بدان كه آيات كريمه در وجوب اطاعت و محبت آن حضرت و تكفير و تهديد مخالفان او بسيار است و تفسير آنها موجب تطويل است ، اكتفا به ترجمه احاديث مى نمائيم .
در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى تاديب نمود پيغمبرش را به نحوى كه مى خواست ، پس فرمود كه ((و انك لعلى خلق عظيم))(532)، پس امور امت و ملت را به او گذاشت و فرمود كه و اما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا(533) يعنى : ((آنچه عطا كند شما را رسول پس بگيريد و عمل نمائيد و آنچه نهى كند شما را از آن پس منتهى شويد و ترك نمائيد))، و فرمود كه من يطع الرسول فقد اطاع الله (534) ((هر كه اطاعت كند رسول را پس بتحقيق كه اطاعت كرده است خدا را)).
پس حضرت فرمود: بدرستى كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم تفويض نموده امر امت و دين را به على و او را امين گردانيد بر همه ، پس شما شيعيان تسليم كرديد و ديگران انكار كردند، پس والله كه دوست مى داريم براى شما كه بگوئيد هر چه ما بگوئيم و خاموش باشيد هرگاه ما خاموش باشيم ، مائيم واسطه ميان شما و خدا، حق تعالى خيرى در مخالفت امر ما قرار نداده است .(535)
و احاديث صحيحه و معتبره بر اين مضمون بسيار است و چون مضامين مشترك است ذكر آنها موجب تكرار است .
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : ايمان نياورده است بنده مگر آنكه بوده باشم من نزد او محبوبتر از جان او، و بوده باشند عترت و ذريت من نزد او محبوبتر از فرزندان و خويشان او، و بوده باشند اهل من نزد او محبوبتر از اهل او، و بوده باشد هر چيز من نزد او محبوبتر از هر چيز او.(536)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود در هنگامى كه مردم نزد آن حضرت مجتمع بودند كه : دوست داريد خدا را براى نعمتها كه به شما كرامت مى فرمايد، و دوست داريد مرا از براى خدا، و دوست داريد خويشان مرا از براى من .(537)
و در حديث معتبر ديگر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه : شخصى از انصار به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا رسول الله ! من تاب مفارقت تو ندارم و چون داخل خانه خود مى شوم تو را به ياد مى آورم پس كارهاى خود را ترك مى كنم و مى آيم كه نظر كنم بسوى تو براى محبتى كه دارم به تو، پس به خاطرم آمد كه چون روز قيامت شود و تو داخل بهشت شوى و به اعلا عليين بروى ديگر تو را كجا بيابم كه جمال با جلال تو را ببينم ؟ پس در آن وقت اين آيه نازل شد و من يطع الله و الرسول فاولئك من الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا(538) پس حضرت آن شخص را طلبيد و آيه را بر او خواند و او را بشارت داد و ترجمه اش اين است كه : ((هر كه اطاعت نمايد خدا و رسول را پس ايشان با آن جماعتند كه انعام كرده است خدا بر ايشان از پيغمبران و صديقان و شهيدان و صالحان ونيكو رفيقند ايشان)).(539)
و در حديث ديگر منقول است كه : مردى از اهل باديه به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : قيامت كى قايم مى شود؟
حضرت فرمود كه : چه چيز مهيا كرده اى از براى قيامت كه خبر آن را مى پرسى ؟
گفت : والله كه عمل بسيارى از نماز و روزه براى آن مهيا نكرده ام مگر آنكه خدا و رسول را دوست مى دارم .
حضرت فرمود كه : آدمى با آن كسى خواهد بود كه او را دوست مى دارد.(540)

بدان كه حق تعالى فرموده است انما المومنون الذين آمنوا بالله و رسوله (541) يعنى : ((نيستند مومنان مگر آنان كه ايمان بياورند به خدا و رسول او)) از صميم قلب و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه (542) ((و هر گاه بوده باشند با رسول بر امرى كه سبب اجتماع مردم است - مانند جمعه و عيد و جنگها و شورها - نمى روند تا رخصت بطلبند از آن حضرت))، ان الذين يستاذنونك اولئك الذين يومنون بالله و رسوله (543) ((بدرستى كه آنها كه رخصت مى طلبند از تو، ايشان آن گروهند كه ايمان مى آورند به خدا و رسول)). على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين آيه در شان جماعتى نازل شد كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ايشان را براى امرى از امور جمع مى كرد مانند جنگى يا غير آن بى رخصت آن حضرت متفرق مى شدند، خدا نهى كرد ايشان را از آن .(544)
فاذا استاذنوك لبعض شاءنهم فاءذن لمن شئت منهم (545) ((پس هرگاه رخصت طلبند از تو از براى بعضى از كارهاى خود پس رخصت بده از براى هر كه خواهى از ايشان)).
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين آيه در باب رخصت طلبيدن حنظله بن ابى عامر نازل شد(546) چنانكه در قصه احد احوال او بيان خواهد شد انشاء الله تعالى .
و استغفر لهم الله ان الله غفور رحيم (547) ((و طلب آمرزش كن از براى ايشان از خدا بدرستى كه خدا آمرزنده و مهربان است))، لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا(548) ((مگردانيد خواندن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را مثل خواندن بعضى از شما بعضى را)) كه جايز دانيد اجابت نكردن آن حضرت را، يا ((مگردانيد ندا كردن آن حضرت را مانند ندا كردن بعضى از شما بعضى را)) كه به نام آن حضرت بطلبيد و بگوئيد: ((يا محمد))، ((يا اباالقاسم))، و از پشت حجره ها صدا نزنيد بلكه بايد از روى تعظيم و تفخيم ((يا نبى الله)) و ((يا رسول الله)) و مثل اينها بگوئيد؛ و اين وجه اخير از امام محمد باقر عليه السلام مروى است .(549)
قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا(550) ((بتحقيق كه خدا مى داند آنها را كه دزديده از مجلس تو بيرون مى روند، پناه برندگان به ديگران)) فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او يصيبهم عذاب اليم (551) ((پس حذر نمايند آنان كه مخالفت مى نمايند از امر آن حضرت از آنكه برسد به ايشان محنتى در دنيا يا برسد عذابى درد آورنده در آخرت))، و در جاى ديگر فرموده است يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يؤ ذن لكم الى طعام غير ناظرين اناه (552) ((اى گروه مومنان ! داخل مشويد خانه هاى پيغمبر را مگر آنكه رخصت دهند شما را بسوى طعامى در حالتى كه انتظار برنده باشيد پختن آن را)) ولكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستاءنسين لحديث (553) ((وليكن هرگاه بخوانند شما را، داخل شويد، و هرگاه طعام بخوريد پراكنده شويد بى آنكه با يكديگر انس گيريد براى سخن گفتن)) ان ذلكم كان يوذى النبى فيستحى منكم والله لا يستحيى من الحق (554) ((بدرستى كه اين مكث كردن شما سبب ايذاى پيغمبر مى شود، پس او حيا مى كند از شما كه بگويد بيرون رويد، و خدا شرم نمى كند از گفتن حق)).
على بن ابراهيم روايت كرده است : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم زينب را تزويج كرد و او را بسيار دوست مى داشت وليمه كرد و اصحاب خود را طلبيد، و اصحاب آن حضرت چون طعام خوردند مى خواستند بنشينند و سخن بگويند نزد آن حضرت ، و مى خواست آن حضرت با زينب خلوت كند؛ و گاهى بى رخصت رسول خدا داخل مى شدند و به سخن گفتن مشغول مى شدند و انتظار رسيدن طعام آن حضرت مى كشيدند، و اين موجب تضييع اوقات شريف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، پس حق تعالى اين آيات را براى تاديب ايشان فرستاد.(555)
و اذا ساءلتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب (556) ((و هرگاه سوال كنيد از زنان آن حضرت متاعى از امتعه خانه ايشان را، پس طلب كنيد ايشان را از پس پرده))، ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن (557) ((اين سوال كردن از پس پرده پاكيزه تر است مر دلهاى شما و دلهاى ايشان را)) از وساوس شيطانى و خواطر نفسانى .
و ما كان لكم ان تؤ ذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند الله عظيما(558) ((و نشايد شما را كه آزار كنيد و برنجانيد رسول خدا را و نه آنكه نكاح كنيد زنان او بعد از او هرگز، بدرستى كه ايذاى آن حضرت و نكاح كردن زنان او نزد خدا گناه بزرگ است)). على بن ابراهيم روايت كرده است كه : سبب نزول اين آيات آن بود كه چون آيه نازل شد كه زنان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به منزله مادارن مومنانند و بر ايشان حرامند، طلحه در غضب شد و گفت : پيغمبر مى خواهد زنهاى ما را بخواهد و ما زنان او را نخواهيم ؟! بعد از آن حضرت زنان او را نكاح خواهيم كرد چنانكه زنان ما را نكاح كرد، پس اين آيات نازل شد.(559)
و در جاى ديگر فرموده است ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين امنوا صلوا عليه و سلموا تسليما(560) ((بدرستى كه خدا و ملائكه او درود مى فرستند بر پيغمبر، اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صلوات فرستيد بر آن حضرت و سلام گوئيد بر آن حضرت - يا تسليم و انقياد كنيد آن حضرت را در ولايت اهل بيت آن جناب انقياد كردنى -)).(561)
و در كتب عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون اين آيه نازل شد از آن حضرت پرسيدند: يا رسول الله ! سلام بر تو را دانستيم ، چگونه صلوات فرستيم بر تو؟
فرمود كه : بگوئيد اللهم صل على محمد وآل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.(562)
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: صلوات خدا بر رسول چه معنى دارد؟
فرمود: خدا او را ستايش و مدح مى نمايد در آسمانهاى بلند.
پرسيدند: تسليم چه معنى دارد؟
فرمود: يعنى انقياد كردن آن حضرت را در هر امرى كه بفرمايد.(563)
ان الذين يؤ ذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخره و اعد لهم عذابا مهينا.(564)
((آنان كه اذيت مى رسانند و مى رنجانند خدا و رسول او را، لعنت كرده است خدا بر ايشان و دور گردانيده است ايشان را از رحمت خود در دنيا و آخرت و مهيا گردانيده است براى ايشان عذابى خوار كننده)).
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين آيه در شان آنها نازل شد كه غصب كردند حق امير المؤ منين و فاطمه عليها السلام را و آزار ايشان كردند، چنانكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مواطن متعدده فرمود كه : آزار فاطمه آزار من است .(565)
و در جاى ديگر فرموده است يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين اذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها(566) ((اى گروه مومنان ! مباشيد مانند آنان كه آزار كردند موسى را پس خدا ظاهر گردانيد برائت او را از آنچه گفتند و بود نزد خدا مقرب و روشناس))، و در جاى ديگر فرموده است : يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سميع عليم (567) ((اى آن كسانى كه ايمان به خدا و رسول او آورده ايد! پيش مبريد اقوال خود را پيش از قول خدا و رسول او - يعنى سخن مگوئيد پيش از آنكه پيغمبر سخن گويد، يا آنكه تعجيل مكنيد در امر و نهى پيش از آن حضرت ، يا آنكه مگذاريد كه در راه رفتن كس پيش از آن حضرت برود بلكه از عقب او برويد - و بترسيد از خدا بدرستى كه خدا شنوا و داناست)).
يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون (568) ((اى گروه گرويدگان ! بلند مكنيد آوازهاى خود را بالاى آواز پيغمبر - يعنى چون سخن گوئيد آواز خود را بلندتر از آواز آن حضرت مگردانيد، و به آواز بلند با او سخن مگوئيد - چنانكه يكديگر را بلند ندا مى كنيد،
و سخن مى گوئيد تا باطل نشود عملهاى شما به سبب اين ترك ادب از روى نادانى)).
ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى لهم مغفره و اجر عظيم (569) ((بدرستى كه آنان كه آواز خود را پست مى گردانند نزد رسول خدا و به ادب و آزرم سخن مى گويند، آن گروه آنانند كه امتحان كرده است خدا دلهاى ايشان را براى قبول پرهيزكارى ، مر ايشان راست آمرزش گناهان و مزدى بزرگ)).
ان الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لا يعقلون (570) ((بدرستى كه آنان كه ندا مى كنند تو را از عقب حجره ها بيشتر ايشان صاحب عقل و دانش نيستند)) ولو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيرا لهم والله غفور رحيم (571) ((و اگر ايشان صبر كردندى تا بيرون آئى به سوى ايشان هر آينه بهتر بود از براى ايشان و خدا آمرزنده است اگر توبه كنند و مهربان است نسبت به بندگان)).
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين آيات در شان گروه بنى تميم نازل شد چون به نزد آن حضرت مى آمدند بر در حجره مى ايستادند و فرياد مى كردند: يا محمد! بيرون آى بسوى ما، چون آن حضرت بيرون مى آمد در راه رفتن پيش از او مى رفتند و چون سخن مى گفتند صداها را از صداى آن حضرت بلندتر مى كردند و مى گفتند: ((يا محمد)) چنانكه با يكديگر سخن مى گفتند، پس اين آيات براى تاديب ايشان نازل شد.(572)
و در جاى ديگر فرموده است كه الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما نهوا عنه و يتناجون بالاثم و العدوان و معصيه الرسول (573) ((آيا نمى بينى بسوى آنان كه نهى كرده شده اند از راز گفتن با يكديگر پس باز عود مى نمايند بسوى آنچه نهى كرده شده اند از آن و راز مى گويند به آنچه ايشان را مستحق گناه مى گرداند به عدوان و ظلم و به نافرمانى رسول صلى الله عليه و آله و سلم)).
منقول است كه : اين آيات در شان منافقان و يهودان نازل شد كه با يكديگر راز مى گفتند و به مسلمانان چشمك مى زدند و اين باعث اندوه ايشان مى شد، و حضرت ايشان را نهى از اين فرمود و ترك نكردند(574)، پس اين آيات نازل شد، و در بعضى روايات وارد شده است كه : اين در شان ابوبكر و عمر و امثال اينها نازل شد(575) چنانكه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.
و اذا جاوك حيوك بما لم يحيك به الله و يقولون فى انفسهم لولا يعذبنا الله بما نقول حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير(576) ((و چون بيايند بسوى تو تحيت گويند تو را به آنچه تحيت نگفته است تو را به آن خدا، و مى گويند در خاطر خود با يكديگر كه : چرا عذاب نمى كند خدا ما را به آنچه مى گوئيم ؟ بس است ايشان را عذاب جهنم و بد جايگاهى است جهنم)).
منقول است كه : يهودان به نزد آن جناب مى آمدند و مى گفتند: ((السام عليك)) يعنى : ((مرگ بر تو باد)) پس اين آيه نازل شد.(577)
و به روايت ديگر: جمعى مى آمدند و مى گفتند: ((انعم صباحا)) يا ((انعم مساء)) به روش اهل جاهليت ، پس خدا فرستاد: چرا سلام نمى كنيد كه تحيت اهل بهشت است .(578)
يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيه الرسول و تناجوا بالبر و التقوى و اتقوا الله الذى اليه تحشرون (579) ((اى گروه مومنان ! چون راز گوئيد با يكديگر پس راز مگوئيد به گناه و تعدى و ظلم و نافرمانى رسول ، و راز گوئيد به نيكو كردارى و پرهيز كارى ، و بترسيد از خداوندى كه بسوى او محشور خواهيد شد)).
انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين آمنوا وليس بضارهم شيئا باذن الله و على الله فليتوكل المومنون (580) ((نيست راز گفتن منافقان و كافران مگر از شيطان تا اندوهگين گرداند مومنان را، و نيست ضرر رسانيده ايشان را مگر به اذن و تقدير خدا، و بر خدا پس بايد كه توكل كنند مومنان)).
يا ايها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح الله لكم و اذا قيل انشزوا فانشزوا يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات والله بما تعملون خبير(581) ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگاه گويند به شما: جاى فراخ كنيد در مجالس وعظ و تلاوت و نماز، پس جاى بگشائيد از براى مردم تا گشادگى دهد خدا براى شما - در قبر و در بهشت -، و هرگاه گويند: برخيزيد و برتر رويد تا ديگران بنشينند، برخيزيد تا بلند گرداند خدا آنان را كه ايمان آورده اند و آنان را كه علم به ايشان داده شده است در بهشت درجه هاى بسيار، و خدا به كرده هاى شما آگاه است)).
طبرسى روايت كرده است كه : صحابه تنافس مى كردند در مجلس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و كسى كه مى آمد ضنت (582) مى كردند و جا به او نمى دادند، پس خدا امر كرد ايشان را كه جا بدهند.(583)
يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجواكم صدقه ذلك خير لكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم # ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجواكم صدقات فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلواه و آتوا الزكوه و اطيعوا الله و رسوله والله خبير بما تعملون (584) ((اى گروه مومنان ! چون خواهيد راز گوئيد با رسول پس مقدم داريد پيش از راز گفتن خود صدقه اى كه به مستحقان بدهيد، اين بهتر است از براى شما و پاك كننده تر شما را از گناهان ، پس اگر نيابيد چيزى را كه تصدق كنيد پس خدا آمرزنده و مهربان است ، آيا ترسيديد از آنكه پيش از راز گفتن تصدقى چند بدهيد؟ پس چون نكرديد اين كار را و خدا توبه شما را قبول كرد پس برپا داريد نماز را و بدهيد زكات را و اطاعت كنيد خدا و رسول او را و خدا آگاه است به آنچه شما مى كنيد)).
بدان كه حق تعالى به اين آيات صحابه را امتحان نمود، و از جمله حكمتهاى اين تكليف آن بود كه كمتر تصديع آن حضرت دهند، و به سبب بسيارى تصدق ثوابها بيابند و موجب تعظيم آن حضرت باشد؛ و به اتفاق مفسران و محدثان سنى و شيعه ، صحابه به سبب اين تكليف امتناع نمودند از راز گفتن با آن حضرت و كسى به اين حكم عمل نكرد بغير از حضرت امير المؤ منين عليه السلام كه آن حضرت يك دينار داشت و آن را به ده درهم معاوضه نمود و ده نوبت با آن حضرت راز گفت و هر مرتبه يك درهم داد، و بعد از آن اين حكم به آيه بعد از آن منسوخ شد.(585)
و خاصه و عامه به طرق متواتره از حضرت امير المؤ منين عليه السلام نقل كرده اند كه فرمود: در قرآن آيه اى هست كه هيچكس بغير من به آن آيه عمل نكرده است و اين آيه تصدق نزد راز گفتن است .(586) و انشاء الله بعد از اين در بيان فضايل آن حضرت مذكور خواهد شد.
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون نام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد شما مذكور شود، بسيار صلوات فرستيد بر آن جناب ، هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد حق تعالى هزار صلوات بر او فرستد در هزار صف ملائكه و نماند چيزى از آفريده هاى خدا مگر آنكه صلوات فرستد بر آن بنده به سبب صلوات فرستادن خدا و ملائكه بر او، پس كسى كه در چنين ثوابى و فضلى رغبت ننمايد او جاهل و مغرور است و خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام از او بيزارند.(587)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه من نزد او مذكور شوم و فراموش كند صلوات فرستادن بر من را، خدا او را از راه بهشت گردانيده است .(588)
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه جابر انصارى گفت كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در خيمه اى بود از پوست و ما در بيرون خيمه بوديم ، ديديم كه بلال حبشى از خيمه بيرون آمد و آب دست شوى آن حضرت را بيرون آورد، پس صحابه مبادرت كردند و هر كه را دست به آن آب رسيد براى بركت بر روى خود كشيد، و هر كه را دست به آن ظرف نرسيد به دست ديگران دست ماليد و بر روى خود كشيد، و با آب وضو و دست شوى امير المؤ منين عليه السلام نيز چنين مى كردند.(589)
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هر آزارى كه مى رسانيد حجامت مى كردند، ابوطيبه گفت : من روزى آن حضرت را حجامت كردم يك اشرفى به من داد و از من پرسيد: خون را چه كردى ؟! گفتم : خوردم براى بركت ؛ فرمود: ديگر چنين مكن و اين خوردن تو را امان داد از دردها و بلاها و پريشانى و آتش جهنم تو را مس نخواهد كرد.(590)
از اسامه بن شريك منقول است كه گفت : به خدمت آن حضرت رفتم صحابه را به دورش چنان ساكن و ساكت يافتم كه گويا مرغ بر سر ايشان نشسته .(591)
عروه بن مسعود چون در غزوه حديبيه از جانب قريش به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد ديد هرگاه آن حضرت وضو مى ساخت يا دست مى شست مبادرت مى كردند اصحاب در گرفتن آن آب به مرتبه اى كه نزديك بود مردم يكديگر را بكشند، و هر مرتبه كه آب دهان يا آب بينى مى انداخت به دستهاى خود آن را مى ربودند و جهت بركت به رو و بدن خود مى ماليدند، و هر مو كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جدا مى شد مسارعت مى كردند و آن را مى ربودند، چون امرى مى فرمود به يكديگر سبقت مى گرفتند در امتثال آن ، چون سخن مى فرمود صداهاى خود را پست مى كردند، و تند و بر روى مباركش نظر نمى كردند و سرها در پيش مى افكندند.
چون عروه به نزد قريش برگشت گفت : اى گروه قريش ! من به نزد پادشاه عجم و روم و حبشه رفته ام و نديدم هيچ قومى پادشاه خود را تعظيم و اطاعت كنند مثل آنكه اصحاب آن حضرت تعظيم و اطاعت او مى نمايند.(592)
انس گفت : ديدم كه سرتراش سر آن سرور را مى تراشيد و اصحاب برگرد آن حضرت جمع شده بودند و چنان آن موها را مى ربودند كه هر موئى به دست كسى مى افتاد.(593)
و رسولان ملوك كه به نزد آن حضرت مى آمدند چون نظرشان بر آن جناب مى افتاد اعضاى آنها مى لرزيد.(594)
مغيره گفت : اصحاب آن حضرت چون مى خواستند در خانه آن حضرت را بكوبند، ناخن بر آن مى زدند و به سنگ نمى كوبيدند و حركت نمى دادند.(595)
براء بن عازب گفت : بسيار بود كه مى خواستم سوالى از آن جناب بكنم و از مهابت آن حضرت به تاخير مى انداختم تا دو سال .(596)
مولف گويد: تعظيم و تكريم آن حضرت و اهل بيت طاهرين آن حضرت چنانكه در حيات ايشان واجب بود، بعد از وفات ايشان نيز لازم است ، زيرا كه دلائل تعظيم عام است ، و احاديث بسيار وارد شده است كه حرمت ايشان بعد از فوت مثل حرمت ايشان در حال حيات است ، و حى و ميت ايشان مساويند، و ايشان را بعد از وفات اطلاع بر احوال مردم هست ، پس بايد در روضات مقدسه و ضرايح منوره ايشان به ادب داخل شوند و با رعايت ادب بيرون آيند و پشت به ضريح نكنند، و پا دراز نكنند، و صدا بلند نكنند، و در هنگام زيارت به ادب بايستند، و آهسته بخوانند، و آنچه به حسب شرع و عرف متضمن تعظيم و تفخيم است به عمل بياورند مگر آنچه نهى از آن به خصوص وارد شده باشد مانند سجده كردن و پيشانى بر قبر گذاشتن ، و نام شريف ايشان را در گفتن و نوشتن تعظيم بكنند، و هرگاه گويند و شنوند صلوات بفرستند، و احاديث ايشان را احترام بكنند و ذريت طيبه ايشان را و راويان احاديث ايشان و حافظان شريعت ايشان را براى تعظيم ايشان تعظيم كنند.
مجملا هر چه به ايشان منسوب است تعظيم او متضمن تعظيم ايشان است و تعظيم ايشان تعظيم خداوند عالميان است .

بدان كه اشاره به دلائل عصمت جميع پيغمبران عليهم السلام در جلد اول گذشت ، و تفصيل دلائل در كتاب بحار الانوار مذكور است ، و بايد دانست كه اجماعى علماى اماميه است كه آن حضرت از وقت ولادت تا وفات ، معصوم بود از گناهان كبيره و صغيره عمدا و سهوا و خطاء.
و ابن بابويه و بعضى از محدثين اگر چه تجويز كرده اند كه حق تعالى براى مصلحت ، آن حضرت را سهوى بفرمايد در نماز يا غير آن بغير آنچه متعلق به تبليغ قائل نشده و به هيچ جهت سهو و نسيان را بر آن جناب روا نداشته اند، و احاديثى كه دلالت به وقوع آن مى كند حمل بر تقيه كرده اند، چون اين كتاب براى انتفاع عامه خلق نوشته مى شود و اكثر ايشان را فهم دلائل و شبهات و جوابها چنانكه بايد، ميسر نيست ، و گاه باشد باعث لغزش ايشان شود، لهذا استيفاى دلائل عصمت و تاويل آيات و احاديثى كه موهم خلاف آن است حواله به كتاب بحار الانوار نموديم .(597)
و احاديث معتبره بسيار از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى در پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پنج روح قرار داده بود: روح حيات كه به آن حركت مى كرد و راه مى رفت ؛ روح قوت كه به آن جهاد مى كرد و عبادات ثقيله را متحمل مى شد؛ روح شهوت كه به آن مى خورد و مى آشاميد و با زنان به حلال مقاربت مى كرد؛ روح ايمان كه به آن امر مى كرد و حكم به عدالت مى نمود؛ و روح القدس كه به آن متحمل پيغمبرى مى شد. چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت روح القدس به امام تعلق گرفت و روح القدس را خواب و غفلت و لهو و فراموشى نمى باشد، و به روح القدس مى بيند و مى داند آنچه در مشرق و مغرب و صحرا و دريا است .(598)
و در روايات خاصه و عامه مذكور است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم شبى در ((معرس)) كه نزديك مدينه طيبه واقع است فرود آمد و بلال را فرمود: بيدار باش ، پس بلال نيز به خواب رفت و حق تعالى خواب را بر همه مستولى نمود تا آفتاب طالع شد، چون بيدار شدند بلال گفت : يا رسول الله ! آن كسى كه تو را به خواب برد مرا نيز به خواب برد؛ پس نماز را قضا كردند(599) و حق تعالى براى رحمت بر امت ، آن حضرت را به خواب برد كه اگر يكى از امت بيدار نشود تا آفتاب بر آيد و او را تشنيع كنند بگويد: پيغمبر نيز به خواب رفت .
در اين حديث نيز سخن بسيار است و اعتراضات و جوابها در كتاب بحار الانوار مذكور است (600)

در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حق تعالى مى فرمايد: ((نمى داند تاويل متشابهات قرآن را مگر خدا و راسخان در علم))(601)، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين راسخان در علم بود و حق تعالى او را تعليم كرده بود جميع آنچه بر او فرستاده بود از تنزيل و تاويل قرآن ، و نبود آنكه خدا چيزى را بر او نازل گرداند و تاويل آن را به او تعليم ننمايد، و اوصياى آن جناب بعد از او همه علم او را مى دانند.(602)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت امير المؤ منين عليه السلام مى فرمود كه : حق تعالى مى فرمايد ((ان فى ذلك لايات للمتوسمين))(603) ((بدرستى كه در قصه هلاك كردن قوم لوط يا غير آن در قرآن آيتها و نشانها هست براى صاحبان فراست و زيركى))، حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم متوسم بود كه كه به علامتها علوم بسيار و احوال اخيار و اشرار بر او ظاهر مى شد و من بعد از او و امامان از فرزندان من همچنين اند.(604)
و در احاديث بسيار منقول است كه : هر روز بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم اعمال نيكوكاران و بدكاران اين امت عرض مى شود، پس حذر نمائيد از اعمال ناشايست .(605)
و در حديث موثق منقول است كه حضرت صادق عليه السلام به شخصى از اصحاب خود فرمود: چرا مى رنجانيد و آزرده مى كنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را؟
عرض كرد: چگونه آن حضرت را آزرده مى كنيم ؟
فرمود: مگر نمى دانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرض مى شود و اگر در آن اعمال معصيتى مى بيند آزرده مى شود؟ پس آن حضرت را با اعمال زشت خود آزرده مكنيد بلكه به اعمال نيك خود شاد گردانيد.(606)
در احاديث بسيار از ائمه اطهار عليهم السلام منقول است كه : حق تعالى علوم جميع پيغمبران را براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم جمع كرد و آن حضرت همه را به اوصياى خود به ميراث داد، و به آن حضرت رسيد تورات و انجيل و زبور و صحف آدم و شيث و ادريس و ابراهيم و كتابهاى جميع پيغمبران عليهم السلام ، و حق تعالى هيچ علمى و كرامتى و معجزه اى به پيغمبرى نداده است مگر آنكه به آن حضرت داده است ، و به او داده است آنچه به آنها نداده است .(607)
در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه فرمود: حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وارث علوم پيغمبران بود و اعلم از همه ايشان بود.
راوى عرض كرد: عيسى مرده را زنده مى كرد به اذن خدا.
فرمود: راست گفتى و سليمان نيز زبان مرغان را مى فهميد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همه اينها را داشت ، بدرستى كه سليمان عليه السلام چون هدهد را تفحص كرد و نيافت و در غضب شد از براى آن بود كه او را بر آب دلالت مى كرد، پس به آن مرغ علمى داده بودند كه به سليمان نداده بودند و باد و مور و مرغ و جن و انس و ديوان همه در فرمان او بودند و آب را در زير هوا نمى دانست و آن مرغ مى دانست ، حق تعالى مى فرمايد: ((اگر قرآنى هست كه به آن كوهها را به راه توان انداخت يا زمين را به آن پاره پاره توان كرد - يا به طى الارض قطع توان كرد - يا با مردگان به آن سخن توان گفت ، اين قرآن است))(608) و آن قرآن به ما رسيده است به ميراث كه مى توانيم به علم قرآن كوهها را به حركت در آوريم و شهرها را طى كنيم و مردگان را زنده كنيم و ما آب را در زير هوا مى دانيم ، و در كتاب خدا آيه اى چند هست كه به سبب آن آيات هر امرى را كه اراده كنيم ، مى شود.(609)
و در چند حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى به عيسى عليه السلام دو اسم اعظم داده بود كه به آنها مرده را زنده مى كرد و آن معجزه ها از او ظاهر مى شد، و به موسى عليه السلام چهار اسم اعظم داده بود، و به ابراهيم عليه السلام هشت اسم داده بود، و به نوح عليه السلام پانزده اسم ، و آدم عليه السلام بيست و پنج اسم داده بود، و اين همه را به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داده بود با زياده ، بدرستى كه اسماى عظام الهى هفتاد و سه اسم است : يك نام مخصوص ذات مقدس اوست كه به هيچ كسى تعليم نكرده است و هفتاد و دو نام را به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تعليم كرده است .(610)
به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حق تعالى در شب معراج به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم علم گذشته و آينده را عطا كرد.(611)
در احاديث معتبره از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه فرمود: ما را در شبهاى جمعه شاديى هست ؛ راوى عرض كرد: آن شادى چيست ؟ فرمود: چون شب جمعه مى شود روح حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با ارواح انبياء عليهم السلام به نزد عرش الهى حاضر مى شوند و روح ما نيز حاضر مى شود؛ پس هفت شوط طواف مى كنند در دور عرش الهى و نزد هر پايه اى از پايه هاى عرش دو ركعت نماز مى كنند و بر نمى گردد روح ما بسوى بدنها مگر به علم تازه اى و اگر اين نباشد علم ما تمام مى شود.(612)
در احاديث ديگر وارد شده است كه : هر علم تازه اى كه خدا خواهد بر ما افاضه كند اول بر روح حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض مى كند و بعد از آن بر روح امير المؤ منين عليه السلام و همچنين به ترتيب بر ارواح ائمه عليهم السلام تا به آخر بر امام زمان عليه السلام افاضه مى نمايد.(613)
در احاديث صخيحه و معتبره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : جبرئيل براى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دو انار آورد از بهشت و به آن حضرت داد، يكى را تناول نمود و ديگرى را به دو نيم كرد: نصف را به امير المؤ منين عليه السلام داد و نصف را خود تناول نمود و فرمود: يا على ! انار اول كه همه را خود خوردم به سبب پيغمبرى بود و تو را در آن نصيبى نبود، و انار دوم علم بود و تو شريك منى در علم .(614)
در چند حديث معتبر منقول است كه : شخصى از اهل يمن به خدمت امام محمد باقر عليه السلام آمد، حضرت فرمود: آيا فلان دره را مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: فلان درخت كه در آن دره واقع است مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: فلان سنگ كه در زير آن درخت است مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نديده ام كسى كه اطلاع بر احوال شهرها بهتر از تو داشته باشد؛ پس فرمود: آن سنگى است كه الواح موسى عليه السلام را ضبط كرد تا به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كرد و اكنون الواح نزد ماست .(615)
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : الواح موسى عليه السلام از زبر جد سبز بود كه از بهشت آورده بودند و در آن الواح علوم گذشته و آينده تا روز قيامت نوشته بود، چون ايام موسى منقضى شد حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : الواح را به كوه بسپار، پس موسى به نزد كوه آمد و كوه به امر الهى شكافته شد و موسى الواح را در جامه اى پيچيد و در شكاف كوه گذاشت پس شكاف بهم آمد و الواح ناپديد شد و پيوسته در آن كوه بود تا حق تعالى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث گردانيد؛ پس قافله اى از يمن به خدمت آن حضرت مى آمدند، چون به آن كوه رسيدند به امر خدا شكافته شد و آن الواح چنانكه موسى پيچيده بود پيدا شد و اهل قافله آن را برداشتند و حق تعالى در دل ايشان انداخت كه آن را نگشايند و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بياورند، و جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر ايشان را رسانيد؛ چون به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند خبر آنچه يافته بودند به ايشان نقل كرد و آن را از ايشان طلبيد.
گفتند: چه دانستى كه ما اين را يافته ايم ؟
فرمود: پروردگار من خبر داد و آنچه يافته ايد الواح موسى عليه السلام است .
گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسول خدائى ؛ و الواح را بيرون آورده تسليم كردند.
حضرت در آن نظر كرد و خواند و آن به زبان عبرى نوشته شده بود، پس حضرت امير المؤ منين عليه السلام را طلبيد و فرمود: بگير اين را كه علم اولين و آخرين در آن نوشته ، و اين الواح موسى است و خدا مرا امر كرده است كه اين را به تو تسليم نمايم .
عرض كرد: يا رسول الله ! من نمى توانم اين را خواند.
فرمود: جبرئيل امر كرده است كه تو را امر كنم امشب اين را در زير سر خود بگذارى و بخوابى ، چون صبح مى شود همه را مى توانى خواند.
چون امير المؤ منين عليه السلام آن را در زير سر خود گذاشت و صبح برخاست ، آنچه در آن الواح بود خدا تعليم او كرده بود؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آن حضرت را امر كرد كه آنها را بنويسد، پس در پوست گوسفندى نوشت ، و اين است ((جفر)) و در آن علم اولين و آخرين هست و آن نزد ماست ، و الواح و عصاى موسى نزد ماست ، و همه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ميراث رسيده است .(616)
و به سند معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه : يوشع وصى موسى عليه السلام بود، و الواح موسى از زمرد سبز بود، و چون موسى از گوساله پرستيدن بنى اسرائيل در خشم شد الواح را از دست انداخت و پاره پاره شد، پاره اى ماند و پاره اى به آسمان بالا رفت ، و چون غضب از موسى عليه السلام زايل شد يوشع از آن حضرت سوال كرد: آيا علم الواح نزد تو هست ؟ فرمود: بلى ؛ پس الواح را اوصياى موسى عليه السلام دست به دست مى دادند تا آنكه به دست چهار نفر از اهل يمن افتاد، و چون خبر بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان رسيد پرسيدند: چه مى گويد اين پيغمبر؟
گفتند: نهى مى كند از شراب و زنا و امر مى كند به اخلاق نيكو و گرامى داشتن همسايگان .
گفتند: پس او اولى است به آنچه در دست ماست از ما؛ و اتفاق كردند كه در وقت مخصوصى به خدمت آن حضرت حاضر شوند؛ پس جبرئيل خبر داد رسول خدا را كه فلان و فلان و فلان و فلان الواح موسى به ايشان رسيده و در فلان شب از فلان ماه به نزد تو خواهند آمد؛ پس رسول خدا انتظار آمدن ايشان مى كشيد در آن شب تا آمده در را كوبيدند، حضرت هر يك را به نام خود و نام پدر ندا كرد و فرمود: كجا است الواحى كه از يوشع به شما به ميراث رسيده است ؟
چون اين معجزه را مشاهده كردند گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و به رسالت تو، والله كه تا اين لوحها به دست ما آمده است هيچكس بر اين مطلع نشده بود؛ چون الواح را آن حضرت گرفت ديد به خط عبرى خفى نوشته اند، پس به من داد و در زير سر گذاشتم و چون صبح برخاستم و نظر كردم به خط عربى نوشته شده بود و در آن علم هر چيز و هر واقعه بود از روزى كه خدا دنيا را آفريده است تا روز قيامت و همه را من دانستم .(617)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدند: آيا ابى حجت خدا بود بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فرمود: نه وليكن امانت دار وصيتها و كتابها بود كه به او سپرده بودند كه به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كند، پس تسليم كرد به آن جناب و از دنيا رفت .(618)
از حضرت صادق عليه السلام به سند موثق منقول است كه : ابى آخر اوصياى عيسى عليه السلام بود.(619)
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : آخر اوصياى عيسى عليه السلام مردى بود ((بالطعى)) نام .(620)
و در روايت معتبر ديگر فرمود: سلمان فارسى بسيارى از علما را دريافت و از ايشان اخذ علم نمود تا آنكه به نزد ابى آمد و زمان بسيارى در خدمت او بود، چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ظاهر شد ابى گفت : اى سلمان ! آن كه تو او را مى طلبى در مكه ظاهر شده است برو به خدمت او، پس سلمان متوجه خدمت آن حضرت شد و در مدينه آن جناب را ملازمت كرد.(621)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : ابو طالب عليه السلام امانت دار وصايا و كتابها بود و ايمان به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آورد و امانتها را به آن جناب تسليم كرد و در همان روز از دنيا مفارقت نمود و به رحمت ايزدى واصل گرديد.(622)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : موسى عليه السلام وصيت كرد بسوى يوشع ، و يوشع وصيت نمود بسوى فرزندان هارون - نه به فرزندان خود و نه به فرزندان موسى - زيرا كه اختيار وصيت و خلافت كبرى با جناب اقدس الهى است ، و بشارت دادند موسى و يوشع كه مسيح عليه السلام بعد از اين مبعوث خواهد شد، پس چون مسيح مبعوث شد به بنى اسرائيل گفت كه : بعد از من پيغمبرى خواهد آمد كه نام او احمد است و از فرزندان اسماعيل است و او تصديق من و تصديق شما خواهد كرد؛ و بعد از آن جناب آنها كه حافظان علم و شريعت آن جناب بودند علوم او را دست به دست مى دادند و يكديگر را وصى مى كردند و بشارت مى دادند مردم را به مبعوث شدن پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است انا انزلنا التوريه فيها هدى و نور يحكم بها النبيون اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا عليه شهداء(623) ((بدرستى كه ما فرستاديم تورات را كه در آن هدايت و نور بود، حكم مى كردند به آن پيغمبران كه منقاد حكم خدا بودند براى يهود و حكم مى كردند علماى ربانى و عباد و زاهدان به سبب آنچه به ايشان سپرده شده بود و طلب حفظ آن از ايشان كرده بودند از كتاب خدا و بودند بر آن كتاب از گواهان)).
حضرت فرمود: براى اين ايشان را مستحفظان ناميد كه به ايشان سپرده بودند نام بزرگتر را يعنى كتاب را كه به آن مى توانست دانست علم هر چيزى را كه با پيغمبران بوده است كه از جمله آنها بود تورات و انجيل و زبور و كتاب نوح و كتاب صالح و كتاب شعيب و صحف ابراهيم عليه السلام ، پس پيوسته اين وصيتها و امانتها را عالمى به عالم ديگر مى سپرد تا آنكه به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كردند، پس چون آن جناب مبعوث شد فرزندان آنها كه مستحفظان وصايا بودند ايمان به آن حضرت آوردند و جماعت ديگر از بنى اسرائيل كافر شدند.(624)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من سيد پيغمبرانم و وصى من سيد اوصياء است و اوصياى من بهترين اوصياى پيغمبرانند، آدم عليه السلام از خدا سئوال كرد كه براى او وصى شايسته اى قرار دهد، حق تعالى به او وحى فرستاد: من گرامى داشته ام پيغمبران را به پيغمبرى پس اختيار و امتحان كردم خلق خود را و بهترين ايشان را اوصيا گردانيدم ؛ پس خدا وحى نمود بسوى او كه : وصيت كن بسوى شيث كه او هبه الله است ، و شيث وصيت كرد بسوى پسر خود شبان و او فرزند آن حوريه بود كه خدا براى آدم به زمين فرستاد از بهشت و آدم او را به شيث تزويج نمود، و شبان وصيت نمود به محلث ، و محلث وصيت نمود بسوى محوق ، و محوق بسوى عميشا، و او بسوى اخنوخ كه ادريس عليه السلام است ، و ادريس بسوى ناحور، و ناحور وصيتها را تسليم كرد به نوح عليه السلام ، و نوح سام را وصى نمود، و سام عثامر را، و او بر عيثاشا را، و او يافث را، و او بره را، و او جفيسه را، و او عمران را، و عمران وصيتها را تسليم حضرت ابراهيم خليل عليه السلام كرد، و ابراهيم اسماعيل را وصى كرد، و اسماعيل اسحاق را، و اسحاق يعقوب و يعقوب يوسف را، و يوسف بثريا را، و او شعيب را، و شعيب وصايا را تسليم حضرت موسى عليه السلام كرد، و موسى يوشع را وصى كرد، و او داود عليه السلام را، و داود سليمان عليه السلام را، و سليمان آصف بن برخيا را، و آصف زكريا عليه السلام را، و زكريا وصيتها را تسليم حضرت عيسى عليه السلام كرد، و عيسى شمعون را وصى كرد، و شمعون يحيى بن زكريا عليه السلام ، را، و يحيى منذر را، و منذر سليمه را، و سليمه برده را، و برده وصيتها و كتابها به من تسليم نمود، و من به تو تسليم مى كنم يا على ، و تو به وصى خود تسليم كن تا او به اوصياى تو از فرزندان تو تسليم كند كه هر يك به ديگرى بدهند تا برسد به امام دوازدهم كه بهترين اهل زمين است بعد از تو، و بدرستى كه امت من كافر خواهند شد به تو و بر تو اختلاف خواهند كرد اختلاف بسيار، هر كه بر خلافت تو ثابت بماند با من است و هر كه از تو مفارقت كند در آتش است ، و آتش جهنم جايگاه كافران است .(625)
مولف گويد: از احاديث مختلفه چنان ظاهر مى شود كه وصايا و كتابها و آثار و معجزات پيغمبران از چندين جهت به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است : الواح از آن جهتى كه در حديث گذشت ، و آثار موسى و عيسى و ساير انبياء عليهم السلام پاره اى از جهت برده و بعضى از جهت ابى بى واسطه سلمان يا بواسطه او يا هر دو على اختلاف الروايات ، و وصاياى ابراهيم خليل عليه السلام و اسماعيل از جهت فرزندان اسماعيل و اوصياى او كه منتهى به جناب عبدالمطلب شد و بعد از او به ابوطالب از جهت ابوطالب ، زيرا چنانكه از بعضى احاديث مستفاد مى شود اوصياى ابراهيم عليه السلام دو شعبه داشتند: يكى فرزندان اسحاق كه پيغمبران بنى اسرائيل در آنها داخلند، و يكى فرزندان اسماعيل كه اجداد كرام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ايشان بودند و ايشان بر ملت ابراهيم عليه السلام بودند و حفظ شريعت او مى نمودند و پيغمبران بنى اسرائيل بر ايشان مبعوث نبودند، و در جلد اول گذشت و بعد از اين خواهد آمد احاديث بسيار كه پيراهن يوسف - كه حق تعالى براى ابراهيم فرستاد وقتى كه او را به آتش انداختند - و عصا و سنگ موسى و انگشتر سليمان و طشت قربان و تابوت سكينه و غير اينها از آثار پيغمبران به آن حضرت رسيد و از آنجناب به ائمه طاهرين عليهم السلام منتقل شد(626)، و ذكر اينها در اين مقام موجب تكرار است .
و در حديث معتبر منقول است كه عمار بن ياسر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: مى خواستم كه تو در ميان ما به قدر عمر نوح زندگانى كنى .
حضرت فرمود: اى عمار! حيات من براى شما خير است و وفات من نيز بد نيست براى شما؛ اما حيات من ، زيرا كه هر گناه كه مى كنيد براى شما طلب آمرزش مى كنم ، و اما بعد از وفات من پس از خدا بترسيد و نيكو صلوات بفرستيد بر من و بر اهل بيت من و بدرستى كه عملهاى شما بر من عرض مى شود به نام شما و به نام پدران شما و نسبها و قبيله هاى شما، اگر عمل خير است خدا را حمد مى كنم و اگر عمل شر است استغفار مى كنم براى شما چنانكه حق تعالى فرموده است و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون (627) ((بگو - اى محمد - بكنيد آنچه خواهيد، پس مى بيند خدا عمل شما را و رسول او و مومنان))، فرمود: مومنان آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم اند.(628)
در روايت ديگر وارد است كه فرمود: در هر روز پنجشنبه اعمال شما بر من عرض مى شود.
در روايت ديگر فرمود: در هر روز دوشنبه و پنجشنبه .
و در روايات بسيار ديگر: در هر صباح يا هر صبح و شام يا هر روز.(629)
و در كتاب امامت احاديث بسيار در اين باب خواهد آمد انشاء الله .
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: بپروردگار كعبه سوگند مى خورم كه اگر من در ميان موسى و خضر عليه السلام مى بودم هر آينه خبر مى دادم ايشان را كه من از هر دو داناترم و خبر مى دادم ايشان را به آنچه در دست ايشان نبود، زيرا كه به موسى و خضر عليها السلام علم گذشته را داده بودند و علم آينده را نداشتند، و حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم علم گذشته و آينده را تا روز قيامت داد و آن علم به ما رسيده است .(630)
و در احاديث معتبر ديگر فرمود: خدا پيغمبران اولوالعزم را زيادتى داد بر جميع خلق به علم ، و علم ايشان را به ما ميراث داد و ما را بر ايشان در علم زيادتى داد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دانست آنچه ايشان ندانستند و ما علم آن حضرت را دانستيم .(631)
و در احاديث معتبره بسيار منقول است كه : در تفسير قول حق تعالى و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (632) فرمودند: گشود خداوند عالميان حجابها را تا نظر كرد ابراهيم بسوى زمين و آنچه در زمين بود و بسوى آسمانها و آنچه در آسمانها بود و بسوى عرش و آنچه در عرش بود و ملائكه اى كه حامل اينها بودند همه را ديد، و براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى كرامش نيز چنين كرد.(633)
و در احاديث بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى در شب معراج به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داد نامه اصحاب اليمين و نامه اصحاب الشمال را، پس نامه اصحاب اليمين را در دست راست گرفت و گشود و نظر كرد در آن ديد در آن نوشته است نامهاى اهل بهشت و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس گشود نامه اصحاب شمال را و ديد كه در آن نوشته است نامهاى اهل جهنم و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس فرود آمد و صحيفه ها در دست آن جناب بود پس بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: ايها الناس ! مى دانيد كه چه چيز در دست من است ؟
صحابه گفتند: خدا و رسول او بهتر مى دانند.
پس دست راست را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل بهشت است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، و دست چپ را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل جهنم است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، نه يكى زياد مى شود و نه يكى كم ، خدا حكم كرده است و به عدالت حكم كرده است و همه به كرده هاى خود مستحق بهشت و دوزخ شده اند، گروهى در بهشتند و گروهى در جهنم .
پس آن نامه ها را به امير المؤ منين عليه السلام داد.(634)
و در روايات معتبره بسيار ديگر فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا امت مرا تا روز قيامت براى من ممثل گردانيد در طينتهاى ايشان كه شناختم ايشان را به نام خود و پدر و مادر و قبيله و حليه و شمايل و اخلاق و اعمال ايشان ، پس صاحب علمها كه در قيامت خواهند آمد فوج فوج بر من گذشتند و همه را ديدم و همه را مى شناسم چنانكه شما آشنايان خود را مى شناسيد، پس در ميان آنها استغفار كردم براى تو و شيعيان تو يا على ، و بدان كه خدا وعده داده است مرا در حق شيعيان تو كه بيامرزد از ايشان هر كه ايمان آورد و پرهيزكار باشد و بديهاى ايشان را به نيكى بدل كند.(635)
و در روايات ديگر چنان است كه : خدا امت مرا در روز الست بر من عرض كرد پس اول كسى كه به من ايمان آورد و تصديق من نمود على عليه السلام بود.(636)
مولف گويد: احاديث علم آن حضرت بسيار است و در ابواب آينده مذكور مى شود انشاء الله ، بايد دانست كه علوم آن جناب همه از جناب خداوند عالميان است و به ظن و گمان و اجتهاد و راءى هرگز سخن نمى فرمود، چنانكه حق تعالى در وصف آن حضرت فرموده است كه و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى (637) ((سخن نمى گويد او از روى هوا و خواهش بلكه نيست سخن او مگر وحى كه به او فرستاده است))، بايد دانست كه اعمال و اقوال آن جناب همه موافق فرموده خدا بود و همچنين ائمه معصومين عليهم السلام كه اوصياى كرام آن حضرتند علم ايشان همه مقتبس از آن حضرت بود و از غير وحى و الهام سخن نمى فرمودند و اجتهاد بر ايشان جايز نبود و به ظن و گمان سخن نمى گفتند چنانكه خواهد آمد انشاء الله .

بدان كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان قومى مبعوث گرديد كه پيشه ايشان فصاحت و بلاغت در سخن بود و هر كس را به قدر فصاحت در ميزان اعتبار مى سنجيدند و شعراى حلو اللسان و خطباى فصيح البيان را از همه خلق برتر مى ديدند، لهذا حق تعالى معجزه كبراى آن حضرت را از جنس سخن گردانيد و قرآن مجيد را آورد و اول تحدى نمود با ايشان كه : ((مثل اين قرآن را بياوريد اگر راست مى گوئيد))(638) كه من پيغمبر نيستم و اين قرآن را خود انشا مى كنم ؛ و با وجود آنكه فصحا و بلغا در ميان ايشان زياده از عد و احصا و بيشتر از ريگ صحرا بود و همه به آن حضرت در مقام معارضه و معانده بودند و در ابطال امر آن حضرت به هر حليه مى كوشيدند زيرا كه آن حضرت در مقام ابطال دين ايشان كه بر آن نشو و نما كرده بودند در آمده بود و بتهاى ايشان را كه خدايان خود مى دانستند و مى پرستيدند به بدى ياد مى كرد و آباء و اجدادشان را نسبت به كفر و فساد مى داد و روساى ايشان را كه باد نخوت در سر و سراب رياست در نظر داشتند بسوى خاكسارى و انقياد دعوت مى نمود بر مخالفت و رسالت خود و ولايت اهل بيت خود عليهم السلام وعيد آتش مى فرمود؛ با اين مراتب اتيان به مثل قرآن ننمودند، و بسى ظاهر است كه اگر قادر بودند در آن تكاهل نمى ورزيدند؛ پس باز بر ايشان توسعه نمود و فرمود: ((ده سوره مثل سوره هاى كوچك قرآن بياوريد))(639)، و نياوردند و باز آسانتر كرد و فرمود: ((همه با يكديگر معين و ياور شويد و يك سوره مثل سوره هاى اين قرآن بياوريد))(640)، و مثل سوره كوچكى از قرآن نياوردند و اگر قادر مى بودند مى آوردند و خود را از مهالك جنگ و جدال و معارك قتل نفوس و نهب اموال خلاص مى كردند، و اگر آورده بودند البته با وفور ادعاى آن حضرت منتشر مى گرديد و در مواطن متعدده بر آن جناب الزام مى نمودند و خبر آن به ما مى رسيد.
بدان كه علماء خلاف كرده اند در آنكه آيا اعجاز قرآن از غايب فصاحت و بلاغت است يا آنكه هرگاه اراده معارضه مى كردند حق تعالى صرف قلوب و سد اذهان ايشان مى نمود كه اتيان به آن نمى توانستند نمود؟ اگر چه اعجاز به هر دو وجه حاصل مى شود ولكن حق آن است كه اعجاز از چندين وجه بود:
اول - از جهت فصاحت و بلاغت و حلاوت كه هر اعجمى كه قرآن را مى شنود امتياز آن را از سخنان ديگر مى فهمد و هر فقره اى از آن كه در ميان هر كلام فصيحى واقع شود مانند ياقوت رمانى و لعل بدخشانى مى درخشد، و جميع فصحاى متقدمين و متاخرين اذعان به فصاحت و بلاغت آن نموده اند.
و در حديث معتبر منقول است كه : در زمان حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابن ابى العوجاء و سه تن از ملاحده كه در نهايت فصاحت بودند اتفاق كردند كه كتابى در برابر قرآن بياورند و هر يك ربعى از آن را تمام كنند، و اين عهد را با يكديگر در مكه پنهان كردند و با يكديگر وعده كردند در سال ديگر جمع شوند در مكه و ترتيب دهند. چون سال ديگر شد در مقام ابراهيم جمع شدند، پس يكى از ايشان گفت : من چون ديدم قول خدا را كه يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر(641) دانستم كه معارضه قرآن نمى توان كرد و دست از معارضه برداشتم ؛ ديگرى گفت : چون اين آيه را ديدم ((فلما استيئسوا منه خلصوا نجيا))(642) نااميد شدم از معارضه قرآن .
پس در اين حال حضرت صادق عليه السلام از پيش ايشان گذشت و به اعجاز اين آيه را بر ايشان خواند قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياءتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا(643) يعنى : ((اگر جمع شوند آدميان و جنيان بر آنكه بياورند مثل اين قرآن را هر آينه نتوانند آورد و هر چند بعضى ياور بعضى باشند)).
چون اين معجزه را از آن حضرت ديدند متحير مانده و خائب و خاسر برگشتند.(644)
و در روايت ديگر وارد است : هر كه سخن فصيحى مى گفت بر كعبه مى آويخت براى مفاخرت ، چون آيه ((يا ارض ابلعى)) نازل شد، در شب همه آمدند و سخنان خود را از بيم رسوائى برداشتند.
دوم - از جهت غرابت اسلوب كه هر چند كسى تتبع كلام فصحا و اشعار و خطب ايشان نمايد قريب به اين نظم عجيب و شبيه به اين اسلوب غريب نمى يابد، چنانكه منقول است كه : چون قريش از قرآن و غرابت اسلوب آن متعجب شدند به نزد وليد بن مغيره آمدند كه از حكماء عرب بود و او را در فصاحت و بلاغت و راى و تدبير مسلم داشتند و به او گفتند: برو و كلام محمد را بشنو و چاره بكن براى ما كه سخن او را به چه چيز نسبت توانيم داد؟ پس او به نزد حضرت آمد و گفت : اى محمد! شعر خود را براى من بخوان .
فرمود: شعر نيست وليكن كلام خداوندى است كه پيغمبران را فرستاده است ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوره ((حم سجده)) را بر او خواند، و چون به اين آيه رسيد فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود(645) بدنش بلرزيد و موهايش راست شد و برخاست و به خانه خود برگشت ، پس قريش بسيار ترسيدند كه مبادا او مسلمان شده باشد و او عم ابوجهل بود، پس ابوجهل به نزد او آمد و گفت : اى عم ! ما را سر شكسته و رسوا كردى و به دين محمد ميل كردى .
گفت : نه ، من بر دين شمايم وليكن سخن صعبى از او شنيدم كه بدنها از آن مى لرزد! ابوجهل گفت : آيا شعر است ؟
گفت : شعر نيست .
گفت : خطبه است ؟
گفت : نه ، زيرا كه خطبه كلام متصلى است و اين كلام پراكنده است و بعضى به بعضى نمى ماند، و آن را حسن و حلاوتى هست كه وصف نتوان كرد.
گفت : پس كهانت است ؟
گفت : نه .
گفت : پس چه بگوئيم ؟
گفت : بگذار تا فكرى بكنم ؛ پس روز ديگر گفت : بگوئيد جادو است زيرا كه دلهاى مردم را مى ربايد.(646)
و در روايات ديگر منقول است كه : وليد آمد به نزد آن حضرت و گفت : بخوان بر من ، پس حضرت اين آيه را خواند ((ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان))(647) ...الخ ، گفت : بار ديگر بخوان ، چون خواند گفت : بخدا سوگند حلاوت و حسن و طراوت دارد و شاخهايش ميوه دهنده است و ساقش بار آورنده است .(648)
سوم - عدم اختلاف ، چنانكه حق تعالى فرموده است و لو كان من عند غير الله لو جدوا فيه اختلافا كثيرا(649) ((اگر از نزد غير خدا مى بود هر آينه مى يافتند در آن اختلاف بسيار)) زيرا كه از غير بشر كلامى با اين طول كه صادر شود نمى شود كه مشتمل بر تناقض و اختلاف نباشد، و ايضا كلام هر يك از بلغا را كه ملاحظه كنند البته اختلاف در فصاحت دارد و اگر يك فقره فصيح است فقره ديگر فصيح نيست ، و اگر يك بيت عالى است ديگرى واهى است ، و كلامى كه از اول و آخر در يك مرتبه از فصاحت باشد صادر نمى شود مگر از كسى كه هيچگونه اختلاف در ذات و صفاتش نيست .
چهارم - از جهت اشتمال بر معارف ربانى ، زيرا كه در آن وقت در ميان عرب خصوصا اهل مكه علم برطرف شده بود و آن حضرت پيش از بعثت با هيچيك از علماى اهل كتاب و غير ايشان معاشرت نمى فرمود و مسافرت به بلاد ديگر بسيار ننمود كه طلب علم كند، و آنچه حكما در چندين هزار سال در معارف الهى فكر كرده اند در هر سوره و آيه به احسن وجوه بيان فرموده ، و امرى كه مخالفت عقول سليمه و افهام مستقيمه باشد در آن نيست ، و اين اعظم معجزات قرآن است و به بركت آن حضرت عرب كه به عدم علم و ادب مشهور آفاق بودند از وفور علم و آداب و اخلاق محسود ساكنان سبع طباق گرديدند و علماى جهان در اكتساب كمال به ايشان محتاج شدند.
پنجم - از جهت اشتمال بر آداب كريمه و شرايع قويمه ، زيرا كه در مكارم اخلاق آنچه حكما و علما سالها فكر كرده بودند در هر سوره اضعاف آن بيان شده ، و قانونى براى صلاح عباد و رفع نزاع و فساد مقرر گردانيده كه در هر باب هر چند عقلاى جهان تفكر نمايند خدشه در آن نمى توانند يافت ، و در هيچ امر قاعده اى بهتر از آنچه در كلام معجز نظام و شريعت سيد انام مقرر گردانيده نمى توانند ساخت ، و اگر كسى عقل خود را حكم سازد مى داند كه معجزه اى از آن عظيمتر نمى باشد.
ششم - از جهت اشتمال بر قصص انبياء سالفه و قرون خاليه كه در آن زمان مخصوص اهل كتاب بوده و ديگران را خصوصا اهل مكه بر آنها اطلاع نبوده ، و به نحوى بيان فرموده كه با وجود معاندان بى حساب از اهل كتاب نتوانستند كه تكذيب آن حضرت نمايند در هيچ جزوى از اجزاى آن قصه ها، و آنچه مخالف مشهور ميان ايشان بود حقيقت آن را بر ايشان ظاهر گردانيد، و آنچه مخفى مى داشتند و در كتب ايشان بود بر ايشان ثابت گردانيد، چنانكه در قصه رجم و غير آن ظاهر شد، و در حلال بودن گوشت شتر يهود گفتند كه : بر پيغمبران حرام بوده است و حق تعالى تكذيب ايشان نمود و فرمود كه قل فاءتوا بالتوراه فاتلوها ان كنتم صادقين (650) يعنى : ((بگو - يا محمد - پس بياوريد تورات را پس بخوانيد آن را اگر راست گويندگان هستيد)) پس خبر داد از روى يقين از آنچه در تورات بود با آنكه تورات را نديده و نخوانده بود، و باز فرموده است يا اهل الكتاب قد جائكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفو عن كثير(651) ((اى اهل كتاب ! بتحقيق كه آمده است بسوى شما رسول ما در حالتى كه بيان مى كند براى شما بسيارى از آنها كه شما مخفى مى كنيد از تورات - از صفت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و از حكم سنگسار و غير آن - و عفو مى كند از بسيارى كه اظهار نمى كند براى مصلحت)).
هفتم - از جهت خواص و آثار سور و آيات كريمه آن كه شفاى جميع دردهاى جسمانى و روحانى و رفع مضار نفسانى و وساوس شيطانى و امن از مخاوف ظاهرى و باطنى و دشمنان اندرونى و بيرونى ، همه در آيات و سور قرآنى هست و به تجارب صادقانه معلوم گرديده و تاثيرات قرآن در جلاى قلوب و شفاى صدور و ربط به جناب مقدس ربانى و نجات از شبهات شيطانى زياده از آن است كه صاحب دلى انكار آن نمايد يا عاقلى را در آن مجال تاملى باشد، دلهاى سنگين دلان را بسان كوه به حركت در مى آورد و از آنها چشمه ها بسوى جويبار ديده ها روان مى گرداند و زمين سينه هاى غافلان را منقطع مى سازد و تخم محبت يزدانى در آن مى باشد و مردگان سراى غرور ايشان نفخه صور زنده مى گرداند و به سخن مى آورد.
هشتم - از جهت اشتمال قرآن است بر اخبار مغيبه كه غير حق تعالى را بر آنها اطلاعى نيست و قرآن كريم زياده از آن است كه احصا توان نمود، و آن بر دو قسم است :
قسم اول : آن است كه در بسيارى از آيات كريمه حق تعالى خبر داده است به آنچه كافران و منافقان در خانه هاى خود مى گفتند با يكديگر و راز و پنهان مذكور مى ساختند، يا در خاطرهاى خود مى گذرانيدند و بعد از خبر دادن تكذيب آن حضرت نمى كردند و اظهار ندامت و توبه مى كردند، و چون سخنى مى گفتند مى ترسيدند و مى گفتند: همين ساعت جبرئيل براى آن حضرت خبر خواهد آورد كه ما چنين گفتيم .
و از اين آيات در قرآن بسيار است مثل آنكه فرموده است و اذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح الله عليكم (652) در باب جمعى از منافقان يهود فرمودند كه : مى آمدند به خدمت آن حضرت و مى گفتند: ما ايمان آورده ايم و وصف تو را در تورات خوانده ايم ، چون به خلوت مى رفتند بعضى با بعضى مى گفتند كه : چرا آنچه خدا بر شما علم آن را گشاده است در تورات از وصف آن حضرت نزد مسلمانان اظهار مى كنيد؟ پس حق تعالى امر پنهان ايشان را آشكار نمود.
و در جاى ديگر فرموده است علم الله انكم كنتم تختانون انفسكم (653) در اول حرام كرده بود بر مردم جماع كردن را در شبهاى ماه رمضان و ايشان شبها پنهان اين كار را مى كردند، فرستاد كه خدا دانا است آنكه شما خيانت مى كنيد با نفسهاى خود.
و در جاى ديگر فرموده است و قالت طائفه من اهل الكتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا وجه النهار و اكفروا آخره لعلهم يرجعون (654) مروى است كه : يازده نفر از يهودان خيبر با يكديگر توطئه كردند كه : مى رويم به نزد محمد و در اول روز به او ايمان مى آوريم و در آخر روز كافر مى شويم و مى گوئيم كه : ما اوصاف او را موافق نيافتيم با آنچه در تورات خوانده بوديم شايد باعث اين شود كه مسلمانان از او برگردند، پس حق تعالى از توطئه پنهان ايشان پيغمبر خود را مطلع گردانيد.(655)
و در جاى ديگر خبر از احوال ايشان داده است و اذا خلوا عضوا عليكم الانامل من الغيظ(656) ((و چون خلوت مى كنند مى گزند بر شما انگشتان خود را از خشم)).
و باز فرموده است و يقولون طاعه فاذا برزوا من عندك بيت طائفه منهم غير الذى تقول والله يكتب ما يبيتون (657) ((و مى گويند منافقان در حضور تو كه : از ماست فرمانبردارى در هر چه فرمائى ، پس چون بيرون مى روند از نزديك تو به شب با يكديگر مى گويند گروهى از ايشان غير از آنچه تو به ايشان مى گوئى يا غير آنچه در حضور تو مى گويند و خدا مى نويسد آنچه ايشان مى گويند)).
و باز فرموده است در قصه طعمه بن ابيرق و مكر منافقان يهود كه تدبير كرده بودند و ديگرى را بر آن مطلع نساخته بودند: يستخفون من الناس ولا يستخفون من الله و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول (658) ((شرم مى دارند از مردمان و پنهان مى دارند خيانت را و شرم نمى دارند از خدا و حال آنكه خدا با ايشان است و اسرار و ضماير ايشان از او پنهان نيست در هنگامى به شب تدبير مى كنند آنچه را خدا نمى پسندد از گفتار))، و شرح اين قصه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.
و باز فرموده است و اذا جاوكم قالوا آمنا و قد دخلوا بالكفر و هم قد خرجوا به والله اعلم بما كانوا يكتمون (659) ((و چون مى آيند منافقان به نزد تو مى گويند: ايمان آورديم و حال آنكه با كفر داخل مى شوند و با كفر بيرون مى روند و خدا داناتر است به آنچه ايشان پنهان مى دارند)).
و در جاى ديگر فرموده است يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا(660) ((سوگند ياد مى كنند به خدا كه نگفته اند و بتحقيق گفتند كلمه كفر را و كافر شدند بعد از اسلام ايشان و قصد كردند امرى را كه به آن نمى رسند))، و اين آيه در شان ابوبكر و عمر و جمعى ديگر از منافقان نازل شد كه در باب خلافت امير المومنين عليه السلام سخنان كفر گفتند و قصد كردند كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به عقبه برسد او را هلاك كنند و دبه ها انداختند كه شتر آن حضرت رم كند و حق تعالى پيش از كردن ايشان آن حضرت را مطلع گردانيد، آمدند و سوگند دروغ ياد كردند كه : ما نگفته ايم ، و خدا دروغ ايشان را ظاهر گردانيد(661)؛ و اقوال ديگر در تفسير آيه هست و بر هر تقدير خدا خبر از ضمير و پنهان ايشان داده است و اين معجزه است .
و در موضوع ديگر فرموده است قل لا تعتذروا لن نومن لكم قد نبانا الله من اخباركم و سيرى الله عملكم و رسوله (662) ((بگو - يا محمد - كه عذر مطلبيد ما عذر شما را قبول نمى كنيم بتحقيق كه خبر داده است ما را خدا از خبرهاى شما)).
و باز فرموده است وليحلفن ان اردنا الا الحسنى والله يشهد انهم لكاذبون (663) ((و سوگند ياد مى كنند كه ما اراده نكرده ايم مگر نيكى و خدا شهادت مى دهد كه البته ايشان دروغگويانند)).
و در موضع ديگر فرموده است و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاءخرين (664) ((بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پيش آمدند از شما و بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پس رفتند))، منقول است كه : زن خوشروئى به نماز مى آمد بعضى از نيكان صحابه پيش مى رفتند كه در نماز نظر ايشان بر او نيافتد و جمعى از اشقيا پس مى ايستادند كه او را ببينند، حق تعالى از اسرار ايشان خبر داد.(665)
و فرموده است يقولون بالسنتهم ما ليس فى قلوبهم (666) ((مى گويند به زبانهاى خود آنچه نيست در دلهاى ايشان)). و از اين باب در قرآن مجيد بسيار است .
و قسم دوم : آن است كه در بسيارى از آيات كريمه قرآنى حق تعالى خبر داده است به امور آينده كه غير خدا را بر آنها اطلاع ميسر نيست بدون وحى و الهام پيش از وقوع آنها و بعد از آن مطابق آنچه واقع شده است ، و آن نيز بسيار است و بر چند نوع است :
((اول)) مثل خبر دادن از ايمان نياوردن ابولهب و غير او از كافران و براى اظهار كذب آن حضرت نيز اظهار ايمان نكردند چنانكه در سوره تبت از عدم ايمان ابولهب خبر داده است .
و در جاى ديگر فرموده است سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون (667) ((يكسان است بر ايشان آنكه بترسانى ايشان را يا نترسانى ايمان نمى آورند))، و از اين مقوله در قرآن مجيد بسيار است .
((دوم)) مانند خبر دادن در آيات بسيار كه مانند اين قرآن و سوره اى از اين قرآن نمى توانند آورد، و موافق آن واقع شد، چنانكه فرموده است فان لم تفعلوا ولن تفعلوا(668) ((پس اگر نياوريد مثل اين قرآن را و حال آنكه هرگز نخواهيد آوردن))، و اگر آن حضرت صاحب يقين نبود در حقيقت خود چگونه بر سبيل قطع و تاءكيد و تهديد در برابر آن كافران عنيد مى فرمود كه : نخواهيد آوردن .
((سوم)) خبر دادن از مذلت يهودان تا آخر الزمان بعد از اذيتها كه رسانيدند به خاتم پيغمبران و لعنت كردن آن حضرت بر ايشان آنكه تا حال در ميان ايشان پادشاهى بهم نرسيده است و در هر ملكى كه هستند از همه خلق ذليلترند چنانكه در آيات بسيار فرموده است ، و از آن جمله اين آيات است لن يضروكم الا اذى و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار ثم لا ينصرون # ضربت عليهم الذله اين ما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باوا بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنه (669) ((هرگز يهودان ضرر نمى توانند رسانيد به شما مگر اندك آزارى - كه به زبان شوم خود رسانند - و اگر با شما كارزار كنند پشتها بر شما گردانند و بگريزند و پس از گريختن يارى كرده نشوند، زده شد بر ايشان مذلت و خوارى هر جا كه يافته شوند مگر به عهدى از خدا و عهدى از مومنان - كه قبول جزيه كنند و از كشتن و غارت خلاص شوند - و باز گشتند يهود به غضبى از خدا و زده شد بر ايشان مسكنت و درويشى و احتياج كه اگر مالدار باشند هم اظهار پريشانى مى كنند از ترس جزيه))، و اينها همه واقع شد كه با آنكه ايشان بدترين دشمنان آن حضرت بودند و دشمنان خانگى بودند و دور مدينه را فرا گرفته بودند و مظنه غلبه ايشان زياده از ديگران بود حق تعالى همه را ذليل و مستاصل گردانيد و گريختند و ضررى به مسلمانان نتوانستند رسانيد و تا حال به مذلت گرفتارند كه به خوارى ايشان مثل مى زنند.
و در بسيار جاى از قرآن به مانند اين از احوال ايشان خبر داده است چنانكه فرموده است و القينا بينهم العداوه و البغضاء الى يوم القيامه كلما اوقدوا نارا للحرب اطفاها الله (670) ((انداختيم ميان يهود و نصارى دشمنى و كينه تا روز قيامت ، هرگاه افروزند آتشى براى جناب محمد صلى الله عليه و آله و سلم خاموش گرداند آن را خدا)).
و باز فرموده است كه : ((خبر داد پروردگار تو كه البته بر يهودان تا روز قيامت كسى را كه بدترين بلاها و عذابها وارد سازد بر ايشان)).(671)
((چهارم)) خبر دادن از مغلوبيت ساير مشركان و غلبه دين آن حضرت بر ساير اديان با آنكه ابتداى حال آن حضرت حالى نبود كه كسى به عقل از آن استنباط غلبه تواند نمود بلكه غلبه آن حضرت با وفور اعادى قويه و عدم ناصر از جمله خوارق عادت بود چنانكه فرموده است قل للذين كفروا ستغلبون و تحشرون الى جهنم و بئس المهاد(672) ((بگو - اى محمد - مر آن كسان را كه كافر شدند - از يهودان يا از كافران قريش -: زود باشد كه مغلوب شويد در دنيا به نصرت مومنان بر شما و محشور شويد در عقبى بسوى جهنم و بد آرامگاهى است جهنم)).
و در موضع ديگر فرموده است قل ان كانت لكم الدار الاخره عند الله خالصه من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين # ولن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم والله عليم بالظالمين (673) چون يهودان مى گفتند كه : بغير ما كسى داخل بهشت نمى شود و ما همه داخل بهشت مى شويم ، حق تعالى فرمود: ((بگو - اى محمد يهودان را - كه : اگر راست مى گوئيد خانه آخرت نزد خدا از براى شماست و بس و ديگران در آن بهره اى ندارند پس آرزوى مرگ كنيد اگر هستيد راستگويان - زيرا هر كه يقين داند از اهل بهشت است مى بايد كه مشتاق آخرت باشد؛ پس فرمود كه : - آرزو نخواهند كرد مرگ را هرگز به سبب آنچه پيش فرستاده است دستهاى ايشان از گناهان و خدا دانا است به احوال ستمكاران))، و اين نيز از خبرهاى غيب است كه خدا خبر داد كه ايشان آرزو نمى كنند، و نكردند، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : اگر آرزو مى كردند هر يك در جاى خود مى مردند و يك يهودى بر روى زمين نمى ماند(674)، و اين معامله با يهود شبيه است به مباهله نصارى كه بعد از اين خواهد آمد و دليل عظيمى است بر يقين آن حضرت بر حقيقت خود و بطلان مخالفان او.
و در جاى ديگر فرموده است قل اللهم مالك الملك توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى قدير(675) ((بگو - يا محمد -: خداوندا! اى مالك الملك ، پادشاهى مى دهى هر كه را مى خواهى و مى گيرى پادشاهى را از هر كه مى خواهى ، و عزيز مى گردانى هر كه را مى خواهى و ذليل مى گردانى هر كه را مى خواهى ، به دست توست نيكيها، بدرستى كه تو بر همه چيز توانائى)). موافق روايات معتبره اين آيه وقتى نازل شد كه در فتح مكه يا در جنگ خندق حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر داد كه : خدا به من و امت من داد مالك پادشاهان عجم و روم و يمن را، و منافقان گفتند كه : محمد اكتفاء به مكه و مدينه نمى كند و طمع در ملك پادشاهان مى كند، پس خدا اين آيه را فرستاد(676)؛ و اين نيز خبرى است كه به عمل آمد، و تفصيل اين قصه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله .
و باز فرموده است ((فعسى الله ان ياءتى بالفتح))(677) ((شايد كه خدا بياورد فتح را))؛ و ((شايد)) در كلام حق تعالى به معنى تحقيق است ، و مروى است كه مراد فتح مكه بود، و بعضى گفته اند، فتح بلاد مشركان (678)، و همه واقع شد.
و باز فرمود فسوف ياءتى الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله على المومنين اعزه على الكافرين يجاهدون فى سبيل الله ولا يخافون لومه لائم (679) در شان امير المومنين عليه السلام و اصحاب آن حضرت نازل شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بعد از نزول اين آيه فرمود كه : يا على ! زود باشد كه جنگ كنى با آنها كه با تو بيعت كنند و بيعت تو را بشكنند - يعنى عايشه و طلحه و زبير - و آنها كه ظلم و طغيان كنند - يعنى معاويه و اتباع او - و آنها كه از دين به در روند مانند تير كه از نشانه بيرون رود - يعنى خارجيان نهروان (680) -. و مضمون آيه آن است كه : ((زود باشد كه خدا بياورد گروهى را كه خدا ايشان را دوست دارد و ايشان او را دوست دارند و تذلل و فروتنى نمايند نزد مومنان و عزيز و غالب باشند بر كافران و جهاد كنند در راه خدا و نترسند از ملامت ملامت كنندگان)).
و باز فرموده است و اذا يعدكم الله احدى الطائفتين انها لكم (681) ((و ياد آوريد آن وقتى را كه خدا وعده داد شما را كه يا قافله قريش به شما خواهد رسيد يا اموال ايشان يا ظفر خواهيد يافت بر لشكر ايشان)) و در جنگ بدر بر لشكر ايشان ظفر عجيبى يافتند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
و باز فرموده است فسينفقونها ثم تكون عليهم حسره ثم يغلبون (682) ((پس بزودى زرها خرج خواهند كرد براى جنگ كردن با تو - در بدر يا احد - پس خواهد بود بر ايشان حسرت و پريشانى پس مغلوب و منكوب خواهند گرديد))، و چنان شد.
و در موضع ديگر فرموده است يريدون ان يطفئوا نور الله بافواهم و ياءبى الله الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون # هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون (683) يعنى : ((مى خواهند - يهودان و ترسايان كافران - كه فرونشانند و خاموش گردانند نور خدا را - كه پيغمبرى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و آيات حقيقت و از قرآن و غير آن است - به دهنهاى خود و ابا مى نمايد خدا مگر آنكه تمام گرداند نور خود را و دين روشن خود را اگر چه كاره باشند آن را كافران ، اوست آن خداوندى كه فرستاد رسول خود را با هدايت و دين حق تا غالب گرداند دين خود را بر همه دينها و اگر چه كراهت دارند مشركان))، و اثر اين وعده الهى ظاهر گرديده ، دين حق آن حضرت عالم را گرفت و تمام آن وعده در زمان قائم عليه السلام به عمل خواهد آمد انشاء الله تعالى .
و باز فرمود كه ((والله يعصمك من الناس))(684) ((و خدا نگاه مى دارد تو را از شر مردم)) و حقيت اين وعده نيز ظاهر شد و هر چند سعى در هلاك و اضرار آن حضرت كردند نتوانستند. و منقول است كه : پيش از نزول اين آيه جمعى از صحابه - مانند سعد و حذيفه - در شبها پاسبانى آن حضرت مى كردند، چون اين آيه نازل شد حضرت ايشان را مجاب گردانيد و گفت : احتياج به پاسبانى شما ندارم ، خدا ضامن محافظت من شده است (685)، و اين نيز دليل وثوق آن حضرت است بر حقيت خود.
و باز فرموده است كه قل لن تخرجوا معى ابدا ولن تقاتلوا معى عدوا(686) ((بگو - يا محمد - به منافقان : بعد از اين بيرون نخواهيد آمد با من به سفرى هرگز و جنگ نخواهيد كرد همراه من با دشمنى))، و اين بعد از مراجعت از جنگ تبوك بود(687)، و چنان شد كه خبر داد.
و باز فرمود كه ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد(688) ((بدرستى كه آن كه واجب گردانيد بر تو قرآن را البته بر گردانيده است تو را به محل بازگشت تو)) يعنى مكه معظمه ، موافق مشهور(689)، و در آن زودى حق تعالى فتح مكه را براى آن حضرت ميسر گردانيد.
و باز فرمود كه الم # غلبت الروم # فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون # فى بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المومنون # بنصر الله ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم # وعد الله لا يخلف الله وعده ولكن اكثر الناس يعلمون (690) ((مغلوب گرديدند روميان - كه ترسايان بودند از لشكر پادشاه عجم كه گبران بودند - در نزديكترين زمينهاى ايشان به زمين عرب ، و - روميان - بعد از مغلوب شدن - از فارسيان - بزودى غالب خواهند شد بر ايشان در سالى چند اندك از ميان سه تا نه ، خدا راست امر و تقدير پيش از غالب شدن ايشان و بعد از آن ، و در روزى كه غالب شوند - روميان بر گبران - شاد شوند مومنان به يارى خدا، هر كه را خواهد خدا يارى مى نمايد و اوست غالب و قادر بر هر چه اراده نمايد و مهربان نسبت به مومنان ، وعده كردن خدا است و خدا خلاف نمى كند وعده خود را - و البته روميان را بر اهل فارس غالب خواهد گردانيد - وليكن اكثر مردم نمى دانند - صحت وعده الهى را و باور نمى كنند خبرهاى پيغمبر را -))، مشهور در سبب نزول اين آيات كريمه آن است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مكه بود ميان مسلمانان و مشركان مجادله و منازعه مى شد تا آنكه خبر رسيد كه خسرو پادشاه عجم لشكرى فرستاد و با روميان كه نصارى بودند جنگ كردند و بر ايشان غالب شدند و نصارى گريختند و بسيارى از مملكتشان را گرفتند، كافران از شنيدن اين خبر شاد شدند و از روى شماتت به مسلمين گفتند: شما و نصارى اهل كتابيد و ما گبران كتاب نداريم ، چنانكه گبران بر نصارى غالب شدند ما نيز بر شما غالب خواهيم شد، پس حق تعالى اين آيات را فرستاد و خبر داد كه بعد از چند سال روميان بر اهل فارس غالب خواهند شد، و در آن وقت مسلمانان نيز شاد خواهند شد به ياريى كه خدا ايشان را خواهد كرد، پس در روز جنگ بدر كه مسلمين فتح كردند و بر مشركين غالب شدند خبر رسيد كه روميان بر فارسيان غالب شدند و ملكهاى خود را از ايشان پس گرفتند.(691)
و در حديث حسن از امام محمد باقر عليه السلام ، در تاويل اين آيات منقول است كه فرمود: اين آيه را تاويلى هست كه نمى داند آن را مگر خدا و آنها كه راسخ و ثابت در علمند يعنى ائمه معصومين عليهم السلام ، بدرستى كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بسوى مدينه هجرت كرد و اسلام دعوتت كرد، و همچنين نامه و رسولى بسوى پادشاه عجم فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد؛ پادشاه روم تعظيم نامه آن حضرت نمود و رسول او را گرامى داشت ولى پادشاه عجم نامه آن حضرت را پاره كرد و رسول او را سبك شمرد، و در آن وقت ميان پادشاه روم و پادشاه عجم كارزار بود و خاطر مسلمانان مايل بود به غالب شدن پادشاه روم زيرا كه از او اميدوارتر بودند و از پادشاه عجم هراسان بودند، چون پادشاه عجم بر پادشاه روم غالب شد مسلمانان غمگين شدند پس خدا اين آيات را فرستاد و وعده فرمود كه لشكر اسلام بر پادشاه عجم غالب خواهند شد و شاد خواهند شد، پس مسلمانان بعد از آن حضرت با پادشاه عجم جنگ كردند و او را گريزاندند و ملك او را متصرف شدند.(692)
و بر هر تقدير اين از معجزات قرآن و صاحب قرآن است كه خبر از امرى داده است كه غير خدا را بر آن اطلاع نيست و موافق آن واقع شد، و در اين وقت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : پادشاهان فارس يك شاخ يا دو شاخ بيش نخواهند زد، يعنى غلبه قليلى ايشان را بهم خواهد رسيد و برطرف خواهد شد و ديگر پادشاهى به ايشان نخواهد رسيد، اما روم پس صاحب قرنها خواهند بود و پادشاهى ايشان تا زمان آخر خواهد بود.(693)
و موافق فرموده آن حضرت پادشاه عجم با وجود وفور قوت و شوكت ايشان بر طرف شدند و پادشاهان فرنگ هستند و خواهند بود تا حضرت صاحب الامر عليه السلام ايشان را برطرف كند.
و حق تعالى در چند آيه ديگر خبر داده است از فتح بلاد فارس و روم و فتحها و نصرتهاى ديگر كه ذكر آنها مناسب اين كتاب نيست و در بحار الانوار ذكر شده است .(694)
و باز فرموده است ((سيهزم الجمع و يولون الدبر))(695) ((زود باشد كه بگريزند اين جمع و پشت بگردانند))، و به زودى در جنگ بدر گريختند.(696)
و بازفرمود كه لقد صدق الله رسوله الرويا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنين محلقين رووسكم و مقصرين لا تخافون (697) ((بتحقيق كه راست گفت خدا پيغمبرش را در خواب : به راستى كه البته داخل خواهيد شد مسجد الحرام را اگر خدا خواهد در حالتى كه ايمن باشد و سرها را تراشيده باشيد و موها و ناخنها را كوتاه كرده باشيد و از كسى نترسيد))، و واقع شد چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.
و سوره ((انا اعطيناك الكوثر)) كه كوچكترين سوره هاى قرآن است ، مشتمل است بر چندين معجزه ظاهر به غير از فصاحت باهره ، چنانكه به طرق بسيار منقول است كه : عاص بن وائل و اشباه او از كافران و عمرو بن العاص در وقتى كه عبدالله فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فوت شد گفتند: محمد ابتر است يعنى فرزند ندارد و عقبى و نسلى نخواهد داشت ، حق تعالى فرستاد كه ((انا اعطيناك الكوثر))(698) ((بدرستى كه ما عطا كرديم به تو كوثر را)) يعنى بسيارى در هر چيز(699)، پس علم و كمال آن حضرت را از همه خلق فزون گردانيد، و اتباع و امت او را دو برابر امت جميع پيغمبران گردانيد، و فرزندان آن حضرت را با آنكه در هر عصر معاندان بسيارى از ايشان را شهيد مى كردند به مرتبه اى بسيار گردانيد كه نزديك است برابر جميع مردمان شوند، و شفاعت آن حضرت را زياده از جميع انبياء گردانيد، و نهر كوثر را به آن حضرت داد كه همه خلق در قيامت به آن محتاج باشند، و درجات او اوصياء و امت او را از تمام خلق بيشتر و بلندتر گردانيد؛ مجملا هر كمالى و قربى و درجه اى كه بشر قابل آن بود به آن حضرت بيش از همه خلق عطا كرد، پس فرمود ((ان شانئك هو الابتر))(700) ((بدرستى كه دشمن تو ابتر و بى فرزند خواهد بود))، و چنان شد كه آنها كه آن حضرت را ابتر مى گفتند با كثرت اولادشان بر افتادند و بنى اميه با آن كثرت و شوكتى كه داشتند و در مقام دفع بنى هاشم بودند و در هر زمان اكثر ايشان را به قتل رسانيدند اكنون نام ايشان مذكور نمى شود سوره كريمه براى اعجاز قرآن عظيم و رسول اكرم كافى است براى كسى كه طالب يقين باشد.
اى عزيز! هر چند براى عدم كلال و ملال قاصر همتان عديم الكمال از وجوه اعجاز كلام ربانى از هزار يكى و از بسيار اندكى بيان نكردم ، اما اگر نيكو تاملى نمائى به فضل سبحانى در ضمن اين هشت فايده ، هشت در از درهاى بهشت روحانى و نعيم جاودانى بر تو گشوده ام كه از هر در كه به قدم ايمان و يقين در آيى موايد فوايد بيكران و شقايق حقايق بى پايان براى تو مهيا است .
و در كتاب ((عين الحيوه)) نيز عيون حكم و معارف در اين جنات جارى كرده ام .
و بدان كه يك امتياز قرآن از معجزات ساير پيغمبران آن است كه معجزات ايشان مخصوص به زمان حيات ايشان بود، و اين معجزه تا روز قيامت باقى است ؛ و امتياز ديگر آنكه فوائد آن معجزات به غير اظهار حقيت نبود و اگر فائده اى ديگر داشت فايده اش عام نبود، و اين خوان نعمت ربانى را تا روز قيامت براى اقاصى و ادانى گسترده است و در هر ساعت صد هزار مرده دل از آن حيات ابدى مى يابند و در هر لحظه چندين هزار كر و كور روحانى بينا و شنوا مى شوند و در هر زمان گروهى از مستمندان شفا از دردهاى نهان مى يابند و در هر ساعت فوجهاى تشنه لبان عرفان بر لب درياهاى علم آن مى نشينند، هر الفش كار عصاى موسى مى كند و هر حرفش تاثير نفس مسيحائى مى نمايد، از چشم ميمش چشمه هاى كليم روان است و در درياى هر نونش ذوالنون حيران است ، از صادش صفاى آدم ظاهر و از حايش حلم نوح باهر؛ از چشمهاى هايش علم هود هويدا و كشش مدهايش چون عمامه بنى اسرائيل مملو از من و سلوى ، خضر از چشمه عينش سيراب است و ذوالقرنين از قاف قدرتش در حجاب است ، دال و دش را داود ورد زبان گردانيده تا از ترك اولاى خود ملامت نيافته ، و سينش را ابراهيم لامه خود گردانيده تا از آتش نمرود سلامت يافت ، و شين شفايش شعيب بر عين نهاده تا بينا گرديده و فاى شرفش را يوسف به كف گرفته تا خود را در عرش عزت و علا ديده ؛ فاتحه هر سوره اش نفاع تر از خاتم سليمان گرديده ، و هر كه ورقى از آن در بر كشيده چون مسند نشينان بساط سليمان خود را در اوج فضاى عرفان ديده ، الحان قاريانش از مزامير داود خوشايندتر است و صرير كاتبانش از نغمه عندليبان جنان رباينده تر؛ آيه الكرسى كنايه تعويذ عرش رحمانى است ، و هفت آسمان سنگريزه اى چند از بحار سبع سبع المثانى است .
و در حديث معتبر از حضرت رضا عليه السلام منقول است كه : از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: چه سبب دارد كه هر چند قرآن را بيشتر مى خوانند تازه تر مى شود و كهنه نمى شود و به بسيارى خواندن مكرر نمى گردد؟
فرمود: زيرا كه خدا آن را براى زمان مخصوصى نفرستاده است و از براى گروه معينى مقرر نساخته ، بلكه براى همه خلق فرستاده است تا روز قيامت ، لهذا آن را چنين گردانيد كه به تكرار تلاوت مكرر نگردد و طراوتش پيوسته در تزايد باشد.(701)
و در حديث ديگر فرمود كه : قرآن ريسمان محكم خدا است و عروه الوثقاى متمسكان است و طريق مستقيم است كه سالكان خود را مى كشاند بسوء بهشت و نجات مى بخشد از عذاب جهنم ، و به مرور زمانها كهنه نمى شود و به بسيارى وارد شدن بر زبانها، بى قدر نمى شود زيرا كه آن را براى زمانى دون زمانى نفرستاده اند، بلكه دليل است و برهان و حجت است بر هر انسان در هر زمان ، و باطل بسوى او نمى آيد نه از پيش رو و نه از پشت سر، فرستاده شده است از جانب حكيم حميد(702)