و در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : جامه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كهنه شده بود، شخصى به خدمت آن حضرت آمد و دوازده درهم به هديه از براى آن حضرت آورد - كه تقريبا پانزده شاهى اين زمان باشد - پس آن جناب فرمود كه : يا على ! اين دراهم را بگير و براى من جامه اى بخر كه بپوشم .
حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود كه : به بازار رفتم و دوازده درهم دادم و پيراهنى براى آن جناب گرفتم ، چون به نزد آن جناب آوردم و در آن نظر كرد فرمود كه : از اين پست تر مرا خوشتر مى آيد، يا على ! آيا گمان دارى كه صاحبش قبول كند كه اين را پس گيرد؟
گفتم : نمى دانم .
فرمود كه : ببين بلكه راضى شود.
پس به نزد صاحبش آمدم و گفتم : رسول خدا اين جامه را نخواست و جامه اى از اين پست تر مى خواهد، پس او به اقاله بيع راضى شد و زر را پس داد.
چون زر را به خدمت آن جناب آوردم با من همراه آمد به بازار كه پيراهن بگيرد، ناگاه كنيزكى را ديد كه در ميان راه نشسته است و مى گريد، حضرت فرمود كه : چرا گريه مى كنى ؟
گفت : يا رسول الله ! اهل خانه من چهار درهم به من داده بودند كه براى ايشان چيزى بخرم و آن را گم كرده ام و جرات نمى كنم كه به خانه برگردم .
پس چهارم درهم را به آن كنيز داد و گفت : برگرد به خانه خود؛ و به بازار آمد و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و حمد الهى را ادا فرمود، و چون از بازار بيرون آمد مرد عريانى را ديد كه مى گفت : هر كه مرا بپوشاند خدا او را از جامه هاى بهشت بپوشاند، پس آن حضرت پيراهنى كه خريده بود كند و بر او پوشانيد و به بازار برگشتت و به چهار درهم كه مانده بود پيراهن ديگر خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد و برگشت و همان كنيز را ديد كه در ميان راه نشسته است به او فرمود كه : چرا به خانه نرفتى ؟
گفت : يا رسول الله ! دير شده است و مى ترسم مرا بزنند.
حضرت فرمود كه : پيش برو و ما را راهنمائى كن به خانه ؛ پس با آن كنيز رفت تا به در خانه ايشان ايستاد و فرمود: السلام عليكم اى اهل خانه ، كسى جواب نگفت ، پس بار ديگر سلام كرد، كسى جواب نگفت ، چون بار سوم سلام كرد گفتند، عليك السلام يا رسول الله و رحمه الله و بركاته .
پس فرمود كه : چرا در اول و دوم جواب سلام من نگفتيد؟
گفتند: يا رسول الله ! خواستيم سلام شما بر ما بسيار شود كه موجب زيادتى بركت ما گردد.
پس فرمود كه : اين كنيز دير برگشته است ، او را مواخذه منمائيد.
گقتند: يا رسول الله ! براى تشريف آوردن تو او را آزاد كرديم .
حضرت فرمود كه : الحمد لله ، هرگز دوازده درهم نديده بودم كه بركتش زياده از اين باشد، دو عريان با آن پوشيده و بنده اى با آن آزاد شد.(309)
و در احاديث بسيار از طرق خاصه و عامه منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : پنج خصلت است كه تا مردن ترك نخواهم كرد: بر روى زمين طعام خوردن با غلامان ؛ و سوار شدن دراز گوش با جل ؛ و دوشيدن بز به دست خود؛ و پوشيدن پشم ؛ و سلام كردن بر اطفال تا آنكه اينها سنت شود بعد از من و مردم به اينها عمل كنند.(310)
و در حديث ديگر به جاى دوشيدن بز، پينه كردن كفش و نعل به دست خود وارد شده است .(311)
و در حديث صحيح منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه : روايت مى كنند از پدر شما كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هرگز از نان گندم سير نشد.
فرمود كه : نه چنين است ، بلكه نان گندم هرگز نخورد و از نان جو هرگز سير نخورد.(312)
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : يهودى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چند دينار مى طلبيد، روزى آمد و مطالبه آن كرد، حضرت فرمود: اى يهودى ! ندارم كه بدهم .
يهودى گفت : از تو جدا نمى شوم تا بدهى .
فرمود كه : پس مى نشينم در اينجا با تو؛ و حضرت با آن يهودى در آن موضع نشست تا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و بامداد را در همان موضع كرد، اصحاب آن حضرت يهودى را تهديد و وعيد مى نمودند، پس آن حضرت متوجه ايشان شد و فرمود كه : چه كار داريد به او؟
گفتند: يا رسول الله ! يهودى تو را حبس كرده است و نمى گذارد كه به جائى روى .
حضرت فرمود كه : حق تعالى مرا مبعوث نگردانيده است كه ستم كنم بر كسى كه در امان است يا غير او، چون روز بلند شد يهودى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و نصف مال خود را در راه خدا داد و گفت : والله نكردم اين را مگر براى آنكه ببينم آن وصفى كه در تورات براى پيغمبر آخر الزمان خوانده ام در تو هست يا نه ؟ زيرا كه در تورات خوانده ام كه محمد بن عبدالله مولد او مكه است و محل هجرت او مدينه است و درشت خو و غليظ نيست و صدا بلند نمى كند و فحش و سخن ركيك نمى گويد، و شهادت مى دهم به وحدانيت حق تعالى و به آنكه تو پيغمبر فرستاده اوئى ، و اين مال من است هر حكم كه موافق فرموده خداست در آن بكن . و آن يهودى مال بسيار داشت .
پس حضرت امام موسى عليه السلام فرمود كه : فراش آن حضرت عبائى بود، و بالش او پوستى بود كه از ليف خرما پر كرده بودند، شبى فراش آن حضرت را دوته كردند كه استراحت او بيشتر باشد، چون صبح شد فرمود كه : به سبب استراحت فراش دير به نماز برخاستم ديگر فراش مرا دوته نكنيد.(313)
و به سند حسن از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : شبى حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم در خانه ام سلمه بود، پس در ميان شب ام سلمه آن حضرت را در رختخواب نيافت ، برخاست و آن حضرت را در اطراف خانه طلب مى كرد تا آنكه ديد كه آن حضرت در كنار خانه ايستاده و دست به دعا برداشته است و مى گريد و مى گويد كه : خداوندا! از من سلب مكن چيزهاى شايسته اى كه به من داده اى ، و دشمن و حسودى را بر من شاد مگردان ، خداوندا! مرا بر مگردان هرگز بسوى بدى چند كه مرا از آن نجات داده اى و مرا به خود مگذار يك چشم زدن هرگز.
پس ام سلمه گريان شد و برگشت ، چون حضرت صداى گريه او را شنيد فرمود كه : اى ام سلمه ! سبب گريه تو چيست ؟
گفت : يا رسول الله ! چون گريه نكنم - پدر و مادرم فداى تو باد - و حال آنكه تو با آن درجه و منزلتى كه نزد خدا دارى و گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است چنين مى گوئى و مى گريى ؟
فرمود: اى ام سلمه ! چون ايمن شوم كه حق تعالى حضرت يونس را به قدر يك چشم زدن به خود گذاشت و از او صادر شد آنچه صادر شد(314)؟!
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : سائلى به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و چيزى طلب كرد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا كسى هست كه به ما قرضى بدهد؟
پس شخصى از انصار برخاست و گفت : نزد من هست .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : چهار وسق خرما به اين سائل بده .
چون خرما را به سائل داد و مدتى گذشت ، به خدمت آن حضرت آمد و طلب قرض خود نمود، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : انشاء الله بهم رسد بدهيم .
پس بار ديگر آمد و چنين جواب شنيد.
در مرتبه سوم گفت كه : بسيار گفتى يا رسول الله ((انشاء الله بهم رسد بدهيم)).
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در برابر سخن ناملايم او تبسم فرمود و گفت : آيا كسى قرض دارد به ما بدهد؟
پس شخصى برخاست و گفت : من دارم .
فرمود: چه مقدار دارى ؟
گفت : هر چه خواهى .
فرمود كه : هشت وسق خرما به اين مرد بده .
آن انصارى گفت : يا رسول الله ! من چهار وسق داده بودم .
فرمود كه : چهار ديگر را ما به تو بخشيديم .(315)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت نگذاشت درهم و دينارى و نه غلامى و كنيزى و نه گوسفندى و نه شترى بغير از شتر سوارى خود، و چون به رحمت الهى واصل شده زرهش در گرو بود نزد يهودى از يهودان مدينه براى بيست صاع جو كه براى نفقه عيال خود از او به قرض گرفته بود.(316)
و فرمود كه : در زمان رسول خدا فقرا در مسجد مى خوابيدند، شبى با ايشان افطار كرد نزد منبر خود در ديگ سنگى و سى نفر از آن خوردند و سير شدند و بقيه آن را براى زنان خود بردند كه همه سير شدند.(317)
و در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پير و گران شده بود، ايستاده نماز نافله مى كرد و يك پاى خود را براى زيادتى مشقت بر مى داشت و بر يك پا يم ايستاد تا آنكه حق تعالى فرستاد كه طه # ما انزلنا عليك القران لتشفى (318) ((اى طاهر طيب هدايت كننده خلق ! ما نفرستاديم بر تو قرآن را كه خود را به تعب بدارى)) پس بعد از آن هر دو پا را بر زمين مى گذاشت .(319)
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : ملكى به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : پروردگارت سلام مى رساند و مى گويد كه : اگر مى خواهى همه صحراى مكه را از براى تو طلا مى كنم ؛ پس حضرت سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! مى خواهم يك روز سير باشم و تو را حمد كنم و يك روز گرسنه باشم و از تو سوال كنم .(320)
و فرمود كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سه روز از نان گندم سير نشد تا به رحمت الهى واصل شد(321)؛ و انگشتر را در دست راست مى كرد و دو گوسفند سياه سفيد شاخ دار قربانى مى كرد.(322)
و در حديث ديگر منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه : آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تقيه از مردم مى كرد؟
فرمود كه : بعد از آنكه آيه ((والله يعصمك من الناس))(323) نازل شد و حق تعالى ضامن شد؟ آن حضرت را از شر مردم حفظ نمايد، ديگر تقيه نكرد، و پيش از آن گاهى تقيه مى كرد.(324)
و از ابن عباس منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر روى خاك مى نشست و بر روى خاك طعام تناول مى نمود، و گوسفند را به دست خود مى بست ، و اگر غلامى آن حضرت را براى نان جوى مى طلبيد به خانه خود اجابت او مى نمود.(325)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : حضرت امير المؤ منين عليه السلام مى فرمود كه : كسى شكر نعمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نكرد با آنكه حق نعمت بر قرشى و غير قرشى و بر عرب و عجم داشت ، و كى حق نعمتش بر خلق زياده از آن حضرت بود و ما اهل بيت رسول خدا نيز چنانيم كه كسى شكر نعمت ما نمى كند و نيكان مومنان نيز هر چند احسان كنند كسى شكر نعمت ايشان نمى كند.(326)
و در حديثت معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل گرديد و گفت : يا محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مى گويد كه : دختران باكره به منزله ميوه اند بر درخت ، چون ميوه پخته شد آن را به غير چيدن چاره اى نيست و اگر نه آفتاب آن را فاسد مى كند و باد آن را متغير مى گرداند، و دختر باكره چون بالغ شدند دواى ايشان شوهر دادن است و اگر نه ايمن نمى توان بود از فتنه ايشان .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر منبر رفت و مردم را جمع كرد و وحى خدا را به ايشان رسانيد.
پس مردم گفتند كه : به كى تزويج كنيم ايشان را؟
فرمود كه به كفو ايشان ؛ پس فرمود كه : مومنان همه كفو يكديگرند.
پس از منبر فرود نيامد تا ضباعه دختر زبير عموى خود را به مقداد بن اسود نكاح كرد و فرمود كه : اى گروه مردم ! من دختر عم خود را به مقداد دادم تا نكاح پست شود(327)، بدانيد كه در دختر دادن رعايت حسب و نسبت نمى بايد كرد.
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حضور مردم به قضاى حاجت نمى نشست ، روزى در مكانى بود كه عمارتى و گودالى نبود و اراده قضاى حاجت نمود و شخصى از صحابه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود و در آن مكان دو درخت خرما بود، پس اشاره فرمود به آن دو درخت خرما كه به نزديك يكديگر آمدند و به يكديگر چسبيدند و در عقب آن دو درخت پنهان شد و قضاى حاجت نمود، و چون حضرت برخاست و بيرون آمد آن مرد به عقب درخت رفت و چيزى نديد.(328)
و از جابر بن عبدالله انصارى منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ((مر الظهران))(329) گوسفند مى چرانيد و مى فرمودد: گوسفند سياه بهم رسانيد كه نيكوتر است .(330)
و از آن حضرت پرسيدند كه : خوب است گوسفند چرانيدن ؟
فرمود كه : مگر پيغمبرى مبعوث شده است كه گوسفند نچرانيده باشد.(331)
و از عمار بن ياسر منقول است كه گفت : من گوسفند مى چرانيدم پيش از بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و آن حضرت نيز مى چرانيد، پس به آن حضرت عرض كردم كه : در ((فخ)) چراگاه نيكوئى هست خوب است در آنجا بچرانيم .
فرمود كه : خوب است .
چون روز ديگر به آن موضع رفتم ديدم كه آن جناب پيش از من رفته است و منع مى كند گوسفندان خود را از داخل شدن آن صحرا.
چون رفتم فرمود كه : با تو وعده كرده بودم نخواستم كه گوسفندان من پيش از گوسفندان تو بچرند.(332)
مولف ديگر كه : چون پيغمبران براى هدايت عوام كالانعام مبعوث مى گردند، حق تعالى اول ايشان را به چرانيدن حيوانات امر مى فرمايد كه معاشرت عوام و سوء ادب ايشان بر آن ذوات مقدسه بسيار گران نيايد و صبر كردن بر مشقتهاى ايشان دشوار ننمايد.
و در حديث معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى چون عقل را آفريد گفت : بيا، پس آمد؛ گفت : برو، پس رفت ؛ پس گفت : خلقى نيافريدم كه از تو محبوبتر باشد بسوى من . پس نود و نه جزو عقل را به محمد صلى الله عليه و آله و سلم عطا كرد و يك جزو را در ميان ساير خلق قسمت كرد.(333)
و به سند معتبر از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : مرا ضعفى از نماز و جماع بهم رسيده بود، پس طعامى از آسمان براى من نازل شد و چون از آن تناول كردم در شجاعت و حركت و جماع قوت چهل مرد بهم رسانيدم .(334)
و از مولى امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه گفت : با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بودم در كندن خندق ، ناگاه حضرت فاطمه آمد و پاره نانى براى آن جناب آورد، حضرت فرمود كه : اين چيست ؟
فاطمه گفت : قرص نانى براى حسن و حسين پخته بودم و اين پاره را براى شما آوردم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : سه روز است پدر تو طعامى نخورده است و اين اول طعامى است كه مى خورم .(335)
و احاديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به روش بندگان طعام مى خورد بى خوان ، و به روش بندگان مى نشست يعنى دو زانو، و بر زمين مى خوابيد بى فراش ، و مى دانست كه او بنده است .(336)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : زن بدويه اى بر آن حضرت گذشت ، ديد كه بر روى زمين طعام تناول مى فرمايد، گفت : اى محمد! تو به روش بندگان طعام مى خورى و به روش بندگان مى نشينى ؟!
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كدام بنده از من بنده تر است نزد حق تعالى ؟
پس آن زن گفت كه : لقمه اى از طعام خود به من بده .
چون داد؛ گفت : نه همان لقمه را مى خواهم كه در دهان گذاشته اى .
حضرت ، لقمه را از دهان مبارك بيرون آورد و به او داد، و او خورد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : به بركت آن لقمه آن زن را دردى و بيمارى نرسيد تا از دنيا مفارقت كرد.(337)
و به روايت ديگر: آن زن بد زبان و بى شرم بود، به بركت آن لقمه صاحب حيا و آزرم شد.(338)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : والله ديده اى نديده حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را كه تكيه كرده چيزى تناول كرده باشد، از روزى كه مبعوث شد به رسالت تا روزى كه از دنيا مفارقت كرد، و از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا از دنيا مفارقت نمود؛ من نمى گويم كه نمى يافت ، گاه مى شد كه يك كس را شتر مى بخشيد، اگر مى خواست ، مى توانست خورد؛ و جبرئيل سه مرتبه كليدهاى خزينه هاى زمين را براى آن حضرت آورد گفت ؛ اگر خواهى اختيار پادشاهى روى زمين بكن كه هر چه بر روى زمين باشد از تو باشد بى آنكه از ثواب آخرت تو چيزى كم شود، و آن حضرت قبول نكرد و اختيار تواضع و شكستگى كرد و فرمود كه : رفيق اعلى را بهتر مى خواهم از دنيا؛ و هرگز كسى از آن حضرت حاجتى سوال نكرد كه بگويد: نه ، اگر بود مى داد و اگر نبود مى گفت : بهم رسد بدهيم ، و هر چه از جانب خدا ضامن مى شد البته حق تعالى عطا مى كرد حتى آنكه بهشت را به كسى مى داد و حق تعالى براى او تسليم مى كرد.(339)
و در حديث ديگر منقول است كه : پيوسته جمعى از اصحاب ، حراست آن حضرت مى نمودند، چون اين آيه نازل شد كه ((والله يعصمك من الناس))(340) يعنى : ((خدا نگاه مى دارد تو را از شر مردم)) فرمود كه : ديگر كسى مرا حراست نكند كه خدا مرا نگاه مى دارد.(341)
و در روايت معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هر روز سيصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى گفت : الحمد لله رب العالمين كثيرا على كل حال (342)، و از مجلسى بر نمى خاست هر چند كه مى نشست تا بيست و پنج مرتبه استغفار نمى كرد(343)، و روزى هفتاد مرتبه ((استغفر الله)) و هفتاد مرتبه ((اتوب الى الله)) مى گفت .(344)
و در حديث موثق از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمود: عجب دارم كه هرگاه قرآن مى خوانم چرا پير نمى شوم (345)؟
و در حديث حسن از آن حضرت منقول است كه : روزى عايشه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود، يهودى آمد و گفت : ((السام عليكم)) يعنى : مرگ بر شما باد.
حضرت فرمود كه : بر تو باد.
پس دو يهودى ديگر آمدند و هر يك چنين گفتند، و حضرت چنين جواب فرمود.
عايشه در غضب شد و گفت : بر شما باد مرگ و غضب و لعنت خدا اى برادران ميمون و خوك .
پس حضرت گفت : اى عايشه ! اگر دشنام و فحش متمثل شود هر آينه بد صورتى خواهد داشت ، و رفق و نرمى را بر هر چه بگذارند البته آن را زينت مى دهد و از هر چه بر مى دارند البته آن را قبيح مى گرداند.
عايشه گفت : يا رسول الله ! مگر نشنيدى كه اينها چه گفتند؟
فرمود: بلى شنيدم ، اما من هم آنچه گفتند بر ايشان برگردانيدم ، اگر مسلمانى بر شما سلام كند بگوئيد: السلام عليكم ، و اگر كافرى سلام كند بگوئيد: عليك .(346)
و در حديث ديگر منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گاهى زانوها را از زمين بر مى داشتند و دستها را بر زانوها حلقه مى كردند، و گاه دو زانو مى نشستند، و گاه يك پا را دوته مى كردند و پاى ديگر را بر روى آن مى گذاشتند، و چهار زانو هرگز نمى نشستند.(347)
و به سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : اعرابى اى بود و هديه براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى آورد مى گفت : يا رسول الله ! ثمن هديه مرا بده ، و حضرت تبسم مى فرمود؛ و چون آن جناب ار غمى عارض مى شد مى فرمود كه : كاش اعرابى مى آمد و ما را مى خندانيد.(348)
و در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نظر كردن خود را ميان اصحاب خود مساوى قسمت مى كرد كه به يكى زياده از ديگرى نظر نمى كرد، و هرگز پاى خود را در حضور اصحاب خود دراز نمى كرد، و چون كسى به آن حضرت مصافحه مى كرد دست نمى كشيد تا آن شخص دست خود را بكشد، و چون مردم اين را يافتند هر كه مصافحه مى كرد زود دست خود را مى كشيد.(349)
و به سند صحيح ديگر منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: جبرئيل پيوسته وصيت مى كرد مرا به مسواك كردن تا آنكه ترسيدم كه دندانهاى من سائيده شود يا بريزد.(350)
و به سند حسن از آن حضرت منقول است كه : چون كسى از بنى هاشم فوت مى شد و آب بر قبرش مى ريختند حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كف مبارك خود را بر قبر مى گذاشت تا آنكه اثر انگشتان آن حضرت در قبر مى ماند، و اين را نسبت به غير بنى هاشم نمى كرد.(351)
و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هرگز تكيه بر جانب راست يا جانب چپ كرده چيزى تناول نمى فرمود از براى تواضع و شكستگى و نمى خواست كه شبيه به پادشاهان باشد.(352)
و در روايتى منقول است كه : آن حضرت در بعضى از سفرها مشغول نماز بودند و جمعى از سواران آمدند و از صحابه احوال آن حضرت را پرسيدند و ثنا كردند و گفتند: اگر نه استعجال داشتيم ، انتظار آن حضرت مى برديم پس سلام ما را به آن حضرت برسانيد، و رفتند؛ چون آن جناب از نماز فارغ شد غضبناك شده فرمود كه : جماعتى مى آيند به نزد شما و احوال من مى گيرند و سلام مى فرستد و شما تكليف فرود آمدن و چاشت خوردن نمى كنيد ايشان را، بر من دشوار است كه گروهى كه در ميان ايشان جعفر بن ابى طالب باشد و جمعى از او بگذرند و چاشت نخورند نزد او.(353)
و در احاديث معتبره از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عصاى كوچكى داشتند كه چون - در صحرائى - نماز مى كردند آن را در پيش روى خود نصب مى كردند.(354)
و در حديث ديگر فرمود كه : رحل آن جناب بلنديش به قدر يك ذراع بود، و هرگاه نماز مى كردند او را پيش روى خود مى گذاشتند تا آنكه ستر ميان آن حضرت و هر كه از پيش نماز گذرد.(355)
و در حديث موثق از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم شبى نزد عايشه بود و عبادت بسيار مى كرد، عايشه گفت : چرا اين قدر خود را تعب مى فرمائى و حال آنكه حق تعالى گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است ؟
فرمود كه : اى عايشه ! آيا بنده شكر كننده خدا نباشم .
پس امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه : آن جناب بر سر انگشتان پاها مى ايستاد و نماز مى كرد، پس حق تعالى فرستاد كه ((طه # ما انزلناه القران لتشقى)).(356)(357)
و در حديث موثق ديگر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در سفرى بر ناقه اى سوار بود، ناگاه بر زير آمد و پنج سجده بجا آورد، چون سوار شد صحابه گفتند: يا رسول الله ! كارى كردى كه پيشتر نمى كردى !
فرمود: بلى جبرئيل مرا استقبال كرد و پنج بشارت داد، من براى هر بشارتى سجده شكرى ادا كردم .(358)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه فرمود: خلق نيكو خوشايند است ، روزى حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد نشسته بود ناگاه كنيز شخصى از انصار آمد و كنار جامه آن حضرت را گرفت ، حضرت گمان كرد كه با او كارى دارد، برخاست پس او حرفى نگفت و حضرت نشست ، پس بار ديگر دست به كنار جامه آن حضرت دراز كرد و آن جناب برخاست و باز او ساكت شد و حضرت نشست ، چون سه مرتبه چنين كرد و مرتبه چهارم كه آن جناب برخاست ، تارى از كنار رداى مبارك آن حضرت جدا كرد، صحابه آن كنيز را عتاب كردند كه : چكار داشتى آنقدر آن جناب را تعب دادى كه چهار مرتبه از براى تو از جا برخاست ؟
گفت : ما بيمارى در خانه خود داشتيم و اهل خانه ما مرا فرستادند كه تارى از جامه آن بزرگوار بگيرم براى شفا، و هر مرتبه كه خواستم بگيرم آن بزرگوار بر مى خاست من شرم مى كردم كه از او سوال كنم ، تا آنكه در آخر خود جدا كردم .(359)
و در حديث موثق از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : چون زن يهوديه گوسفند را براى آن جناب به زهر آلوده كرده به نزد آن حضرت آورد كه تناول نمايد و گوسفند به سخن آمد و گفت : يا رسول الله ! مخور كه مرا مسموم كرده اند؛ حضرت آن زن را طلبيد و فرمود كه : چرا چنين كردى ؟
گفت : گفتم كه اگر پيغمبر است زهر به او ضرر نمى رساند و اگر پيغمبر نيست مردم را از او به راحت مى افكنم . حضرت او را عفو كرد و آسيبى به او نرسانيد.(360)
و در روايت معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى به نزد عايشه آمد ديد كه پاره نان خشكى بر زمين افتاده است و نزديك بود كه پا بر آن گذارد، پس برداشت و تناول نمود و فرمود كه : اى حميرا! گرامى دار نعمتهاى خدا را بر خود، كه چون نعمت از كسى گريخت ديگر بر نمى گردد.(361)
و در حديث حسن از آن حضرت منقول است كه : شب جمعه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد قبا اراده افطار نمود و فرمود كه : آيا آشاميدنى هست كه به آن افطار نمايم ؟
اوس بن خولى انصارى كاسه شيرى آورد كه عسل در آن ريخته بود، چون بر دهان گذاشت و طعام آن را يافت ، از دهان برداشت و فرمود كه : اين دو آشاميدنى است كه از يكى به ديگرى اكتفا مى توان نمود، من نمى خورم هر دو را و حرام نمى كنم بر مردم خوردن آن را، وليكن فروتنى مى كنم براى خدا، و هر كه فروتنى كند براى حق تعالى خدا او را بلند مى گرداند، و هر كه تكبر كند خدا او را پست مى گرداند، و هر كه در معيشت خود ميانه رو باشد خدا او را روزى مى دهد، و هر كه اسراف نمايد خدا او را محروم مى گرداند، و هر كه مرگ را بسيار ياد كند خدا او را دوست مى دارد.(362)
و در حديث صحيح از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى ملكى به نزد حضرت سيد المرسلين صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : خدا تو را مخير گردانيده است ميان آنكه بنده و رسول تواضع كننده باشى يا پادشاه و رسول باشى ، و از مرتبه تو نزد حق تعالى چيزى كم نشود؛ و كليدهاى خزينه هاى زمين را براى آن حضرت آورده بود كه : اينها كليدهاى خزانه هاى دنيا است پروردگار تو مى فرمايد كه : اگر خواهى بگير و هر يك را كه خواهى بگشا.
حضرت فرمود كه : مى خواهم بنده و رسول تواضع كننده و شكسته باشم و پادشاهى نمى خواهم .(363)
و در روايت ديگر چنان است كه فرمود كه : دنيا خانه كسى است كه خانه آخرت نداشته باشد، و از براى دنيا كسى جمع مى كردند كه عقل نداشته باشد.
پس آن ملك گفت كه : بحق آن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است سوگند مى خورم چون كليدها را به من دادند كه براى تو بياورم همين سخن را كه فرمودى از ملكى شنيدم كه در آسمان چهارم مى گفت .(364)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هيچ چيز از دنيا آن حضرت را خوش نمى آمد مگر آنكه در دنيا گرسنه و ترسان باشد.(365)
و در حديث ديگر فرمود كه : بهترين نان خورشها نزد آن حضرت سركه و زيت بود.(366)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد ام سلمه آمد، ام سلمه پاره نانى به نزد آن حضرت آورد، فرمود كه : مگر نان خورش ندارى ؟
گفت : بغير از سركه چيزى ندارم .
فرمود كه : نيكو نان خورشى است سركه : خانه اى كه سركه در آن هست از نان خورش خالى نيست .(367)
و فرمود كه : از براى آن جناب طعام گرمى حاضر كردند، فرمود كه : خدا آتش را طعام ما نگردانيده است ، بگذاريد تا سرد شود كه طعام گرم بركت ندارد و شيطان در آن شريك مى شود.(368)
و فرمود كه : آن جناب گاهى خربزه را با رطب و گاهى با شكر تناول مى كرد(369)؛ و از سبزيها بادروج را دوست مى داشت (370)؛ و چون آب مى آشاميد مى گفت : الحمد لله الذى سقانا عذبا زلالا ولم يسقنا ملحا اجاجا ولم يواخذنا بذنوبنا ؛ و در قدح شامى آب مى آشاميد.(371)
و فرمود كه : چون آن حضرت از روزه افطار مى نمود، ابتدا به حلوا مى نمود و اگر نبود به شكر افطار مى نمود يا به خرما، و اگر اينها نبود به آب نيم گرم افطار مى نمود.(372)
و در حديث ديگر فرمود كه : در زمان رطب به رطب ، و در زمان خرما به خرما افطار مى نمود.(373)
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اسب به گرو دوانيد، و بر سه درخت خرما گرو بسته بودند.(374)
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : مالى از براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آوردند و قسمت فرمود و به همه اهل صفه (375) نرسيد، به بعضى از ايشان داد و به بعضى نداد، پس ترسيد كه مبادا آنها كه نگرفته اند دلهاى ايشان رنجيده باشد، پس بيرون آمد و گفت : اى اهل صفه ! عذر مى خواهم بسوى خدا و بسوى شما، بدرستى كه مالى از براى ما آوردند و خواستم كه بر شما قسمت كنيم ، گنجايش نداشت ، پس مخصوص كرديم به آن جمعى را كه از جزع ايشان ترسيديم از بسيارى پريشانى .(376)
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اول بعثت مدتى آنقدر روزه پياپى گرفت كه گفتند ديگر ترك نخواهد كرد، پس مدتى ترك روزه كرد كه گفتند نخواهد گرفت ، پس مدتى يك روز روزه مى گرفت و يك روز افطار مى نمود به طريق حضرت داود عليه السلام پس آن را ترك كرد، و در هر ماه سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم را روزه مى داشت پس آن را ترك فرمود، و سنتش بر آن قرار گرفت كه در هر ماه پنجشنبه اول ماه و و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اول دهه ميان ماه را روزه مى داشت و بر اين طريقه بود تا به جوار رحمت ايزدى پيوست ، و ماه شعبان را تمام روزه مى داشت .(377)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوال مى كردند، عطا مى فرمود تا آنكه زنى پسرش را به خدمت آن جناب فرستاد و گفت : از آن حضرت سوال كن ، اگر گويد نيست بگو پيراهن خود را به من ده .
آن پسر چنان كرد و آن جناب پيراهن خود را كند و به او داد، و چون هنگام نماز شد برهنه بود و به نماز نتوانست بيرون آمد، پس حق تعالى آن جناب را امر به ميانه روى فرمود و اين آيه را فرستاد ولا تجعل يدك مغلوله الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(378) يعنى : ((مگردان دست خود را بسته در گردن خود كه چيزى به كسى نبخشى ، و مگشا دست خود را گشودنى تمام كه آنچه دارى بدهى پس بنشينى ملامت كرده شده و ممنوع از نماز يا عريان .))(379)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : چون جناب رسول صلى الله عليه و آله و سلم به رختخواب مى رفت سرمه سنگ در ديده هاى خود مى كشيد طاق طاق .(380)
و در حديث صحيح منقول است كه : چهار ميل در چشم راست و سه ميل در چشم چپ مى كشيد.(381)
و به سند حسن منقول است كه : آن جناب در بعضى از راههاى مدينه مى گذشت و كنيز سياهى سرگين بر مى چيد، گفتند: دور شو از سر راه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
آن كنيز گفت كه : راه فراخ است .
صحابه خواستند كه او را آزار كنند فرمود كه : بگذاريدش كه او جباره است ، يعنى تكبر دارد.(382)
و در روايت معتبر ديگر مذكور است كه : آن جناب در تابستان كه براى خوابيدن از خانه بيرون مى آمد در روز پنجشنبه بيرون مى آمد، و در زمستان كه داخل خانه مى شد در روز جمعه داخل مى شد و در روايت ديگر وارد شده است كه : داخل شدن و بيرون آمدن هر دو در شب جمعه بود.(383)
و به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون دهه آخر ماه رمضان داخل مى شد جناب رسول صلى الله عليه و آله و سلم كمر براى عبادت محكم مى بست و از زنان دورى مى كرد، و شبها را به عبادت احيا مى كرد و به كار ديگر بغير عبادت متوجه نمى شد.(384)
و در حديث حسن ديگر فرمود كه : چون دهه آخر رمضان مى شد خيمه اى از مو براى آن جناب در مسجد مى زدند و مشغول عبادت مى شد، و شبها خواب نمى كرد و نزد زنان نمى خوابيد(385)؛ و چون جنگ بدر در ماه رمضان شد و اعتكاف دهه آخر آن جناب را ميسر نشد، در سال ديگر بيست روز اعتكاف نمود: ده روز براى آن سال و ده روز قضاى سال گذشته .(386)
و فرمود كه : آن جناب در شب و روز ده طواف مى كرد(387)؛ و در عيد اضحى دو گوسفند قربانى مى كرد يكى براى خود و يكى براى هر كه قربانى نداشته باشد از امت آن جناب (388)؛ و نهى فرمود از آنكه باغهاى مدينه را ديوار بگذارند براى آنكه راهگذاران ميوه اى توانند خورد، و چون وقت رسيدن ميوه هاى مى شد مى فرمود كه ديوارهاى باغهاى را سوراخ كنند براى غربا و راهگذاران (389)؛ و آن جناب كدو را دوست مى داشتند و از روى صحن بر مى چيدند آن را و تناول مى فرمودند.(390)
و در حديث ديگر منقول است كه : ابو سعيد خدرى به عيادت آن جناب آمد و دست بر روى لحاف آن جناب گذاشته و از شدت تب احساس حرارت كرد پس گفت : چه بسيار شديد است تب شما؟
فرمود كه : ما اهل بيت چنين مى باشيم ، بلاى ما شديد است و ثواب ما مضاعف است .(391)
و در حديث ديگر فرمود كه : رسول خدا هديه را مى خورد و تصدق را نمى خورد، و مى فرمود كه : اگر پاچه گوسفندى براى من هديه بياورند قبول مى كنم .(392)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : چون آن جناب از دنيا رفت قرض داشت .(393)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : آداب نماز آن جناب آن بود كه آب وضو را نزديك سر خود مى گذاشت و سرش را مى پوشانيد و مسواك را زير فراش خود مى گذاشت و قدرى مى خوابيد، و چون بيدار مى شد نظر به اطراف آسمان مى كرد و آيات آخر سوره آل عمران را مى خواند، پس مسواك مى كرد و وضو مى ساخت و چهار ركعت نماز مى گزارد و ركوع و سجود را به قدر قرائت طول مى داد، و ركوع را آنقدر طول مى داد كه مى گفتند سر از ركوع بر نخواهد داشت امشب ، و همچنين سجود را طول مى داد، پس به رختخواب بر مى گشت و قدرى مى خوابيد، پس بيدار مى شد و باز نظر به آسمان مى كرد آيات را مى خواند و مسواك مى كرد و وضو مى ساخت و به همان طريقه چهار ركعت نماز مى كرد، و باز به رختخواب بر مى گشت و قدرى مى خوابيد، و باز بر مى خاست و به همان آداب عمل مى كرد و نماز وتر و ناقله صبح را مى گذاشت ، پس به مسجد مى رفت براى نماز صبح .(394)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : اگر ترسى كه شوق دنيا بر تو غالب گردد، به ياد آور زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كه قوت آن جناب نان جو بود و حلواى او خرما بود و آتش افروزش سعف خرما بود اگر به دستش مى آمد.(395)
در حديث ديگر فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هرگز به كنه عقل خود با مردم سخن نگفت ، مى فرمود: ما گروه پيغمبران مامور شده ايم كه سخن گوئيم با مردم به اندازه عقلهاى ايشان .(396)
و در حديث ديگر منقول است كه : قوت آن حضرت نان جو بود بى نان خورش .(397)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : خواهر رضاعى جناب رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد آن جناب آمد، چون نظر بر او افكند شاد شد و رداى خود را براى او افكند و او را بر روى رداى خود نشانيد و با او سخن گفت و بر روى او مى خنديد، پس او برخاست و رفت و برادر او آمد، و نسبت به بردارش نكرد آنچه نسبت به او كرد، صحابه گفتند: يا رسول الله ! نسبت به خواهر - كه زن بود - اكرام و بشاشت بيشتر به عمل آورديد از برادر.
فرود: زيرا كه او نسبت به پدرش نيكوكارتر بود.(398)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به مردى رسيد از قبيله بنى فهد و او غلام خود را مى زد و غلام مى گفت كه : پناه مى برم به خدا، و او باز مى زد، چون غلام نظرش بر آن حضرت افتاد گفت : پناه مى برم به محمد، پس دست از او برداشت ، حضرت فرمود: او پناه به خدا برد او را پناه ندادى و چون به من پناه آورد دست از او برداشتى ! خدا احق است به آنكه كسى كه به او پناه برد امان يابد.
آن مرد گفت كه : او را آزاد كردم از براى خدا.
حضرت فرمود كه : بحق خدائى كه مرا به پيغمبرى فرستاده است كه اگر او را آزاد نمى كردى هر آينه گرمى آتش بر روى تو مى رسيد.(399)
و در حديث ديگر فرمود كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از صحابه به راهى مى رفت ، ناگاه به بزغاله اى هر دو گوش بريده رسيدند كه در مزبله اى افتاده بود، پس حضرت فرمود كه : كداميك از شما مى خواهيد كه اين را به يك درهم بگيريد؟
گفتند: ما اين را به هيچ نمى گيريم و به مفت هم نمى خواهيم .
پس حضرت فرمود: والله كه دنيا نزد من (400) بى قدرتر است از اين بزغاله نزد شما.(401)
و به سند صحيح منقول است كه : شخصى به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد ديد كه آن حضرت بر حصيرى خوابيده كه نقش حصير در پهلوى آن حضرت جا كرده است و بالشى از ليف خرما در زير سر گذاشته كه نقش آن در خد مباركش نشسته ، پس گفت كه : پادشاه عجم و پادشاه روم بر حرير و ديبا مى خوابند و تو بر چنين حصير و بالشى مى خوابى ؟
حضرت فرمود كه : والله من از ايشان بهتر و نزد حق تعالى گراميترم ، مرا به دنيا چكار است ؟ نيست مثل دنيا مگر سواره اى كه بر درختى بگذرد و در سايه آن درخت قرار گيرد و چون سايه بگردد بار كند و درخت را بگذارد.(402)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : اعرابى با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم شتر به گرو دوانيد كه اگر ببرد ناقه آن حضرت را بگيرد، و چون دوانيدند شتر اعرابى سبقت كرد، حضرت فرمود به صحابه كه : شما شتر مرا بلند كرديد و گفتيد البته سبقت خواهد گرفت پس خدا آن را پست كرد، چنانكه كوهها براى كشتى نوح گردنكشى كردند و جودى تواضع كرد پس حق تعالى كشتى را بر جودى قرار داد.(403)
و به سند صحيح منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى هفتاد مرتبه توبه مى كرد بى گناهى و مى گفت : ((اتوب الى الله)).(404)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : شخصى از انصار براى آن حضرت يك صاع رطب به هديه آورد، حضرت به خادم گفت كه : داخل خانه شو و اگر كاسه يا طبقى بيابى بياور.
خادم رفت و برگشت و گفت : نيافتم .
پس آن جناب به جامه خود زمين را جاروب كرد و فرمود كه : اينجا بريز؛ و فرمود كه : بحق خداوندى كه جانم بدست قدرت اوست سوگند مى خورم كه اگر دنيا نزد حق تعالى به قدر پر پشه اى اعتبار مى داشت به هيچ كافر و منافق يك شربت آب نمى داد.(405)
و در نهج البلاغه از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه فرمود: براى ترك دنيا تو را تاءسى به حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ملاحظه احوال آن جناب كافى است ، و از براى مذمت و عيب دنيا همين بس است كه از براى آن جناب ميسر نشد و براى ديگران مهيا گرديد، و لب به شير دنيا آلوده نكرد و پهلو از آن خالى مى كرد، دنيا را درهم شكست شكستنى و نظر خواهش بسوى آن نكرد، هرگز پهلويش از دنيا از همه كس خالى تر بود و شكمش از طعام هرگز سير نبود، حق تعالى دنيا را بر او عرض كرد و او قبول نكرد زيرا كه دانست خدا دنيا را دشمن مى دارد پس آن را دشمن داشت و دانست كه خدا آن را حقير شمرده پس آن را حقير شمرد، و بدرستى كه آن جناب بر روى زمين طعام تناول مى نمود و به روش بندگان دو زانو مى نشست ، و نعلين و جامه خود را به دست خود پينه مى زد و بر درازگوش برهنه سوار مى شد و ديگرى را رديف خود مى كرد، و پرده اى در خانه خود ديد كه در آن صورتها بود به يكى از زنان خود گفت كه : اين را پنهان كن از من كه هرگاه نظر بسوى اين مى افكنم دنيا و زينتهاى آن به يادم مى آيد، پس آن حضرت روى دل خود را بالكليه از دنيا گردانيده بود و ياد آن را در دل خود ميرانده بود، و مى خواست كه زينت دنيا از نظر او پنهان باشد و جامه هاى زيباى آن را نگيرد و آن را خانه قرار نداند و اميد ماندن در آن نداشته باشد، پس دنيا را از دل به در كرده بود و از خاطر محو نموده بود و از ديده پنهان كرده بود، و كسى كه چيزى را دشمن دارد نمى خواهد كه بسوى آن نظر كند و دشمن مى دارد كه نزد او مذكور شود، بدرستى كه در احوال آن حضرت هست آنچه تو را دلالت نمايد بر بديها و عيبهاى دنيا زيرا كه بسيار بود با اهل بيت مخصوص خود گرسنه مى ماند و امتعه و زينتهاى آن را حق تعالى به او نداده بود با آن قرب و منزلت كه او را نزد حق تعالى بود، بدرستى كه از دنيا گرسنه بيرون رفت و سالم از تصرف در دنيا وارد عقبى شد، و از براى خود سنگى بر روى سنگى نگذاشت تا از دار فنا به دار بقا رحلت نمود.(406)
و در احاديث معتبره از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم دست و كتف گوسفند را دوست مى داشت زيرا كه به چراگاه نزديكتر و از بول و سرگين دورتر است ؛ و از ران كراهت داشت براى آنكه به محل بول و سرگين نزديكتر است .(407)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست گوسفند را زياده از ساير اعضاى آن دوست مى داشت ؟
فرمود: زيرا كه حضرت آدم عليه السلام گوسفندى از براى پيغمبران از فرزندان خود قربانى كرد و از براى هر پيغمبرى عضوى از آن را نام برد و از براى آن حضرت دست را نام برد، پس به اين سبب آن جناب آن را دوست مى داشت و بر ساير اعضا تفضيل مى داد.(408)
و به سند معتبر از حضرت امام حسين عليه السلام منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دست به دعا بر مى داشت تضرع و ابتهال مى نمود و انگشتان را حركت مى داد مانند سائلى كه طعام از كسى طلبد.(409)
و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من مبعوث شدم با اخلاق نيكوى پسنديده .(410)
و در حديث معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه فرمود: پدر و مادرم فداى جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باد كه با آن منزلت كه او را نزد حق تعالى بهم رسيده و آن وعده هاى كرامت به او داد، اهتمام و سعى در بندگى خدا را ترك نكرد تا آنكه ساق پاى مباركش باد كرد و قدم محترمش ورم كرد، پس گفتند به آن حضرت كه : چرا اين قدر به خود تعب مى فرمائى و حال آنكه خدا گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است ؟ فرمود كه : آيا بنده شكر كننده خدا نباشم (411)؟
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خود را به مشك خوشبو مى كرد كه برق مشك از سر آن حضرت مى نمود(412) و مشك دانى داشت آن حضرت كه هرگاه وضو مى ساخت آن را به دست مى گرفت و بر خود مى ماليد(413)؛ و چون سر آن حضرت درد مى كرد روغن كنجد به دماغ مى ريخت (414)؛ و چون قسم ياد مى كرد مى گفت : ((لا)) و ((استغفر الله))، و سوگند نمى خورد.(415)
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : روزى آن حضرت را عقرب گزيد پس فرمود كه : خدا تو را لعنت كند كه پروا نمى كنى از آزار كردن مومن و كافر و نيكوكار و بدكردار؛ پس نمك طلبيد و بر آن موضع ماليد تا ساكن شد و فرمود كه : اگر مردم بدانيد در نمك چه فايده ها است هر آينه محتاج نشود به ترياك فاروق .(416)
و در روايت معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود و جبرئيل نزد آن حضرت بود، ناگاه جبرئيل نظر كرد بسوى آسمان و رنگش متغير شد مانند زعفران و پناه به حضرت رسول آورد، پس نظر كرد بسوى آسمان و ديد كه جسمى عظيم از آسمان به زير مى آيد كه ما بين مشرق و مغرب را پر كرده است تا آنكه نزديك شد به آن حضرت گفت : مرا حق تعالى بسوى تو فرستاده است كه مخير گردانم تو را ميان آنكه پادشاه و پيغمبر باشى يا بنده و پيغمبر باشى ؛ پس آن حضرت نظر كرد بسوى جبرئيل و ديد رنگش به حال خود برگشته است ، پس جبرئيل گفت كه : اختيار كن كه بنده و رسول باشى .
حضرت فرمود كه : بلكه مى خواهم بنده و رسول باشم .
پس آن ملك پاى راست خود را برداشت و در ميان آسمان اول گذاشت و پاى ديگر را در آسمان دوم گذاشت ، و همچنين هر قدمى را در آسمانى مى گذاشت و هر چند بلند مى شد كوچك مى شد تا آنكه به قدر گنجشكى شد، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به جبرئيل گفت كه : من تو را متغير ديدم و بسيار ترسيدم ، سبب تغير تو چه بود؟
جبرئيل گفت : يا نبى الله ! مرا ملامت مكن به ترسيدن ، آيا مى دانى كه اين ملك كيست ؟
فرمود: نه .
جبرئيل گفت : اين اسرافيل است كه حاجت پروردگار است و از روى كه حق تعالى آسمان و زمين را خلق كرده به زمين نيامده است ، چون ديدم كه او به زمين مى آيد گمان كردم كه قيامت بر پا شده است ، و تغيير من به سبب اين بود، و چون ديدم كه براى كرامت و بزرگوارى تو آمده است رنگم به حال خود برگشت ، آيا نديدى كه چگونه كوچك مى شد هر چند بلند مى شد؟ هر چيز كه به درگاه جلال حق تعالى و محل مناجات و قرب او نزديك مى شود نزد عظمت او حقير مى شود، اين ملك حاجت پروردگار است و نزديكترين خلق است در درگاه او و لوح در ميان دو ديده اوست از ياقوت سرخ ، چون حق تعالى وحى فرستد لوح بر پيشانى او مى خورد پس نظر مى كند در لوح و آنچه در آنجا مى يابد به ما القا مى كند و ما به آسمان و زمين مى رسانيم و با آنكه او نزديكترين خلق است به محل صدور وحى ، ميان او و محل صدور وحى و ظهور و عظمت و جلال الهى نود حجاب است از نور كه ديده هاى آنها مانده مى شود و به شمار و وصف در نمى آيند، و من نزديكترين خلقم به اسرافيل و ميان من و او هزار ساله راه است .(417)
و ابن شهر آشوب گفته است : بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم كه از اخبار متفرقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه مردم حكيم تر و داناتر و بردبارتر و شجاعتر و عادلتر و مهربانتر بود، و هرگز دستش به دست زنى نرسيد كه بر او حلال نباشد، و سخى ترين مردم بود، هرگز دينار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطايش چيزى زياد مى آمد و شب مى رسيد قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانيد، و زياده از قوت سال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد، و پست ترين طعامها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما، و هر چه مى طلبيدند عطا مى فرمود، و از قوت سال خود ايثار مى فرمود، و بر زمين مى نشست و بر زمين طعام مى خورد و بر زمين مى خوابيد، و نعلين و جامه خود را پينه مى كرد، و در خانه را خود مى گشود و گوسفند را خود مى دوشيد و پاى شتر را خود مى بست ، و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى شد مدد او مى كرد، و آب وضو را به دست خود حاضر مى كرد در شب ، و پيوسته سرش در زير، و در حضور مردم تكيه نمى نمود، و خدمتهاى اهل خود را مى كرد، و بعد از طعام انگشتان خود را مى ليسيد، و هرگز آروق نزد، و آزاد و بنده كه آن حضرت را به ضيافت مى طلبيدند اجابت مى نمود اگر چه از براى پاچه گوسفندى بود، و هديه را قبول مى نمود اگر چه يك جرعه شير بود، و تصدق را نمى خورد، و نظر بر روى مردم بسيار نمى كرد، و هرگز از براى دنيا به خشم نمى آمد و از براى خدا غضب مى كرد، و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست ، و هر چه حاضر مى كردند تناول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود، برد يمنى مى پوشيد و جبه پشم مى پوشيد، و جامه هاى آكنده از پنبه و كتان مى پوشيد، و اكثر جامه هاى رسول خدا سفيد بود، و عمامه بر سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه از جانب راست مى نمود، و جامه فاخرى داشت كه مخصوص روز جمعه بود، و چون جامه نو مى پوشيد كهنه را به مسكينى مى بخشيد، و عبائى داشت كه به هر جا مى رفت دوته مى كرد و به زير خود مى افكند، و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد، و خربزه را دوست مى داشت ، و از بوهاى بد كراهت داشت ، و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد، و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى كرد، و بر هر چه ميسر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش بى پالان و زين سوار مى شد، و پياده و پاى برهنه بى ردا و عمامه گاه گاهى راه مى رفت ، و به اقصاى مدينه مى رفت براى تشيع جنازه و عيادت بيماران ، و با فقرا و مساكين مى نشست و با ايشان طعام مى خورد، و صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى داشت ، و شريف هر قوم را تاليف قلب مى نمود، و خويشان خود را احسان مى كرد بى آنكه ايشان را بر ديگران اختيار كند مگر به چيزى چند كه خدا به آن امر كرده است ، و ادب هر كس را رعايت مى كرد، و هر كه عذر مى طلبيد قبول عذر او مى نمود، و تبسم بسيار مى كرد در غير وقت نزول قرآن و موعظه ، و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد، و در خورش و پوشش بر بندگان خود زيادتى نمى كرد، و هرگز كسى را دشنام نداد، و هرگز زنان و خدمتكاران خود را نفرين نكرد و دشنام نداد، و هر آزاد و غلام و كنيز كه براى حاجتى مى آمد بر مى خاست و با او مى رفت ، و درشت خو نبود و در خصومت صدا بلند نمى كرد، و بد را به نيكى جزا مى داد، و به هر كه مى رسيد ابتدا به سلام مى كرد و ابتدا به مصافحه مى نمود، و در هر مجلسى كه مى نشست ياد خدا مى كرد، و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود، و هر كه نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى كرد و او را ايثار مى نمود به بالش خود، و رضا و غضب او را مانع از گفتن حق نمى شد.
خيار را گاه با رطب و گاه با نمك تناول مى فرمود، و از ميوه هاى تر خربزه و انگور را دوست تر مى داشت ، و اكثر خوراك آن حضرت آب و خرما يا شير و خرما بود، و گوشت و تريد كدو را بسيار دوست مى داشت ، و شكار نمى كرد اما گوشت شكار را مى خورد، و نان و روغن مى خورد، و از گوسفند دست و كتف را و از شوربا كدو را و از نان خورش سركه را و از خرما عجوه را و از سبزيها كاسنى و بادروج را دوست مى داشت .(418)
و شيخ طبرسى گفته است كه : تواضع و فروتنى آن حضرت به مرتبه اى بود كه در جنگ خيبر و بنى قريظه و بنى النضير بر دراز گوشى سوار شده بود كه لجامش و جلش از ليف خرما بود، و بر اطفال و زنان سلام مى كرد، روزى شخصى با آن حضرت سخن مى گفت و مى لرزيد، فرمود كه : چرا از من مى ترسى ؟ من پادشاه نيستم .(419)
و از انس منقول است كه گفت : من نه سال خدمت آن حضرت كردم ، يك بار به من نگفت كه چرا چنين كردى ، و هرگز كارى را بر من عيب نكرد، و هرگز بوى خوشى خوشتر از بوى آن حضرت نشنيدم ، و با كسى كه مى نشست زانويش بر زانوى او پيشى نمى گرفت ، روزى اعرابى آمد و رداى مباركش را به عنف كشيد به حدى كه در گردن مباركش جاى كنار ردا ماند پس گفت : از مال خدا به من بده ، آن حضرت از روى لطف بسوى او التفات فرمود و خنديد و فرمود كه به او عطائى دادند - پس حق تعالى فرستادا كه ((انك لعلى خلق عظيم))(420) ((بدرستى كه تو بر خلق عظيمى هستى)) - و حياى آن حضرت به مرتبه اى بود كه چيزى كه مكروه آن حضرت بود اظهار نمى فرمود و ما از رنگ مباركش مى يافتيم (421)، وجودش مرتبه كمال بود چنانكه حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود كه : آن حضرت از همه خلق بخشنده تر بود و مصاحبتش از همه كس نيكوتر بود و لهجه اش از همه كس راست تر بود و جراتش از همه كس بيشتر بود و خويش از همه كس نرمتر بود، و به امان و پيمان از همه كس بيشتر وفا مى كرد، و در اول مرتبه هر كه آن حضرت را ملاقات مى كرد مهابتى عظيم از او در دل خود مى يافت و چون با او معاشرت مى كرد او را دوست مى داشت ، من پيش از او و بعد از او مانند او نديدم .(422)
و از ابن عباس منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من تاءديب كرده خدايم ، و على تاءديب كرده من است ، حق تعالى مرا امر كرد به سخاوت و نيكى و نهى كرد مرا از بخل و جفا و هيچ صفت نزد حق تعالى بدتر از بخل و بدى خلق نيست .(423)
و شجاعت آن حضرت به مرتبه اى بود كه حضرت اسد الله الغالب مى گفت كه : هرگاه جنگ گرم مى شد ما پناه به آن حضرت مى برديم و هيچكس به دشمن از آن حضرت نزديكتر نبود.(424)
و در روايات بسيار نقل كرده اند كه : خشنودى و غضب آن جناب را در چهره اش مى يافتند، چون شاد مى شد رويش درخشان مى شد بسانى كه عكس ديوارها را در روى انورش مى توانست ديد، و چون غضبناك مى شد سرخ و برافروخته مى شد، و شفقت آن حضرت نسبت به امت چنان بود كه هر كه را سه روز نمى ديد التبه احوال او را مى پرسيد، اگر مى گفتند به سفر رفته است از براى او دعا مى كرد، و اگر حاضر بود به ديدن او مى رفت ، و اگر بيمار بود عيادت مى كرد او را.(425)
و از جابر انصارى مروى است كه گفت : جناب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بيست و يك جنگ خود همراه بود و در نوزده جنگ از آنها من همراه بودم ، در بعضى از جنگها شتر من مانده شد و خوابيد و آن حضرت در عقب مردم بود و ضعيفان را به قافله مى رساند و رديف مى كرد و دعا مى كرد براى ايشان ، پس به من رسيد گفت : كيستى ؟
گفتم : منم جابر، پدر و مادرم فداى تو باد.
فرمود كه : چه مى شود تو را؟
گفتم : شترم مانده است .
فرمود كه : عصا دارى ؟
گفتم : بلى . پس عصاى مرا گرفت و بر شتر زد و آن را برخيزاند، پس خوابانيد و پاى مبارك را بر دستش گذاشت و فرمود كه : سوار شو، چون سوار شدم به اعجاز آن حضرت شتر من بر شتر آن جناب پيشى گرفت ، پس در آن شب بيست و پنج نوبت براى من استغفار كرد پس پرسيد كه : عبدالله پدر تو چند فرزند گذاشته است ؟
گفتم : هفت دختر.
فرمود: قرض گذاشته است ؟
گفتم : بلى .
فرمود كه : چون به مدينه رسى با قرض خواهان مقاطعه كن كه هر چندگاه قدرى بگيرند تا تمام شود، و اگر راضى نشوند چون هنگام چيدن خرما شود مرا خبر كن .
پس پرسيد كه : زن خواسته اى ؟
گفتم : بلى ، زن ثيبه اى (426) را گرفته ام .
فرمود كه : چرا دختر جوانى نگرفته اى كه تو با او بازى كنى و او با تو بازى كند؟
گفتم : يا رسول الله ! از بيم آنكه مبادا با خواهران من سازگارى نكند.
فرمود: درست كرده اى .
پس فرمود: شتر خود را به چند خريده اى ؟
گفتم : به پنج اوقيه طلا.
فرمود كه : ما از تو گرفتيم .
چون به مدينه رسيديم شتر را به خدمت آن حضرت بردم ، گفت : اى بلال ! پنج اوقيه طلا قيمت شتر را بده كه به قرض پدر خود بدهد و سه اوقيه ديگر به او بده و شتر را نيز به او پس ده ؛ پرسيد كه : با قرض خواهان عبدالله مقاطعه نمودى ؟
گفتم : نه يا رسول الله .
فرمود: آنقدر مال گذاشته است كه وفا به قرض او بكند؟
گفتم : نه .
فرمود كه : بر تو باكى نيست ، چون وقت چيدن خرما شود مرا خبر كن .
پس در آن وقت آن حضرت را خبر كردم آمد و دعا كرد براى ما، و به بركت دعاى آن حضرت خرما چيديم كه قرض قرض خواهان را همه داديم و زياده از آنچه هر سال بر مى داشتيم براى ما ماند، پس فرمود كه : برداريد خرماها را و كيل مكنيد، چنان كرديم و مدتها از آن معاش كرديم .(427)
و از ابن عباس منقول است كه : چون سوالى از آن حضرت مى كردند مكرر مى فرمود تا بر سائل مشتبه نشود.(428)
و از ابى الحميسا منقول است كه گفت : پيش از بعثت با آن حضرت سودائى كردم و مرا در مكانى وعده فرموده و من فراموش كردم و به وعده گاه نرفتم آن روز و روز ديگر، و روز سوم كه رفتم حضرت براى وعده در آنجا مانده بود در آن سه روز.(429)
و از جرير بن عبدالله منقول است كه : روزى به خدمت آن حضرت رفت و خانه پر بود و جاى او نبود، او در بيرون نشست ، حضرت جامه خود را به نزد او انداخت و فرمود كه : بر روى اين بنشين ، او جامه را گرفت و بر روى خود ماليد و بوسيد.(430)
و سلمان گفت : روزى در خدمت آن حضرت رفتم بر بالشى تكيه داده بود، آن بالش را براى من انداخت و فرمود: هر مسلمانى كه داخل شود بر برادر مسلمان خود و او بالشى براى او اندازد براى اكرام او، خدا او را بيامرزد.(431)
و منقول است كه : چون ابراهيم فرزند آن حضرت متحضر شد، آب از ديده آن حضرت روان شد و فرمود كه : چشمم آب مى ريزد و به دل اندوه مى رسد و نمى گويم مگر چيزى كه خدا بپسندد و ما به سبب مصيبت تو اندوهناكيم اى ابراهيم .(432)
و منقول است كه : آن حضرت بر زيد بن حارثه گريست و فرمود كه : اين شوق دوست است بسوى دوست .(433)
و از جابر منقول است كه : چون آن حضرت راه مى رفت ، صحابه در پيش او راه مى رفتند و پشت سر را براى ملائكه مى گذاشتند.(434)
و در روايت ديگر منقول است كه : چون آن حضرت سواره مى رفت نمى گذاشت كسى با او پياده راه برود تا آنكه او را رديف خود مى كرد، و اگر قبول نمى كرد مى فرمود كه : برو پيش و در فلان مكان مرا در ياب .(435)
و از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را چون دو عبادت پيش مى آمد هر يك كه دشوارتر بود اختيار مى نمود، و نمازش از همه كس سبكتر و تماتر بود، و خطبه اش از همه كس كوتاهتر و پر فايده تر بود، و چون به جانبى متوجه مى شد از بوى خوش او مى دانستند كه بر آن سو مى آيد، و چون با جماعتى طعام مى خورد پيش از همه دست دراز مى كرد و بعد از همه دست بر مى داشت ، و از نزديك خود تناول مى كرد و دست بسوى ديگرى دراز نمى كرد، و اگر رطب و خرما بود دست به همه مى گردانيد، و آبه را به سه نفس تناول مى نمود و آب را مى مكيد و دهان پر نمى كرد، و همه كارها را به دست راست مى كرد مگر آنچه متعلق به اسافل بدن بود، و در همه چيز ابتدا به جانب راست مى كرد در جامه پوشيدن و كفش پوشيدن و كفش كندن ، و چون رخصت مى طلبيد كه داخل خانه شود سه مرتبه رخصت مى طلبيد، و سخنش جدا كننده حق و باطل و ظاهر كننده مقصود بود، و چون به سخن مى آمد نور از ميان دندانهاى نورانيش ساطع مى شد كه بيننده گمان مى كرد كه گشاده است ميان دندانها و گشاده نبود، در نظر كردن ديده را تمام نمى گشود، و با كسى سخن نمى گفت كه او را خوش نيايد.(436)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم شخصى را بر سر سنگى وعده كرد و فرمود كه : من او را اينجا وعده كرده ام ، اگر نيايد همينجا مى مانم تا بميرم و از اينجا محشور شوم .(437)
و در روايت ديگر منقول است كه : گاهى كودكى را مى آوردند نزد آن حضرت كه دعا كند براى او به بركت يا او را نام بگذارد، حضرت او را مى گرفت و در دامن مى گذاشت براى گرامى داشتن اهل او، پس بسيار مى شد كه آن طفل بول مى كرد در دامن آن حضرت و مردم فرياد مى كردند، پس مى گفت : قطع مكنيد بول طفل را، و مى گذاشت تا بول را تمام مى كرد پس دعا مى كرد يا نام مى گذاشت براى آنكه اهل آن طفل شاد شوند و ندانند كه آن حضرت از بول طفل ايشان متاذى شده است ، و چون مى رفتند جامه خود را مى شست (438)؛ و مى فرمود كه : مايستيد نزد من چنانكه عجمان نزد بزرگان خود مى ايستند.(439)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه واله و سلم نزد جماعتى طعام مى خورد مى گفت : افطر عندكم الصائمون و اكل طعامكم الابرار يعنى : ((افطار كردند نزد شما روزه داران و خوردند طعام شما را نيكو كاران)).(440)
و در روايت ديگر منقول است كه : آن حضرت به سه انگشت و زياده طعام مى خورد و هرگز به دو انگشت نمى خورد.(441)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : پيوسته طعام آن حضرت نان جو بود تا از دنيا مفارقت نمود.(442)
مولف گويد كه : احاديث در باب نان گندم خوردن آن حضرت مختلف وارد شده است ، و ممكن است كه احاديث نخوردن را حمل كنيم بر غالب يا بر آنكه از مال خود نخوردند، يا بر پيش از بعثت ، يا بر پيش از هجرت ، يا بر بعد.
و در روايتى وارد شده است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رطب مى خورد به دست راست و هسته آن را در دست چپ جمع مى كرد و به زمين نمى انداخت ، پس گوسفندى گذشت به آن گوسفند اشاره كرد تا نزديك آمد و دست چپ را پيش او داشت كه دانه ها را مى خورد از دست حضرت ، و هر چه تناول مى نمود هسته را پيش آن مى انداخت و چون حضرت فارغ شد گوسفند رفت .(443)
و در روايت ديگر وارد شده است كه : آن حضرت سير و پياز و تره و عسل بدبو تناول نمى نمود، و هرگز طعامى را مذمت نمى فرمود، اگر خوشش مى آمد مى خورد والا ترك مى كرد، و كاسه را مى ليسيد و انگشتان را يك يك مى ليسيد، و بعد از طعام دست مى شست و دست بر روى مى كشيد و تا ممكن بود تنها چيزى نمى خورد، و در آب آشاميدن اول ((بسم الله)) مى گفت و اندكى مى آشاميد، و از لب بر مى داشت و ((الحمد لله)) مى گفت تا سه مرتبه ، گاهى به يك نفس مى آشاميد، و گاهى در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست و گاه در خزف تناول مى نمود، و چون اينها نبود دستها را پر از آب مى كرد و مى آشاميد، و گاه از دهان مشك مى آشاميد.(444)
و سر و ريش خود را به سدر مى شست و روغن ماليدن را دوست مى داشت و ژوليده مو بودن را كراهت داشت ، و انواع روغنها را بر خود مى ماليد و اول روغن بر سر و ريش مى ماليد، و سر را مقدم مى داشت ، و روغن بنفشه مى ماليد و موى سر و ريش خود را شانه مى كرد، و آنچه از مو جدا مى شد مردم (445) براى بركت بر مى داشتند؛ و گويند: اين موها كه در دست مردم هست از اين است ، و آنچه در حج و عمره مى تراشيد جبرئيل به آسمان مى برد؛ و روزى دو مرتبه ريش را شانه مى كرد و هر مرتبه چهل نوبت از زير ريش و هفت نوبت از بالا شانه مى كرد، و خود را به مشك و عنبر و غاليه خوشبو مى كرد و به عود بخور مى كرد.(446)
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : آن حضرت خرج خوشبوئى زياده از طعام مى كرد.(447)
و از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : در حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سه خصلت بود كه در احدى غير او نبود: او را سايه نبود، و به راهى نمى گذشت مگر آنكه بعد از سه روز مى دانستند كه از آن راه گذشته است براى بوى خوش او، و به هيچ سنگ و درختى نمى گذشت مگر آنكه سجده مى كردند براى او.
و مى فرمود كه : لذت من در زنان و بوى خوش است ، و روشنى چشم من در نماز است .(448)
و در چشم راست سه ميل و در چشم چپ دو ميل سرمه مى كشيد، و نظر در آينه مى كرد و شانه مى كرد و خود را براى اصحاب زينت مى كرد، و در سفرها شيشه روغن همراه بر مى داشت و سرمه دان و مقراض و آينه و مسواك و شانه و سوزن و ريسمان و درفش و مسواك را به عرض مى كرد، و گاهى كلاه در زير عمامه مى گذاشت و گاه عمامه بى كلاه و گاه كلاه بى عمامه بر سر مى گذاشت ، و در سفرها عمامه خز سياه بر سر مى بست ، و گاهى جبه و عمامه پشم مى پوشيد، و چون جامه نو مى پوشيد حمد حق تعالى مى كرد، و چون مى خوابيد بر جانب راست مى خوابيد و دست راست را در زير رو مى گذاشت و آيه الكرسى مى خواند.(449)
و حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه : آن حضرت هرگاه از خواب بيدار مى شد سجده شكر مى كرد، و پيش از خواب سه مرتبه مسواك مى كرد، و چون از خواب براى نماز برمى خاست يك مرتبه مسواك مى كرد، و چون به نماز صبح بيرون مى آمد يك مرتبه مسواك مى كرد، و مسواك را با چوب اراك مى كرد.(450)
و آن حضرت مزاح مى كرد اما حرف باطل نمى گفت ، و نقل كرده اند كه : روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود كه : كى مى خرد اين بنده را؟ يعنى بنده خدا(451)؛ و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مى كرد، حضرت فرمود: آن است كه در چشمش سفيدى هست ؟ آن زن گفت : نه ، چون به شوهرش نقل كرد گفت : حضرت مزاح كرده و راست فرموده سفيدى چشم همه كس بيش از سياهى است (452)؛ و پيرزالى از انصار به حضرت رسول عرض نمود كه : استدعا بفرما براى من از خدا بهشت را، فرمود كه : زنان پير داخل بهشت نمى شوند، پس آن زن گريست ، حضرت خنديد و فرمود كه : جوان و باكره مى شوند و داخل بهشت مى شوند.(453)
و در روايات ديگر وارد شده است كه روزى آن حضرت با زن پيرى گفت كه : پير زنان داخل بهشت نمى شوند. آن زن بيرون رفت و مى گريست ، بلال او را ديد و سبب گريه او را پرسيد، او سخن حضرت را نقل كرد، بلال به خدمت حضرت آمد با آن زن و گفت : اين زن از شما چنين نقل كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : سياه هم داخل بهشت نمى شود.
پس بلال هم گريان شد چون سياه بود، پس عباس رسيد و از حقيقت حال پرسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: پير هم داخل بهشت نمى شود.
پس فرمود كه : حق تعالى ايشان را جوان و با بهترين صورتها خلق مى كند و داخل بهشت مى گرداند.(454)
و نقل كرده اند كه : زنى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و از مردى شكايت كرد كه : مرا بوسيد.
آن حضرت او را طلبيد و گفت : چرا چنين كرده اى ؟
او گفت : اگر بد كرده ام ، او هم به تلافى اين بد را نسبت به من بكند.
آن جناب تبسم نمود و گفت : ديگر چنين كارى مكن .
گفت : نخواهم كرد.(455)
و از مزاح صحابه نقل كرده اند كه : سويبط مهاجرى در سفرى به نزد نعيمان بدرى آمد و از او طعام طلبيد، نعيمان گفت : رفقا حاضر نيستند.
سويبط ديد كه جمعى مسافران مى آيند، به نزد ايشان رفت و گفت : غلامى دارم بسيار زبان آور و مى خواهم او را بفروشم ، اگر گويد كه آزادم از او قبول مى كنيد كه غلام مرا ضايع مى كنيد؛ پس نعيمان را به ده شتر به ايشان فروخت .
مشترى ها آمدند و ريسمان در گردن نعيمان كردند و كشيدند، نعيمان گفت : اين استهزا كرده است كه من را به شما فروخته است و من آزادم .
مشترى ها گفتند: ما شنيده ايم خبر تو را و از تو قبول نمى كنيم ؛ و او را بردند تا آنكه رفقا رفتند و او را پس گرفتند.
چون به حضرت رسول عرض كردند بسيار خنديد.
و نعيمان نيز مزاح بسيار مى كرد، روزى شنيد كه محرمه بن نوفل كه نابينا بود مى گفت : كيست مرا ببرد كه بول كنم ؟
نعيمان دستش را گرفت و آورد او را در كنار مسجد باز داشت و گفت : بول كن ؛ و خود گريخت ، مردم محرمه را فرياد زدند و دشنام دادند كه : چرا در مسجد بول مى كنى ؟
پرسيد: كى بود آن كه مرا به اينجا آورد؟
گفتند: نعيمان بود.
گفت : با خدا عهد كردم كه چون به او برسم اين عصا را بر او بزنم .
چون اين خبر به نعيمان رسيد روزى به نزد محرمه آمد و گفت : مى خواهى نعيمان را به تو بنمايم كه عصا بر او بزنى ؟
گفت : بلى .
پس او را آورد به نزديك عثمان در وقتى كه عثمان نماز مى كرد و گفت : اين است نعيمان ؛ و گريخت ، محرمه عصا را بلند كرد و به قوت تمام بر عثمان نواخت ، مردم بر او شوريدند كه : چرا خليفه را زدى ؟
گفت : كى بود مرا به اينجا آورد؟
گفتند: نعيمان بود.
گفت : عهد كردم كه ديگر با نعيمان كارى نداشته باشم .(456)
مولف گويد كه : آداب حسنه و اخلاق حميده آن حضرت زياده از آن است كه احصا توان نمود، و چون در كتاب حليه المتقين و عين الحياه اكثر آنها را بيان كرده ام ، در اين كتاب به همين اكتفا نمودم .