ! چرا غمگينى ؟
گفت : از جور و تكذيب كافران دلگيرم .
جبرئيل گفت : مى خواهم آيتى به تو بدهم كه بدانى خدا همه چيز را فرمانبردار تو گردانيده است ؟
گفت : بلى .
جبرئيل گفت : اين درخت را بطلب تا بسوى تو بيايد. پس درخت را طلبيد و آمد در خدمت او ايستاد، و چون فرمود: برو، برگشت و به جاى خود قرار گرفت .(806)
سى و سوم - راوندى به چندين سند روايت كرده است كه اعرابى در بعضى از سفرها به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، حضرت فرمود، مى خواهى تو را به چيزى راهنمائى كنم ؟
گفت : بلى .
فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول الله .
اعرابى گفت : آيا گواهى دارى ؟
فرمود: برو به نزد اين درخت و بگو: رسول خدا تو را مى طلبد.
چون به نزديك درخت آمد و تبليغ رسالت حضرت نمود، درخت به حركت آمد و زمين را مى شكافت و به خدمت آن حضرت مى شتافت تا به نزديك آن حضرت ايستاد، پس حضرت فرمود: گواهى بده بر حقيت من .
درخت به سخن آمد و به رسالت و حقيت آن حضرت گواهى داد.
اعرابى گفت : بگو به جاى خود برگردد.
حضرت فرمود: برگرد؛ و آن برگشت و به جاى خود قرار گرفت .
پس اعرابى گفت : رخصت بده كه من تو را سجده كنم .
فرمود: سجده براى غير خدا روا نيست ، و اگر رخصت مى دادم كه كسى غير خدا را سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زنان شوهران خود را سجده كنند.
پس مسلمان شد و دست آن حضرت را بوسيد و گفت : رخصت فرما كه من به قبيله خود بروم و ايشان را به اسلام دعوت كنم ، اگر قبول كنند با خود بياورم ، والا خود به خدمت تو بشتابم ؛ پس مرخص شد و به جانب قبيله خود رفت .(807)
سى چهارم : تسبيح گفتن سنگريزه در دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم - عامه و خاصه به طرق متواتره روايت كرده اند كه در بعضى از روايات از ابوذر منقول است كه : مكرر عامرى به خدمت آن حضرت آمد و معجزه اى طلبيد، حضرت نه سنگريزه در كف گرفت و همه به آواز بلند تسبيح گفتند، و چون بر زمين گذاتش ساكت شدند، و چون برداشت باز تسبيح گفتند.(808)
و به روايت ديگر گفتند: سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا اللّه والله اكبر.(809)
و ابن عباس روايت كرده است كه : پادشاهان حضر موت به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: چگونه بدانيم تو رسول خدايى ؟
حضرت كفى از سنگريزه برداشت و فرمود كه : اينها گواهى مى دهند بر پيغمبرى من . پس سنگريزه ها به سخن آمدند و تسبيح خدا گفتند و گواهى بر پيغمبرى آن حضرت دادند.(810)
و از انس منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كفى از سنگريزه در دست گرفت و در دست آن حضرت تسبيح كردند، پس آنها را در دست امير المومنين عليه السلام ، ريخت و در دست آن حضرت نيز تسبيح گفتند به نحوى كه ما شنيديم ، پس در دست ما ريخت و تسبيح نكردند.(811)
سى و پنجم - راوندى روايت كرده است از ابو اسيد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى با عم خود عباس گفت كه : فردا تو و فرزندان تو در خانه باشيد كه مرا با شما كارى هست ؛ چون صبح شد حضرت به خانه ايشان رفت و ايشان را نزديك طلبيد و براى ايشان دعا كرد و صداى آمين از عتبه درگاه و ديوارهاى خانه بلند شد.(812)
سى و ششم - كلينى و راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام كه : مردى فوت شد و خواستند قبر او را بكنند هر چه بيل و كلنگ مى زدند كنده نمى شد، آمدند و به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردند، حضرت فرمود: اين مرد خوش خلق بود نبايست قبر او به دشوارى كنده شود، پس خود حاضر شد و قدح آبى طلبيد و دست مبارك خود را در آن قدح داخل كرد و بر زمين قبر پاشيد به اعجاز آن حضرت چنان شد كه چون كلنگ مى زدند مانند ريگ فرو مى ريخت .(813)
و در روايت ديگر فرمود كه : دعاى كرد آن حضرت و بعد از آن به آسانى كندند.
سى و هفتم - راوندى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : حضرت رسول عليه السلام براى بعضى از جنگها از مدينه بيرون رفته بود، در هنگام مراجعت در بعضى منازل فرود آمدند و حضرت با صحابه نشسته بود و طعام ميل مى نمود ناگاه جبرئيل آمد و گفت : يا محمد! برخيز و سوار شو؛ حضرت سوار شد و جبرئيل با حضرت روانه شد و زمين پيچيده شد از براى آن حضرت مانند جامه اى كه بپيچند تا آنكه به فدك رسيدند، و چون اهل فدك صداى سم اسبان شنيدند گمان بردند كه دشمن بر سر ايشان آمده است پس درهاى شهر را بستند و كليدها را به پير زالى دادند كه در بيرون شهر خانه اى داشت و به كوهها گريختند، جبرئيل به نزد آن پير زال آمد و كليدها را گرفت و درهاى شهر را گشود و حضرت در جميع خانه ها و شهرهاى ايشان گرديد، پس جبرئيل گفت : خدا اين را مخصوص تو گردانيده و به تو بخشيده و مردم را در اين بهره اى نيست ؛ پس اين آيه فرود آمد ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول ولذى القربى (814) يعنى : ((آنچه خدا برگردانيده است بر پيغمبرش از اهل قريه ها و شهرها پس از خدا و رسول و خويشان رسول است))، و باز فرستاد فما اوجفتم عليه من خيل ولا ركاب و لكن الله يسلط رسله على من يشاء(815) يعنى : ((پس نتاختند بر آن هيچ اسبى و شترى وليكن خدا مسلط مى گرداند پيغمرانش را بر هر كه مى خواهد))، زيرا در گرفتن فدك مسلمانان جنگى نكردند و همراه نبودند وليكن خدا آن را بى جنگ به پيغمبر خود داد و جبرئيل او را در خانه ها و باغهاى ايشان گردانيد، پس درها را بست و كليدها را به آن حضرت تسليم كرد و حضرت آن كليدها را در غلاف شمشير خود گذاشت و بر جهاز شتر آويخت و سوار شد و باز زمين پيچيده شد و برگشت بسوى اصحاب خود و هنوز ايشان از آن مجلس برنخاسته بودند و فرمود: رفتم بسوى فدك و خدا آن را به من بخشيد، پس منافقان به يكديگر نظر كردند و چشمك زدند كه دروغ مى گويد، حضرت كليدها را از غلاف شمشير بيرون آورد و به ايشان نمود كه اين كليدهاى قلعه هاى فدك است ، و سوار شد با اصحاب خود و بسوى مدينه آمد، و چون داخل شد به خانه حضرت فاطمه عليها السلام رفت و گفت : اى دختر! حق تعالى فدك را به پدر تو داده است و او را مخصوص به آن گردانيده است و مسلمانان را در آن بهره اى نيست ، و هر چه خواهم در آن مى توانم كرد، و مادر تو خديجه مهرى بر من داشت و من فدك را به عوض آن به تو بخشيدم كه از تو باشد و بعد از تو از فرزندان تو باشد، پس پوستى طلبيد و حضرت امير المومنين عليه السلام را حاضر گردانيد و گفت : بنويس كه فدك نحله و بخشش رسول خدا است براى فاطمه ، و گواه گرفت على بن ابى طالب و ام ايمن را، و فرمود كه : ام ايمن زنى است از اهل بهشت .
پس اهل فدك به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و با ايشان مقاطعه نمود كه هر سال بيست و چهار هزار دينار بدهند(816) كه به حساب اين زمان تقريبا سه هزار و ششصد تومان باشد.
سى و هشتم - راوندى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بسوى ((جعرانه)) برگشت در جنگ حنين و قسمت كرد غنائم را در ميان صحابه ، و مردم از پى آن حضرت مى رفتند و سوال مى كردند و حضرت به ايشان مى داد تا آنكه ملجا كردند آن حضرت را بسوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانيد و باز هجوم آوردند و آن حضرت را آزار مى كردند تا آنكه پشت مباركش مجروح شد و ردايش بر درخت بند شد، پس از پيش درخت به سوى ديگر رفت و فرمود كه : رداى مرا بدهيد والله اگر به عدد درختان مكه من گوسفند داشته باشم همه را در ميان شما قسمت خواهم كرد و مرا ترسنده و بخيل نخواهيد يافت ، پس در ماه ذيقعده از جعرانه بيرون آمد، و از بركت پشت مبارك آن حضرت هرگز آن درخت را خشك نديدند و پيوسته تر و تازه بود در همه فصل كه گويا هميشه آب بر آن مى پاشيدند.(817)
سى و نهم - ابن شهر آشوب از ابن مسعود و غير او روايت كرده است كه : چون در خدمت آن حضرت طعام مى خوردند صداى تسبيح از طعام مى شنيدند.(818)
چهلم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مسجدى در مدينه بنا مى كرد، درختى از مكه طلبيد و آن درخت زمنى را شكافت تا به نزد آن حضرت ايستاد و شهادت بر پيغمبرى آن حضرت داد.(819)
چهل و يكم - روايت كرده است كه : آن حضرت عبدالله بن طفيل را فرستاد كه قوم خود را هدايت كند و گفت : علامت راستى تو نزد قوم تو آن است كه در شب و روز از سر تازيانه تو نورى ساطع باشد؛ و به آن علامت قوم خود را به نور اسلام هدايت كرد.(820)
و ايضا روايت كرده است كه قريش طفيل بن عمرو را گفتند كه : چون به مسجد الحرام داخل شوى پنبه اى در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندان محمد را نشنوى مبادا تو را فريب دهد؛ چون داخل مسجد شد هر چند پنبه بيشتر در گوش خود فرو مى برد صداى آن جناب را بيشتر مى شنيد، و به اين معجزه مسلمان شد و گفت : يا رسول الله ! من در ميان قوم خود سر كرده و مطاع ايشانم اگر به من علامتى بدهى ايشان را به اسلام دعوت مى كنم .
آن جناب گفت : خداوندا! او را علامتى كرامت كن .
چون به قوم خود برگشت پيوسته از سر تازيانه او نورى مانند قنديل ساطع بود.(821)
چهل و دوم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : در جنگ احزاب آن جناب كندن خندق را ميان صحابه قسمت فرمود كه هر چهل ذراع را ده نفر نمايند، پس در حصه سلمان و حذيفه زمين به سنگى رسيد كه كلنگ در آن اثر نمى كرد، و چون سلمان به خدمت آن جناب عرض كرد از مسجد احزاب به زير آمد و كلنگ را از دست ايشان گرفت و سه مرتبه زد و در هر مرتبه ثلثى از آن جدا شد و در هر مرتبه برقى ساطع مى شد كه جهان روشن مى شد و ((الله اكبر)) مى گفت و صحابه ((الله اكبر)) مى گفتند؛ پس فرمود: در برق اول قصرهاى يمن را ديدم و خدا آن را به من داد، و در دوم قصرهاى شام را ديدم و خدا آن را به من داد، و در برق سوم قصرهاى مداين را ديدم و ملك پادشاه عجم را به من داد. پس خدا فرستاد ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون .(822)(823)
و در روايت ديگر وارد شده است كه : چون آن زمين سخت پيدا شد و كلنگ در آن اثر نمى كرد حضرت قدح آبى طلبيد و آب دهان معجز نشان خود را در آن ريخت و به دست مبارك خود در آن موضع ريختند، به اعجاز آن حضرت چنان سست شد كه تا كلنگ مى زدند فرو مى ريخت .(824)
چهل و سوم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه : در جنگ بدر شمشير عكاشه شكست و حضرت چوبى به او داد كه : به اين جنگ كن ، و چون به دست گرفت شمشيرى شد كه بعد از آن هميشه به آن جنگ مى كرد.(825)
چهل و چهارم - روايت كرده اند كه : در جنگ احد به عبدالله بن جحش چوبى داد و به ابودجانه برگ نخل خرمائى و در دست هر دو شمشير قاطع شدند و به آنها جنگ مى كردند.(826)
چهل و پنجم - روايت كرده اند كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز فتح مكه فرمود: يا على ! كفى از سنگريزه به من بده ، پس آن سنگريزه ها به جانب بتها انداخت و فرمود جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا(827) پس آن بتها همه بر رو در افتادند و اهل مكه گفتند: ما جادوگر تر از محمد نديده ايم .(828)
چهل و ششم - روايت كرده اند كه : كمانى براى آن حضرت به هديه آوردند و در آن كمان صورت عقابى نقش كرده بودند، چون دست مبارك بر آن گذاشت آن صورت در ساعت محو شد.(829)
چهل و هفتم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه عمار بن ياسر گفت : روزى به خدمت آن حضرت رفتم و هنوز در پيغمبرى او شك داشتم و گفتم : يا رسول الله ! تصديق به تو نمى توانم كرد زيرا در دل من شكى هست ، آيا معجزه اى دارى كه دفع آن شك از من بكند؟ حضرت فرمود: چون به خانه برگردى هر درخت و سنگ را كه ببينى از حال من از آن سوال كن .
چون برگشتم به هر درخت و سنگ كه رسيدم گفتم : اى درخت و اى سنگ ! محمد دعوى مى كند كه تو شهادت مى دهى براى پيغمبرى او.
پس آن به سخن مى آمد و مى گفت : شهادت مى دهم كه محمد رسول پروردگار ماست .(830)
چهل و هشتم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : مردى از مومنان روزى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، حضرت از او پرسيد كه : چگونه مى يابى دل خود را با برادران مومن تو كه موافقند با تو در محبت محمد و على و عداوت دشمنان ايشان ؟ گفت : ايشان را مانند جان خود مى دانم ، هر چه ايشان را به درد مى آورد مرا به درد مى آورد؛ هر چه ايشان را شاد مى گرداند مرا نيز شاد مى گرداند؛ هر چه ايشان را غمگين مى كند مرا غمگين مى كند.
حضرت فرمود: پس تويى دوست خدا و پروا مكن از بلاها و تنگيهاى دنيا كه حق تعالى به سبب آنچه گفتى آنقدر نعمت به تو خواهد داد كه احدى از خلق خدا چنين سودى نكرده باشد مگر كسى كه بر مثل حال تو باشد، پس راضى و شاد باش به اين حال نيكى كه دارى به عوض مالها و فرزندان و غلامان و كنيزان كه ديگران دارند، بدرستى كه تو با اين حال از همه توانگران غنى ترى ، پس زنده دار همه اوقات خود را به صلوات فرستادن بر محمد و على و آل طيب ايشان .
آن مرد از اين بشارت شاد شد و پيوسته بر صلوات بر آن حضرت و آل مطهر او مداومت مى كرد، روزى ابوبكر و عمر به او رسيدند، ابوبكر گفت : اى فلان ! محمد نيكو توشه اى براى گرسنگى و تشنگى به تو داد؛ و عمر گفت : محمد از آروزى باطل و وعده هاى دروغ كه هميشه مردم را به آنها بازى مى دهد خوب توشه اى همراه تو كرد. و در روز ديگر او را در بازار ديدند و با يكديگر گفتند: اين سفيه را مى بايد استهزاء كنيم ، پس نزد او آمدند و عمر گفت : امروز مردم تجارتها در اين بازار كردند و سودمند شدند تو چه تجارت كردى ؟
گفت : مالى نداشتم كه تجارت كنم وليكن صلوات مى فرستادم بر محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم .
عمر گفت : سود نااميدى و محرومى برده اى ، و چون به خانه خواهى رفت خوان گرسنگى براى تو گسترده خواهد بود كه الوان طعامها و شرابهاى خبيت و حرمان در آن چيده باشند و فرشتگان كه براى محمد گرسنگى و تشنگى و مذلت مى آورند بر دور خوان تو حاضر خواهند بود.
آن مرد گفت : بخدا سوگند ياد مى كنم كه چنين نيست بلكه محمد رسول خداست و هر كه به او ايمان آورد از محقان و سعادتمندان است و بزودى خدا گرامى خواهد داشت آنها را كه به او ايمان آورده اند به آنچه خواهد از گشادگى روزى و به آنچه مصلحت داند از تنگى كه بعد از آن راحتهاى بسيار هست .
در اين سخن بودند كه ناگاه مردى پيدا شد و ماهى در دست داشت كه بد بو و فاسد شده بود، بر سبيل طنز آن دو منافق گفتند: اين ماهى را به اين مرد كه از صحابه رسول خداست بفروش .
ماهى فروش به آن مرد گفت : بخر اين ماهى را كه كسى از من نمى خرد.
گفت : زرى ندارم .
آن منافقان گفتند: بخر كه زرش را رسول خدا مى دهد.
پس ماهى را آن مرد گرفت و صاحب ماهى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت ، حضرت اسامه را فرمود كه يك درهم به او بدهد و آن مرد شاد شد و گفت : اين درهم چند برابر قيمت ماهى من است .
پس آن مومن در حضور ايشان ماهى را شكافت ، ناگاه دو گوهر نفيس از ميان شكم ماهى بيرون آمد كه به دويست هزار درهم مى ارزيد، آن منافقان بسيار محزون شدند و از پى صاحب ماهى رفتند گفتند: در ميان شكم ماهى تو دو گوهر گرانبها پيدا شد و تو ماهى را فروخته اى و آنها را نفروخته اى برگرد و گوهرها را بگير.
چون صاحب ماهى آمد و گوهرها در دست او دو عقرب شدند و دستهاى او را گزيدند؛ ماهى فروش فرياد زد و آنها را از دست انداخت .
ابوبكر و عمر گفتند: اينها از جادوى محمد عجب نيست .
پس آن مومن در شكم ماهى دو گوهر گرانبهاى ديگر يافت و برداشت .
باز منافقان به صاحب ماهى گفتند: اينها نيز از توست بگير.
چون اراده كرد بگيرد دو مار شدند و بر او حمله كردند و او را گزيدند.
صاحب ماهى فرياد زد: بگير اينها را كه من نمى خواهم ؛ پس آن مومن مارها و عقربها را گرفت و به اعجاز حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چهار جواهر قيمتى شدند؛ و ابوبكر و عمر به يكديگر گفتند: كسى را در سحر از محمد ماهرتر نديده ايم .
آن مومن گفت : اى دشمنان خدا! اگر اينها سحر است پس بهشت و دوزخ نيز سحر است ، اى دشمنان خدا! ايمان بياوريد به خداوندى كه نعمتهاى خود را بر شما تمام كرده است و عجائب قدرت خود را به شما نموده است .
پس آن چهار گوهر را به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورده و جمعى تجار غريب كه به مدينه آمده بودند براى تجارت حاضر شدند و آنها را به چهار صد هزار درهم خريدند و حضرت فرمود: خدا اين نعمت را به سبب آن به تو داد كه تعظيم كردى محمد رسول خدا و على برادر و وصى او را، آيا مى خواهى تو را خبر دهم به تجارت سودمندى كه اين مالها را در معرض آن تجارت در آورى ؟
گفت : بلى يا رسول الله .
فرمود: اينها را تخم درختان بهشت گردان و قسمت كن بر برادران مومن خود كه بعضى مانند تواند در صدق عقيده و اخلاص از تو پست ترند و بعضى از تو بلندترند، بدرستى كه هر حبه كه به ايشان انفاق مى كنى آن را براى تو تربيت مى كند و ثوابش را مضاعف مى گرداند تا آنكه هزار برابر كوه ابو قبيس و كوه احد و كوه ثور و كوه ثبير مى شود، و خدا به آن براى تو قصرها در بهشت بنا مى كند كه كنگره آن قصرها از ياقوت باشد و قصرهاى طلا بنا مى كند كه كنگره آنها از زبرجد باشد.
پس مرد ديگر برخاست و گفت : من كه اينها را ندارم كه صرف كنم ، براى من چه ثواب خواهد بود؟
فرمود: براى توست محبت خالص ما و شفاعت نافع ما كه تو را مى رساند به اعلاى درجات بهشت به سبب دوستى ما اهل بيت و دشمنى با دشمنان ما.(831)
چهل و نهم - قصه سراقه بن مالك است كه متواتر است و شعرا در اشعار خود ذكر كرده اند كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بسوى مدينه هجرت نمود كفار مكه سراقه را از عقب آن حضرت فرستادند، و چون به پيغمبر رسيد به دعاى آن حضرت پاهاى اسبش به زمين فرو رفت ، پس استدعا كرد كه حضرت دعا كند خدا او را نجات دهد و به دعاى آن حضرت نجات يافت ؛ بار ديگر قصد آن حضرت كرد و باز پاهاى اسبش به زمين نشست ، تا سه مرتبه چنين شد، پس براى خود امانى از آن حضرت گرفت و برگشت .(832) و تفصيل اين قصه در قصص هجرت مذكور خواهد شد.
پنجاهم - از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هسته خرما را در دهان مبارك خود مى مكيد و به زمين فرو مى برد و در همان ساعت سبز مى شد.(833)