در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد چند روزى گذشت از براى آن حضرت شيرى بهم نرسيد كه تناول نمايد، پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مى انداخت و حق تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود تا آنكه ابو طالب حليمه سعديه را بهم رسانيد و به او تسليم نمود.(150)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : حضرت امير المومنين عليه السلام دختر حمزه صلى الله عليه و آله و سلم را عرض كرد بر حضرت رسول كه آن حضرت او را به عقد خود در آورند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و عم او حمزه از يك زن شير خوره بودند.(151)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : اول مرتبه ((ثوبيه)) آزاد كرده ابولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او حليمه سعديه شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و حليمه پيشتر حمزه را شير داده بود، و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضى گفته اند كه : در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود - و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.(152)
و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى مقرون گردانيد با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود رود و هر روز براى من علمى بلند مى كرد از اخلاق خود و امر مى كرد مرا كه پيروى او نمايم ، و هر سال مدتى در كوه حرا مجاورت مى نمود كه من او را مى ديدم و ديگرى او را نمى ديد، و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حال كسى به او ايمان نياورد و مى ديدم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوت را.(153)
به سند معتبر منقول است كه : شخصى از امام محمد باقر عليه السلام پرسيد از تفسير آيه الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا(154) فرمود كه : حق تعالى موكل مى گرداند به پيغمبران خود ملكى چند را كه احصا مى كنند اعمال ايشان را و ادا مى كنند بسوى ايشان تبليغ رسالت ايشان را، و موكل گردانيد به محمد صلى الله عليه و آله و سلم ملكى عظيم را از روزى كه از شير گرفتند آن حضرت را كه ارشاد مى نمود آن حضرت را بسوى خيرات و مكارم اخلاق و باز مى داشت آن حضرت را از شرور و مساوى اخلاق و ندا مى كرد آن حضرت را السلام عليك يا محمد يا رسول الله در هنگامى كه در سن شباب بود و هنوز به درجه رسالت نرسيده بود، پس گمان مى كرد كه صدا از سنگ و زمين صادر مى شود و كسى را نمى ديد.
و در روايت ديگر از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هرگز موافقت نكردم پيش از بعثت با اهل جاهليت در كارهائى كه ايشان مى كردند مگر دو مرتبه كه در شب آمدم كه گوش دهم بازى ايشان را و نظر كنم بسوى لعب ايشان پس حق تعالى خواب را بر من مستولى گردانيد كه نديدم و نشنيدم هيچ از لهو و لعب ايشان را پس دانستم كه خدا را خوش نمى آمد، ديگر هرگز نظر به اعمال ايشان نكردم .
و در روايت ديگر فرمود كه : چون در سن هفت سالگى بودم خانه اى براى شخصى بنا مى كردند و من اعانت ايشان مى كردم ، چون خاك در دامن خود پر كردم و خواستم بردارم و مظنه آن بود كه عورت من مكشوف شود ناگاه صدائى از بالاى سر خود شنيدم كه : بياويز ازار خود را، چون نظر كردم كسى را نديدم ، پس دامان خود را رها كردم و برگشتم .(155)
ابن شهر آشوب و قطب راوندى رحمه الله روايت كرده اند از حليمه بنت ابى ذويب كه نام او عبدالله بن الحارث بود از قبيله مضر، و حليمه زوجه حارث بن عبد العزى بود، حليمه گفت كه : در سال ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خشكسالى و قحطى در بلاد بهم رسيد و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر بسوى مكه آمديم كه اطفال از اهل مكه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه و شتر ماده اى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان آن جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آنقدر شير نمى يافت كه قناعت به آن توان كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد؛ و چون به مكه رسيديم هيچ يك از زنان ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم را نگرفتند براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد احسان از پدران مى باشد، و چون من فرزند ديگر نيافتم رفتم آن در يتيم را از عبدالمطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قره العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت ، و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود، و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد آنقدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود، پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت به ما رو آورد.
و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كرده رو به كعبه آوردم و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرده و به سخن آمده گفت : از بيمارى خود شفا يافت و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد، و با آن ضعف كه داشت چنان راهوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تغيير اين احوال ما و چهار پايان ما تعجب مى كردند، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياد مى شد، گوسفندان و شتران قبيله از چراگاهها گرسنه بر مى گشتند و حيوانات ما سير و پر شير مى آمدند، و در اثناء راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور جبينش بسوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت : حق تعالى مرا موكل گردانيده است به رعايت او، و گله آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند كه : اى حليمه ! نمى دانى كه را تربيت مى نمائى ! او پاكترين پاكان و پاكيزه ترين پاكيزگان است ، و به هر كوه و دشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كردند پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت ؛ و هرگز در جامه هاى خود حدث نكرده و نگذاشت هرگز عورتش گشوده شود و پيوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود، پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم پس روزى با من گفت كه : هر روز برادران من به كجا مى روند؟
گفتم : به چرانيدن گوسفندان مى روند.
گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم .
چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قله كوهى بردند و او را شستند و پاكيزه كردند پس فرزند من بسوى ما دويد و گفت : محمد را دريابيد كه او را بردند، چون به نزد او آمدم ديدم كه نورى از او بسوى آسمان ساطع مى گردد، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم : چه شد تو را؟
گفت : اى مادر! مترس خدا با من است ؛ و بوئى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد نعره اى زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را متفرق سازد.(156)
و ايضا ابن شهر آشوب از حليمه روايت كرده است كه : چون آن حضرت سه ماهه شد بر زمين نشست ، و چون نه ماهه شد با اطفال مى گرديد، چون ده ماهه شد با برادران خود رفت به چرانيدن گوسفندان ، و چون پانزده ماهه شد با جوانان قبيله تير اندازى مى كرد و چون سى ماه از ولادتش گذشت كشتى مى گرفت و جوانان را بر زمين مى افكند، پس او را بسوى جدش بر گردانيدم .(157)
از ابن عباس روايت كرده است كه : چون چاشت براى اطفال طعامى مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد، و چون كودكان از خواب بيدار مى شدند ديده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روشسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد.(158)
به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : روزى عبدالمطلب نزديك كعبه نشسته بود ناگاه منادى ندا كرد كه : فرزندى محمد نام از حليمه ناپيدا شده است ، پس عبدالمطلب در غضب شد و ندا كرد كه : اى بنى هاشم و اى بنى غالب ! سوار شويد كه محمد ناپيدا شده است ، و سوگند ياد كرد كه : از اسب به زير نمى آيم تا محمد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قريشى را بكشم ، و در كعبه مى گرديد و شعرى چند مى خواند به اين مضمون كه : اى پروردگار من ! برگردان بسوى من شهسوار من محمد را و نعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان ، پروردگارا! اگر محمد پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.
پس ندائى از هوا شنيد كه : حق تعالى محمد را ضايع نخواهد كرد.
پرسيد كه : در كجاست ؟
ندا رسيد كه : در فلان وادى است در زير درخت خار مغيلان .
چون به آن وادى رفتند آن حضرت را ديدند كه به اعجاز خود از درخت خار رطب آبدار مى چيدند و تناول مى نمايد و دو جوان نزديك او ايستاده اند، چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند، پس از آن حضرت پرسيدند كه : تو كيستى ؟ گفت : منم فرزند عبدالله بن عبدالمطلب .
پس عبدالمطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و بر گردانيد و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى آمنه نزد او جمع شده بودند، چون آن حضرت را به خانه آورد به نزد آمنه رفت و بسوى زنان ديگر التفات ننمود.
و يك مرتبه ديگر عبدالمطلب آن حضرت را براى گرد آورى شتران خود فرستاد و چون دير شد و مراجعت آن حضرت از هر دره و راهى گروهى را براى تفحص آن حضرت فرستاد و به حلقه در كعبه چنگ زد و مى گفت : آيا برگزيده خود را هلاك خواهى كرد؟! آيا آنچه خبر داده اى از پيغمبرى او تغيير خواهى داد؟! و چون آن حضرت مراجعت نمود او را در بر گرفت و بوسيد و گفت : پدرم فداى تو باد بار ديگر تو را پى كارى نخواهم فرستاد مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(159)


حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه

--------------------------------------------------------------------------------
از عباس روايت كرده است كه : ابو طالب به او گفت كه : من محمد صلى الله عليه و آله و سلم را با خود مى داشتم و يك ساعت از شب و روز از او مفارقت نمى كردم و هيچ كسى را بر او امين نمى كردم حتى او را در رختخواب خود مى خوابانيدم ، شبى او را امر كردم كه جامه خود را بكند و در فراش با من بخوابد، كراهت از آن حضرت يافتم ، و چون مى خواست جامه خود را بكند مى گفت : اى پدر! روى خود را از من بگردان كه سزاوار نيست كسى را كه نظر كند بسوى بدن من ؛ و چون داخل لحاف من مى شد ميان خود و او جامه اى مى يافتم كه من ميان لحاف نبرده بودم و آن جامه را هرگز نديده بودم و نرمترين جامه ها بود و گويا آن را در ميان مشك غوطه داده بودند، و چون صبح مى شد آن جامه ناپيدا مى شد؛ بسيار بود كه شبها او را در رختخواب نمى يافتم و چون به طلب او بر مى خواستم از ميان لحاف مرا صدا مى زد كه : من در اينجايم اى عم من ، به جاى خود برگرد؛ و در شبها از او دعاها و سخنان غريب مى شنيدم ؛ و روزى گرگى را ديدم كه به نزد آن حضرت آمد و او را بوئيد و بر دور آن حضرت گرديد و تذلل مى كرد و دم خود را بر زمين مى ماليد، و بسيار مى ديدم كه مرد بسيار خوشروئى مى آمد و دست بر سر او مى ماليد و او را دعا مى كرد و ناپيدا مى شد؛ و در خواب ديدم كه همه دنيا مسخر او شد و بلند شد و به آسمان رفت .
روزى از من غايب شد و بسيار از پى او گرديدم ناگاه ديدم كه مى آيد و مردى با او همراه است كه هرگز مانند او نديده بودم پس گفتم : اى فرزند! نگفتم كه از من جدا مشو؟!
آن مرد گفت : مترس هرگاه كه از تو جدا شود من با اويم و او را محافظت مى نمايم (160)؛ و پيوسته از آب زمزم مى آشاميد. و بسيار بود كه ابو طالب در وقت چاشت طعام بر آن حضرت عرض مى كرد او مى گفت : نمى خواهم من سيرم ، و هرگاه ابو طالب مى خواست كه چاشت يا طعام به اولاد خود بخوراند به ايشان مى گفت كه : دست دراز مكنيد تا آن حضرت حاضر شود و تناول نمايد، و چون آن حضرت ابتدا مى نمود از بركت او همه سير مى شدند و طعام به حال خود بود.
و باز از ابو طالب منقول است كه گفت : در شبها از آن حضرت سخنان و دعاها و مناجات مى شنيدم كه تعجب مى كردم ، و عادت عرب نبود در هنگام خوردن و آشاميدن بسم الله بگويند و در طفوليت عادت آن حضرت اين بود كه تا بسم الله نمى گفت نمى خورد و نمى آشاميد و چون از طعام فارغ مى شد الحمد لله مى گفت .(161)
و به روايت ديگر: در ابتدا مى گفت : ((بسم الله الاحد)) و بعد از فارغ شدن مى گفت : ((الحمد لله كثيرا)) و بسيار بود كه به نزد او مى رفتم كه تنها نشسته بود و نورى از سر او تا به آسمان كشيده بود، و هرگز دروغ و سخن بى فايده از او نشنيدم و هرگز صداى خنده او را نشنيدم ، و با كودكان هرگز در بازى شريك نشد و نگاه بسوى بازى ايشان نكرد و تنهائى را بهتر مى خواست ، و در وقتى كه آن حضرت هفت ساله بود گروهى از يهودان آمدند و گفتند: ما در كتابهاى خود خوانده ايم كه حق تعالى محمد را از حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد مى خواهيم او را تجزيه كنيم ، پس مرغ فربهى را بريان كردند و در مجلسى كه آن حضرت و جمعى از قريش حاضر بودند آوردند و نزد ايشان گذاشتند و همه خوردند و آن حضرت دست دراز نكرد و پرسيدند كه : چرا تناول نمى نمائى ؟
فرمود كه : اين حرام است و خداوند مرا از خوردن حرام نگاه مى دارد.
گفتند: حلال است اگر مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان شما گذاريم .
فرمود كه : اگر توانيد بكنيد؛ چندان كه خواستند لقمه اى از آن به نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند و دست ايشان به جانب راست و چپ مى رفت و به جانب دهان مبارك آن حضرت نمى رفت ، پس مرغ ديگر آوردند كه از خانه همسايه ايشان كه غايب بود گرفته بودند به قصد آنكه چون او بيايد قيمتش را به او بدهند، چون آن حضرت لقمه اى برداشت از دست مباركش افتاد و فرمود كه : اين از مال شبهه است و پروردگار من مرا از آن نگاه مى دارد، و ديگران نيز هر چند خواستند كه لقمه اى از آن نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند، پس يهودان اقرار كردند: اين است كه وصفش را در كتابهاى خدا خوانده ايم .(162)
و از فاطمه بنت است روايت كرده است كه گفت : در صحن خانه ما درختى بود كه سالها بود خشك شده بود، پس روزى آن حضرت به نزد آن درخت آمد و دست مبارك خود را بر آن ماليد، در ساعت آن درخت سبز شد و رطب از آن بهم رسيد؛ و گفت : من هر روز براى آن حضرت رطب جمع مى كردم و در ظرفى نگاه مى داشتم و چون تشريف مى آورد مى دادم و بيرون مى برد و بر اطفال بنى هاشم قسمت مى نمود، روزى آن حضرت آمد و من عذر خواستم كه امروز درخت رطب نياورده بود كه من براى شما جمع كنم .
فاطمه گفت : بحق نور رويش سوگند مى خورم كه چون اين سخن را از من شنيد برگشت بسوى درختان خرما و به سخنى چند تكلم نمود ناگاه ديدم كه يكى از آن درختان خم شد آنقدر كه دست مباركش به سر درخت مى رسيد و آنچه مى خواست از رطب مى چيد و باز درخت بلند مى شد، پس من در آن روز به درگاه خدا تضرع كردم كه : اى پروردگار آسمان ! مرا فرزندى روزى كن كه برادر و شبيه او باشد، پس در آن شب نطفه امير المومنين عليه السلام منعقد شد و به بركت آن حضرت هرگز پيرامون بت نگرديد و غير خدا را نپرستيد.(163)
شاذان روايت كرده است كه : چون از عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چهار ماه گذشت آمنه مادر آن حضرت به رحمت الهى واصل شد و آن سرور بى پدر و مادر ماند و از شدت مصيبت مادر سه روز چيزى تناول نفرمود و پيوسته مى گريست ، و عبدالمطلب بيتابى و اضطراب مى نمود پس دختران خود عاتكه و صفيه را طلبيد و گفت : اين فرزند دلبند مرا ساكن گردانيد و دايه اى براى او تفحص نمائيد، پس عاتكه عسل به آن حضرت مى خورانيد و جميع زنان شيرده بنى هاشم را طلبيد كه شايد پستان يكى از ايشان را قبول كند پس چهار صد و شصت زن از زنان اكابر قريش در خانه عبدالمطلب جمع شدند و آن حضرت پستان هيچ يك را قبول نكرد و نمكيد و پيوسته اضطراب مى فرمود، پس عبدالمطلب غمگين از خانه بيرون آمد و به نزد كعبه رفت و در پناه كعبه نشست ناگاه مرد پيرى از قريش كه او را عقيل بن ابى وقاص مى گفتند حاضر شد و چون آثار حزن در عبدالمطلب مشاهده كرد از سبب آن حال سوال نمود.
عبدالمطلب گفت : اى بزرگ قريش ! سبب اندوه من آن است كه فرزند زاده من از روزى كه مادرش به رحمت حق واصل گرديده است تا حال از اضطراب قرار نمى گيرد و شير هيچ زن را قبول نمى كند و به اين سبب خوردن و آشاميدن بر من گوارا نيست و در چاره كار او حيران مانده ام .
عقيل گفت : اى ابو الحارث ! من در ميان صناديد قريش زنى گمان دارم كه از غايب عقل و فصاحت و صباحت و رفعت حسب و شرافت نسبت نظير خود ندارد و او حليمه دختر عبدالله بن الحارث است .
عبدالمطلب چون اوصاف حليمه را شنيد او را پسنديد و غلامى از غلامان خود را طلبيد او را ((شمر دل)) مى گفتند و او را بر ناقه سريعى سوار كرده به تعجيل بسوى قبيله بنى سعد بن بكر(164) كه در شش فرسخى مكه مى بودند فرستاد و گفت : بزودى عبدالله بن الحارث عدوى (165) را نزد من حاضر گردان ؛ پس در اندك زمانى او را حاضر گردانيد در هنگامى كه نزد عبدالمطلب اكابر قريش حاضر بودند، و چون نظر عبدالمطلب بر او افتاد به استقبال او برخاست و او را در برگرفت و در پهلوى خود جا داد و گفت : اى عبدالله ! تو را براى اين طلبيده ام كه محمد فرزند زاده من چهار ماهه است و مادرش وفات يافته است و در مفارقت مادر گريه و اضطراب بسيار مى كند و پستان هيچ زن را قبول نمى كند و شنيده ام كه تو را دخترى هست كه شير دارد، اگر مصلحت دانى براى شير دادن محمد او را حاضر ساز كه اگر شير او را قبول كند تو را و عشيره تو را توانگر گردانم .
عبدالله از استماع اين مژده همايون بسى شاد شد و بسوى قبيله خود برگشت و حليمه را بشارت داد، پس حليمه غسل كرد و به انواع طيب خود را معطر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشيده با پدر خود عبدالله و شوهر خود بكر بن سعد به خدمت عبدالمطلب شتافتند، و چون عبدالمطلب حليمه را به خانه عاتكه آورد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در دامن او گذاشتند حليمه پستان چپ خود را براى آن حضرت بيرون آورد و آن حضرت او قبول ننمود و بسوى پستان راست ميل كرد، و چون پستان راست او خشك شده بود و هرگز طفلى از آن شير نخورده بود مضايقه مى كرد و مى ترسيد كه مبادا آن حضرت چون در پستان راست شير نيابد به پستان چپ ميل ننمايد، و او مبالغه مى نمود در دادن پستان چپ و حضرت اضطراب مى فرمود در گرفتن پستان راست تا آنكه حليمه گفت : اى فرزند! بمك پستان راست را تا بدانى كه خشك است و شير ندارد، و چون پستان ايمن را آن صاحب ميمنت در دهان گرفت و مكيد از بركت دهان مباركش چندان شير جارى شد كه از كنار دهان آن حضرت مى ريخت ، پس حليمه متعجب شد و گفت : بسى عجيب است امر تو اى فرزند، من سوگند مى خورم بحق خداوند جهان كه دوازده فرزند را از پستان چپ شير داده و يك قطره شير از پستان راست من نچشيده اند و اكنون از بركت تو شير از آن مى ريزد.
پس عبدالمطلب بسيار شاد شد و فرمود: اى حليمه ! اگر نزد ما مى مانى من قصرى در پهلوى قصر خود براى تو خالى مى كنم و تو را در آنجا ساكن مى گردانم و در هر ماه هزار درهم سفيد و يك دست جامه رومى و هر روز ده من نان سفيد و گوشت پاكيزه به تو عطا مى كنم .
چون عبدالمطلب يافت كه ايشان از ماندن كراهت دارند گفت : اى حليمه ! فرزند خود را به تو مى سپارم به دو شرط: اول آنكه در تعظيم و اكرام او تقصير ننمائى و پيوسته او را در پهلوى خود بخوابانى و دست چپ را در زير سر او گذارى و دست راست را در گردن او در آورى و از او غافل نگردى .
حليمه گفت : بحق پروردگار جهان سوگند ياد مى كنم كه از وقتى كه نظرم بر او افتاد محبت او چندان در دلم جا كرده است كه در اكرام او محتاج به سفارش نيستم .
عبدالمطلب گفت : دوم آنكه در هر جمعه او را به نزد من بياورى كه من تاب مفارقت او ندارم .
حليمه گفت : چنين خواهم كرد انشاء الله تعالى .
پس عبدالمطلب امر كرد كه سر مبارك آن حضرت را بشستند و جامه هاى فاخر بر او پوشانيدند و آن حضرت را برداشت و با حليمه گفت كه : بيا با من به نزد كعبه تا او را به تو تسليم كنم ، و چون به نزد كعبه آمدند آن حضرت را هفت شوط بر دور كعبه طواف فرمود و خدا را بر حليمه گواه گرفت و آن حضرت را تسليم او نمود و چهار هزار درهم سفيد به او داد با ده (166) جامه فاخر از جامه هاى خود و چهار كنيز رومى به او بخشيد و حله هاى يمنى بر او خلعت پوشانيد و تا بيرون كعبه مشايعت ايشان نمود.
و چون حليمه داخل قبيله بنى سعد شد و روى آن حضرت را گشود نورى از روى ازهرش ساطع شد كه زمين و آسمان را روشن كرد، و چون قبيله او آن احوال جليله را مشاهده كردند خرد و بزرگ و پير و جوان ايشان همگى بسوى حليمه شتافته او را به آن كرامت كبرى تهنيت گفتند و محبت آن حضرت چندان در دلهاى ايشان جا كرد كه آن سرور را از دست يكديگر مى ربودند؛ و حليمه گفت : هرگز بول و غايط آن حضرت را نشستم و بوى بد هرگز از او نشنيدم و اگر فضله اى از او جدا مى شد بوى مشك و كافور از آن مى شنيدم و زمين آن را فرو مى برد و كسى نمى ديد.
و چون ده ماه از عمر شريفش گذشت در روز پنجشنبه حليمه بر در خيمه مخصوص آن حضرت آمد و منتظر بود كه چون از خواب بيدار شود آن حضرت را بشويد و زينت كند و بسوى عبدالمطلب بياورد، پس بسيار دير شد بيرون آمدن آن حضرت و جراءت نكرد كه داخل خيمه شود تا چهار ساعت از روز گذشت ، پس آن حضرت از خيمه بيرون خراميد و چون نظر كرد بسوى آن حضرت ديد كه سر مباركش را شسته و موهايش را شانه كرده اند و الوان جامه ها از سندش و استبرق بر او پوشانيده اند، پس از مشاهده اين احوال متعجب شد و گفت : اى فرزند! اين جامه هاى فاخر و زينتهاى متكاثر از كجا براى تو حاصل شد؟ فرمود: اى مادر! اين جامه ها را از بهشت آوردند و ملائكه مرا زينت كردند.
پس چون آن حضرت را به نزد جد بزرگوار آورد و آن قصه را به عبدالمطلب نقل كرد، گفت : اى حليمه ! اين امور غريبه را كه از او مشاهده مى نمائى به ديگرى نقل مكن ؛ و هزار درهم و ده دست رخت و يك كنيز روميه به حليمه بخشيد.
و چون پانزده ماه از عمر شريفش گذشت هر كه او را مشاهده مى نمود گمان مى كرد كه پنج ساله است و چون حليمه آن حضرت را به قبيله خود برد بيست و دو گوسفند داشت و چون آن حضرت از قبيله او بيرون آمد او هزار و سى گوسفند و شتر بهم رسانيده بود از بركت آن حضرت .
و چون نزديك شد كه از عمر شريفش دو سال تمام شود شبى پسرهاى حليمه از چرانيدن گوسفندان محزون برگشتند گفتند: اى مادر! امروز گرگى آمد و دو گوسفند از گله ما برد.
حليمه گفت : خدا عوض بدهد؛ و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سخنان ايشان را شنيد گفت : آزرده مباشيد كه فردا من گوسفندان شما را از گرگ پس مى گيرم به مشيت الهى ، و ((ضمره)) پسر بزرگ حليمه گفت : عجب است از تو اى برادر كه روز گذشته گرگ گوسفندها را برده است و تو فردا از براى ما پس مى گيرى ؟!
حضرت فرمود كه اينها در جنب قدرت خدا سهل است .
و چون صبح طالع شد ضمره به آن حضرت گفت كه : وفا به وعده خود مى فرمائى ؟
گفت : بلى ، مرا ببر به آن موضع كه گرگ در آنجا گوسفندان تو را برده است تا به تو آنها را برگردانم .
پس ضمره آن حضرت را بر دوش خود سوار كرد، چون به آن موضع رسيد گفت : در اين مكان گرگ گوسفندان مرا برده است ، پس آن حضرت از دوش او به زير آمد و به سجده افتاد و گفت : اى اله من و سيد و مولاى من ! مى دانى حق حليمه را بر من و گرگى بر گوسفندان او تعدى كرده است ، پس سوال مى كنم از تو كه گرگ را امر فرمائى كه گوسفندان او را برگرداند، پس در همان ساعت گرگ هر دو گوسفند را حاضر گردانيد و سببش آن بود كه چون گرگ گوسفندان را برد هاتفى او را ندا كرد كه : اى گرگ ! بترس از عقوبت الهى و اين دو گوسفند را حفظ نما تا بسوى بهترين پيغمبران محمد بن عبدالله آنها را برگردانى .
پس گرگ در پاى آن حضرت افتاد و به امر خدا به سخن آمد و گفت : اى سرور پيغمبران ! مرا معذور دار كه من ندانستم كه اين گوسفندان از توست .
پس ضمره گفت : اى محمد! چه بسيار عجيب است كارهاى تو.
پس چون دو سال از عمر شريف آن حضرت تمام شد روزى با حليمه گفت كه : اى مادر! مى خواهم امروز با برادران خود به صحرا روم و ايشان را بر گوسفند چرانيدن يارى كنم و در كوه و صحرا نظر كنم و از مصنوعات الهى عبرتها بگيرم و منافع و اضرار اشياء را بدانم .
حليمه گفت : اى فرزند! بسيار مى خواهى رفتن را؟
گفت : بلى .
چون ديد كه آن حضرت بسيار راغب است بسوى رفتن صحرا جامه هاى نيكو بر آن حضرت پوشانيد و نعلين در پاى آن حضرت بست و اطعمه نفيس براى آن حضرت همراه كرد و فرزندان خود را در محافظت و رعايت آن جناب وصيت بسيار نمود و آن حضرت را با ايشان فرستاد.
و چون سيد انبيا قدم در صحرا نهاد كوه و دشت از نور جمال آن خورشيد فلك و رسالت روشن شد و به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به آواز بلند او را ندا مى كردند كه : السلام عليك يا محمد: السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا صاحب القول العدل ، لا اله الا الله محمد رسول الله خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و عذاب الهى بر كسى است كه به تو كافر گردد يا رد كند بر تو يك حرف از آنچه از نزد پروردگار خود خواهى آورد، و آن حضرت جواب سلام آنها مى گفت و مى گذشت و هر ساعت فرزندان حليمه امرى چند از غرائب مشاهده مى كردند كه حيرت ايشان زياده مى شد تا آنكه آفتاب بلند شد و آن حضرت از حرارت آفتاب متاءذى شد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى ملكى كه او را ((استحيائيل))مى گويند كه ابر سفيدى را بر سر آن سرور بگسترد كه سايبان آن سيد پيغمبران باشد، پس در همان ساعت ابرى بر بالاى سر آن حضرت پيدا شد و مانند مشك آب مى ريخت و يك قطره بر آن حضرت نمى ريخت و رود خانه ها از سيلاب جارى مى شد و بر سر راه آن حضرت هيچ گل نبود و از آن ابر باران زعفران و مشك مى باريد و كوه و دشت را براى آن سرور معطر مى ساخت ، و در آن صحرا درخت خرماى خشكى بود كه سالها بود خشك شده بود و برگهايش ريخته بود و چون حضرت به آن درخت رسيد پشت مبارك را بر آن درخت گذاشت كه استراحتى بفرمايد ناگاه درخت به اهتزاز آمد و سبز شد و برگ بر آورد و خلال سبز و رطب زرد و سرخ براى ضيافت آن حضرت فرو ريخت ، پس سيد ابرار ساعتى در زير آن درخت قرار گرفت و با برادران رضاعى خود سخن مى گفت ناگاه نظر مباركش بر چمن سبزى افتاد كه به انواع گلها و رياحين آراسته بود پس گفت : اى برادران ! مى خواهم به سير اين چمن بروم و صنايع الهى را مشاهده نمايم .
برادران گفتند: ما در خدمت تو مى آئيم .
حضرت فرمود كه : شما به اعمال خود مشغول باشيد كه من تنها مى روم و اگر خدا خواهد بزودى بسوى شما مراجعت مى نمايم .
گفتند: برو كه دلهاى ما متوجه توست .
پس آن نونهال گلشن انبيا در آن چمن دلگشا سير كنان مى خراميد و در بدايع صنايع ربانى به تامل و تفكر نظر مى نمود تا آنكه به كوه عظيمى رسيد و راه نداشت كه كسى بر آن تواند بر آمد و چون خاطر مباركش متعلق بود كه بالاى كوه را سير نمايد، استحيائيل بر كوه صدائى زد كه بر خود بلرزيد و گفت : اى كوه ! بهترين پيغمبران با شكوه نبوت مى خواهد بر تو بر آيد، براى او خاضع شو؛ پس آن كوه چندان فرو رفت و فروتنى نزد آن معدن وقار و شكوه نمود كه آن حضرت پاى مبارك بر آن گذاشت و بالا رفت و چون آن طرف كوه را مشاهده نمود نيكوتر از اين طرف ديد و خواست كه به آن طرف خرامد و در آن طرف كوه مار و عقرب بسيار بودند در غايب عظمت كه كسى از بيم آنها در آن وادى عبور نمى توانست نمود، پس استحيائيل نهيبى داد ايشان را كه : اى گروه حيات و عقارب ! خود را در سوراخها و در زير سنگها پنهان كنيد كه سيد اولين و آخرين شما را نبيند، و چون همه پنهان شدند آن حضرت از كوه به زير آمد پس چشمه آبى ديد در غايب سردى از عسل شيرين تر و از مسكه نرم تر پس از آن تناول فرمود و لحظه اى در كنار آن چشمه استراحت نمود پس در آن وقت جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و دردائيل فرود آمدند و در خدمت آن حضرت نشستند پس جبرئيل گفت : السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا طه ، السلام عليك يا ايها المدثر، السلام عليك يا ايها المزمل ، السلام عليك يا طاب طاب ، السلام عليك يا سيد، السلام عليك يا فارقليط، السلام عليك يا طس ، السلام عليك يا طسم ، السلام عليك يا شمس الدنيا، السلام عليك يا قمر الاخره ، السلام عليك يا نور الدنيا و الاخره ، السلام عليك يا شمس القيامه ، السلام عليك يا خاتم النبيين ، السلام عليك يا شفيع المذنبين پس سلام بسيار گفت و مناقب آن جناب را بسيار بيان كرد و گفت : خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و بدا حال كسى كه بر تو كافر گردد و يا قبول نكند از تو يك حرف از آنچه از جانب پروردگار خود خواهى آورد.
پس حضرت رسول جواب سلام ايشان گفت و فرمود: كيستيد شما؟
گفتند: مائيم بندگان خدا؛ و بر دور آن حضرت نشستند پس از جبرئيل پرسيد كه : نام تو چيست ؟ گفت : عبدالله ؛ و از ميكائيل پرسيد: چه نام دارى ؟ گفت : عبدالله ؛ و از اسرافيل پرسيد: نامت چيست ؟ گفت : عبدالجبار(167)؛ و از دردائيل پرسيد گفت : عبد الرحمن ؛ پس آن حضرت فرمود كه : ما همه بنده خدائيم .
و با جبرئيل طشتى بود از ياقوت سرخ و با ميكائيل ابريقى بود از ياقوت سبز و ابريق مملو بود از آب بهشت ، پس جبرئيل نزديك آمد و دهان خود را بر دهان آن حضرت گذاشت و تا سه ساعت اسرار خالق انس و جان را بر دهان آن معدن علم و ايمان مى دميد پس گفت : اى محمد! بفهم و بياموز آنچه را بيان كردم .
فرمود: بلى انشاء الله تعالى ؛ و مملو گردانيد آن حضرت را از علم و بيان و حكمت و برهان و حق تعالى نور روى آن خورشيد فلك نبوت را هفتاد و هفت برابر مضاعف گردانيد و بر مرتبه اى رسيد كه هيچ كس را تاب آن نبود كه درست بر روى انور آن سرور نظر كند.
پس جبرئيل گفت كه : مترس اى محمد.
فرمود كه : اگر از غير پروردگار خود بترسم عظمت و جلال او را ندانسته خواهم بود.
پس جبرئيل بسوى ميكائيل نظر كرد و گفت : سزاوار است كه خدا چنين بنده اى را حبيب خود خوانده است و او را بهترين فرزندان آدم گردانيده است ؛ پس آن حضرت را بر پشت خوابانيد و آن جناب فرمود كه : اى جبرئيل ! چه مى كنى ؟
گفت : باكى نيست بر تو و نمى كنم مگر آنچه خير است از براى تو، پس به بال خود شكم مبارك آن حضرت را شكافت و از ميان دل حقايق منزلش نقطه سياهى بيرون آورد و آن دل را با آب بهشت شست و ميكائيل آب مى ريخت .
از آن حضرت پرسيدند كه : جبرئيل دل تو را از چه چيز شست ؟
فرمود كه : از شك و شبه ها و فتنه ها و هرگز كفر بر دل من نبود و پيغمبر بودم در وقتى كه روح آدم هنوز به بدنش تعلق نگرفته بود.
پس اسرافيل مهرى بيرون آورد كه در آن دو سطر نوشته بود: لا اله الا الله محمد رسول الله پس آن مهر را بر ميان دو كتف آن حضرت گذاشت تا نقش گرفت .
و به روايت ديگر: بر دل او گذاشت (168) تا پر از نور گرديد و از نور او جهان روشن شد؛ پس دردائيل سر آن سرور را در دامن خود گرفت و آن حضرت به خواب رفت پس در خواب ديد كه از سرش درختى عظيم روئيد و بسوى آسمان بلند گرديد و شاخهايش تنومند شد و از هر شاخهايش شاخها پديد آمد و در زير درخت گياه بسيار ديد كه وصف نتوان كرد، پس منادى ندا كرد آن حضرت را كه : اى محمد! اين درخت ، توئى ؛ و شاخهاى آن ، اهل بيت تواند؛ و آن گياهها كه در زير درخت روئيده است ، محبان و مواليان تو و اهل بيت تواند، پس بشارت باد تو را اى محمد به پيغمبرى عظيم و رياست بزرگ .
پس دردائيل ترازوئى بيرون آورد كه هر كفه آن در گشادگى مانند ما بين آسمان و زمين بود، پس آن حضرت را در يك پله ترازو گذاشت و صد نفر از اصحاب آن حضرت را در پله ديگر گذاشت ، و آن حضرت زيادتى كرد، پس هزار نفر از خواص صحابه را در آن پله گذاشت و باز حضرت زيادتى كرد، پس نصف امت را در آن پله گذاشت و باز آن حضرت سنگين تر بود، پس تمام امت را با جميع پيغمبران و اوصيا و ملائكه و كوهها و درياها و بيابانها و درختان و ساير مخلوقات الهى همگى را در آن پله گذاشت و به آن حضرت برابر نشدند و زياده آمد بر همه ، پس دانستند آن حضرت بهترين آفريدگان است ؛ و همه اين احوال را در ميان خواب و بيدار مشاهده مى نمود پس دردائيل گفت : خوشا حال تو و طوبى از براى تو و امت تو است و شما راست بازگشت نيكو و واى بر كسى كه به تو كافر گردد. پس ملائكه به آسمان برگشتند.
و چون مدتى گذشت آن حضرت مراجعت نفرمود و اولاد حليمه بسيار گشتند و آن حضرت را نيافتند برگشتند بسوى حليمه و آن قصه هايله را به او گفتند، پس حليمه در ميان قبيله خود صدا به شيون بلند كرد و جامه ها را بر بدن خود دريد و موهاى خود را پريشان نمود و با سر و پاى برهنه در بيابانها مى دويد و خون از قدمهايش مى ريخت و فرياد مى كرد كه : اى فرزند دلبند من ! واى نور ديده من ! و اى ميوه دل من ! كجائى و به مادر رنجور خود چرا رخ نمى نمائى ؟ زنان قبيله با او مى دويدند و موهاى خود را مى كندند و روهاى خود را مى خراشيدند و هر بنده و آزاد و پير و جوان كه در قبيله او بودند سراسيمه به طلب آن حضرت به هر سو مى دويدند، و عبدالله بن الحارث با اشراف بنى سعد سوار شدند و سوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم شمشير بكشم و احدى از قبيله بنى سعد و غطفان را بر روى زمين نگذارم .
و چون حليمه در آن بيابان اثرى از آن حضرت نيافت با آن حال پريشان رو به مكه دويد و وقتى به عبدالمطلب رسيد كه او با رؤ ساى قريش و بنى هاشم نزديك كعبه معظمه نشسته بودند و عبدالمطلب چون حليمه را به آن حال مشاهده نمود بر خود بلرزيد و از حقيقت حال سوال نمود، چون آن خبر وحشت انگيز را شنيد ساعتى بيهوش گرديد و چون به هوش باز آمد گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و غلام خود را بانگ زد كه : اسب و شمشير و زره مرا حاضر گردان ، و بر كعبه بالا رفت و فرياد كشيد كه : اى آل غالب ! و اى آل عدنان ! و اى آل فهر! و اى آل نزار! و اى آل كنانه ! و اى آل مضر! و اى آل مالك ! جمع شويد پس همه بطون عرب و جميع بنى هاشم نزد او مجتمع گرديدند و گفتند: چه واقع شده است اى سيد ما؟
گفت : محمد دو روز است كه پيدا نيست ، سوار شويد و اسلحه بپوشيد.
پس ده هزار كس با عبدالمطلب سوار شدند و صداى گريه و انين از آن بلد امين به عرش برين بلند شد و سواران به هر سو متوجه شدند و عبدالمطلب با گروهى از اشراف بسوى قبيله بنى سعد روانه شدند و سوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم به مكه بر نگردم و هر مرد و زن يهودى و هر كه را متهم دانم به عداوت آن حضرت به شمشير آبدار روح پليدشان را به ارواح ساير كفار ملحق گردانم .
و چون ابو مسعود ثقفى و ورقه بن نوفل و عقيل بن ابى وقاص از يمن بسوى مكه مى آمدند گذار ايشان به آن وادى افتاد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا قرار گرفته بود و در آن وادى نظر ايشان بر درختى افتاد، ورقه گفت كه : من سه مرتبه از اين وادى عبور كرده ام و در اينجا درختى نديده ام .
عقيل گفت : راست مى گوئى بيا نزديك درخت برويم شايد بر سر اين امر غريب مطلع گرديم .
چون به نزديك درخت رسيدند طفلى در پاى درخت مشاهده كردند كه آفتاب از تاب رشك او سوخته و ماه حلقه بندگى او در گوش كشيده است ، پس بعضى گفتند: اين از جن خواهد بود، و بعضى گفتند: اين نور و ضيا جن را كى رواست ؟ البته ملكى خواهد بود كه به صورت بشر مصور گرديده است .
پس ابو مسعود گفت : كيستى اى پسر كه ما را حيران حسن و جمال خود گردانيدى ؟
آيا از جنى يا از انس ؟
فرمود كه : از جن نيستم از فرزندان آدمم .
پرسيد كه : چه نام دارى ؟
فرمود: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف .
ابو مسعود گفت : تو فرزند زاده عبد المطلبى ؟! چگونه به اين مكان آمده اى ؟!
فرمود كه : به هدايت الهى به اين صحرا رسيده ام .
پس ابو مسعود فرود آمد و گفت : اى نور ديده ! مى خواهى تو را به خدمت عبدالمطلب برسانم ؟
فرمود: بلى .
ابو مسعود آن حضرت را در پيش خود گرفت و به جانب مكه روان شد، و چون به نزديك قبيله بنى سعد رسيدند، عبدالمطلب در همان ساعت به آن قبيله رسيده بود، پس حضرت فرمود كه : اين عبدالمطلب است كه به طلب من آمده است .
ايشان گفتند: ما كسى را نمى بينيم .
فرمود: بعد از زمانى خواهيد ديد؛ چون به نزديك رسيدند و عبدالمطلب نظرش بر آن خورشيد اوج نبوت افتاد خود را از اسب انداخت و آن حضرت را در بر گرفت و گفت : كجا بودى اى نور ديده من ؟ والله اگر تو را نمى يافتم كافرى را در مكه زنده نمى گذاشتم .
پس آن حضرت آنچه گذشته بود از الطاف يزدانى براى آن محرم اسرار ربانى نقل فرمود، و عبدالمطلب شاد شد و آن حضرت را به مكه آورد و ابو مسعود را پنجاه ناقه و ورقه و عقيل را شصت ناقه بخشيد، و حليمه را طلبيد و نوازشها نمود و پدر حليمه را هزار مثقال طلا و ده هزار درهم نقره عطا فرمود و به شوهرش زر بى حساب داد و فرزند حليمه را دويست ناقه بخشيد و از ايشان عذر طلبيد و فرمود: بعد از اين نور ديده ام را از نظر خود دور نمى گردانم .(169)
مولف كتاب انوار روايت كرده است كه : عادت اهل مكه چنان بود كه هر فرزندى از ايشان متولد مى شد بعد از هفت روز به دايه مى دادند، و چون آن حضرت متولد شد زنان بسيار آرزو كردند كه دايه آن حضرت شوند، و روزى آمنه در پهلوى آن حضرت خوابيده بود ناگاه نداى هاتفى را شنيد كه : اگر از براى فرزند خود مرضعه مى خواهى اختيار كن از قبيله بنى سعد زنى را كه او را حليمه مى نامند و دختر ابى ذويب است ، پس هر زنى را كه مى آوردند آمنه اول نام او را مى پرسيد و چون آن نام را نمى شنيد نمى پسنديد، و چون در همه بلاد قحط عظيم بهم رسيده بود به غير از مكه معظمه كه از بركت آن مولود مكرم آبادان بود لهذا زنان قبيله بنى سعد براى دايگى اطفال اهل مكه متوجه مكه گرديدند.
و حليمه روايت كرده است كه : چندان بر ما عيش تنگ شده بود كه يك روز دو روز مى گذشت كه براى ما قوتى بهم نمى رسيد و در علف صحرا با چهار پايان خود شريك مى شديم ، پس شبى در ميان خواب و بيدارى ديدم كه مردى آمد و مرا در نهرى افكند كه آبش از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر بود و گفت : از اين تناول نما، و چون سيراب شدم مرا به جاى خود برگردانيد و گفت : برو بسوى مكه كه براى تو در آنجا روزى گشاده اى مهيا شده است به سبب فرزندى كه در آنجا متولد شده است ، پس دست خود را بر سينه من زد و گفت : خدا شير تو را فراوان و حسن و جمالت را افزون گرداند.
و چون بيدار شدم و بسوى قبيله خود رفتم گفتند: اى حليمه ! ما عجب داريم از حال تو و افزونى حسن و جمال تو از كجا آورده اى ؟ و من حال خود را از ايشان مخفى داشتم ، پس بعد از دو روز نداى هاتفى به گوش جميع اهل قبيله رسيد كه : اى زنان بنى سعد! نازل شد بر شما بركتها و زايل گرديد از شما زحمتها به بركت شير دادن مولودى كه در مكه متولد شده است ، پس خوشا حال كسى كه او را دريابد و به شير دادن او ظفر يابد؛ چون اهل قبيله نداى آن هاتف را شنيدند همگى بسوى مكه روانه گرديدند و ما از همه پريشان تر بوديم و حيوانات ما هلاك شده بودند و بار بردارى نداشتيم پس ديگران سبقت كردند و هر يك كه به نزد آمنه مى رفتند مى پرسيد: چه نام دارى ؟ و چون آن نام را كه در خواب شنيده بود نمى شنيد ايشان را مجاب مى گردانيد.
و چون حليمه داخل مكه شد حق تعالى او را هدايت كرد كه در اول حال به نزد عبدالمطلب آمد در هنگامى كه نزديك كعبه بر كرسى خود نشسته بود، بعد از تحيت گفت كه : من زنى هستم از قبيله بنى سعد و براى شير دادن فرزندان آمده ام اگر تو را فرزندى هست مرا براى او اختيار كن .
عبدالمطلب گفت : من فرزند زاده اى دارم از پدر يتيم مانده است ، اگر خواهى او را به تو مى دهم و كفايت امور تو مى نمايم .
حليمه گفت : مرا شوهرى هست با او مشورت كنم ، اگر راضى شود به خدمت شما بيابم .
چون برگشت و با شوهر خود مشورت كرد شوهرش گفت : اگر چه از فرزند يتيم نفعى متصور نيست وليكن او را بگير شايد خدا به سبب او خير بسيار به ما كرامت فرمايد و جد او مشهور است به كرم و احسان .
پس حليمه به نزد عبدالمطلب آمد و عبدالمطلب او را به نزد آمنه برد و آمنه پرسيد كه : چه نام دارى ؟
گفت : حليمه بنت ذويب .
آمنه گفت : اين است آن زن كه من مامور شده ام كه فرزند خود را به او دهم ؛ پس آمنه گفت كه : اى حليمه ! بشارت باد تو را كه اين فرزندى است كه از بركت او آبادانى و فراوانى در اين بلد بهم رسيده است و همه اهل بلاد را به ما احتياج هست .
پس آمنه حليمه را به حجره اى برد كه حضرت رسول در آنجا بود، حليمه گفت : آيا در روز براى فرزند خود چراغ افروخته اى ؟
آمنه گفت : نه والله از روزى كه متولد شده است تا حال هرگز نزد او چراغ در شب و روز روشن نكرده ام و نور خورشيد جمال او ما را از چراغ مستغنى گردانيده است .
چون حليمه را نظر بر آن حضرت افتاد آفتابى را ديد كه در جامه سفيدى پيچيده اند و از او رائحه مشك و عنبر ساطع است ، پس محبت آن حضرت در دل او افتاد و از حصول اين نعمت شاد و مسرور شد، و چون آن خورشيد زمن را در دامن گذاشت و نظر مباركش بر حليمه افتاد شادى كرد و بر روى او خنديد و از دهان واضح البرهانش نورى ساطع گرديد كه آن خانه روشن شد و از پستان راست تناول فرمود و بسوى پستان چپ ميل ننمود براى رعايت فرزند حليمه ، پس حليمه آن حضرت را برداشته با شادى تمام روانه شد.
عبدالمطلب گفت : اى حليمه ! باش تا تو را توشه اى بدهيم و نوازش كنيم .
حليمه گفت : اين فرزند مبارك مرا بس است و بهتر است از خزانه هاى عالم .
پس عبدالمطلب و آمنه آنقدر از مال و پوشش و توشه به او دادند كه محسود اقران خود گرديد، و آمنه آن حضرت را گرفت و بوسيد و از مفارقت او گريست و به حليمه تسليم نمود و گفت : اى حليمه ! نيكو محافظت نما نور ديده و سرور سينه مرا.
حليمه گفت كه : چون آن حضرت از خانه آمنه بيرون آوردم به هر سنگ و كلوخ و درختى كه گذشتم مرا تهنيت گفتند، و چون به نزد شوهر خود رفتم از نور جبين آن رسول امين متعجب گرديد و گفت : اى حليمه ! خدا ما را به سبب اين فرزند بر همه اهل قبيله زيادتى داد و شك نيست كه اين از اولاد ملوك است ؛ و چون به جانب قبيله خود روانه شديم در اثناى راه گذاشتيم و بر چهل نفر از رهبانان نصارى كه يكى از ايشان اوصاف پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى كرد و مى گفت : يا ظاهر شده است يا در اين زودى ظاهر خواهد شد، ناگاه ابليس به صورت انسانى مصور شد و گفت : آن كه وصف مى كنيد همين است كه اين زن الحال از پيش شما گذرانيد، پس برخاستند و بسوى من دويدند و آن نور ساطع را از جبين آن حضرت مشاهده نمودند، پس شيطان بانگ زد بر ايشان كه : بكشيد او را پيش از آنكه بر شما مسلط شود، و ايشان شمشيرها از غلاف كشيدند و رو به من دويدند، پس آن حضرت سر به جانب آسمان بلند كرد ناگاه صداى مهيبى شنيدم مانند رعد و آتشى ديدم از آسمان فرود آمد و حايل گرديد ميان آن حضرت و ايشان ، و همه ايشان سوختند و صدائى شنيدم كه : خايب و نااميد گرديد سعى كاهنان ؛ و چون آن حضرت داخل قبيله بنى سعد شد از بركت قدم آن حضرت صحراهاى ايشان سبز شد و درختان ايشان پر ميوه شد و قحط ايشان به فراوانى مبدل گرديد و بركات آن حضرت در ميان ايشان ظاهر شد و هر بيمارى كه در ميان ايشان بهم مى رسيد تا به نزديك آن حضرت مى آوردند شفا مى يافت و هر روز معجزات بسيار از آن مخزن اسرار بر ايشان ظاهر مى شد و مى گفتند: اى حليمه ! خدا ما را سعادتمند گردانيد به سبب فرزند تو.
حليمه گفت كه : در هنگام خوردن شير پيوسته از آن برگزيده عليم و خبير مى شنيدم كه مى گفت : سپاس خداوندى را سزاست كه مرا بيرون آورد از درختى كه پيغمبران خود را از آن بيرون آورده است ، و در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند و در ماهى آنقدر بزرگ مى شد كه ديگران در سالى بزرگ شوند، و چون طعام حاضر مى كرديم كه بخوريم دست مباركش را بر روى آن مى گذاشت چنان بركت در آن طعام بهم مى رسيد كه همه سير مى شديم و طعام به حال خود بود.
و چون هفت سال از عمر شريف آن جناب گذشت روزى به حليمه فرمود كه : اى مادر! انصاف نمى كنى در باب من و برادران من ، مرا در سايه مى دارى و برادرانم در آفتاب مى باشند و گوسفند مى چرانند و من شير آن گوسفندان را مى آشامم و در تعب با ايشان موافقت نمى نمايم .
حليمه گفت : اى فرزند من ! بر تو مى ترسم از حاسدان تو و مى ترسم كه تو را حادثه اى رو دهد و من جواب عبدالمطلب نتوانم گفت .
حضرت فرمود كه : اى مادر! بر من مترس كه حق تعالى حافظ من است .
و چون صبح شد مبالغه بسيار فرمود و با برادران روانه صحرا شد، و چون شب در آمد مانند بدر از افق صحرا طالع شد و حليمه به استقبال او دويد و او را در بر كشيد و گفت : اى فرزند! در تمام روز در انديشه تو بودم .
حليمه گفت كه : يكى از گوسفندان مرا ضمره فرزند من پايش را شكسته بود، ديدم كه به نزديك آن حضرت آمد و چنان مى نمود كه شكايت از درد خود مى كند پس ديدم كه آن حضرت دست مبارك خود را بر پاى گوسفند ماليد و سخنى چند از زبان معجز بيان خود جارى گردانيد ناگاه پايش درست شد و به گوسفندان ديگر ملحق گرديد و همه آن حيوانات مطيع او بودند، چون به ايشان مى گفت : برويد، مى رفتند و هرگاه مى گفت : بايستيد، مى ايستادند، روزى گوسفندان را به صحرائى بردند كه در آن صحرا شيران و درندگان بسيار بودند ناگاه شيرى قصد يكى از گوسفندان كرد پس آن حضرت پيش رفت و سخنى گفت شير سر به زير افكند و گريخت ، پس برادران آن حضرت ترسيدند و به جانب او دويده و گفتند: ما بر تو ترسيديم از شير و تو پروائى نكردى و گويا با او سخن مى فرمودى ! فرمود: بلى ، گفتم كه : ديگر نزديك اين وادى ميا كه مى خواهم گوسفندان در اينجا بچرند.
پس شبى حليمه خواب هولناكى ديد و با شوهر خود گفت : بيا كه محمد را به نزد جد او ببريم كه مى ترسم به او آسيبى برسد و مصيبت ما نزد جد او عظيم گردد و من در خواب ديدم كه فرزندم محمد به صحرا رفت ناگاه دو مرد عظيم پيدا شدند كه جامه هاى استبرق پوشيده بودند و هر دو قصد او كردند و يكى از ايشان خنجرى در دست داشت و شكم او را شكافت و من ترسان از خواب بيدار شدم .
شوهر حليمه گفت : آنچه مى گوئى محال است كه واقع شود زيرا كه حق تعالى حافظ اوست و امور عظيمه در باب او خبر دادند و مى بايد همه به ظهور آيد و معجزاتى كه از او مشاهده كرديم همه مصدق آن اخبار است .


حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه
--------------------------------------------------------------------------------
و چون صبح شد هر چند حليمه خواست كه آن حضرت را به حيله نزد خود نگاه دارد كه به صحرا نرود راضى نشد و با برادران به عادت مقرر متوجه صحرا گرديد، چون نيمى از روز گذشت اولاد حليمه فرياد كنان و گريان بسوى قبيله دويدند، و چون حليمه صداى شيون ايشان را شنيد از خيمه بيرون دويد و خاك بر سر مى ريخت و موهاى خود را مى كند و از ايشان پرسيد كه : چه مى شود شما را و محمد را چه كرديد؟
ايشان گفتند: ما امروز چون به صحرا رفتيم در زير درختى قرار گرفتيم ناگاه دو مرد عظيم ديديم كه نزد ما پيدا شدند كه هرگز مانند ايشان نديده بوديم و چون به نزديك ما آمدند محمد را گرفتند و به قله كوه بالا بردند و يكى از ايشان او را خوابانيد و ديگرى كاردى گرفت شكم او را شكافت و دل و امعاى او را بيرون آورد، و ما اين قضيه هايله را مشاهده كرده بسوى تو آمديم .
پس حليمه دستها را بر روى خود زد و گفت : اين بود تعبير خواب من ، و ناله واولداه و وامحمداه بر آورد بسوى صحرا دويد و شوهرش با اهل قبيله حربه ها برداشته از پى او روان شدند و چون به آن موضع رسيدند ديدند كه آن حضرت نشسته و گوسفندان بر گرد او بر آمده اند، پس حليمه آن حضرت را در بر گرفته بوسيد و شكمش را گشود و هيچ اثرى مشاهده ننمود و در جامه هايش خونى نديد، پس بر فرزندان خود گفت : چرا بر محمد دروغ بستيد؟
حضرت فرمود: اى مادر! ايشان را ملامت مكن ، آنچه گفتند راست بود و آن دو مرد مرا خوابانيدند و يكى شكم مرا شكافت بى آنكه المى به من برسد و دل مرا شكافت و از آنجا نقطه سياهى بيرون آورد و انداخت و گفت : ديگر شيطان را از دل تو بهره اى نيست پس دل مرا به آب بهشت شستند و در جاى خود گذاشتند، و ديگرى مهرى بيرون آورد كه نور از آن ساطع بود و پشت مرا مهر زد و گفت : اى محمد! اگر بدانى كه تو را نزد حق تعالى چه قدر و منزلت هست هر آينه ديده تو هميشه روشن و دلت شاد خواهد بود، پس مرا با جميع عالم سنجيدند و از همه فزون آمدم و ايشان به آسمان رفتند و من از كوه به زير آمدم .(170)
و به روايت ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حليمه فرياد كنان پيدا شد ملائكه نزد من ايستاده بودند، پس حليمه گفت : واضعيفاه تو را از ميان رفيقانت ضعيف يافتند و كشتند، پس ملائكه مرا در بر گرفتند و بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو ضعيفى ؛ و چون حليمه گفت : يا وحيداه ، بار ديگر مرا بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو يگانه و تنهائى ، تو تنها نيستى خدا و ملائكه و مومنان با تواند؛ و چون حليمه گفت : يا يتيما، مرا بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو يتيمى كه از تو گراميترى نزد حق تعالى نيست و خدا خير بسيار براى تو مهيا ساخته است ؛ و چون حليمه به من رسيد و مرا در دامن گذاشت دستم در دست ايشان بود و حليمه ايشان را نمى ديد.(171)
مولف كتاب انوار گويد: چون حليمه اين واقعه را شنيد، از وقوع حوادث ترسيد و آن حضرت را برداشت و متوجه مكه گرديد و در عرض راه به قبيله اى از قبايل عرب رسيد كه در ميان ايشان كاهنى بود كه بسيارى پيرى موهاى ابرويش بر ديده اش افتاده بود و مردم بر دور او جمع شده بودند، چون حليمه از پيش ايشان گذشت آن كاهن مدهوش گرديد و چون به هوش آمد گفت : واى بر شما! مبادرت نمائيد بسوى آن زنى كه سواره گذشت و بگيريد از او آن طفل را و بكشيد پيش از آنكه بلاد شما را خراب كند.
حليمه گفت : ناگاه ديدم كه مردان شمشيرها كشيدند رو به من دويدند و چون نزديك من رسيدند باد تندى وزيد و همه را بر زمين افكند و من از ايشان گذشتم و پروائى نكردم تا داخل مكه شدم و آن حضرت را گذاشتم نزد جماعتى كه نشسته بودند و پى كارى رفتم ، و چون برگشتم آن حضرت را نديدم ، از آن جماعت پرسيدم ، ايشان گفتند: ما نديديم .
گفتم : والله اگر او را نيابم خود را از اين كوه به زير مى اندازم ، و گريبان خود را چاك كردم و فرياد كنان به هر سو مى دويدم ، ناگاه مرد پيرى ديدم كه عصائى در دست داشت و از اضطراب احوال من سوال كرد، چون قصه خود را به او نقل كردم گفت : گريه مكن كه من تو را دلالت مى كنم بر كسى كه تو را نشان دهد كجا رفته است ، پس مرا به نزد بتى برد كه او را ((هبل))مى گفتند و گفت : اى هبل ! محمد به كجا رفته است ؟ چون نام محمد را برد هبل بر رو در افتاد و آن مرد ترسيد و گريخت .
پس به نزد عبدالمطلب رفتم و قصه را نقل كردم ، عبدالمطلب اهل مكه را ندا كرده به تفحص آن حضرت به هر سو روان كرد و خود به پردهاى كعبه در آويخته گريه و تضرع بسيار به درگاه عالم اسرار كرد، پس ندائى شنيد كه : اى عبدالمطلب ! مترس بر فرزند خود و او را طلب كن در فلان وادى نزد درخت موز، پس عبدالمطلب بسوى آن وادى دويد و آن حضرت را ديد كه در زير درخت موز نشسته است ، او را در بر گرفته بوسيد و گفت : اى فرزند! كى تو را به اين مكان آورد؟
فرمود كه : مرغ سفيدى مرا ربود و در ميان بال خود گرفته در اينجا گذاشت و من گرسنه و تشنه شده بودم از ميوه اين درخت خوردم و از اين آب آشاميدم و آن مرغ جبرئيل عليه السلام بود.
پس عبدالمطلب كفالت و خدمت آن حضرت را مى نمود، بعد از چند گاه رمدى در ديده آن حضرت بهم رسيد و آن حضرت را به نزد طبيبى برد كه در جحفه مى بود، چون نزديك صومعه آن طبيب رسيد او را صدا زد كه : بيمارى آورده ام و مى خواهم ديده او را علاج كنى .
طبيب سر از صومعه بيرون كرد و گفت : رويش را بگشا. چون روى آن حضرت را گشود صومعه براى تعظيم آن حضرت بلرزيد و خم شد، راهب چون اين حال را مشاهده كرد شهادت گفته اقرار به پيغمبرى آن حضرت نموده گفت : چشم او احتياج به معالجه من ندارد و نابينايان همه از بركت او بينا خواهند شد، اى شيخ ! بدان كه اين بزرگ عرب است و سيد پيشينان و آيندگان است و شفاعت كننده روز جزا است و ملائكه مقربان او را يارى خواهند كرد و حق تعالى او را امر خواهد كرد به قتال كافران و به نصرت الهى هميشه منصور خواهد بود و دشمن ترين مردم براى او اقوام او خواهند بود و اگر من زمان او را دريابم البته او را يارى نمايم .
چون هنگام وفات عبدالمطلب شد آن حضرت را به ابو طالب وصيت نمود و مبالغه بسيار در اكرام و محافظت آن حضرت نمود و به رحمت الهى واصل گرديد، و ابو طالب و فاطمه بنت اسد آن حضرت را بر اولاد خود اختيار مى نمودند و آنچه حق خدمت و سعى بود براى او به عمل مى آوردند.(172)
مولف گويد كه : قصه شكافتن شكم آن حضرت را بعضى از علماء انكار كرده اند و اگر چه صريحا در احاديث معتبره شيعه وارد نشده است اما نفى آن نيز به نظر نرسيده است و بعضى اخبار در جلد اول گذشت كه دلالت بر حقيقت اين قصه مى كرد، پس جزم به وقوع و نفى نمى توان كرد و در مرتبه احتمال مى بايد گذشت .
و در بعضى از كتب از حليمه روايت كرده اند كه گفت : چون آن حضرت را من اول مرتبه در دامن گذاشتم كه شير بدهم چشمهاى خود را گشود كه بسوى من نظر كند نورى از ديده هاى انورش ساطع شد كه خانه را روشن كرد؛ و از غرايب احوال آن حضرت آن بود كه طفل من رعايت حرمت او مى كرد و تا آن حضرت شير تناول نمى نمود او پستان قبول نمى كرد، و در شبها كه بيدار مى شدم نورى مى ديدم كه از آن حضرت ساطع بود بسوى آسمان و مردى سبز پوش نزد سر آن حضرت نشسته بود و او را مى بوسيد و نوازش مى نمود، و چون به شوهرم نقل مى كردم مى گفت كه : غرايب احوال او را مخفى دار كه كار او عجيب است و تا او متولد شده است جميع رهبانان و كاهنان در اضطراب و حيرتند و خواب و عيش بر ايشان حرام است ، و چون آن حضرت را از مكه بيرون بردم بر هر چيز كه مى گذشتم مرا بشارت مى دادند و به هر زمين كه آن حضرت را مى گذاشتم آن زمين سبز و خرم مى شد و درختان آن زمين پر ميوه مى شدند، و هرگز جامه و بدن او را نجس نديدم گويا ديگرى او را پاكيزه مى كرد، و هر وقت كه مى خواستم بدن مباركش را برهنه كنم فرياد و اضطراب مى كرد و نمى گذاشت كه عورتش گشوده شود، و شبها كه بيدار مى شدم مى شنيدم كه ذكر خدا مى كرد و مى گفت : لا اله الا الله قدوسا قدوسا و قد نامت العيون و الرحمن لا تاخذه سنه و لا نوم و من نزد شوهر خود نمى خوابيدم از مهابت آن حضرت و هرگز چيز به دست چپ نمى گرفت و هر چيز كه بر مى داشت بسم الله مى گفت و هر كه آن حضرت را مى ديد از محبت او بيتاب مى شد، و روزى در دامن من نشسته بود و گله گوسفندان ما مى گذشت ناگاه گوسفندى از گله جدا شد و نزديك او آمد و سجده كرد و سر آن حضرت را بوسيد و به گوسفندان ديگر ملحق شد، و هر روزى يك مرتبه نورى از آفتاب روشنتر از آسمان فرود مى آمد و او را فرو مى گرفت و بعد از ساعتى منجلى مى شد، و چون اطفال بازى مى كردند دست فرزندان مرا مى گرفت و از ميان ايشان بيرون مى آورد و مى گفت : بيائيد ما از براى بازى خلق نشديم ، و چون ملائكه آن حضرت را گرفتند و سينه حقيقت دفينه او را براى انوار ربانى مشروح گردانيدند - چنانكه شرحش گذشت - و ما بر آن حال مطلع گرديديم اهل قبيله گمان كردند كه اين كار از جن است گفتند: ببريد او را به نزد كاهنى كه در حوالى ما مى باشد، آن حضرت فرمود كه : آنچه شما مى گوئيد در من نيست و بحمد الله نفس من سليم و عقل من صحيح است و چون مبالغه كردند او را بسوى آن كاهن بردم و قصه او را نقل كردم ، كاهن گفت : بگذار كه من از طفل احوال او را بشنوم كه او از شما داناتر است ، چون حضرت احوال خود را نقل كرد كاهن برجست و او را در بر گرفت و به آواز بلند ندا كرد كه : اى آل عرب ! حذر نمائيد از شرى كه به شما نزديك رسيده است ، اين طفل را بكشيد و مرا با او بكشيد كه اگر او را بگذاريد كه به حد بلوغ رسد هر آينه عقلهاى شما را به سفاهت نسبت دهد و دينهاى شما را بدل كند و بخواند شما را بسوى خدائى كه نشناسيد و دينى كه ندانيد.
حليمه گفت : چون اين سخنان سفاهت نشان را از رئيس كاهنان شنيدم آن حضرت را از دست او گرفتم و گفتم كه : معلوم شد كه تو ديوانه بوده اى نه او، و بزودى او را به خيمه برگردانيدم و در آن روز از جميع خيمه هاى قبيله بوى مشك ساطع گرديد و هر روز دو مرغ از آسمان نازل مى گرديدند و در ميان جامه هاى او پنهان مى شدند.(173)
و در كتاب عدد روايت كرده است از حليمه كه : در بنى سعد درختى بود كه خشك شده بود و هرگز ميوه اى نياورده بود، روزى در زير آن درخت فرود آمديم و آن حضرت در دامان من بود و در همان ساعت به اعجاز آن حضرت سبز شد و ميوه داد و در هيچ زمينى آن حضرت را ننشانيدم كه از بركت او اثرى از گياه و آبادانى در آن زمين ظاهر نشد؛ و زنى در بنى سعد بود كه او را ام مسكين مى گفتند و بسيار بد حال و پريشان بود، روزى آن حضرت را برداشت و به خيمه خود برد بعد از آن حالش نيكو شد و هر روز مى آمد و سر آن سرور مى بوسيد و شكر گزارى او مى نمود.
و حليمه گفت كه : هر وقت آن حضرت در خواب بود و من مشاهده جمال آن حضرت مى نمودم ديده هايش باز بود و مى خنديد و هرگز سرما و گرما به او نمى رسيد و تا او با ما بود هيچ آرزو نكردم كه روز ديگر براى من ميسر نگردد، و روزى گرگى از گله ما بزغاله اى گرفت و من بسيار محزون شدم ، پس ديدم كه آن حضرت رو بسوى آسمان بلند كرد، ناگاه ديدم كه گرگ بزغاله را آورد و نزد من گذاشت و رفت ، پيوسته ابر او را از آفتاب سايه مى انداخت و در باران تند قطره اى به او نمى رسيد و تا با من بود از سرما و گرما متاثر نشدم ، پيوسته از خيمه من تا آسمان نورى هويدا بود، و هرگاه كه مى خواستم سرش را بشويم مى ديدم كه ديگرى شسته است و هرگاه كه مى خواستم جامه اش را تغيير دهم مى ديدم كه تغيير يافته و جامه نو پوشيده است و هرگاه مى خواستم پستان در دهانش گذارم صداى ذكرى از او مى شنيدم ، و بعد از شير گشودن هرگاه شروع به خوردن و آشاميدن مى كرد مى گفت : بسم الله رب محمد، و چون فارغ مى شد مى گفت : الحمد الله رب محمد.
و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چون بيست و دو ماه از ولادت آن حضرت گذشت رمدى در ديدهاى انورش بهم رسيد، پس عبدالمطلب به ابو طالب فرمود: ببر پسر برادر خود را بسوى طبيب راهبى كه در جحفه مى باشد، پس ابوطالب آن حضرت را در سبد هندى گذاشت و به پاى صومعه آن راهب آورد و او را صدا زد، راهب ديد كه دور صومعه اش را نور گرفت و صداى بال ملائكه به گوشش رسيد، پس سر از صومعه بيرون كرد و گفت : كيستى ؟
فرمود: منم ابو طالب پسر عبدالمطلب ، پسر برادر خود را آورده ام كه ديده او را دوا كنى .
راهب گفت : در كجاست ؟
فرمود: در ميان اين سبد است و او را از آفتاب پوشيده ام .
راهب گفت : بگشا تا من او را ببينم .
چون جامه را از روى سبد برداشت نورى ساطع شد كه راهب بترسيد و گفت : بپوشان او را؛ و سر خود را داخل صومعه كرد و گفت : شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و شهادت مى دهم كه توئى پيغمبر خدا حقا حقا و توئى آنكه خدا بشارت داده در تورات و انجيل بر زبان موسى و عيسى عليه السلام ، پس بار ديگر شهادت گفت و سر از صومعه بيرون كرد و گفت : اى فرزند عبدالمطلب ! ببر او را كه بر او باكى نيست .
پس ابو طالب فرمود: اى راهب ! سخن بزرگى گفتى .
راهب گفت : شان پسر برادر تو بزرگتر است از آنچه شنيدى و تو يارى او خواهى كرد و دفع ضرر دشمنان از او خواهى نمود.
و چون ابو طالب به نزد عبدالمطلب آمد و سخنان راهب را نقل كرد، و عبدالمطلب فرمود: خاموش باش اى فرزند كه كسى اين سخنان را از تو نشنود، والله كه محمد از دنيا نرود تا پادشاه عرب و عجم گردد.(174)
و به سند ديگر روايت كرده است كه : چون ابو طالب امتناع مى نمود از رفتن بسوى بتهاى قريش ايشان با او منازعه مى كردند در اين باب ، ابو طالب فرمود: من از پسر برادرم جدا نمى توانم شد و مخالفت او نمى توانم نمود و او رضا نمى شود به ديدن بتها و شنيدن نام آنها.
گفتند: او را تاديب كن و عادت بفرما به تعظيم بتها.
ابو طالب فرمود: هيهات هرگز نخواهد شد اين زيرا كه در شام از جميع رهبانان شنيدم كه مى گفتند: هلاك بتها در دست اين طفل خواهد بود.
قريش گفتند: آيا خود از او چيزى مشاهده نمودى كه مصدق اين گفتار باشد؟
گفت : بلى ، در راه شام در زير درخت خشكى فرود آمديم به اعجاز او در ساعت سبز شد و ميوه داد، و چون روانه شديم همه ميوه هاى خود را بر آن حضرت نثار كرده به امر خدا به سخن آمد و گفت : اى شجره طاهره نبوت و دوحه طيبه رسالت ! دستهاى مبارك خود را بر من بكش تا آنكه از بركت تو تا قيامت سر سبز و خرم باشم ، پس آن حضرت دست مبارك خود را بر آن درخت كشيد سبزى و خرمى آن زياد گرديده ، چون در وقت مراجعت به آن درخت رسيديم و فرود آمديم ديديم كه هر نوعى از مرغان كه در عالم مى باشد بر شاخهاى آن درخت آشيان گذاشته اند و به عدد هر مرغى شاخه اى بر آورده است و به آن عظمت هرگز درختى نديده بودم ، پس همه مرغان بر سر مباركش بال گستردند و همه به سخن آمده گفتند: از بركت دست مبارك تو ما به اين درخت ماوى كرده ايم .(175)
و در بعضى از كتب معتبره مذكور است كه : در طفوليت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خشكسالى عظيم بهم رسيد و چندين سال بر ايشان باران نباريد، پس رقيقه دختر صيفى در خواب ديد كه هاتفى صدا زد كه : اى گروه قريش ! پيغمبرى در ميان شما بهم رسيده است ، مبعوث خواهد شد و به بركت او رحمت و فراوانى و آبادانى براى شما حاصل است ، عبدالمطلب را بطلبيد تا فرزند زاده خود را شفيع گرداند و دعا كند تا خدا باران دهد شما را، پس عبدالمطلب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بر دوش گرفته بر كوه ابو قبيس بالا رفت و اكابر قريش بر گرد او جمع شده دعاى باران خواندند و در همان ساعت از بركات آن حضرت بارانى ريخت كه سيلاب از شعاب مكه روان شد.(176)
و ابن بابويه رحمه الله به سند خود از ابو طالب روايت كرده است كه : در سال هشتم ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اراده تجارت نمودم به جانب شام و در آن وقت هوا در غايت حرارت بود، چون عازم سفر شدم خويشان من گفتند كه : محمد را چه مى كنى و به كه مى سپارى ؟ گفتم : او را با خود مى برم و بر هيچكس اعتماد نمى كنم كه او را بسپارم .
گفتند: در اين گرما به سفر بردن آن پرورده حرم و بطحا مناسب نيست .
گفتم : نه والله او را از خود جدا نمى توانم كرد و محملى براى او ترتيب مى دهم و با خود مى برم ، پس آن حضرت را بر شترى نشانيدم و شتر او را پيوسته در پيش روى خود داشتم كه از نظر من غايب نشود و چون آفتاب گرم مى شد پاره ابر سفيدى مى آمد مانند برف و بر آن حضرت سلام مى كرد و بر بالاى سر مباركش سايه مى افكند و به هر جا كه مى رفت همراه او بود و بسيار بود كه آن ابر انواع ميوه ها براى آن حضرت فرو مى ريخت ، و در اثناء راه روزى آب بسيار تنگ شد در ميان قافله ما و مشكى را به دو اشرفى مى خريدند و ما به بركت آن حضرت آب فراوان داشتيم و آب ما كم نمى شد و به هر منزل كه فرود مى آمديم از بركت او حوضها پر آب مى شد و زمينها پر گياه مى شد و پيوسته در فراخى نعمت و فراوانى بوديم و هر شترى كه در راه مى ماند چون دست مبارك خود را بر آن مى ماليد روان مى شد، و چون نزديك شهر بصرى رسيديم صومعه راهبى به نظر آمد ناگاه ديديم كه آن صومعه به استقبال آن حضرت روان شد مانند اسب تندرو و چون نزديك ما رسيد ايستاد، و در آن صومعه راهبى از نصارى بود كه او را ((بحيرا)) مى گفتند و هرگز با مترددين آشنا نمى شد و با كسى سخن نمى گفت و قوافلى كه از آن راه عبور مى كردند هرگز احوال ايشان را نمى پرسيد، چون حركت صومعه را يافت و نظر بسوى قافله افكند آن حضرت را شناخت و گفت : اگر آن كه خوانده ام و شنيده ام هست توئى و غير تو نيست .
پس فرود آمديم در زير درخت عظيمى كه نزديك صومعه راهب بود و شاخهاى آن درخت خشكيده بود و بارى نداشت و پيوسته قافله در زير آن درخت فرود مى آمدند، چون آن حضرت در زير آن درخت قرار گرفت درخت به اهتزاز آمد و شاخهاى بسيار بر آورد و شاخهاى خود را بر سر آن حضرت گسترد و سه ميوه در آن درخت بهم رسيد: دو تا از ميوه هاى تابستان و يكى از ميوه هاى زمستان ، و اهل قافله از مشاهده آن احوال متعجب شدند و بحيرا از ملاحظه آن غرايب متحير گرديده طعامى برداشت بقدر آنكه آن حضرت را كافى باشد و از صومعه به زير آمد و به خدمت آن حضرت شتافت و پرسيد كه : متولى امور اين طفل كيست ؟
من گفتم : منم كه به خدمت او قيام مى نمايم .
پرسيد: به او چه نسبت دارى ؟
گفتم : عم اويم .
گفت : او عم بسيار دارد، تو كدام عم اوئى ؟
گفتم : با پدر او از يك مادرم .
گفت : شهادت مى دهم كه اوست كه من مى دانم و اگر او نباشد من بحيرا نيستم ؛ پس گفت : رخصت مى دهى كه اين طعام را نزديك او برم تا تناول نمايد؟
گفتم : ببر، و عرض كردم به آن حضرت كه : شخصى آمده است و براى اكرام شما طعامى آورده است تناول نما.
فرمود كه : از براى من تنها آورده است كه رفيقان نخورند؟
بحيرا گفت : اى سرور من ! زياده بر اين نداشتم .
فرمود كه : رخصت مى دهى كه آنها با من بخورند؟
بحيرا گفت : بلى .
پس آن حضرت فرمود: بسم الله ، و تناول نمود و ما صد و هفتاد نفر بوديم همه خورديم تا سير شديم و طعامى به حال بود و بحيرا در خدمت ايستاده بود و آن حضرت را باد مى زد و از مشاهده آن حال تعجب مى كرد و هر ساعت خم مى شد و سر مباركش را مى بوسيد و مى گفت : اوست بحق پروردگار مسيح ، و مردم نمى دانستند كه او چه مى گويد، پس شخصى از مردم قافله گفت : اى راهب ! كار تو در اين وقت غريب است ، ما پيشتر از صومعه تو مى گذشتيم متوجه ما نمى شدى !
بحيرا گفت : بلى ، در اين مرتبه مرا حالى غريب است ، مى بينم آنچه شما نمى بينيد و من مى دانم امرى چند كه شما نمى دانيد و در زير اين درخت طفلى نشسته است كه اگر بشناسيد او را چنانكه من مى شناسم هر آينه او را به گردنهاى خود سوار كنيد تا به شهرش برگردانيد، والله كه در اين مرتبه شما را گرامى نداشتم مگر از براى او، و چون از برابر صومعه من پيدا شد نورى از پيش روى او ديدم كه از زمين تا آسمان ساطع بود و مردانى ديدم كه بادزنها از ياقوت و زبرجد در دست داشتند و آن حضرت را باد مى زدند، و گروه ديگر انواع ميوه ها بر او نثار مى كردند، و اين ابر با او حركت مى كرد و از او جدا نمى شد، و صومعه من به استقبال او دويد به سرعت اسب رهوار، و اين درخت پيوسته خشك و كم شاخ بود و به اعجاز او سبز شد و به حركت آمد و شاخهايش فزون شد و سه ميوه در او ظاهر گرديد، و اين حوضها از زمانى كه بعد از حواريان اختلاف و فساد در ميان بنى اسرائيل بهم رسيده بود آبهاى ايشان فرو رفته بود و ما در كتاب حضرت شمعون خوانده ايم كه او نفرين كرد بر بنى اسرائيل و اين آبها فرو رفت و خشك شد، شمعون گفت : هرگاه ببينيد كه آب در اين حوضها بهم رسيده است پس بدانيد كه از بركت پيغمبرى است كه در زمين تهامه ظاهر خواهد شد و بسوى مدينه هجرت خواهد نمود و نام او در ميان قومش امين خواهد بود و در آسمان احمد خواهد بود و او از نسل اسماعيل پسر ابراهيم خواهد بود، بخدا سوگند ياد مى كنم كه اين همان است .
پس بحيرا متوجه آن حضرت شد و گفت : از تو سوال مى كنم از سه خصلت و قسم مى دهم تو را به ((لات)) و ((عزى)) كه مرا جواب بگوئى ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون نام لات و عزى را شنيد در غضب شد و گفت : به ايشان سوال مكن والله كه هيچ چيز را مانند ايشان دشمن نمى دارم ، اينها دو بت اند از سنگ كه قوم من از سفاهت خود آنها را مى پرستند.
پس بحيرا گفت كه : اين يك علامت .
پس گفت : بخدا سوگند مى دهم تو را كه خبر دهى .
فرمود: بپرس از هر چه خواهى زيرا كه مرا قسم دادى به پروردگارى كه خداى من و توست و مانند ندارد.
بحيرا گفت : سوال مى كنم از خواب و بيدارى تو؛ و سوال نمود از اكثر احوال آن حضرت و جواب شنيد و همه را موافق يافت با آنچه در كتابها خوانده بود؛ پس بحيرا بر پاهاى آن حضرت افتاد و مى بوسيد و مى گفت : اى فرزند! چه نيكو است بوى تو اى آنكه از همه پيغمبران اتباع تو بيشتر است و اى آنكه نورهاى دنيا همه از نور توست و اى آنكه به نام تو همه مسجدها آبادان خواهد گرديد، گويا مى بينم كه لشكرها خواهى كشيد و اسبان عربى سوار خواهى شد و عرب و عجم تابع تو خواهند شد و خواهى نخواهى و گويا مى بينم كه لات و عزى را خواهى شكستن و خانه كعبه را مالك خواهى شدن و كليدش را به هر كه خواهى تسليم خواهى نمود، و چه بسيار شجاعان از قريش و عرب را بر خاك هلاك خواهى افكند، با توست كليدهاى بهشت و دوزخ و با توست سودمندى بزرگ و توئى كه بتها را هلاك خواهى كرد و توئى كه قيامت قايم نخواهد شد تا تمام پادشاهان به مذلت و خوارى در دين تو در آيند.
پس مكرر دستها و پاهاى مبارك آن حضرت را مى بوسيد و مى گفت : اگر زمان تو را دريابم در پيش روى تو شمشير بزنم و با دشمنان تو جهاد بكنم ، توئى بهترين فرزندان آدم و پيشواى پرهيزكاران و خاتم پيغمبران ، سوگند مى خورم بخدا كه زمين خندان شد در روز ولادت با سعادت تو و خندان خواهد بود تا روز قيامت به شادى وجود تو، و باز سوگند ياد مى كنم بخدا كه كليساها و بتها و شياطين گريان شدند از ظهور تو و گريان خواهند بود تا روز قيامت ، توئى دعا كرده حضرت ابراهيم عليه السلام و بشارت داده حضرت عيسى عليه السلام ، توئى پاكيزه و مطهر از نجاستهاى اهل جاهليت .
پس رو بسوى ابو طالب گردانيده گفت : تو چه نسبت دارى به او؟
ابو طالب گفت : فرزند من است .
بحيرا گفت : نمى بايد او فرزند تو باشد و پدر و مادر او نمى بايد در اين وقت زنده باشند.
ابو طالب گفت : راست گفتى ، من عم اويم و پدر او در وقتى فوت شد كه او در رحم مادر بود، و مادرش چون فوت شد او شش ساله بود.
بحيرا گفت : اكنون راست گفتى وليكن صلاح تو را در آن مى دانم كه او را به شهر خود برگردانى زيرا كه در روى زمين هيچ يهودى و نصرانى و صاحب كتابى نيست كه نداند او متولد شده است و هر يك كه او را ببينند به علامتها او را خواهند شناخت چنانكه من شناختم و حيله ها و مكرها در دفع او خواهند كرد و يهودان از همه در اين باب اهتمام بيشتر خواهند نمود.
ابو طالب گفت : سبب عداوت ايشان با او چيست ؟
بحيرا گفت : زيرا كه او پيغمبر است و جبرئيل بر او نازل خواهد شد و دينهاى ايشان را منسوخ خواهد كرد.
ابو طالب گفت : نه ، انشاء الله خدا نخواهد گذاشت كه آسيبى به او رسد؛ پس ابو طالب گفت كه : چون بحيرا خواست كه آن حضرت را وداع كند بسيار گريست و گفت : اى فرزند آمنه ! گويا مى بينم كه تمام عرب با تو دشمنى خواهند كرد و همگى تيرهاى جدال و قتال را براى تو در كمان كينه ديرينه خواهند گذاشت و خويشان از تو مواصلت را قطع خواهند كرد و اگر قدر تو را بشناسند بايد تو را از فرزندان خود گرامى تر دارند؛ پس روى بسوى من گردانيد و گفت : اى عم ! تو رعايت كن در باب او قرابت موصوله را و رعايت نما در حق او وصيت پدر خود را كه بزودى همه قريش از تو كناره كنند به سبب رعايت كردن او پس پروا مكن و فرزندى از تو بهم خواهد رسيد كه در همه حال ياور او باشد و او را در آسمانها به شجاعت و دليرى ستايش كنند و از او بهم خواهند رسيد دو فرزند بزرگوار كه به سعادت شهادت فايز گردند و او سيد و بزرگ عرب و ذوالقرنين اين امت خواهد بود و او در كتابهاى خدا از اصحاب عيسى معروفتر است .
پس ابو طالب گفت كه : چون نزديك به شام شديم والله ديدم كه قصرهاى شام به حركت آمدند و نورى از آنها بلند شد از نور آفتاب بيشتر، و چون داخل شام شديم از بسيارى هجوم نظارگيان در بازارها عبور ميسر نبود و از هر سو به تماشاى جمال عديم المثال آن يوسف مصر كمال مى شتافتند، و آوازه حسن و جمال و فضل و كمال آن حضرت به اطراف بلاد شام رسيد و هر جا راهبى و عالمى كه بود نزد آن حضرت حاضر گرديدند، پس اعلم علماى اهل كتاب كه او را ((نسطور)) مى گفتند سه روز آمد و در برابر آن حضرت نشست و هيچ سخن نمى گفت ، چون روز سوم به آخر رسيد بيتابانه به خدمت آن حضرت شتافت و بر گرد او مى گرديد، من گفتم : اى راهب ! چه مى خواهى از او؟
گفت : مى خواهم بدانم كه او چه نام دارد؟
گفتم : نام او محمد بن عبدالله است .
چون اين نام را شنيد رنگش متغير گرديد و گفت : مى خواهم از او التماس نمائى پشت دوشش را براى من بگشايد؛ چون آن حضرت كتفش را گشود و نظر راهب بر مهر نبوت افتاد خود را انداخت و آن مهر را مى بوسيد و مى گريست و گفت : اى مرد! زود برگردان اين خورشيد نبوت را به مطلع ولادتش ، كه اگر مى دانستى كه او در زمين ما چه دشمنان دارد هر آينه او را با خود نمى آوردى ، پس پيوسته به خدمت آن حضرت مى آمد و مراسم خدمت به تقديم مى رسانيد و طعامهاى لذيذ براى او حاضر مى گردانيد، و چون از شام بيرون آمديم پيراهنى از براى آن يوسف مصر نبوت آورد و گفت : التماس دارم كه آن حضرت اين پيراهن را بپوشد شايد به اين سبب مرا گاهى به خاطر مبارك بگذراند، و چون آثار كراهت از آن حضرت مشاهده نمودم و رد آن عالم نتوانستم كرد پيراهن را گرفتم و گفتم : من بر او خواهم پوشانيد، و بسرعت و اهتمام آن بدر تمام را بسوى بيت الله الحرام بر گردانيدم و چون خبر قدوم ميمنت لزوم آن حضرت به اهل مكه رسيد صغير و كبير به استقبال آن حضرت شتافتند به غير ابو جهل كه او مست و بى خبر افتاده بود.(177)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : چون ابو طالب اراده سفر شام كرد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مهار ناقه او چسبيد و گفت : اى عم ! مرا به كه مى سپارى ؟ نه پدرى دارم و نه مادرى .
پس ابو طالب گريست و آن حضرت را با خود برد و هرگاه در راه هوا گرم مى شد ابرى پيدا مى شد و بر بالاى سر آن حضرت سايه مى افكند تا آنكه در اثناى راه به صومعه راهبى رسيدند كه او را بحيرا مى گفتند، چون ديد كه ابر با ايشان حركت مى كند از صومعه خود به زير آمد و طعامى براى ايشان مهيا كرده ايشان را بسوى طعام خود دعوت نمود، پس ابو طالب و ساير رفقا رفتند به صومعه راهب و حضرت رسول را نزد متاع خود گذاشتند، چون بحيرا ديد كه ابر بر بالاى قافله گاه ايستاده است پرسيد كه : آيا كسى هست از اهل قافله كه به اينجا نيامده است ؟
گفتند: نه ، مگر يك طفلى كه او را نزد متاع خود گذاشته ايم .
بحيرا گفت : سزاوار نيست كه كسى از طعام من تخلف نمايد، او را نيز بطلبيد.
چون به نزد آن حضرت فرستادند و آن حضرت بسوى صومعه روان شد ابر نيز همراه آن حضرت حركت كرد، پس بحيرا گفت : اين طفل كيست ؟
گفتند: پسر ابو طالب است .
بحيرا به ابو طالب گفت : اين پسر توست ؟
گفت : اين پسر برادر من است .
پرسيد كه : پدرش چه شد؟
فرمود: او در رحم مادرش بود كه پدرش فوت شد.
بحيرا گفت كه : اين طفل را بسوى بلاد خود برگردان كه اگر يهودان او را بشناسند چنانكه من شناختم هر آينه او را بكشند، و بدان كه شان او بزرگ است و او پيغمبر اين امت است كه به شمشير خروج خواهد كرد.(178)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است از يعلى نسابه كه : در سالى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به عزم تجارت به شام رفت ، خالد بن اسيد و طليق بن سفيان با آن حضرت رفتند و چون برگشتند غرايب بسيار از رفتار و سوارى آن حضرت و اطاعت وحشيان صحرا و مرغان هوا آن حضرت را نقل كردند و گفتند: چون به ميان بازار شهر بصرى رسيديم گروهى از رهبانان را ديديم كه آمدند با روهاى متغير كه گويا زعفران بر روى ايشان ماليده اند و بدنهاى ايشان مى لرزيد، پس به ما گفتند كه : التماس داريم بيائيد به نزد بزرگ ما كه در كليساى اعظم مى باشد و نزديك است به اين مكان .
گفتيم : ما را با شما چه كار است ؟
گفتند: چه ضرر دارد به شما كه بيائيد بسوى معبد ما و ما شما را گرامى داريم ؟؛ و گمان مى كردند كه محمد در ميان ما است .
چون با ايشان رفتيم داخل كنيسه بسيار بزرگ رفيعى شديم و ديديم كه داناى بزرگ ايشان در ميان نشسته است و شاگردان او بر دور او نشسته اند و كتابى در دست دارد و گاهى در كتاب نظر مى كند و گاهى در روى ما نظر مى كند، پس به اصحاب خود گفت كه : كارى نساختيد و آنكه من مى خواستم نياورده ايد؛ پس از ما سوال كرد كه : شما كيستيد؟
گفتيم : ما گروهى از قريشيم .
گفت : از كدام قبيله قريش ؟
گفتيم : از فرزندان عبد الشمس .
گفت : ديگرى با شما هست ؟
گفتيم : بلى ، جوانى از بنى هاشم با ما همراه است كه او را يتيم فرزندان عبدالمطلب مى گوئيم .
چون اين سخن را شنيد نعره اى زد و نزديك بود كه بيهوش شود و از جا برجست و گفت : آه آه ! دين نصرانيت هلاك شد؛ پس تكيه كرد بر يكى از چليپاهاى خود و ساعتى متفكر شد و هشتاد نفر از بطارقه (179) و شاگردان او بر دورش ايستاده بودند پس به ما گفت : آيا مى توانيد آن جوان را به من بنمائيد؟
گفتيم : بلى .
پس با ما همراه آمد تا به بازار بصرى رسيديم ديديم كه آن حضرت در ميان بازار ايستاده و مانند ماه تابان نور از روى انورش ساطع است و از هر سو نظارگيان به تماشاى جمالش ايستاده اند و مشتريان مانند مشتريان يوسف عليه السلام زرها حاضر كرده از شوق مشاهده جمال او با او سودا مى كنند و متاعهاى او را به قيمت اعلا مى خرند و متاع خود را به قيمت نازل به او مى فروشند، پس ما خواستيم كه ديگرى را به او نشان دهيم براى امتحان ناگاه او صدا زد كه : شناختم او را بحق پروردگار مسيح ؛ و بيتابانه پيش دويد و سر مباركش را بوسيد و گفت : توئى مقدس ، و از علامات آن حضرت بسيار سوال نمود و حضرت همه را جواب فرمود پس گفت : اگر زمان تو را دريابم در خدمت تو جهاد كنم چنانكه حق جهاد كردن است .
پس به ما گفت كه : با اوست زندگى و مردن ، هر كه متابعت او نمايد زنده جاويد گردد و هر كه از طريقه او بگردد بميرد به مردنى كه هرگز زندگى نيابد، با اوست سود بزرگ و نفع عظيم ؛ اين را گفت و به كنيسه خود برگشت .(180)
و در حديث ديگر روايت كرده است كه : در سالى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از براى خديجه به جانب شام به تجارت رفت ، عبد منات بن كنانه و نوفل بن معاويه همراه آن حضرت بودند، و چون به شام رسيدند ابو المويهب راهب ايشان را ديد و پرسيد كه : شما كيستيد؟
گفتند: ما تاجرى چنديم از اهل حرم از قبيله قريش .
پرسيد كه : آيا از قريش ديگرى همراه شما هست ؟
گفتند: بلى ، جوانى از فرزندان هاشم هست كه نام او محمد است .
ابو المويهب گفت : من او را مى خواهم .
گفتند: در ميان قريش از او گمنام ترى نيست و او را يتيم قريش مى نامند و اجير شده است نزد زنى از ما كه او را خديجه مى گويند و براى او به تجارت آمده است ، تو با او چه كار دارى ؟
ابو المويهب سر خود را حركت مى داد و مى گفت : اوست اوست ، مرا بسوى او دلالت نمائيد.
گفتند: او را در بازار بصرى گذاشتيم .
در اين سخن بودند ناگاه آن حضرت پيدا شد، چون نظرش بر آن حضرت افتاد پيش از آنكه ايشان نشان دهند گفت : اين است ، و با آن حضرت خلوت كرد و ساعت طويلى با آن حضرت راز گفت : پس ميان ديده هاى او را بوسيد و چيزى از آستين خود بيرون آورد و خواست كه به آن حضرت بدهد قبول نفرمود، و چون جدا شد به نزد ايشان آمد و گفت : از من بشنويد اين وصيت را و چنگ زنيد در دامان او و اطاعت نمائيد سخن او را كه اين جوان والله پيغمبر آخر الزمان است و به اين زودى بيرون خواهد آمد و مردم را بسوى شهادت لا اله الا الله خواهد خواند، و چون بيرون آيد البته متابعت او بكنيد.
پس از ايشان پرسيد كه : آيا از عم او ابو طالب فرزندى بهم رسيده است كه على نام داشته باشد؟
گفتند: نه .
گفت : يا متولد شده است يا در اين زودى متولد خواهد شد، و اول كسى كه به اين پيغمبر ايمان آورد او خواهد بود، و وصفت او را به وصى بودن در كتابها خوانده ايم چنانكه وصف محمد را به پيغمبرى خوانده ايم و او سيد عرب و عالم ربانى اين امت خواهد بود و ذوالقرنين آخر الزمان است و حق شمشير را در جهاد خواهد داد و نام او در ملا اعلا على است و بعد از پيغمبر آخر الزمان در قيامت رتبه او از همه خلق بلندتر خواهد بود و ملائكه او را ((بطل از هر مفلح)) مى گويند و به هر جانب كه متوجه شود البته ظفر مى يابد و او در ميان اصحاب پيغمبر شما در آسمان مشهورتر است از آفتاب تابان .(181)
و كلينى به سند صحيح از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : چون قريش در جاهليت كعبه را خراب كردند و خواستند بسازند، نتوانستند ساخت پس در دل ايشان رعب افتاد كه شخصى از ايشان گفت : هر يك از شما بايد كه پاكيزه ترين مال خود را بياوريد و نياوريد مالى كه از قطع رحم يا حرام ديگر بهم رسانيده باشيد، چون چنين كردند مانع برطرف شد متمكن گرديدند از ساختن آن ، پس شروع كردند در بنا تا آنكه به موضع حجر الاسود رسيدند پس منازعه كردند كه كدام يك حجر را در جاى خود نصب كنند تا آنكه نزديك شد كه در ميان ايشان حرب قايم شود، پس راضى شدند به حكم هر كه اول از در مسجد الحرام درآيد، پس اول كسى كه داخل مسجد شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بود، چون به نزد ايشان آمد و حقيقت حال خود را به معرض عرض رسانيدند آن حضرت امر كرد كه جامه اى را پهن كردند و حجر با خود برداشت و در ميان جامه گذاشت و فرمود كه روساى قبايل طرفهاى جامه را گرفته بلند كردند، پس حضرت حجر را برداشت و در جاى خود گذاشت و حق تعالى او را به اين كرامت مخصوص گردانيد.(182)


و به سندهاى معتبر ديگر روايت كرده است كه : قريش كعبه را خراب كردند به سبب آنكه سيل از اعلاى مكه آمد و كعبه را خراب كرد و در آن وقت دزديدند از كعبه آهوى طلائى را كه پاهاى آن از جواهر بود به سبب آنكه ديوار كعبه كوتاه بود و اين قضيه پيش از مبعوث شدن آن حضرت بود به سى سال ، پس اراده كردند قريش كه كعبه را خراب كنند و تازه بنا نمايند و عرضش را زياد كنند پس ترسيدند از آنكه مبادا چون كلنگ بر كعبه زنند عقوبتى بر ايشان نازل گردد، پس وليد بن مغيره گفت كه : بگذاريد من ابتدا كنم به كندن اگر خدا راضى است به كندن بلائى به من نمى رسد و اگر راضى نيست اثر عقوبتى ظاهر مى شود به حال خود مى گذاريم ، پس بر كعبه بالا رفت و يك سنگ را حركت داد ناگاه مارى بيرون آمد و حمله آورد بر ايشان و آفتاب منكسف شد، و چون اين حال را مشاهده نمودند گريستند و به درگاه حق تعالى تضرع كردند و گفتند: خداوندا! ما نمى خواهيم مگر اصلاح كعبه را و غرض ما فساد نيست ؛ پس مار از ايشان غايب شد و كعبه را خراب كردند تا آنكه پى اصل كعبه كه حضرت ابراهيم عليه السلام گذاشته بود پيدا شد و چون خواستند پى را بكنند و خانه را بزرگ كنند زلزله اى عظيم و ظلمتى ظاهر شد، و بناى ابراهيم عليه السلام در طول سى ذراع و در عرض بيست و چهار(183) ذراع و در ارتفاع نه ذارع بود، پس قريش گفتند: طول و عرض را به حال خود مى گذاريم و ارتفاع را زياد مى كنيم ، و چون بنا كردند و به موضع حجر الا سود رسيدند نزاع كردند قريش در گذاشتن حجر و هر قبيله مى گفتند كه : ما سزاوارتريم به گذاشتن او.
چون مشاجره ايشان در اين باب به طول انجاميد راضى شدند به حكم هر كه اول از باب بنى شيبه داخل شود، پس اول كسى كه از آن در داخل شد خورشيد فلك نبوت بود گفتند: امين آمد آنچه او حكم كند ما همه راضى شويم به فرموده او.
پس آن حضرت رداى مبارك خود را - و به روايت ديگر عباى خود را - پهن كرد و حجر را در ميان آن گذاشت و فرمود كه : از هر ربع قريش يك مرد بيايد و چهار گوشه جامه را گرفته بردارند، پس عتبه بن ربيعه از عبد الشمس و اسود بن المطلب از بنى اسد بن عبد العزى و ابو حذيفه بن المغيره از بنى مخزوم و قيس بن عدى از بنى سهم اطراف جامه را گرفته بلند كردند، و حضرت رسول حجر را از ميان جامه برداشت و در جاى خود گذاشت .
و پادشاه روم كشتى فرستاده بود كه پر كرده بود از چوبها و آلتها و آنچه از براى سقف خانه ضرور مى باشد براى آنكه معبدى براى او در حبشه بنا كنند، پس باد كشتى را به جانب مكه به ساحل افكند و در گل نشست و حركت نتوانستند داد آن را، و چون اين خبر به قريش رسيد به ساحل دريا آمدند ديدند كه آنچه ايشان را براى سقف و زينت كعبه در كار است همه در آن كشتى مهيا است ، پس آنها را خريدند و به مكه نقل كردند؛ و چون ملاحظه كردند، ذرع چوبهاى سقف با عرض كعبه معظمه موافق بود، و چون بناى كعبه را تمام كردند از پرده هاى يمنى جامه اى بر كعبه پوشانيدند.(184)
و در حديث حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله با قريش قرعه زد در بناى كعبه ، پس از در كعبه تا نيمه ما بين ركن يمانى و حجر به آن حضرت افتاد(185)، و در روايت ديگر وارد شده است كه : از حجر الاسود تا ركن شامى مخصوص بنى هاشم شد.(186)
و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بيست حج كردند پنهان از قريش و ده حج از آنها پيش از بعثت بود - و به روايتى : هفت حج پيش از بعثت بود -؛ و در سن چهار سالگى نماز كرد در هنگامى كه با ابو طالب به شهر بصرى رفته بود.(187)
و در كتاب دلايل النبوه از عباس روايت كرده است كه : روزى به آن حضرت عرض كرد: يا رسول الله ! باعث داخل شدن من در دين تو آن بود كه تو را مى ديدم در هنگامى كه در گهواره بودى با ماه سخن مى گفتى و به انگشت خود اشاره بسوى آن مى كردى و به هر طرف كه اشاره مى فرمودى ماه به آن طرف ميل مى كرد.
پس آن حضرت فرمود كه : با ماه سخن مى گفتم و او با من سخن مى گفت و مرا از گريه مشغول مى كرد و مى شنيدم صداى آن را در هنگامى كه در زير كرسى سجده مى كرد.(188)
و در بعضى از كتب مسطور است كه : در سال سوم ولادت يا در سال چهارم شق صدر انوار آن حضرت شد و پنج سال نزد حليمه ماند(189)؛ و در سال ششم آمنه به رحمت ايزدى واصل شد(190)؛ و در سال هفتم كاهنان بسيار خبر نبوت آن حضرت را به اهل مكه دادند و در همان سال قصه راهب جحفه واقع شد؛ و در همان سال باران به بركت آن حضرت و دعاى عبدالمطلب نازل شد و در همان سال عبدالمطلب به تهنيت سيف بن ذى يزن رفت و او بشارت داد عبدالمطلب را به نبوت آن حضرت ؛ و در سال هشتم عبدالمطلب به عالم بقا رحلت نمود و عمر شريفش هشتاد و دو سال بود - و به روايت ديگر: صد و بيست سال - و وصيت نمود ابو طالب را در باب محافظت آن حضرت و ابو طالب متكفل كفالت و حمايت او گرديد؛ و گويند كه : در اين سال حاتم و انوشيروان مردند و هرمز پسر او پادشاه شد؛ و در سال نهم ابو طالب آن حضرت را به سفر شام برد؛ و بعضى گفته اند كه شق صدر آن حضرت در سال دهم ولادت بود؛ و بعضى روايت كرده اند كه در سال نهم با ابو طالب به جانب بصرى رفت ؛ و در سال دوازدهم به جانب شام رفت و قصه بحيرا در سفر دوم بود؛ و در سال هفدهم هرمز را عزل كردند اشراف لشكر و چشمهايش را كور كردند؛ و در سال نوزدهم او را كشتند و پرويز پسر او را پادشاه كردند؛ و در سال بيست و سوم كعبه را خراب كردند و از نو بنا كردند به قول بعضى ؛ و در سال بيست و پنجم خديجه را به عقد خود در آورد؛ و در سال سى و پنجم كعبه را خراب كردند و ساختند بر قول اصح ؛ و گويند كه در اين سال حضرت فاطمه عليها السلام متولد شد؛ و گفته اند كه در سال سى و هشتم آثار نبوت از ديدن روشنيها و شنيدن صداها بيشتر بر آن حضرت ظاهر شد؛ و در سال چهلم مبعوث گرديد به رسالت كبرى ؛ و گويند كه در اين سال پرويز پادشاه عجم نعمان بن المنذر پادشاه عرب را كشت .(191)
و سفر تجارت آن حضرت به جانب شام در باب آينده مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .