در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مسطور است كه به حضرت امير المومنين عليه السلام گفتند: آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را معجزه اى بود مانند معجزه موسى عليه السلام در بلند كردن كوه بر سر آنها كه قبول تورات نكردند؟
حضرت فرمود: بلى ، بحق آن خداوندى كه او را به راستى مبعوث گردانيده است كه هيچ معجزه اى خدا به پيغمبرى نداده است از آدم تا آخر پيغمبران مرگ آنكه به آن حضرت داده است مثل آن را يا بهتر از آن را، و بدرستى كه نظير اين معجزه كه پرسيدى خدا به او داده است با معجزات بى شمار ديگر، و آن چنان بود: چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مكه اظهار دين حق نمود تمام عرب براى آن حضرت تيرهاى عداوت خود را به كمان گمان پيوستند و هر حيله اى در دفع آن حضرت تدبير كردند، و من اول كسى بودم به آن حضرت ايمان آوردم ، او در روز دوشنبه مبعوث شد و من در روز سه شنبه با او نماز كردم ، و هفت سال من تنها با او نماز مى كردم تا آنكه نفرى چند در اسلام داخل شدند و حق تعالى دين خود را بعد از آن تقويت نمود، پس روزى به نزد آن حضرت رفتم پيش از آنكه ديگران ايمان بياورند ناگاه گروهى از مشركان به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اى محمد! تو دعوى مى كنى كه رسول پروردگار عالميانى و به اين هم راضى نشده اى بلكه ادعا مى نمائى كه سيد و افضل پيغمبرانى ، اگر راست مى گوئى معجزه اى مانند معجزه پيغمبران گذشته كه از تو سوال مى كنيم بياور.
پس ايشان چهار فرقه شدند: فرقه اول گفتند كه : ما مانند معجزه نوح از تو مى خواهيم كه قوم خود را غرق كرد و خود با مومنان در كشتى نجات يافت ؛ فرقه دوم گفتند: براى ما ظاهر گردان آيتى مانند آيت موسى كه كوه را بر سر اصحاب خود بلند كرد تا انقياد او نمودند؛ فرقه سوم گفتند: معجزه اى مانند معجزه ابراهيم به ما بنما كه او را در آتش اندختند و آتش براى او سرد شد؛ و فرقه چهارم گفتند كه : معجزه اى مثل معجزه عيسى عليه السلام بنما كه مردم را خبر داد به آنچه خورده بودند يا در خانه ها ذخيره كرده بودند.
حضرت رسول فرمود كه : من از براى شما پيغمبر ترساننده معجز نماينده ام ، و معجزه ظاهره مانند قرآن براى شما آورده ام كه شما و جميع عرب و ساير امتها عاجز شديد از معارضه آن ، پس آن حجت خدا و رسول است بر شما و مرا نيست كه جرات نمايم بر جناب اقدس الهى و آيتها اختراع نمايم و از او سوال كنم و بر من نيست مگر تبليغ رسالتهاى او و بعد از تمام شدن حجت و ظهور حقيت من ، بسا باشد كه آيتى اختراع كنم و بطلبم و شما ايمان نياوريد و باعث نزول عذاب گردد بر شما.
پس در اين وقت جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمد! خداوند على اعلى تو را سلام مى رساند و مى گويد كه : من بزودى ظاهر مى گردانم از براى ايشان اين آيات و معجزات را كه طلب كردند و بدرستى كه ايشان بعد از ديدن آنها بر كفر خود خواهند ماند مگر آن كه را من نگاه دارم ، وليكن مى نمايم به ايشان آنچه از تو طلبيده اند براى زيادتى اتمام حجت بر ايشان ؛ پس بگو به آنها كه معجزه نوح را طلب كرده اند: برويد بسوى كوه ابو قبيس و چون به دامان كوه برسيد آيت توح را مشاهده خواهيد كرد، و چون مشرف بر هلاك شويد توسل جوييد به على (عليه السلام) و دو فرزند او كه بعد از اين به هم خواهند رسيد تا نجات يابيد؛ و بگو به آنها كه معجزه ابراهيم را طلبيدند كه : برويد به هر جا كه خواهيد از صحراى مكه كه آتش ابراهيم را مشاهده خواهيد كرد، و چون آتش شما را فروگيرد، در هوا صورت زنى را خواهيد ديد كه دو طرف مقنعه اش را آويخته است پس به او متوسل شويد تا نجات يابيد و آتش را از شما دور گرداند؛ و بگو به آنها كه معجزه موسى را خواستند: برويد به نزديك كعبه تا آيت موسى را ببينيد و عموى تو حمزه ايشان را نجات خواهد داد؛ و بگو به گروه چهارم كه رئيس ايشان ابوجهل است كه : باشيد نزد من تا خبر معجزه آنها را بشنويد و بعد از آن آنچه طلبيده ايد در حضور خود به شما بنمايم .
چون حضرت ، رسالت الهى را به ايشان رسانيد ابوجهل لعين به آن سه گروه گفت كه : پراكنده شويد بسوى آن مواضع كه محمد گفته است تا بطلان گفته او ظاهر گردد.
پس فرقه اول به دامنه كوه ابو قبيس رفتند، ناگاه از زير پاى ايشان چشمه ها جوشيد و از بالاى سر ايشان بى ابر باران فرو ريخت و به اندك زمانى آب به نزديك دهانهاى ايشان رسيد، و بسوى كوه گريختند و هر چند به كوه بالا مى رفتند آب بلند مى شد تا به قله كوه رسيدند آب به نزديك دهانشان رسيد و دانستند كه غرق مى شوند، ناگاه على عليه السلام را ديدند كه بر روى آب ايستاده و صورت دو طفل را ديدند كه در جانب راست و چپ او ايستاده اند، پس على عليه السلام ندا كرد: بگيريد دست مرا يا دست يكى از اين دو طفل را تا نجات يابيد، پس بعضى از آنها دست على را گرفته و بعضى دست يكى از دو طفل را و بعضى دست ديگرى را، پس از كوه به زير مى آمدند و آب كم مى شد، پاره اى به زمين و پاره اى به آسمان مى رفت ، و چون به پاى كوه رسيدند هيچ آب نماند؛ پس حضرت امير عليه السلام با ايشان به نزد حضرت رسول آمدند و ايشان مى گريستند و مى گفتندد كه : شهادت مى دهيم كه توئى سيد پيغمبران و بهترين جميع خلايق ، ما ديديم مانند طوفان نوح را و ما را خلاصى دادند على و دو طفل كه با او بودند كه الحال ايشان را نمى بينيم .
حضرت فرمود كه : ايشان بعد از اين بهم خواهند رسيد از برادر من على و نام ايشان حسن و حسين است و بهترين جوانان بهشتند و پدر ايشان بهتر است از ايشان ، بدانيد كه دنيا دريائى است عميق و خلق بسيارى در آن غرق شده اند و كشتى نجات دنيا آل محمدند، يعنى على و دو فرزند او كه صورت ايشان را ديديد و ساير افاضل اهل بيت من كه اوصياى منند، پس هر كه در اين كشتى سوار شد شود نجات مى يابد و هر كه تخلف نمايد غرق مى شود؛ و همچنين در آخرت ، آتش جهنم و حميم آن مانند دريا است و اينها كشتيهاى امت منند كه محبان و شيعيان خود را از جهنم مى گذرانند و به بهشت مى رسانند.
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : اى ابوجهل ! آيا شنيدى آنچه گفتند؟
گفت : بلى ، تا ببينم كه فرقه هاى ديگر چه مى گويند.
پس فرقه دوم گريان آمدند و گفتند: شهادت مى دهيم كه توئى رسول پروردگار عالميان و بهتر از جميع خلق ، ما رفتيم به صحراى هموارى و خبرى كه دادى ياد مى كرديم ناگاه ديديم كه آسمان شكافته شد و پاره هاى آتش فرو ريخت و زمين شكافته شد و زبانه هاى آتش از آن بلند شد و چنان زياد مى شد تا تمام زمين را فرو گرفت و آتش در ما افتاد و بدنهاى ما از شدت حرارت به جوش آمد و يقين كرديم كه بريان خواهيم شد و خواهيم سوخت ، ناگاه در هوا صورت زنى را ديديم كه اطراف مقنعه اش آويخته بود بسوى ما كه دستهاى ما به ريشه هاى آن مى رسيد و منادى از آسمان ندا كرد كه : اگر نجات مى خواهيد پس چنگ زنيد به ريشه اى از ريشه هاى اين مقنعه ، پس هر يك از ما به ريشه اى از ريشه هاى آن چسبيديم و ما را در هوا بلند كرد و ما مى ديديم اخگرها و زبانه هاى آتش را و ضرر گرمى و شرر آن به ما نمى رسيد و آن ريشه هاى باريك گسسته نمى شد از سنگينى ما، پس ما را از آن آتش نجات بخشيد و هر يك را در صحن خانه خود افكند به سلامت و عافيت ، پس از خانه ها بيرون آمده به خدمت تو شتافتيم و دانستيم كه ما را چاره اى نيست از اختيار كردن دين تو و تو بهترين كسى كه به او ملتجى شوند و بعد از خدا بر او اعتماد كنند و راستگوئى در گفتار خود و حكيمى در كردار خود.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابو جهل گفت : اين فرقه دوم را حق تعالى معجزه ابراهيم نمود.
ابو جهل گفت : تا ببينم فرقه سوم را و سخن ايشان را بشنوم .
پس حضرت به فرقه دوم فرمود كه : اى بندگان خدا! حق تعالى شما را به آن زن نجات داد و آن دختر من است فاطمه و بهترين زنان است ، و چون حق تعالى خلايق اولين و آخرين را مبعوث گرداند منادى از زير عرش ندا كند كه : اى گروه خلايق ! بپوشانيد ديده هاى خود را تا بگذرد فاطمه دختر محمد سيده زنان عالميان بر صراط، پس همه خلايق ديده هاى خود را مى پوشانند مگر محمد و على و حسن و حسين و امامان از فرزندان ايشان كه ايشان محرم اويند، پس از صراط كشيده بگذرد و دامان چادرش بر صراط كشيده و يك طرف در بهشت به دست فاطمه باشد و طرف ديگرش و در صحراى قيامت باشد، پس ندا كند منادى پروردگار ما كه : اى دوستان فاطمه ! بچسبيد به ريشه هاى چادر فاطمه بهترى زنان عالميان ، پس هر كه دوست آن حضرت باشد به ريشه اى از ريشه ها و تارى از تارهاى آن چنگ زند تا آنكه بچسبند به آن زياده از هزار فئام كه هر فئامى هزار هزار كس باشد، و به بركت چادر عصمت آن حضرت از آتش جهنم نجات يابند.
پس فرقه سوم آمدند گريه كنان و مى گفتند: شهادت مى دهيم اى محمد كه توئى رسول پروردگار عالميان و بهترين آدميان و على بهترين است از جميع اوصياى پيغمبران و آل تو افضلند از آل جميع ايشان و صحابه تو بهترند از صحابه ايشان و امت تو بهترند از امتهاى ايشان ، ديديم از آيات و معجزات تو آن مقدار كه چاره اى بجز اذعان و اقرار نداريم .
حضرت فرمود: بگوئيد آنچه ديديد.
گفتند: در پناه كعبه نشسته بوديم و استهزا به گفته هاى تو مى كرديم و دعوى معجزه هاى تو را دروغ مى پنداشتيم ، ناگاه ديديم كه كعبه از جاى خود كنده شد و بلند گرديد و بر بالاى سر ما ايستاد و ما در جاهاى خود خشك شديم و ياراى حركت نداشتيم ، پس عم تو حمزه آمد و نيزه خود را در زير كعبه استوار كرد و كعبه را به آن عظمت به نيزه خود نگه داشت و گفت : بيرون رويد و دور شويد، چون ما بيرون آمديم و دور شديم كعبه برگشت و به جاى خود قرار گرفت ، پس مسلمان شديم و بسوى تو آمديم .
حضرت به ابوجهل خطاب كرد كه : اينك فرقه سوم آمدند و تو را خبر دادند به آنچه ديده بودند.
ابوجهل گفت : نمى دانم راست مى گويند يا دروغ مى گويند، و نمى دانم كه درست تحقيق كرده اند يا خيالى در نظر ايشان آمده است ، اگر به من آنچه طلبيده ام بنمائى لازم است كه ايمان بياورم و اگر نه لازم نيست مرا تصديق اين جماعت كردن .
حضرت فرمود: هرگاه اين جماعت را با اين وفور و كثرت و اعتقادى كه به عقل و ديانت ايشان دارى تصديق نمى نمائى ، پس چگونه تصديق مى نمائى به ماثر و مفاخر آباء و اجداد خود و بديهاى پدران دشمنان خود كه پيوسته ياد مى كنى ؟ و چگونه تصديق مى نمائى كه ولايت عراق و شام هست و حال آنكه هيچيك را نديده اى و به خبرهاى مردم باور كرده اى ، بدرستى كه حجت خدا بر ايشان تمام شد به آنچه ديدند و بر تو تمام شد به آنچه شنيدى از ايشان .
پس حضرت رو گردانيد بسوى فرقه سوم و فرمود: آن حمزه كه كعبه را از بالاى سر شما گردانيد، عم رسول خداست ، حق تعالى او را به منازل رفيعه و درجات عاليه رسانيده است و او را به فضايل بسيار گرامى داشته است به سبب محبت محمد و على ، بدرستى كه حمزه عم محمد جهنم را در روز قيامت از محبانش دور مى كند چنانكه امروز كعبه را نگذاشت بر سر شما فرود آيد، بدرستى كه او خواهد ديد در پهلوى صراط گروه بسيار از مردم را كه عدد ايشان را غير از خدا كسى نمى داند و ايشان از دوستان حمزه باشند و گناه بسيار كرده باشند و به اين سبب ديوارها حايل شده باشد ميان ايشان و گذشتن بر صراط به سبب گناههاى ايشان ، چون حمزه را مى بينند مى گويند: اى حمزه ! مى بينى كه ما در چه حال مانده ايم ؟ حمزه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام مى گويد: مى بينيد كه دوستان من استغاثه مى نمايند به من ؛ پس رسول خدا به ولى خدا مى گويد: يا على ! اعانت كن عم خود را بر فرياد رسى دوستان او و خلاص كردن ايشان را از آتش جهنم . پس امير المومنين عليه السلام نيزه حمزه را كه در دنيا به آن جهاد مى كرده است در راه خدا مى آورد و به دست حمزه مى دهد و مى گويد: اى عم رسول خدا و اى عم برادر رسول ! دفع كن جهنم را از دوستان خود به اين نيزه چنانكه در دنيا به اين نيزه دشمنان خدا را از دوستان خدا دفع مى كردى ، پس حمزه نيزه را بگيرد و سنان آن را بگذارد بر آن ديوارهاى آتش كه حائل شده اند ميان دوستان او و صراط و به قوت الهى چنان دفع كند كه پانصد سال راه دور شوند، پس دوستان خود را گويد: بگذريد، و ايشان ايمن و سالم از صراط بگذرند و داخل بهشت شوند.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابو جهل خطاب نمود كه : اى ابوجهل ! اين فرقه سوم نيز آيات و معجزات خدا را ديدند، اكنون تو چه معجزه اى مى خواهى كه به تو بنمايم ؟
گفت : آن معجزه را مى خواهم كه تو مى گويى كه عيسى داشته است و خبر مى داده است مردم را به آنچه در خانه هاى خود خورده بودند و ذخيره كرده بودند، پس مرا خبر ده كه امروز چه خورده ام و بعد از خوردن چه كرده ام ؟
حضرت فرمود: خبر مى دهم تو را به آنچه خورده كرده اى و به آنچه در اثناى خوردن كرده اى تا باعث فضيحت و رسوائى تو گردد به سبب لجاجتى كه با رسول خدا در طلبيدن معجزه مى نمائى ، و اگر ايمان بياورى آن رسوائى تو را ضرر نرساند و اگر ايمان نياورى رسوائى دنيا و خوارى و عذاب ابدى آخرت بيابى و هرگز از عذاب نجات نخواهى داشت ؛ اى ابوجهل ! در خانه نشستى كه بخورى از مرغى كه براى تو بريان كرده بودند، و چون لقمه اى برداشتى ابوالبخترى برادر تو به در خانه آمد و رخصت طلبيد كه داخل شود، تو ترسيدى كه مبادا در آن مرغ شريك تو شود و بخل كردى و آن را در زير دامن خود پنهان كردى و او را رخصت دادى .
ابوجهل گفت : دروغ گفتى ، اينها هيچ نبود و من امروز مرغ نخوردم و چيزى از آن را ذخيره نكردم ، اكنون خبر خود را تمام كن ، ديگر چه كردم ؟
حضرت فرمود: سيصد اشرفى از خود داشتى و ده هزار درهم امانت مردم نزد تو بود، از يكى صد اشرفى و از ديگرى دويست و از ديگرى پانصد و از ديگرى هفتصد و از ديگرى هزار، و مال هر يك در كيسه اى بود و تو عزم كرده بودى كه خيانت نمائى در اموال ايشان و پس ندهى ، و چون برادرت بيرون رفت سينه مرغ را خوردى و باقيش را ذخيره كردى و اموال مردم را دفن كردى كه پس ندهى به ايشان ، و تدبير خدا در اين باب خلاف تدبير توست .
ابوجهل ملعون گفت : اين را نيز دروغ گفتى و من چيزى را دفن نكرده ام و آن ده هزار اشرفى امانت مردم را دزد برد.
حضرت فرمود: من اين را از خود نمى گويم كه مرا به دروغ نسبت مى دهى بلكه جبرئيل حاضر است و از جانب حق تعالى چنين خبر مى دهد؛ پس فرمود: اى جبرئيل ! بياور باقيمانده آن مرغ را كه از آن خورده است ، ناگاه مرغ نزد آن حضرت حاضر شد، فرمود: اى ابو جهل ! مى شناسى اين مرغ را؟
گفت : نمى شناسم و من از اين نخورده ام ، و مرغ نيمخورده در عالم بسيار است .
فرمود: اى مرغ ! ابوجهل به من نسبت مى دهد كه بر جبرئيل دروغ مى بندم و به جبرئيل نسبت مى دهد كه به پروردگار عالميان دروغ مى بندد، پس گواهى بده به تصديق من و تكذيب ابوجهل .
ناگاه به امر خدا آن مرغ به سخن آمد و گفت : گواهى مى دهم اى محمد كه توئى رسول خدا و بهترين خلايق ، و شهادت مى دهم كه ابوجهل دشمن خداست و دانسته با حق معانده مى كند، از من خورده است و باقى مرا ذخيره كرده است ، پس بر او باد لعنت خدا و لعنت جميع لعنت كنندگان ، و اين ملعون با وجود كفر، بخيل است ، برادرش رخصت طلبيد كه به نزد او برود و مرا زير دامن خود پنهان كرد از بيم آنكه مبادا برادرش از من بخورد، پس تو يا رسول الله راستگوتر از جميع راستگويانى و ابوجهل دروغگو و افترا كننده و ملعون است .
حضرت فرمود: اى ابوجهل ! آيا بس نيست تو را آنچه ديدى از معجزات ؟ پس ايمان بياور تا ايمن گردى از عذاب خدا؟
ابوجهل گفت : من گمان مى كنم كه اينها چيزى است كه به خيال مردم مى افكنى و به وهم مردم مى اندازى و اصلى ندارد.
حضرت فرمود: آيا هيچ فرقى مى يابى ميان ديدن تو اين مرغ را و شنيدن سخن او، و ميان ديدن تو خود را و ساير قريش را و شنيدن تو سخنان ايشان را؟
ابوجهل گفت : نه .
فرمود: پس احتمال مى دهى كه هر چه به حواس خود ادراك مى نمايم همه محض خيال باشد؟
ابوجهل گفت : نه ، آنها را مى دانم كه خيال نيست .
حضرت فرمود: هرگاه فرقى ميان اين و آنها نمى يابى پس بدان كه اين هم محض خيال نيست ؛ پس آن حضرت دست مبارك خود را كشيد بر موضعى كه آن ملعون خورده بود و گوشتش به حال خود برگشت و اعضاى مرغ درست شد و فرمود: اين معجزه را ديدى ؟
گفت : توهم چيزى مى كنم و يقين نمى دانم .
حضرت فرمود: اى جبرئيل ! بياور به نزد من آن مالها را كه اين معاند حق در خانه خود دفن كرده است شايد ايمان بياورد؛ ناگاه كيسه هاى زر نزد آن سرور حاضر شد و كيسه ها همه موافق بود با آنكه حضرت پيشتر فرموده بود، پس حضرت يك كيسه را گرفت و فرمود: بطلبيد فلان مرد را كه او صاحب اين كيسه است ، چون حاضر شد كيسه را به او داد و فرمود: اين مال توست كه ابوجهل خيانت كرده بود، و همچنين يك يك از صاحبان مال را مى طلبيد و مالشان را مى داد تا تمام شد.
ابوجهل متحير و رسوا شد و سيصد اشرفى ابوجهل ماند.
پس حضرت فرمود: ايمان بياور تا سيصد اشرفى خود را بگيرى و خدا بركت دهد براى تو در اين مال تا مالدارتر از همه قريش و بر ايشان امير گردى .
گفت : ايمان نمى آورم وليكن مال خود را مى گيرم .
چون دست دراز كرد كه كيسه را بردارد حضرت صدا زد به آن مرغ بريان كه : بگير ابوجهل را و مگذار دست به كيسه برساند.
مرغ به قدرت خدا برجست و ابوجهل را به چنگال خود گرفت و در هوا بلند كرد و او را برد و بر بام خانه اش گذاشت ، حضرت آن زر را به فقراى مومنين قسمت كرد و فرمود: اى گروه اصحاب محمد! اين معجزه اى بود كه پروردگار ما براى ابوجهل ظاهر گردانيد و او معانده كرد، و اين مرغ كه زنده شد از مرغهاى بهشت خواهد بود كه براى شما در بهشت پرواز خواهد كرد، بدرستى كه در بهشت انواع مرغها هستند هر يك به قدر شترى و در فضاى بهشت پرواز خواهند كرد، پس هرگاه مومن دوست محمد و آل محمد عليهم السلام آرزوى خوردن يكى از آنها بكند فرو مى آيد در پيش روى او و بالها و پرهايش ريخته مى شود و پخته مى شود براى او بى آتش و يك طرف آن كباب و طرف ديگر بريان مى شود و چون آنچه مقتضاى خواهش اوست تناول نمايد و گويد: ((الحمد لله رب العالمين)) باز زنده مى شود و در هوا پرواز مى كند و فخر مى كند بر ساير مرغان بهشت و مى گويد: كيست مثل من كه دوست خدا به امر الهى از من خورده است ؟(703)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودند و حضرت امير المومنين عليه السلام در ميان ايشان نشسته بود ناگاه مردى از يهودان آمد و گفت : اى امت محمد! شما هيچ درجه پيغمبرى نگذاشتيد مگر آنكه از براى پيغمبر خود آن را دعوى مى كنيد.
پس حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: چنين است ، اگر خدا با موسى عليه السلام در طور سينا سخن گفت با پيغمبر ما در آسمان هفتم سخن گفت ، اگر عيسى عليه السلام كور را بينا و مرده را زنده گردانيد بدرستى كه قريش از محمد صلى الله عليه و آله و سلم سوال كردند كه مرده را براى ايشان زنده كند پس مرا طلبيد و با ايشان فرستاد بسوى قبرستان و چون دعا كردم مردگان از قبرها به قدرت حق تعالى بيرون آمدند و خاك از سرهايشان مى ريخت ، و بدرستى كه در جنگ احد نيزه اى بر ديده ابوقتاده انصارى خورد و حدقه اش بيرون آمد پس حدقه را به دست گرفت و به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا رسول الله ! بعد از اين زوجه من مرا دوست نخواهد داشت ، حضرت حدقه را از دستش گرفت و به جاى خود گذاشت و چنان به اصلاح آمد كه فرق نمى كرد ميان اين ديده و ديده ديگر مگر اينكه اين نيكوتر و روشن تر از آن ديگر بود، و در همان جنگ يك دست عبدالله به عتيك جدا شد و در شب به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آورد و رسول خدا دست او را به جاى خود گذاشت و درست شد به طورى كه اثر بريدن پيدا نبود.(704)
و در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه روزى آن حضرت فرمود: حق تعالى براى هيچ پيغمبرى آيتى و معجزه اى ظاهر ننمود مگر اينكه براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام مثل آن را ظاهر گردانيد و از آن عظيمتر براى آن حضرت مقرر گردانيد.
گفتم يابن رسول الله ! مانند معجزات عيسى عليه السلام چگونه براى آن حضرت ظاهر شد از مرده زنده كردن و كور و پيس را شفا دادن و خبر دادن به آنچه در خانه ها خورده و ذخيره كرده بودند؟
فرمود: روزى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام در كوچه هاى مكه راه مى رفتند و ابو لهب از عقب ايشان مى رفت و سنگ بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى انداخت و پاهاى مبارك آن جناب را مجروح كرده بود و خون از قدم محترمش جارى شده بود، و ابولهب فرياد مى كرد كه : اى گروه قريش ! اين ساحر و دروغگو است پس سنگ بر او بياندازيد و از او دورى كنيد و از جادوى او بپرهيزيد، و اوباش قريش را تحريص بر ايذاى آن حضرت مى كرد و از پى آن جناب مى آمدند و سنگ مى انداختند و هر سنگ كه بر آن حضرت مى انداختند بر حضرت امير المومنين عليه السلام نيز مى خورد، پس يكى از آن كافران گفت : يا على ! تو پيوسته تعصب محمد را اظهار مى كنى و از جانب او جهاد مى كنى و با آنكه هرگز جنگى نديده اى در شجاعت نظير خود ندارى ، چرا در اين وقت يارى او نمى كنى ؟
حضرت ندا كرد ايشان را كه : اى اوباش قريش ! من بى رخصت و اذن آن حضرت كارى نمى كنم ، اگر امر كند خواهى ديد كه چون خواهم كرد؛ و پيوسته از عقب ايشان مى رفتند و اذيت مى رسانيدند تا از مكه بيرون رفتند، پس ناگاه ديدند كه سنگها از كوه غلطيدند به جان آن حضرت ، كافران شاد شدند و دور رفتند و گفتند: الحال اين سنگها محمد و على را هلاك خواهند كرد و ما از شر ايشان خلاص خواهيم شد!
چون سنگها به نزديك آن دو بزرگوار رسيدند هر يك به قدرت حق تعالى به سخن آمده گفتند: السلام عليك يا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، السلام عليك يا على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، السلام عليك يا رسول رب العالمين و خير الخلق اجمعين ، السلام عليك يا سيد الوصيين و يا خليفه رسول رب العالمين ، چون كافران اين حالت عجيب را ديدند متحير ماندند پس ده نفر از آنها كه كفر و عنادشان زياده بود گفتند: اين سخنان از اين سنگها نبود وليكن محمد جماعتى را در گودالها پنهان كرده است كه ما را فريب دهد و اين سخنان از آنها صادر گرديده است !
چون اين را گفتند به قدرت رب الارباب و اعجاز آن جناب ده سنگ از آن سنگها بلند شدند و هر يك محاذى سر يكى از آن كافران آمد و بر سر او مى خورد و بلند مى شد و باز بر مى گرديد و بر سر او مى خورد تا آنكه سرهاى آنها را نرم كردند و مغز سرشان از بينيهاى ايشان فرو ريخت و جميع آن ده نفر هلاك و به جهنم واصل شدند، خويشان آنها زارى كنان آمدند و فرياد مى كردند كه : بدتر از مصيبت مردن آنها آن است كه محمد شادى خواهد كرد كه به اعجاز او مرده اند، و چون ايشان به سر جنازه ها رفتند جنازه هاى ايشان به صدا آمد كه : راست گفت محمد و دروغ نگفت و شما دروغ مى گوئيد، پس جنازه ها بلرزيدند و مرده ها را بر زمين افكنده گفتند: ما بر نمى داريم اين دشمنان خدا را كه بسوى عذاب خدا ببريم .
پس ابوجهل لعين گفت : سخن اين جنازه ها و آن سنگها همه از جادوى محمد است ، اگر راست مى گويد كه اينها از اعجاز اوست بگوئيد تا دعا كند خدا آنها را زنده گرداند.
چون كافران اين سخن را به آن حضرت گفتند، به امير المومنين عليه السلام فرمود: يا على ! شنيدى سخن ايشان را، بگو كه چند جراحت از سنگشان به تو رسيده ؟
على عليه السلام گفت : يا رسول الله ! چهار جراحت به من رسيده است .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به من هم شش جراحت رسيده است و آن كافران ده نفرند، من براى شش نفر دعا مى كنم و تو براى چهار نفر دعا كن خدا ايشان را زنده كند، چون دعا كردند همه زنده شدند و برخاستند و گفتند: اى گروه مسلمانان ! محمد و على را شان عظيم و مرتبه بلندى هست ، در آن مملكتها كه ما در آنجا بوديم براى محمد مثالى ديديم كه بر كرسى نشسته بود نزد عرش و مثال على را ديديم كه بر تختى نشسته بود نزد كرسى و جميع ملائكه آسمانها و عرش و كرسى و ملائكه حجابها بر گرد ايشان بر آمده بودند و تعظيم ايشان مى نمودند و صلوات بر ايشان مى فرستادند و هر چه مى فرمودند اطاعت مى كردند و هر حاجت از خدا طلب مى نمودند ايشان را شفيع مى كردند. پس هفت نفرشان ايمان آوردند و باقى بر كفر و شقاوت خود ماندند.
پس امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اگر خدا عيسى عليه السلام را به روح القدس مويد گردانيد بدرستى كه جبرئيل نازل شد در روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عبا بر دوش گرفت و على و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام را در عبا داخل كرد و گفت : خداوندا! اينها اهل منند، من جنگم با هر كه با ايشان در جنگ است و صلحم با هر كه با ايشان در صلح است ، و دوست باش با هر كه با ايشان دوست است و دشمن باش با هر كه با ايشان دشمن است ، پس خدا وحى فرستاد كه : اى محمد! دعاى تو را مستجاب كردم .
پس ام سلمه جانب عبا را برداشت كه داخل شود، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو داخل اين جماعت نيستى هر چند حال تو نيك است .
پس جبرئيل گفت : يا رسول الله ! مرا از خود بگردانيد.
فرمود: تو از مائى .
عرض كرد: رخصت مى دهى داخل عبا شوم ؟
فرمود: بلى .
پس جبرئيل داخل عبا شد، و چون به ملكوت اعلى بالا رفت و حسن و بها و نور و ضياى او مضاعف شده بود ملائكه گفتند: اى جبرئيل ! برگشتى به خلاف آنچه از پيش ما رفته بودى .
گفت : چگونه چنين نباشم و حال آنكه داخل اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله و سلم شده ام .
پس ملائكه آسمانها و حجابها و عرش و كرسى گفتند: سزاوار است تو را به اين شرف كه يافته اى چنين باشى .
و حضرت امير المومنين عليه السلام چون جهاد مى كرد جبرئيل در جانب راست او و ميكائيل در جانب چپ او و اسرافيل در عقب او و ملك الموت در پيش روى او مى رفتند.
و اما شفا دادن كور و پيس و خبر دادن به امرهاى پنهان ، پس چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مكه بود روزى كافران قريش به آن حضرت گفتند: اى محمد! پروردگار ما ((هبل)) كه بت بزرگ ما است شفا مى دهد بيماران ما را و ما را از مهالك نجات مى بخشد.
فرمود: دروغ مى گوئيد، هبل قادر بر هيچ كارى نيست و پروردگار عالم مدبر امور است .
گفتند: اى محمد! مى ترسيم كه هبل تو را به دردهاى عظيم مبتلا گرداند مانند فالج و لقوه و كورى و غير اينها به سبب آنكه مردم را از پرستيدن آن منع مى كنى .
فرمود: بر اينها كه گفتند كسى جز خدا قادر نيست .
گفتند: اى محمد! اگر راست مى گوئى كه بر اينها بغير از خداى تو كسى قادر نيست پس بگو ما را به اين بلاها مبتلا كند تا از هبل سوال كنيم ما را شفا دهد و بدانى كه هبل شريك پروردگار توست .
پس جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمد! تو بر بعضى نفرين كن و على بر بعضى تا من ايشان را مبتلا كنم ؛ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بيست نفر را نفرين كرد و حضرت امير عليه السلام ده نفر را و در همان ساعت مبتلا شدند به خوره و پيسى و كورى و فالج و لقوه و دستها و پاهايشان جدا شد و در بدنشان هيچ عضو صحيح نماند مگر زبان و گوشهاى ايشان ، پس ايشان را به نزد هبل بردند و دعا كردند كه ايشان را شفا دهد و گفتند: محمد و على بر اين جماعت نفرين كردند و چنين شدند، پس تو ايشان را شفا ده ، پس به قدرت خدا هبل ايشان را صدا كرد كه : اى دشمنان خدا! من قدرت بر هيچ امر ندارم و سوگند مى خورم بآن خداوندى كه محمد را بسوى جميع خلق فرستاده است و او را بهتر از همه پيغمبران گردانيده است كه اگر نفرين كند بر من كه جميع اعضاء و اجزاى من از هم بريزد و اجزاى مرا باد به اطراف جهان پراكنده كند كه اثرى از من نماند و بزرگترين اجزاى من به قدر صد يك خردلى شود هر آينه خدا چنين خواهد كرد.
چون اين سخن را از هبل شنيدند و از او نااميد گرديدند بسوى آن حضرت دويدند و استغاثه كردند و گفتند: اى محمد! اميد ما از غير تو بريده شد، به فرياد ما برس و خداى خود را بخوان كه اصحاب ما را از اين بلاها نجات بخشد و عهد مى كنيم كه ديگر ايشان ايذاى تو نكنند.
پس بيست نفر را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ايشان نفرين كرده بود آوردند و نزد آن حضرت بازداشتند و آن ده نفر ديگر را به نزد امير المومنين عليه السلام باز داشتند، پس محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام گفتند به آنها كه : چشمهاى خود را بپوشيد و بگوئيد: خداوندا! به جاه محمد و على و آل طيبين ايشان سوگند مى دهيم تو را كه ما را عافيت بخشى .
چون اين بگفتند همه صحيح و نيكوتر از آنچه بودند شدند و آن سى نفر با بعضى از خويشان ايشان ايمان آوردند و باقى قريش بر شقاوت خود ماندند، و چون از مرضهاى خود شفا يافتند، حضرت به ايشان فرمود: ايمان بياوريد، گفتند: ايمان آورديم پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان فرمود: مى خواهيد بينائى شما را زياده گردانم و خبر دهم شما را به آنچه خورده ايد و دوا كرده ايد و ذخيره نموده ايد؟
گفتند: بلى ؛ پس خبر داد هر يك را به آنچه در آن روز خورده بودند و مداوا كرده بودند و در خانه هاى خود ذخيره نموده بودند، پس فرمود: اى ملائكه پروردگار من ! حاضر كنيد نزد من باقيمانده طعامهاى ايشان را در همان سفره ها كه در آنها خورده اند، پس ديدند از هوا جميع سفره ها و خوانهاى آنها فرود آمد و حضرت نشان داد كه هر سفره و طعام از كيست و هر دوا از كيست و فرمود: اى طعام ! خبر ده به امر خدا كه چه مقدار از تو خورده است و چه مقدار مانده است ؟ پس طعام به سخن آمده و گفت : از من فلان مقدار او خورد و فلان مقدار خادم او و من باقيمانده آنها هستم .
پس حضرت فرمود: اى طعامها! بگوئيد كه من كيستم ؟ گفتند: توئى رسول خدا.
پس اشاره به على عليه السلام كرد و فرمود: بگوئيد اين كيست ؟ گفتند: اين برادر توست كه بعد از تو بهترين گذشتگان و آيندگان است و وزير توست و خليفه توست و بهترين خليفه ها است .(705)
پس راوى خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام عرض كرد: آيا حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام را معجزه ها بود كه شبيه باشند به معجزات حضرت موسى عليه السلام ؟
فرمود: على بمنزله جان حضرت رسول است و معجزات رسول معجزات على است و معجزات على معجزات رسول است و هر معجزه هر پيغمبرى را خدا به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم داده است و زياده از آنها.
اما عصاى موسى عليه السلام كه چون انداخت اژدها شد و ريسمانها و عصاهاى ساحران را بلعيد، پس محمد صلى الله عليه و آله و سلم را معجزه اى از آن بزرگتر بود زيرا كه گروهى از يهودان به خدمت آن حضرت آمده سوالها كردند و جوابهاى شافى شنيدند، پس گفتند: اى محمد! اگر پيغمبرى بياور از براى ما مانند معجزه عصاى موسى ؟
حضرت فرمود: آنچه من براى شما آوردم از عصاى موسى بهتر است زيرا كه معجزه من قرآن است كه تا روز قيامت باقى است و در هر عصرى بيان شافى حجت الهى را بر مخالفان حق تمام مى كند و هيچكس قادر نيست بر آنكه در برابر سوره اى از آن معارضه تواند نمود و عصاى موسى مخصوص زمان او بود و برطرف شد، و با وجود آن معجزه باز براى شما معجزه اى مى آورم كه عظيم تر و غريب تر باشد از آن زيرا عصاى موسى در دست او بود و مى انداخت و قبطيان مى گفتند: در عصاى خود حيله كرده كه چنين مى شود و حق تعالى براى اظهار حقيت من چوبى چند را اژدها خواهد كرد كه دست من به آنها نرسيده باشد و من در آنجا حاضر نباشم ، چون به خانه هاى خود بر مى گرديد و امشب در مجلس خود جميعت مى كنيد حق تعالى چوبهاى سقف آن خانه را همه افعى خواهد كرد و آن زياده از صد چوب است ، و چون آنها افعى خواهند شد زهره چهار نفر از شما خواهد تركيد و باقى مدهوش خواهيد شد، و چون بامداد روز ديگر شد يهودان ديگر نزد شما جمع خواهند شد و قصه شب را به ايشان نقل خواهيد كرد، باور نخواهند كرد، پس باز آن چوبها نزد ايشان اژدها خواهد شد.
چون اين سخنان را از آن حضرت شنيدند خنديدند و به يكديگر گفتند كه : ببينيد چه دعواها مى كند و چگونه از اندازه خود بيرون مى رود!
حضرت فرمود: الحال مى خنديد و چون آن معجزه را ببينيد خواهيد گريست و از حيرت مدهوش خواهيد گرديد، اگر در آن وقت بگوئيد: خداوندا! بجاه محمد كه او را برگزيده اى و بجاه على كه او را پسنديده اى و بحق اولياى ايشان كه هر كه تسليم نمايد امر ايشان را او را فضيلت داده اى ، ما را قوت ده بر آنچه مى بينيم ؛ و اگر اين دعا را بخوانيد بر آنها كه در آن مجلس مرده اند زنده خواهند شد.
و چون يهودان به خانه هاى خود برگشتند و در مجمع خود جمع شدند استهزاء به آن حضرت مى كردند و فرموده هاى آن حضرت را نقل مى كردند و مى خنديدند ناگاه سقف خانه به حركت آمد و چوبهاى آن سقف همه افعى ها شدند و سرها از ديوار بيرون آوردند و قصد ايشان كردند و ابتدا كردند به آنچه در آن خانه بود از خمها و سبوها و كوزه ها و كرسيها و نردبانها و درها و پنجره ها و غير آنها آنچه در آن خانه بود همه را فرو بردند، پس آنچه حضرت خبر داده بود به عمل آمد و چهار نفر از آنها مردند و بعضى مدهوش شدند و بعضى متوسل به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت آن حضرت شدند چنانكه تعليم ايشان كرده بود و قوت يافتند و ضررى به ايشان نرسيد، پس اين دعا را بر آن مردگان خواندند و آنها نيز زنده شدند، و چون اين احوال را مشاهده كردند گفتند: دانستيم كه اين دعا مستجاب است و محمد در هر چه مى گويد صادق است وليكن بر ما دشوار است ايمان آوردن به آن حضرت ، پس بايد كه باز اين دعا را بخوانيم و ايشان را در درگاه خدا شفيع گردانيم تا خدا ايمان را بر ما آسان گرداند؛ چون دعا كردند خدا ايمان را محبوب ايشان گردانيد و گوارا كرد اسلام را بر ايشان و عداوت كفر را در دل ايشان افكند، پس ايمان آوردند به خدا و رسول .
چون صبح يهودان ديگر آمدند و آنچه حضرت فرموده بود مشاهده كردند و حيران شدند، بعضى مردند و بعضى بر شقاوت و كفر خود ماندند.
اما يد بيضا، پس در برابر دست نورانى حضرت موسى آن حضرت را معجزه اى بود از آن روشنتر و بلندتر زيرا بسيارى بود در شبهاى تار مى خواست حضرت امام حسن و امام حسين عليه السلام را طلب نمايد پس ندا مى كرد: اى ابو محمد! و اى ابو عبدالله ! بيائيد به نزد من ، و در هر جا بودند حق تعالى صداى غمزداى آن حضرت را به ايشان مى رسانيد پس انگشت شهادت خود را از روزنه در بيرون مى كرد و از آن يد بيضا نورى هويدا مى شد چندين مرتبه از آفتاب و ماه و روشنتر، و آن دو اختر برج امامت از پى آن نور مى آمدند و چون داخل خانه مى شدند حضرت دست خود را مى كشيد و آن نور برطرف مى شد، و چون مى خواستند به خانه خود برگردند باز انگشت خود را بيرون مى كرد و ايشان در آن نور ساطع مانند خورشيد مى رفتند تا به خانه خود مى رسيدند.
و اما طوفان كه خدا بر قبطيان فرستاد، مانند آن را بر گروه مشركان فرستاد براى اعجاز آن حضرت و آن چنان بود كه مردى از اصحاب آن حضرت كه او را ثابت بن افلح مى گفتند در بعضى از جنگها مردى از مشركان را كشته بود و زن آن مشرك نذر كرده بود در كاسه سر آن مسلمانان كه شوهر او را كشته شراب بخورد، پس چون در روز احد مسلمانان گريختند ثابت بر موضع مرتفعى كشته شد و مژده كشته شدن او را غلام آن زن براى او آورد، پس آن غلام را به اين بشارت آزاد كرد و كنيز خود را به او بخشيد، و چون مشركان برگشتند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مشغول دفن كردن اصحاب خود گرديد آن زن به نزد ابوسفيان آمد و سوال كرد كه : مردى را با غلام من همراه كن بروند و سر كشنده شوهر مرا جدا كنند و بياورند تا من به نذر خود وفا كنم ، پس ابو سفيان در ميان شب دويست نفر از اصحاب خود را فرستاد كه بروند و سر آن مسلمان را جدا كنند و بياورند، چون به نزديك آن موضع رسيدند حق تعالى باران عظيمى فرستاد كه آن دويست نفر را غرق كرد و اثرى از آن كشته و آن دويست نفر نيافتند، و اين معجزه عظيم تر از طوفان موسى بود.
و اما ملخ كه خدا بر بنى اسرائيل فرستاد، عجيبتر از آن را بر دشمنان آن حضرت فرستاد زيرا ملخ موسى مردان قبطيان را نخورد بلكه زراعتهاى ايشان را خورد و ملخ آن حضرت آن دشمنان را خورد، و آن چنان بود كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به سفر شام رفت و از شام مراجعت نموده متوجه مكه گرديد، دويست نفر از يهودان به قصد هلاك آن جناب از شام بيرون آمدند و در عقب آن حضرت مى آمدند و منتظر فرصت بودند، و عادت آن جناب چنان بود كه چون به فضاى حاجت مى رفت بسيار از مردم دور مى شد و يا در پشت درختان پنهان مى شد يا آنقدر دور مى رفت كه كسى آن جناب را نبيند، پس روزى آن حضرت براى قضاى حاجت بيرون رفت و بسيار از قافله دور شد آن يهودان فرصت را غنيمت شمردند و از عقب آن جناب رفتند، و چون به آن جناب رسيدند از همه طرف احاطه كردند آن جناب را و شمشيرها به قصد هلاك او كشيدند پس حق تعالى از زير پاى آن حضرت ملخ بسيار بر انگيخت كه ايشان را فرو گرفتند و مشغول خوردن بدنهاى ايشان شدند و ايشان به جان خود گرفتار شدند و از آن حضرت پرداختند تا از حاجت خود فارغ شد، و چون بسوى قافله معاودت نمود اهل قافله پرسيدند كه : جمعى از عقب شما آمدند آنها چه شدند؟ فرمود كه : آنها به قصد هلاك من آمدند و حق تعالى ملخ را بر ايشان مسلط گردانيد و اكنون به بلاى خود گرفتارند؛ چون اهل قافله به نزديك ايشان آمدند ديدند كه ملخ بى پايان در بدنهاى آن كافران افتاده و بدنهاى ايشان را مى خورند، بعضى مرده اند و بعضى در كار مردنند آنقدر ايستادند تا همه هلاك شدند و برگشتند.
و اما قمل كه حق تعالى بر دشمنان موسى مسلط گردانيد، مثل آن را نيز بر اعداى حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم مسلط گردانيد و قصه اش چنان بود كه : چون امر آن حضرت در مدينه ظاهر شد و دين او رواج بهم رسانيد روزى با اصحاب خود نشسته بود و سخن از امتحانهاى خدا نسبت به پيغمبران و صبر كردن ايشان بر مصيبتها جارى ساخته بود، در اثناى اين سخنان فرمود كه : در ميان ركن و مقام قبر هفتاد پيغمبر است كه امت آنها نمرده اند مگر به آزار گرسنگى و شپش ، پس بعضى از منافقان يهود و قريش با يكديگر گفتند: بيائيد با يكديگر اتفاق كنيم و اين دروغگو را بكشيم كه چنين دروغها نگويد، پس دويست نفر از اين دو گروه با يكديگر هم سوگند شدند و منتظر فرصت بودند تا آنكه روزى آن حضرت از مدينه تنها بيرون رفت ، ايشان فرصت را غنيمت دانسته از عقب آن حضرت بيرون رفتند پس يكى از ايشان در جامه خود نظر كرد شپش بسيارى ديد و چون گريبان خود را گشود شپش بسيارى در بدن خود ديد و بدنش به خاريدن آمد و از اين حال منفعل شد و نخواست كه اصحابش بر حال او مطلع گردند و به اين سبب از ايشان گريخت ، و همچنين هر يك چنين حالى در خود مشاهده مى كردند و مى گريختند تا آنكه همه برگشتند به خانه هاى خود و هر چند علاج كردند فايده نبخشيد و هر روز شپش ايشان زياده مى شد تا آنكه حلقهاى ايشان را سوراخ كرد و آب و طعام در گلوى ايشان نمى رفت و همه در عرض دو ماه به جهنم واصل شدند، بعضى در پنج روز مردند و بعضى بيشتر و بعضى كمتر، و زياده از دو ماه هيچيك زنده نماندند تا آنكه همه به درد شپش و گرسنگى و تشنگى بمردند.
و اما ضفادع كه خدا بر دشمنان موسى عليه السلام مسلط گردانيد مثل آن را بر دشمنان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مسلط گردانيد و قصه اش آن است كه : در مكه در موسم حج دويست نفر از كافران عرب و يهودان و ساير مشركان اتفاق كردند بر كشتن آن حضرت و به اين عزيمت به جانب مدينه روانه شدند، و در بعضى از منازل به بركه اى رسيدند كه آبش در نهايت عذوبت و صفا بود پس آب مشگهاى خود را ريختند و از آن آب پر كردند و روانه شدند، چون به منزل فرود آمدند حق تعالى بر مشگهاى ايشان موش و وزغ را مسلط گردانيد كه مشگهاى ايشان را سوراخ كردند و آبها در آن بيابان ريخته شد، و چون تشنه شدند و بر سر مشگها آمدند و آن حال را مشاهده كردند بسرعت بسوى آن بركه برگرديدند كه آب بردارند، ناگاه ديدند كه موشها و وزغها پيش از ايشان رفته اند و آن بركه را سوراخ كرده اند و جميع آن بركه در آن سنگستان متفرق شده و فرو رفته و هيچ آب در بركه نمانده است ، پس همه از زندگانى نااميد گشتند و در آن بيابان افتادند و تن به مردن دادند و از تشنگى هلاك شدند مگر يكى از ايشان كه متنبه شد كه سبب ورود آن بلا، عداوت سيد انبياء است ، و كينه آن حضرت را از سينه خود دور كرد و بر لوح دل خود محبت آن سلطان سرير نبوت را نقش كرد و نام شريف او را ورد زبان خود گردانيد و بر زبان و شكم خود نام محمد را نقش مى كرد و مى گفت : اى پروردگار محمد و آل محمد! من توبه كردم از آزار محمد پس فرج ده مرا بجاه محمد و آل محمد، پس حق تعالى به بركت دلالت آن حضرت او را سالم داشت و تشنگى را از او دفع كرد تا آنكه قافله به او رسيدند و او را آب دادند، و چون شتران ايشان بر تشنگى صبر داشتند زنده بودند پس بارهاى رفيقان خود را بر شتران بار كرد و با آن قافله به خدمت آن حضرت آمد و احوال خود و اصحاب خود را عرض كرد و ايمان آورد، حضرت اسلام او را قبول كرد و مالهاى آن گروه را به او بخشيد.
و اما خون كه خدا بر قبطيان مسلط گردانيد، پس روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حجامت كرد و خون حجامت را به ابوسعيد خدرى داد كه : ببر و پنهان كن اين خون را، پس ابو سعيد رفت و آن خون بركت مشحون را تناول كرد، و چون برگشت حضرت پرسيد كه : خون را چه كردى ؟
گفت : خوردم يا رسول الله .
فرمود: نگفتم پنهان كن ؟
گفت : پنهان كردم در ظرف نگاهدارنده يعنى در بدن خود.
فرمود: زنهار كه ديگر چنين كارى مكن و بدان كه چون گوشت و خون تو به خون من مخلوط شد خدا بدن تو را بر آتش جهنم حرام گردانيد.
پس چهل نفر از منافقان استهزاء كردند به آن حضرت و از روى سخريه گفتند كه : ابو سعيد خدرى از جهنم نجات يافت كه خونش با خون او آميخته شد، نيست او مگر كذاب و افترا كننده و اگر ما باشيم هرگز نتوانيم خوردن خون او را.
پس آن حضرت چون به وحى الهى بر سخنان بى ادبانه ايشان مطلع شد فرمود: خدا ايشان را به خون هلاك خواهد كرد و هر چند دشمنان موسى از خون هلاك نشدند. پس در آن زودى خون از بينى و بن دندانهاى آن منافقان جارى شد و چهل روز به اين عذاب در دنيا معذب بودند تا به عذاب عقبى رسيدند.
و اما قحط و كمى ميوه ها كه خدا منكران موسى عليه السلام را به آن معذب گردانيد، دشمنان آن حضرت را نيز به آن معذب گردانيد زيرا كه آن حضرت نفرين كرد بر قبيله مضر و گفت : خداوندا! سخت گردان عذاب خود را بر مضر و بر ايشان وارد سازد قحطى مانند قحطى زمان يوسف عليه السلام ، پس حق تعالى ايشان را مبتلا گردانيد به قحط و گرسنگى و از هر ناحيه تجار از براى ايشان طعام مى آوردند، و چون مى خريدند هنوز به خانه هاى خود داخل نكرده بودند كه كرم آنها را فاسد مى كرد و مى گنديد و مالشان تلف مى شد و از طعام بهره نمى بردند تا آنكه قحط و گرسنگى ايشان به مرتبه اى رسيد كه گوشت سگهاى مرده را خوردند و استخوانهاى مردگان را سوزاندند و خوردند و قبرهاى مرده ها را نبش مى كردند و گوشت و استخوان آنها را مى خوردند و بسيار بود كه زن طفل خود را مى كشت و مى خورد تا آنكه گروهى از روساى قريش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول الله ! اگر ما بد كرده ايم بر زنان و اطفال و چهار پايان ما رحم كن .
حضرت فرمود: اين قحط براى شما عقوبت است ، اطفال و حيوانات را خدا در دنيا و آخرت عوض مى دهد و از براى ايشان رحمت است ؛ پس عفو كرد آن حضرت از مضر و گفت : خداوندا! بلا را از ايشان دور گردان . پس فراوانى نعمت و رفاهيت بسوى ايشان عود كرد چنانكه حق تعالى فرموده است فليعبدوا رب هذا البيت # الذى اطعمهم من جوع و امنهم من خوف (706) ((پس بايد عبادت كنند پروردگار اين خانه كعبه را كه طعام داد ايشان را از گرسنگى و امان بخشيد ايشان را از بيم)).
و اما طمس اموال قوم فرعون كه اموال ايشان همه سنگ شد، مثل اين معجزه براى حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام شد و آن چنان بود كه مرد پيرى با پسرش به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و آن مرد پير مى گريست و مى گفت : يا رسول الله ! اين فرزند من است و من اين را در طفوليت تربيت كرده ام و عزيز داشتم و مالهاى خود را صرف او كردم ، الحال كه قوى شده و مال بهم رسانيده و قوت و مال من برطرف شده است به قدر قوت ضرورى به من نمى دهد.
حضرت به آن پسر گفت : چه مى گوئى ؟
گفت : يا رسول الله ! من زياده از قوت خود و عيال خود ندارم كه به او بدهم .
حضرت به پدر گفت كه : چه مى گوئى ؟
گفت : يا رسول الله ! انبارها از گندم و جو و خرما و مويز دارد و بدره ها و كيسه ها از طلا و نقره دارد و مال بسيار دارد.
پسر گفت : يا رسول الله ! اينها كه مى گويد من ندارم .
حضرت فرمود كه : ما در اين ماه قوت او را مى دهيم ، تو در ماههاى ديگر بده .
پس حضرت اسامه را گفت كه : صد درهم به اين مرد پير بده كه در اين ماه صرف نفقه خود و عيال خود كند.
چون سر ماه ديگر شد باز آن مرد پير پسر خود را به خدمت آن حضرت آورد و شكايت كرد و باز پسر گفت : من هيچ ندارم .
حضرت فرمود كه : دروغ مى گوئى و مال بسيار دارى ، اما امروز كه به شب مى رسد از پدرت پريشانتر خواهى شد و هيچ نخواهى داشت .
چون آن جوان برگشت همسايگان انبارها او آمدند و گفتند: بيا انبارهاى خود را از همسايگى ما ببر كه ما از گند آنها هلاك مى شويم ؛ چون بر سر انبارهاى خود رفت ديد كه جو و گندم و خرما و مويز همه فاسد و متغير و متعفن شده اند، همسايگان او را جبر كردند تا اجير بسيارى گرفت و اجرت بسيارى قرار داد كه اينها را ببرند و دور از شهر مدينه بريزند، چون حمالان آنها را نقل كردند و بر سر كيسه هاى زر آمد كه اجرت آنها را بيرون آورد ديد كه زرهاى نقره و طلاى او همه سنگ شده است و حمالان تشدد مى كردند، هر جامه و فرش و متاع كه داشت با خانه خود فروخت و به اجرت حمالان داد و قوت يك شب در دستش نماند، و از اين غم رنجور و عليل شد.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى گروهى كه عاق پدران و مادرانيد! عبرت بگيريد و بدانيد كه چنانكه در دنيا مال او متغير شد همچنين در آخرت بدل آنچه در بهشت براى او از درجات مقرر كرده بودند در جهنم از براى او دركات مقرر كردند؛ پس حضرت فرمود كه : حق تعالى يهود را مذمت كرده است بر اينكه بعد از ديدن اين معجزات گوساله پرستيدند پس زنهار كه شبيه آنها مباشيد.
گفتند: چگونه شبيه آنها مى شوم يا رسول الله ؟
فرمود كه : به اينكه اطاعت كنيد مخلوقى را در معصيت خدا و توكل كنيد بر مخلوقى بغير از خدا كه اگر چنين كنيد شبيه يهود خواهيد بود در گوساله پرستى .(707)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : يهودى از يهودان شام كه تورات و انجيل و زبور و ساير كتب پيغمبران را خوانده بود و معجزات ايشان را دانسته بود بسوى مدينه آمد در وقتى كه اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد آن حضرت نشسته بودند و حضرت امير المومنين عليه السلام و ابن عباس (و ابن مسعود)(708) و ابو معبد در ميان ايشان بودند، پس گفت : اى امت محمد! براى هيچ پيغمبر درجه اى و فضيلتى نبوده است مگر آنكه شما براى پيغمبر خود دعوى مى كنيد، آيا جواب مى گوئيد مرا از آنچه سوال كنم ؟
پس صحابه همه ساكت شدند، حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود كه : آرى اى يهودى ، خدا به هر پيغمبرى درجه اى يا فضليتى كه داده است همه را براى پيغمبر ما جمع كرده است و پيغمبر ما را اضعاف مضاعفه بر آنها زيادتى داده است .
يهودى گفت : سوال مى كنم مهياى جواب من باش .
حضرت فرمود: بگو.
يهودى گفت : خدا ملائكه را امر كرد حضرت آدم عليه السلام را سجده كنند، آيا نسبت به محمد چنين كارى كرده است ؟
حضرت فرمود كه : سجده ملائكه براى آدم ، پرستيدن او نبود بلكه اعتراف به فضيلت او بود، و حق تعالى محمد را بهتر از اين داد و خدا و ملائكه بر او صلوات فرستادند در ملكوت اعلى و زياده بر آن بر مومنان واجب گردانيد كه صلوات بر او بفرستند تا روز قيامت .
يهودى گفت : خدا توبه آدم را قبول نمود.
حضرت فرمود: خدا براى محمد بزرگتر از اين فرستاد بى آنكه گناهى از او صادر شود گفت : ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر(709) ((تا بيامرزد براى تو خدا آنچه گذشته است از گناه تو و آنچه مى آيد))، چون محمد صلى الله عليه و آله و سلم به قيامت در آيد هيچ وزر و گناه و خطائى نباشد او را.
يهودى گفت كه : ادريس را خدا به مكان بلند بالا برد و از ميوه هاى بهشت بعد از مردن او را روزى كرد.
فرمود كه : خدا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را بهتر از اين اعطا كرده است زيرا كه به او خطاب نمود كه ((و رفعنا لك ذكرك))(710) يعنى : ((بلند كرديم از براى تو ذكر تو را)) و همين بس است براى رفعت شاءن آن حضرت ؛ و اگر ادريس را از تحفه هاى بهشت بعد از وفات او طعام داد، محمد صلى الله عليه و آله و سلم را كه يتيم از پدر و مادر مانده بود در دنيا طعام داد، و روزى جبرئيل جامى از بهشت از براى آن حضرت آورد كه در آن تحفه ها بود و چون به دست آن حضرت داد جام و تحفه در دست آن حضرت سبحان الله و الحمد الله و الله اكبر و لا اله الا اللّه گفتند و به دست من و فاطمه و حسن و حسين داد و به دست هر يك كه داد آن جام و تحفه به سخن آمدند و تهليل و تسبيح و تحميد و تكبير گفتند، پس يكى از صحابه خواست كه بگيرد، جبرئيل جام را گرفت و به دست حضرت داد و گفت : بخور تو و اهل بيت تو كه اين تحفه اى است كه خدا براى تو و ايشان فرستاده است و طعام بهشت در دنيا سزاوار نيست مگر براى پيغمبر با وصى پيغمبر، پس آن حضرت تناول كرد و ما اهل بيت تناول كرديم و من الحال لذت آن طعام را در كام خود مى يابم .
يهودى گفت كه : نوح عليه السلام صبر كرد بر مشقتها كه از امت كشيد و هر چند او را تكذيب كردند تبليغ رسالت نمود.
حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود كه : آرى چنين بود، و حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز صبر كرد در مكه از آزارهاى قريش و هر چند او را تكذيب كردند تبليغ رسالت بيشتر نمود تا آنكه او را به سنگريزه خسته كردند و ابو لهب بچه دان ناقه را با كثافتهاى آن بر سر آن حضرت انداخت ، پس حق تعالى وحى كرد بسوى جائيل كه ملكى است موكل به كوهها كه : كوهها را بشكاف و هر حكم كه محمد در باب قوم خود مى فرمايد اطاعت كن ؛ پس آن ملك به خدمت آن حضرت آمد و گفت : خدا مرا فرستاده است كه هر حكم بفرمائى اطاعت كنم ، اگر مى فرمائى كوهها را مى كنم و بر سر ايشان مى افكنم تا هلاك شوند، حضرت فرمود: من براى رحمت مبعوث شده ام ، پروردگارا! هدايت نما قوم مرا كه ايشان نادانند. اى يهودى ! چون نوح قوم خود را ديد كه غرق شدند رقت نمود بر فرزند خود و اظهار شفقت بر او نمود و گفت : خداوندا! پسر من از اهل من است ، خدا براى تسلى او فرمود: او از اهل تو نيست بدرستى كه او صاحب عمل ناشايست است ، و محمد صلى الله عليه و آله و سلم چون دانست كه قوم او دشمن حقند شمشير انتقام بر ايشان كشيد و رقت خويشاوندى در نيافت او را و نظر شفقت بسوى ايشان نكرد چون ايشان را دشمن خدا دانست .
يهودى گفت كه : نوح نفرين كرد بر قوم خود و براى نفرين او آب بى اندازه از آسمان فرو ريخت و قوم او عرق شدند.
حضرت فرمود: چنين بود وليكن دعاى نوح دعاى غضب بود و محمد صلى الله عليه و آله و سلم براى رحمت بر قوم خود دعا كرد و آب بى اندازه از آسمان به رحمت امت نازل شد، و آن قصه چنان بود كه چون رسول خدا بسوى مدينه هجرت نمود و اهل مدينه در روز جمعه به خدمت آن حضرت آمده گفتند: يا رسول الله ! باران آسمان از ما حبس شده است و درختها زرد و برگها ريخته است ، پس دست مبارك بسوى آسمان بلند كرد چنانكه سفيدى زير بغل او نمودار شد و در آن وقت هيچ ابر در آسمان نبود، هنوز از جاى خود حركت نكرده بود كه باران روان شد به حدى كه مردم خود را به سختى به خانه ها رسانيدند و هفت روز متصل باريد؛ پس در جمعه دوم آمدند و گفتند: يا رسول الله ! خانه هاى ما خراب شد و راه قافله ها مسدود شد، حضرت تبسم نمود و فرمود: فرزند آدم چنين زود از نعمت ملال مى يابد، پس گفت : خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران ، خداوندا! بباران در محل روئيدن گياهها و چراگاه حيوانات ؛ پس در همان ساعت باران از مدينه قطع شد و بر اطراف مدينه مى باريد و در مدينه يك قطره نمى باريد براى كرامت آن حضرت نزد خدا.
يهودى گفت : خدا براى هود عليه السلام به باد انتقام از دشمنان او كشيد.
حضرت فرمود: چنين بود وليكن براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم از اين بهتر عطا كرد، در روز خندق بادى فرستاد كه سنگريزه ها با آن بود و لشكرها از ملائكه فرستاد كه آنها را نمى ديدند، پس معجزه محمد صلى الله عليه و آله و سلم دو زيادتى بر معجزه هود عليه السلام داشت : اول آنكه هشت هزار ملك با آن حضرت همراه بودند، دوم آنكه باد هود غضب بود بر قوم عاد و باد محمد صلى الله عليه و آله و سلم باد رحمت بود كه مسلمانان نجات يافتند و به كافران آسيبى نرسيد چنانكه حق تعالى فرموده است يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمه الله عليكم اذ جائتكم جنود فارسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها.(711)
يهودى گفت : حق تعالى براى حضرت صالح عليه السلام شتر از سنگ بيرون آورد براى عبرت قوم او.
حضرت فرمود: چنين بود و محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از اين بهتر داد، ناقه صالح با صالح سخن نگفت و شهادت به پيغمبرى او نداد و ما در بعضى از غزوات در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه شترى به نزديك آن حضرت آمد و فرياد كرد و خدا او را به سخن آورد و گفت : يا رسول الله ! فلان مرد مرا به كار فرمود تا پير شدم و اكنون مى خواهد مرا نحر كند و من پناه به تو آورده ام ، پس حضرت كسى به نزد صاحب او فرستاد و آن شتر را از او طلبيد و صاحبش آن را به حضرت بخشيد و حضرت آن را رها كرد؛ روز ديگر در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد و ناقه اى را مى كشيد و ديگرى بر آن ناقه دعوى مى كرد و گوهان آورده بود كه به دروغ گواهى مى دادند، پس به امر الهى آن ناقه به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! فلان مرد را در من حقى نيست و من از اعرابى ام و فلان يهودى مرا از اين اعرابى دزديده بود.
پس يهودى گفت : ابراهيم عليه السلام را حق تعالى در سن طفوليت به عبرت گرفتن از عجائب خلق آسمان و زمين آگاه گردانيد و در معرفت الهى كامل گردانيد و دلائل حق شناسى را بيان كرد.
حضرت فرمود: چنين بود اما ابراهيم عليه السلام بعد از پانزده سال چنين آگاه شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هفت سال از عمر شريفش گذشته بود كه گروهى از تجارت نصارى بسوى مكه آمدند و در ميان صفا و مروه فرود آمدند پس بعضى از ايشان نظر كردند بسوى آن حضرت و شناختند او را به صفتها و نعتها كه از او در كتابهاى خود خوانده بودند و گفتند: اى طفل ! چه نام دارى ؟ گفت : محمد، گفتند: پدر تو كيست ؟ گفت : عبدالله ، پس اشاره بسوى زمين كرده پرسيدند: اين چه نام دارد؟ گفت : زمين ، پس اشاره به آسمان كرده گفتند: اين چيست ؟ گفت : آسمان ، گفتند: پروردگار اينها كيست ؟ گفت : خداوند عالميان ؛ پس بانگ زد بر ايشان كه : مى خواهيد مرا در دين خود به شك اندازيد من هرگز در دين خود شك نكرده ام . اى يهودى ! آن حضرت در وقتى عبرت گرفت و آگاه شد كه در ميان جماعتى بود كه همه بت پرست بوده و قمار بازى مى كردند و به خدا شرك مى آوردند و او تنها لا اله الا اللّه مى گفت .
يهودى گفت : ابراهيم از نمرود به سه حجاب محجوب شد.
حضرت فرمود: چنين بود وليكن محمد صلى الله عليه و آله و سلم از كسى كه اراده كشتن او داشت به پنج حجاب پنهان شد دو حجاب زياده از حجابهاى ابراهيم چنانكه حق تعالى در وصف امر آن حضرت مى فرمايد ((و جعلنا من بين ايديهم سدا)) ((و گردانيديم از پيش روى ايشان سدى)) اين حجاب اول است ، ((و من خلفهم سدا)) ((و از پس ايشان سدى)) اين حجاب دوم است ، ((فاغشيناهم فهم لا يبصرون))(712) ((پس پوشيديم چشمهاى ايشان را پس ايشان نمى بينند)) اين حجاب سوم است ؛ و در جاى ديگر فرموده است و اذا قراءت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا(713) ((و هرگاه بخوانى قرآن را مى گردانيم ما ميان تو و ميان آنها كه ايمان نياورده اند به روز واپسين پرده اى پوشيده يا پوشنده اى)) اين حجاب چهارم است ؛ و باز فرموده است انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون (714) ((بدرستى كه ما كرديم در گردن ايشان غلها پس آن غلها پيوسته شده به زنخدانهاى ايشان پس ايشان سر در هوا ماندگانند و چشم بر هم نهادگان)) اين حجاب پنجم است .
يهودى گفت : ابراهيم عليه السلام حجت تمام كرد بر كافرى كه با او مجادله كرد.
حضرت فرمود: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود و شخصى به نزد او آمد كه انكار مى كرد زنده شدن مردگان را در قيامت و او را ((ابى بن خلف)) مى گفتند و استخوان پوسيده اى در دست داشت ، پس استخوان را ريزه كرد به دست خود و گفت : كى زنده مى كند استخوانهاى پوسيده را؟ پس حق تعالى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به وحى خود گويا گردانيد كه در جواب او فرمود: ((زنده مى كند آنها را آن كسى كه آفريده است ايشان را اول مرتبه و به هر مخلوقى عالم و دانا است))(715)، پس مغلوب و منكوب برگشت .
يهودى گفت : ابراهيم عليه السلام بتهاى قوم خود را شكست از روى غضب براى خدا.
حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سيصد و شصت بت را از كعبه سرنگون كرد و شكست و از جزيره العرب بت پرستى را برطرف كرد و بت پرستان را به شمشير خود ذليل گردانيد.
يهودى گفت : ابراهيم عليه السلام فرزند خود را خوابانيد كه قربان كند.
حضرت فرمود: براى ابراهيم بعد از خوابانيدن فرزند خود، فدا فرستادند و ذبح نكرد فرزند خود را، و محمد صلى الله عليه و آله و سلم دردى از اين عظيمتر به دل او رسيد در وقتى كه در جنگ احد بر سر عم خود حمزه آمد كه شمير خدا و رسول بود و ياور دين او بود و او را كشته و پاره پاره ديد و به آن محبتى كه به او داشت براى رضا به قضاى خدا و تسليم و انقياد نزد امر او اظهار جزعى نكرد و آهى نكشيد و آبى از ديده جارى ننمود و فرمود: اگر نه اين بود كه صفيه محزون مى شد و بعد از من سنتى مى شد هر آينه او را چنين مى گذاشتم كه درندگان و مرغان او را بخورند و از شكم آنها محشور شود.
يهودى گفت : ابراهيم عليه السلام را قوم او به آتش انداختند و خدا آتش را بر او سرد كرد.
حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون به خيبر فرود آمد زن خيبريه آن حضرت را زهر داد و خدا آتش آن زهر كشنده را در جوف آن جناب سرد و سلامت گردانيد تا به نهايت خود رسيد، و آخر به آن زهر از دنيا رفت تا ثواب شهادت بيابد.