بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد گرديده است بر آنكه پدر و مادر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و جميع اجداد و جدات آن حضرت تا آدم عليه السلام همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشركى قرار نگرفته است و شبهه اى در نسبت آن حضرت و آباء و امهات او نبوده است ، و احاديث متواتره از طرق خاصه و عامه بر اين مضامين دلالت كرده است (30)، بلكه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبياء و اوصياء و حاملان دين خدا بوده اند؛ فرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرتند اوصياى حضرت ابراهيم عليه السلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكه و حجابت خانه كعبه و تعميرات آن با ايشان بوده است و مرجع عامه خلق بوده اند و ملت ابراهيم در ميان ايشان بوده است و به شريعت حضرت موسى و حضرت عيسى عليهما السلام شريعت ابراهيم در ميان فرزندان اسماعيل منسوخ نشد و ايشان حافظان آن شريعت بودند و به يكديگر وصيت مى كردند و آثار انبياء را به يكديگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسيد و عبدالمطلب ابوطالب را وصى خود گردانيد، و ابو طالب كتب و آثار انبياء و ودايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نمود.
در فضيلت عبدالمطلب عليه السلام احاديث بسيار وارد شده است ، چنانكه صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : عبدالمطلب محشور خواهد شد در روز قيامت امت تنها چون در ايمان در ميان قوم خود تنها بود و بر او خواهد بود سيماى پيغمبران و مهابت پادشاهان .(31)

و در حديث صحيح و معتبر ديگر فرمود: عبدالمطلب اول كسى بود كه قائل شد به بدا و مبعوث خواهد شد در قيامت با حسن پادشاهان و سيماى پيغمبران . پس فرمود: روزى عبدالمطلب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را پى شتران خود فرستاد و دير برگشت پس مضطرب شد و به هر دره اى از پى او فرستاد و چنگ در حلقه كعبه زد و تضرع نمود به درگاه خدا و فرياد كرد: اى پروردگار من ! آيا آل خود را كه وعده داده اى او را بر دين ها غالب گردانى هلاك خواهى كرد؟ اگر چنين كنى پس امر ديگر تو را در باب او سانح گرديده است .
و چون آن حضرت را ديد او را در بر گرفته بوسيد و گفت : اى فرزند! ديگر تو را دنبال كارى نمى فرستم مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(32)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على ! عبدالمطلب در جاهليت پنج سنت مقرر نمود و حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانيد:
اول - زنان پدران را بر فرزندان حرام كرد پس حق تعالى در قرآن فرستاد ولا تنكحوا ما نكح آباوكم من النساء.(33)
دوم - گنجى يافت خمس آن را در راه خدا داد، و حق تعالى فرستاد كه و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه .(34)
سوم - چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقايت حاج نمود، و خدا فرستاد ((اجعلتم سقايه الحاج)).(35)
چهارم - در ديه كشتن آدمى صد شتر مقرر كرد، و خدا اين حكم را فرستاد.
پنجم - طواف نزد قريش عددى نداشت ، پس عبدالمطلب هفت شوط مقرر كرد، و حق تعالى چنين مقرر فرمود.
يا على ! عبد الطلمب به ازلام (36) قمار نمى كرد، و بت را عبادت نمى كرد، و حيوانى كه به نام بت براى او مى كشتند نمى خورد و مى گفت : بر دين پدرم ابراهيم باقيم .(37)
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : جبرئيل به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده عرض كرد: خدا تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: حرام كردم آتش را بر پشتى كه از او فرود آمده اى يعنى الله و شكمى كه تو را برداشته است يعنى آمنه و كنارى كه تو را كفالت و محافظت كرده است يعنى ابو طالب .(38)
و به سند معتبر از امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه فرمود: والله عبادت نكرد پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه جدم هاشم و نه عبد مناف (بتى را هرگز)(39) بلكه همه نماز مى كردند رو به كعبه بر دين ابراهيم و متمسك به دين آن حضرت بودند.(40)
و در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه : براى هيچكس در پيش كعبه مسند نمى انداختند مگر براى عبدالمطلب ، و هيچيك از فرزندانش بر مسند او نمى نشستند براى اجلال و اكرام او، و هرگاه كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله و سلم تشريف مى آورد و مى خواست بر آن مسند بنشيند و عموهاى او اراده مى كردند او را منع كنند عبدالمطلب مى گفت : بگذاريد فرزند مرا كه او را شانى بزرگ است و عنقريب سيد و بزرگ شما خواهد گرديد و من نور سيادت و بزرگى در جبين او مشاهده مى نمايم و بزودى پيشواى جميع خلق خواهد گرديد.
پس آن حضرت را گرفته در كنار خود مى نشانيد و دست بر پشتش مى كشيد و او را مكرر مى بوسيد و مى گفت : هرگز بوسه از اين پاكتر و نيكوتر نديده ام و بدنى از اين نرمتر و پاكيزه تر نيافته ام ، و چون عبدالله و ابو طالب از يك مادر بودند رو بسوى ابو طالب مى كرد و مى گفت : اى ابو طالب ! اين پسر را شانى بزرگ هست پس چنگ زن در دامان او و او را محافظت كن كه او تنها و يگانه است و از پدر و مادر جدا مانده است ، براى او مانند مادر مهربان باش كه بدى به او نرسد؛ پس او را به گردن خود سوار مى كرد و هفت شوط بر دور كعبه طواف مى نمود.
چون شش سال از عمر شريف آن حضرت گذشت مادر آن حضرت در ((ابوا)) كه منزلى است در ميان مكه و مدينه به رحمت ايزدى واصل شد در وقتى كه آن حضرت را به مدينه برده بود نزد خالوهايش از بنى عدى ؛ پس چون آن حضرت يتيم ماند از پدر و مادر، رقت و شفقت عبدالمطلب نسبت به او زياده شد، چون هنگام وفات جناب عبدالمطلب شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بر سينه خود نشانيده او را مى بوسيد و مى گريست و رو بسوى ابوطالب گردانيده گفت : اى ابو طالب ! محافظت كن اين يگانه را كه بوى پدر نشنيده و مزه شفقت مادر نچشيده ، بايد جگر گوشه خود دانى او را و من از ميان همه فرزندان خود تو را اختيار كردم براى خدمت او زيرا كه پدر او با تو از يك مادر است ، اى ابو طالب ! اگر ايام ظهور و جلالت و رفعت او را دريابى خواهى دانست كه او را نيك شناخته بودم ، تا توانى او را پيروى كن و يارى نما او را به دست و زبان و مال خدا، والله كه او بزودى سر كرده شما گردد و پادشاهى و رفعتى او را نصيب شود كه هيچ يك از پدران مرا ميسر نشده بود، اى فرزند! قبول كن وصيت مرا.
ابو طالب عرض كرد: قبول كردم و خدا را بر خود گواه مى گيرم .
پس عبدالمطلب دست ابو طالب را گرفته پيمان را بر او محكم كرد و گفت : الحال مرگ بر من آسان شد؛ و پيوسته آن حضرت را مى بوسيد و مى بوئيد و مى فرمود: گواهى مى دهم كه نبوسيده ام احدى از فرزندان خود را كه از تو خوشبوتر و خوشروتر باشد؛ كاش زمان عاليشان تو را در مى يافتم ؛ پس مرغ روح مقدسش بسوى گلشن قدس پرواز نمود، و در آن وقت هشت سال از عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود، پس ابو طالب آن حضرت را به جان خود چسبانيده يك ساعت در شب و روز از او مفارقت نمى كرد، و او را در پهلوى خود مى خوابانيد، و هيچكس را بر او امين نمى گردانيد.(41)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : براى عبدالمطلب مسند نزد كعبه مى انداختند و براى احدى غير او در آنجا مسند نمى انداختند و فرزندانش نزد سر او مى ايستادند و نمى گذاشتند كسى را نزد آن مسند بيايد، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون تازه به رفتار آمد روزى آمد و در دامن عبدالمطلب نشست ، بعضى از فرزندان او خواستند آن حضرت را دور كنند عبدالمطلب گفت : بگذاريد فرزند مرا كه عنقريب پادشاهى به او مى رسد يا ملك به او نازل مى شود.(42)
و در حديث معتبر منقول است كه داود رقى به خدمت حضرت صادق عليه السلام آمد عرض كرد: به مردى مال دادم و مى ترسم به دست من نيايد.
فرمود: چون به مكه روى يك طواف با دو ركعت نماز به نيابت عبدالمطلب بكن و يك طواف ديگر با دو ركعت نماز به نيابت ابو طالب بكن (و يك طواف ديگر با دو ركعت نماز به نيابت عبدالله بكن)(43)، و همچنين براى آمنه مادر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمه مادر امير المؤ منين عليه السلام بجا آور، چون چنين كردم در همان روز مال به دستم آمد.(44)

بدان كه از جمله معجزات متواتره نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه در زمان عبدالمطلب ظاهر شد قصه اصحاب فيل بود، چنانكه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون ابرهه بن الصباح (پادشاه حبشه) قصد كرد خانه كعبه را خراب كند و به حوالى مكه معظمه رسيدند بر اموال اهل مكه غارت آوردند و از آن جمله شتران عبدالمطلب را به غارت بردند، پس عبدالمطلب به نزد شاه رفت و رخصت طلبيده داخل شد، ابرهه بر تختى نشسته بود در قبه ديبائى كه براى او نصب كرده بودند و سلام كرد بر او، ابرهه رد سلام كرد و چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد از حسن و بها و نور و ضيا و مهابت و وقار او حيران مانده سوال كرد: آيا در پدران تو نيز اين نور و جمال كه در تو مشاهده مى نمايم بوده است ؟
عبدالمطلب فرمود: بلى اى ملك ، همه پدران من صاحب نور و حسن و ضيا و عفت و حيا بوده اند.
ابرهه گفت : شما فائق گرديده ايد بر همه خلق به سبب فخر و شرف ، و سزاوار است تو را كه سيد و بزرگ قوم خود باشى . پس آن حضرت را بر روى تخت خود نشانيد، و او را فيل سفيدى بود بسيار بزرگ كه دو نيش آن را به انواع جواهر مرصع كرده بود كه ابرهه به آن فيل بر سلاطين ديگر مباهات مى كرد، امر كرد آن فيل را حاضر كنند، پس آن فيل را به انواع زينتها و حلى آراسته حاضر كردند، چون برابر عبدالطملب رسيد آن حضرت را سجده كرد و هرگز پادشاه خود را سجده نكرده بود و به قدرت الهى و اعجاز نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به زبان عربى فصيح بر عبدالمطلب سلام كرد و گفت : سلام بر تو باد اى نور بهترين خلايق و اى صاحب خانه كعبه و زمزم و اى جد بهترين پيغمبران و سلام باد بر نورى كه در پشت تو است تن اى عبدالمطلب ! با توست عزت و شرف ، هرگز ذليل و مغلوب نمى گردى .
چون ابرهه اين عجائب احوال را مشاهده نمود بترسيد و گمان كرد جادو است ، امر كرد فيل را برگردانيدند و با عبدالمطلب گفت : به چه كار آمده اى ؟ بدرستى كه من شنيده ام آوازه سخاوت و شرف و فضل تو را و ديدم از مهابت و جمال و عظمت تو آنچه بر من لازم گردانيده كه هر حاجت از من طلب نمائى روا كنم ، آنچه خواهى بطلب ؛ و او را گمان آن بود كه سوال خواهد كرد كه از قصد خراب كردن كعبه برگردد.
پس عبدالمطلب فرمود: اصحاب تو بر شتران من غارت آوردند، امر كن كه آنها را به من پس دهند.
ابرهه به خشم آمده گفت : از چشم من افتادى ، من آمده ام خراب كنم خانه شرف و مكرمت تو و قوم تو را كه به آن خانه بر عالم فخر مى كنيد و از همه برتر گرديده ايد و آن خانه اى است كه مردم از اطراف عالم به حج او مى آيند، در آن باب سخن نمى گوئى و شتران خود را از من طلب مى كنى ؟!
عبد الطملب فرمود: من نيستم صاحب آن خانه كه تو قصد خراب كردن آن را دارى ، من صاحب شترانم كه اصحاب تو گرفته اند، من در مال خود با تو سخن گفتم و آن خانه صاحبى دارد از همه كس قادرتر و منيعتر است و او اولى است به حمايت و حراست خانه خود از ديگران .
ابرهه حكم كرد شتران آن حضرت را رد كردند و به مكه مراجعت كرد.
ابرهه با فيل بزرگ و لشكر بسيار متوجه حرم شد، چون به نزد حرم رسيد فيل داخل نشد و خوابيد، چون او را مى گذاشتند بر مى گشت و چون او را جبر مى كردند به دخول حرم مى خوابيد.
عبدالمطلب امر كرد غلامان خود را كه : پسر مرا بطلبيد، چون عباس را آوردند فرمود: اين را نمى خواهم پسر مرا بطلبيد، هر يك را مى آوردند مى گفت : اين را نمى خواهم پسر مرا بطلبيد تا آنكه عبدالله والد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حاضر شد، فرمود: اى فرزند! برو بر بالاى ابو قبيس (45) و نظر كن به ناحيه دريا و هر چه بينى كه از آن جانب مى آيد مرا خبر ده ؛ چون عبدالله بر كوه ابو قبيس بالا رفت ديد كه مرغان از ابابيل مانند سيل و شب تار رو به آن طرف آورده بر ابو قبيس نشستند، از آنجا بلند شده هفت شوط بر گرد كعبه طواف كرده و هفت مرتبه ميان صفا و مروه سعى كردند، پس عبدالله بسوى عبدالمطلب شتافت و آنچه ديده بود معروض داشت ، عبدالمطلب فرمود: اى فرزند! ببين كه بعد از اين چه مى كنند مرا خبر ده .
پس عبدالله خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند، عبدالمطلب اهل مكه را فرمود: برويد بسوى لشكرگاه ايشان و غنيمتهاى خود را برداريد؛ چون اهل مكه به لشكرگاه ايشان رسيدند ديدند كه مانند چوبهاى پوشيده افتاده اند، و هر يك از آن مرغان سه سنگ در منقار و چنگالهاى خود دارند و به هر سنگى يكى از آن گروه را مى كشند، و چون همه را هلاك كردند برگشتند و پيش از آن كسى مانند آن مرغان نديده بود و بعد از آن نيز نديدند، و چون همه هلاك شدند عبدالمطلب به نزد خانه كعبه آمد و چنگ زد در پرده هاى كعبه و شعرى چند خواند كه مضمون آنها حمد خدا بود بر آن نعمت عظمى ، و برگشت و شعرى چند خواند مشتمل بر ملامت قريش بر ترك خانه كعبه و اظهار تنهائى خود در برابر آن داهيه و نگريختن از آن و توكل نمودن بر جناب اقدس الهى .(46)
و به سند صحيح از آن حضرت منقول است كه : چون لشكر پادشاه حبشه كه براى خرابى كعبه آمده بودند شتران عبدالمطلب را به غارت برده بودند عبدالمطلب به نزد او آمد و رخصت طلبيد، ابرهه پرسيد: براى چه كار آمده است ؟
گفتند: براى شتران او كه برده اند آمده است كه رد نمايند به او.
پادشاه گفت : اين مرد بزرگ جماعتى است ، من آمده ام كه محل عبادت آنها را خراب كنم ، او در آن باب شفاعت نمى كند و در باب شتران خود شفاعت مى كند، اگر سوال مى كرد كه دست از خراب كردن خانه بردارم ، بر مى داشتم ، پس امر كرد شتران را رد كردند.
عبدالمطلب همان جواب گفت كه گذشت ؛ پس عبدالمطلب هنگام مراجعت به فيل بزرگ آنها رسيد كه او را ((محمود)) مى گفتند فرمود: اى محمود!
فيل سر خود را به جواب حركت داد.
فرمود: مى دانى كه چرا تو را آورده اند؟
فيل سر را به جانب بالا حركت داد كه : نه .
فرمود: تو را آورده اند كه خانه پروردگار خود را خراب كنى ، آيا خواهى كرد؟
فيل با سر اشاره كرد: نه .
پس عبدالمطلب به خانه آمد؛ چون صبح روز ديگر شد عزم دخول حرم كردند، فيل امتناع نمود از دخول حرم ، عبدالمطلب بعضى از موالى را گفت : بر كوه بالا رو و نظر كن و آنچه ببينى مرا خبر ده ؛ چون بالا رفت گفت : سياهى از طرف دريا مى بينم و نزديك است كه برسند؛ چون نزديك شدند گفت : مرغان بسيارند و هر يك در منقار خود سنگريزه دارند به قدر سنگريزه ها كه به انگشتان به يكديگر مى اندازند يا كوچكتر.
عبدالمطلب گفت : بحق خداى عبدالمطلب كه قصد اين جماعت دارند، چون بالاى سر آنها رسيدند سنگها را انداختند و هر سنگى بر سر يكى از آن گروه آمد و از دبر او خارج شد و او را كشت و هيچيك از آنها بيرون نرفت مگر يك نفر كه براى قوم خود خبر برد، و چون ايشان را خبر مى داد ديد يكى از آن مرغان بالاى سر اوست گفت : چنين مرغان بودند، پس سنگى بر سر او انداخته او را نيز هلاك كرد.(47)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حضرت عبدالمطلب به مجلس ابرهه داخل شد تخت ابرهه براى تعظيم او منحنى شد و ميل كرد.(48)
در حديث صحيح ديگر فرمود: آن مرغان مانند پرستك بودند؛ و به روايت ديگر: سرشان مثل سرهاى درندگان بود و منقارشان مانند منقار مرغان .(49)
و در عدد فيلها خلاف است : بعضى گفته اند يك فيل بزرگ بود كه آن را محمود مى گفتند؛ بعضى گفته اند هشت فيل بودند؛ بعضى گفته اند دوازده فيل بودند.
و در سبب اين اراده خلاف است : بعضى گفته اند كه در برابر كعبه معظمه در يمن معبدى ساخته بود و مردم را تكليف مى كرد كه بسوى آن خانه حج كنند و بر دور آن طواف نمايند، پس شخصى از قريش شب در آن خانه مانده در و ديوار آن را به فضله خود ملوث نموده گريخت ، و به اين سبب آن ملعون در خشم شد و سوگند ياد كرد كعبه را خراب كند.(50)
صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه : جمعى از اهل مكه براى تجارت به حبشه رفتند و داخل كنيسه اى از كنائس نصارى شدند و آتشى افروختند براى طعام خود و خاموش نكرده بار كردند، بادى وزيد و آنچه در معبد ايشان بود سوخت ، چون داخل كنيسه خود شدند پرسيدند: كى اين كار را كرده است ؟ گفتند: جمعى از تجار مكه در اينجا آتش افروخته اند، به آن سبب كنيسه سوخته است ؛ چون خبر به پادشاه رسيد در غضب شد و وزير خود ابرهه بن الصباح را فرستاد با چهار صد فيل و صد هزار مرد جنگى و گفت : كعبه ايشان را خراب كن و سنگهاى او را در درياى جده بينداز و مردان آنها را بكش و اموال آنها را غارت كن و احدى از ايشان را مگذار، پس ابرهه با تهيه تمام به جانب مكه روان شد و اسود بن مقصود را چرخچى (51) لشكر خود كرده با بيست هزار كس پيش فرستاد و گفت : برو و مردان و زنان ايشان را بگير و احدى از آنها را مكش تا من بيايم كه مى خواهم آنها را به عذابى بكنم كه احدى از عالميان را چنان عذابى نكرده باشند.
چون اين خبر به مكه رسيد اهل مكه اولاد و اموال خود را جمع كرده عزم گريختن نمودند، عبدالمطلب ايشان را نصيحت كرد كه : اين ننگ است بر شما كه از كعبه دور شويد.
گفتند: ما را تاب مقاومت ايشان نيست اگر بر ما دست يابند همه را مى كشند.
عبدالمطلب فرمود: خداى خانه نمى گذارد ايشان بر خانه ظفر يابند و اگر شما نيز پناه به خانه بريد به شما نيز دست نخواهند يافت .
ايشان نصيحت آن حضرت را قبول نكرده متفرق شدند، بعضى به كوهها و دره ها گريختند و بعضى به دريا نشستند، عبدالمطلب فرمود: من از خدا شرم مى كنم كه از خانه و حرم او بگريزم و من از جاى خود حركت نمى كنم تا حق تعالى ميان ما و ايشان حكم كند.
پس اسود ماند تا ابرهه با آن فيلهاى عظيم و لشكر گران به او ملحق شدند و رو به مكه آوردند و جميع چهار پايان اهل مكه را به غارت بردند و از عبدالمطلب هشتاد ناقه سرخ مو بردند، چون خبر به عبدالمطلب رسيد فرمود: الحمد لله مال خدا بود و براى ضيافت اهل خانه او و حاجيان خانه او نگاهداشته بودم ، اگر به من برگرداند او را شكر خواهم كرد اگر بر نگرداند باز شكر خواهم كرد.
پس عبدالمطلب جامه هاى خود را پوشيده و رادى لوى بن غالب را بر دوش افكند و كمربند ابراهيم خليل عليه السلام را بر كمر بست و كمان اسماعيل ذبيح عليه السلام را بر دوش افكند و بر اسب خود سوار شده بسوى لشكر ابرهه روان شد، خويشان او سر راه بر او گرفتند و گفتند: نمى گذاريم تو را بر وى به نزد ظالمى كه حرمت خانه خدا و حرم او را نمى داند.
فرمود: اى قوم ! من از قدرت و لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد، دست از من برداريد انشاء الله بزودى بسوى شما بر مى گردم .
پس روانه شد، چون نظر آن قوم بر او افتاد از حسن و ضياء او متعجب و از مهابت او بر خود بلرزيدند و به نزد او آمده التماس كردند كه : برگرد و نزد اين جبار مرو كه سوگند خورده است احدى از شما را زنده نگذارد و ما را رحم مى آيد بر تو با اين حسن و جمال و كمال به تيغ او كشته شوى .
عبدالمطلب گفت : شما مرا به مجلس او بريد و نصيحت را ترك كنيد.
چون خبر عبدالمطلب را به ابرهه رسانيدند و شجاعت و جرات او را ذكر كردند امر كرد كه ملازمانش شمشيرها كشيدند و فيل بزرگ را به مجلس طلبيد و تاج خود را بر سر نهاد و امر به احضار عبدالمطلب نمود، و آن فيل را ((مذموم)) مى گفتند و بر سرش دو شاخ از آهن تعبيه كرده بودند كه اگر بر كوهى مى زد خراب مى كرد، و بر خرطومش دو شمشير بسته بودند، و جنگ تعليمش داده بودند؛ و امر كرد چون عبدالمطلب به مجلس در آيد آن فيل را بر او حمله دهند.
چون عبدالمطلب به مجلس داخل شد جميع حضار را از او دهشتى عظيم بهم رسيد، چون فيل را به او حمله دادند به نزد آن حضرت آمد و سر بر زمين نهاده ذليل و منقاد شد؛ ابرهه از مشاهده اين احوال متحير ماند و از دهشت بر خود لرزيد و به غايب تعظيم و تكريم آن حضرت را در كنار خود نشانيد و عرض كرد: چه نام دارى كه از تو خوشروتر و نيكوتر نديده ام و هر حاجت بطلبى روا كنم و اگر گوئى برگردم بر مى گردم ؟
عبدالمطلب فرمود: مرا با اينها كارى نيست ، اصحاب تو شترى چند از من برده اند و آنها را براى حاجيان بيت الله مهيا كرده بودم ، بگو به من باز دهند.
ابرهه حكم كرد آنها به او پس دادند و گفت : ديگر حاجتى دارى ؟
گفت : نه .
ابرهه گفت : چرا در باب بلد خود سوال نمى كنى كه من سوگند ياد كرده ام كه كعبه شما را خراب كنم و مردان شما را بكشم ؟ وليكن قدر تو را بزرگ يافتم و اگر در اين باب شفاعت نمائى شفاعت تو را قبول مى كنم .
عبدالمطلب فرمود: مرا با آن كارى نيست ، چون آن خانه صاحبى دارد كه محتاج به شفاعت من نيست ، اگر خواهد دفع ضرر از خانه خود مى تواند كرد.
ابرهه گفت : اينك از عقب تو مى آيم با فيل و لشكر، كعبه و نواحى آن را خراب مى كنم و ساكنان آن را به قتل مى رسانم .
عبدالمطلب فرمود: اگر توانى بكن ؛ و بسوى مكه برگشت ، و چون بر فيل بزرگ گذشت ، فيل او را سجده كرد پس وزراء و مصاحبان ابرهه او را ملامت كردند كه : چرا او را گذاشتى برود؟
گفت : مرا ملامت مكنيد كه چون او را ديدم هيبتى عظيم از او در دل من پيدا شد، مگر نديديد فيل او را سجده كرد؟ اكنون بگوئيد در اين امر كه اراده كرده ايم چه مصلحت مى دانيد؟
گفتند: آنچه پادشاه فرموده البته بايد بعمل آوريم ، پس با لشكر روى بسوى مكه آوردند.
و چون عبدالمطلب به مكه برگشت قوم خود را گفت : بر ابوقبيس بالا رويد، و خود به كعبه در آويخت و به نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم توسل جسته به درگاه حق تعالى تضرع و زارى نمود كه : الها! خانه خانه توست و ما همه عيال و ساكنان حرم توئيم و هر كس حمايت خانه و اهل خانه خود مى نمايد، و مانند اين سخنان مى گفت و تضرع مى نمود، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت : دعاى تو مستجاب شد و به مطلب خود رسيدى به بركت نورى كه در جبين توست ، پس رو به قوم خود آورد و گفت : بشارت باد كه نور جبين خود را ديدم كه بلند شد و از بركت آن شما نجات خواهيد يافت .
در اين سخن بودند كه ديدند غبار لشكر مخالف بلند شد، و چون غبار فرو نشست فيلها ديدند كه سرا پاى آنها را آهن پوشانيده بودند و مانند كوه در جلو لشكر خود باز داشته بودند، چون به حد حرم رسيدند فيلها ايستادند و هر چند فيل بانان آنها را زجر كردند قدم در حرم ننهادند، و چون روى آنها را از حرم بر مى گردانيدند مى دويدند.
اسود گفت : جادو كرده اند فيلهاى شما را؛ و خبر به سوى ابرهه فرستاد كه چنين واقعه اى رو داده .
ابرهه چون اين خبر بشنيد ترس او زياده شد و به نزد اسود فرستاد كه : مكرر كار خود را تجربه كرديم و از تجربه خود گذشتن طريق عقل نيست ، رسولى بسوى اين قوم بفرست و از ايشان طلب صلح بكن و خبر فيل را مخفى دار كه باعث جراءت ايشان نشود و بگو به عدد آنچه از مردان ما تلف شده است از قوم خود به ما بدهند و آنچه از كنيسه ما فاسد كرده اند تاوان بدهند تا ما بر گرديم .
چون رسول ابرهه به نزد اسود آمد و رسالت او را گفت ، و آن رسول مردى بود به شجاعت معروف و ((حناطه)) نام داشت و بسيار به شجاعت خود مغرور بود و با لشكرها به تنهائى مقاومت مى كرد و خلقتى مهيب داشت ، اسود به او گفت : تو رسول من باش بسوى اين گروه شايد به سبب تو ميان ما و ايشان صلح شود.
حناطه گفت : مى روم و اگر قبول صلح نكنند سرهاى ايشان را به نزد تو مى آورم .
چون حناطه به مكه آمد و نظرش به عبدالمطلب افتاد دهشتى عظيم بر او غالب شد و بر خود بلرزيد و ساكت ماند؛ عبدالمطلب فرمود: به چه كار آمده اى ؟
عرض كرد: اى مولاى من ! بر ابرهه فضل شما ظاهر گرديد و حرم را به شما بخشيد و از شما طلب مى نمايد كه ديه آنها كه كشته شده اند بدهيد يا مردانى چند به عدد آنها از قوم خود بدهيد و قيمت آنچه در كنيسه تلف شده است تسليم نمائيد تا لشكر را برگرداند.
عبدالمطلب فرمود: ما هرگز بيگناه را به عوض مجرم مواخذه نمى كنيم ؛ عادت ما امانت و عدالت است و دست خود را پيوسته از ستم باز داشته ايم و خلاف فرموده خدا نمى كنيم ، و اما آنچه در باب كعبه گفتى ، من گفتم كه آن صاحبى دارد كه قادر است دفع ضرر را آن بكند، والله كه هيچ پروا نمى كنم از او و از خيل و حشم او.
حناطه چون اين سخنان بشنيد در خشم شد و قصد هلاك آن حضرت نمود، عبدالمطلب گريبان او را گرفته بلند كرد و بر زمين زد و فرمود: اگر نه تو ايلچى (52) بودى الحال تو را هلاك مى كردم .
پس حناطه بسوى اسود برگشت و گفت : به اين گروه سخن گفتن فايده ندارد و مكه خالى است مى بايد بر ايشان تاخت .
چون به نزديك حرم رسيدند گروهى چند از مرغان ديدند كه چون ابر بر بالاى سر آنها صف كشيدند و شبيه پرستك بودند و هر يك سه سنگ يكى در منقار و دو تا در چنگال برداشته بودند و سنگها از عدس كوچكتر و از نخود بزرگتر نبود.
چون لشكر را نظر بر آن مرغان بترسيدند و گفتند: چيست اين مرغان كه هرگز مثل آنها نديده ايم ؟
اسود گفت : بر شما باكى نيست ، مرغى چندند كه روزى براى جوجه هاى خود مى برند.
پس كمان خود را طلبيد و تيرى به جانب آنها افكند پس آن مرغان به فرياد آمدند، منادى ندا كرد از آسمان : اى مرغان اطاعت كننده ! اطاعت پروردگار خود كنيد به آنچه مامور شده ايد بدرستى كه غضب خداوند جبار بر اين كفار شديد شده است .
پس مرغان سنگها را انداختند، سنگ اول بر سر حناطه آمد و خود او را شكافت و در مغز سرش پنهان شد و از دبرش بيرون رفت و به زمين فرو شد و او بر خاك افتاد، پس آن لشكر از جانب چپ و راست متفرق شدند و مرغان از پس آنها مى رفتند و سنگ بر سرشان مى ريختند تا همه هلاك شدند و اسود نيز هلاك شد و ابرهه گريخت ناگاه در اثناى راه دست راستش افتاد پس دست چپش افتاد پى پاهايش افتاد و چون به منزل رسيد و قصه را نقل كرد سرش افتاد.
شخصى از حضر موت برادر خود را تكليف حضور در آن عسكر نمود و آن برادر ابا نمود و گفت : من هرگز به جنگ خانه خدا نيايم ، و آن برادر كه رفت چون اين واقعه را ديد گريخت و به برادر خود ملحق شد و قصه را به او نقل كرد، چون سر به جانب بالا كرد يكى از مرغان را بر بالاى سر خو ديد پس آن مرغ سنگى انداخته و او را هلاك كرد.
عبدالمطلب در عرض اين احوال مشغول تضرع و ابتهال بود و به نور مقدس محمدى صلى الله عليه و آله و سلم توسل مى جست و عرض مى كرد: پروردگارا! به بركت نورى كه به ما بخشيده اى ما را از اين اندوه و شدت فرجى كرامت فرما و بر دشمنان خود نصرت ده .
چون فيلها را گريخته و دشمنان را مرده ديدند به شكر الهى قيام و غنائم دشمن را متصرف شدند.(53)

شيخ كلينى و غير او روايت كرده اند كه : در كعبه دو غزال از طلا بود و پنج شمشير، چون قبيله خزاعه غالب شدند بر قبيله جرهم و خواستند كه حرم را از ايشان بگيرند جرهم آن شمشيرها و دو آهوى طلا را در چاه زمزم افكندند و آن چاه را به سنگ و خاك انباشته كردند به نحوى كه اثرش ظاهر نبود كه ايشان آنها را بيرون نياورند؛ و چون قصى جد عبدالمطلب بر خزاعه غالب شد و مكه را از ايشان گرفت موضع زمزم بر ايشان مشتبه ماند و ندانستند تا زمان عبدالمطلب كه رياست مكه معظمه به او منتهى شد، و در پيش كعبه فرشى از براى او مى گستردند كه براى ديگرى در آنجا فرشى نمى گستردند، شبى نزد كعبه خوابيده بود در خواب ديد كه شخصى با او گفت : ((حفر نما بره را)) چون بيدار شد ندانست كه ((بره)) چيست ؛ شب ديگر در همان موضع به خواب رفت و همان شخص را در خواب ديد كه گفت : ((حفر نما طيبه را))؛ پس شب سوم به خواب او آمد و گفت : ((حفر نما مضنونه را)) پس شب چهارم به خواب آمد و گفت : ((حفر نما زمزم را كه هرگز آبش تمام نشود و بياشامند از آن حاجيان و بكن آن را در جايى كه كلاغ بال سفيدى نشيند نزد سوراخ موران)) در برابر چاه زمزم سوراخى بود كه موران از آن بيرون مى آمدند و هر روز كلاغ بال سفيدى مى آمد و آن موران را بر مى چيد.
چون عبدالمطلب اين خواب را ديد تعبير خوابهاى خود را فهميد و موضع زمزم را دانست ، پس نزد قريش آمد و فرمود: من چهار شب خواب ديدم در باب كندن زمزم و آن مايه فخر و عزت ماست ، بيائيد تا آن را حفر نمائيم ، ايشان قبول نكردند، پس خود متوجه كندن آن شد و يك پسر داشت در آن وقت كه او را حارث مى گفتند و او را يارى مى كرد بر كندن زمزم ، چون كار بر او دشوار شد به نزد كعبه آمد و دستها بسوى آسمان بلند كرد و به درگاه حق تعالى تضرع نمود و نذر كرد كه اگر خدا ده پسر او را روزى كند يكى از آنها را كه دوست تر دارد قربانى كند.
پس چون بسيار كند و رسيد به جايى كه عمارت حضرت اسماعيل در چاه نمايان شد و دانست كه به آب رسيده است ((الله اكبر)) گفت : پس قريش گفتند ((الله اكبر)) و گفتند: اى پدر حارث ! اين فخر و كرامت ماست و ما را در آن بهره اى هست و بر تو آن را مسلم نخواهيم گذاشت .
عبدالمطلب فرمود: شما مرا در حفر آن يارى نكرديد، اين مخصوص من و فرزندان من است تا روز قيامت .(54)
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه : چون عبدالمطلب زمزم را حفر نمود و به قعر چاه رسيد از يك جانب چاه بوى بدى وزيد كه او را ترسانيد و فرزندش حارث به آن سبب از چاه بيرون آمد و او تنها ماند، و ثبات قدم نمود و ديگر كند تا آنكه به چشمه اى رسيد كه از آن بوى مشك ساطع بود، چون يك ذراع ديگر كند خواب او را ربود و در خواب ديد مرد بلند دست خوشروى خوش موى نيكو جامه خوشبوئى به او گفت : ((بكن تا غنيمت يابى و اهتمام نما تا سالم بمانى ، و آنچه بيابى ذخيره منما تا وارثان تو قسمت كنند بلكه خود صرف كن ، شمشيرها از غير توست و طلا از توست ، قدر تو از همه عرب بزرگتر است ، پيغمبر عرب از تو بيرون خواهد آمد، و ولى اين امت و وصى آن پيغمبر از تو بهم خواهد رسيد، و از نسل تو خواهد بود اسباط و نجيبان و حكما و دانايان و بينايان و شمشيرها از ايشان خواهد بود، و پيغمبرى آن پيغمبر در قرن بعد از تو خواهد بود و خدا به او زمين را به نور هدايت روشن گرداند و شياطين را از اقطار زمين بيرون كند و ذليل گرداند ايشان را بعد از عزت و هلاك گرداند ايشان را بعد از قوت ، و بتها را ذليل و عابدان آنها را به قتل رساند هر جا كه باشند، و بعد از او باقى ماند ديگرى از نسل تو كه برادر و وزير او باشد و سنش از او كمتر باشد، او بتها را در هم شكند و در همه امور مطيع آن پيغمبر باشد، و آن پيغمبر هيچ امرى را از او مخفى ندارد و هر داهيه اى كه بر او واقع شود با او مشورت نمايد)).
چون عبدالمطلب از خواب بيدار شد و در امر اين خواب متحير ماند، ناگاه در پهلوى خود سيزده شمشير ديد، چون آنها را گرفت و خواست بيرون آيد با خود انديشه كرد كه : چگونه بيرون روم كه هنوز حفر را تمام نكرده ام ؟ چون يك شبر ديگر كند شاخها و سر آهوى طلا پيدا شد وقتى كه بيرون آورد ديد بر آن نقش كرده اند: لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله ، فلان خليفه الله و معنى فقره آخر اين است كه حضرت صاحب الامر عليه السلام خليفه خداست .
پس چون عبدالمطلب آب را بيرون آورد و آنها را برداشته خواست از چاه بالا رود شيطان را به صورت مار سياهى ديد كه پيش از او از چاه بالا مى رود، شمشير زد و اكثر دمش را انداخته و ناپيدا شد، حضرت قائم عليه السلام او را تمام كش خواهد نمود.
پس عبدالمطلب خواست مخالفت از خواب كند و شمشيرها را بر در خانه كعبه نصب نمايد، پس چون به خواب رفت همان شخص را مجددا در خواب ديد كه به او خطاب نمود: اى شيبه الحمد! شكر كن پروردگار خود را زيرا كه بزودى تو را زبان زمين خواهد كرد و نام نيك تو را در عالم منتشر خواهد كرد و جميع قريش بعضى به خوف و بعضى به طمع پيروى تو خواهند نمود، شمشيرها را در جاهاى خود قرار ده .
عبدالمطلب چون از خواب بيدار شده با خود گفت : اگر آن كه در خواب مى بينم از جانب پروردگار من است ، امر امر اوست ، و اگر شيطان است همان خواهد بود كه دم او را قطع كردم .
چون شب شد و باز به خواب رفت گروهى بسيار از مردان و اطفال ديد كه به نزد او آمدند و گفتند: ما اتباع فرزندان توئيم و ما در آسمان ششم ساكنيم ، شمشيرها از تو نيست ، دخترى از قبيله بنى مخزوم خواستگارى نما و بعد از او از ساير قبائل عرب دختران بخواه ، اگر مال ندارى حسب بزرگ دارى و مردم دختر به تو خواهند داد و اين سيزده شمشير را به فرزندان آن دختر كه از بنى مخزوم است بده و بيش از اين براى تو بيان نمى كنم ، يكى از آن شمشيرها از دست تو ناپيدا مى شود و در فلان كوه پنهان خواهد شد و ظاهر شدن آن علامت ظهور قائم آل محمد عليه السلام خواهد بود.
پس عبدالمطلب بيدار شد و شمشيرها را در گردن خود انداخت و بسوى ناحيه اى از نواحى مكه روان شد، پس يك شمشير كه از همه نازكتر و لطيفتر بود ناپيدا شد و از همان موضع ظاهر خواهد شد براى حضرت قائم عليه السلام .
پس احرام بست به عمره و داخل مكه شد و به آن شمشيرها و آهوها بيست و يك طواف كرد و در اثناى طواف مى گفت : خداوندا! وعده خود را راست گردان و گفتار مرا ثابت گردان و ياد مرا منتشر گردان و بازوى مرا محكم كن .
پس شمشيرها همه را به فرزندان مخزوميه داد و آن دوازده شمشير به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و يازده امام تا امام حسن عسكرى عليهم السلام رسيد براى هر يك از ايشان يك شمشير بود و شمشير امام دوازدهم در زمين مخفى شد و زمين به آن حضرت تسليم خواهد نمود.(55)
و در حديث موثق منقول است كه : ابن فضال از حضرت امام رضا عليه السلام سوال نمود از معنى قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه : منم فرزند دو ذبيح - يعنى دو كس كه هر يك را براى خدا قربانى مى خواستند بكنند -، فرمود: يعنى اسماعيل پسر ابراهيم عليه السلام و عبدالله پسر عبدالمطلب ؛ اما اسماعيل پس آن فرزند حليم است كه حق تعالى بشارت داد به او ابراهيم عليه السلام را و چون با او مشغول اعمال حج شد ابراهيم عليه السلام به او فرمود: در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كردم پس نظر و فكر كن چه مى بينى و چه صلاح مى دانى ؟ عرض كرد: اى پدر! بكن به آنچه مامور خواهى گرديد - و نگفت بكن اى پدر آنچه ديدى - بزودى خواهى يافت مرا اگر خدا خواهد از صبر كنندگان .
پس چون ابراهيم عليه السلام عازم گرديد بر ذبح او حق تعالى فدا كرد او را به گوسفندى سياه و سفيد كه در سياهى مى خورد و در سياهى مى آشاميد و در سياهى نظر مى كرد و در سياهى راه مى رفت و در سياهى بول و پشكل مى انداخت ، و پيش از آن چهل سال در باغهاى بهشت چريده بود و از رحم ماده بيرون نيامده بود بلكه حق تعالى فرموده بود: باش ، پس هست شده بود براى آنكه فداى اسماعيل عليه السلام باشد؛ پس هر گوسفند كه در منى كشته مى شود فداى آن حضرت است تا روز قيامت .
و ذبيح ديگر قصه اش آن است كه : حضرت عبدالمطلب عليه السلام به حلقه در كعبه چسبيده و دعا كرد كه حق تعالى ده پسر او را كرامت فرمايد و نذر كرد با خدا كه اگر اين نعمت براى او حاصل گردد يكى از ايشان را قربانى كند؛ پس حق تعالى ده پسر او را كرامت كرد، گفت : خدا براى من وفا كرد من نيز بايد به نذر خود وفا كنم ؛ پس فرزندان خود را داخل خانه كعبه نمود و سه دفعه ميان ايشان قرعه زد و هر مرتبه به نام عبدالله (پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم) - كه گرامى ترين اولاد او نزد او بود - بيرون آمد، پس او را خوابانيد و به ذبح او عازم گرديد، چون اين خبر به اكابر قريش رسيد جمع شدند و او را از آن عمل ممانعت كردند، زنان عبدالمطلب حاضر و صدا به شيون بلند كردند، پس عاتكه دختر عبدالمطلب گفت : اى پدر! عذر ميان خود و خدا تمام كن در كشتن فرزند خود.
عبدالمطلب گفت : اى فرزند! چگونه عذر تمام كنم كه توئى صاحب بركت ؟
عاتكه عرض كرد: اى پدر! اين شتران كه دارى در حرم مى چرند ميان آنها و فرزند خود قرعه بينداز و زياده كن آنقدر كه حق تعالى راضى گردد.
پس عبدالمطلب شتران را حاضر گردانيد و ده شتر جدا كرد و ميان آنها و عبدالله قرعه زد، به نام عبدالله بيرون آمد، پس ده ده زياد مى كرد و به نام عبدالله بيرون مى آمد، تا آنكه چون به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران بيرون آمد، پس همه قريش صدا به تكبير بلند كردند به حدى كه كوههاى مكه از صداى ايشان بلرزيد.
پس عبدالمطلب فرمود: تا سه نوبت قرعه به نام شتران بيرون نيايد دست از عبدالله بر نمى دارم ؛ پس دو مرتبه ديگر ميان عبدالله و صد شتر قرعه انداختند، باز قرعه به نام صد شتر بيرون آمد.
پس زبير و ابو طالب و خواهران ايشان عبدالله را از زير دست عبدالمطلب كشيدند و پوست روى نازك نورانيش كنده شده بود از سائيدن به زمين ؛ پس آن يگانه گوهر را دست به دست مى گردانيدند و مى بوسيدند و سجده هاى شكر الهى بر سلامتى او مى كردند و خاك از روى مباركش پاك مى كردند؛ امر نمود عبدالمطلب كه شتران را در ((حزوره)) كه در ميان صفا و مروه واقع است نحر كردند و احدى را از گوشت آنها منع نكردند، و اين از جمله سنتهاى عبدالمطلب بود كه خدا در اسلام جارى نمود كه ديه هر مرد مسلمان صد شتر باشد.(56)
و در حديث موثق ديگر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: فرزندان عبدالمطلب ده نفر بودند به غير از عباس .(57)
و ابن بابويه عليه الرحمه گفته است كه : نامهاى ايشان عبدالله ، ابو طالب ، زبير، حمزه ، حارث ، غيداق ، مقوم ، حجل ، عبد العزى (ابولهب)، و ضرار و عباس بود؛ و حارث از همه بزرگتر بود؛ و بعضى گفته اند: ((مقوم)) و ((حجل)) يكى بودند.

و عبدالمطلب ده نام داشت كه سلاطين او را به آن نامها مى شناختند: عامر، شيبه الحمد، سيد البطحا، ساقى الحجيج ، ساقى الغيث ، غيث الورى فى العام الجدب ، ابو الساده العشره ، عبدالمطلب ، حافر زمزم .(58)
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه : اول كسى كه براى او قرعه زدند مريم دختر عمران بود؛ پس قرعه زدند براى حضرت يونس عليه السلام ، پس عبدالمطلب نه پسر براى او بهم رسيد نذر كرد كه اگر پسر دهم براى او بهم رسد قربانى كند او را براى خدا و چون حضرت عبدالله متولد شد و نتوانست او را ذبح كند براى آنكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در پشت او بود، پس ده شتر آورد و قرعه زد، به نام عبدالله بيرون آمد، و ده ده زياد كرد تا آنكه به صد شتر رسيد پس به نام شتر در آمد، عبدالمطلب گفت : انصاف نيست كه چندين مرتبه به نام عبدالله بيرون آيد و يك مرتبه به نام شتر و من به آخر عمل كنم ؛ و چون سه نوبت به اسم شتر بيرون آمد گفت : الحال دانستم كه پروردگار من به فدا راضى شده است ؛ پس صد شتر را نحر كرد.(59)
مولف گويد كه : از كردار حضرت عبدالمطلب معلوم مى شود كه نذر قربانى كردن فرزند در شريعت ابراهيم عليه السلام سنت بوده است ، و محتمل است كه اين مخصوص عبدالمطلب بوده و به آن ملهم شده باشد.
و ابن ابى الحديد و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه : چون حضرت عبدالمطلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سينه ساير قريش مشتعل گرديده گفتند: اى عبدالمطلب ! اين چاه از جد ما اسماعيل است و ما را در آن حقى هست پس ما را در آن شريك گردان .
عبدالمطلب فرمود: اين كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانيده است و شما را در آن بهره اى نيست ؛ بعد از مخاصمه بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه اى كه در قبيله بنى سعد و در اطراف شام مى بود.
پس عبدالمطلب با گروهى از فرزندان عبد مناف روانه شدند و از هر قبيله اى از قبائل قريش چند نفر با ايشان رفتند به جانب شام ؛ در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از ايشان مضايقه كردند؛ چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبدالمطلب گفت : بيائيد هر يك براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى از ما دفن نكرده در اين بيابان بماند بهتر است از آنكه همه بمانيم ؛ چون قبرها كندند و منتظر مرگ نشستند عبدالمطلب گفت : چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است ، بر خيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد.
پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند، چون عبدالمطلب بر ناقه خود سوار گرديد از زير پاى ناقه اش چشمه آبى صاف و شيرين جارى شد، پس عبدالمطلب گفت : ((الله اكبر))، و اصحابش همه تكبير گفتند و آب خوردند و مشكهاى خود را پر آب كردند و قبائل قريش را طلبيده كه : بيائيد و ببينيد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد.
چون قريش آن كرامت عظمى را از عبدالمطلب ديدند گفتند: خدا ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست و ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنيم ، آن پروردگارى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است ؛ پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلم داشتند.(60)
صاحب كتاب انوار ذكر كرده است كه : چون عبدالمطلب بسيار به ته برد چاه زمزم را و آهوى طلا و شمشيرهاى بسيار و زرهى چند در آن يافت ، پس باز قريش دعوى نصيب خود از آنها كردند و آن حضرت به قرعه قرار داد، پس دو تير زرد به نام كعبه و دو تير سياه به اسم خود و دو تير سفيد به اسم قريش و آن شش تير را به شخصى داد كه داخل كعبه كرد؛ پس دو تير زرد كه به نام كعبه بود براى آهوها بيرون آمد و دو تير سياه براى شمشيرها و زره ها بيرون آمد و تيرهاى قريش براى هيچيك از آنها بيرون نيامد. پس عبدالمطلب شمشيرها و زره ها را خود متصرف شد و دو آهوى طلا را صرف زينت در كعبه كرد.
و چون رياست مكه و سقايت حاجيان براى آن حضرت مسلم بود، كسى با او منازعه نمى نمود مگر ((عدى بن نوفل)) كه او پيش از عبدالمطلب در مكه مشار اليه بود و حسد بر آن حضرت مى برد؛ پس روزى با عبدالمطلب در مقام معارضه گفت : تو طفلى از اطفال قوم خود بودى و تو را فرزندى و ياورى نيست و از مدينه تنها به مكه آمدى ، به چه چيز بر ما تفوق يافتى ؟
عبدالمطلب در غضب شده گفت : واى بر تو! مرا سرزنش مى كنى به كمى فرزند، با خداى عهد كردم كه اگر ده پسر يا زياده مرا عطا فرمايد يكى از آنها را نحر نمايم براى اكرام و اجلال حق الهى ، پس گفت : پروردگارا! پس عيال مرا بسيار كن و دشمنان مرا بر من شاد مگردان بدرستى كه توئى خداى يگانه صمد.
و بعد از آن شروع كرد به خواستن زنان و شش زن به حباله خود در آورد و ده پسر از ايشان بوجود آمد و هر يك از آن زنان به حسن و جمال آراسته و در قوم خود عزيز و منيع بودند: يكى از آنها منعه دختر حارث كلابيه بود؛ ديگرى سمرى دختر غيدق (طليقيه)؛ سوم هاجره خزاعيه ؛ چهارم سعدا دختر حبيب كلابيه ؛ پنجم هاله دختر وهب ؛ ششم فاطمه دختر عمرو مخزوميه بود.(61) و از فاطمه مخزوميه ابو طالب و عبدالله پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بهم رسيدند.
بعضى گفته اند: زبير نيز از فاطمه بود و ساير اولاد از زنان ديگر او بودند.(62)
عبدالمطلب سعى و اهتمام بسيار در خدمت كعبه مى نمود، پس در بعضى از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد و هراسان بيدار شد و برخاست و رداى خود را بر زمين مى كشيد و بر خود مى لرزيد تا به جمعى از كاهنان رسيد و از او پرسيدند كه : اى ابولحارث ! چه مى شود تو را؟
گفت : كه در خواب ديدم زنجير سفيد نورانى از پشت من بيرون آمد كه نزديك بود نور آن زنجير ديده ها را بربايد، و آن زنجير چهار طرف داشت يك طرف آن به مشرق و طرف ديگرش به مغرب و يك طرفش به آسمان و يك طرفش به زمين رسيده بود، ناگاه دو شخص عظيم خوشرو ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده اند، از يكى از ايشان پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم نوح پيغمبر پروردگار عالميان ؛ از ديگرى پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم ابراهيم خليل الرحمن آمده ايم كه در سايه اين شجره طيبه باشيم ، پس خوشا حال كسى كه در سايه آن باشد و واى بر كسى كه از آن دور باشد.
كاهنان گفتند: اى ابو الحارث ! اين بشارتى است تو را و خيرى است كه به تو مى رسد و ديگر برادران را نصيبى نيست ، و اگر خواب تو راست باشد از پشت تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب را به دين خدا دعوت نمايد، براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى عذاب .
پس عبدالمطلب شاد شد و گفت : آيا كى اين نور جبين مرا اخذ نمايد؟
پس روزى تنها به شكار رفت و بسيار تشنه شد، در آن حال نظرش بر آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه اى ايستاده بود، و چون از آن آب تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر بود دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است ، پس برگشت و با فاطمه مخزوميه كه نجيب تر و صالحه تر و نيكوتر از همه زنان بود مقاربت كرد و نطفه عبدالله پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منعقد شد؛ پس آن نور كه در جبين او بود بسوى زوجه او ((فاطمه)) منتقل شد، و چون عبدالله متولد شد آن نور ازهر از جبين اطهر او ساطع گرديد به حدى كه اطراف آسمان را روشن نمود، پس عبدالمطلب از انتقال آن نور بسوى آن مايه شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل كتاب همگى به حركت آمده محزون گرديدند و در ميان علماى يهود جبه سفيدى بود كه مى گفتند جبه حضرت يحيى عليه السلام است كه در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده به خون آن حضرت بود و در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطره اى از خون بچكد نزديك خواهد بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد؛ چون رفتند و بسوى آن جبه نظر كردند ديدند كه خون از آن مى ريزد پس دانستند كه ظهور پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شده است و به اين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهى را به مكه فرستادند كه از ولادت آن حضرت خبر بگيرند.
و عبدالله در روزى آنقدر نمو مى نمود كه اطفال ديگر در ماهى (63) آنقدر نمو كنند و افواج تماشائيان به ديدن او مى آمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب مى نمودند؛ و عبدالله در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد آنچه يوسف از برادران ديد.
و چون يازده پسر براى عبدالمطلب بهم رسيدند نذر خود را به خاطر آورد، پس فرزندان خود را نزد خود جمع كرد و طعامى براى ايشان مهيا نمود پس از تناول طعام گفت : اى فرزندان من ! مى دانيد كه شما همه بر من گرامى و به مثابه نور چشم من مى بوديد و خارى در پاى هيچ يك از شما نمى توانستم ديد وليكن حق خدا بر من واجبتر است از حق شما، و با حق تعالى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند يا زياده به من عطا كند يكى را قربانى كنم ، و اكنون حق تعالى به من عطا كرده است شماها را، چه مى گوئيد شما در باب نذر من ؟
پس همه ساكت شدند و به يكديگر نگاه مى كردند تا آنكه عبدالله كه كوچكتر بود گفت : اى پدر! توئى حكم كننده بر ما و ما فرزندان توئيم و هر چه فرمائى اطاعت مى كنيم و حق خدا بر تو واجبتر است از حق ما و امر او لازمتر است از امر ما و ما مطيع و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم به امر خدا و امر تو و پناه مى بريم به خدا از مخالفت تو. و در آن وقت از سن شريف عبدالله يازده سال گذشت بود.
چون عبدالمطلب سخنان شايسته آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو بسوى سايرين نموده گفت : اى فرزندان من ! شما چه مى گوئيد؟
گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم و اگر همه ما را بكشى راضى هستيم .
پس ايشان را دعا كرد و گفت : برويد به نزد مادران خود و ايشان را خبر دهيد از آنچه به شما گفتم و بگوئيد شما را بشويند و سرمه در چشمهاى شما بكشند و جامه هاى فاخر بر شما بپوشانند و وداع كنيد مادران خود را وداع كسى كه برنگردد، پس چون ايشان اين خبر وحشت اثر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانه هاى ايشان بلند شد و تا طلوع صبح در گريه و اندوه گذرانيدند، و چون صبح طالع گرديد حضرت عبدالمطلب رداى آدم را به دوش افكند و نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر برنده در دست گرفت براى فداى فرزند خود و يك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد و طلبيد و همه خود را به انواع زينتها آراسته بسوى پدر شتافتند بغير از عبدالله - كه مادرش را دل گواهى مى داد كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حق تعالى است و قرعه به نام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع مى شد -، پس چون عبدالمطلب به خانه فاطمه آمد و دست عبدالله را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبدالله به دامن پدر چسبيده و پدر او را مى كشيد و مادر ممانعت مى نمود و تضرع و استغاثه مى كرد و عبدالله مى گفت : اى مادر! دست از من بردار و مرا با پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند، پس فاطمه دست از جان خود برداشت و گريبان خود را شكافت و گفت : اى ابا الحارث ! اين كار تو كارى است كه كسى به غير از تو نكرده است ، و چگونه راضى مى شوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى ، و اگر البته اين كار را خواهى كرد دست از عبدالله بردار كه او از همه خرد سالتر است و بر كودكى او رحمى بدار و حرمت آن نور كه در جبين مكين اوست نگه دار؛ و چون ديد كه عبدالمطلب به اين سخنان دست از او بر نمى دارد فرزند دلبند خود را بر سينه نالان خود چسبانيد و گفت : خدا نخواهد كرد كه اين شعله نور جبين تو خاموش گردد، چه كنم كه در كار تو چاره اى نمى دانم و در امر تو حيله اى نمى بينم ، كاش پيش از آنكه از ديده ام پنهان گردى در خاك پنهان گرديده بودم ، بناچار از برم مى روى و اميد برگشتنت ندارم .
و از استماع اين خطاب ، عبدالمطلب بيتاب گرديده سيلاب سرشك از ديده ها رها كرد و رنگش متغير گرديد و پايش از رفتار ماند؛ پس آن بنده مقرب اله گفت : اى مادر! بگذار مرا تا با پدر خود بروم ، اگر خدا مرا اختيار نمايد براى قربانى خود زهى سعادت و فيروزى و هزار جان فداى اختيار او باد، و اگر ديگرى را اختيار نمايد با هزار حرمان بسوى تو بر خواهم گرديد.
پس با پدر روان شد بسوى كعبه و جميع قريش از مردان و زنان در مسجد جمع شدند و صداى ناله و شيون بسوى هفت روزن بلند گرديد و يهودان و كاهنان شاد گرديدند كه شايد آن نور نبوت خاموش گردد - و ندانستند كه نور خدائى را كسى خاموش نمى تواند كرد - پس عبدالمطلب خنجر برهنه كه مرگ از دمش مى ريخت در كف گرفت و قرعه به نام اولاد امجاد خود افكند و گفت : اى خداوند كعبه و حرم و حطيم و زمزم پروردگار ملائكه كرام و خالق جمله انام ! دور كن به نام خود از ما هر تيرگى و ظلمت را بحق آنچه جارى گرديده است بر آن قلم تقدير تو، آنچه تو خواهى كسى مانع آن نمى تواند گرديد، و ضعيفان را پناهى نيست مگر بسوى تو چون صاحب قوتى ، و رفع احتياج فقيران نمى نمايد مگر چون تو بى نيازى .
پروردگارا! مى دانى كه با تو چه نذر و عهد كرده بودم و اينك فرزندان خود همه را به درگاه تو آورده ام كه هر يك را كه خواهى اختيار نمائى .
پروردگارا! اگر مصلحت دانى در بزرگان قرار ده كه ايشان را صبر بر بلا بيشتر است و خردان بيشتر محل رحمند.
اى خداوند پروردگار كعبه و پرده ها و ركن و سنگها و زمين پهناور و رود و درياها! و اى فرستنده ابرها و بارانها! دور گردان از كودكان بلا را.
پس نام هر يك را بر تيرى نوشته و داد كه داخل كعبه كردند و فرزندان خود را داخل كعبه گردانيد، پس مادران صدا به شيون بلند كردند و از ديده هاى حاضران سيلاب اشك در بطحاى مكه روان گرديد؛ و عبدالمطلب از ضعف بشريت مى افتاد و به قوت ايمان و شدت يقين بر مى خاست و مى گفت : پروردگارا! حكم خود را بزودى ظاهر گردان ؛ و مردم گردنها كشيده بودند و آب از ديده ها روان كرده منتظر بودند كه به نام كداميك بيرون آيد كه ناگاه ديدند صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبدالله را در گردن آن رشك خورشيد و ماه افكنده او را مانند خورشيد از افق كعبه بيرون كشيد و رنگ مباركش مانند آفتاب به زردى مايل گرديده و مانند چراغ صبحگاهان قابل قربانى درگاه مى لرزيد، پس گفت : اى عبدالمطلب ! قرعه به نام اين فرزند ارجمند بيرون آمد، اگر خواهى بكش و اگر خواهى ببخش .
پس عبدالمطلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد و برادران نوحه كنان بر برادر خود از كعبه بيرون آمدند و ابو طالب از همه بيشتر مى گريست و موضع نور جبين برادر خود را مى بوسيد و مى گفت : كاش نمى مردم و فرزند ارجمند تو را كه وارث اين نور است و حق تعالى او را بر همه خلق زيادتى داده است و زمين را از كثافت كفر و بت پرستى پاك خواهد كرد و كهانت كاهنان را زايل خواهد گردانيد، مى ديدم .
و چون عبدالمطلب به هوش آمد صداى گريه مردان و زنان از هر ناحيه به سمع او رسيد و نظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سر خود مى ريخت و سينه خود را مى خراشيد، و از مشاهده اين احوال و استماع آن اقوال در عزم كاملش اختلال بهم نمى رسيد، و بازوى عبدالله را گرفت كه او را بخواباند.
اكابر قريش و اولاد عبد مناف در او آويختند پس بانگ زد بر ايشان كه : واى بر شما! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد شما و تا حكم پروردگار خود را بر او جارى نكنم دست از او بر نمى دارم .
و ابو طالب به دامان عبدالله چسبيده بود و مى گفت : اى پدر! برادر مرا بگذار و مرا به جاى او ذبح كن كه من راضيم كه قربانى پروردگار و فداى برادر خود باشم .
و عبدالمطلب مى گفت كه : من مخالفت پروردگار خود نمى كنم و هر كه قرعه به نام او بيرون آمده است او را قربانى مى كنم .
پس اكابر قريش از او التماس كردند كه يكبار ديگر قرعه بياندازد شايد نوع ديگر ظاهر شود. و چون بسيار مبالغه كردند راضى شد و بار ديگر قرعه انداخت و باز به اسم عبدالله بيرون آمد، پس عبدالمطلب گفت كه : الحال حكم لازم گرديد و راه شفاعت مسدود شد.
پس عبدالله را به قربانگاه آورد و اكابر عرب در عقبش صف كشيدند، و دست و پاى عبدالله را بسته و خوابيد، چون مادر ديد كه كار به اينجا كشيد پا برهنه و شيون كنان بسوى خويشان خود دويد و ايشان را به شفاعت طلبيد، و چون ايشان بسوى عبدالمطلب شتافتند در وقتى رسيدند كه عبدالله را خوابانيده بود و خنجر را نزديك گلوى لطيف آن سرور گذاشته بود و در آن وقت ملائكه آسمانها خروش بر آوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرع و استغاثه در درگاه ملك جليل نمودند. پس حق تعالى وحى نمود كه : اى ملائكه ! من به همه چيز عالم دانايم و بنده خود را در معرض امتحان در آورده ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم .
در اين حال ده نفر از خويشان فاطمه ، عريان با سر و پاى برهنه و شمشيرهاى كشيده رسيدند و بر دست عبدالمطلب چسبيدند و گفتند: هرگز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح كنى مگر آنكه همه ما را به قتل رسانى .
پس عبدالمطلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! تو مى دانى كه ايشان نمى گذارند كه حكم تو را جارى كنم و به عهد تو وفا كنم ، پس حكم كن ميان من و ايشان به حق و تو بهترين حكم كنندگانى .
در اين حال شخصى از اكابر قوم او كه او را عكرمه بن عامر مى گفتند حاضر شد و تدبير نمود كه قرعه بياندازد بر شتران و عبدالله ، پس بر اين امر قرار داده برگشتند. و روز ديگر عبدالمطلب فرمود كه همه شتران او را حاضر كردند و عبدالله را جامه هاى فاخر پوشانيد و خوشبو گردانيد و به انواع زينتها آراسته او را به نزد كعبه حاضر گردانيد و كارد و ريسمان با خود آورده بود، پس هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر كرد و چنگ در پرده هاى كعبه زد و گفت : پروردگارا! امر تو نافذ است و حكم تو جارى است ؛ و قرعه افكند، و قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد، پس ده شتر اضافه كرد و قرعه انداخت و گفت : پروردگارا! اگر به سبب گناهان ، دعاى من از درگاه تو محجوب گرديده است پس تويى غفار الذنوب و كاشف الكروب ؛ كرم نما بر من به فضل و احسان خود، و باز قرعه به نام عبدالله بيرون آمد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و قرعه افكند و گفت : پروردگارا! تويى كه راز پنهان و مخفى تر از آن را مى دانى و بر احوال همه جهان مطلعى ، بگردان از ما بلا را چنانكه از ابراهيم عليه السلام گردانيدى ، و باز به نام عبدالله ظاهر شد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و گفت : اى پروردگار خانه كعبه و جميع عباد! اين فرزند نزد من محبوبتر است از ساير اولاد و مادرش نوحه مى كند از مفارقت آن سرو آزاد، باز قرعه به نام عبدالله ، بيرون آمد؛ پس بار ديگر قرعه انداخت و گفت : اى خداوندى كه از توست بخشش و منع و حكم تو نافذ است بر همه خلق ! در درگاه تو به نادانى خطا كرده و اميدوار رحمت توام پس مرا نااميد مگردان ، پس باز قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد.
و چون به نود شتر رسيد و نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمد، عبدالمطلب آن معدن سعادت را براى شهادت بسوى خود كشيد و صداى نوحه و گريه مردان و زنان از هر طرف بلند شد، پس عبدالله گفت : اى پدر! از خدا شرم كن و امر او را رد مكن و ديگر در كشتن من توقف مكن و بزودى مرا قربانى كن كه من صبر كننده ام بر قضاى الهى ؛ اى پدر! دستها و پاهاى مرا محكم ببند كه مبادا حركت كنم ، و روى مرا بپوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا را بعمل نياورى ، و جامه هاى خود را گرد كن كه مبادا به خون من آلوده گردد و هرگاه كه آن را ببينى مصيبت تو تازه شود؛ اى پدر! بعد از من از حال مادر من غافل مشو و در دلدارى او كوتاهى مفرما كه من مى دانم كه او بعد از من چندان زندگانى نخواهد كرد، و در باب خود تو را وصيتت مى كنم كه به قضاى الهى راضى باشى و بسيار اندوه به خود راه ندهى .
پس از اين سخنان آتش از نهاد عبدالمطلب شعله كشيد و عبدالله را خوابانيد و روى نورانيش را بر زمين چسبانيد و كارد را به نزديك گلوى مباركش رسانيد.
بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك نوبت ديگر قرعه بياندازد، و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه قرعه به نام عبدالله بيرون آيد ديگر شفاعت نكنند، پس بار ديگر قرعه افكند به نام عبدالله با صد شتر و در اين مرتبه قرعه براى شتر بيرون آمد، پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد بر آوردند و بسوى عبدالمطلب دويدند و عبدالله را از زير دست او كشيدند و عبدالمطلب را تهنيت و مباركباد گفتند، و فاطمه دويد و عبدالله را در بر كشيد و مى گريست و شكر حق خداى تعالى مى نمود.
پس عبدالمطلب گفت : انصاف نيست كه نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمده است و به يك مرتبه كه به اسم شتر بر آيد دست از او بردارم ، پس دو مرتبه ديگر قرعه افكند و هر مرتبه براى شتر بيرون آمد و هاتفى از ميان كعبه صدا زد كه : حق تعالى فداى شما را قبول نمود و بزودى از نسل اين بزرگوار سيد ابرار و نبى مختار بيرون خواهد آمد.
پس قريش گفتند: اى عبدالمطلب ! گوارا باد تو را كرامت الهى كه هاتفان غيب براى تو و فرزند تو ندا كردند.
پس فاطمه فرزند خود را به خانه برگردانيد و قبايل عرب از اطراف به تهنيت آن سيد اوصياى زمان به مكه آمدند و به اين سبب سنت جارى شد كه ديه هر مرد صد شتر باشد.
پس چون يهودان و كاهنان از اين امر نااميد گرديدند و عبدالله را سلامت يافتند حيله ها در دفع آن حضرت بر انگيختند و از جمله آنها آن بود كه شخصى از روساى ايشان كه او را ((ربيبان)) مى گفتند طعامى ساخت و زهر در آن داخل كرد و به جمعى زنان داد و به خانه عبدالمطلب فرستاد و به نزد فاطمه مخزوميه به رسم هديه بردند، فاطمه پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: ما خويشان شمائيم از فرزندان عبد مناف و شاد شديم از خلاص شدن فرزند شما، و اين طعام را به جهت آن پخته ايم و براى شما حصه آورده ايم .
پس چون عبدالمطلب به خانه آمد پرسيد كه : اين طعام از كجا آمده است ؟
فاطمه گفت كه : خويشان شما از براى تهنيت سلامتى فرزند ما پخته اند و حصه براى ما آورده اند.
و چون نزديك آوردند كه تناول نمايند، از اعجاز نور مقدس رسالت پناهى صلى الله عليه و آله و سلم آن طعام به سخن آمد و به زبان فصيح گفت كه : مخوريد از من كه بر من زهر داخل كرده اند.
پس ايشان دانستند كه اين از مكر دشمنان بوده است و طعام را در زمين دفن كردند.
و چون عبدالله به سن شباب رسيد و نور نبوت در جبين او ساطع بود، جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر بدهند و نور او را بربايند، زيرا كه يگانه زمان بود در حسن و جمال ، و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مشك و عنبر از وى استشمام مى كرد، و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رويش روشن مى گرديد، و اهل مكه او را مصباح حرم مى گفتند تا آنكه به تقدير الهى عبدالله با صدف گوهر رسالت پناهى يعنى آمنه دختر وهب جفت گرديد، و سبب آن مزاوجت با بركت آن بود كه علماى اهل كتاب چون آثار ظهور مفخر اولى الالباب را مشاهده كردند در شام با يكديگر نشستند و در باب ظهور پيغمبر آخر الزمان سخن گفتند و رفتند نزد عالمى از ايشان كه در اردن مى بود و از همه معمرتر بود، پس از ايشان پرسيد كه : به چه جهت مجتمع گرديده ايد و چه چيز سبب اضطراب شما شده است ؟
گفتند: ما در كتب خود نظر كرديم و خوانديم صف آن پيغمبر سفاك را كه ملائكه يارى او خواهند كرد و ما و دين ما در دست او هلاك خواهيم شد، و آمده ايم كه در آن باب با تو مشورت كنيم شايد تو را در دفع او چاره اى به خاطر رسد.
آن عالم گفت : هر كه خواهد باطل گرداند امرى را كه حق تعالى اراده كرده است او جاهل و مغرور است و آنچه ديده ايد و خوانده ايد امرى است شدنى و دفع آن ممكن نيست ، و او را وزيرى خواهد بود از خويشان او كه در هر امرى معين و ياور او خواهد بود.
چون سخنان او را شنيدند ترسيدند و حيران ماند، پس يكى از علماى ايشان كه او را ((هيوبا)) مى گفتند و كافر متمرد شجاعى بود برخاست و گفت : اين مرد پير شده است و به خرافت عقل او سبك گرديده است ، از او مشنويد، از من بشنويد، درختى را كه از ريشه كنديد ديگر سبز نمى شود، بايد كه هلاك كنيد اين شخص را كه آن پيغمبر از او بهم خواهد رسيد و از بيم او راحت يابيد، و چاره اش آن است كه متاعى خريدارى نمائيد و بوسيله تجارت برويد به شهر مكه كه مقصود شما در آنجا حاصل خواهد شد و من نيز با شما رفيق مى شويم ، بايد كه همه شمشيرهاى خود را به زهر آب دهيد و بزودى تهيه سفر خود ساز كنيد.
پس كافران سخن آن بدبخت را به جان قبول كردند و امتعه مناسب مكه معظمه خريدارى نموده به آن صوب متوجه شدند، و چون نزديك مكه رسيدند صداى هاتفى را شنيدند كه : اى بدترين مردمان ! اراده بهترين شهرها كرده ايد به قصد ضرر رسانيدن به بهترين خلق ، و هر كه خواهد كه غالب گردد بر تقدير خداوند جبار بى شك مصير او بسوى نار است و در دنيا و عقبى خائب و زيانكار است .
از استماع اين صداى موحش بترسيدند و خواستند برگردند، باز ((هيوبا)) با وسوسه هاى شيطانى و تسويل زخارف آمال و امانى ايشان را بر آن سفر عازم گردانيد، و در راه به هر كه مى رسيدند احوال عبدالله را مى پرسيدند و او وصف حسن و جمال و كمال او مى كرد و سبب زيادتى حسد ايشان مى گرديد.
چون به مكه داخل شدند متاع خود را بر مشتريان عرض مى كردند و قيمتهاى گران مى گفتند كه مردم نخرند و عذرى باشد براى توقف ايشان ، و در كمين فرصت بودند تا آنكه شبى از شبها عبدالله خوابى مهيب ديد و به پدر خود گفت كه : در خواب ديدم كه ميمونى چند شمشيرهاى برهنه در دست داشتند و شمشيرها را حركت مى دادند و بر من حمله مى كردند پس بلند شدم بسوى هوا و آتشى از آسمان فرود آمد و همه از سوخت .
عبدالمطلب گفت : اى فرزند! خدا تو را از هر بلائى نجات دهد، تو حاسدان بسيار دارى براى اين نور كه در روى توست ، اما اگر تمام اهل زمين اتفاق كنند بر ضرر تو نتوانند، زيرا كه اين نور وديعه خاتم پيغمبران است و حق تعالى آن را حفظ مى نمايد.
و در اكثر ايام عبدالمطلب و عبدالله به شكار مى رفتند و آن كافران از بيم عبدالمطلب متعرض نمى توانستند شد تا آنكه روزى عبدالله تنها به شكار رفته بود و هيوبا به نزد ايشان رفت و گفت : چه انتظار مى بريد كه عبدالله تنها به شكار رفته است و فرصت غنيمت است .
پس بعضى از ايشان نزد متاعها ماندند و بعضى شمشيرهاى برهنه در زير جامه ها پنهان كردند به قصد عبدالله متوجه شدند، پس وقتى رسيدند به عبدالله كه در ميان دره ها داخل شده بود و شكارى را بدست آورده و او را ذبح مى نمود، پس از همه طرف بر آمده راههاى آن دره را بر آن حضرت بستند، و چون عبدالله ديد كه ايشان قصد هلاك او را دارند سر بسوى آسمان بلند كرد و بسوى عالم آشكار و پنهان تضرع نمود، پس رو به ايشان كرد و گفت : از من چه مى خواهيد و به چه سبب قصد هلاك من داريد؟ والله كه هرگز ضررى به احدى از شما نرسانيده ام و مالى از شما نبرده ام و كسى از شما را نكشته ام .
پس ايشان متعرض جواب او نشده به يكدفعه بر او حمله كرده و عبدالله نام حق تعالى برد و چهار تير بسوى ايشان افكند و به هر تيرى يكى از آن كافران را بسوى بئس المصير فرستاد، پس آن كافران از راه حيله شروع به عذر خواهى كردند و گفتند: به چه سبب ما را مى كشى و ما را با تو كارى نيست ، غلامى از ما گريخته بود و از عقب او آمده ايم ، چون تو را از دور ديديم گمان او كرديم .
عبدالله بر عذر بى اصل ايشان خنديد و بر اسب خود سوار شد و كمان را در دست گرفت ، و چون خواست كه از ميان ايشان بيرون رود بار ديگر بر او حمله آوردند، بعضى به سنگ و بعضى به شمشير متوجه آن بدر منير گرديدند و او مانند شير بر ايشان حمله مى كرد و به هر حمله بعضى را بر خاك هلاك مى افكند، و چون كار بر آن حضرت تنگ شد از اسب فرود و پشت بر كوه داد و آن گروه او را به سنگ خسته مى كردند و از بيم او نزديك نمى رفتند.
در اول حال كه آن كافران عبدالله را در ميان گرفتند وهب بن عبد مناف به آن دره رسيد و آن حال را مشاهده نمود، از كثرت ايشان بترسيد و به جانب حرم برگشت و در ميان بنى هاشم ندا كرد كه : دريابيد عبدالله را كه دشمنان او را در فلان دره در ميان گرفته اند، پس جميع بنى هاشم شمشيرها به كف گرفته بر اسبان برهنه سوار شدند و بسوى آن دره بسرعت روان شده رسيدند، چون عبدالله نظر كرد عبدالمطلب و ابو طالب و حمزه و عباس و ساير بنى هاشم را ديد كه داخل آن دره گرديدند، پس عبدالمطلب گفت : اى فرزند! اين بود تاويل و تعبير آن خواب كه ديده بودى .
و چون يهودان بنى هاشم را ديدند دست از جان خود برداشتند و بعضى از ايشان پناه به دره تنگى بردند و به قدرت حق تعالى سنگى از كوه بر گرديد و ايشان را هلاك كرد و بعضى را گرفتند و خواستند بكشند التماس كردند كه : ما را آنقدر مهلت دهيد كه محاسبات خود را با اهل مكه مفروغ كنيم و بعد از آن آنچه خواهيد بكنيد، پس دستهاى ايشان را بستند و بسوى مكه بر گردانيدند و اهل مكه سنگ بر ايشان مى زدند و لعنت مى كردند.
پس عبدالمطلب ايشان را به خانه وهب فرستاد، و چون وهب بسوى بره زوجه خود برگشت گفت : اى بره ! امروز امرى چند از عبدالله پسر عبدالمطلب مشاهده كردم كه از هيچكس از شجاعان عرب نديده بودم و خدا او را به حسن و بهاء و نور و ضيائى مخصوص گردانيده است كه كسى مانند او نديده و نشنيده است ، و چون يهودان او را در ميان گرفتند ديدم كه افواج ملائكه از آسمان بسوى او فرود آمدند براى نصرت او؛ برو به نزد عبدالمطلب و استدعا كن شايد آمنه دختر ما را به عقد عبدالله در آورد و ما را به اين شرف سرافراز گرداند.
بره گفت : اى وهب ! جميع روساى مكه و پادشاهان اطراف رغبت كردند كه به او دختر دهند و او قبول نكرد، كى به دختر ما رغبت خواهد كرد؟
وهب گفت كه : من امروز به ايشان حقى بزرگ ثابت گردانيدم كه از قضيه عبدالله ايشان را مطلع ساختم ، و ممكن است كه به اين سبب به دختر ما راضى شوند.
و چون بره به خانه عبدالمطلب آمد عبدالمطلب گفت : خوش آمدى و امروز از شوهر تو حقى بر ما لازم گرديده است كه هر حاجت از ما طلب نمايد، روا نمائيم .
بره گفت : اى عبدالمطلب ! او مرا براى حاجت بزرگى بسوى شما فرستاده است و مى خواست كه شايد نور عبدالله بسوى دختر او آمنه منتقل گردد و ما را از شما هيچ طمع نيست و آمنه هديه اى است بسوى شما.
پس عبدالمطلب بسوى عبدالله نظر كرد و گفت : اى فرزند! اگر چه دختر پادشاهان را قبول نكردى ، اما اين دختر از خويشان توست و در مكه مثل او دخترى نيست در عقل و طهارت و عفاف و ديانت و صلاح و كمال و حسن و جمال .
و چون عبدالله ساكت شد و اظهار كراهت ننمود، عبدالمطلب گفت : اجابت نموديم و قبول كرديم .
و چون شب در آمد عبدالمطلب عبدالله را با خود به خانه وهب برد، و چون با يكديگر نشستند و در باب مزاوجت سخن آغاز كردند، يهودان كه در خانه وهب محبوس بودند خلوت را غنيمت شمرده بندها را گسيختند و بسوى خانه اى كه ايشان بودند دويدند، و چون حربه با خود نداشتند با سنگ بر ايشان حمله كردند و به اعجاز نور حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم سنگ هر يك بر سر و سينه اش برگشت ، و آن شيران بيشه شجاعت شمشيرها از نيام كشيده و به نور سيد انام توسل نموده آن كافران را بسوى جحيم روانه كردند پس عبدالمطلب به وهب گفت : فردا بامداد ما و شما قوم خود را حاضر مى كنيم و اين نكاح مقرون به فلاح را منعقد مى سازيم .
پس چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبدالمطلب اولاد اعمام كرام خود را حاضر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشانيد؛ و وهب نيز خويشان خود را جمع كرد، و چون مجلس شريف منعقد شد حضرت عبدالمطلب برخاست و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا نمود و گفت : حمد مى كنم خدا را حمد شكر كنندگان ، حمدى كه او مستوجب است بر آنچه انعام كرده است بر ما و بخشيده است به ما و گردانيده است ما را همسايگان خانه خود و ساكنان حرم خود و انداخته است محبت ما را در دلهاى بندگان خود ما را شرافت داده است بر جميع امتها و حفظ نموده است از جميع آفتها و بلاها، و حمد مى كنم خدا را كه نكاح را به ما حلال گردانيده و زنا را بر ما حرام گردانيده ؛ و بدانيد كه فرزند ما عبدالله دختر شما آمنه را خواستگارى مى نمايد به فلان صداق ، آيا راضى شديد؟
وهب گفت : راضى شديم و قبول كرديم .
عبدالمطلب گفت : اى قوم ! گواه باشيد. پس عبدالمطلب در مكه چهار روز وليمه كرد و جميع اهل مكه و نواحى مكه را دعوت نمود.
و چون مدتى از مزاوجت ايشان گذشت و نزديك شد طلوع خورشيد نبوت ، حق تعالى امر نمود جبرئيل را كه ندا كند در جنه الماوى كه : تمام شد اسباب تقدير ظهور پيغمبر بشير نذير و سراج منير كه امر خواهد كرد به نيكيها و نهى خواهد كرد از بديها، و مردم را به راه حق خواهد خواند، و اوست صاحب امانت و صيانت و رحمت من است بر عباد، و ظاهر خواهد شد نور او در بلاد عالم ، هر كه او را دوست دارد بشارت يافته است به شرف و عطا و هر كه او را دشمن دارد براى اوست بدترين عذابها، و اوست كه پيش از خلقت آدم طينت پاكيزه او را بر شما عرض كردم ، و نام او در آسمان احمد است و در زمين محمد است و در بهشت ابوالقاسم .
پس ملائكه صدا به تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير بلند كردند و درهاى بهشت را گشودند و درهاى جهنم را بستند، و حوريان از غرفه هاى بهشت مشرف شدند و مرغان بر درختان جنان به انواع نغمات صدا به تسبيح خالق زمين و آسمان بلند كردند.
و چون جبرئيل از بشارت اهل سماوات فارغ شد با هزار ملك به زمين فرود آمد و به اطراف جهان نداى بشارت انعقاد نطفه آن برگزيده خداوند رحمان در داد، و اهل كوه قاف و خازنان سحاب و جبال و جميع مخلوقات زمين را از اين مژده مسرور گردانيد تا آنكه اين مژده را به اهل زمين هفتم رسانيد، و هر كه محبت او اختيار كرد محل رحمت خدا گرديد و هر كه عداوت او گزيد از الطاف خدا محروم گرديد، و شياطين را در زنجير كشيدند و از استراق سمع در آسمانها منع كردند و به تيرهاى شهاب ايشان را از هر باب راندند.
و چون پسين روز جمعه - كه عرفه بود - شد، عبدالله با پدر و برادران در بيابان عرفات مى گرديدند و در آن وقت در آن بيابان آب نبود، ناگاه نهرى از آب زلال صافى به نظر ايشان در آمد و ايشان بسيار تشنه بودند و ايشان بسيار متعجب گرديدند، پس منادى ندا كرد كه : اى عبدالله ! از آب اين نهر بياشام ، چون تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود، و چون فارغ شد از آن نهر اثرى نديد، پس عبدالله دانست كه آن نهر آسمانى براى انعقاد نطفه آن برگزيده جناب يزدانى بر زمين ظاهر گرديده است ، پس بزودى به خيمه مراجعت نمود و آمنه را گفت كه : برخيز و غسل كن و جامه هاى پاكيزه بپوش و خود را معطر كن كه نزديك است كه مخزن آن نور ربانى شوى .
پس در آن وقت به سيد رسل صلى الله عليه و آله و سلم حامله گرديد و نور از صلب عبدالله به رحم طاهر او منتقل شد؛ و آمنه گفت كه : چون عبدالله در آن هنگام با من مقاربت نمود نورى از او ساطع گرديد كه آسمانها و زمين را روشن گردانيد.
پس آن شعاع از جبين آمنه مانند عكس آفتاب در آينه نمايان و لامع گرديد.(64)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : زنى بود كه او را فاطمه بنت مره مى گفتند و كتب انبياء و علماى گذشته را بسيار خوانده بود، روزى حضرت عبدالله بر او گذشت ، آن زن پرسيد: توئى كه پدرت صد شتر فداى تو كرد؟
گفت : بله .
فاطمه گفت : چه شود اگر مرا عقد كنى و يك مرتبه با من نزديكى كنى و من صد شتر به تو بدهم ، عبدالله ملتفت نشد و رفت .
و بعد از آنكه نطفه طيبه حضرت رسالت پناه در رحم آمنه قرار گرفته بود، باز روزى بر آن زن گذشت و از او آن خواهش سابق را نديد، از سبب آن سوال نمود، گفت : براى امرى تو را مى خواستم كه اكنون به تقديرات ربانى نصيب ديگرى شده است و آن نور سبحانى را ديگرى متصرف گرديده است .(65)
و روايت كرده است كه : چون تزويج آمنه شد دويست زن از حسرت عبدالله مردند.

و چون نزديك شد كه آن نور از عبدالله منتقل گردد به رحم آمنه به مرتبه اى ساطع و مشتعل گرديد كه هيچكس را تاب آن نبود كه درست به روى آن خورشيد انوار نظر كند، و به هر سنگ و درخت كه مى گذشت براى او سجده مى كردند و بر او سلام مى كردند.(66)
و گفته است كه : چون عبدالله بسوى جنان رحلت نمود دو ماه از عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود؛ و به روايتى هفت ماه ؛ و به روايتى هنوز آن حضرت متولد نشده بود؛ و در مدينه وفات يافت .(67)
و حضرت آمنه چون به عالم قدس رحلت نمود از عمر شريف آن حضرت چهار سال گذشته بود؛ و به روايتى شش سال ؛ و به روايتى دو سال و چهار ماه ؛ و وفات او در ((ابواء)) واقع شد كه منزلى است ميان مكه و مدينه .(68)
و چون حضرت عبدالمطلب وفات يافت عمر شريف آن حضرت به هشت سال و دو ماه و ده روز رسيده بود.(69)
و در روايات خاصه و عامه وارد شده است : شبى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد قبر عبدالله پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد، ناگاه قبر شكافته شد و عبدالله در قبر نشسته بود و مى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله .
آن حضرت پرسيد كه : ولى تو كيست اى پدر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
گفت : اينك على ولى توست .
گفت : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .
پس به نزد قبر مادر خود آمد و باز چنان كرد و قبر شكافته شد و آمنه در قبر نشسته مى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله .
فرمود كه : ولى تو كيست اى مادر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
فرمود كه : اينك على بن ابى طالب ولى توست .
آمنه گفت كه : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .(70)
مولف گويد كه : از اين روايت معلوم مى شود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتند، و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمان ايشان كاملتر گردد به اقرار به امامت على بن ابى طالب عليه السلام .
و شاذان بن جبرئيل قمى و ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان روايت كرده اند به اندك اختلافى و اكثر موافق روايت شاذان است كه : در زمان عبدالمطلب پادشاهى بود در يمن كه او را سيف بن ذى يزن مى گفتند و بر مكه معظمه مستولى گرديد و پسر خود را در آنجا والى گردانيد، پس عبدالمطلب اكابر قريش و روساى بنى هاشم را طلب نمود و به اتفاق ايشان متوجه يمن گرديد كه او را مشاهده نمايد و او را ترغيب كند بر عطف و مهربانى نسبت به اهل مكه . پس چون وارد يمن شدند و رخصت طلبيدند كه به نزد او بروند، امراى او گفتند كه : او به قصر وردى رفته است و عادت او آن است كه چون فصل گل مى شود داخل قصر غمدان مى شود و زياده از چهل روز در آنجا با خواص خود مشغول عشرت و شادى مى باشند، و در اين ايام كسى را رخصت دخول مجلس او نيست ، و باغى كه قصر غمدان در آن واقع بود درى بسوى صحرا داشت و بر همه درها دربانان موكل كرده بودند.
عبدالمطلب روزى بسوى درگاهى رفت كه به جانب صحرا مفتوح بود و از دربان آن درگاه رخصت دخول طلبيد، دربان گفت كه : در اين ايام پادشاه با جوارى و زنان خود خلوت كرده است و كسى را رخصت دخول قصر او ميسر نيست ، و اگر نظرش بر تو افتد مرا با تو به قتل مى رساند.
عبدالمطلب كيسه زرى به او داد و گفت : تو مانع من مشو و امر قتل مرا به من بگذار و در باب تو عذرى به او خواهم گفت كه آسيبى به تو نرساند. چون دربان ديده اش به زر سرخ افتاد خون سياه و روز تباه خود را فراموش كرد و مانع آن مقرب درگاه اله نگرديد.
و چون عبدالمطلب داخل بستان شد ديد كه قصر غمدان در ميان بستان واقع است و انواع گلها و رياحين بر اطراف آن قصر دلنشين احاطه كرده است و نهرهاى صافى بر دور آن قصر مى گردد، و سيف مانند شمشير بران بر ايوان قصر غمدان رو بسوى خيابان بر قصر خود تكيه داده است .
پس چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد در غضب شد و با غلامان خود گفت كه : كيست اين مرد كه بى رخصت داخل اين بستان شده است ؟ بزودى او را نزد من آوريد؛ پس غلامان بسرعت شتافتند و آن حضرت را به مجلس او آوردند، و چون عبدالمطلب داخل شد قصرى ديد به طلا و لاجورد و انواع زينتها آراسته و از جانب راست و چپ قصر او كنيزان بى شمار با نهايت حسن و جمال صف كشيده اند، و نزديك او عمودى از عقيق سرخ نصب كرده اند و بر سر او جامى از ياقوت كرده اند كه مملو است از مشك ناب ، و در جانب چپ او جامى از طلاى سرخ نهاده اند، و شمشير كين خود را برهنه كرده بر زانو گذاشته است ؛ پس از عبدالمطلب سوال نمود كه : تو كيستى ؟
گفت : منم عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، و نسبت شريف خود را تا حضرت آدم ذكر كرد.
پس سيف گفت : اى عبدالمطلب ! تو خواهر زاده مايى ؟
گفت : بلى . (زيرا كه سيف از آل قحطان ، و آل قحطان از برادر و آل اسماعيل از خواهر بودند).
پس سيف عبدالمطلب را تعظيم و تكريم فراوان نمود و گفت : خوش آمدى و مشرف ساختى ؛ و با آن حضرت مصافحه كرد و او را در پهلوى خود جا داد و پرسيد كه : براى چه كار آمده اى ؟
عبدالمطلب گفت : مائيم همسايگان خانه خدا و خدمه آن و آمده ايم كه تو را تهنيت بگوئيم بر ملك و پادشاهى و نصرت يافتن بر دشمنان خود؛ و او را بسيار دعا كرد، و سيف از مكالمه آن حضرت مسرت بر مسرت افزود و آن حضرت را با ساير رفقا تكليف دار الضيافه فرمود و ميهماندارى براى ايشان مقرر نمود و مبالغه بسيار در اكرام و اعظام ايشان كرد، و هر روز هزار درم خرج ضيافت ايشان مقرر كرد.
پس شبى عبدالمطلب را به خلوت طلبيد و خدمه خواص خود را بيرون كرد، و بغير از جناب ايزدى ديگرى بر سخنان ايشان مطلع نگرديد و گفت : اى عبدالمطلب ! مى خواهم رازى از رازهاى خود را به تو بگويم كه تا حال با ديگرى نگفته ام ، و تو را اهل آن مى دانم و مى خواهم آن را پنهان كنى از غير اهل آن تا وقت ظهور آن در آيد.
عبدالمطلب گفت : چنين باشد.
سيف گفت : اى ابا الحارث ! در شهر شما طفلى هست خشرو و خوش بدن و در حسن و قد و قامت يگانه اهل زمين است ، در ميان دو كتف او علامتى هست و در زمين تهامه مبعوث خواهد شد، و حق تعالى بر سر او درخت پيغمبرى رويانيده و به هر جا كه رود ابر بر او سايه مى افكند، و اوست صاحب شفاعت كبرى در روز قيامت ، و در مهر پيغمبرى كه در ميان دو كتف اوست دو سطر نوشته است : سطر اول ((لا اله اله الله))، سطر دوم ((محمد رسول الله))، و حق تعالى مادر و پدرش هر دو را به رحمت خود برده است و جد و عم آن حضرت او را تربيت مى نمايند، و در كتابهاى بنى اسرائيل وصف او از ماه شب چهارده روشنتر است ، و حق تعالى گروهى از ما يعنى اهل يمن را ياور او خواهد گردانيد، و دوستانش را به او عزيز و دشمنانش را به او خوار خواهد كرد، و بتها را خواهد شكست و آتشكده ها را خاموش خواهد كرد، گفتار او حكمت است و كردار او عدالت ، و امر مى كند به نيكى و بعمل مى آورد آن را، و نهى مى كند از بدى و باطل مى گرداند آن را، و اگر نه آن بود كه مى دانم كه پيش از بعثت او وفات خواهم يافت هر آينه با لشكر خود بسوى مدينه مى رفتم كه پايتخت او خواهد بود تا او را يارى كنم ، و اگر نه ترس بر او داشتم كه دشمنان او را ضايع كنند هر آينه امر او را ظاهر مى كردم و در اين وقت طوايف عرب را بسوى او دعوت مى نمودم ، و گمان دارم كه تو جد او باشى .
عبدالمطلب گفت : بلى اى پادشاه ، منم جدا او.
پادشاه گفت : خوش آمدى و ما را شرفها به قدوم خود بخشيده اى ، و تو را گواه مى گيرم بر خود كه من ايمان آورده ام به او و به آنچه او از جانب پروردگار خود خواهد آورد؛ و سه مرتبه با نهايت درد آه كشيده و گفت : چه بودى اگر زمان او را در مى يافتم و جان در يارى او مى باختم ؟ پس سعى نما در حراست و حمايت او كه او را دشمنان بسيار است خصوصا يهود كه عداوت ايشان از همه بيشتر است ، و از قوم خود در حذر باش كه حسد مى برند بر او و آزارها از ايشان به او خواهد رسيد. و عبدالمطلب در ريش سيف موهاى سفيد بسيار مشاهده نمود. پس آن حضرت را مرخص نمود و گفت : فردا با ياران خود به مجلس عام حاضر گرديد تا شما را به اكرام خود مخصوص گردانم .
پس روز ديگر خود را مزين و خوشبو ساخته به مجلس او داخل شدند و ايشان را گرامى داشت و عبدالمطلب را به مزيد اكرام مخصوص گردانيد و نزديك خود نشانيد، پس عبدالمطلب گفت : اى پادشاه ! ديشب در ريش تو موهاى سفيد ديدم كه امروز نمى بينم .
سيف گفت : من خضاب مى كنم . گويند او اول كسى بود كه خضاب كرد.
پس سيف جميع آن گروه را تكليف حمام كرد و خضاب از براى ايشان فرستاد تا همه ريشهاى خود را به خضاب سياه كردند، و از براى هر يك از ايشان يك بدره زر سفيد يك اسب و يك استر و يك غلام و يك كنيز و يك دست خلعت فاخر فرستاد، و براى عبدالمطلب مضاعف هر چه به ايشان فرستاده بود، داد؛ و به روايت ديگر: هر يك را ده غلام و ده كنيز و دو برد يمنى و صد شتر (و پنج رطل طلا)(71) و ده رطل نقره و مشكى مملو از عنبر داد، و عبدالمطلب را ده برابر ايشان عطا كرد.(72)
پس اسب عقاب و استر اشهب و ناقه عضباى خود را طلبيده گفت : اى عبدالمطلب ! اينها امانت است نزد تو كه چون پسر زاده تو بزرگ شود به او تسليم نمايى ، و بدان كه بر روى اين اسب هرگز از پى دشمنى يا شكارى نرفته ام كه بر او ظفر نيابم ، و از پيش هر دشمن كه گريخته ام نجات يافته ام ، و بر اين استر كوهها و بيابانها طى كرده ام ، و از رهوارى آن هرگز نخواسته ام كه از پشت آن فرود آيم ، پس اين هديه ها را به آن حضرت تسليم نما و سلام فراوان از من به او برسان .
عبدالمطلب گفت : آنچه گفتى به جان قبول كردم .
پس عبدالمطلب سيف را وداع كرد و متوجه مكه گرديد و مى فرمود كه : من از اين عطاها چندان شاد نشدم زيرا كه اينها فانى است ، ولكن از امرى شاد شدم كه شرف آن براى من و فرزندان من باقى است و بزودى بر شما ظاهر خواهد شد خبر آن .
و چون خبر قدوم شريف عبدالمطلب به مكه رسيد، اشراف و اعيان مكه به استقبال شتافتند، و حضرت سيد ابرار به استقبال جد بزرگوار حركت فرموده با سكينه و وقار قدرى راه رفت و در كنار راه بر سنگى قرار گرفت ، و چون اصحاب و اولاد عبدالمطلب او را ملاقات كردند پرسيد كه : سيد و آقاى من محمد در كجاست ؟
گفتند: بر سر راه نشسته منتظر قدوم شماست .
چون عبدالمطلب به نزديك آن حضرت رسيد، از اسب فرود آمد و آن جناب را در بر گرفت و در ميان ديده هايش را بوسيد و گفت : اى نور ديده ! اين اسب و استر و ناقه را سيف بن ذى يزن براى شما به هديه فرستاده است و شما را سلام مى رساند.
پس آن حضرت او را دعا كرد و بر اسب سوار شد، و اسب از شادى و نشاط قرار نمى گرفت .
و گويند كه : نسب آن اسب چنين بود: عقاب بن ينزوب بن قابل بن بطال بن زاد الراكب بن الكفاح بن الجنح بن موج بن ميمون بن ريح ، و ريح را خدا به قدرت خود بى پدر و مادر آفريده بود.
و چون از عمر شريف حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم هشت سال و هشت ماه و هشت روز گذشت ، عبدالمطلب را مرض صعبى عارض شد، پس فرمود كه او را بر روى تختى برداشتند و در پيش پرده هاى كعبه معظمه گذاشته ، و نه پسر او بر دور تخت او قرار گرفتند و همه بر او مى گريستند، و حضرت رسول آمد و نزديك جد بزرگوار خود نشست ، ابولهب خواست كه آن حضرت را دور كند، عبدالمطلب بانگ زد بر او و گفت : اى عبد العزى ! تو عداوت اين برگزيده خدا را از دل بيرون نخواهى كرد، پس رو بسوى ابو طالب گردانيد و او را بسيار در باب رسول خدا وصيت نمود، و ساير اولاد خود را در اعزاز و اكرام آن حضرت مبالغه بى حد فرمود و گفت : عنقريب جلالت و عظمت شان او بر شما ظاهر خواهد شد.
پس لحظه اى بيهوش شد، و چون بهوش آمد با اكابر قريش خطاب نمود و گفت : آيا مرا بر شما حقى هست ؟
همه گفتند: بلى ، حق تو بر صغير و كبير ما بسيار لازم گرديده است ، خدا تو را جزاى خير دهد و سكرات مرگ را بر تو آسان گرداند، چه نيكو امير و بزرگى بودى براى ما.
عبدالمطلب گفت : وصيت مى كنم شما را در حق فرزندم محمد كه او را گرامى داريد و بزرگ شماريد و در رعايت حق او و تعظيم شان او تقصير منمائيد.
همه گفتند: شنيديم و قبول كرديم .
پس آثار احتضار بر آن سيد عاليقدر ظاهر شد و حضرت سيد ابرار را در بر گرفت و گفت : اى فرزند سعادتمند! از پيش من دور مشو كه تا تو نزديك منى من در راحتم .
پس بزودى مرغ روحش بسوى كنگره عرش رحمت پرواز كرد.(73)
و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت امام جعفر صادق و حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى پيغمبرش را يتيم گردانيد و پدر و مادر آن حضرت را در طفوليت او به رحمت خود برد تا آنكه اطاعت احدى بغير از خدا بر او لازم نباشد و كسى را بغير او بر آن حضرت حق نباشد.(74)