در حديث موثق بلكه صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : پيوسته فرزندان حضرت اسماعيل عليه السلام واليان خانه كعبه بودند و براى مردم امر حج و امور دين ايشان را بر پا مى داشتند و بزرگى از بزرگ ميراث مى بردند تا آنكه زمان عدنان بن ادد شد، پس دلهاى ايشان سنگين شد و فساد در ميان ايشان بهم رسيد، بدعتها در دين خود نهادند، بعضى از ايشان بعضى را از حرم بيرون كردند، پس بعضى براى طلب معاش و تحصيل مال و بعضى از بيم قتال و جدال متفرق شدند، و بسيارى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در بين ايشان مانده بود مانند حرمت مادر و دختر و ساير آنچه حق تعالى در قرآن حرام نموده است مگر حليله پدر و دختر خواهر و جمع ميان دو خواهر كه اينها را حلال مى دانستند و اعتقاد به حج و تلبيه و غسل جنابت داشتند وليكن در حج و تلبيه بدعتها احداث كرده بودند و بت پرستى و كلمه شرك را به آنها ضم كرده بودند؛ و حضرت موسى عليه السلام در ما بين زمان اسماعيل و عدنان مبعوث گرديد.(75)
و روايت كرده اند كه : چون معد بن عدنان ترسيد كه حرم مندرس گردد ميلهاى حرم را او نصب كرد، و چون قبيله جرهم بر مكه غالب شدند ولايت كعبه را از ايشان متصرف گرديدند و از يكديگر ميراث مى بردند تا آنكه ايشان نيز شروع كردند به ظلم و فساد و حرمت كعبه را ضايع كردند و مالهاى كعبه را متصرف شدند و ظلم مى كردند بر هر كه داخل مكه مى شد و طغيان و فساد بسيار مى كردند، در آن زمان چنان بود كه هر كه ستم و فساد در مكه مى كرد و هتك حرمت كعبه مى نمود بزودى هلاك مى شد و به اين سبب آن را ((بكه)) مى گفتند كه گردنهاى ظالمان را مى شكست ، و آن را ((بساسه)) مى گفتند زيرا كه هر كه در آن ستم مى كرد او را هلاك مى گردانيد، و ((ام رحم)) مى گفتند زيرا كه هر كه ملازم آن مى بود محل رحمت الهى بود پس چون جرهم ظلم و فساد كردند حق تعالى مسلط گردانيد بر ايشان رعاف و طاعون را او اكثر ايشان هلاك شدند، پس قبيله خزاعه جميعت كردند كه باقيمانده جرهم را از حرم بيرون كنند، رئيس خزاعه عمرو بن ربيعه بن حارثه بن عمرو بود و رئيس جرهم عمرو بن الحارث بن مصاص جرهمى بود، پس خزاعه بر جرهم غالب شدند و قليلى كه از جرهم مانده بودند به زمين ((جهينه)) رفتند و چون قرار گرفتند سيلى آمد و همه را هلاك كرد، و بعد از آن خزاعه واليان كعبه بودند؛ تا آنكه قصى بن كلاب جد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بيرون كرد و ولايت كعبه را متصرف شد و در ميان اولاد او ماند تا زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم .(76)
و به سند صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : عرب هميشه قدرى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در دست داشتند، صله رحم مى كردند، رعايت مهمان مى كردند، حج خانه كعبه مى كردند و مى گفتند كه : بپرهيزيد از مال يتيم كه او مانند عقال ، آدمى را در بند مى افكند و بسيارى از محرمات را ترك مى كردند از ترس عقوبت زيرا كه هرگاه مرتكب محرمات مى شدند مهلت نمى يافتند و بزودى به بلائى مبتلا مى شدند، و از پوست درختان حرم مى گرفتند و بر گردن شتران مى آويختند پس به هر جا كه مى رفت هيچ كس جرات نمى كرد آنها را بگيرد و كسى هم جرات نمى كرد كه از غير پوست درخت حرم بر گردن شتر بياويزد و اگر مى كرد بزودى عقوبتى به او مى رسيد؛ اما امروز مهلت يافته اند و حق تعالى ايشان را بزودى نمى گيرد و عقاب ايشان به آخرت انداخته است ، بدرستى كه اهل شام آمدند و در ابوقبيس منجنيق بر كعبه بستند پس حق تعالى ابرى فرستاد بر ايشان مانند بال مرغ و بر ايشان صاعقه باريد كه هفتاد نفر در دور منجنيق سوختند.(77)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: مردى خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : مرا دخترى بهم رسيد و او را تربيت كردم و چون به حد بلوغ رسيد جامه هاى نيكو و زيورها بر او پوشانيدم و او را بر سر چاهى آوردم و در چاه افكندم و آخر كلمه اى كه از او شنيدم آن بود كه گفت : ((يا ابتاه !)) پس بفرما كه كفاره اين عمل چيست ؟
حضرت فرمود: آيا مادرى دارى ؟ گفت : نه .
فرمود: خاله دارى ؟ گفت : بلى .
فرمود: با خاله خود نيكى كن كه او به منزله مادر است و نيكى او شايد كفاره گناه تو شود بعد از توبه .
راوى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: اين عمل شنيع را در چه زمان مى كردند؟
فرمود: در جاهليت پيش از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چنين مى كردند و دختران خود را مى كشتند از ترس آنكه مبادا دشمنان ايشان را سبى كنند و در ميان قوم ديگر فرزند بهم رسانند و ننگ باشد براى ايشان .(78)

احاديث معتبره مطابق آيات كريمه وارد شده است كه : حق تعالى پيمان گرفت از پيغمبران گذشته كه خبر دهند امتهاى خود را به بعثت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى كرام آن حضرت و امر كنند ايشان را كه تصديق به حقيقت پيغمبرى و امامت ايشان نمايند.(79)
و منقول است كه : عبدالله بن سلام مى گفت : والله ما مى شناسيم محمد را زياده از آنچه فرزندان خود را مى شناسيم زيرا كه نعت آن حضرت را در كتابهاى خود خوانده ايم و در آن شك نداريم و شايد خيانتى در فرزند ما شده باشد.(80)
سيد ابن طاووس روايت كرده است از حسان بن ثابت كه مى گفت : مرا به خاطر مى آيد كه طفل هفت ساله بودم و شنيدم كه يكى از علماى يهود در بالاى تلى فرياد مى كرد و يهودان را مى طلبيد، چون جمع شدند گفت : امشب طالع شده است آن ستاره اى كه دلالت مى كند بر ظهور احمد پيغمبر آخر الزمان .(81)
و در حديث طولانى از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه : گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و اعلم ايشان مسئله اى چند سوال كرد و همه را حضرت جواب فرمود و او بعد از شنيدن جوابها مسلمان شد و نامه سفيدى بيرون آورد كه جميع آن جوابها كه حضرت فرموده بود در آن مكتوب بود؛ پس گفت : يا رسول الله ! بحق آن خداوندى كه تو را به حق فرستاده است ننوشته ام اين سوالها و جوابها را مگر از الواحى كه حق تعالى براى حضرت موسى عليه السلام فرستاده بود، و در تورات آنقدر فضل تو را خوانده ام كه در تورات شك كردم ، و چهل سال است كه نام تو را از تورات محو مى كنم و هر چند محو كردم باز نوشته ديدم ، و در تورات خوانده بودم كه اين مسائل را بغير از تو كسى جواب نخواهد گفت ، و در تورات نوشته است كه در ساعتى كه اين مسائل را جواب خواهى گفت جبرئيل در جانب راست و ميكائيل در جانب چپ و وصى تو در پيش روى تو خواهد بود.
حضرت فرمود: راست گفتى ، اينك جبرئيل و ميكائيل در جانب راست و چپ منند و وصى من على بن ابى طالب در پيش روى من است .(82)
و سابقا مذكور شد كه : از جماعتى كه پيش از ولادت آن حضرت به او ايمان آوردند ((تبع)) بود.
در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : تبع به اوس و خزرج كه دو قبيله بودند از يمن با خود آورده بود گفت : شما در مدينه باشيد تا ظاهر شود و بيرون آيد پيغمبرى كه من وصف او را شنيده ام كه از مكه ظاهر خواهد شد و بسوى مدينه هجرت خواهد نمود و اگر من زمان او را دريابم او را خدمت خواهم كرد و با او خروج خواهم كرد.(83)
در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : يهود در كتابهاى خود ديده بودند كه هجرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ((عير)) و ((احد)) خواهد بود، پس به طلب آن موضع بيرون آمدند و به كوهى رسيدند كه آن را ((حداد)) مى گفتند، گفتند حداد و احد يكى است ، پس در حوالى آن كوه متفرق شدند، بعضى در فدك فرود آمدند و بعضى در خيبر و بعضى در تيما، بعد از مدتى مشتاق شدند آنها كه در تيما بودند كه ياران خود را ببينند و كرايه كردند شترى چند از اعرابى از قبيله قيس و اعرابى به ايشان گفت : شما را از ميان عير و احد مى برم ! ايشان به اعرابى گفتند: هرگاه به آن موضع برسى ما را خبر ده ، چون به ميان مدينه رسيد گفت : اين كوه عير است و اين كوه احد است ، پس از شتران به زير آمده و گفتند: ما به مطلب خود رسيديم و احتياجى به شتر تو نداريم به هر جا كه خواهى برو، و نوشتند به ياران خود كه در خيبر و فدك بودند كه : ما آن موضع را كه طلب مى كرديم يافتيم بيائيد بسوى ما، ايشان در جواب نوشتند كه : ما اكنون در اين موضع قرار گرفته ايم و خانه ها ساخته ايم و اموال تحصيل كرده ايم و حركت ما دشوار است و ما به شما بسيار نزديكيم و چون آن پيغمبر منتظر ظاهر شود بسرعت بسوى او خواهيم شتافت ؛ پس ايشان در زمينه مدينه قرار گرفتند و خانه ها ساختند و اموال و حيوانات تحصيل نمودند، چون خبر رسيد به تبع كه ايشان اموال بسيار جمع كرده اند متوجه ايشان شد كه با ايشان جنگ كند و اموالشان را بگيرد، ايشان به قلعه اى متحصن شدند و تبع با لشكر گران ايشان را محاصره نمود، يهود رحم مى كردند بر ضعيفان لشكر تبع و در شب خرما و جو براى ايشان به زير مى انداختند، چون اين خبر به تبع رسيد بر ايشان رحم كرد و ايشان را امان داد، پس از قلعه فرود آمد، چون ايشان را ديد گفت : خوش آمده است مرا بلاد شما و مى خواهيم در ميان شما بمانم .
گفتند: تو را نيست كه در اين بلد بمانى چون اين بلد محل هجرت پيغمبر آخر الزمان است و هيچ پادشاهى تا او ظاهر نشود در اينجا نمى تواند تسلط بهم رساند.
گفت : پس من از خويشان خود جمعى را در ميان شما مى گذارم كه وقتى كه آن حضرت ظاهر شود او را يارى كنند.
پس در ميان ايشان دو قبيله گذاشت : ((اوس)) و ((خزرج))، و ايشان بسيار شدند و بر يهود غالب شدند و چون اموال آنها را مى گرفتند يهود به ايشان مى گفتند: چون محمد صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شود شما را از خانه ها و اموال خود بيرون خواهيم كرد.
پس چون آن حضرت مبعوث گرديد انصار به او ايمان آوردند و يهود به او كافر شدند و به اين معنى حق تعالى در اين آيه اشاره فرمود است و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جائهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين .(84)(85)
و در حديث موثق ديگر در تفسير اين آيه از آن حضرت پرسيدند، فرمود: گروهى بودند ميان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و عيسى عليه السلام تهديد مى كردند بت پرستان را كه پيغمبرى بيرون خواهد آمد كه بتهاى شما را بشكند و با شما چنان و چنين كند؛ پس چون آن حضرت بيرون آمد كافر شدند به او.(86)
قطب راوندى عليه الرحمه روايت كرده است كه : چون تبع به مدينه آمد سيصد و پنجاه نفر از يهود را گردن زد و خواست كه مدينه را خراب كند، شخصى از يهود كه دويست و پنجاه سال از عمرش گذشته بود برخاست و گفت : اى پادشاه ! مثل تو كسى نمى بايد كه سخن باطل را قبول كند و مردم را براى غضب به قتل رساند، تو نمى توانى اين شهر را خراب كنى .
تبع گفت : چرا؟
گفت : زيرا كه پيغمبرى از فرزندان اسماعيل در مكه ظاهر خواهد شد و بسوى اين بلد هجرت خواهد نمود.
تبع دست از آنها برداشته متوجه مكه معظمه شد و كعبه را جامه پوشانيد و اهل آن را اطعام نمود و شعرى چند گفت كه مضمونش اين است : شهادت مى دهم بر احمد كه او رسول است از جانب خداوندى كه آفريننده خلايق است ؛ اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آينه وزير و پسر عم او خواهم بود؛ بعضى گفته اند: آن تبع كوچك بود، و بعضى گفته اند: تبع ميانين بود(87)؛ و ابن شهر آشوب عليه السلام روايت كرده است كه : تبع اول اراده كرد كعبه را خراب كند و به بلائى مبتلا شد كه اطبا از معالجه او عاجز شدند پس يكى از وزراى او را متنبه ساخت كه : سبب اين بلا آن اراده بدى است كه كرده اى ، چون آن اراده را از خاطر بيرون كرد از آن بلا نجات يافت ، پس كعبه را جامه پوشانيد و تعظيم حرم نمود و بسوى مدينه آمد و ايمان به پيغمبر آخر الزمان آورد و چهار صد نفر از اصحاب خود را براى انتظار قدوم و نصرت آن حضرت در آنجا گذاشت و نامه اى به آن حضرت نوشت و به آن وزير خود سپرد و در آن نامه ذكر ايمان خود كرد و اينكه از امت آن حضرت است و استدعا نمود كه او را در شفاعت خود داخل نمايد؛ در عنوان نامه نوشت : ((نوشته اى است بسوى محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم خاتم پيغمبران و رسول پروردگار عالميان از تبع اول))؛ ميان مرگ او و ولادت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هزار سال بود.
چون آن حضرت مبعوث شد و اكثر اهل مدينه به آن حضرت ايمان آوردند آن نامه را به خدمت آن حضرت فرستاد به دست ابوليلى ، پس ابوليلى وقتى رسيد كه آن حضرت در قبيله بنى سليم بود، چون حضرت او را ديد گفت : توئى ابوليلى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نامه تبع را آورده اى ؟
ابوليلى متحير ماند!
پس فرمود: بده نامه را؛ نامه را گرفت و به حضرت امير المؤ منين عليه السلام داد كه بخواند؛ چون مضمون نامه را شنيد سه مرتبه فرمود: ((مرحبا برادر شايسته ما را))؛ و ابوليلى را بسوى مدينه طيبه برگردانيد.(88)
مولف گويد: قصه تبع در آخر جلد سابق بيان شد.
و از جمله آنها كه ايمان به آن حضرت آورده بودند قس بن ساعده ايادى بود چنانكه به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فتح مكه نمود روزى نزديك كعبه نشسته بود ناگاه گروهى به خدمت آن حضرت آمدند، از ايشان پرسيد: از چه قوميد شما؟
گفتند: ما از قبيله بكر بن وائليم .
فرمود: آيا شما را علمى هست از خبر قس بن ساعده ايادى ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: او چه شد؟
گفتند: وفات يافت .
فرمود: سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار مرگ و زندگانى است ، هر نفسى چشنده مرگ است ، گويا مى بينم كه قس بن ساعده در بازار عكاظ بر شتر سرخى سوار بود و براى مردم خطبه مى خواند و مى گفت : جمع شويد اى مردم و چون جمع شديد خاموش گرديد و چون خاموش گرديديد گوش دهيد و چون گوش داديد ضبط كنيد و چون ضبط كرديد عمل نمائيد و چون عمل كرديد به راستى به مردم برسانيد، بدرستى كه هر كه زندگانى كرد مى ميرد و هر كه مرد ديگر به اين جهان بر نمى گردد، بدرستى كه در آسمان خبرها هست و در زمين عبرتها هست ، حق تعالى براى شما سقفى بلند از آسمان و فرشى مهيا از زمين ساخته است ، ستارگان را متحرك ساخته و شب و روز را از پى يكديگر جارى گردانيده ، درياها در اطراف زمين آفريده است كه عمقشان معلوم نيست ، سوگند مى خورم كه اينها را به بازى نيافريده اند و امور عجيبه در آخرت از پى اينها هست ، چرا آنها كه از دنيا مى روند بر نمى گردند؟ آيا راضى شدند به ماندن آنجا يا به خواب رفتند و ايشان را در خواب گذاشتند؟ سوگند مى خورم به راستى كه خدا را دينى هست بهتر از دينى كه شما داريد.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا رحمت كند قس را، در روز قيامت تنها مبعوث خواهد گرديد زيرا كه در قبيله خود به ايمان منفرد بود؛ پس حضرت پرسيد: آيا كسى هست كه از شعر او در خاطر داشته باشد؟
يكى از ايشان بعضى از اشعار حكمت شعار او را خواند كه متضمن ايمان به حشر و قيامت بود، حكمت او به مرتبه اى رسيده بود كه هر كه از قبيله او مى آمد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از اشعار حكمت شعار او مى پرسيد و گوش مى داد.(89)
و در روايت ديگر منقول است كه : او ششصد سال زندگانى كرد و اول كسى بود از قوم خود كه ايمان به حشر داشت و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به نام و نسب مى شناخت و بشارت مى داد مردم را به خروج و ظهور آن حضرت و در اثناى خطب و مواعظ خود مردم را به احوال آن حضرت بشارت مى داد.(90)
در كتب خاصه و عامه مسطور است كه : زيد بن عمرو بن نفيل از مكه بيرون رفت براى طلب ملت حنيفه حضرت ابراهيم عليه السلام ، در ملت يهوديت و نصرانيت تفحص كرده بود و به آنها راضى نشده بود، پس رفت به جانب موصل و جزيره العرب تا آنكه به شام منتهى شد؛ هر جا عالمى و راهبى را مى شنيد قصد او مى نمود، تا آنكه شنيد راهبى هست در ((بلقا)) كه علم نصرانيت به او منتهى شده است و اعلم ايشان است در آن زمان ، چون به او رسيد از او سؤ ال نمود از ملت حنيفه ، راهب گفت : امروز به ظاهر كسى نيست كه دوست داشته باشد و مندرس شده است وليكن در اين زودى پيغمبرى مبعوث خواهد شد در همان شهر كه از آن بيرون آمده اى و بر ملت حنيفه خواهد بود، پس به زودى بسوى بلاد خود مراجعت نما كه هنگام بعثت اوست و مى بايد ظاهر شده باشد. پس بسرعت مراجعت نمود و در اثناى راه كشته شد و ورقه بن نوفل كه صاحب طريقه او بود چون خبر كشته شدن او را شنيد گريست و مرثيه براى او انشا كرد.(91)
در روايت ديگر منقول است كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: آيا استغفار كنيم براى او؟
فرمود: بلى ، استغفار كنيد براى او كه او در قيامت امت تنها مبعوث خواهد شد چون ايمان به من آورد و در طلب دين حق شهيد شد.(92)
در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كعب بن اسد رئيس بنى قريظه را طلبيد كه گردن بزند به او فرمود: اى كعب ! آيا نفع بخشيد تو را وصيت ((ابن حواش)) آن عالمى كه از شام آمده بود و مى گفت : ترك كردم شراب و لذت عيش را، آمده ام بسوى فقر و خرما خوردن براى پيغمبرى كه وقت مبعوث گرديدن او شده است و خروجش در مكه خواهد بود و اين مدينه خانه هجرت او خواهد بود و اوست بسيار خندان و كشنده بسيار كافران كه قناعت خواهد نمود به نان خشك و خرما و بر خر برهنه سوار خواهد شد و در ديده هاى او سرخى خواهد بود و در ميان دو كتف او مهر پيغمبرى خواهد بود و شمشير خود را بر دوش خواهد گذاشت و پروا از هيچ دشمن نخواهد كرد، پادشاهى او خواهد رسيد به هر جا كه سم ستوران رسد؟
كعب گفت : چنين بود اى محمد، اگر نه يهود مى گفتند كه : از كشتن ترسيد، ايمان به تو مى آوردم وليكن بر دين يهود زندگانى كردم و بر دين ايشان مى ميرم .
پس حضرت فرمود تا گردنش را زدند.(93)
در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : حق تعالى وحى نمود به حضرت عيسى عليه السلام كه : اى عيسى ! خبر ده بنى اسرائيل را كه ايمان بياورند به من و به رسول من پيغمبر امى كه نسل او از زن صاحب بركتى بهم خواهد رسيد كه او با مادر تو خواهد بود در بهشت ، و ((طوبى)) براى كسى است كه سخن او را بشنود و زمان او را دريابد.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! طوبى چيست ؟
حق تعالى فرمود: طوبى درختى است در بهشت كه در زير آن چشمه اى جارى است كه هر كه از آن شربتى بياشامد بعد از آن هرگز تشنه نمى شود.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! از آن آب شربتى به من عطا كن .
حق تعالى فرمود: اى عيسى ! آن چشمه حرام است بر پيغمبران پيش از آنكه آن پيغمبر از آن بياشامد، و بر امتها حرام است پيش از آنكه امت آن پيغمبر بياشامند.(94)
قطب راوندى نقل كرده است : شخصى از اهل مكه قبل از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به شام رفت با قافله تجارى ، گفت : چون داخل بازار((بصرى)) شديم راهبى از صومعه خود صدا زد: بپرسيد از اهل اين موسم كه كسى از اهل مكه در ميان ايشان هست ؟
گفتند: بلى .
گفت : بپرسيد آيا احمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ظاهر شده است زيرا كه اين ماهى است كه مى بايد او ظاهر شود و او آخر پيغمبران است و از حرم ظاهر خواهد شد و هجرت خواهد كرد بسوى جائى كه نخل بسيار و سنگستانها و شوره زارها داشته باشد.
راوى گفت : چون به مكه برگشتم پرسيدم آيا امر غريبى سانح گريده است ؟
گفتند: بلى ، محمد بن عبدالله امين ظاهر شده است و دعوى نبوت مى كند.(95)
ايضا روايت كرده است از ابوسلام كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ((ابطح)) مى گرديد، ناگاه دو شخص آن حضرت را ديدند و جامه هاى سفر پوشيده بودند و گفتند: السلام عليك ، آن حضرت جواب سلام ايشان را داد، يكى از ايشان گفت : لا اله الا الله تا حال كسى را نديده بودم كه درست رد سلام بكند جز تو؛ ديگرى گفت : تا حال كسى را نديده بودم كه سلام كند.
پس آن مرد اول گفت : آيا كسى هست در اين شهر كه ((احمد)) نام داشته باشد؟
فرمود: كسى نيست در مكه به غير از من كه ((احمد)) يا ((محمد)) نام داشته باشد.
پرسيد: تو از اهل مكه اى ؟
فرمود: بلى اهل مكه ام و در مكه متولد شده ام .
پس شتر خود را خوابانيد و نزديك آن حضرت آمده كتف مباركش را گشوده و خاتم پيغمبرى را مشاهده نمود؛ گفت : شهادت مى دهم كه تو رسول خدائى و مبعوث خواهى شد به گردن زدن قوم خود، آيا تواند بود كه توشه اى به من بدهى ؟
پس آن حضرت رفتند و نان خرمائى چند براى او آوردند گرفت و در ميان جامه خود بست و به نزد رفيق خود رفت و گفت : الحمد لله كه نمردم تا پيغمبرى براى من توشه آورد.
پس آن حضرت فرمود: آيا حاجتى جز اين دارى ؟
گفت : مى خواهم دعا كنى حق تعالى ميان من و تو (در قيامت)(96) آشنائى بيندازيد.
حضرت دعا كرد براى او و او برگشت بسوى ديار خود.(97)
و ايضا از عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داخل معبدى از معابد يهود شد با گروهى از اصحاب خود، ديد جمعى از يهود تورات مى خوانند و رسيده اند به اوصاف آن حضرت كه در تورات مكتوب است ، چون آن حضرت را ديدند ترك كردند خواندن را، و در يك جانب كنيسه ايشان مرد بيمارى خوابيده بود، حضرت پرسيد: چرا ترك كردند خواندن را؟
آن مرد بيمار گفت : به وصف تو رسيدند و ترك كردند؛ پس نزديك آمد و تورات از دست ايشان گرفت و تا آخر اوصاف آن حضرت را خواند و گفت : اين وصف توست و وصف امت تو و من گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و به آنكه تو رسول اوئى ؛ و در همان ساعت رحمت الهى واصل شد.
حضرت فرمود تا او را به روش مسلمانان غسل دادند و بر او نماز كرد و او را دفن كردند.(98)
و ايضا روايت كرده است : چون عبدالمطلب به يمن رفت عالمى از اهل زبور او را ملاقات كرد و گفت : رخصت مى دهى بسوى بعضى از بدن تو نظر كنم ؟
فرمود: بلى به غير عورت به هر جا خواهى نظر كن .
پس يك سوراخ بينى او را گشود نظر كرد پس در سوراخ ديگر بينى نظر كرد و گفت : شهادت مى دهم كه در يك دست تو پادشاهى است و در دست ديگر تو پيغمبرى است و ما چنين مى دانيم كه مى بايد در ميان بنى زهره بهم رسد، آيا زنى از ايشان خواسته اى ؟
فرمود: نه .
گفت : زنى از ايشان نكاح كن .
چون عبدالمطلب برگشت ، هاله دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را نكاح كرد.(99)
و ايضا روايت كرده است كه جبير بن مطعم گفت : من بيش از همه كس آزار رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى كردم ، چون گمان كردم كه او را خواهند كشت از مكه بيرون رفتم و به ديرى رسيدم پس سه روز مرا ضيافت كردند و چون ديدند من بيرون نمى روم گفتند: تو را واقعه اى خواهد بود؟
حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
علامه مجلسى رحمة الله عليه

--------------------------------------------------------------------------------
گفتم : بلى ، من از شهر حضرت ابراهيمم و پسر عم ما دعوى پيغمبرى مى كند و قوم ما بسيار آزار كردند او را و چون اراده كشتن او كردند بيرون آمدم كه حاضر نباشم در وقت كشته شدن او؛ پس صورتى بيرون آوردند و گفتند: آيا صورت او به اين صورت شبيه است ؟
گفتم : هيچ صورت به آن حضرت از اين صورت شبيه تر نديده ام .
گفتند: هر گاه چنين است او را نمى توانند كشت و او پيغمبر است و خدا او را بر ايشان غالب خواهد گردانيد. چون به مكه آدم شنيدم كه آن حضرت به جانب مدينه تشريف برده اند.
پس از ايشان پرسيدم : اين صورت را از كجا آورده ايد؟
گفتند: حضرت آدم از پروردگارش سوال نمود كه صورت پيغمبران را به او بنمايد، پس حق تعالى صورتهاى ايشان را فرستاد و در خزانه آدم عليه السلام بود در مغرب ، پس ذوالقرنين آن را بيرون آورد و به دانيال عليه السلام داد.(100)
و ايضا از جرير بن عبدالله بجلى منقول است كه گفت : حضرت رسول نامه اى به من داد و بسوى ذو الكلاع حميرى فرستاد، چون نامه را به او دادم تعظيم نامه آن حضرت نمود و تهيه كرده با لشكر عظيمى به خدمت آن حضرت روانه شد، و چون برگشتيم در اثناى راه به دير راهبى رسيديم و داخل دير شديم ، راهب از ذوالكلاع پرسيد: به كجا مى روى ؟
گفت : به نزد آن پيغمبر مى روم كه در ميان قريش مبعوث شده است و اين مرد رسول اوست كه به نزد من فرستاده است .
راهب گفت : مى بايد آن پيغمبر از دنيا رحلت نموده باشد.
من گفتم : تو از كجا دانستى وفات او را؟
گفت : پيش از آنكه داخل دير شويد من كتاب دانيال عليه السلام را مى خواندم رسيدم به وصف محمد و نعت او و ايام او و اجل او، در آنجا يافتم كه مى بايد در اين ساعت فوت شود.
پس ذوالكلاع برگشت و من به مدينه آمدم و گفتند: آن حضرت در همان روز به عالم قدس رحلت نموده بود.(101)
ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند: كعب بن لوى بن غالب در هر روز جمعه قوم خود را جمع مى كرد (روز جمعه را قريش ((عروبه)) مى گفتند و كعب او را ((جمعه)) ناميد) پس خطبه مى خواند و مى گفت : اما بعد، بشنويد و ياد گيريد و بفهميد و بدانيد شب تار و روز روشن بر شما مى گذرد، زمين مهد آسايش شماست ، آسمان بناى محكمى است بر سر شما، كوهها مى خواهيد بر روى زمين ، ستارگان نشانه هايند براى شما و آيندگان مانند گذشتگان خواهند گذشت ، پس نيكى كنيد با خويشان خود و رعايت كنيد حرمت دامادان خود را و فرزندان خود را تربيت نمائيد، هرگز ديده ايد مرده به دنيا برگردد يا ميتى از قبر بيرون آيد؟ بلكه خانه اى ديگر در پيش داريد، نه چنان است كه شما گمان مى كنيد كه در آخرت زنده نخواهيد شد، بر شما باد به زينت كردن و تعظيم نمودن حرم خود بدرستى كه در اين زودى پيغمبر كريمى از حرم شما مبعوث خواهد شد كه نام او محمد خواهد بود و خبرهاى راست براى شما ذكر خواهد كرد، والله اگر من بمانم تا آن روز در خدمت او تعبها خواهم كشيد و بسرعت تمام در اوامر او خواهم شتافت (102)
گويند.: كعب اوصاف آن حضرت را در صحف ابراهيم عليه السلام خوانده بود.(103)
و سيد ابن طاووس روايت كرده است از كتاب دره الاكليل كه : ابن الناظور كه عالم بزرگ نصاراى شام و در شهر ايليا مى بود گفت : هر قل پادشاه روم علم نجوم را بسيار نيك مى دانست و چون به شهر ايليا رسيد روزى بسيار محزون بود، بعضى از علماى مخصوص او به او گفتند: چرا امروز تو را متغير مى يابيم ؟
گفت : امشب در اوضاع نجوم نظر كردم و چنان يافتم كه پادشاهى ظاهر شده است كه ختنه كرده اند او را.
علما گفتند: گروهى كه ختنه مى كنند يهودانند، بنويس به پادشاه مداين كه همه را به قتل رساند، در اين سخن بودند كه ناگاه پيكى رسيد از پادشاه غسان كه خبر بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به او نوشته بود و رسول نامه آن حضرت را براى او فرستاده بود.
هر قل گفت : معلوم كنيد كه آن رسولى كه از جانب حضرت آمده است ختنه كرده شده است يا نه ؟
گفتند: بلى ، ختنه كرده اند او را.
گفت : قوم آن پيغمبر همه ختنه مى كردند؟
گفت : بلى .
هر قل گفت : آن پادشاه كه من در نجوم ديده ام اوست ؛ پس نامه اى نوشت به حاكم روميه - كه نظير او بود در علم نجوم - و خود متوجه شهر حمص شد، چون داخل شهر حمص شد جواب حاكم روميه به او رسيد كه : درست ديده اى و آن كه ظاهر شده است هم پادشاه است و هم پيغمبر است .
پس داخل قلعه اى از قلعه هاى حمص شد و درهاى قلعه را بست و عظماى روم را در بيرون قلعه طلبيد و از بام قلعه مشرف شد و گفت : اى گروه روم ! اگر رشد و فلاح و رستگارى مى خواهيد ايمان بياوريد به آن مرد كه در ميان عرب مبعوث شده است .
ايشان چون اين سخن شنيدند مانند وحشيان بسوى قلعه دويدند كه او را هلاك كنند، چون درها را بسته ديدند برگشتند. و چون هر قل از ايمان ايشان نااميد شد بار ديگر آنها را طلبيد و گفت : مى خواستم امتحان كنم شدت شما را در دين خود و اكنون دانستم كه شما راسخيد در دين خود و بر نمى گرديد! پس او را سجده كرده و از او راضى شدند.(104)
قطب راوندى و غير او ذكر كرده اند كه : در سفر اول تورات هست كه ملك نازل شد بر ابراهيم عليه السلام و گفت : متولد خواهد شد در اين عالم از براى تو پسرى كه نام او اسحاق است .
ابراهيم گفت : كاش اسماعيل زنده مى ماند و تو را خدمت مى كرد.
پس حق تعالى گفت ابراهيم را: تو را است اين ، و مستجاب كردم دعاى تو را در اسماعيل و بركت خواهم داد او را و بزرگ خواهم كرد او را به سبب مستجاب كردن دعاى تو و بهم خواهد رسيد از او دوازده شخص عظيم و خواهم گردانيد ايشان را براى امت بسيارى .
و در جاى ديگر از تورات مذكور است كه : خدا - يعنى كلام او و حجت او - رو كرد از جانب طور سينا و تجلى نمود در ساعير و ظاهر شد از كوه فاران (سينا: كوهى است كه حق تعالى با موسى در آنجا سخن گفت ؛ ساعير: كوهى است در شام كه عيسى در آن بود؛ كوه فاران در مكه است).
و در كتاب حيقوق عليه السلام مذكور است كه : بزرگى از كوه يمن بيايد تقديس كننده در كوه فاران كه آسمان را حسنى ببخشد و زمين را پر كند از نور و مرگ در پيش رويش راه رود.
و در كتاب حزقيل عليه السلام مسطور است : حق تعالى خطاب نمود با بنى اسرائيل كه من تاييد مى نمايم فرزندان قيدار را به ملائكه و مى گردانم دين را در زير پاهاى ايشان ، پس شما را به دين خود در آورند و جانهاى شما را بشكنند بسبب حميت و غضب شما و آنچه رضاى من در آن است نسبت به شما به عمل آورند و به بدرستى كه محمد را بيرون آورم به سوى ايشان به آنها كه اطاعت او كنند از فرزندان قيدار، پس مقاتلان ايشان را بكشد و خدا تاييد نمايد ايشان را به ملائكه در بدر و خندق و حنين .
و در سفر پنجم تورات نوشته است : بدرستى كه من برپا دارم از براى بنى اسرائيل پيغمبرى از برادران ايشان مثل تو و سخن خود را در دهان او قرار دهم و برادران ايشان فرزندان اسماعيلند.
و از كتاب حيقوق و كتاب دانيال عليهما السلام (105) منقول است كه : بيايد خدا - يعنى دين و كتاب او - از يمن و تقديس او از كوههاى فاران ، پس پر شود زمين از ستايش احمد و تقديس او و مالك زمين گردد به مهابت خود و نور او زمين را روشن گرداند و لشكر به دريا و صحرا جارى گرداند.
و در كتاب شعيا عليه السلام در وصف آن حضرت منقول است كه : بنده من و برگزيده من و پسنديده نفس من ، بر او فايض گردانم روح خود را پس ظاهر گردد به سبب او در امتها عدل من ، چشمهاى كور را و گوشهاى كر را بينا و شنوا گرداند، بسوى لهو و لعب ميل نكند و آن نور خداست كه خاموش نمى گردد تا آنكه ثابت گرداند در زمين حجت مرا و به او منقطع گردد عذرها.
و در جاى ديگر فرموده است : اثر پادشاهى او در كتف او باشد.
و در جاى ديگر از كتاب شعيا مسطور است : گفتند به من كه برخيز و نظر كن چه مى بينى ؟ پس گفتم : دو سواره مى بينم كه مى آيند يكى بر دراز گوش و ديگرى بر شتر سوارند و يكى به ديگرى مى گويد كه بابل با بتهاى آن افتاد.
در زبور داود عليه السلام مسطور است : خداوندا! مبعوث گردان بر پا دارنده سنت را تا اعلام نمايد مردم را كه عيسى بشر است و خدا نيست . (در بسيار جائى از آن علامت آن حضرت مذكور است).
در انجيل مذكور است : مسيح عليه السلام با حواريان گفت : من مى روم و بزودى نزد شما خواهد آمد، فارقليط با روح حق كه از پيش خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد خواهد آمد، فارقليط با روح حق كه از پيش خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد خواهد كرد و شهادت خواهد داد بر من و شما حاضر خواهيد بود نزد او و به هر چيز شما را خبر خواهد داد.
در حكايت يوحنا از مسيح عليه السلام مذكور است كه : فارقليط نمى آيد بسوى شما تا من نروم ؛ پس چون بيايد او عالم را سرزنش كند بر گناه و از خود سخن نگويد بلكه با شما سخن گويد از آنچه شنود، و بزودى دين حق را براى شما بياورد و خبر دهد شما را به حوادث و غيبها.
در حكايت ديگر گفته است : فارقليط آن روح حق كه خدا او را خواهد فرستاد با نام من ، او بياموزاند به شما هر چيز را و من سوال مى كنم از پروردگار خود كه بفرستد بسوى شما فارقليط ديگر كه با شما باشد تا ابد و هر چيز را تعليم شما نمايد.
در حكايت ديگر گفته است : بشر(106) مى رود از ميان شما و فارقليط بعد از او مى آيد و زنده مى گرداند براى شما رازها را و تفسير مى نمايد براى شما هر چيز را و او شهادت مى دهد براى من چنانكه من شهادت دادم براى او، من مثلها براى شما آوردم و او تاويل آنها را براى شما مى آورد.
و در جاى ديگر مذكور است : چون يحيى عليه السلام را حبس كردند كه شهيد كنند شاگردان خود را بسوى مسيح عليه السلام فرستاد و گفت : بگوئيد كه ما انتظار تو بكشيم كه بسوى ما خواهى آمد يا انتظار غير تو بكشيم ؟
او در جواب گفت كه : به حق و يقين مى گويم كه زنان بهتر از يحيى نزائيده اند و بدرستى كه در تورات و كتابهاى پيغمبران بعضى از عقب بعضى آمدند تا آنكه يحيى آمد، اكنون مى گويم اگر خواهيد قبول كنيد بدرستى كه اليا بعد از من خواهد آمد پس هر كه دو گوش شنوا دارد بشنود (گفته اند كه احمد به جاى اليا بوده است و تغيير داده اند، و اليا على عليه السلام است)؛ بعضى گفته اند: براى آن على را فرمود كه امور دين حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حال حيات و بعد از وفات آن حضرت به او مستقر گرديد.(107)
از جمله چيزها كه حق تعالى وحى نمود به سوى آدم عليه السلام اين بود كه : منم خداوند صاحب بكه يعنى مكه ، اهل آن همسايگان منند و زائران آن مهمانان منند، آبادان خواهم كرد آن را به اهل آسمان و زمين ، فوج فوج بسوى آن خواهند آمد صدا بلند كرده به تكبير و تلبيه ، پس هر كه به زيارت آن بيايد خالص از براى من پس مرا زيارت كرده است و به خانه من فرود آمده است و لازم است بر من كه او را به كرامت خود مخصوص گردانم و خواهم گردانيد اين خانه را سبب ذكر و شرف و بزرگوارى و رفعت . پيغمبرى از فرزندان تو كه نام او ابراهيم است ، بنا خواهم كرد براى او پيهاى آن و بر دست او جارى خواهم كرد عمارت آن را و جارى خواهم گردانيد آب آن را و حل و حرم آن را و به او خواهم شناساند مشاعر آن را، پس امتها و قرنها آن را آبادان خواهند كرد تا منتهى گردد به پيغمبرى از فرزندان تو كه نام او محمد است و او آخر پيغمبران است پس او را از ساكنان و واليان اين خانه خواهم گردانيد.
و از معجزات آن حضرت آن است كه : حق تعالى اسم آن حضرت - محمد - را حفظ كرد كه ديگرى به او مسمى نشد تا آن حضرت مبعوث گرديد با آنكه در اعصار متماديه بشارت شنيده بودند براى صاحب اين اسم .
چنانكه منقول است از سراقه بن جعشم كه گفت : من با سه نفر ديگر به شام رفتيم ، در كنار غديرى فرود آمديم كه در دور آن درختى چند بود و نزديك آن دير نصرانى بود پس از دير خود مشرف شد و گفت : كيستيد شما؟
گفتيم : از قبيله مضر.
گفت : كدام مضر؟
گفتيم : از خندف .
گفت : بزودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه نام او محمد خواهم بود.
پس چون به اهل خود برگشتم براى هر يك از ما پسرى بهم رسيد و محمد نام كرديم .(108)
به روايت ديگر منقول است كه : كفار قريش نضر بن الحرث و علقمه بن ابى معيط را به مدينه فرستادند كه نبوت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را از ايشان معلوم كنند، چون به مدينه آمدند و از علماى يهود سوال كردند ايشان گفتند: اوصاف او را بيان كنيد؛ تا آنكه پرسيدند: كى متابعت او كرده است از قوم شما؟
گفتند: فقيران و ضعفاى ما متابعت او كرده اند.
پس عالمى از ايشان فرياد كرد و گفت : اين پيغمبرى است كه نعت او را در تورات خوانده ايم و عداوت قوم او با او و از همه كس بيشتر خواهد بود.(109)
ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : طلحه در بازار بصرى به راهبى رسيد، راهب از او پرسيد: آيا احمد ظاهر شده است ؟ در اين ماه مى بايد ظاهر شود.
غمكلان حميرى به عبد الرحمن بن عوف گفت : مى خواهم تو را بشارتى بدهم كه بهتر است براى تو از تجارت تو؟ بدرستى كه حق تعالى در ماه گذشته پيغمبرى از قوم تو مبعوث گردانيده است و كتابى بر او نازل نموده است ، نهى مى كند از پرستيدن بتها و مى خواند بسوى اسلام ، زود برگرد بسوى او؛ پس عريضه اى به خدمت آن حضرت نوشت مشتمل بر شعرى چند كه مضمونشان اين است : شهادت مى دهم به خداوندى كه پروردگار موسى است كه تو مرسل شده اى در بطاح مكه ، پس شفيع من باش نزد خداوند خود.
چون عبد الرحمن به خدمت آن حضرت رسيد از او پرسيد: آيا امانتى و رسالتى براى من دارى ؟
عبد الرحمن گفت : بلى ؛ و نامه را داد و رسالت را رسانيد.
اوس بن حارثه بن ثعلبه سيصد سال پيش از بعثت خبر داد به بعثت آن حضرت و وصيت نمود اهل خود را به متابعت او؛ حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حق او فرمود: خدا رحمت كند اوس را كه بر دين حنيفه مرد و ترغيب كرد بر نصرت من در جاهليت .(110)
سليم بن قيس هلالى در كتاب خود روايت كرده است كه : در وقتى كه در خدمت حضرت امير المؤ منين عليه السلام از صفين بر مى گشتيم نزديك به دير نصرانى نزول اجلال فرمود، ناگاه از آن دير مرد پير خوشروى نيكو شمايلى بيرون آمد و نامه اى در دست داشت تا آنكه به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد و آن حضرت جواب سلام او گفت و فرمود: مرحبا اى برادر من شمعون بن حمون ، چه حال دارى خدا رحمت كند تو را؟
گفت : حال من به خير است اى امير مومنان و سيد مسلمانان و وصى رسول پروردگار عالميان ، بدرستى كه من از نسل بهترين حواريان عيسى عليه السلام شمعون بن يوحنا هستم كه از دوازده نفر حوارى نزد او محبوبتر بود و بسوى او وصيت نمود عيسى عليه السلام و كتابها و علم و حكمت خود را به او سپرد و پيوسته علم در اهل بيت و اولاد او بود و متمسك به دين آن حضرت بودند و كافر نشدند و تبديل و تغيير نكردند و آن كتابها نزد من است ، عيسى عليه السلام گفته و جدم نوشته است ، و در آن كتابها نوشته است احوال پادشاهان كه بعد از آن حضرت بوده اند تا آنكه مبعوث شود مردى از عرب از فرزندان اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام و از زمينى ظاهر شود كه آن را ((تهامه)) گويند از شهرى كه آن را مكه نامند و نام او احمد باشد، گشاده چشمان و پيوسته ابروان بوده باشد، صاحب ناقه و حمار و عصا و تاج خواهد بود و او دوازده نام دارد؛ پس ذكر كرد كيفت ولادت و بعثت و هجرت آن حضرت را و هر كه او را يارى كند و هر كه با او قتال كند و مدت حيات او و آنچه بر امت آن حضرت بعد از او واقع خواهد شد تا وقتى كه عيسى عليه السلام از آسمان فرود آيد، و در آن كتابها نام سيزده نفر از فرزندان اسماعيل هست كه ايشان بهترين خلقند بسوى خدا و حق تعالى دوست مى دارد دوست ايشان را و دشمن مى دارد دشمن ايشان را، هر كه اطاعت كند ايشان را هدايت يافته است و هر كه مخالفت نمايد ايشان را گمراه است ، اطاعت ايشان اطاعت خدا و مخالفت ايشان مخالفت خداست ، و نوشته شده است نامها و نسبها و صفتهاى ايشان و آنكه هر يك از ايشان چه مقدار زندگانى مى كنند و كداميك ظاهر و كداميك پنهان خواهند بود تا آنكه حضرت عيسى بر ايشان نازل خواهد شد و عيسى در عقب او نماز خواهد كرد و او عيسى را تكليف خواهد كرد كه پيش بايستد و عيسى خواهد گفت كه : شمائيد امامان كه سزاوار نيست احدى بر شما پيشى گيرد، پس پيش خواهد ايستاد و با مردم نماز خواهد كرد و عيسى در عقب او نماز خواهد كرد.
اول ايشان از همه نيكوتر و بهتر خواهد بود و براى او خواهد بود مثل ثواب ايشان و ثواب هر كه اطاعت ايشان كند و به سبب ايشان هدايت يابد، و او احمد است رسول خدا و از نامهاى او ((محمد))، ((يس))، ((فتاح))، ((خاتم))، ((حاشر))، ((عاقب))، ((ماحى))، ((قايد)) و او پيغمبر خداست ، خليل خداست ، حبيب خداست ، برگزيده خداست ، امين خداست ، و با او سخن خواهد گفت به رحمت خود، هر جا كه خدا مذكور شود او مذكور مى شود، گراميترين و محبوبترين خلق است نزد خدا، نيافريده است خدا خلقى را نه ملك مقربى و نه پيغمبر مرسلى كه بهتر و محبوبتر باشد نزد خدا از او، خواهد نشانيد او را در قيامت بر عرش خود و شفاعت او را قبول خواهد كرد در حق هر كه شفاعت كند، به نام او قلم جارى شد بر لوح .
و بعد از او در فضيلت وصى اوست كه علمدار اوست در قيامت ، وصى او وزير او و خليفه اوست ، در امت او، محبوبترين خلق است نزد خدا بعد از او، نام او على بن ابى طالب است ، ولى هر مومنى ؛ بعد از او پس يازده امام خواهد بود از فرزندان محمد و فرزندان او و دوتاى ايشان همنام دو پسر هارون خواهند بود ((شبر)) و ((شبير))، نه امام ديگر از فرزند كوچكتر ايشان خواهد بود و آخر ايشان آن است كه عيسى عليه السلام در عقب او نماز خواهد كرد.
و در آن كتابها هست نام آنها كه از ايشان پادشاه خواهد بود و آنها كه پنهان خواهند بود، پس اول كسى كه از ايشان ظاهر خواهد شد پر خواهد كرد جميع بلاد را از عدالت و مالك خواهد شد ما بين مشرق و مغرب را تا آنكه بر همه دنيا غالب شود.
پس چون پيغمبر شما مبعوث شد پدرم زنده بود و تصديق كرد و ايمان آورد به آن حضرت و مرد پيرى بود و قوت حركت در او نبود، چون هنگام وفات او شد مرا وصيت كرد كه وصى محمد و خليفه او كه نامش و صفتش در اين كتابها هست بعد از آنكه سه خليفه از خلفاى ضلالت بعد از آن پيغمبر پادشاه شوند و بگذرند، او در اين مقام بر تو خواهد گذشت - و نام آن امامهاى ضلالت و غاصبان خلافت با لقبهاى ايشان و صفات ايشان مذكور است - چون آن وصى بر حق بر اين موضع بگذرد بيرون رو و ايمان بياور با او بيعت كن و با دشمنان او جهاد كن كه جهاد با او به منزله جهاد با محمد است ، دوست او دوست آن حضرت و دشمن او دشمن آن حضرت است - و در آن كتابها نام دوازده امام ضلالت هست از قريش كه دشمنى با اهل بيت آن حضرت ، خواهند كرد و دعوى حق ايشان نموده ايشان را از حق خود محروم خواهند كرد و تبرى از ايشان كرده ايشان را خواهند ترسانيد، و نام و نعت و مدت پادشاهى هر يك و آنچه خواهند كرد نسبت به فرزندان تو از كشتن و ترسانيدن و ذليل نمودن همه مكتوب است - اى امير المؤ منين ! دست خود را بگشا تا با تو بيعت كنم ؛ پس گفت : شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم و شهادت مى دهم كه تو خليفه اوئى در امت او وصى اوئى و گواهى بر خلق خدا و حجت اوئى در زمين و گواهى مى دهم كه اسلام دين خداست و بيزارم از هر دين كه غير دين اسلام است زيرا كه آن دينى است كه حق تعالى براى خود پسنديده و براى دوستانش اختيار نموده است و آن دين عيسى بن مريم و ساير رسولان گذشته است و پدران من به اين دين رفته اند، من ولايت تو و محبت دوستان تو را اختيار كردم و بيزارم از دشمنان تو و اقرار كردم به امامت امامان از فرزندان تو و بيزارى مى جويم از دشمنان ايشان و هر كه مخالفت ايشان مى نمايد و دعوى حق ايشان مى كند و ستم بر ايشان مى كند از پيشينيان و پسينيان ؛ پس دست آن حضرت را گرفته بيعت كرد.
حضرت امير عليه السلام فرمود: بده نامه خود را كه در دست دارى ؛ پس شخصى از اصحاب خود را فرمود كه : برو با اين راهب و مترجمى به نزد او ببر تا اين نامه را به عربى ترجمه كند و بنويسد؛ چون نامه مترجم را به نزد آن حضرت آورد فرمود با حضرت امام حسن كه : اى فرزند! بياور آن كتاب را كه پيشتر به تو داده بودم ، چون امام حسن آن نامه را آورد فرمود: بخوان كه اين نامه به خط من است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرموده و من نوشته ام و به آن مرد فرمود: در نامه ترجمه شده نظر كن ، چون مقابله كردند يك حرف اختلاف نداشت ، گويا يك شخصى گفته و دو شخص نوشته بودند.
پس حضرت امير المؤ منين عليه السلام حمد و ثناى الهى نمود و فرمود: شكر مى كنم خداوندى را كه اگر مى خواست و مصلحت مى دانست قادر بود كه چنين كند كه اين امت مختلف نشوند، و شكر مى كنم خداوندى را كه ذكر مرا در كتابهاى گذشته ترك نكرده است و نام مرا نزد خود و دوستان خود بلند گردانيده است ؛ پس شيعيانى كه حاضر بودند شاد شدند و موجب مزيد ايمان و شكر گزارى ايشان گرديد.(111)
مولف گويد: بشارات ولادت و بعثت با سعادت آن جناب زياده از حد احصا است و بسيارى در ابواب آتيه اين مجلد و ساير مجلدات مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .