در احاديث متواتره از طرق خاصه و عامه منقول است كه : اول كسى كه ايمان آورد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مردان ، على بن ابى طالب عليه السلام بود؛ و از زنان ، خديجه بنت خويلد بود.(192)
و در اخبار متواتره ديگر وارد شده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : بهترين زنان بهشت چهار زنند: خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد، و مريم دختر عمران ، و آسيه دختر مزاحم كه زن فرعون بود.(193)
و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داخل شد ديد كه عايشه بر روى حضرت فاطمه عليها السلام فرياد مى كند و مى گويد: اى دختر خديجه ! تو را گمان اين است كه مادر تو را بر ما فضيلتى بوده است او را چه زيادتى بر ما هست ؟! نبود مگر مانند يكى از ماها.
پس چون فاطمه آن حضرت را ديد گريست ، حضرت فرمود كه : چه چيز تو را به گريه آورده است اى دختر محمد؟
فاطمه عليها السلام گفت كه : عايشه نام مادر مرا برد و او را به نقص و كمى مرتبه نسبت داد.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در خشم شد و گفت : بس كن اى حميرا كه خدا بركت مى دهد زنى را كه بسيار شوهر را دوست دارد و بسيار فرزند آورد و خديجه خدا او را رحمت كند، از من طاهر مطهر را بهم رسانيد كه او عبدالله بود و قاسم را آورد و فاطمه و رقيه و زينب و ام كلثوم از او بهم رسيدند و خدا رحم تو را عقيم كرده است كه هيچ فرزند از تو بهم نمى رسد.(194)
و در حديث موثق ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون خديجه از دنيا رفت فاطمه عليها السلام بر گرد پدر بزرگوار خود مى گرديد و مى گفت : اى پدر! مادر من كجاست ؟ پس جبرئيل نازل شد و گفت : پروردگارت تو را امر مى كند كه فاطمه را سلام برسانى و بگوئى كه مادر تو در خانه اى است از نى كه كعب آنها از طلا است و به جاى پى عمودها از ياقوت سرخ است و خانه او در ميان خانه آسيه و مريم دختر عمران است ؛ چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيغام حق تعالى را به فاطمه عليها السلام رسانيد فاطمه گفت : خدا است سالم از نقصها و از اوست سلامتيها و بسوى او بر مى گردد تحيتها.(195)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : چون جبرئيل مرا به معراج برد و بر گردانيد گفتم : اى جبرئيل ! آيا تو را حاجتى هست ؟
گفت : حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خدا و از جانب من سلام برسانى .
پس چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سلام جبرئيل را رسانيد خديجه گفت : خدا را است سلام و از اوست سلام و بسوى اوست سلام و بر جبرئيل باد سلام .(196)
و در روايت ديگر منقول است كه : هرگاه جبرئيل نازل مى شد و خديجه حاضر نبود او را سلام مى رسانيد.
و در حديث ديگر منقول است كه : روزى جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت : اينك خديجه مى آيد و براى تو نان و طعام و آشاميدنى مى آورد، چون بيايد از جانب پروردگار و از جانب من او را سلام برسان و بشارت ده او را كه خدا براى او در بهشت خانه اى از قصبهاى جواهر ساخته است كه در آن خانه تعب و آزارها نمى باشد.
و در حديث ديگر منقول است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد زنان خود نشسته بود و حضرت خديجه را مذكور ساخت و گريست ، پس عايشه گفت : چه گريه مى كنى بر پير زالى از زنان بنى اسد؟
حضرت فرمود كه : او تصديق كرد مرا در هنگامى كه شما تكذيب كرديد، و او ايمان آورد به من در وقتى كه شماها كافر بوديد، و او فرزند آورد و شماها عقيم بوديد.
پس عايشه گفت : هرگاه مى خواستم نزد آن حضرت قربى بهم رسانم خديجه را به نيكى ياد مى كردم .(197)
و در روايت ديگر وارد شده است كه : خديجه نيكو معين و وزيرى بود براى رسالت آن حضرت ، هرگاه كه مردم از او دورى مى كردند او مونس آن حضرت بود، و هرگاه اهل مكه آن حضرت را آزار مى كردند او دلدارى مى نمود و به حسن معاشرت و ملاطفت آن حضرت را از كدورت بيرون مى آورد و به مال خود آن حضرت را معاونت مى نمود.(198)
قطب راوندى و ابن شهر آشوب و صاحب عدد روايت كرده اند كه : سبب تزويج خديجه آن بود كه روز عيدى زنان قريش در مسجد الحرام جمع شده بودند ناگاه يهودى از پيش ايشان گذشت و گفت : بزودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد هر يك توانيد سعى كنيد كه خود را به حباله او در آوريد، پس زنان سنگريزه بر او افكندند و آن حرف در خاطر خديجه ماند(199)؛ پس روزى ابو طالب به حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفت : اى محمد! مى خواهم تو را زنى بدهم و مال ندارم و خديجه با ما قرابت دارد و مال بسيار دارد و هر سال جماعتى را با غلامان خود به تجارت مى فرستد، و آيا مى خواهى كه مايه اى از براى تو بگيرم كه به تجارت بروى و حق تعالى تو را منفعتى كرامت فرمايد؟
حضرت فرمود: بلى .
پس ابو طالب به نزد خديجه رفت و گفت : محمد مى خواهد به مال تو به تجارت رود.
خديجه گفت : بسيار خوب است ، و شاد شد و به غلام خود گفت كه : تو با مالى كه در دست توست از محمد است و بايد كه در خدمت او بروى و از فرمان او بيرون نروى ؛ پس حضرت با ((ميسره)) روانه سفر شام شدند.
و به روايت ديگر: خزيمه بن حكيم كه با خديجه قرابتى داشت او نيز در خدمت آن حضرت بود و در آن سفر محبت عظيمى از آن جانب در دل او قرار گرفت ، و چون به ميان راه رسيدند دو شتر خديجه خوابيدند و ميسره متحير ماند كه بار آنها بر زمين خواهد ماند، پس به خدمت آن حضرت شتافت و حقيقت حال را عرض كرد، پس آن حضرت به نزد شتران آمد و دست مبارك را بر پاهاى آنها ماليد پس برجستند و پيش از شتران ديگر روانه شدند، چون خزيمه اين حال را مشاهده نمود محبت و اعتقادش نسبت به آن حضرت مضاعف گرديد و زياده از سابق در خدمت آن حضرت اهتمام مى نمود، و چون به نزديك شام رسيدند به نزديك دير راهبى فرود آمدند و آن حضرت در زير درختى نزول اجلال فرمود و ساير اهل قافله متفرق شدند و آن درخت سالها بود كه خشك شده و پوسيده بود در همان ساعت سبز شد و شاخ و برگ بر آورد و ميوه ها از او ريخته شد و در اطراف درخت همه گياه روئيد، و چون راهب آن حال را مشاهده نمود به سرعت از صومعه به زير آمد و به خدمت آن حضرت شتافت و كتابى در دست داشت و گاهى در كتاب نظر مى كرد و گاهى مشاهده جمال آن حضرت مى نمود و مى گفت : اوست اوست بحق آن خداوندى كه انجيل را فرستاده است .
چون خزيمه اين سخن را از راهب شنيد ترسيد كه مبادا اراده ضررى نسبت به آن جناب داشته باشد شمشير خود را از غلاف كشيد و فرياد كرد كه : اى آل غالب ! پس اهل قافله از هر جانب دويدند و راهب بسوى صومعه خود گريخت و در را بست و از بالاى صومعه خود مشرف شد و گفت : اى قوم ! به چه سبب همه متفق گرديديد در آزار من ؟! سوگند ياد مى كنم بخداوندى كه آسمان را بى ستون برپا داشته است كه قافله اى در اين مكان فرود نيامده است بسوى من كه محبوتر از شما باشد، و در اين كتاب كه در دست دارم نوشته است كه اين جوان كه در زير درخت نشسته است رسول پروردگار عالميان است و مبعوث خواهد گرديد با شمشير برهنه و بسيارى از كافران را به خاك هلاك خواهند افكند و او خاتم پيغمبران است ، هر كه او را اطاعت كند نجات يابد و هر كه فرمان او نبرد گمراه گردد.
پس به خزيمه گفت كه : تو از قوم اوئى ؟
گفت : نه ، وليكن من خدمتكار اويم ؛ و آنچه از معجزات آن حضرت در آن راه مشاهده نموده بود به راهب نقل كرد.
راهب گفت : اى مرد! او پيغمبر آخر الزمان است و رازى به تو مى سپارم پنهان دار، من در اين كتاب خوانده ام كه او غالب خواهد گرديد بر بلاد و نصرت خواهد يافت بر عباد و هيچ علم او از جنگ گاه بر نخواهد گشت و او را دشمن بسيار است و بيشتر دشمنان او از يهود خواهند بود، پس حذر كن از ايشان بر او.
پس چون به شام رفتند در آن تجارت ربح بسيار بهم رسيد، و چون برگشتند و نزديك به مكه رسيدند ميسره گفت : اى ستوده خصال ! از تو معجزات بسيار در آن سفر مشاهده كرديم به هر سنگ و درختى كه گذشتيم بر تو سلام كردند و گفتند: السلام عليك يا رسول الله و عقبات در اين راه بود كه در ساير اوقات به چندين روز طى مى كرديم در اين سفر از بركت تو همه را در يك شب طى كرديم و ربحى كه در اين سفر كرديم در مدت چهل سال براى ما ميسر نشده بود، پس مصلحت چنان مى دانم كه پيشتر تشريف ببرى و خديجه را به سودمندى اين سفر بشارت دهى كه او شاد گردد.
پس چون حضرت بر اهل قافله سبقت گرفته متوجه منزل خديجه گرديد، در آن وقت خديجه با بعضى از زنان در غرفه خانه خود نشسته بود كه به راه مشرف بود، ناگاه نظرش به سواره اى افتاد كه از دور مى آيد و ابرى بر سر او سايه كرده با او بسرعت مى آيد و ملكى از جانب راست او و ملك ديگر از جانب چپ او بر روى هوا مى آيند و هر يك شمشير برهنه در دست دارند و از ابر قنديلى از زبرجد بر بالاى سر او آويخته و بر دور ابر قبه اى از ياقوت بر روى هوا مى آيد؛ خديجه از مشاهده اين احوال متحير شد و گفت : خداوندا! چنين كن كه اين مقرب درگاه تو به كاشانه محقر من درآيد.
چون آن حضرت نزديك رسيد و دانست كه محمد است و بسوى خانه او مى آيد پاى برهنه بر سر راه آن حضرت دويد و پاى مباركش را بوسيد و حضرت او را بشارتها داد.
خديجه گفت : اى بزرگوار! ميسره چرا در ركاب تو نيست ؟
فرمود كه : از عقب مى آيد.
خديجه گفت : اى سيد حرم و بطحا! برگرد و با ميسره بيا؛ و مقصود خديجه آن بود كه بار ديگر آنچه ديده بود به عين اليقين مشاهده نمايد.
چون آن جناب برگشت سحاب نيز برگشت و باز در مراجعت با حضرت معاودت نمود و يقين خديجه به جلالت آن حضرت زياده شد، و چون ميسره داخل شد گفت : اى خاتون ! در اين سفر چندان غرايب احوال از آن معدن فضل و كمال مشاهده كرده ام كه در چندين سال بيان نمى توانم نمود؛ هر طعام اندكى كه نزد او حاضر كردم و دست مبارك خود را بر آن گذاشت گروه بسيار از آن سير شدند و طعام كم نشد، و هرگاه هوا گرم شد دو ملك او را سايه كردند، و به هر درخت و سنگى كه گذشت بر او به رسالت سلام كردند؛ و قصه رهبانان و غير آنها را بيان كرد، پس خديجه براى مزيد اطمينان طبقى از رطب براى آن كريم النسب طلبيد و جمعى از مردان را طلب نمود و با آن حضرت شريك گردانيد و همه سير شدند و از رطب چيزى كم نشد، پس ميسره و فرزندانش را آزاد گردانيد براى آن بشارت و ده هزار درهم به او عطا فرمود و گفت : يا محمد! برو و عمت ابو طالب را بگو كه مرا از عم من عمرو بن اسد خواستگارى نمايد براى تو؛ و به نزد عم خود فرستاد كه : مرا به محمد تزويج نما(200) - و بعضى گفته اند كه از پدرش خويلد بن اسد خواستگارى كردند(201)، و اشهر آن است كه در آن وقت خويلد فوت شده بود و از عمش خواستگارى كردند(202) - و در آن وقت از عمر شريف آن حضرت بيست و پنج سال گذشته و از عمر خديجه چهل سال گذشته بود - و مروى است كه در آن وقت عمر خديجه بيست و هشت سال بود - و مشهور آن است كه چون خديجه به عالم بقا ارتحال نمود شصت و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و او را در حجون مكه دفن كردند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به دست مبارك خود او را دفن كرد، و وفات خديجه بعد از بيرون آمدن از شعب ابى طالب بود نزديك به سه سال پيش از هجرت - و گويند كه وفات او سه روز بعد از وفات ابو طالب بود(203) - و فرزندان آن حضرت همه از خديجه بهم رسيدند به غير از ابراهيم كه از ماريه بهم رسيد.(204)
و در كشف الغمه روايت كرده است كه : اول مرتبه خديجه را عتيق بن عايذ مخزومى خواست و از او دخترى بهم رسيد، و بعد از عتيق ابو هاله هند بن زراره تيمى او را نكاح كرد و هند بن هند از او متولد شد، و بعد از او رسول خدا او را به حباله خود در آورد و دوازده اوقيه طلا مهر او گردانيد.(205)
كلينى و غير او به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خواست كه خديجه دختر خويلد را به عقد خود در آورد، ابو طالب با اهل بيت خود و جمعى از قريش رفتند به نزد ورقه بن نوفل عم خديجه ، پس ابتدا كرد ابو طالب به سخن و خطبه اى ادا نمود كه مضمونش اين است : حمد و سپاس خداوندى را سزا است كه پروردگار خانه كعبه است و گردانيده است ما را از زرع ابراهيم و از ذريت اسماعيل و جا داده است ما را در حرم امن و امان و گردانيده است ما را بر ساير مردم حكم كنندگان و مخصوص گردانيده است ما را به خانه خود كه مردم از اطراف جهان قصد آن مى نمايند و حرمى كه ميوه هر جا را بسوى آن مى آورند و بركت داده است بر ما در اين شهرى كه در آن ساكنيم ، پس بدانيد كه پسر برادرم محمد بن عبدالله را به هيچيك از قريش نمى سنجند مگر بر او زيادتى مى كند و هيچ مردى را با او قياس نمى توان كرد مگر او عظيم تر است و او را در ميان خلق عديل و نظير نيست ، و اگر در مال او كمى هست پس مال روزى است متغير و مانند سايه اى است كه بزودى بگردد، و او را به خديجه رغبت هست و خديجه را نيز به او رغبت هست ، آمده ايم كه او را از تو خواستگارى نمائيم به رضا و خواهش او و هر مهر كه خواهيد از مال خود مى دهم آنچه در حال خواهيد و آنچه موجل گردانيد، و بپروردگار خانه كعبه سوگند مى خورم كه او را شانى رفيع و منزلتى منيع و بهره اى شامل و راءيى كامل و دينى شايع و زبانى شافع هست .
پس ابو طالب عليه السلام ساكت شد و عم خديجه كه از جمله قسيسان و علماى عظيم الشان بود به سخن در آمد، و چون از جواب ابو طالب قاصر بود تواترى در نفس و اضطرابى در سخن او ظاهر شد و نتوانست كه نيك جواب بگويد، چون خديجه آن حال را مشاهده نمود از غايب شوق آن حضرت پرده حيا را اندكى گشود و به زبان فصيح فرمود كه : اى عم من ! هر چند توئى اولى به سخن گفتن در اين مقام از من اما اختيار من بيش از من ندارى ، تزويج كردم به تو اى محمد نفس خود را و مهر من در مال من است ، بفرما عمت را كه ناقه اى براى وليمه زفاف بكشد و هر وقت كه خواهى به نزد زن خود در آى .
پس ابو طالب گفت : اى گروه ! گواه باشيد كه او خود را به محمد تزويج كرد و مهر را خود ضامن شد.
پس يكى از قريش گفت : چه عجب است كه مهر را زنان براى مردان ضامن شوند؟!
پس ابو طالب در غضب شد و برخاست (و هرگاه آن حضرت به خشم مى آمد جميع قريش از او مى ترسيدند و از سطوت او حذر مى نمودند) پس گفت : اگر شوهران ديگر مثل پسر برادر من باشند زنان به گرانترين قيمتها و بلندترين مهرها ايشان را طلب خواهند كرد، و اگر مانند شما باشند مهر گران از ايشان خواهند طلبيد.
پس ابو طالب شترى نحر كرد در شب زفاف آن در صدف انبياء و صدف گوهر خيره النساء منعقد گرديد، پس شخصى از قريش كه او را عبدالله بن غنم مى گفتند شعرى چند ادا نمود كه حاصل مضمونش اين است : ((گوارا باد تو را اى خديجه كه هماى سعادت نشان تو بسوى كنگره عرش عزت و شرف پرواز نمود و جفت بهترين اولين و آخرين گرديدى ، و در جهان مثل محمد كجا نشان توان يافت ؟ اوست كه بشارت داده اند به پيغمبرى او موسى و عيسى ، بزودى اثر بشارت ايشان ظاهر خواهد گرديد و سالها است كه خوانندگان و نويسندگان كتابهاى آسمانى اقرار كرده اند كه اوست رسول بطحا و هدايت كننده اهل ارض و سما.(206)
و در روايت ديگر وارد شده است كه : چون ابو طالب خطبه را تمام كرد پيش از آنكه عمر و بن اسد عم او جواب بگويد، ورقه بن نوفل گفت : حمد مى كنم خداوندى را كه ما را چنان گردانيده است كه گفتى و فضيلت داده است بر آنها كه شمردى ، پس مائيم بزرگان و پيشوايان عرب و بر شما مسلم است آنچه ذكر كرديم از كرامتها و شرافتها و ما رغبت داريم كه رشته عزت خود را به حبل شرف و رفعت شما پيوند كنيم ، پس گواه باشيد اى گروه قريش كه من تزويج كردم خديجه دختر خويلد را به محمد بن عبدالله بر چهار صد اشرفى مهر.
و چون ورقه ساكت شد ابو طالب گفت : مى خواهم عمش نيز سخن بگويد، پس عمرو نيز صيغه را اعاده نمود، قريش همه گواه شدند و كنيزان خديجه دف زدند و به شادى به رقص آمدند و در همان روز ابو طالب شترى كشت و وليمه كرد و زفاف نمود.(207)
ابن بابويه رحمه الله روايت كرده است كه : اول فرزندى كه خديجه از آن حضرت حامله شد عبدالله بود.(208)
در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : چون قاسم فرزند حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به عالم قدس رحلت نمود - و به روايت ديگر: چون طاهر رحلت نمود(209) - روزى آن حضرت به نزد خديجه آمد و او را گريان ديد فرمود: اى خديجه ! چرا گريه مى كنى ؟
گفت : يا رسول الله ! شيرى از پستانم جارى شد و فرزند خود را به خاطر آوردم و از مفارقت او گريستم .
حضرت فرمود كه : اى خديجه ! گريه مكن ، آيا راضى نيستى چون به در بهشت رسى او در آنجا ايستاده باشد و دست تو را بگيرد و در نيكوترين منازل جنان تو را ساكن گرداند؟
خديجه پرسيد كه : آيا اين ثواب براى هر مومن كه فرزند او مرده باشد هست ؟
حضرت فرمود كه : خدا كريمتر است از آنكه از بنده ميوه دل او را بگيرد و او صبر كند از براى خدا و حمد الهى بجا آورد و خدا او را عذاب كند.(210)
و صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه : روزى خديجه رضى الله عنها با بعضى از زنان خدمتكار در غرفه خانه خود نشسته بودند و عالمى از علماى يهود نزد او بود، ناگاه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از زير غرفه او گذشت ، آن عالم گفت : الحال جوانى از پيش خانه تو گذشت آيا تواند بود كه او را تكليف نماى كه به اين غرفه در آيد؟
پس خديجه يكى از كنيزان خود را فرستاد و آن حضرت را تكليف نمود، چون تشريف آورد آن عالم گفت : تواند بود كه كتف خود را بگشائى كه من در او نظر كنم ؟
حضرت اجابت او نمود، چون نظرش بر مهر نبوت افتاد گفت : والله كه اين مهر پيغمبرى است .
خديجه گفت : اگر عمش حاضر بود كى مى گذاشت كه تو بر بدن او نظر كنى و بدرستى كه عموهاى او بسيار حذر مى فرمايند او را از علماى يهودان .
عالم گفت : كى را ياراى آن هست كه آسيبى به او برساند، بحق كليم سوگند مى خورم كه اوست پيغمبر آخر الزمان .
و چون آن حضرت از غرفه بيرون آمد محبت آن حضرت در سويداى قلب خديجه قرار گرفت و خديجه ملكه مكه بود و اموال و مواشى به حسان داشت ، پس خديجه گفت : اى عالم ! چه دانستى كه محمد پيغمبر است ؟
گفت : صفات او را در تورات خوانده ام كه اوست خاتم پيغمبران و خوانده ام كه مادر و پدرش در طفوليت او خواهند مرد و جد او و عم او او را كفالت و محافظت خواهند نمود و زنى از قريش را خواهد خواست كه بزرگ قومش باشد و در ميان عشيره خود امير و صاحب تدبير باشد - و به دست خود اشاره كرد بسوى خديجه - و گفت : اين سخن را از من نگاه دار اى خديجه ؛ و شعرى چند مشتمل بر جلالت آن حضرت و تحقيق اين مواصلت با سعادت ادا نمود، پس محبت خديجه نسبت به آن حضرت مضاعف شد و از ياران خود مخفى داشت ، و چون آن عالم از پيش خديجه برخاست گفت : سعى كن كه محمد از دست تو بدر نرود كه مزاوجت او مورث سعادت دنيا و آخرت است .(211)
و خديجه را عمى بود كه او را ورقه مى گفتند و در غايب علم و دانش بود و كتابهاى آسمانى را خوانده بود و صفات پيغمبر آخر الزمان را در كتب ديده بود و خوانده بود كه او زنى از قريش را تزويج نمايد كه بزرگ قوم خود باشد و مال بسيارى براى آن حضرت خرج كند و در جميع امور ساعد و معاون او باشد، و ورقه اميد داشت كه آن زن خديجه باشد به سبب وفور مال و شرف او، و مكرر مى گفت به خديجه كه : با شخصى وصلت خواهى كرد كه از جميع اهل زمين و آسمان اشرف باشد؛ و خديجه در هر ناحيه اى غلامان و حيوانات بى پايان داشت تا آنكه بعضى گفته اند كه كه زياده از هشتاد هزار شتر داشت كه او متفرق بود در هر مكان ، و در هر ناحيه اى ملازمان و وكلاى او به تجارت مشغول بودند مانند مصر و شام و حبشه و غير آنها.
و ابو طالب پير و ضعيف شده بود و از جهت محافظت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ترك سفر كرده بود، روزى حضرت رسول به نزد ابو طالب رفت و او را غمگين يافت فرمود كه : اى عم ! سبب اندوه شما چيست ؟
ابو طالب گفت : اى فرزند برادر! سببش آن است كه مالى ندارم و زمانه بر ما بسيار تنگ شده است ، پير شده ام و تنگدست شده ام و وفاتم نزديك شده است و آرزو دارم كه تو را زنى بوده باشد كه من به آن شاد گردم و ضروريات آن مرا ميسر نيست .
حضرت فرمود كه : اى عم ! شما را در اين باب چه تدبير به خاطر رسيده است ؟
ابو طالب گفت : اى فرزند برادر! خديجه دختر خويلد مال بسيار دارد و اكثر اهل مكه از مال او منتفع شده اند، آيا راضى هستى كه از براى تو مالى بگيرم كه به تجارت بروى شايد خدا نفعى كرامت فرمايد كه مطالب و آرزوهاى من به آن ميسر گردد؟
حضرت فرمود كه : بسيار خوب است ، برخيز و آنچه صلاح مى دانى چنان كن .
پس ابو طالب با برادران خود به خانه خديجه رفتند و او خانه اى داشت و در نهايت وسعت و بر بامش قبه اى از حرير سبز زده بودند منقش به انواع صورتها و نقشها و به طنابهاى ابريشم بر ميخهاى فولاد بسته بودند، و پيشتر دو شوهر كرده بود: يكى عمرو كندى و ديگرى عتيق بن عايذ و بعد از فوت ايشان عقبه بن ابى معيط وصلت بن ابى يهاب او را خواستگارى كردند و هر يك چهار صد غلام و كنيز داشتند و ابو جهل و ابو سفيان نيز او را خواستگارى كردند و خديجه همه را مجاب گردانيد و دلش بسوى حضرت رسول مايل بود زيرا كه از راهبانان و كاهنان اوصاف آن حضرت را بسيار شنيده بود و معجزات بسيار كه قريش از آن حضرت ديده بودند بر او ظاهر گرديده بود، پس عم خود ورقه بن نوفل را طلبيد و گفت : اى عم ! مى خواهم شوهر بكنم و مردم بسيار مرا طلب مى كنند و دل من هيچيك را قبول نمى كند.
ورقه گفت : اى خديجه ! مى خواهى حديث غريب و امر عجيبى براى تو روايت كنم ؟!
نزد من كتابى هست كه در آن طلسمها و عزيمتها هست ، من عزيمتى مى خوانم بر آبى و غسل مى كنى به آن آب و من دعائى مى نويسم از انجيل و زبور و در زير سر بگذارد و تكيه كن ، چون به خواب مى روى البته آن كه شوهر تو خواهد بود او را در خواب خواهى ديد.
چون خديجه به فرموده او عمل نمود و به خواب رفت در خواب ديد كه مردى به نزد او آمد نه بلند نه كوتاه و گشاده چشم و نازك ابرو و سياه چشم و لبهاى او سرخ و خدهاى او به رنگ گل و در نهايت ملاحت و نور و صباحت و ابر بر او سايه افكنده و در ميان دو كتفش علامتى بود و بر اسبى از نور سوار بود و لجام آن اسب از طلا بود و زينتش مرصع بود به الوان جواهر گرانبها، و روى آن اسب به روى آدميان شبيه بود و پاهايش مانند پاهاى گاو بود و گامش به قدر مد بصر بود و آن سواره از خانه ابو طالب بيرون آمد؛ چون خديجه او را ديد او را در بر گرفت و در دامن خود نشانيد.
چون از خواب بيدار شد در باقى شب او را خواب نبرد و صبح به خانه عم خود رفت و خواب خود را نقل كرد.
ورقه گفت : اى خديجه ! اگر خواب تو راست است سعادتمند و رستگار خواهى بود، آن كه تو در خواب ديده اى بر سر اوست تاج كرامت و شفيع گناهكاران است در روز قيامت و بزرگ عرب و عجم است در دنيا و آخرت ، او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است .
چون خديجه اين سخنان را شنيد آتش محبت آن حضرت در سينه اش مشتعل گرديد و به خانه خود مراجعت نمود و در خلوتى نشست و از مفارقت آن حضرت مى گريست و اشعار شورانگيز انشاء مى نمود و راز خود را به كسى اظهار نمى توانست كرد؛ در اين انديشه بود ناگاه صداى در خانه شنيد و از آن صداى آشنا اميدوار گرديد، ناگاه جاريه او آمد و گفت : اى سيده من ! اينك بزرگواران عرب يعنى فرزندان عبدالمطلب به در خانه آمده اند.
خديجه از استماع اين نامهاى آشنا از صبر و قرار بيگانه شد و گفت : در را بگشا و ميسره را بگو كه فرشهاى زيبا براى ايشان مرتب گرداند و هر يك را در مرتبه خود بنشاند و انواع فواكه و اطعمه براى ايشان حاضر سازد؛ و خود در پس پرده حجاب نشست ، و چون ايشان طعام تناول نمودند و با او آغاز مكالمه نمودند از پس پرده به كلام لطيف و سخنان ظريف ايشان را جواب گفت كه : اى بزرگواران مكه و حرم ! از انوار قدوم خود كلبه مرا رشك گلستان ارم كرده ايد، هر حاجت كه داريد به بر آورده است .
ابو طالب عليه السلام گفت : براى حاجتى آمده ايم كه نفعش به تو عايد مى گردد و بركتش بر تو مى افزايد، براى پسر برادر خود محمد آمده ايم ؛ چون خديجه آن نام دلگشا را شنيد دل از دست داد و بيتابانه گفت : او كجا است كه من حاجت او را از لبهاى غمزداى او بشنوم و هر حاجت كه داشته باشد به جان قبول نمايم ؟
پس عباس گفت كه : من مى روم و آن جناب را بزودى حاضر مى گردانم .
و عباس به ابطح آمد و آن حضرت را نديده و به هر سو به طلب آن حضرت مى دويد تا آنكه به كوه حرا بر آمد ديد كه آن برگزيده خدا در آنجا خوابيده است در خوابگاه ابراهيم عليه السلام و رداى مبارك بر خود پيچيده و اژدهاى عظيمى بر بالينش خوابيده و برگ گلى در دهان گرفته است و آن حضرت را باد مى زند.
عباس گفت كه : چون مار را ديدم بر آن حضرت ترسيدم و شمشير كشيدم و بر آن حمله كردم ، پس مار متوجه من شد، و من فرياد كردم كه : اى پسر بردار!مرا درياب .
پس آن جناب چشم گشود - و اژدها ناپيدا شد - و فرمود كه : براى چه چيز شمشير كشيده اى ؟
گفتم : اژدهائى نزد تو ديدم و بر تو ترسيدم و شمشير كشيده بر او حمله كردم و چون بر من غالب آمد به تو استغاثه كردم و چون ديده مبارك گشودى ناپيدا شد.
پس حضرت تبسم نمود و فرمود كه : آن اژدها نيست وليكن ملكى است از ملائكه كه حق تعالى براى حراست من مى فرستد و مكرر او را ديده ام و با او سخن گفته ام و او با من گفته است كه : من ملكى از ملائكه پروردگارم مرا موكل گردانيده است كه تو را حراست نمايم از كيد دشمنان در شب و روز.
عباس گفت : اى پسر برادر! كسى نيست كه انكار فضل تو تواند كرد و اينها از تو غريب نيست ، اكنون بيا برويم به منزل خديجه كه مى خواهد تو را بر اموال خود امين گرداند كه به هر ناحيه كه خواهى به تجارت روى .
فرمود: مى خواهم به جانب شام روم .
عباس گفت : اختيار با توست .
و چون متوجه منزل خديجه گرديدند نور ساطع آن حضرت به خانه خديجه سبقت گرفت و خيمه را روشن كرد، خديجه به ميسره اعتراض كرد كه : چرا رخنه هاى خيمه را مسدود نكرده اى كه آفتاب داخل قبه شده است ؟
ميسره ملاحظه كرد و گفت : اى خاتون ! رخنه اى در قبه نيست و نمى دانم سبب اين روشنى چيست .
چون از خيمه بيرون آمد ديد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با عباس مى آيد و نورى روشنتر از خورشيد از جبين انورش مى تابد، بسوى خديجه شتافت و او را بشارت داد كه : اين نور خورشيد رسالت است كه كلبه ما را روشن ساخته است ؛ و چون داخل شد اعمام كرامش به استقبال او شتافتند و آن خورشيد انور را مانند ماه در ميان ستارگان در صدر مجلس جا دادند و خديجه طعام فرستاد و تناول نمودند، پس خديجه در پس پرده آمد گفت : اى سيد من ! كلبه تاريك مرا به نور جمال خود منور گردانيدى و وحشتها را به مؤ انست خود مبدل ساختى ، آيا مى خواهى كه امين باشى بر اموال من و به هر سو خواهى حركت فرمائى ؟
فرمود: بلى ، راضى شدم و مى خواهم به جانب شام سفر نمايم .
خديجه گفت : اختيار دارى و آنچه مى كنى در مال من راضيم و از براى تو در اين سفر صد اوقيه نقره و دو خروار بار و دو شتر مقرر گردانيدم ، آيا راضى هستى ؟ ابو طالب عليه السلام گفت : او راضى شد و ما راضى شديم ، و اى خديجه ! تو محتاج هستى به چنين امينى كه جميع عرب بر امانت و صيانت و تقوى و ديانت او متفقند.
خديجه گفت : اى سيد من ! آيا مى توانى شتر را بار كنى ؟
فرمود: بلى .
خديجه گفت : اى ميسره ! شترى حاضر كن كه من مشاهده نمايم كه اين بزرگوار چگونه بار مى بندد.
پس ميسره بيرون رفت و شترى بسيار تنومند چموشى جهت امتحان آورد كه هيچيك از راعيان را تاب مقاومت آن نبود، و چون نزديك آوردند كفى از دهان خود بيرون آورده بود و ديده هايش سرخ شده بود و صداى مهيبى از او ظاهر مى شد.
عباس گفت : اى ميسره ! شترى از اين نرمتر نيافتى كه پسر برادرم را به آن امتحان نمائى ؟!
حضرت فرمود: اى عم بگذار تا او را نزديك آورد.
چون آن بعير نزديك آن رسول بشير رسيد زانو بر زمين سائيد و روى خود را بر پاهاى آن سرور ماليد، و چون حضرت دست مبارك بر پشت آن گذاشت به زبان فصيح گفت : كيست مثل من كه سيد پيغمبران دست بر پشت من ماليد؟
پس زنانى كه نزد خديجه حاضر بودند گفتند: نيست اين مگر سحر عظيم كه از اين يتيم صادر شد.
خديجه گفت : اينها جادو نيست بلكه آيات بينات و معجزات واضحات است .
پس خديجه چند دست جامه حاضر گردانيد و گفت : اى سيد من ! جامه هاى شما براى سفر مناسب نيست و استدعا مى نمايم كه اين جامه ها را بپوشى ، وليكن اين جامه هاى زيبا براى قامت رعناى شما دراز است و من كوتاه مى كنم .
حضرت فرمود كه : هر جامه بر قامت من درست مى آيد (و يكى از معجزات آن حضرت آن بود كه هر جامه اى كه مى پوشيد بر قامت با استقامتش درست مى آمد، اگر كوتاه بود دراز مى شد و اگر دراز بود كوتاه مى شد) و آن دو جامه قباطى مصر بود و دو جبه عدنى يمن و دو برد يمنى و يك عمامه عراقى و دو موزه از پوست و عصائى از خيزران .
پس جامه ها را پوشيد و چون ماه شب چهارده از خانه خديجه طالع شد، پس خديجه ناقه صهباى خود را طلبيد كه در مكه به حسن سير مشهور بود و براى سوارى آن حضرت فرستاد و ميسره و ناصح دو غلام خود را طلبيد و گفت : بدانيد كه اين مردى را كه من امين اموال خود گردانيده ام پادشاه قريش و سيد اهل حرم است و دست كسى بر بالاى دست او نيست ، هر چه در مال من كند مختار است و شما را نيست كه در هيچ باب با او معارضه نمائيد، و بايد كه از روى لطف و ادب با او سخن بگوئيد و آواز شما بر آواز او بلندتر نشود.
پس ميسره گفت : والله سالها است كه محبت محمد در دل من جا كرده است و در اين وقت مضاعف گرديد براى آنكه تو او را دوست داشتى .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خديجه را وداع نموده متوجه سفر شام شد و ميسره و ناصح در ركاب همايونش روان شدند و اهل مكه همگى در ابطح جمع شده بودند كه آن حضرت را وداع كنند، چون به ابطح رسيد و نور خورشيد جمالش بر كوه و دشت تابيد جميع اشراف و نساء و رجال از حسن و جمال او متعجب شدند، دوستان شاد گرديدند و دشمنان در آتش حسد سوختند، و عباس شعرى چند در مدح آن حضرت ادا نمود.
و چون حضرت ديد كه اموال خديجه بر زمين افتاده و هنوز بار نشده است به غلامان خطاب فرمود كه : چرا بارها بر شتران نبسته ايد؟
گفتند: اى سيد عالم ! عدد ما كم است و مال بسيار است .
پس آن معدن فتوت و كرم بر ايشان رحم نموده پا از راحله گردانيده فرود آمد و دامن بر كمر زده شتران را به زير بار مى كشيد و به قوت يداللهى به يك طرفه العين بار هر شترى را محكم مى بست و هر اشاره كه شتران را مى كرد به امر الهى قبول مى كردند و رو بر پاى مباركش مى ماليدند.
حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه
چون آفتاب گرم شد و عرق مانند شبنم صبحگاه از چهره گلگون آن گلدسته بوستان قرب اله فرو مى ريخت دلهاى حاضران همه از مشاهده آن حال در تاب شد و عباس خواست كه سر سايه اى براى آن حضرت تعبيه نمايد، ناگاه ساكنان صوامع ملكوت به خروش آمدند و درياى غيرت سبحانى به جوش آمد و ندا رسيد به حضرت جبرئيل كه : برو بسوى رضوان خزينه دار بهشت و بگو: بيرون آور آن ابر را كه براى حبيب خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را خلق نمايم به دو هزار سال و ببر و بر سر آن سرور بگشا كه گرمى آفتاب به او ضرر نرساند.
چون نظر حاضران بر آن ابر رحمت يزدان افتاد ديده هاى ايشان از حيرت بازماند و عباس گفت كه : اين بنده نزد پروردگار خود از آن گراميتر است كه احتياج به چتر من داشته باشد، پس روانه شدند و چون به جحقه الوداع رسيدند مطعم بن عدى گفت : اى گروه ! شما به سفرى مى رويد كه بيابانها و دره هاى مخوف دارد بايد كه يكى از اشراف خود را مقدم گردانيد كه همگى بر راى او اعتماد كنيد و نزاعى در ميان شما نباشد، همه تحسين او كردند پس بنى مخزوم گفتند: ما ابو جهل را بر خود مقدم مى داريم ؛ و بنو عدى گفتند: ما مطعم را پيشواى خود مى گردانيم ؛ و بنو النضير گفتند: ما نضر بن حارث را سر كرده خود مى گردانيم ؛ و بنو زهره گفتند: ما احيحه بن الجلاح را بر خود امير مى گردانيم ؛ و بنولوى گفتند: ما ابو سفيان را پيشرو خود مى گردانيم ؛ و ميسره گفت : ما هيچكس را بغير از محمد بن عبدالله بر خود مقدم نمى داريم ؛ و بنو هاشم نيز چنين گفتند.
پس ابو جهل گفت كه : اگر چنين مى كنيد اين شمشير را بر شكم خود مى گذارم كه از پشتم بيرون رود.
پس حمزه شمشير خود را كشيد و گفت : اى خبيث ترين رجال و صاحب بدترين افعال ! تو اكنون دعواى رياست مى كنى ! والله كه من نمى خواهم مگر آنكه خدا دستها و پاهاى تو را قطع كند و ديده هاى تو را كور كند، ما را از كشتن خود مى ترسانى ؟!
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى عم ! شمشير خود را در غلاف كن و منازعه و خلاف را ترك كن و استفتاح سفر را به فتنه و فساد مكن ، بگذاريد اول روز آنها بروند و آخر روز ما برويم و به هر حال قريش مقدمند.
چون چند منزلل به اين نحو رفتند به واديى رسيدند كه آن را ((وادى الامواه)) مى گفتند زيرا كه آن محل اجتماع سيلها بود، نگاه ابرى در هوا پيدا شد پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من در اين وادى از سيل مى ترسم و بهتر آن مى دانم كه در دامن كوه قرار گيريم .
عباس گفت : اى پسر برادر! آنچه راى شريف تو اقتضا مى نمايد ما به آن عمل مى كنيم .
پس حضرت فرمود كه در ميان قافله ندا كردند كه اهل قافله بارهاى خود را به جانب كوه كشند، و همگى اطاعت كردند به غير يك كسى از بنى جمح كه او را مصعب مى گفتند و مال بسيار داشت كه او از جاى خود حركت نكرد و گفت : اى گروه ! چه بسيار ضعيف است دلهاى شما! مى گريزيد از چيزى كه اثرى از آن ظاهر نشده است ؟! و در اين سخن بود كه باران آسمان ريخت و تا او حركت مى كرد سيلاب او را با اموالش به آتش عذاب الهى برد، و ساير مردم به بركت آن حضرت سالم ماندند و چهار روز در آن مكان توقف نمودند و هر روز سيل زياده مى شد.
پس ميسره گفت : اى سيد من ! اين سيلها تا يك ماه قطع نخواهد شد و كسى از اين آب عبور نمى توان كرد و در اين مقام بسيار ماندن مصلحت نيست ، اصلح آن است كه بسوى مكه مراجعت كنيم .
حضرت او را جوابى نفرمود و به خواب رفت ، پس در خواب ديد كه ملكى به او گفت : اى محمد! محزون مباش و چون فردا شود امر كن قوم خود را كه بار كنند و در كنار وادى بايست چون بينى كه مرغ سفيدى پيدا شود و به بال خود خطى بر روى آب بكشد به دولت و اقبال به روى آن آب از پى آن نشان بال روان شو و بگو: بسم الله و بالله ، و اصحاب خود را امر كن كه ايشان نيز اين كلمه را بگويند پس هر كه بگويد سالم بگذرد و هر كه نگويد غرق شود.
پس آن حضرت از خواب برخاست شاد و مسرور و امر فرمود ميسره را ندا كند كه مردم بار كنند، و ميسره بارهاى خود را بر شتران بست و مردم به ميسره گفتند كه : ما چگونه از اين آب عبور خواهيم كرد و اين آبى است كه با كشتى عبور از آن مشكل است ؟!
ميسره گفت : من مخالفت محمد نمى كنم ، شما خود اختيار داريد.
پس آن حضرت بر كنار وادى ايستاد ناگاه مرغ سفيدى پيدا شد و از قله پرواز كرد و به بال همايون فال خود خط سفيدى بر روى آب كشيد كه نشانش بر روى آب پيدا بود، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : بسم الله و بالله و از عقب من بيائيد و هر كه اين كلمه را بگويد نجات يابد و هر كه نگويد هلاك شود، پس همه اين كلمه را گفتند و روان شدند و سالم بيرون آمدند به غير دو كس يكى از بنى جمح و ديگرى از بنى عدى پس آن دو تا نيز روان شدند، يكى بسم الله گفت و نجات يافت و ديگرى بسم اللات و العزى گفت و غرق شد.
پس ابو جهل گفت كه : اين سحرى بود عظيم ؛ و ديگران گفتند كه : اين سحر نيست وليكن محمد گراميترين خلق است نزد پروردگار خود؛ پس حسد ابو جهل زياد شد و در اثناى راه ابوجهل به چاهى رسيد و به اصحاب خود گفت كه : مشكهاى خود را پر آب كنيد و پنهان كنيد تا آنكه چاه انباشته كنيم و چون قافله بنى هاشم به اينجا برسند و آب نباشد از تشنگى هلاك شوند و سينه من از غم محمد آسايش يابد زيرا كه مى دانم اگر او از اين سفر سالم به مكه برگردد بر ما تفوق بسيار خواهد خواست و مرا تاب آن نيست .
پس چون مشكها را پر كردند و چاه را انباشته كردند خود با اصحاب خود روانه شد و به يكى از غلامان خود مشك آبى داد و گفت : در پشت اين كوه پنهان شو و چون محمد و اصحابش به اينجا برسند و از تشنگى هلاك شوند براى من بشارت بياور تا تو را آزاد نمايم و آنچه خواهى به تو عطا نمايم .
پس چون اصحاب آن حضرت بر سر چاه رسيدند و چاه را انباشته يافتند از حيات خود نااميد شدند و به خدمت آن حضرت شتافتند و واقعه را عرض كردند، حضرت دست بسوى آسمان به دعا برداشت ناگاه از زير قدمهاى مباركش چشمه آب شيرين صافى جارى شد كه همه آشاميدند و چهار پايان را سيراب كردند و مشكها را پر نمودند و روانه شدند؛ و غلام مبادرت نمود بسوى ابو جهل و آن ملعون چون غلام را ديد پرسيد: اى فلاح چه خبر دارى ؟
غلام گفت : والله رستگارى نمى يابد هر كه با محمد دشمنى مى كند؛ و حقيقت واقعه را نقل كرد.
ابو جهل خشمناك شده آن غلام را دشنام داد، و رفتند تا به واديى از واديهاى شام رسيدند كه آن را ((ذبيان)) مى گفتند و درخت بسيارى در آن وادى بود ناگاه اژدهاى عظيمى از آن جنگل بيرون آمد به بزرگى درخت خرما و دهان را گشود و صداى موحشى از او ظاهر شد و از چشمهايش آتش مى باريد، پس شتر ابو جهل رم كرد آن ملعون را انداخت و استخوانهاى پهلويش شكست و مدهوش شد، چون به هوش باز آمد به غلامان خود گفت : به كنارى فرود آئيد كه چون قافله محمد به اينجا برسد شتر آن حضرت رم كند و او را هلاك كند.
چون در آنجا فرود آمدند و قافله حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان رسيد حضرت فرمود كه : اى پسر هشام ! چرا فرود آمده ايد؟ اين جاى فرود آمدن نيست !
ابو جهل گفت : اى محمد! من شرم كردم از مقدم شدن بر تو و تو سيد عربى ، پس خواستم كه تو مقدم باشى بفرما تا ما از عقب تو بيائيم ، لعنت خدا بر كسى كه بر تو تقدم جويد.
پس عباس شاد شد و خواست كه پيش رود، حضرت فرمود كه : اى عم ! باش كه مقدم داشتن ايشان نيست ما را مگر براى مكرى كه تدبير كرده اند.
پس حضرت در پيش قافله روان شد و چون داخل دره شدند اژدها پيدا شد و ناقه حضرت خواست كه رم كند حضرت بر او صدا زد كه : از چه چيز مى ترسى ؟ خاتم پيغمبران بر تو سوار است ، پس به اژدها خطاب فرمود كه : برگرد از راهى كه آمده اى و متعرض احدى از قافله ما مشو؛ ناگاه اژدها به قدرت الهى به سخن آمده گفت : السلام عليك يا محمد السلام عليك يا احمد؛ حضرت فرمود: السلام على من اتبع الهدى .
پس اژدها گفت : يا محمد! من از جانوران زمين نيستم بلكه پادشاهى از پادشاهان جنم و نام من ((هام بن الهيم)) است و ايمان آورده ام بر دست پدرت خليل عليه السلام و از او سوال كردم كه مرا شفاعت كند گفت : شفاعت مخصوص يكى از فرزندان من است كه او را محمد مى گويند، و مرا خبر داد كه در اين مكان به خدمت تو خواهم رسيد و بسى انتظار تو در اين مكان كشيده ام ، و به خدمت عيسى عليه السلام رسيدم در شبى كه او را به آسمان بردند و او وصيت مى كرد حواريان را كه تو را متابعت نمايند و در ملت تو داخل شوند، و اكنون به خدمت تو رسيدم مى خواهم مرا فراموش نكنى از شفاعت خود اى سيد پيغمبران .
حضرت فرمود كه : چنين باشد، اكنون غايب شو و معترض احدى از اهل قافله مشو.
پس اژدها غايب شد و دوستان آن حضرت شاد و حاسدان او در تاب شدند و اعمام كرام آن حضرت هر يك اشعار در مدح آن حضرت خواندند و روانه شدند تا به واديى رسيدند كه گمان آب در آنجا داشتند، و چون آب نيافتند مضطرب شدند پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دستهاى خود را تا مرفق برهنه كرده در ميان ريگ فرو برد و رو به جانب آسمان گردانيد و دعا كرد ناگاه از ميان انگشتان بركت نشانش آب جوشيد و نهرها روان شد به حدى كه عباس گفت : اى پسر برادر! بس است مى ترسم - مالهاى ما غرق شود؛ پس از آن آب تناول نمودند و حيوانات را آب دادند و مشكها را پر كردند، پس حضرت به ميسره گفت كه : اگر اندكى خرما دارى بياور.
چون طبق خرما را به نزديك آن حضرت گذاشت آن حضرت خرما را تناول مى فرمود و هسته آنها را در زمين پنهان مى كرد.
عباس گفت : چرا چنين مى كنى اى فرزند برادر؟
گفت : اى عم ! مى خواهم در اينجا نخلستانى به بار آورم .
عباس گفت كه : كى ميوه خواهند آورد؟
فرمود كه : در همين ساعت خواهى ديد آيات بزرگ پروردگار مرا.
پس چون اندكى راهى از آن وادى دور شدند حضرت فرمود: اى عم ! برگرد و نخلها را ببين و از براى ما خرما بچين .
چون برگشت ديد كه نخلها سر بسوى آسمان كشيده و خوشه هاى رطب و خرما آويخته است ، پس يك شتر از آن خرما بار كرد و به خدمت آن حضرت آورد تا همه اهل قافله خوردند و شكر الهى و ثناى حضرت رسالت پناهى گفتند و ابو جهل مى گفت : اى قوم ! مخوريد از آنچه اين جادوگر به عمل مى آورد.
پس رفتند تا به گردنگاه ايله رسيدند و در آنجا ديرى بود كه راهب بسيار در آن دير بودند و در ميان ايشان راهبى بود كه از همه داناتر بود كه او را فيلق بن يونان بن عبد الصليب مى گفتند و كنيت او ابى خبير بود و او صفات آن حضرت را از جميع كتب خوانده بود و هرگاه كه تلاوت انجيل مى نمودند و به صفات پيغمبر آخر الزمان مى رسيد مى گريست و مى گفت : اى فرزندان من ! كى باشد كه مرا خبر دهيد به آمدن بشير و نذير كه مبعوث گردد از تهامه و متوج به تاج الكرامه و سايه افكند بر او غمامه و شفاعت كند عاصيان را يوم القيامه ، پس رهبانان به او مى گفتند كه : خود را از گريه هلاك كردى مگر نزديك است زمان او؟ او مى گفت : بلى والله مى بايد ظاهر شده باشد در بيت الله الحرام و دين او نزد خدا اسلام است كه مرا بشارت خواهند داد كه او از زمين حجاز به اين سرزمين رسيده و ابر بر او سايه افكند است ؛ و مكرر ياد آن حضرت مى كرد و مى گريست تا آنكه ديده اش ضعيف شد.
روزى رهبانان از آن دير بسوى راه نظر مى كردند ناگاه ديدند كه قافله اى از دامان صحرا طالع گرديد و در پيش قافله خورشيدى ديدند كه در زير ابر مى خرامد و نور نبوت از جبين او به مرتبه اى ساطع است كه ديده را مى ربايد پس فرياد بر آوردند كه : اى پدر عقلانى ! اينك قافله اى از جانب حجاز پيدا شد.
راهب گفت : اى فرزندان روحانى ! بسى قافله از آن سو آمد و من يوسف خود را در آن نيافته ديده خود را در مفارقت او باختم .
گفتند: اى پدر! نورى از اين قافله بسوى آسمان ساطع است .
گفت : گويا وقت آن شده است كه شب تيره مفارقت به صبح صادق مواصلت مبدل گردد، پس رو بسوى آسمان گردانيد و گفت : اى خداوند و سيد و مولاى من ! بجاه و منزلت آن محبوبى كه فكرم در باب او پيوسته در تزايد است ديده مرا به من باز ده كه خورشيد جمال او را ببينم ؛ هنوز دعايش به اتمام نرسيده بود كه ديده اش روشن شد پس به رهبانان ديگر خطاب كرد كه : دانستيد جاه و منزلت محبوب مرا نزد علام الغيوب ؟
پس گفت : اى فرزندان گرامى ! اگر آن پيغمبر مبعوث در ميان اين گروه است در زيرا اين درخت فرود خواهد آمد و درخت خشك از بركت او سبز خواهد شد و ميوه خواهد آورد بدرستى كه بسيارى از پيغمبران در زير اين درخت نشسته اند و از زمان حضرت عيسى عليه السلام تا حال خشك شده است و اين چاه مدتها است كه آب در آن نديده ام و او از اين چاه آب خواهد آشاميد.
چون اندك زمانى گذشت قافله رسيدند و در دور چاه فرود آمدند و بارها از شتران فرود آمدند، و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيوسته از اهل قافله خلوت اختيار مى كرد و مشغول ذكر خدا مى گرديد به جانب آن درخت ميل فرمود، و چون در زير درخت قرار گرفت در ساعت درخت سبز شد و ميوه آورد، پس بر خاسته بر سر چاه آمد و چون چاه را خشك ديد آب دهان مبارك خود را در آن چاه افكنده در همان ساعت از اطراف چاه چشمه ها جوشيد و چاه پر شد از آب شيرين زلال .
چون راهب آن احوال را مشاهده نمود گفت : اى فرزندان ! مطلوب من همين است ، بشتابيد و نيكوترين طعامها مهيا كنيد تا مشرف شويم به خدمت سيد بنى هاشم كه اوست سيد انام و از او امان بگيريم از براى جميع رهبانان .
پس ايشان متوجه شدند و طعام نيكوئى مهيا كردند پس گفت : برويد و سر كرده اين گروه را ببينيد و بگوئيد: پدر ما سلام مى رساند شما را وليمه اى از براى شما مهيا ساخته و التماس مى نمايد كه به طعام او حاضر شويد.
چون آن مرد به زير آمد نظرش بر ابو جهل لعين افتاد و رسالت راهب را به او رساند، ابو جهل ندا كرد در ميان قافله كه : اين راهب براى من طعامى مهيا كرده است همه حاضر شويد در دير او.
گفتند: ما كى را نزد مالهاى خود بگذاريم ؟
ابو جهل گفت : محمد را بگذاريد كه او راستگو و امين است .
پس اهل قافله به خدمت آن حضرت رفتند و التماس كردند كه نزد متاع ايشان بنشيند، و ابو جهل پيش افتاد و ايشان از عقب او به جانب صومعه راهب روان شدند، چون داخل صومعه شدند ايشان را اكرام نمود و طعام حاضر كردند و چون ايشان مشغول طعام خوردن شدند راهب كلاه را از سر برداشت و در روهاى ايشان يك يك نظر كرد در هيچ يك صفت پيغمبر آخر الزمان را نديد، پس كلاه خود را انداخت و فرياد بر آورد: واخيبتاه نااميد شدم و به مطلوب خود نرسيدم ، پس گفت : اى بزرگان قريش ! آيا كسى از شما مانده است كه حاضر نشده باشد؟
ابو جهل گفت : جوان خردسالى هست كه اجير زنى شده است و براى او به تجارت آمده است .
هنوز سخن را تمام نكرده بود كه حمزه برجست و چنان بر دهانش زد كه بر پشت افتاد و گفت : چرا نگفتى كه در ميان قافله مانده است بشير و نذير و سراج منير؟ و او را نگذاشته ايم نزد متاع خود مگر براى راستى و امانت و جلالت و ديانت او و در ميان ما از او بهترى نيست .
پس حمزه متوجه راهب شد و گفت : بنما آن كتاب را كه در دست دارى و خبر ده كه چه چيز در آن كتاب هست تا من عقده تو را بگشايم و او را كه مى طلبى به تو بنمايم .
راهب گفت : اى سيد من ! اين سفرى است كه اوصاف پيغمبر آخر الزمان در آن نوشته است و صفت او چنان است كه بسيار بلند نيست و بسيار كوتاه نيست و معتدل القامه است و در ميان دو كتفش علامتى هست و ابر بر او سايه مى افكند و از زمين تهامه مبعوث خواهد گرديد و شفيع عاصيان خواهد بود در روز قيامت .
عباس گفت : اى راهب ! اگر او را ببينى مى شناسى ؟
گفت : بلى .
عباس گفت : با من بيا تا در زير درخت صاحب اين صفات را به تو بنمايم .
پس راهب بسرعت تمام روانه شد و به خدمت آن حضرت شتافت ، چون نزديك رسيد حضرت او را تعظيم نمود و راهب بر آن حضرت سلام كرد، حضرت فرمود كه : عليك السلام اى عالم رهبانان و اى فليق بن يونان بن عبد الصليب .
راهب گفت : نام مرا چه دانستى و كى تو را خبر داد به اسم پدر و جد من ؟!
فرمود: آن كه تو را خبر داده است كه من در آخر الزمان مبعوث خواهم شد.
پس راهب بر قدم آن حضرت افتاد و بوسيد و روى خود را مى ماليد و مى گفت : اى سيد بشر! اميدوارم كه به وليمه حاضر گردى و كرامت مرا زياد گردانى .
حضرت فرمود كه : اين گروه مال خود را به من سپرده اند.
راهب گفت : ضامنم من مال ايشان را كه اگر عقالى از ايشان كم شود شترى به عوض بدهم .
پس آن جناب با او روانه دير شدند و آن دير دو درگاه داشت يكى بزرگ و ديگرى كوچك ، و در پيش درگاه كوچك كليسائى ساخته بودند و در آنجا صورتها نصب كرده بودند، و درگاه را براى آن كوچك كرده بودند كه هر كه از آن درگاه داخل شود منحنى شود و به ضرورت تعظيم آن صورتها بكند؛ راهب آن حضرت را دانسته از آن راه برد كه معجزات او را مشاهده نمايد و يقين او زياده گردد، و چون راهب منحنى شد و از درگاه داخل شد به قدرت الهى آن درگاه بلند شد و حضرت درست داخل شد، و چون حضرت داخل مجلس شد همه برخاستند و او را در صدر مجلس جا دادند و راهب در خدمت او ايستاد و رهبانان ديگر همه برپا ايستادند و ميوه هاى لطيف شام را نزد آن حضرت آوردند.
پسر راهب رو به آسمان بلند كرد كه : پروردگارا! خاتم نبوت را مى خواهم بينم .
پس جبرئيل آمد و جامه آن حضرت را دور كرد كه مهر نبوت ظاهر شد از ميان دو كتف آن حضرت و نورى از آن ساطع گرديد كه خانه روشن شد، پس راهب از دهشت آن نور به سجده افتاد و چون سر برداشت گفت : تو آنى كه من مى طلبيدم .
پس قوم متفرق شدند و آن حضرت با ميسره نزد راهب ماندند، و ابو جهل غايب و ذليل برگشت ، و چون خلوت شد راهب گفت : اى سيد من ! بشارت باد تو را كه حق تعالى گردنهاى سركشان عرب را براى تو ذليل خواهد گردانيد و مالك ساير بلاد خواهى گرديد و بر تو قرآن نازل خواهد شد و توئى سيد انام و دين توست اسلام و بتان را خواهى شكست و دينهاى باطل را بر طرف خواهى كرد و آتشخانه ها را خاموش خواهى كرد و چليپاها را خواهى شكست و نام تو باقى خواهد ماند تا آخر الزمان ، اى سيد من ! از تو سوال مى كنم كه تصدق كنى بر ما به امان جميع رهبانان كه جزيه بگيرى از ايشان در زمان خود.
پس راهب به ميسره گفت : خاتون خود را از من سلام برسان و بشارت ده او را كه ظفر يافته به سيد انام و خدا نسل اين پيغمبر را از فرزندان او خواهد گردانيد و نام خير او تا آخر الزمان باقى خواهد ماند و همه كس بر او حسد خواهند برد و بگو به او كه داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه به او ايمان آورد و تصديق رسالت او نمايد و بدرستى كه او اشرف پيغمبران و افضل ايشان است ، و حذر نما در شام بر او از يهود كه اعداى اويند تا برگردد بسوى بيت الله الحرام .
پس حضرت راهب را وداع كرد و بسوى قافله مراجعت نموده روانه شدند به جانب شام ، و چون وارد شام گرديدند اهل شام هجوم آورده متاع اهل قافله را به قيمت اعلا خريدند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از متاع خود چيزى نفروخت ، پس ابو جهل گفت كه : خديجه هرگز از اين شومتر تاجرى به سفر نفرستاده بود، متاعهاى ديگران همه فروخته شد و متاع او زمين ماند.
چون روز ديگر شد عربان نواحى شام از آمدن قافله خبر شدند و هجوم آوردند و چون متاعى به غير از متاع خديجه نمانده بود حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آن را به اضعاف آنچه ديگران فروخته بودند فروخت ، و ابو جهل بسيار محزون شد، و از متاع خديجه نماند مگر يك خروار پوست ، پس مردى از احبار يهود كه او را سعيد بن قطمور مى گفتند به نزد آن حضرت آمد و او را شناخت زيرا كه اوصاف او را در كتب خوانده بود و گفت : اين است كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد و زنان ما را بى شوهر خواهد گردانيد، پس به نزديك آن حضرت آمد و گفت : اين وقر پوست را به چند مى فروشى اى سيد من ؟
فرمود كه : به پانصد درهم .
گفت : مى خرم بشرط آنكه با من به خانه بيائى و از طعام من بخورى تا بركت در خانه من بهم رسد.
فرمود: چنين باشد.
پس يهودى متاع را برداشت و حضرت همراه او روانه شد، و چون به نزديك خانه رسيدند يهودى پيش رفت و به زوجه خود گفت : مردى را به خانه مى آورم كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد مى خواهم كه مرا مساعدت كنى در كشتن او.
زن گفت : چگونه تو را يارى كنم ؟
گفت : سنگ آسيا را بردار و بر بام بالا رو و بر بالاى در خانه بنشين و چون او زر متاع خود را از من بگيرد و خواهد بيرون رود سنگ را بگردان و بر سر او بينداز.
آن زن سنگ را برداشته بر بام بالا رفت ، و چون حضرت خواست كه از خانه بيرون رود نظر آن زن بر جمال آن حضرت افتاد رعشه بر او مستولى شده سنگ را نتوانست انداخت تا حضرت بيرون رفت پس سنگ گرديد و بر سر دو پسر يهودى افتاد و هر دو در ساعت مردند، چون يهودى آن حال را مشاهده كرد از خانه بيرون دويد در ميان قوم خود فرياد كرد كه : اى قوم من ! اين مردى است كه دينهاى شما را باطل خواهد كرد و الحال به خانه من آمد و طعام مرا خود و فرزندان مرا كشت و بيرون رفت .
چون يهودان آن صدا شنيدند همه شمشيرها برداشته بر اسبان سوار شدند و از پى آن حضرت روان شدند، چون عموهاى آن حضرت را نظر بر آن يهودان افتاد مانند شيران بر اسبان عربى سوار شده متوجه ايشان شدند و حمزه شير خدا شمشير كشيده بر ايشان حمله كرد و بسيارى از ايشان را بسوى جهنم فرستاد، پس جمعى از ايشان حربه ها از دست انداختند و نزديك آمده گفتند: اى گروه عرب ! اين مردى كه شما براى حمايت او ما را مى كشيد چون ظاهر گردد اول ديار شما را خراب خواهد كرد و مردان شما را خواهد كشت و بتهاى شما را خواهد شكست ، شما ما را به او بگذاريد كه دفع شر او از شما و خود بكنيم .
چون حمزه اين سخن را شنيد بار ديگر بر ايشان حمله آورد و گفت : اى كافران ! محمد نور ما است و چراغ ماست در تاريكيهاى جهالت و ضلالت ، اگر جانهاى ما برود دست از حمايت او برنداريم .
و چون آن كافران نااميد گرديدند و برگشتند قريش غنيمت بسيار از ايشان گرفته فرصت را غنيمت شمرده بار كردند و بسوى مكه برگشتند، پس در اثناى راه ميسره قريش را جمع كرد گفت : اى گروه قريش ! هر يك از شما چند مرتبه در اين سفر آمده ايد آيا در هيچ سفرى اينقدر منفعت و غنيمت براى شما حاصل شده بود؟
گفتند: نه .
ميسره گفت : مى دانيد كه اينها همه از بركات محمد است ؟ بايد كه هر يك هديه اى براى آن حضرت بياوريد زيرا كه او تصدق نمى گيرد اما هديه قبول مى فرمايد.
پس هر يك متاعى چند به هديه براى آن حضرت آوردند تا آنكه متاع بسيارى جمع شد، و چون حضرت رد ننمودند و جوابى هم نفرموده ميسره آنها را براى آن حضرت ضبط كرد، و چون به نزديك مكه آمدند و هر يك از قافله مبشرى بسوى اهل خود فرستادند ميسره به خدمت آن حضرت آمد و گفت : اى سيد من ! اگر شما خود پيشتر به نزد خديجه تشريف ببريد و او را بشارت دهيد باعث مزيد سرور او مى گردد.
و چون حضرت به جانب مكه روان شد زمين در زير پاى ناقه آن حضرت پيچيده مى شد تا آنكه بزودى به كوههاى مكه رسيد و در آن وقت خواب بر آن جناب مستولى گرديد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى جبرئيل كه : برو به سوى جنات عدن و بيرون آور قبه اى را كه از براى برگزيده خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را بيافرينم به دو هزار سال و آن قبه را بر زمين و بر سر مبارك او بگشا، و آن قبه از ياقوت سرخ بود و آويخته به علاقها از مرواريد سفيد و از بيرون آن اندرونش مى نمود و از اندرونش بيرون پيدا بود و چهار ركن و چهار در داشت و اركان آن را طلا و مرواريد و ياقوت و زبر جد بهشت بود.
و چون جبرئيل آن قبه را بيرون آورد حوريان بهشت شادى كردند و از قصرهاى خود مشرف شدند و گفتند: تو را است حمد اى خداوند بخشنده و گويا نزديك شده است مبعوث گرديدن صاحب اين قبه ؛ و نسيم رحمت از جانب عرش وزيد و درهاى بهشت به صدا آمد، پس جبرئيل قبه را به زمين آورد و بر سر آن حضرت بر پا كرد و ملائكه اركان آن را گرفتند و صدا به تسبيح و تقديس بلند كردند و جبرئيل سه علم در پيش آن حضرت گشود و كوههاى مكه شادى كردند و بلند شدند و درختان و مرغان و ملائكه همه آواز بلند كردند و گفتند: لا اله الا الله محمد رسول الله گوارا باد تو را اى بنده چه بسيار گرامى هستى نزد پروردگار خود.
و در آن وقت خديجه در غرفه بلندى از خانه خود نشسته بود و جمعى از زنان نزد او نشسته بودند، ناگاه نظرش بر شعاب مكه افتاد و حق تعالى پرده از ديده اش گشود نورى لامع و شعاعى ساطع ديد از طرف معلى ، و چون نيك نگريست قبه اى ديد كه مى آيد و گروهى ديد كه در هوا مى آيند و دور آن قبه را فرو گرفته اند و اعلام ساطعه اى ديد كه در پيش آن قبه مى آيد و شخصى را ديد كه در ميان آن قبه در خواب است و نور از او به آسمان ساطع است ، از مشاهده اين غرايب حيرت عظيم او را عارض شد و زنان گفتند: اى سيده عرب ! اين چه حال است كه در تو مشاهده مى نمائيم ؟
گفت : اى خواتين مكرمه ! بگوئيد من در خوابم يا بيدارم ؟!
گفتند: بيدارى ، و خدا نخواهد كه تو را چنين حالى باشد.
گفت : نظر كنيد بسوى معلى و بگوئيد كه چه مى بينيد.
چون نظر كردند گفتند: نورى مى بينيم كه ساطع است بسوى آسمان .
پرسيد كه : آن قبه نورانى و آن كه در ميان آن قبه است و آنها كه بر دور قبه اند به نظر شما نمى آيند؟
گفتند: نه .
گفت : من سوارى مى بينم از آفتاب نورانى تر در ميان قبه سبزى كه هرگز چنان قبه اى نديده بودم ، و آن قبه بر روى ناقه رهوارى است چنان گمان مى كنم كه ناقه صهباى من است و سواره آن محمد است .
گفتند: آنها كه تو وصف مى كنى محمد از كجا آورده است ؟! پادشاه عجم و روم را اين ميسر نيست .
خديجه گفت : شان محمد از اينها عظيم تر است .
و پيوسته خديجه نظر مى كرد بر آن طرف تا آنكه آن حضرت از درگاه معلى داخل شد و ملائكه با قبه به آسمان رفتند و آن حضرت به جانب خانه خديجه روان شد، و چون حضرت به در خانه رسيد خديجه را كنيزان به قدوم آن حضرت بشارت دادند و خديجه با پاى برهنه از غرفه به صحن خانه دويد، و چون در را گشودند حضرت فرمود: السلام عليك يا اهل البيت .
خديجه گفت : گوارا باد تو را سلامتى اى نور ديده من .
حضرت فرمود كه : بشارت باد تو را كه مالهاى تو به سلامت رسيد.
خديجه گفت : سلامتى تو براى بشارت من كافى است اى قره العين ، والله كه تو نزد من گراميترى از دنيا و آنچه در دنيا است ؛ و شعرى چند در بشارت قدوم بهجت لزوم آن حضرت ادا نمود و گفت : اى حبيب من ! قافله را در كجا گذاشتى ؟
فرمود كه : در جحفه گذاشتم .
پرسيد كه : تو كى از ايشان جدا شدى ؟
فرمود كه : يك ساعت بيش نيست .
خديجه گفت به او كه : ايشان را در جحفه گذاشته و بزودى آمده اى ؟!
فرمود كه : بلى ، حق تعالى زمين را از براى من پيچيده و راه را براى من نزديك گردانيد.
باز تعجب خديجه زياد شد و شادى او افزون گرديد و گفت : اى نور ديده ! التماس دارم كه بر گردى و با قافله داخل شوى كه موجب مزيد رفعت تو و شادى من گردد؛ و مى خواست كه بار ديگر ملاحظه كند كه آن قبه عود خواهد كرد يا نه .
پس توشه اى در غايب عطر و لطافت براى آن جناب مهيا كرده مشكى هم از آب زمزم همراه كرد، و چون حضرت روانه شد از عقب آن حضرت نظر مى كرد ديد كه باز قبه فرود آمد و ملائكه برگشتند و به همان طريق سابق بر دور راحله آن حضرت مى رفتند.
و چون آن حضرت به قافله رسيد ميسره گفت : اى سيد! مگر از رفتن مكه فسخ عزيمت نموده اى ؟
فرمود كه : نه ، رفتم و برگشتم .
ميسره خنديد و گفت : مزاح مى فرمائى ، به پاى كوه رفته و برگشته اى .
فرمود كه : نه ، بلكه رفتم به نزد خانه كعبه و طواف كردم و خديجه را ملاقات نمودم و برگشتم .
ميسره گفت : اى سيد! هرگز از تو دروغ نشنيده ام و متحيرم كه چگونه در دو ساعت به مكه رفتى و برگشتى و اين مسافت چند روز است !
حضرت فرمود كه : اگر شك دارى اينك نان خديجه و طعام اوست كه آورده ام و اينك آب زمزم است كه او همراه من كرده است .
ميسره فرياد زد در ميان قافله كه : اى گروه قريش ! آيا محمد زياده از دو ساعت از ما غايب شد؟!
گفتند: نه .
گفت : اينك به مكه رفته و برگشته است و توشه خديجه همراه اوست .
پس ايشان تعجب كردند و ابو جهل گفت : كه از ساحر اينها عجب نيست .
پس روز ديگر كه قافله بار كردند كه متوجه مكه شوند اهل مكه به استقبال قافله بيرون آمدند و خديجه خويشان و غلامان خود را به استقبال آن حضرت فرستاد و فرمود كه : در عرض راه مجلسها بيارائيد و قربانيها بكشيد براى شادى قدوم شريف آن حضرت ؛ و خديجه چشم به راه آن حضرت داشت و اهل مكه از بسيارى اموال خديجه و وفور منافعى كه آن حضرت براى او آورده بود در تعجب و حيرت بودند تا آنكه خورشيد فلك نبوت از در خانه خديجه طالع گرديد و اموال خديجه را به عرض او رسانيد و خديجه در پشت پرده نشسته بود و از وفور حسن و جمال آن حضرت و كثرت غنايم و اموال كه براى او آورده بود تعجب مى نمود، پس فرستاد و پدر خود خويلد را طلبيد و به عرض او رسانيد كه : اين مبارك رو در اين سفر براى من آنقدر منافع و غنايم آورده است كه در جميع تجارت خود چنين منفعتى نيافته بودم .
پس متوجه ميسره شد و گفت : بگو احوال سفر خود را كه چگونه بود و چه ها مشاهده كردى در اين سفر از اوصاف و كرامات محمد؟
ميسره گفت : مگر مرا طاقت آن هست كه شمه اى از صفات حميده و اخلاق پسنديده او را بيان كنم يا قليلى از معجزات و كرامات آن معدن سعادت را احصا نمايم ؛ پس قصه سيل و چاه و اژدها و درخت را ذكر كرد و آنچه راهب در حق آن حضرت گفته بود و پيغامى كه براى او فرستاده بود نقل كرد.
خديجه گفت : اى ميسره ! بس است ، زياد كردى شوق مرا بسوى محمد، برو كه از براى خداوند تو را و زوجه تو و فرزندان تو را آزاد كردم ؛ و دويست درهم با دو شتر به او بخشيد و خلعت فاخر بر او پوشانيد. پس حضرت را نوازش بسيار نمود و وعده كرامت بسيار كرد و آن حضرت از او مرخص گرديده به خانه ابو طالب آمد و ارباح و فوايد آن سفر را به ابو طالب گذاشت و فرمود: اى عم ! آنچه در اين سفر بهم رسيده است همه به تو تعلق دارد.
ابو طالب او را در بر گرفت و روى مباركش را بوسيد و گفت : اى نور ديده من ! آرزوئى كه دارم آن است كه براى تو زنى بخواهم كه موافق و مناسب شرف و جلال تو باشد.
و چون روز ديگر شد آن حضرت به حمام رفت و جامه هاى فاخر پوشيد و خود را خوشبو گردانيد و به منزل خديجه تشريف برد، و چون خديجه آن حضرت را ديد شاد گرديد و گفت : اى سيد من ! هر حاجت كه از من دارى بخواه كه حاجت تو همه نزد من روا است و بگو كه اموال خود را كه از من مى گيرى چه اراده دارى و در چه مصرف صرف خواهى كرد؟
فرمود كه : عم من مى خواهد كه صرف تزويج و براى من زوجه اى خواستگارى نمايد.
پس خديجه تبسم نمود و گفت : اى سيد من ! آيا مى خواهى كه من از براى تو زنى پيدا كنم كه دلخواه من باشد؟
فرمود كه : بلى .
خديجه گفت : زنى براى تو بهم رسانيده ام از قوم تو كه در مال و حسن و جمال و عفت و كمال و سخاوت و طهارت و حسن خصال از جميع زنان اهل مكه بهتر است و ياور تو خواهد بود در جميع امور و از تو به قليلى راضى است و در نسبت به تو نزديك است ، و اگر او را بخواهى جميع عرب بلكه پادشاهان زمين رشك تو را خواهند برد، اما دو عيب دارد: اول آنكه دو شوهر پيش از تو ديده است ، دوم آنكه در سال از تو بزرگتر است .
حضرت فرمود: نام نمى برى او را كه كيست ؟
خديجه گفت : كنيزك تو خديجه است .
چون حضرت اين سخن را شنيد از نهايت حيا جبين انورش غرق در عرق شد و ساكت گرديد.
پس بار ديگر خديجه اعاده اين نوع كلمات نمود و گفت : اى سيد من ! چرا جواب نمى فرمائى ؟
حضرت فرمود كه : اى دختر عم ! تو مال بسيار دارى و من پريشانم ، من زنى مى خواهم كه در مال و حال به من شبيه باشد.
خديجه گفت : والله اى محمد من خود را كنيز تو مى دانم و اموال و غلامان و كنيزان من همه از تواند و كسى كه جان خود را از تو دريغ ندارد چگونه در مال با تو مضايقه نمايد؟!
تو را سوگند مى دهم بحق خداوندى كه متعجب گرديده از ابصار، و عالم است به خفاياى اسرار و بحق كعبه و استار كه دست رد بر جبين من نگذارى و در همين ساعت برخيزى و عموهاى خود را به نزد پدر من بفرستى كه مرا براى تو از او خواستگارى نمايند، و از بسيار مهر پروا مكن كه من از مال خود مى دهم و گمان نيك بدار به من چنانكه من گمان نيك به تو دارم .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از خانه خديجه بيرون آمد به نزد ابو طالب رفت و در آن وقت ساير اعمام او نزد ابو طالب بودند و فرمود كه : اى اعمام كرام ! مى خواهم برويد بسوى خويلد و خديجه را از او براى من خطبه نمائيد.
ايشان چون از حقيقت حال مطلع نبودند متامل گرديدند و صفيه دختر عبدالمطلب را براى استعلام احوال به منزل خديجه فرستادند، چون صفيه داخل خانه خديجه شد او را استقبال نمود و اكرام لاكلام فرمود، و چون صفيه در پرده سخنى شروع كرد خديجه پرده را برداشت و گفت : من دانسته ام كه محمد مويد است از جانب پروردگار آسمان و من مزاوجت او را مورث عزت دنيا و شرف عقبى مى دانم و از او هيچ توقع ندارم ؛ و خلعت فاخرى براى صفيه حاضر كرد، و صفيه با غايب سرور و شادى به نزد برادران آمد و گفت : برخيزيد و متوجه شويد كه خديجه منزلت محمد را نزد حق تعالى دانسته است و در محبت او بيتاب است .
پس عموها همه شاد شدند مگر ابو لهب كه او از حسد غمگين شد، پس عباس برجست و گفت : چه نشسته ايد؟! برخيزيد كه در امور خير تعجيل ضرور است .
و ابو طالب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را جامه هاى فاخر پوشانيد و شمشير هندى بر كمرش بست و بر اسب نجيب عربى سوار كرد و عموها مانند ستارگان بر دور ماه تابان آن حضرت را در ميان گرفتند، و چون داخل خانه خويلد گرديدند او بنى هاشم را تكريم نمود، و چون خطبه كردند گفت : خديجه مالك امر خود است و عقل او از عقل من بيشتر است و بسى ملوك اطراف و صناديد عرب او را طلب كردند راضى نشد اختيار با اوست .
ايشان را جواب او خوش نيامد و بيرون آمدند؛ چون اين خبر به خديجه رسيد بسيار مضطرب شد و عموى خود ورقه را طلبيد و او از رهبانان و علما بود و كتب انبيا بسيار خوانده بود، چون ورقه به نزد خديجه آمد او را محزون يافت گفت : سبب حزن تو چيست اى خديجه ؟ هرگز غمگين نباشى .
گفت : اى عم ! چه حال باشد كسى را كه ياورى و مونسى نداشته باشد؟
ورقه گفت : مگر اراده شوهر دارى ؟! جميع پادشاهان و اكابر عرب تو را خواستند و قبول نكردى !
گفت : اى عم ! نمى خواهم از مكه بيرون روم .
ورقه گفت : اهل مكه نيز تو را بسيار طلب كردند و جواب گفتى مثل شيبه و عقبه و ابو جهل .
خديجه گفت : اينها از اهل جهالت و ضلالتند، ديگرى گمان دارى كه در اوصاف مباين اينها باشد؟
ورقه گفت : شنيده ام كه محمد بن عبدالله تو را خواسته است .
خديجه گفت : اى عم ! چه عيب در او مى بينى ؟
ورقه ساعتى سر بر زير افكند و گفت : عيب او اين است كه اصل نجابت و كرامت است ، و شاخ عزت و مكرمت است ، و در حسن خلقت و خلق نظير خود ندارد، و در فضل و كرم و علم وجود مشهور آفاق است .
گفت : اى عم ! چنانكه كمالش را گفتى عيبش را هم بگو.
ورقه گفت : عيبش آن است كه بدر جهان است و آفتاب زمين و آسمان است ، و گفتار او شيرين تر از عسل است ، و در حسن اطوار در جهان مثل است .
گفت : اى عم ! اگر از او عيبى دانى بگو.
گفت : عيب او آن است كه در حسن شامخ و در نسبت باذخ است ، و در حسن سيرت و صفاى سريرت بر همه فضيلت دارد، و در خوشروئى و خوشخوئى و خوشبوئى و خوشگوئى مانند ندارد.
خديجه گفت : هر چند عيب او را مى پرسم تو فضيلتش را بيان مى كنى !
ورقه گفت : من كيستم كه احصاى مدايح او توانم نمود يا صد هزار يك فضايل او را توانم شمرد؟
خديجه گفت : من از او خواسته ام و جلالت او را دانسته ام و اطوار او را پسنديده ام و به غير او به ديگرى رغبت نخواهم كرد.
ورقه گفت : هرگاه چنين است بشارت باد تو كه بزودى او به درجه رسالت حق تعالى خواهد رسيد و پادشاه مشرق و مغرب عالم خواهد گرديد، اى خديجه ! چه مى دهى به من كه امشب تو را به وصال او فايز گردانم .
خديجه گفت : اموال من همه نزد تو حاضر است ، آنچه خواهى بردار.
حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه
--------------------------------------------------------------------------------
ورقه گفت كه : من مال دنيا نمى خواهم ، مى خواهم كه در قيامت نزد محمد صلى الله عليه و آله و سلم مرا شفاعت كنى ، و بدان اى خديجه كه ما را حساب و كتابى عظيم در پيش است و نجات نمى يابد در آن روز مگر كسى كه متابعت محمد كرده باشد و تصديق رسالت او نموده باشد، پس واى بر كسى كه در آن روز از بهشت دور شود و داخل جهنم شود.
خديجه گفت : من ضامن شفاعت تو شدم .
پس ورقه بيرون آمد و به خانه خويلد رفت و گفت : چه مى خواهى با خود بكنى ؟
گفت : چه كرده ام ؟
ورقه گفت : دلهاى فرزندان عبدالمطلب را از خود رنجانيده اى و بر تو مى جوشند و نمى ترسى از شمشير حمزه كه ناگاه بر سر تو بيايد و تو را به شمشير خونخوار خود هلاك كند؟
گفت : چه كرده ام به ايشان ؟
ورقه گفت : رد خطبه ايشان كرده اى و پسر برادر ايشان را حقير شمرده اى .
خويلد گفت : من چه مى توانم گفت نسبت به محمد كه همه عالم به نيكى او شهادت مى دهند؟ وليكن دو چيز مرا مانع است ، يكى آنكه اكابر عرب را جواب گفته ام ، اگر به او بدهم همه از من مى رنجند؛ و دوم آنكه خديجه راضى نمى شود.
ورقه گفت : هيچ كسى نيست كه فضيلت محمد را نداند و آرزو نداشته باشد كه به او دختر بدهد، و اما خديجه چون كرامات بسيار از او مشاهده نموده به او راضى است .
پس وعد و وعيد بسيار نموده خويلد را راضى كرده برداشت و به خانه ابو طالب آورد و ساير اولاد عبدالمطلب در آنجا حاضر بودند، ورقه معذرت بسيار از جانب برادر خود طلبيد و وعده كردند كه در صباح روز ديگر در مجمع اكابر قريش آن مناكحه ميمونه را منعقد سازند.
ورقه برادر خود را با اولاد كرام عبدالمطلب برداشت و به نزد كعبه آورد و در مجمع قريش از جانب خويلد وكيل شد در تزويج خديجه و همه را دعوت نمود كه : فردا صبح در منزل خديجه حاضر شويد كه من به وكالت برادر خود خديجه را به محمد صلى الله عليه و آله و سلم عقد خواهم بست ؛ و همه قريش را به وكالت خود گواه گرفت و خوشحال به خانه خديجه برگشت و او را بشارت داد، و خديجه خلعت فاخرى به او عطا كرد كه به پانصد اشرفى خريده بود.
ورقه گفت : مرا به اين امتعه دنيا رغبتى نيست و مرا در اين امر كه سعى در آن مى نمايم غرضى به غير از شفاعت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيست ، و گفت : خانه خود را مزين گردان و اسباب وليمه فردا را مهيا كن كه اكابر قريش حاضر خواهند شد.
پس خديجه حكم فرمود غلامان و كنيزان خود را كه فروش و وسايد و آنچه از اسباب زينت داشت بيرون آوردند و خانه را به هر زينتى آراستند و حيوانات بسيار كشتند و انواع حلواها و ميوه ها و ساير اطعمه لذيذه ترتيب دادند، و ورقه بيرون آمد و به منزل ابو طالب رفت و مساعى خود را به خدمت سيد البشر عرض كرد و حضرت او را نويد شفاعتها و كرامتها داد و ابو طالب مشغول تهيه زفاف شد.
و روايت كرده اند كه : در آن وقت عرش و كرسى به اهتزاز آمدند، و ملائكه به سجده شكر الهى قيام نمودند، و حق تعالى جبرئيل را امر كرد كه علم حمد را بر بام كعبه نصب كند، و كوههاى مكه از مفاخرت سر به فلك رفعت كشيدند و زبان به تسبيح حق تعالى گشودند، و زمين از فرح بر خود باليد، و مكه از شرف از عرش اعظم برتر گرديد.
چون صبح شد اكابر عرب و صناديد قريش مانند ستارگان در بيت الشرف خديجه مجتمع گرديدند و خديجه كرسيهاى بسيار براى ايشان مرتب كرده بود و كرسى بزرگى در صدر مجلس گذاشته بود كه از همه كرسيها ممتاز بود، چون ابو جهل لعين داخل شد از غايب جهل و تكبر متوجه آن كرسى شد كه بر آن قرار گيرد، پس ميسره بانگ زد بر او كه : جاى خود را بشناس و پا از اندازه خود بيرون منه و در كرسيهاى ديگر قرار گير كه آن مكان تو نيست ؛ و در اين ثنا صداها بلند شد و اهل مجلس همه برجستند و به استقبال شتافتند ديدند كه عباس و حمزه و ابو طالب مى خرامند و حمزه شمشير خود را برهنه كرده است و مى گويد: اى اهل مكه ! دست از شيمه ادب بر مداريد و به استقبال سيد عجم و عرب بشتابيد كه آمد بسوى شما محمد مختار حبيب خداوند جبار و متوج به تاج انوار و صاحب مهابت و وقار، ناگاه ديدند كه سيد بشر مانند خورشيد انور نمودار شد و عمامه سياهى بر سر بسته و نور جبين ازهرش ساطع گرديد و پيراهن عبدالمطلب را در بر كرده و برد الياس نبى را بر دوش افكنده و نعلين عبدالمطلب را بر پا بسته و عصاى ابراهيم خليل را در دست گرفته و انگشترى از عقيق سرخ در انگشت مبارك كرده و از دور و كنارش افواج تماشاچيان حيران حسن و جمال او گرديده بودند، و اعمام كرام و ساير عشاير ذوى الاحترام آن فخر كعبه و مقام را در ميان گرفته مى آيند.
پس همه اكابر و اشراف به استقبال آن غره ناصيه عبد مناف دويدند، و چون داخل مجلس شدند آن زينت بخش عرش را بر كرسى اعظم نشانيدند و ساير بنى هاشم در اطراف او قرار گرفتند، و چون حمزه صلى الله عليه و آله و سلم ديد كه ابو جهل لعين از جاى خود حركت نكرد، آن شير بيشه شجاعت بسوى آن معدن حسد و عداوت دويد و كمر او را به قدرت گرفت و گفت : برخيز كه هرگز سالم نباشى از نوائب و نجات نيابى از مصايب ، پس آن لعين دست به قبضه شمشير كين زد و حمزه مبادرت نمود و دست پليدش را گرفته چنان فشرد كه خون از بن ناخنهايش روان شد، اكابر قريش از حمزه التماس كردند كه دست از او برداشت و به جاى خود برگشت .
پس ابو طالب خطبه اى در نهايت بلاغت انشا فرمود و با ورقه خديجه را به آن حضرت عقد نمود، و بعد از شش ماه زفاف آن شريفه اشراف و آن در صدف عبد مناف منعقد گرديد، و خديجه جميع اموال و غلامان و كنيزان خود را به آن حضرت بخشيد. و چون به رسالت مبعوث گرديد اول كسى كه از زنان به آن حضرت ايمان آورد خديجه بود، و تا خديجه در حيات بود آن حضرت به هيچ زن ديگر رغبت نفرمود. و در حسن صورت و جمال و طراوت و حسن خصال خديجه در مكه نظير خود نداشت .(212) و به اينجا منتهى شد آنچه از كتاب انوار اختصار نموديم .
و صاحب كتاب عدد روايت كرده است كه : پنج سال بعد از بعثت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم حضرت فاطمه از خديجه متولد شد، و كيفيت ولادت آن حضرت چنان است كه :
روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ابطح نشسته بود با امير المؤ منين عليه السلام و عمار بن ياسر و منذر بن ضحضاح و حمزه و عباس و ابوبكر و عمر ناگاه جبرئيل عليه السلام نازل شد به صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كرد، و ندا كرد آن حضرت را كه : يا محمد! خداوند على اعلا تو را سلام مى رساند و امر مى نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى . پس آن حضرت چهل روز به خانه خديجه نرفت و روزها روزه مى داشت و شبها تا صبح عبادت مى كرد و عمار را بسوى خديجه فرستاد و گفت او را بگو كه : اى خديجه ! نيامدن من بسوى تو از كراهت و عداوت نيست وليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جارى سازد و گمان مبر در حق خود مگر نيكى ، و بدرستى كه حق تعالى به تو مباهات مى كند هر روز چند مرتبه با ملائكه خود، بايد كه هر شب در خانه خود را ببندى و در رختخواب خود بخوابى و من در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدت وعده الهى منقضى گردد.
و خديجه هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مى گريست ، و چون چهل روز تمام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت : يا محمد! خداوند على اعلا تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه : مهيا شو براى تحفه و كرامت من ، پس ناگاه ميكائيل نازل شد و طبقى آورد كه دستمالى از سندش بهشت بر روى آن پوشيده بودند و در پيش آن حضرت گذاشت و گفت : پروردگار تو مى فرمايد كه امشب با اين طعام افطار كن .(213)
و حضرت امير المؤ منين عليه السلام گفت كه : هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد مرا امر مى كرد كه در را مى گشودم كه هر كه خواهد بيايد و با آن حضرت افطار نمايد، در آن شب مرا امر فرمود كه : بر در خانه بنشين و مگذار كسى داخل شود كه اين طعام بر غير من حرام است ؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در ميان آن طبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه انگور و يك خوشه خرما بود و جامى از آب بهشت ، پس از آن ميوه ها آنقدر تناول فرمود كه سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب شد، و جبرئيل از ابريق بهشت آب بر دست مباركش ريخت و ميكائيل دستش را شست و اسرافيل دستش را از دستمال بهشت پاك كرد، و طعام باقيمانده با ظرفها به آسمان بالا رفت .
و چون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود جبرئيل گفت كه : در اين وقت تو را نماز جايز نيست ، بايد كه الحال به منزل خديجه روى و با او مقاربت نمائى كه حق تعالى مى خواهد كه در اين شب از نسل تو ذريه طيبه خلق نمايد، پس آن حضرت متوجه خانه خديجه شد.
و خديجه گفت كه : من با تنهايى الفت گرفته بودم و چون شب مى شد درها را مى بستم و پرده ها را مى آويختم و نماز خود را مى كردم و چراغ را خاموش مى كردم و در جامه خواب خود مى خوابيدم ، در آن شب در ميان خواب و بيدارى بودم كه صداى در خانه را شنيدم ، پرسيدم : كيست كه مى كوبد درى را كه بر غير از محمد ديگرى را روا نيست كوبيدن ؟
آن حضرت فرمود كه : منم محمد.
چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنيدم از جا جستم و در را گشودم و پيوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مى نمود آب مى طلبيد و وضو را تجديد مى كرد و دو ركعت نماز بجا مى آورد و داخل رختخواب مى شد، و در آن شب مبارك سحر هيچ از اينها نكرد، و تا داخل شد دست مرا گرفته به رختخواب برد، و چون از مواقعه فارغ شد من نور فاطمه زهرا عليها السلام را در شكم خود يافتم .(214)
و اما كيفيت ولادت آن حضرت و معجزاتى كه در آن وقت ظاهر شد در ابواب احوال و معجزات آن حضرت بيان خواهد شد، و احوال ساير اولاد خديجه در باب احوال اولاد امجاد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ذكر خواهد شد انشاء الله تعالى .