يهودى گفت : خدا بهره يعقوب عليه السلام را در خير عظيم گردانيد كه اسباط را از نسل او بدر آورد و مريم از فرزندان او بود.
حضرت فرمود: بهره محمد صلى الله عليه و آله و سلم در خير بيش از او بود كه فاطمه عليها السلام بهترين زنان عالميان دختر او بود و حسن و حسين و امامان از نسل حسين عليهم السلام از فرزندان اويند.
يهودى گفت : يعقوب صبر نمود بر مفارقت فرزند خود تا آنكه نزديك به هلاك رسيد.
حضرت فرمود: اندوه يعقوب آخر به مواصلت منتهى شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اختيار خود راضى شد به مرگ فرزندش ابراهيم و صبر كرد بر آن و فرمود: نفس اندوهناك است و دل جزع مى كند و اى ابراهيم ! ما بر تو محزونيم و نمى گوئيم چيزى كه موجب ناخشنودى حق تعالى باشد؛ و در جميع امور راضى به قضاى الهى بود و در همه افعال منقاد امر او بود.
يهودى گفت : يوسف عليه السلام تلخى مفارقت پدر را كشيد و براى ترك معصيت ، اختيار مشقت زندان نمود و او را در چاه انداختند.
حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هجرت كرد بسوى مدينه از حرم خدا كه محل انس و مامن و منشا او بود و تلخى غربت را چشيد و مفارقت اهل و فرزند را اختيار نمود، و چون حق تعالى مى دانست شدت اندوه او را بر مفارقت مكه و كعبه به او خوابى نمود مثل خواب يوسف و بر عالميان راستى آن خواب را ظاهر گردانيد چنانكه خدا فرموده است لقد صدق الله رسوله الرويا بالحق (716) تا آخر آيه ، و اگر يوسف عليه السلام در زندان محبوس شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سه سال خود را براى خدا در شعب ابى طالب محبوس گردانيد و خويشان و دوستان از او دورى كردند و كار را بر او در همه باب تنگ كردند تا آنكه حق تعالى مكرهاى ايشان را به ضعيفترين خلق خود باطل نمود و اضه را فرستاد كه نامه ايشان را كه براى قطع خويشى آن حضرت نوشته بودند در كعبه ضبط كرده بودند خورد و به اين سبب پيمان ايشان باطل شد و حقيقت آن حضرت ظاهر شد و بعد از آن از دره بيرون آمد.
يهودى گفت : حق تعالى تورات را براى موسى عليه السلام فرستاد كه مشتمل است بر احكام و حكم الهى .
حضرت فرمود: حق تعالى به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم سوره ((بقره)) و ((مائده)) را به عوض انجيل داد و طس ها و طه و نصف سوره هاى مفصل را كه از سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم است تا آخر قرآن و حم ها را به عوض تورات داد و نصف مفصل را با مسبحات به عوض زبور داد و سوره بنى اسرائيل و براءه را به عوض صحف ابراهيم و صحف موسى داد و زياده بر كتابهاى پيغمبران به آن حضرت داد و هفت سوره طولانى و سوره حمد كه سبع مثانى است و ساير كتاب و حكمتهاى بى حساب را.
يهوى گفت : حق تعالى با موسى عليه السلام مناجات گفت در طور سينا.
حضرت فرمود: خدا با پيغمبر ما مناجات كرد نزد سدره المنتهى - ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا - پس مقام آن حضرت در آسمانها مشهور و نزد عرش الهى مذكور است .
يهودى گفت : حق تعالى محبتى از خود بر موسى افكنده بود كه هر كه او را مى ديد در محبت او بى اختيار مى شد.
حضرت فرمود: براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درجه و محبتى عظيم مقرر گردانيده و از آن است كه شهادت به وحدانيت خود را مقرون به شهادت به رسالت او گردانيده است كه در هيچ محل صدا به ((اشهد ان لا اله الا الله)) بلند نمى كنند مگر آنكه صدا به ((اشهد ان محمدا رسول الله)) بلند مى كنند.
يهودى گفت : براى منزلت موسى عليه السلام خدا بسوى مادر او وحى كرد.
حضرت فرمود: به مادر محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز نداى ملائكه رسيد و شهادت دادند كه او رسول خداست و در جميع كتابهاى خدا نام نامى او مكتوب است و خواب ديد كه به او گفتند: اين فرزند كه در شكم توست سيد اولين و آخرين است و او را محمد نام كن ، پس خدا از نامهاى بزرگوار خود نامى براى او اشتقاق كرد، پس خدا محمود است و او محمد است .
يهودى گفت : خدا موسى عليه السلام را بر فرعون مبعوث گردانيد و آيت بزرگ به او داد.
حضرت فرمود: محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خدا بسوى فرعون هاى بسيار فرستاد مانند ابو جهل ، عتبه ، شبيه ، ابوالبخترى نضر بن الحرث ، اميه (717) بن خلف ، منبه ، نبيه ؛ و بسوى آن پنج نفر ديگر كه استهزاء به آن حضرت مى كردند يعنى وليد بن مغيره مخزومى ، عاص بن وائل سهمى ، اسود بن عبديغوث زهرى ، اسود بن مطلب و حارث بن طلاطله ؛ پس خدا آيات و معجزات نمود به ايشان در آفاق جهان در نفسهاى ايشان تا ظاهر شد بر ايشان كه او حق است .
يهودى گفت : خدا براى موسى از فرعون انتقام كشيد.
حضرت فرمود: براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز از فرعونها انتقام كشيد، اما آن پنج نفر كه استهزاء و سخريه به آن حضرت مى كردند پس خدا فرستاد ((انا كفيناك المستهزئين))(718) ((بدرستى كه از تو كفايت كرديم شر استهزاء كنندگان را)) پس هر پنج نفر را در يك روز هلاك كرد، هر يك را به نوع خاصى ، اما وليد را پس به اينكه گذشت به موضعى كه مردى از خزاعه تيرى تراشيده بود و ريزه اى از تراشهاى تير او بر پاى او نشست و از آن موضع خون روان شد و هر چند سعى كردند خون بند نشد و فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت ، تا به جهنم واصل شد؛ و عاص بن وائل پى كارى بيرون رفت در اثناى راه سنگى از زير پاى او گرديد و از كوه افتاد و پاره پاره شد و فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت ، تا آتش افروز جهنم شد؛ و اسود بن عبد يغوث به استقبال زمعه پسر خود بيرون رفت و در سايه درختى قرار گرفت جبرئيل آمد و سر او را گرفت و بر درخت مى زد و او به غلام خود مى گفت كه : مگذار اين را كه با من چنين كند، غلامش مى گفت : تو خود سر بر درخت مى زنى من كسى را نمى بينم ، پس فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت ، تا به جهنم واصل شد، و اسود بن مطلب را حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نفرين كرد كه خدا او را نابينا كند و به مرگ فرزندش مبتلا گرداند، پس در اين روز پى كارى رفت جبرئيل برگ سبزى بر صورت او زد و نابينا شد و ماند تا مرگ فرزندش را ديد و بر مفارقت او به درك اسفل رسيد؛ و اسود بن حارث ماهى شورى خورد و تشنه شد و آنقدر آب خورد كه شكمش شق شد و مى گفت : پروردگار محمد مرا كشت ، تا به حميم جهنم رسيد. و جميع پنج نفر در يك ساعت معذب شدند و سببش آن بود كه روزى به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و گفتند: اى محمد! ما تو را مهلت داديم تا ظهر، اگر از گفته خود بر نگردى تو را خواهيم كشت ، پس آن حضرت غمگين به خانه مراجعت فرمود و در را بر روى خود بست ، پس جبرئيل در همان ساعت نازل شد و اين آيه را آورد فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشركين (719) يعنى : ((اظهار كن امر خود را براى اهل مكه و ايشان را بسوى ايمان بخوان و اعراض كن از مشركان))، حضرت فرمود: يا جبرئيل ! چه كنم با مستهزئان كه مرا وعيد كشتن كرده اند؟ جبرئيل اين آيه را خواند ((انا كفيناك المستهزئين))(720) حضرت فرمود: اى حبرئيل ! ايشان يك ساعت قبل از اين نزد من بودند! جبرئيل گفت : همه را دفع كردم ، پس بيرون آمد و امر خود را ظاهر گردانيد؛ و باقى فراعنه را خدا در روز بدر به شمشير ملائكه و مومنان هلاك كرد و باقى مشركان گريختند.
يهودى گفت : خدا موسى را عصا داد كه هرگاه مى انداخت اژدها مى شد.
حضرت فرمود: خدا به محمد صلى الله عليه و آله و سلم معجزه اى از اين نكيوتر داد زيرا مردى از ابوجهل قيمت شترى طلب داشت كه از او خريده بود و به شراب خوردن مشغول شده بود و آن مرد به او راه نمى يافت ، پس يكى از آنها كه استهزا به حضرت رسول مى كردند از آن مرد پرسيد: كى را مى طلبى ؟ گفت : عمرو بن هشام را كه از او قيمت شتر خود را مى خواهم ، گفت : مى خواهى من تو را دلالت كنم بر كسى كه حقهاى مردم را مى گيرد؟ گفت : آرى ، پس او را بسوى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دلالت كرد و پيوسته ابوجهل مى گفت : آرزو دارم كه محمد را به من كارى بيفتد و من با او سخريه كنم و حاجتش را بر نياورم ، پس آن مرد به نزد حضرت آمد و گفت : شنيده ام كه ميان تو و عمرو بن هشام آشنائى هست مى خواهم براى من شفاعت كنى نزد او كه حق مرا بدهد؛ حضرت برخاست و به در خانه او آمد و فرمود: برخيز اى ابوجهل و حق اين مرد را بده ، و در آن روز حضرت او را به كنيت ابوجهل ياد كرد و او را پيشتر ابوجهل نمى گفتند؛ پس او بسرعت برخاست و حق آن مرد را داد و به مجلس خود برگشت ، يكى از اصحاب او گفت : از ترس محمد زر را دادى ؟ ابوجهل گفت : مرا معذور داريد چون آن حضرت پيدا شد از جانب راستش مردان ديدم كه حربه ها در دست داشتند و آن حربه ها مى درخشيد و از جانب چپش دو اژدها ديدم كه دندانها بر هم مى زدند و آتش از چشمهاى ايشان شعله مى كشيد، اگر امتناع مى كردم ايمن نبودم كه آن مردان به حربه ها شكم مرا بدرند و آن اژدهاها مرا درهم بشكنند، پس يك اژدها برابر اژدهاى موسى است و خدا يك اژدهاى ديگر را با هشت ملك كه حربه ها در دست داشتند زياده از آن به آن حضرت عطا فرمود، و بدرستى كه آن حضرت كفار قريش را بسيار آزار مى كرد در دعوت كردن ايشان بسوى دين حق ، پس روزى در ميان ايشان ايستاد و عقلهاى ايشان را به سفاهت نسبت داد و دين ايشان را عيب كرد و بتهاى ايشان را دشنام داد و پدران ايشان را به گمراهى نسبت داد، و ايشان غمگين شدند و ابوجهل گفت : والله مرگ از براى ما بهتر است از اين زندگانى آيا در ميان شما اى گروه قريش كسى نيست كه كشته شدن را بر خود قرار دهد و محمد را بكشد؟ گفتند: نه ، ابوجهل گفت : من او را مى كشم اگر فرزند عبدالمطلب خواهند مرا بكشند و اگر خواهند ببخشند، قريش گفتند: اگر چنين كنى احسانى به جميع اهل مكه كرده خواهى بود كه هميشه تو را به آن ياد كنند، ابو جهل گفت : او سجده بسيار مى كند در دور كعبه ، هرگاه به نزد كعبه بيايد و سجده كند من سنگى بر سر او مى اندازم . پس چون آن حضرت به نزديك كعبه آمد و هفت شوط طواف كرد و بعد از طواف نماز كرد و به سجده رفت و سجده را طول داد، ابوجهل سنگ گرانى برداشت و از جانب سر آن حضرت آمد و چون به نزديك آن حضرت رسيد ديد شتر مستى دهن گشوده از جانب آن حضرت متوجه او شد، چون ابوجهل آن صورت را ديد بلرزيد و سنگ بر پايش افتاد و مجروح گرديد و خون آلوده و متغير برگشت و عرق از او مى ريخت ، اصحاب او گفتند كه : ما هرگز چنين حالى در تو مشاهده نكرده بوديم ، گفت : مرا معذور داريد چنين حالى مشاهده كردم كه هرگز نديده بودم .
يهودى گفت : خدا به موسى عليه السلام دست نورانى داده بود.
حضرت فرمود: خدا به حضرت مصطفى از اين بهتر داده بود و در هر مجلس كه آن حضرت مى نشست از جانب راست و جانب چپ آن حضرت نورى ساطع مى شد كه جميع مردم مى ديدند.
يهودى گفت : در دريا راهى براى موسى گشوده شد.
حضرت فرمود: براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم بهتر از اين شد، در وقتى كه در خدمت او به جنگ حنين مى رفتيم به رود خانه اى رسيديم كه عمق آن چهارده قامت بود، صحابه گفتند: يا رسول الله ! چگونه خواهد شد حال ما، دريا در پيش است و دشمن از عقب ؟ چنانكه اصحاب موسى گفتند ((انا لمدركون))(721) پس آن حضرت از ناقه فرود آمد و گفت : خداوندا! براى هر پيغمبر مرسل معجره اى دادى پس آيت قدرت خود را به من بنما؛ و سوار شد و بر روى آب روان شد و صحابه نيز از عقب او بر روى آب روان شدند و از آب گذشتند و سم اسبان ايشان تر نشده بود پس برگشتيم و حق تعالى فتح روزى كرد.
يهودى گفت كه : خدا به موسى سنگى داد كه دوازده چشمه از آن جارى مى شد.
حضرت فرمود: چون حضرت رسول در حديبيه فرود آمد و اهل مكه او را محاصره كردند، اصحاب آن حضرت از تشنگى شكايت كردند، چهار پايان ايشان از تشنگى نزديك بود هلاك شوند، پس فرمودند كه ظرفى آورند، و دست مبارك خود را در ميان آن گذاشت و آب از ميان انگشتانش جارى شد و آنقدر آمد كه همه سيراب شديم و چهار پايان سيراب شدند و مشگهاى خود را پر كرديم . و باز در حديبيه آب ناياب شد و در آن موضع چاهى بود خشك شده بود پس تيرى از جعبه خود بيرون آورد و به دست براء بن عازب داد و گفت : ببر اين تير را و در ميان چاه خشك نصب كن ، چون چنان كرد دوازده چشمه از زير آن تير روان شد. و در روز ميضاه عبرتى و علامتى مانند سنگ موسى براى منكران پيغمبرى او ظاهر شد كه آب نداشتند و تشنه بودند و به وضو محتاج بودند، پس ظرف وضو را طلبيد و دست معجز آثار خود را ميان ظرف استوار كرد، پس آب جارى شد و بلند شد تا آنكه هشت هزار نفر وضو ساختند و سيراب شدند و چهار پايان را آب دادند و آنچه توانستند برداشتند.
يهودى گفت كه : حق تعالى به موسى ((من و سلوى)) داد.
حضرت فرمود: خدا براى آن حضرت و امت او غنيمت كافران را حلال گردانيد و براى احدى پيش از او حلال نكرده بود، و اين بهتر بود از ترنجبين و مرغ بريان ؛ و زياده از آن به آن حضرت و امت او كرامت كرد كه بر عزم عمل صالح ثواب براى ايشان مقرر نمود و در امتهاى ديگر مقرر نكرده بود، پس اگر يكى از امت او قصد حسنه اى بكند و به عمل نياورد يك ثواب براى او نوشته مى شود و اگر به عمل آورده ده ثواب براى او نوشته مى شود.
يهودى گفت : خدا ابر را سايه بان موسى و لشكر او گردانيد.
حضرت فرمود: خدا اين را براى موسى در وقتى كرد كه ايشان را در ((تيه)) حيران كرده بود و به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از آن بهتر داد كه ابر بر او سايه مى افكند از روزى كه متولد شد تا روزى كه به عالم قدس رحلت نمود در حضر و سفر.
يهودى گفت : خدا آهن را براى داود عليه السلام نرم كرد كه از آن زرهها به دست خود ساخت .
حضرت فرمود: حق تعالى براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم سنگ سخت را در روز خندق نرم كرد و صخره بيت المقدس در زير پاى او نرم شد مثل خمير، و مكرر امثال اين معجره را در غزوات آن حضرت مشاهد كرديم .
يهودى گفت : داود به سبب خطاى خود آنقدر گريست كه كوهها با او به راه افتاده به ناله آمدند.
حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از شدت خوف اله چون به نماز مى ايستاد از سينه معرفت دفينه او صدائى شنيده مى شد مانند صداى جوشيدن ديگى كه بر روى آتش نهاده باشند از بسيارى گريه آن حضرت ، با آنكه حق تعالى او را از عقاب خود ايمن گردانيده بود مى خواست خشوع نمايد براى پروردگار خود و ديگران پيروى آن حضرت نمايند در تضرع و خشوع در عبادت و ده سال بر سر انگشتان ايستاد و نماز كرد تا آنكه قدمهاى محترمش ورم كرد و رنگ گلگونش زرد شد و تمام شب به نماز مى ايستاد تا آنكه حق تعالى او را عتاب نمود كه : ((ما نفرستاديم قرآن را بر تو كه خود را به تعب اندازى))(722)، و آنقدر مى گريست كه مدهوش مى شد پس مى گفتند: يا رسول الله ! آيا خدا گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است ؟ مى گفت : بلى آيا بنده شكر كننده خدا نباشم ؟؛ و اگر كوهها با داود عليه السلام به حركت آمده و تسبيح گفتند، روزى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم در كوه ((حرا)) ناگاه كوه به حركت در آمد حضرت فرمود: قرار گير كه نيست بر پشت تو مگر پيغمبرى و صديق شهيدى ، پس كوه اطاعت كرد و اجابت امر او نمود و ساكن شد؛ و روزى با آن حضرت به كوهى گذشتيم كه مانند قطرات اشك آبى از آن مى ريخت ، حضرت خطاب فرمود به كوه : چرا گريه مى كنى ؟ كوه به امر الهى به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! روزى حضرت مسيح بر من گذشت و مردم را مى ترسانيد به آتشى كه آتش افروز آن مردمان و سنگ خواهد بود و من تا به حال مى گريم از بيم آنكه مبادا من از آن سنگ باشم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مترس كه آن سنگ كبريت است ، پس كوه قرار گرفت و ساكن شد و گريه اش بر طرف شد.
يهودى گفت : خدا سليمان را پادشاهى داد كه براى احدى بعد از او سزاوار نيست .
حضرت فرمود: بهتر از آن به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عطا كرد، روزى حق تعالى ملكى را بسوى آن حضرت فرستاد كه هرگز پيش از آن به زمين نيامده بود و گفت : اى محمد! اگر خواهى زنده باشى هميشه در زمين با نعمت و پادشاهى جميع زمين و اين كليدهاى خزينه هاى زمين است براى تو آورده ام و كوهها همه طلا و نقره شوند و با تو حركت كنند به هر جا كه روى و آنچه در آخرت براى تو مقرر كرده ام از درجات عاليه هيچ كم نشود؛ پس جبرئيل عليه السلام كه خليل آن حضرت بود از ميان ملائكه اشاره كرد به آن حضرت كه : اختيار تواضع و شكستگى بكن ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : بلكه مى خواهم پيغمبر باشم و بنده ذليل باشم و يك روز بيابم و بخورم و در روز ديگر نيابم و نخورم و زود ملحق شوم به برداران خود از پيغمبرانى كه پيش از من بوده اند؛ پس حق تعالى بر درجات او افزود حوض كوثر و شفاعت را و اين بزرگتر است از پادشاهى دنيا از اول تا آخر دنيا هفتاد مرتبه ، و وعده داد او را مقام محمود كه در قيامت او را بر عرش خود بنشاند و فرمان را در آن روز مخصوص او گرداند.
يهودى گفت : خدا باد را براى سليمان مسخر گردانيد كه تخت او را بامداد يك ماهه راه و پسين يك ماهه راه مى برد.
حضرت فرمود: حق تعالى سيد انبياء صلى الله عليه و آله و سلم را در كمتر از ثلث يك شب از مكه به مسجد اقصى كه يك ماهه راه است و از آنجا به ملكوت سموات كه پنجاه هزار سال راه است برد، و در قرب او را به مرتبه قاب قوسين و نزديكتر رسانيد و در ساق عرش انوار جمال ذوالجلال را به چشم دل مشاهده نمود، و حق تعالى به آن حضرت ملاطفتها فرمود و تكليفهاى دشوار امتهاى ديگر را بر امت او آسان ساخت ، چنانكه سابقا مذكور شد.
يهودى گفت : خدا شياطين را مسخر سليمان عليه السلام نمود.
حضرت فرمود: شياطين با وجود كفر مسخر سليمان گرديدند و حق تعالى شياطين و جنيان را مسخر آن حضرت گردانيد كه به او ايمان آوردند، پس نه نفر از اكابر و اشراف جنيان نصيبين و يمن از فرزندان عمر و بن عامر كه نامهاى ايشان شصاه ، مصاه ، الهملكان ، مرزبان ، مازمان ، نضاه ، صاحب ، حاضب و عمرو(723) بود به خدمت رسول خدا آمدند در وقتى كه آن حضرت در بطن النخل بود و ايمان آوردند چنانكه حق تعالى قصه ايشان را در قرآن فرموده است و اذا صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن (724) مراد اين نه نفرند، و بعد از آن هفتاد و يك هزار نفر از جن آمدند و با آن حضرت بيعت كردند كه روزه بدارند و نماز بكنند و زكات بدهند و حج و جهاد بكنند و خير خواه مسلمانان باشند و معذرت طلبيدند از كفر و بت پرستى خود و به اختيار خود ايمان آوردند و ترك تمرد كردند، و آن حضرت مبعوث بود بر جميع جنيان .
يهودى گفت : يحيى عليه السلام را حق تعالى حكمت و علم داد در سن طفوليت و گريه مى كرد بى آنكه گناهى كرده باشد.
حضرت فرمود: يحيى عليه السلام در عصرى بود كه بت پرستى و جاهليت نبود و سيد انبياء صلى الله عليه و آله و سلم را خدا حكمت و علم و فهم داد در طفوليت در ميان گروهى كه همه بت پرستان و لشكر شيطان بودند و هرگز به بت پرستى رغبت نكرد و در عيد ايشان حاضر نشد و هرگز كسى از او دروغ نشنيد و پيوسته او را امين و راستگو و بردبار مى گفتند و روزه يك هفته و زياده و كم را به يكديگر وصل مى كرد كه در ميان آن طعام و آب تناول نمى فرمود و مى گفت : من مانند يكى از شما نيستم ، شب نزد پروردگار خود به سر مى آورم و مرا طعام و آب مى دهد، و آنقدر مى گريست از خوف خدا كه جاى نمازش تر مى شد از ترس خدا بى گناهى و جرمى .
يهودى گفت : مى گويند عيسى عليه السلام در گهواره سخن گفت .
حضرت فرمود: محمد صلى الله عليه و آله و سلم چون از شكم مادر به زمين آمد دست چپ را به زمين گذاشت و دست راست را بسوى آسمان برداشت و لب به كلمه شهادت گشود و از دهان نير البيانش نورى ساطع گرديد كه اهل مكه قصرهاى شام و اطراف آن را ديدند و قصرهاى سرخ يمن و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و نواحى آنها را ديدند و تمام دنيا در شب ولادت او منور گرديد و جن و انس و شياطين بترسيدند و گفتند: امر غريبى در دنيا حادث شده است كه اين آثار عجيبه به ظهور آمده است ، ملائكه را مى ديدند در آن شب نورانى كه فرود مى آمدند از آسمان و بالا مى رفتند و صداى تسبيح و تقديس ايشان را مى شنيدند و ستاره ها مضطراب شده فرو مى ريختند و تيرهاى شهاب از همه طرف مى دويدند، و شيطان از مشاهده اين غرائب مضطرب شده خواست براى استعلام امر اين به آسمان بالا رود زيرا كه او را تا آسمان سوم راه بود و شياطين گوش مى دادند در آسمان و سخنان از ملائكه مى شنيدند، و چون خواستند در آن شب بالا روند راه خود را مسدود يافتند و ملائكه تيرهاى شهاب را براى دفع ايشان در كمان گذاشتند و اينها همه از دلالات و علامات پيغمبرى محمد صلى الله عليه و آله و سلم بود.
يهودى گفت : مى گويند عيسى عليه السلام كور و پيس را شفا مى بخشيده است به اذن خدا.
حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بسيارى از اصحاب عاهات و بليات را به صحت رسانيد، از آن جمله روزى از احوال يكى از صحابه جويا شد، گفتند: يا رسول الله ! او از شدت بلا بمنزله جوجه شده است كه پره هاى آن ريخته باشد، حضرت به عيادت او رفت و پرسيد: آيا در صحت دعائى مى كردى ؟ گفت : بلى مى گفتم : پروردگارا! هر عقوبت كه مرا در آخرت خواهى كرد آن را بزودى در دنيا بر من بفرست ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چرا نگفتى ربنا آتنا فى الدنيا حسنه و فى الاخره حسنه و قنا عذاب النار؟(725) يعنى : ((اى پروردگار ما! عطا كن ما را در دنيا نعمت و رحمت نيكوئى و در آخرت نعمت و رحمت نيكوئى و نگاه دار ما را از عذاب جهنم))، چون اين دعا را خواند صحت يافت و گويا از بندى رها شد و برخاست با ما بيرون آمد.
و باز شخصى از قبيله جهينه كه به خوره مبتلا شده بود و اعضايش مى ريخت به خدمت آن حضرت آمد و از مرض خود شكايت كرد، حضرت قدحى آب گرفت و آب دهان معجز نشان خود را بر آن انداخت و فرمود: اين آب را بر بدن خود بمال ، چون چنين كرد شفا يافت و چنان شد كه گويا هرگز بلائى نداشته است .
و ايضا اعرابى به خدمت آن حضرت آمد كه به برص مبتلا شده بود و آب دهان مبارك خود را بر برص او افكند، و هنوز از پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر نخاسته بود كه شفا يافت .
اگر گوئى عيسى عليه السلام ديوانگان و جن يافتگان را نجات داد پس بدان كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم روزى با بعضى از اصحاب خود نشسته بود ناگاه زنى آمد و گفت : يا رسول الله ! پسر من مشرف بر مرگ شده است هر چند طعام نزد او مى آوريم خميازه مى كشد و طعام نمى تواند خورد، پس رسول خدا برخاست و متوجه خانه او شد و ما در خدمت او رفتيم و چون به آن بيمار رسيديم حضرت فرمود: جانب يا عدو الله من ولى الله فانا رسول الله يعنى : ((دورى كن اى دشمن خدا از دوست خدا و منم رسول خدا))، پس شيطان از او دور شد، و برخاست و الحال در ميان لشكر ماست .
و اگر مى گوئى عيسى عليه السلام كوران بينا گردانيد پس بدان كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم زياده از اين كرد و بدرستى كه قتاده پسر ربعى مرد خوشروئى بود و در جنگ احد نيزه به چشمش خورد و از حدقه بيرون آمد و آن را به دست گرفته خدمت رسول خدا آمد وگفت : يا رسول الله ! بعد از اين زن من مرا دشمن خواهد داشت ، حضرت حدقه او را از دست او گرفت و به جاى خود گذاشت و نمى توانست از ديده ديگر فرق كرد مگر نيكوتر و روشنتر از آن بود؛ و در جنگ ابن ابى الحقيق (726) عبدالله بن عتيك را جراحتى رسيد و دستش جدا شد و در شب دست خود را به نزد آن حضرت آورد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را به جاى خود گذاشت و دست بر آن ماليد و چنان شد كه از دست ديگر فرق نتوان كرد؛ و در جنگ كعب بن الاشرف محمد بن مسلمه را چنين بلائى به دست و چشم او هر دو رسيد و حضرت دست بر هر دو ماليد و به اصلاح آمد؛ و همچنين عبدالله پسر انيس را چنين بلائى به ديده او رسيد و دست مبارك بر ديده او كشيد و چنان شد كه از ديده ديگر تمييز نمى توانستند كرد، اينها همه دلالتهاى نبوت او بود.
يهودى گفت : مى گويند عيسى عليه السلام مرده را به اذن خدا زنده كرد.
حضرت فرمود: محمد صلى الله عليه و آله و سلم سنگريزه در دست معجز نمايش تسبيح گفت كه با جماديت آنها نغمه و صداى آنها را مى شنيدند بى آنكه روحى داشته باشند، و مردگان بعد از مردن با آن حضرت سخن مى گفتند و استغاثه به آن حضرت مى كردند از آنچه ديدند از عذاب خدا، روزى با اصحاب خود بر ميتى كه شهيد شده بود نماز كرد و چون فارغ شد فرمود: از بنى نجار كسى هست در اينجا؟ اين ميت ايشان را در در بهشت نگاهداشته اند براى سه درهم كه از فلان يهودى بر ذمه او بوده و نداده است ، بدهند و او را خلاص كنند؛ و اگر مى گوئيد عيسى عليه السلام با مردگان سخن گفت ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم از اين عجيب تر كارى كرد، چون در قلعه طائف فرود آمد و اهل آن را محاصره نمود گوسفند بريان كرده اى براى آن حضرت فرستادند كه در زهر پخته بودند پس ذراع آن گوسفند به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! از من مخور كه مرا به زهر آلوده اند، اگر حيوان زنده سخن گويد از بزرگترين معجزات است پس هرگاه حيوان كشته بريان كرده سخن گويد عظيم تر خواهد بود؛ و چنان بود كه درخت را مى طلبيد و اجابت او مى كرد و مى آمد؛ و بهائم و حيوانات و درندگان در مواطن بسيار با آن حضرت سخن گفتند و شهادت بر پيغمبرى او دادند و مردم را از مخالفت او بر حذر داشتند و اينها زياده از معجزه عيسى است .
يهودى گفت : مى گويند عيسى عليه السلام خبر مى داد قوم خود را به آنچه در خانه ها خورده بودند و ذخيره كرده بودند.
حضرت فرمود: عيسى عليه السلام خبر مى داد قوم خود را به آنچه در پس ديوارى پنهان بود، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر مى داد قوم خود را از جنگ ((موته)) و كيفيت حرب ايشان را نقل مى فرمود و هر كه شهيد مى شد مى فرمود كه : الحال فلان شهيد شد و ميان آن حضرت و ايشان يك ماهه راه بود؛ و مكرر مردى مى آمد كه از چيزى سوال كند حضرت مى فرمود كه : تو مى گوئى حاجت خود را يا من بگويم ؟ او مى گفت : بلكه تو بگو يا رسول الله ، مى فرمود: براى فلان حاجت و فلان مطلب آمده اى ، و آنچه در خاطر او بود بيان مى فرمود؛ و خبر مى داد اهل مكه را به رازهاى پنهان ايشان و از آن جمله وقتى كه عمير بن وهب از مكه به مدينه آمد و به آن حضرت گفت كه : براى خلاص كردن پسر خود آمده ام ، حضرت به او فرمود: دروغ گفتى بلكه با صفوان بن اميه در حطيم برخوردى و ياد كرديد كشتگان بدر را و گفتيد: والله مرگ براى ما بهتر است از زندگى بعد از آنچه محمد صلى الله عليه و آله و سلم با ما كرد و آيا زندگانى مى توان كرد بعد از آن كشتگان كه در چاه بدر ديديم ، تو گفتى : اگر نه اين بود كه من صاحب عيال و قرض دارم هر آينه تو را از محمد راحت مى دادم ، صفوان گفت : من ضامن مى شوم قرض تو را بدهم و دختران تو را با دختران خود جا دهم كه هر چه بر سر دختران من مى آيد بر سر دختران تو بيايد از نيك و بد، تو گفتى كه : بپوشان بر من و به كسى اظهار مكن و تهيه سفر من بكن تا بروم و او را بكشم و از براى اين كار آمده اى ، گفت : راست گفتى يا رسول الله و اكنون من شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و به آنكه تو پيغمبر و فرستاده اوئى . و امثال اينها بسيار واقع شد كه احصا نمى توان كرد.
يهودى گفت : مى گويند كه عيسى عليه السلام از گل به هيئت مرغ مى ساخت و در آن مى دميد پس مرغى مى شد و پرواز مى كرد.
حضرت فرمود: محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز شبيه اين را كرد، در روز حنين سنگى را به كف گرفت و ما از آن سنگ صداى تسبيح و تقديس شنيدم پس با سنگ خطاب كرد كه : شكافته شو، و آن سنگ به سه پاره شد و از هر پاره اى صداى تسبيحى مى شنيديم بغير از آنچه از ديگرى مى شنيديم ، و در وقت ديگر درختى را طلبيد و اجابت او نمود و زمين را شكافت و نزديك او آمد و از هر شاخ آن درخت صداى تسبيح و تهليل و تقديس بلند بود، پس امر فرمود درخت را به دو نيم شد پس گفت : باز به يكديگر بچسبيد، چسبيدند، پس فرمود كه : شهادت ده از براى من به پيغمبرى ، چون شهادت داد فرمود كه : برگرد به جاى خود تسبيح و تهليل و تقديس گويان ، و چنين كرد، و اين واقعه در مكه واقع شد در پهلوى قصابخانه مكه .
يهودى گفت : مى گويند عيسى عليه السلام جهانگردى مى كرده و در زمين سياحت مى نموده است .
حضرت فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بيست سال (727) جهاد كرد و با لشكر خود سفرها مى نمود براى جهاد با كافران عرب و عدد بى شمار از ايشان را به شمشير آبدار غرق درياى تبار و روانه درك اسفل نار گردانيد كه هر يك به شجاعت و شمشير مشهور هر ديار و پيوسته مشغول هر كارزار بودند، و سفر نكرد مگر به قصد جهاد دشمنان دين .
يهودى گفت : مى گويند عيسى زاهد بوده است .
حضرت فرمود: محمد صلى الله عليه و آله و سلم زاهدترين پيغمبران بود و او سيزده زن داشت بغير كنيزان كه با آنها مقاربت مى نمود، و هرگز خوانى از پيش او بر نداشتند كه طعام در آن مانده باشد، و نان گندم نخورد و از نان جو سه شب پياپى سير نشد، و چون از دنيا رحلت نمود زره آن حضرت نزد يهودى مرهون به چهار درهم بود، و زر سرخ و سفيد از او نماند با آن شهرها كه فتح كرد و غنيمتها كه از كافران گرفت ، و بسيار بود كه در روزى سيصد هزار درهم و چهار صد هزار درهم به مردم قسمت مى كرد و چون شب مى شد و سائلى به نزد او مى آمد و سوال مى كرد حضرت مى گفت : سوگند مى خورم با آن خدائى كه محمد را به راستى فرستاده است در خانه آل محمد امشب نه يك مصاع جو هست و نه يك مصاع گندم و نه يك درهم و نه يك دينار.
يهودى گفت : پس من شهادت مى دهم كه بجز خداى يگانه خداوندى نيست و شهادت مى دهم كه محمد رسول خداست و شهادت مى دهم كه خدا هيچ پيغمبر و هيچ رسول را درجه اى و فضيلتى نبخشيده است مگر آنكه همه را براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول خود جميع كرده است و اضعاف آنچه به همه ايشان داده بود به او داده است .
پس ابن عباس ، به على بن ابى طالب عليه السلام گفت : گواهى مى دهم كه تو از راسخان در علمى .
حضرت فرمود: چون بتوانم گفت اين فضيلتها را در حق كسى كه حق تعالى با آن عظمت و جلال اخلاق او را عظيم و بزرگ شمرده و فرموده است ((و انك لعلى خلق عظيم)).(728)(729)
و در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بسوى مدينه هجرت نمود و آيات راستى و معجزات پيغمبرى آن حضرت ظاهر شد يهودان در مقام كيد و مكر در آمدند و سعيد مى كردند در محو كردن انوار و باطل كردن حجتهاى آن حضرت ، و از جمله جماعتى كه سعى مى كردند در تكذيب و رد حجج آن حضرت مالك بن الصيف بود و كعب بن الاشرف و حى بن اخطب و جدى بن اخطب و ابو ياسر بن اخطب و ابو لبابه بن عبد المنذر و شعبه ، پس روزى مالك به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى محمد! تو دعوى مى كنى كه پيغمبر خدائى ، من ايمان نمى آورم به تو مگر آنكه ايمان آورد از براى تو اين بساطى كه در زير ماست و گواهى دهد بر حقيت تو.
و ابو لبابه گفت : ايمان نمى آورم مگر وقتى كه گواهى دهد براى تو اين تازيانه كه در دست من است . و كعب گفت : ايمان نمى آورم تا گواهى دهد اين دراز گوشى كه بر آن سوارم بر حقيت تو.
حضرت فرمود: بندگان را نيست كه بعد از وضوح حجت و ظهور معجزه اين نوع تكليفات در درگاه خدا كنند و بايد در مقام تسليم و انقياد باشند و اكتفا نمايند به آنچه خدا براى ايشان ظاهر گردانيده است ، آيا بس نيست شما را كه حق تعالى اوصاف مرا و حقيت و نبوت مرا در تورات و انجيل و صحف ابراهيم عليه السلام براى شما بيان كرده است و بيان كرده است كه على بن ابى طالب برادر و وصى و خليفه من است و بهترين خلق است بعد از من ؟ و بس نيست شما را كه چنين معجزه باهرى مانند قرآن براى من فرستاده است كه همه خلق عاجزند از آنكه مثل آن بياورند؟ و آنچه شما طلب كرديد من جرات نمى نمايم كه از خداوند خود طلب نمايم بلكه مى گويم آنچه خدا از براهين و معجزات مرا داده است بس است از براى من و شما، پس اگر عطا فرمايد آنچه طلبيديد از زيادتى طول و احسان او خواهد بود بر من و بر شما، و اگر ندهد براى آن است كه مصلحت در دادن آنها نيست و آنچه داده است براى اتمام حجت كافى است .
پس چون حضرت از اين سخن فارغ شد به قدرت الهى آن بساط به سخن آمد و گفت : شهادت مى دهم كه نيست خدائى بجز معبود يكتا و او را شريك نيست و يگانه است در ايجاد و تربيت اشيا و هر چيز به او محتاج است و او به هيچ چيز محتاج نيست و تغيير و زوال بر او محال است و و زن و فرزند او را نيست و هيچكس را در حكم با خود شريك نكرده است ، و شهادت مى دهم براى تو يا محمد كه بنده و رسول اوئى و تو را فرستاده است با هدايت و دين حق تا غالب گرداند تو را بر همه دينها هر چند نخواهند مشركان ، و گواهى مى دهم كه على بن ابى طالب برادر و وصى و خليفه توست در امت تو و بهترين خلق است بعد از تو و هر كه با او دوستى كند با تو دوستى كرده و هر كه با او دشمنى كند با تو دشمنى كرده و هر كه اطاعت او كند اطاعت تو كرده و هر كه معصيت او كند معصيت تو كرده است و هر كه تو را اطاعت كند اطاعت خدا كرده است و مستحق سعادت مى گردد و خشنودى خدا و هر كه تو را نافرمانى كند خدا را نافرمانى كرده و مستحق عذاب اليم خدا مى گردد در آتش جهنم .
چون اين حال را يهودان مشاهده كردند متعجب گرديدند و گفتند: نيست اين مگر سحر هويدا! چون اين سخن گفتند بساط به حركت آمد و بلند شد و آنها را كه بر بالاى آن نشسته بودند بر رو افكند، و بار ديگر خدا او را به سخن آورد و گفت : من كه بساطم حق تعالى مرا گرامى داشت و گويا گردانيد به توحيد و به تمجيد خود و گواهى دادن از براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيغمبر او به آنكه او بهترين پيغمبران است و رسول اوست بسوى جميع خلايق و قيام به عدالت و حق مى نمايد در ميان بندگان خدا، و گواهى دادن براى امامت برادر او و وصى او و وزير او كه از نور او بهم رسيده و خليل و يار اوست و ادا كننده قرضهاى اوست و وفا كننده به وعده هاى اوست و يارى كننده دوستان و براندزنده دشمنان اوست ، و انقياد مى نمايم كسى را كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم امام گردانيده و بيزارم از كسى كه با او دشمنى بكند، پس سزاوار نيست كه كافران بر من پاگذارند و بر روى من بنشينند، نبايد كه بر من بنشينند مگر آنها كه ايمان به خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او آورده اند.
پس حضرت رسول به سلمان و ابوذر و مقداد و عمار گفت : برخيزند و بر روى اين بساط بنشينيد كه شما به آنچه اين بساط گواهى داد ايمان آورده ايد.
و چون ايشان بر روى آن بساط قرار گرفتند حق تعالى به قدرت كامله خود تازيانه ابو لبابه را گويا گردانيد و گفت : شهادت مى دهم به يگانگى خداوندى كه آفريننده خلايق است و پهن كننده روزيها است و تدبير كننده جميع امور است و بر همه چيز قادر و توانا است ، و گواهى مى دهم براى تو اى محمد كه رسول و بنده و برگزيده و خليل و دوست و خليفه و پسنديده خدائى و تو را به سفارت و رسالت فرستاده است كه سعادتمندان به تو نجات يابند و بدبختان به تو هلاك گردند، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب در ملا اعلى مذكور است كه او سيد خلايق است بعد از تو و اوست كه قتال مى كند بر تنزيل كتاب خدا تا مخالفان تو را به قبول دين تو در آورد اگر خواهند و اگر نخواهند، و بعد از تو اقتال خواهد كرد بر تاويل قرآن با منافقان كه از دين منحرف گرديده اند و خواهشهاى نفوس ايشان بر عقلهاى ايشان غالب گرديده است و معنى كتاب خدا را تحريف كرده اند و دوستان خدا را بسوى بهشت خواهد كشيد و دشمنان خدا را به شمشير آبدار به نار ملك قهار خواهد رسانيد.
پس تازيانه خود را از دست ابو لبابه خلاص كرد و او را بر رو افكند و هر چند او بر مى خاست ، او را مى انداخت ، ابوالبابه گفت : واى بر من ! مرا چه مى شود؟!

تازيانه گفت : اى ابو لبابه ! من كه تازيانه توام حق تعالى مرا گويا گردانيد به توحيد خود و گرامى داشت به حمد خود و مشرف گردانيد به تصديق پيغمبرى محمد صلى الله عليه و آله و سلم بهترين بندگان خود، و گردانيد مرا از آنها كه اختيار كرده اند دوستى و اطاعت بهترين خلق را بعد از آن حضرت كه مخصوص گرديده است به شوهرى دختر او كه بهترين زنان عالميان است ، و مشرف گرديده است به خوابيدن در فراش او در شبى كه اراده قتل او كردند و ذليل گرداننده دشمنان اوست به شمشير خود، بيان كننده است در ميان امت او حلال و حرام و شريعتها و احكام را، پس سزاوار نيست كه من در دست كسى باشم كه معانده كند و اظهار مخالفت آن حضرت نمايد، پيوسته چنين خواهم كرد با تو تا آنكه ايمان بياورى يا كشته شوى .
ابو لبابه گفت : اى تازيانه ! من نيز شهادت مى هم به آنچه تو شهادت به آن دادى و اعتقاد كردم و ايمان آوردم به آنچه تو گفتى .
تازيانه گفت : چون اظهار ايمان كردى من نيز در دست تو قرار گرفتم و خدا بهتر مى داند آنچه در دل توست و حكم خواهد كرد از براى تو و بر تو در روز قيامت .
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود: اسلام او نيكو نشد و از او اعمال بد به ظهور آمد.
پس آن يهودان از خدمت حضرت برخاستند و پنهان به يكديگر مى گفتند كه : محمد بختى دارد هر چه مى خواهد از براى او به عمل مى آيد و او پيغمبر نيست .
پس چون كعب بن الاشرف خواست بر درازگوش سوار شود برجست و او را بر سر انداخت و مجروح گردانيد، چون بار ديگر سوار شد باز او را به زمين افكند تا آنكه هفت نوبت چنين كرد، در مرتبه هفتم به سخن آمد و گفت : اى بنده خدا! بد بنده اى بوده اى ، تو آيات خدا را ديدى و كافر شدى به آنها و ايمان نياوردى و من كه حمار توام خدا گرامى داشت مرا به توحيد خود و گواهى مى دهم به يگانگى خداوندى كه خالق انام و صاحب جلال و اكرام است و شهادت مى دهم كه محمد بنده و رسول اوست و بهترين اهل دار السلام است ، فرستاده شده است تا سعادتمند گرداند آنها را كه حق تعالى سعادت ايشان را مى دانسته و شقى گرداند آنها را كه در علم خدا شقاوت ايشان بوده ، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب ولى خدا و وصى رسول اوست ، حق تعالى به او فيروز مى گرداند سعادتندان را هرگاه توفيق قبول كردن پندهاى او بيابند و به آداب او عمل نمايند و هر چه را امر فرمايد بجا آورند و هر چه را نهى نمايد ترك كنند، و بدرستى كه حق تعالى به شمشيرهاى سطوت او و حمله هاى قوت او دشمنان محمد را ذليل خواهد گردانيد پس ايشان را خواهد كشانيد به شمشيرهاى قاطع و برهان ساطع يا بسوى درجات ايمان يا دركات نيران ، پس سزاوار نيست كه كافرى بر من سوار شد بلكه بر من سوار نخواهد شد مگر كسى كه ايمان آورد به خدا و تصديق نمايد محمد رسول او را در جميع گفته هاى او و درست داند جميع كرده هاى او را خصوصا نصب كردن برادر خود على را كه وصى و خليفه او و وارث علم و شاهد بر امت او و ادا كننده قرضهاى او و وفا كننده به وعده هاى او و دوستدار دوستان او و دشمنان اوست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى كعب بن الاشرف ! دراز گوش تو از تو عاقلتر است و ابا كرد از آنكه تو سوارش شوى و بعد از اين هرگز سوارش نخواهى شد پس بفروش او را به بعضى از مومنان .
كعب گفت : من نيز او را نمى خواهم براى آنكه جادوى تو بر آن اثر كرده است .
پس حمار به قدرت خداوند جبار آن نگونسار تبهكار را ندا كرد كه : اى دشمن خدا! ترك كن بى ادبى را در خدمت پيغمبر خدا، بخدا سوگند اگر نه از ترس مخالفت او بود هر آينه تو را به سمهاى خود نرم مى كردم و سرت را به دندانهاى خود مى كندم . پس ذليل و ساكت ماند و سخن حمار بر او دشوار نمود و شقاوت بر او غالب شد و با مشاهده اين معجزات ايمان نياورد.
پس ثابت بن قيس آن حمار را از او به صد درهم (730) خريد و پيوسته بر آن سوار مى شد و به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و با نهايت نرمى و رهوارى و هموارى راه مى رفت و حضرت به او مى فرمود: اى ثابت ! براى ايمان تو چنين رهوار و فرمانبردار تو گرديده است .
پس چون يهودان از خدمت رسول خدا رفتند اين آيه كريمه نازل شد سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون (731) ((يكسان است بر ايشان خواه بترسانى ايشان را خواه نترسانى ايمان نمى آورند)).(732)
ايضا در تفسير امام عليه السلام مذكور است كه : روزى از والد بزرگوار خود امام على النقى عليه السلام از معجزات مشهور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوال كردم ، فرمود:
معجزه اول - سايه انداختن ابر بود بر سر آن حضرت ، و آن چنان بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون براى خديجه عليها السلام به سفر شام به مضاربه رفت و يك ماه راه بود و در عين شدت گرما بود و در آن بيابانها گرما شدت مى كرد و بادهاى گرمى مى ورزيد پس حق تعالى براى آن حضرت ابرى مى فرستاد كه محاذى سر آن سرور بود، و چون راه مى رفت ابر حركت مى كرد و هرگاه مى ايستاد ابر مى ايستاد و به هر سو مى رفت همراه او بود و نمى گذاشت حرارت آفتاب به آن حضرت برسد، چون باد تند مى وزيد كه ريگ و خاك بر روى قريش مى ريخت به نزديك آن حضرت كه مى رسيد ساكن و لطيف و ملايم و صاف مى شد و مانند نسيم ملايم بدون ريگ و غبار بر آن حضرت مى ورزيد، پس قريش مى گفتند: مجاورت محمد بهتر است از خيمه ها و خانه ها، و در وقت شدت باد پناه به آن حضرت مى بردند و چون به نزديك آن حضرت مى رسيدند از شدت باد ايمن مى شدند ولى ابر مخصوص آن حضرت بود و اثر او به ديگرى نمى رسيد، چون جمعى از غريبان به قافله مى رسيدند مى گفتند: سبب اين ابر چيست كه مخصوص يك مكان است و با قافله حركت مى كند و بر همه سايه نمى افكند؟ اهل قافله مى گفتند: نظر كنيد بسوى ابر كه بر آن نوشته است نام صاحبش ، چون نظر مى كردند مى ديدند بر آن نوشته است : لا اله الا اللّه محمد رسول الله ايدته بعلى سيد الوصيين و شرفته باله الموالين له ولعلى و اوليائهما و المعادين لاعدائهما يعنى : ((به جز معبود يكتا خداوندى نيست و محمد رسول خداست و قوت بخشيدم محمد را به على كه بهترين اوصيا است و مشرف گردانيدم او را به آل او كه دوست و پيرو محمد و على و دوستان ايشانند و دشمن دشمنان ايشانند)) پس هر صاحب سوادى و بى سوادى آن خط را مى خواند و مى فهميد.
معجزه دوم - سلام كردن كوهها و سنگها بود بر آن حضرت ، چنان بود كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از سفر شام مراجعت نمود و هر ربحى كه در آن سفر ديده بود در راه خدا تصدق كرد، هر روز به كوه حرا بالا مى رفت و از قله آن كوه نظر مى كرد بسوى آثار رحمت خدا و انواع عجائب خلقت و بدايع حكمت حق تعالى ، و نظر حقيقت بين خود را به اطراف زمين و اكناف آسمان و اقطار درياها و كوهها و بيابانها به جولان در مى آورد و از آن آثار بر وحدت و قدرت و حكمت و عظمت و جلال قادر مختار استدلال مى كرد و از دقايق حكمت هر يك عبرتها مى گرفت و خدا را چنانكه شرط پرستيدن بود عبادت مى كرد، پس چون چهل سال از عمر شريفش گذشت و دل حقايق منزلش قابل انعكاس انوار سبحانى و مخزن حكم و اسرار ربانى گرديد حق تعالى درهاى آسمان صورت و معنى را براى او گشود كه پيوسته در ملكوت اعلا نظر مى كرد و افواج ملائكه را به خدمتش فرستاد كه فوج فوج بر او نازل مى شدند و ايشان را مى ديد و با ايشان سخن مى گفت و انوار رحمت يزدانى از ساق عرش اعظم تا فرق آن رسول مكرم پيوسته شد و اشعه خورشيد جلال كريم متعال ظاهر و باطن او را فرو گرفت و جبرئيل مطوق به نور كه طاووس ملائكه رحمان است بسوى او نازل شد و به دست قدرت بازوى عزتش را گرفت و حركت داد و گفت : اى محمد! بخوان ، فرمود: چه چيز بخوانم ؟ گفت : اقرء باسم ربك الذى خلق # خلق الانسان من علق # اقراء و ربك الاكرم # الذى علم بالقلم # علم الانسان مالم يعلم (733) يعنى : ((بخوان به نام پروردگار تو كه همه چيز را آفريد، بيافريد آدميان را از خونهاى بسته ، و پروردگار تو آن بزرگوارى است كه كريمتر است از همه كريمان ، آن خداوندى كه بياموزانيد مردم را نوشتن به قلم ، و بياموخت انسان را آنچه نمى دانست))، پس حق تعالى وحى نمود بسوى او آنچه وحى نمود و جبرئيل به آسمان رفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كوه به زير آمد و از آثار تعظيم و جلال الهى كه او را فرا گرفته بود و غرائب احوالى كه مشاهده نموده بود حالتى بر آن حضرت طارى شد مانند تب و لرز و تفكر مى نمود در آنكه : چون تبليغ رسالت نمايم بسوى قوم خود باور نخواهند كرد و مرا به ديوانگى و مصاحبت شيطان نسبت خواهند داد، و آن حضرت پيوسته داناترين خلق و گرامى ترين عباد بود نزد مردم و دشمن ترين چيزها نزد او شياطين و افعال و اقوال ديوانگان بود و به اين سبب دلتنگ شده بود، پس حق تعالى خواست سينه او را گشايش دهد و دلش را صاحب شجاعت گرداند لهذا هر كوه و سنگ و كلوخ را براى او به سخن آورد كه به هر چيز از اينها مى رسيد او را ندا مى كردند: السلام عليك يا محمد السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا رسول الله بشارت باد تو را بدرستى كه حق تعالى تو را فضيلت و جمال و زينت و كمال داده و تو را گرامى ترين خلايق اولين و آخرين گردانيده ، از اين دلتنگ مباش كه قريش تو را ديوانه و سفيه و مفتون گويند، بدرستى كه فاضل كسى است كه خدا او را تفضيل دهد و كريم آن كسى است كه خداوند عالميان او را گرامى دارد، پس دلتنگ مشو از تكذيب قريش و ستمكاران عرب پس بزودى تو را پروردگار تو به اقصاى مراتب كرامات و ارفع منازل درجات خواهد رسانيد و بزودى دوستان تو شاد خواهند شد به وصى تو على بن ابى طالب كه علوم تو را در ميان عباد و بلاد پهن خواهد كرد و او درگاه شهرستان علم توست ، و بزودى چشم تو روشن خواهد شد به دختر تو فاطمه و از او و از على بيرون خواهند آمد حسن و حسين كه بهترين جوانان اهل بهشتند و بزودى دين تو در عالم منتشر خواهد شد، و در آخرت مزد دوستان تو و برادر تو را عظيم خواهد كرد و لواى حمد را به دست تو خواهد گذاشت و تو به دست برادرت على خواهى داد و هر پيغمبر و صديق و شهيد در زير آن علم خواهند بود و على ايشان را بسوى بهشت خواهد برد، پس ميزان جلال را براى آن حضرت از آسمان آوردند و آن حضرت را در يك كفه گذاشتند و جميع امت آن حضرت را در كفه ديگر گذاشته و او از همه سنگين تر آمد، پس آن حضرت را از ميزان فرود آوردند و على را در پايه او گذاشتند و با ساير امت سنجيدند و آن حضرت از همه سنگين تر آمد، پس ندا رسيد به آن حضرت كه : اى محمد! اين على بن ابى طالب است برگزيده من كه دين تو را به او قوت خواهم داد و بهتر از جميع امت توست بعد از تو، پس در آن وقت حق تعالى سينه معرفت دفينه آن حضرت را گنجايش اداء رسالت و تحمل مشقتهاى امت داد و بر او آسان گردانيد معارضه ايشان را و جنگ كردن و جدال نمودن با طاغيان قريش را.
معجزه سوم - آن است كه حق تعالى دفع كرد و هلاك گردنيد آنها را كه قصد كشتن آن حضرت نمودند، و از جمله آنها آن بود كه در وقتى كه هفت سال از سن آن حضرت گذشته بود چنان نشو و نما كرده بود در خير و سعادت كه در ميان اطفال قريش نظير و شبيه خود نداشت و در آن وقت گروهى از يهودان شام وارد مكه شدند و چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد و در او مشاهده كردند صفتها و نعتها كه از او در كتابهاى خوانده بودند پنهان به يكديگر گفتند: بخدا سوگند اين همان محمد است كه خوانده ايم كه در آخر الزمان بيرون خواهد آمد و بر يهود و ساير اهل دنيا غالب خواهد شد و حق تعالى به او دولت يهود را زايل خواهد گردانيد و ايشان را ذليل خواهد كرد، پس حسد ايشان را باعث شد بر اينكه صفات را كتمان كردند و به ساير يهودان گفتند: اين پادشاهى است كه پادشاهى او برطرف خواهد شد و به يكديگر گفتند: بيائيد تا حليه اى برانگيزيم براى كشتن او زيرا خدا آنچه را مقدر گردانيده محو مى تواند كرد، پس عزم كردند بر قتل آن حضرت و گفتند: اول او را امتحان مى كنيم از صفات او و اگر همان باشد كه ما خوانده ايم او را مى كشيم زيرا كه حليه و صورت بسيار مشتبه مى باشد، پس گفتند: ما در كتب خوانده ايم كه خدا او را از خوردن حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد پس او را بطلبيد و طعام حرامى و شبهه اى نزد او حاضر گردانيد تا تجربه كنيم كه حرام و شبهه را خواهد خورد يا نه ، پس اگر يكى از آنها را بخورد آن نيست كه ما خوانده ايم ، و اگر نخورد مى دانيم كه اوست پس بايد سعى كنيم در هلاك كردن او تا دين ما را بر طرف نكند.
پس آمدند به نزد ابو طالب و آن حضرت را با ابو طالب و جمعى از قريش به ضيافت طلبيدند و مرغ مسمنى (734) كه گلويش را فشرده بودند و بى ذبح آن را هلاك كرده بودند و بريان كرده بودند نزد ايشان حاضر كردند، ابو طالب و ساير قريش از آن خوردند و آن حضرت هر چند دست بسوى آن مرغ دراز مى كرد دست مطهر او بى اختيار به جانب ديگر مى رفت و به آن مرغ نمى رسيد.
يهودان گفتند: يا محمد! چرا از اين مرغ تناول نمى نمائى ؟
فرمود: اى گروه ! هر چند دست دراز كردم كه لقمه اى بردارم دستم بسوى ديگر رفت ، مى بايد كه اين مرغ حرام باشد كه پروردگار من مرا از خوردن آن اجتناب مى فرمايد.
گفتند: اين حلال است ، اگر رخصت مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان تو بگذاريم .
حضرت فرمود: اگر توانيد، بكنيد. چون لقمه را برداشتند و خواستند در دهان مطهر آن سرور گذارند هر چند سعى كردند نتوانستند و دست ايشان به جانب ديگر مى رفت ؛ حضرت فرمود: چون دانستيد كه خدا مرا از اين طعام اجتناب مى فرمايد اگر طعام ديگر داريد بياوريد، پس مرغ مسمن ديگر بريان كردند و آوردند، و آن را از خانه همسايه ايشان كه غايب بود بى رخصت او گرفته بودند به قصد آنكه چون بيايد قيمتش را به او بدهند و به اين سبب شبهه داشت ، و چون حاضر كردند و حضرت لقمه اى از آن برداشت و خواست كه به دهان گذارد آن لقمه سنگين شد و از دستش افتاد، و هر چند لقمه بر مى داشت چنين مى شد، گفتند: يا محمد! چرا از اين نمى خورى ؟
حضرت فرمود: از اين طعام نيز مرا منع مى كنند و چنان گمان مى برم از شبهه باشد كه خدا مرا از خوردن آن منع مى نمايد.
يهودا: گفتند: شبهه نيست ، اگر مى فرمائى ما به دهان تو بگذاريم ؟
فرمود: اگر توانيد، بكنيد. پس هر چند لقمه بر گرفتند و خواستند كه بلند كنند به جانب دهان آن حضرت برند لقمه سنگين شد و از دستشان افتاد، حضرت فرمود: اين شبهه است و خدا مرا از خوردن آن نگاه مى دارد.
پس قريش از مشاهده اين حال تعجب كردند و سبب زيادتى عداوت ايشان نسبت به آن حضرت شد، پس يهودان به قريش گفتند: از اين طفل بسى آزارها به شما خواهد رسيد و نعمتهاى شما را از شما سلب خواهد كرد و كار او بسيار بلند خواهد شد.
پس هفتاد نفر از يهودان اتفاق كردند بر قتل آن حضرت و حربه هاى خود را به زهر آب دادند و در شب تاريك كه آن حضرت بر كوه حرا بالا مى رفت از عقب او بالا رفتند و شمشيرها كشيدند، و ايشان را شجاعان و دليران و مشاهير يهود بودند، و چون اراده كردند كه متوجه آن حضرت شوند و شمشيرها را فرود آوردند ناگاه دو طرف كوه در ميان ايشان و آن حضرت به يكديگر پيوست و حايل گرديد ميان ايشان و آن حضرت ، چون آن حالت را مشاهده كردند شمشيرهاى خود را در غلاف كردند پس كوه گشوده شد، باز شمشيرهاى كين را از نيام كشيدند و باز كوه مانع شد و چون شمشير را در غلاف كردند گشوده شد، و پيوسته اين حالت بود تا رسيدن آن حضرت به بالاى كوه چهل و هفت مرتبه اين حالت رخ نمود، چون به بالاى كوه رسيدند دور آن حضرت را احاطه كردند و خواستند متوجه آن حضرت شوند پس كوه كشيده شد و مسافت ميان آن حضرت و ايشان بسيار شد و پيوسته اين حالت بود تا آن حضرت از عبادات و اوراد خود فارغ شد، و چون اداره فرود آمدن از كوه نمود از عقب آن حضرت روانه شدند و هر چند اراده قتل آن حضرت كردند باز دو طرف كوه به يكديگر متصل شد و مانع وصول ايشان گرديد تا چهل و هفت مرتبه اين حالت عود كرد، و در مرتبه آخر كه حضرت پائين كوه رسيده بود شمشيرها را به جانب آن حضرت انداختند پس كوه ايشان را فشرد كه استخوانهاى ايشان را شكست و همه به جهنم واصل شدند، پس ندا از عالم بالا به سيد انبيا رسيد كه : نظر كن به جانب عقب خود و بنگر كه دشمنان تو را چگونه دفع كرديم ، پس چون نظر كرد دو طرف كوه از يكديگر جدا شد و آن كافران از ميان آن دره فرو ريختند و همه روها و پشتها و پهلوها و رانها و ساقهاى ايشان شكسته بود و خون از ايشان مى ريخت ، آن حضرت از شر ايشان سالم مانده روانه شد و كوهها از هر طرف او را ندا مى كردند كه : گوارا باد تو را يارى حق تعالى كه به ما دشمنان تو را دفع كرد و بزودى تو را يارى خواهد نمود در هنگامى كه امر تو ظاهر گردد بر جباران امت تو به على بن ابى طالب و به شدت اهتمام او در اظهار نبوت تو و اعزاز دين تو و اكرام دوستان و دفع دشمنان تو، و بزودى حق تعالى او را تالى و ثانى تو خواهند نمود و به مثابه جان تو خواهد بود كه در ميان دو پهلوى توست و به منزله گوش و چشم و دست و پاى تو خواهد بود و قرضهاى تو را ادا خواهد كرد و وفا به وعده هاى تو خواهد نمود و جمال امت تو و زينت اهل ملت تو خواهد بود، زود باشد كه پروردگار تو دوستان او را به سبب او سعادتمند گرداند و دشمنان او را هلاك گرداند.
معجزه چهارم - آن بود كه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چون به قضاى حاجت مى رفت از ديده مردم پنهان مى شد و كسى در آن حال آن حضرت را نمى ديد، پس روزى در ميان مكه و مدينه با لشكر خود همراه بود و گروهى از منافقان كه در ميان لشكر آن حضرت بودند گفتند: در اين صحرا مانعى و ديوارى و درختى و گودالى نيست امروز كه آن حضرت به قضاى حاجت بيرون مى رود ما بر او مطلع مى شويم تا او را بر آن حالت مشاهده كنيم ، بعضى گفتند: حياى آن حضرت از دختران باكره بيشتر است ، هرگاه داند كه كسى بر او مطلع است نخواهد نشست ، پس جبرئيل سخن ايشان را به آن حضرت رسانيد و حضرت زيد بن ثابت را امر نمود كه : برو به نزد آن دو درخت كه از دور مى نمايند و از يكديگر بسيار دورند در ميان آنها بايست و فرياد كن كه : رسول خدا امر مى فرمايد شما را كه به نزديك يكديگر رويد و ملحق گرديد به يكديگر تا آن حضرت در عقب شما قضاى حاجت خود بكند؛ چون زيد آن ندا را كرد، به امر الهى آن دو درخت از زمين كنده شدند و بسوى يكديگر بسرعت روانه شدند مانند دو دوست كه سالها از يكديگر جدا مانده باشند و با نهايت اشتياق يكديگر را ديده باشند و به يكديگر چسبيدند مانند عاشق و معشوق كه در زمستان در زير لحاف يكديگر را در بر گيرند.
پس حضرت به عقب آن دو درخت رفت و به قضاى حاجت نشست ، بعضى از منافقان گفتند: ما به عقب درختها مى رويم كه او را مشاهده كنيم ، چون به آن جانب رفتند درختها به آن طرف گرديدند تا به هر جانب كه مى رفتند درختها به آن جانب مى گرديدند، گفتند: بايد هر جمعى از طرفى بايستيم و بر دور او حلقه زنيم ، چون چنين كردند درختها پهن شدند و به مثانه انبوبه (735) از همه جانب آن حضرت را در ميان گرفتند تا از حاجت خود فارغ گرديد و برخاست به لشكر خود برگشت و زيد بن ثابت را فرمود: برو به نزد درختها و بگو به ايشان كه : رسول خدا امر مى كند شما را كه به جاهاى خود برگرديد، چون ايشان را ندا كرد بسرعت به جاهاى خود معاودت كردند مانند كسى كه از سواره تندرو شمشير كشيده اى كه قصد كشتن او را داشته باشد گريزد.
پس منافقان گفتند: هرگاه نگذاشت او را بر آن حال مشاهده كنيم بيائيد برويم و مدفوع او را ببينيم كه مانند مدفوع ماست يا نه ، چون رفتند هيچ اثر در آن موضع نيافتند، و چون اصحاب آن حضرت از مشاهده آن احوال متعجب گرديدند از آسمان ندا رسيد به ايشان كه : آيا تعجب كرديد از سعى كردن آن درختان بسوى يكديگر؟! بدرستى كه سعى كردن ملائكه با كرامتهاى خدا بسوى دوستان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام تندتر است از سعى اين دو درخت بسوى يكديگر، و گريختن زبانه هاى آتش در قيامت از دوستان ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان ايشان زياده از گريختن اين دو درخت است از يكديگر.
معجزه پنجم - آن است كه مردى از قبيله ثقيف كه او را حارث بن كلده مى گفتند و به علم طب مشهور بود به خدمت آن حضرت آمد و گفت : يا محمد! به نزد تو آمده ام كه جنون تو را دوا كنم زيرا كه ديوانگان بسيار را دوا كرده ام و شفا يافته اند بر دست من .
حضرت فرمود كه : تو خود افعال مجانين را به عمل مى آورى و مرا به جنون نسبت مى دهى ؟
حارث گفت : من چه كار از كارهاى مجانين كرده ام ؟
حضرت فرمود: همين نسبت دادن تو مرا به ديوانگى بى آنكه مرا امتحان و تجربه كنى و راست و دروغ مرا بشناسى ، از افعال عقلانيست .
حارث گفت كه : دانستم دروغ و ديوانگى تو را به آنكه دعوى پيغمبرى مى كنى و قدرت بر آن ندارى .
حضرت فرمود كه : اين گفتن تو كه قدرت بر آن ندارى از گفتار مجانين است زيرا كه تو هنوز از من نپرسيده اى كه چرا دعوى پيغمبرى مى كنى و حجتى از من نطلبيدى كه من از آن عاجز شده باشم .
حارث گفت : راست مى گوئى ، اكنون از تو حجت و معجزه بر دعوى تو طلب مى كنم ؛ پس اشاره اى كرد بسوى درخت عظيمى كه ريشه هاى آن بسيار در زمين فرو رفته بود و گفت : اين درخت را بطلب ، اگر بيايد بسوى تو مى دانم تو رسول خدائى و گواهى مى دهم براى تو به پيغمبرى ، و اگر نه تو را ديوانه خواهم دانست چنانكه شنيده ام .
پس حضرت دست مبارك خود را بلند كرد و اشاره كرد بسوى آن درخت كه : بيا، ناگاه درخت به حركت آمد و زمين را شكافت مانند نهر عظيمى و به نزديك آن حضرت آمد و ايستاد و به آواز فصيح گفت : اينك آمدم به نزد تو يا رسول الله چه امر مى فرمائى مرا؟
حضرت فرمود كه : تو را طلبيدم كه گواهى دهى براى من به پيغمبرى بعد از شهادت به وحدانيت الهى ، و گواهى دهى براى على به امامت و آنكه او پشت و قوت و بازو و فخر و عزت من است و اگر نه او بود خدا هيچ چيز را نمى آفريد.
پس درخت به صداى بلند گفت : شهادت مى هم كه خدا يگانه است و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه تو اى محمد بنده و رسول اوئى ، فرستاده است تو را به راستى كه بشارت دهى مطيعان را و بترسانى عاصيان را و دعوت كنى خلق را به اذان خدا بسوى او و چراغ شاهراه هدايت باشى ، و شهادت مى دهم كه على پسر عم توست و بردار توست در دين و بهره او از دين حق از همه وافرتر و نصيب او از اسلام از همه بيشتر است و او محل اعتماد و سبب قوت و عزت توست و براندازنده دشمنان و يارى كننده دوستان توست و درگاه علوم توست در ميان امت تو و گواهى مى دهم كه دوستان او كه با دشمنان او دشمنند از اهل بهشتند و دشمنان او كه با دوستان او دشمن و با دشمنان او دوستند از اهل جهنمند.
پس حضرت به حارث گفت كه : اى حارث ! كسى كه بعد از اين معجزات دعوى پيغمبرى كند ديوانه است ؟
حارث گفت : نه والله يا رسول الله ، وليكن گواهى مى دهم كه تو رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلقى ؛ و اسلام او نيكو شد.
معجزه ششم - آن است كه چون حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جنگ خيبر بسوى مدينه معاودت نمود زنى از يهود كه اظهار اسلام مى كرد به خدمت آن حضرت آمد و دست بره اى براى آن حضرت به هديه آورد و آن را به زهر آلوده بود؛ حضرت فرمود: اين چيست ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله ! چون به جنگ خيبر رفتى بسيار غم تو را داشتم زيرا كه مى دانستم آنها در نهايت قوت و شجاعتند و اين بره را براى خود مانند فرزند تربيت كرده بودم ، و چون مى دانستم كه تو بريان را دوست مى دارى و دست گوسفند را بيش از اعضاى ديگر او مى خواهى پس براى خدا نذر كردم كه اگر تو را از شر ايشان سالم دارد اين بره را براى تو ذبح كنم و دستهايش را براى تو بياورم ، چون خدا تو را به سلامت برگردانيد به نذر خود وفا كردم و دستهاى آن را براى تو آوردم ؛ و با آن حضرت براء بن معرور(736) و على بن ابى طالب عليه السلام نشسته بودند، پس حضرت فرمود: نان بياوريد، چون نان آوردند براء بن معرور دست دراز كرد و لقمه اى از آن برداشت و به دهان گذاشت ، حضرت امير عليه السلام گفت : اى براء! تقدم مكن بر رسول خدا.
براء چون اعرابى بود و آداب نمى دانست گفت : يا على ! مگر پيغمبر را بخيل مى دانى ؟
فرمود: نه او را بخيل نمى دانم وليكن مناسب تعظيم و توقير آن حضرت آن است كه نه من و نه تو و نه احدى از مخلوق در گفتار و كردار و خوردن و آشاميدن بر او سبقت نگيريم .
باز براء گفت : من رسول خدا را بخيل نمى دانم .
حضرت امير عليه السلام فرمود: من براى اين نمى گويم وليكن براى آن مى گويم كه اين زن يهوديه است و اين را آورده است و ما حال او را نمى دانيم ، اگر به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخورى او ضامن سلامتى تو خواهد بود و اگر به غير امر او بخورى او تو را به خود مى گذارد.
حضرت اينها را مى فرمود و براء در كار خوردن بود، ناگاه حق تعالى آن دست بره را به سخن آورد و به زبان فصيح گفت : يا رسول الله ! مخور از من كه مرا به زهر آلوده اند؛ و در ساعت براء به سكرات مرگ افتاد و مرد؛ پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آن زن را طلبيد و گفت : چرا چنين كردى ؟
آن يهوديه گفت : تو پدر و عمو و شوهر و برادر مرا كشته اى ، من اين كار را كردم و گفتم : اگر پادشاه است من انتقام خود را از او كشيده باشم ، و اگر پيغمبر است وعده فتح مكه و غير آن كه كرده است خواهد شد و خدا او را حفظ خواهد كرد و به اين نخواهد مرد.
حضرت فرمود: راست گفتى ، خدا مرا حفظ مى كند و مغرور مشو به مرگ براء كه خدا او را امتحان كرد و به خود گذاشت به سبب آنكه تقدم كرد بر رسول خدا و اگر به امر رسول خدا مى خورد ضررى به او نمى رسيد.
پس حضرت ده تن از نيكان صحابه را طلبيد مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و صهيب و بلال ، و حضرت امير عليه السلام حاضر بود، و فرمود: بنشينيد؛ پس دست مبارك بر آن بريان گذاشت و بادى بر آن دميد و گفت : بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى (ولا داء)(737) فى الارض و لا فى السماء و هو السميع العليم و فرمود: بخوريد به نام خدا، و خود تناول نمود و همه خوردند تا سير شدند و آب هم بر روى آن آشاميدند؛ پس آن يهوديه را فرمود حبس كردند، چون روز دوم شد او را طلبيد و فرمود: ديدى كه اين جماعت همه از زهر تو خوردند در حضور تو و خدا دفع ضرر آن نمود از پيغمبر و صحابه او؟
آن زن گفت : يا رسول الله ! تا حال در شك بودم از پيغمبرى تو و الحال يقين كردم كه تو رسول خدائى ؛ پس شهادت گفت و مسلمان شد و اسلامش نيكو شد.
و حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم كه چون جنازه براء بن معرور را آوردند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر او نماز كند فرمود: كجاست على بن ابى طالب ؟ گفتند: يا رسول الله ! او پى حاجت مسلمانى رفته است بسوى ((قبا))، حضرت نشست و نماز نكرد؛ گفتند: يا رسول الله ! چرا نماز نمى كنى بر او؟ فرمود: خدا مرا امر كرده است تا على حاضر نشود و ابراى ذمه او نكند از آنچه در حضور من بر آن حضرت گفت بر او نماز نكنم .
بعضى از حاضران گفتند: يا رسول الله ! آن سخن را بر سبيل مزاح گفت و به جد نگفت كه خدا او را مواخذه نمايد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر به جد مى گفت حق تعالى جميع اعمال او را حبط مى كرد، و اگر تصدق مى كرد به قدر ما بين ثرى تا عرش اعلا از طلا و نقره فايده نمى بخشيد وليكن چون مزاح بود و على او را حلال كرده است مى خواهم كه احدى از شما گمان نكند على از او آزرده است و مى خواهم بيايد و در حضور شما او را حلال كند و براى او استغفار كند تا قرب و منزلت او نزد خدا بيشتر شود و درجات او در آخرت بلندتر شود.
در اين سخن بودند كه حضرت امير المومنين عليه السلام حاضر شد و در برابر جنازه ايستاد و گفت : خدا رحمت كند تو را اى براء، بدرستى كه بسيار روزه مى داشتى و بسيار نماز مى كردى و در راه خدا مردى .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر احدى از مردگان از نماز رسول مستغنى مى شد هر آينه براء مستغنى مى شد به دعاى على از براى او.
پس برخاست و بر او نماز كرد و او را دفن كردند، و چون برگشتند فرمود: اى وراثان و دوستان براء! شما به تهنيت اولائيد از تعزيت زيرا كه براى ميت شما قبه ها بستند از آسمان اول تا آسمان هفتم و حجب تا كرسى تا ساق عرش و روح او را در آن قبه ها و سرا پرده ها بالا بردند تا داخل بهشت كردند و خزينه داران بهشت همه به استقبال او شتافتند، حوريان همه از غرفه ها مشرف گرديده واله او شده و گفتند: خوشاحال تو اى روح براء كه براى نماز تو سيد انبياء انتظار سيد اوصياء برد تا آمد و بر تو ترحم كرد و از براى تو استغفار كرد و بدرستى كه حاملان عرش پروردگار ما خبر دادند ما را از پروردگار ما كه گفت : اى بنده من كه در راه من مرده اى ! اگر گناه داشته باشى به عدد موى حيوانات و نظرهاى ايشان و نفسهاى ايشان و حركات و سكنات ايشان هر آينه همه آمرزيده خواهد شد به دعاى على از براى تو.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: متعرض شويد اى بندگان خدا دعاى على را از براى شما و بپرهيزيد از نفرين او كه هر كه را نفرين كند البته هلاك شود هر چند حسنات او به عدد مخلوقات خدا باشد، و همچنين هر كه على براى او دعا كند خدا او را سعادتمند گرداند هر چند گناهان او به عدد مخلوقات خدا باشد.
معجزه هفتم - آن است كه روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه شبانى آمد و بر خود مى لرزيد، چون آن حضرت او را از دور ديد به اصحاب خود فرمود: اين مرد كه مى آيد قصه غريبى دارد؛ چون به نزد آن حضرت رسيد فرمود: خبر ده ما را به آنچه باعث ترس تو گرديده است ؟
راعى گفت : يا رسول الله ! امر من عجيب است ، من در ميان گوسفندان خود بودم ناگاه گرگى حمله كرد بر آنها و بره اى را گرفت و من با فلاخن سنگ بر آن گرگ افكندم و آن را از او گرفتم ، پس از جانب ديگر آمد گوسفندى را برد و من با فلاخن از او گرفتم ، تا آنكه از چهار جانب آمد و چنين كردم ، و چون در مرتبه پنجم با ماده خود آمد و خواست حمله آورده و من سنگ بر او افكندم بر دم خود نشست و به سخن آمد و گفت : آيا شرم ندارى كه مانع مى شوى ميان من و روزيى كه خدا براى من مقرر كرده است ؟ آيا من غذائى نمى خواهم كه بخورم ؟
من گفتم : چه بسيار عجب است كه گرگ بى زبانى به زبان آدميان سخن مى گويد؟
گرگ گفت : مى خواهى خبر دهم تو را به امرى كه از اين عجيب تر است ؟! محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول پروردگار عالميان در ميان دو سنگستان مدينه خبر مى دهد مردم را به خبرهاى گذشته و آينده و يهودان با علم ايشان به راستى او و خواندن وصف او در كتابهاى پروردگار عالميان كه او راستگوترين راستگويان است و افضلترين فاضلان است او را تكذيب و انكار مى كنند و او اكنون در مدينه است و با اوست شفاى هر درد، اى راعى ! به او ايمان بياور تا ايمن گردى از عذاب خدا و مسلمان شو و منقاد او باش تا سالم بمانى از عقاب اليم خدا.
پس به آن گرگ گفتم : در عجب آمدم از گفتار تو و شرم مى كنم تو را منع كنم از گوسفندان خود، پس هر يك را خواهى بخور و من تو را دفع و منع نمى كنم .
گرگ گفت : اى بنده خدا! حمد كن پروردگار خود را كه تو را از آنها گردانيد كه عبرت مى گيرند به آيات خدا و انقياد مى كنند امر او را، وليكن بدترين اشقيا كسى است كه مشاهده كند آيات محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در حقيت برادرش على بن ابى طالب عليه السلام و آنچه از جانب خدا ادا مى نمايد از فضائل او و بيند وفور علم و عمل و زهد و عبادت او را و داند شجاعت و يارى كردن محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به نحوى كه هيچكس كسى را چنان يارى نكرده است و شنود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم امر مى كند مردم را به موالات او و دوستان او و بيزارى از دشمنان او و خبر دهد كه خدا قبول نمى نمايد از احدى از مخالفان او هيچ عمل را و به اين مراتب مخالفت او كند و انكار حق او نمايد و بر او ستم روا دارد و با دشمنان او دوستى كند و با دوستان او دشمنى كند، اين از همه احوال عجيب تر است .
راعى گفت : من گفتم : اى گرگ ! آيا چنين امرى مى باشد؟
گفت : بلى از اين عظيمتر خواهد بود، زود باشد كه او و فرزندان او را به قتل رسانند و حرم ايشان را اسير كنند و با اين اعمال شنيعه دعوى مسلمانى كنند، و از اين غريب تر امرى نمى باشد و به اين سبب حق تعالى مقرر كرده است ما گرگان در آتش جهنم ايشان را از يكديگر بدريم و تعذيب ايشان موجب لذت ما باشد و المهاى ايشان موجب سرور ما گردد.
من گفتم : والله كه اگر نه اين بود كه بعضى از اين گوسفندان امانت است نزد من هر آينه اينها را مى گذاشتم و به نزد آن حضرت مى رفتم كه او را بينم .
گفت : اى بنده خدا! برو بسوى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و گوسفندان را بگذار تا من براى تو بچرانم !
گفتم : چگونه من اعتماد كنم بر امانت تو؟
گفت : آن خداوندى كه مرا براى هدايت تو به سخن آورد مرا قوى و امين مى گرداند بر حفظ آنها، آيا ايمان نياوردى به محمد صلى الله عليه و آله و سلم و انقياد او نكردى در آنچه خبر مى دهد از جانب خدا براى برادر خود على ؟ پس برو كه من شبانى تو مى كنم و حق تعالى و ملائكه مقربان مرا حفظ مى كنند براى آنكه خدمت دوست على را كه ولى خداست اختيار كردم .
پس گوسفندان خود را به آن گرگان سپردم و به خدمت تو شتافتم يا رسول الله .
پس آن حضرت نظر كرد بسوى اصحاب خود و ديد بعضى از روى تصديق شاد شدند و بعضى از روى تكذيب و شك رو ترش كردند و منافقان با يكديگر پنهان گفتند كه : اين توطئه را محمد با اين مرد كرده است كه ضعيفان و جاهلان را بازى دهد.
چون حضرت به وحى الهى بر سخن ايشان مطلع شد تبسم نمود و فرمود: اگر شما شك كرديد در گفتار راعى من يقين كردم كه او راست مى گويد و يقين كرد آن كسى كه با من بود در عالم ارواح در اشرف محال از عرش خداوند جبار و با من خواهد گرديد در نهرهاى زندگانى در دار القرار و تالى من خواهد بود در كشانيدن اخيار بسوى بهشت و نور او نور من بود در اصلاب طيبه و ارحام طاهره و با من سير مى كند در مدراج ترقيات و فضل ، بر او پوشانيده اند آنچه بر من پوشانيده اند از خلعتهاى علم و حلم و عقل و شقيق نور من است و در اكتساب محامد و مناقب عديل من است يعنى على بن ابى طالب عليه السلام كه صديق اكبر و ساقى حوض كوثر است و فاروق اعظم و سيد اكرم است ، محبت و عداوت او حلال زاده و حرام زاده را نشان است ، ولايت او عده و ذخيره مومنان است ، دين مرا قوام است و علوم مرا اعلام است ، در جنگها دلير است و بر دشمنان شير است ، پيشى گيرنده است به اسلام و ايمان و سبقت جوينده است به خشنودى خداوند رحمان ، بركننده است ريشه ظلم و طغيان را و به حجتهاى شافى خود قطع كننده است عذرهاى اهل بهتان را، خدا او را به مثابه گوش و چشم و دست من ساخته و او را ياور و معين و مويد من گردانيده ، هرگاه او با من موافقت كند از مخالفت ديگران پروا نمى كنم و هرگاه او مرا يارى كند از خذلان ديگران انديشه نمى نمايم و چون او مرا مساعدت نمايد از انحراف ديگران غمگين نمى شوم ، حق تعالى بهشت را به او و محبان او زينت خواهد بخشيد و جهنم را از دشمنان او پر خواهد نمود، كسى از امت مرا نزديكى مرتبه او را روا نيست ؛ چون در وقت خبر دادن راعى روى او به نور ايمان افروخته است به رو گردانيدن ديگران مرا اعتنا نيست ؛ آنكه گفتم على بن ابى طالب است كه اگر جميع اهل آسمان و زمين كافر گردند هر آينه خدا اين دين را به او تنها يارى خواهد كرد و اگر جميع خلق با خدا دشمنى كنند او تنها بر روى همه خواهد ايستاد و جان خود را در يارى دين رب العالمين و ابطال راه ابليس در خواهد باخت ، اى گروه شك كنندگان و منافقان ! بيائيد تا برويم بر سر گله اين راعى و آن دو گرگ را ببينيد تا حقيقت گفتار او بر شما ظاهر شده و از شك بيرون آئيد.
پس آن حضرت با گروه مهاجران و انصار متوجه گله راعى شدند و چون به آن موضع رسيدند آن دو گرگ را ديدند كه بر دور گله مى گردند و حراست آنها مى نمايند حضرت فرمود: مى خواهيد بر شما ظاهر گردانم كه اين دو گرگ را غرض از آن سخن غير من نبوده است ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: بر دور من آئيد تا گرگان مرا نبينند، چون كردند راعى را امر فرمود كه بگو به آن گرگها: كيست آن محمد كه ذكر كرديد در ميان اين جماعت كه حاضرند؟ پس گرگها آمدند و راه را گشودند و داخل حلقه شدند و چون به آن حضرت رسيدند گفتند: السلام عليك اى رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلق ، و روهاى خود را نزد آن حضرت بر خاك ماليدند و گفتند: ما دعوت كننده ايم مردم را بسوى تو و ما خبر تو را به اين راعى گفتيم و او را به خدمت تو فرستاديم .
پس حضرت متوجه منافقان شد و فرمود كه : كافران و منافقان را ديگر حيله اى نماند؛ پس حضرت فرمود: راستى راعى را در باب من دانستيد مى خواهيد راستى او را در باب على بدانيد؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: دور على را فرو گيريد، چون چنين كردند حضرت به آن گرگها خطاب نمود كه : چنانكه مرا نشان داديد على را نشان دهيد تا اين گروه بدانند آنچه در شان او گفته ايد حق است .
پس آن گرگها آمدند و مردم را شكافتند و خود را به على رسانيدند، و چون نظرشان بر آن حضرت افتاد روهاى خود را نزد او بر خاك گذاشتند و گفتند: السلام عليك اى معدن كرم و سخا و محل عقل و ذكا و داناى صحف اولى و وصى محمد مصطفى ، السلام عليك اى آنكه خدا دوستان تو را سعادتمند گردانيده و دشمنان تو را شقاوت ابد رسانيده و تو را سيد اولاد محمد گردانيده ، السلام عليك اى آنكه اگر اهل زمين تو را به مثابه اهل آسمان دوست مى داشتند هر آينه از نيكان و برگزيدگان بودند، و اى آنكه اگر كسى ما بين زمين تا عرش اعلا را در راه خدا صرف كند و ذره اى از بغض تو در دل خود بيابد هر آينه بغير از عذاب و غضب از خدا نيابد.
پس صحابه بسيار متعجب شدند و گفتند: ما نمى دانستيم حيوانات نيز چنين محب و مطيعند على را.
حضرت فرمود: شما اطاعت يك حيوان را براى او ديديد و تعجب مى كنيد، پس چگونه خواهد بود حال شما اگر بينيد منزلت او را نزد ساير حيوانات دريا و صحرا و نزد ملائكه زمين و آسمانها و فرشتگان كرسى و عرش اعلا؟! والله كه در آسمان ديدم صورت على را نزد سدره المنتهى كه حق تعالى براى مزيد شوق رويت ملائكه جمال آن حضرت را در آسمان خلق كرده و ديدم كه ملائكه نزد آن صورت تذلل و تواضع مى كردند زياده از تذلل اين دو گرگ نزد آن حضرت ، و چگونه تواضع نكنند نزد او ملائكه و جميع عقلا و حال آنكه حق تعالى سوگند ياد كرده است بذات مقدس خود كه هر كه نزد على به قدر موئى تواضع كند صد هزار ساله راه درجات او را در بهشت بلند گرداند؟! و اين تواضع كه شما مى بينيد نزد جلالت قدر او بسيار كم است .
معجزه هشتم - آن است كه آن حضرت اول كه به مدينه تشريف آورد در هنگام خطبه و موعظه پشت مى داد به استوانه اى از چوب خرما كه در مسجد بود، پس صحابه گفتند: يا رسول الله ! مردم بسيار شده اند و مى خواهند كه بسوى تو نظر كنند در وقت خطبه ، اگر رخصت فرمائى منبرى بسازيم كه چند پايه داشته باشد كه در وقت خطبه بر آن منبر بر آيى و همه كس تو را بينند؛ حضرت ايشان را مرخص فرمود و منبرى ساختند، و چون روز جمعه شد و آن حضرت به مسجد تشريف آورد و از آن ستون گذشت و بر منبر بالا رفت آن چوب خرما از مفارقت آن سيد انبيا شيون گرفت مانند شيون زن فرزند مرده و ناله كرد مانند ناله زنى كه او را درد زائيدن بيتاب كرده باشد، پس جميع اهل مسجد از گريه آن به فغان آمدند و از ناله آن به فرياد آمدند، پس آن پيغمر رووف رحيم از منبر تعظيم و تكريم فرود آمد و از روى لطف آن ستون را نوازش كرد و در بر گرفت و دست مبارك بر آن ماليد و آتش حرقت آن سوخته نايره فراق را به زلال لطف تسكين نمود و فرمود كه : رسول خدا بر تو نگذشت براى تهاون به حق تو يا استخفاف به حرمت تو وليكن مى خواست مصلحت بندگان خدا كاملتر باشد، و جلالت و فضل تو بر طرف نمى شود چون مدتى مسند و تكيه گاه محمد رسول خدا بوده اى ، پس ناله آن نهال حديقه عرفان به دلنوازى آن محبوب قلوب مقربان ساكن گرديد و حضرت به منبر معاودت نمود و فرمود: اى گروه مسلمانان ! اين ستون چوبين از مفارقت رسول رب العالمين ناله مى كند و از دورى او اندوهگين مى شود در ميان بندگان ستمكار جمعى هستند كه پروا نمى كنند از دورى و نزديكى رسول خدا، اگر من اين چوب را در بر نمى گرفتم و دست بر آن نمى كشيدم هرگز ناله آن ساكن نمى شد تا روز قيامت ، بدرستى كه هستند بعضى از بندگان و كنيزان خدا كه ناله مى كنند از مفارقت محمد رسول خدا و على مانند ناله اين ستون ، همين بس است مومن را كه دلش پيچيده باشد بر محبت محمد و على و آل پاكيزه ايشان ، آيا ديديد ناله حزين اين ستون چوبين را بر مفارقت سيد المرسلين و چگونه ساكن شد چون حضرت او را در برگرفت ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود كه : سوگند مى خورم بآن خداوندى كه مرا به راستى به خلق فرستاده است كه شوق و ناله خزينه داران بهشت و حوران و غلمان و قصور و بساتين و منازل آن بسوى دوستان و معتقدان محمد و آل طيبين ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان ايشان زياده از شوق و ناله اين ستون است بسوى رسول خدا، و چيزى كه حنين و انين ايشان را تسكين مى بخشيد صلوات فرستادن شيعيان على است بر محمد و آل پاكان او يا نماز نافله اى كه كنند يا تصدقى كند كه دهند يا روزه اى كه گيرند، و بيشتر چيزى كه باعث تسكين ايشان مى گردد آن است كه به ايشان برسد خبر احسان كردن شيعيان و يارى كردن ايشان بردران مومن خود را، چون اين خبرها به ايشان مى رسد به يكديگر مى گويند، تعجيل مكنيد كه صاحب شما براى اين دير به نزد شما مى آيد كه درجات او در بهشت زياده گردد به سبب نيكى كردن نسبت به برادران مومن خود، و بزرگتر چيزى كه موجب تشفى خاطر ايشان از الم مفارقت مومنان مى گردد آن است كه حق تعالى ساكنان و خازنان بهشت و حوران و غلمان را اعلام مى نمايد كه شيعيان كه صاحبان شمايند در دست دشمنان و ناصبيان گرفتارند و تحمل مشقتهاى عظيم از ايشان مى نمايند و با ايشان به تقيه سلوك مى كنند و صبر بر اين شدتها مى نمايند، پس ايشان مى گويند: ما نيز بر مفارقت ايشان صبر مى نمائيم چنانكه ايشان صبر مى كنند بر شنيدن مكروهات در حق پيشوايان و بزرگان خود و چنانكه جرعه هاى خشم را فرو مى برند و ساكت از اظهار حق مى باشند در وقتى كه مشاهده مى نمايند ستمهاى گروهى را كه قادر بر دفع ستم ايشان نيستند؛ پس در اين وقت پروردگار ما ندا مى كند ايشان را كه : اى ساكنان بهشت من ! و اى خزينه داران رحمت من ! آمدن شوهران و آقايان و ياران شما را به نزد شما تاخير نكرده ام از براى بخل وليكن براى آن تاخير كرده ام كه كامل گردانند بهره خود را از كرامت من به سبب نيكيها و احسانها كه با برادران مومن خود مى كنند به سبب فريادرسى بيچارگان و دادرسى مظلومان و صبر كردن بر تقيه از فاسقان و كافران ، پس چون به سبب اين اعمال حسنه مستحق كرامتهاى بزرگ من گردند ايشان را بسوى شما نقل خواهم كرد بر بهترين احوال ، پس بشارت باد شما را، چون اين ندا به ايشان رسد حنين و ناله و انين ايشان ساكن گردد.
معجره نهم - چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه دين اسلام را ظاهر گردانيد حسد عبدالله بن ابى بر آن حضرت شديد شد پس تدبير كرد كه چاهى در خانه خود حفر نمايد و در آن چاه نيزه ها و كاردهاى به زهر آب داده نصب كند و بر روى آن چاه بساطى فرش كند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به خانه خود به ضيافت بطلبند تا آنكه آن حضرت چون بر آن بساط بنشيند در آن چاه افتد و هلاك شود، پس چنين كرد و جمعى را با شمشيرهاى برهنه در حجره هاى خانه پنهان كرد كه چون آن حضرت در چاه افتد ايشان بيرون آيند و على بن ابى طالب و مخصوصان اصحاب آن حضرت را كه همراه او باشند به قتل رسانند و طعامى نيز مهيا كرد كه در آن زهر كرده بود كه اگر آن تدبير ميسر نشود، به خوردن طعام هلاك شوند، و چون تدبير او تمام شد به خدمت آن حضرت آمد و آن حضرت را با صحابه به ضيافت طلبيد، جبرئيل نازل شد و تمام آنچه او تدبير كرده بود نقل كرد و گفت : حق تعالى تو را امر مى فرمايد هر جا كه او مى گويد بنشين و از هر طعام كه مى آورد بخور تا آيات و معجزات تو ظاهر گردد و آنها كه توطئه قتل تو كرده اند اكثر ايشان هلاك شوند.
پس حضرت به خانه آن ملعون رفت و بر روى چاهى كه او تعبيه كرده بود نشست و صحابه بر دور آن حضرت نشستند و به قدرت الهى در چاه نيفتاد، پس ابن ابى متعجب شد، چون نظر كرد ديد به اعجاز آن حضرت روى آن چاه زمين سخت شده است ، پس طعام زهر آلود را به نزد آن حضرت و صحابه گذاشت و چون حضرت خواست كه دست به آن طعام دراز كند حضرت امير المومنين عليه السلام را گفت : يا على ! آن تعويذ نافع را بر اين طعام بخوان ، حضرت دعا را خواند: بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى ء ولا داء فى الارض ولا فى السماء و هو السميع العليم ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام و هر كه از صحابه كه همراه ايشان بودند از آن طعام آنقدر خوردند كه سير شدند و برخاستند، و چون عبدالله بن ابى ديد كه از خوردن آن طعام آسيبى به ايشان نرسيد گفت : البته غلط كرده بودند و زهر داخل اين طعام نكرده بودند، پس آمد و مخصوصان اصحابش را به جاى ايشان نشانيد و باقيمانده آن طعامها را خوردند و دختر عبدالله بى ابى كه اكثر آن تدبيرها را او كرده بود چون ديد كه سر آن چاه پوشيده شد و مانند زمين سخت گرديده آمد و بر روى آن نشست ، چون قرار گرفت به حال اول برگشت و موافق مضمون ((من حفر بئرا لاخيه وقع فيه))(738) در آن چاه افتاد و هلاك شد و راه چاه هاويه پيش گرفت و صداى شيون از خانه او بلند شد و اين جماعت را به سبب عروسى آن دختر طلبيده بودند، پس عبدالله به اهل خانه خود تاكيد كرد: مگوئيد در چاه افتاد كه ما رسوا مى شويم ، و اصحاب ابن ابى كه از آن طعام خوردند همه هلاك شدند.
پس چون عبد بن ابى به خدمت حضرت آمد، از سبب مردن آن دختر و آن جماعت از او پرسيد، گفت : دختر از بام افتاد و آن جماعت طعام بسيار خوردند و به امتلاء هلاك شدند. حضرت فرمود: خدا بهتر مى داند كه به چه سبب هلاك شدند.
معجزه دهم - روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با گروهى از مهاجران و انصار نشسته بود ناگاه فرمود: حريره اى مى خواهم كه با روغن و عسل به عمل آورده باشند، حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: من هم آن را مى خواهم كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خواست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابوبكر گفت كه : تو چه چيز مى خواهى ؟ گفت : تهيگاه بره بريان مى خواهم . پس به عمر و عثمان گفت كه : چه چيز مى خواهيد؟ گفتند: سينه بره بريان مى خواهيم . پس حضرت فرمود: كدام مومن امروز ضيافت مى كند حضرت رسول و صحابه را به آنچه خواهش كردند؟
عبدالله بن ابى در خاطر خود گفت كه : امروز مى توانم مكر خود را در باب محمد و اصحاب او بعمل آورم و مردم را از شر او خلاص كنم ؛ برخاست و گفت : يا رسول الله ! آنچه خواهش كرديد همه نزد من هست و من ضيافت مى كنم شما را.
پس به خانه برگشت و حريره و بره بريان را بعمل آورد و در هر يك زهر بسيار داخل كرد و به خدمت حضرت برگشت و گفت : بياييد كه حاضر كرده ام .
حضرت فرمود: من باكى بيايم ؟
گفت : با على و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار؛ پس حضرت اشاره فرمود به جانب ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و گفت : اينها نيايند؟ گفت : نه ؛ زيرا كه آنها با او در نفاق شريك بودند و نمى خواست ايشان هلاك بشوند.
حضرت فرمود: من طعامى را بدون اين گروهى مهاجر و انصار نمى خورم .
عبدالله گفت : يا رسول الله ! اين طعام كمى است كه زياده از پنج نفر را كافى نيست .
فرمود: حق تعالى بر عيسى عليه السلام خوانى فرستاد كه در آن چند ماهى و چند گرده نان بود و آن را چندان بركت داد كه چهار هزار و هفتصد نفر از آن خوردند و سير شدند.
عبدالله گفت : اختيار با شماست .
حضرت ندا كرد: اى گروه مهاجر و انصار! بياييد بسوى خوان عبدالله بن ابى ، پس هفت هزار و هشتصد نفر از صحابه با آن حضرت روانه خانه آن منافق شدند.
آن ملعون به اصحاب خود گفت : نمى دانم چكنم ؟ من مى خواهم محمد را با چند كس از مخصوصان اصحاب او بكشم و اراده كشتن همه ندارم ؛ پس امر كرد منافقان را همه سلاح بپوشند كه اگر آن حضرت به زهر او هلاك شود و اصحاب آن حضرت اراده انتقام كشيدن كنند با ايشان جنگ توانند كرد.
چون حضرت داخل منزل او شد اشاره به خانه تنگى كرد و گفت : يا رسول الله ! تو با على و سلمان و مقداد و عمار به اين خانه داخل شويد و ساير صحابه در ساير حجره ها و صحن خانه و كوچه باشند و هر گروهى كه طعام بخورند بيرون روند و گروه ديگر به جاى ايشان بيايند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه طعام كم را بركت مى تواند داد خانه تنگ را نيز گشادگى مى تواند داد؛ پس همه را رخصت فرمود داخل شدند و حلقه حلقه بر دور آن حضرت نشستند تا همه را فرا گرفت . و عبدالله از مشاهده آن حالت متعجب شد.
حضرت فرمود: اى عبدالله ! طعامى كه حاضر كرده اى بياور.
چون حريره و بريان را حاضر كرد گفت : يا رسول الله ! اول تو بخور، بعد از تو على بخورد، و بعد از او مخصوصان اصحاب بخورند.
حضرت فرمود: حق تعالى ميان من و على در هيچ امرى جدائى نيفكنده و من و او را خدا از يك نور آفريده و عرض كرد نور ما را بر اهل زمين و آسمانها و حجب و اهل بهشت و از براى ما بر ايشان عهد و پيمان گرفت كه دوست دوستان ما باشند و دشمن دشمنان ما باشند و هر كه را ما دوست داريم ايشان دوست بدارند و هر كه را دشمن داريم ايشان دشمن دارند، پيوسته اراده من و على يكى بوده است ، نخواسته است بغير آنچه من خواسته ام ، شاد مى كند مرا آنچه او را شاد مى كند و به درد مى آورد مرا آنچه او را به درد مى آورد، اى عبدالله ! على با من همراه خواهد خورد.
عبدالله گفت : چنين باشد؛ و در خاطر خود گفت : هر چند على زودتر هلاك شود براى من بهتر است مبادا او بعد از محمد بر ما شمشير بكشد و تاب مقاومت او را نياوريم .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام از آن طعام خوردند تا سير شدند، پس فرمود: طعام را در ميان خانه بگذار تا همه بخورند.
عبدالله گفت : يا رسول الله ! چگونه دست ايشان به طعام خواهد رسيد؟
فرمود: خداوندى كه خانه را گشادگى داد دست ايشان را دراز مى تواند كرد.
پس همه صحابه دست رسانيده و خوردند و سير شدند و استخوانهاى بره در آن خوان ماند، پس حضرت دستمال خود را انداخت و گفت : يا على ! اين حريره را بر روى آن بريز تا بخورند، پس خوردند تا سير شدند و گفتند: يا رسول الله ! شيرى مى خواهيم كه بعد از اين بخوريم .
فرمود: پيغمبر شما نزد خدا از عيسى گرامى تر است ، چنانكه حق تعالى براى عيسى مرده را زنده كرد براى شما نيز خواهد كرد؛ پس دستمال خود را بر روى استخوانها پهن كرد و فرمود: خداوندا! چنانكه بر اين حيوان بركت دادى و ما را از گوشت آن سير گردانيدى پس باز بركت ده آن را چنان كن كه ما از شير آن بياشاميم ؛ پس به قدرت اليه گوشت بر آن استخوانها روييد و به حركت در آمد و ايستاد و پستانهايش پر از شير شد حضرت فرمود: بياوريد مشگها و ظرفها را، و همه را مملو كرد و همه سيراب شدند از آن شير.
پس فرمود: اگر نه اين بود كه مى ترسم كه امت من گمراه شوند و آن را مانند گوساله بنى اسرائيل بپرستند هر آينه مى گذاشتم كه زنده باشد و در زمين راه رود و از گياه زمين بخورد؛ پس گفت : خداوندا! آن را استخوان گردان چنانكه بود؛ و با صحابه از خانه آن منافق بيرون آمدند و صحابه ذكر مى كردند گشاد شدن خانه و فراوانى طعام قليل و دفع ضرر زهر را.
حضرت فرمود: من از مشاهده اين احوال به ياد آوردم آنچه حق تعال در روضات جنان زياده خواهد كرد در منازل شيعيان و نعمتهاى ايشان در جنت عدن و جنت فردوس ، بدرستى كه از شيعيان ما كسى باشد كه ببخشد خدا او را در بهشت از منازل و قصور و درجات و حوران و خيرات آنقدر كه جميع دنيا و نعمتهاى آن در جنب آنها مانند ريگى باشد در بيابان بى پايان ، و بسيار است كه مومنى را در بهشت منزلى هست پس او در دنيا برادر مومن فقير خود را مى بيند و براى او تواضع مى كند و او را گرامى مى دارد و اعانت او مى كند و نمى گذارد كه او آبروى خود را به نزد كسى به سوال كردن بريزد پس حق تعالى منزل او را در بهشت وسيع و مضاعف مى گرداند مانند آنچه ديديد از مضاعف گردانيدن اين خانه كوچك و طعام كم ، و خدمتكاران آن منازل را نيز هزار بار مضاعف مى گرداند، و زياده در خود در قوت ايمان صاحبشان و زيادتى اعمال حسنه او، و هر چند احسان برادران را زياده مى كند وسعت منازلش بيشتر مى شود و نعمتهايش افزونتر مى گردد؛ و نظير خوردن اين طعام زهر آلود و ضرر نرسانيدن آن و بركت فرستادن خدا بر آن ، صبر كردن شيعيان است بر تقيه و بر فرو خوردن جرعه هاى خشم و غيظ مخالفان زيرا كه حق تعالى آن جرعه هاى زهر آلود را سبب راحتهاى عقبى و نعمتهاى بى انتها مى گرداند و در بهشت ايشان را خطاب مى كند: گوارا باد شما را اين لذتها و راحتها و نعمتها كه به سبب آن آزارها كه از مخالفان كشيديد و تقيه نموديد و صبر كرديد خدا به شما كرامت كرده است (739)