حيوة القلوب جلد سوم
(تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) مكه
مؤ لف : علامه مجلسى


بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و الصلوه على عباده الذين اصطفى محمد و آله خير الورى .
اما بعد، اين كتاب دوم است از كتابهاى ((حيوه القلوب)) از مولفات احقر عباد الله محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (عفى الله عن جرائمهما) در بيان تاريخ ولادت و وفات و معجزات و غزوات و ساير احوال شريفه حضرت خاتم النبيين و شرف المرسلين و سيد المخبتين محمد بن عبدالله حبيب اله العالمين ، و بيان احوال آباء طاهرين و اصحاب متدينين آن حضرت و آن مشتمل است بر چند باب :


مشهور در نسبت آن حضرت اين است : محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مره بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادر بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن سلامان بن النبت بن حمل بن قيدار بن اسمعيل بن ابراهيم خليل عليه السلام بن تارخ بن ناخور بن شروغ بن ارغو بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفحشد بن سام بن نوح بن ملك بن متوشلخ بن اخنوخ بن اليارذ بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه (1)
و به روايت ام سلمه : عدنان بن اد بن زيد بن الثرى بن اعراق الثرى ؛ پس ام سلمه گفت كه : زيد ((هميسع)) است ، و ثرى ((نبت)) است و اعراق الثرى ((اسماعيل عليه السلام)).
و به روايت ابن بابويه : عدنان بن اد بن ادر بن زيد بن يقدد بن يقدم بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل .
و به روايت ابن عباس : عدنان بن اد بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن يخشم بن منخر بن صابوغ بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل بن ابراهيم بن تارخ بن شروغ بن ارغو بن غابر ابن ارفحشد بن متوشلخ بن سام بن نوح بن ملك بن اخنوع بن مهلائيل بن زبارز - و به روايتى مارد - و به روايتى اياد بن قينان بن ازد بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام .
و اشهر آن است كه : اسم عبدالمطلب ((شيبه الحمد)) بود، و اسم هاشم ((عمرو))، و اسم عبد مناف ((مغيره))، و اسم قصى ((زيد)) و او را ((مجمع)) نيز مى گفتند، و اسم قريش ((نضر)) بود، و هر يك به سببى از اسباب به آن اسامى مسمى گرديدند.
و گويند كه : ((ارغو)) اسم هود عليه السلام بود، و بعضى گويند كه ((غابر)) اسم آن حضرت بود و ((اخنوع)) اسم ادريس عليه السلام است .
و مادر آن حضرت آمنه دختر وهب پسر عبد مناف پسر زهره پسر كلاب بود.(2)

اين بابويه به سند خود از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود:
حق سبحانه و تعالى و نور مقدس حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم را خلق فرمود پيش از آنكه آسمانها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و پيش از آنكه احدى از پيغمبران را خلق نمايد به چهار صد و بيست و چهار هزار سال ، و با آن نور دوازده حجاب خلق نمود: حجاب قدرت ، حجاب عظمت ، حجاب منت ، حجاب رحمت ، حجاب سعادت ، حجاب كرامت ، حجاب منزلت ، حجاب هدايت ، حجاب نبوت ، حجاب رفعت ، حجاب هيبت و حجاب شفاعت .
پس آن نور مقدس را در حجاب قدرت دوازده هزار سال جا داد و او مى گفت : ((سبحان ربى الاعلى))، و در حجاب عظمت يازده هزار سال و مى گفت : ((سبحان عالم السر))، و در حجاب منت ده هزار سال و مى گفت : ((سبحان من هو قائم لا يلهو))، و در حجاب رحمت نه هزار سال و مى گفت : ((سبحان الرفيع الاعلى))، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و مى گفت : ((سبحان من هو دائم (3) لا يسهو))، و در حجاب كرامت هفت هزار سال و مى گفت : ((سبحان من هو غنى لا يفتقر))، و در حجاب منزلت شش هزار سال و مى گفت : ((سبحان العليم الكريم))(4)، و در حجاب هدايت پنج هزار سال و مى گفت : ((سبحان ذى العرش العظيم))، و در حجاب نبوت چهار هزار سال و مى گفت : سبحان رب العزه عما يصفون ، و در حجاب رفعت سه هزار سال و مى گفت : ((سبحان ذى الملك و الملكوت))، و در حجاب هيبت دو هزار سال و مى گفت : ((سبحان الله و بحمده))، و در حجاب شفاعت هزار سال و مى گفت : ((سبحان ربى العظيم و بحمده)).
پس نام مقدس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد، پس چهار هزار سال بر لوح مى درخشيد، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانيد و بر ساق عرش ثبت نمود، پس هفت هزار سال در آنجا بود و نور مى بخشيد، و همچنين در احوال رفعت و جلال مى گرديد تا آنكه حق تعالى آن نور را در پشت حضرت آدم عليه السلام جاى داد، پس از صلب آدم گردانيد تا صلب نوح ، و همچنين در اصلاب طاهره از صلبى به صلبى منتقل مى گردانيد تا آنكه حق تعالى او را از صلب عبدالله بن عبدالمطلب بيرون آورد و او را به شش كرامت گرامى داشت : پيراهن خشنودى بر او پوشانيد، به رداء هيبت او را مزين گردانيد، به تاج هدايت سرش را به اوج رفعت رسانيد، بدن او را جامه معرفت پوشانيد، و كمربند محبت بر ميان او بست ، نعلين خوف و بيم در پاى او كرد و عصاى منزلت به دست او داد.
پس وحى نمود كه : اى محمد! برو بسوى مردم و امر كن ايشان را كه بگويند ((لا اله الا الله محمد رسول الله)). و اصل آن پيراهن از شش جوهر بود: قامتش از ياقوت ، آستينهايش از مرواريد، دور دامنش از بلور زرد، زير بغلهايش از زبرجد، گريبانش از مرجان سرخ و چاك گريبانش از نور پروردگار عالميان . و حق تعالى توبه آدم را به آن پيراهن قبول كرد، (و انگشتر سليمان را به او باز گردانيد)(5) و يوسف را به بركت آن پيراهن بسوى يعقوب برگردانيد، و يونس را به كرامت آن از شكم ماهى نجات داد، و به بركت آن هر پيغمبر از محنت خود نجات يافت ، و نبود آن پيراهن مگر پيراهن محمد صلى الله عليه و آله و سلم .(6)
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: در كجا بوديد شما پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و تاريكى را بيافريند؟
فرمود: ما شبحى چند بوديم از نور در دور عرش الهى ، و تنزيه حق تعالى مى نموديم پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و آدم را خلق نمايد به بيست و پنج هزار سال ، پس چون حق تعالى آدم را خلق كرد ما را در صلب او قرار داد و پيوسته ما را از پشت طاهرى به رحم پاكيزه اى نقل مى نمود تا حق تعالى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث گردانيد.(7)
و به طرق متعدده از عبدالله بن عباس منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه واله و سلم فرمود: حق تعالى خلق كرد مرا و على را نورى در زير عرش پيش از آنكه خلق نمايد آدم را به دوازده هزار سال ، پس چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب آدم انداخت ، پس آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل مى شد تا آنكه جدا شديم ما در صلب عبدالله و ابوطالب ، پس خدا مرا از آن نور خلق نمود.(8)
و به سندهاى معتبر از معاذ بن جبل منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بدرستى كه حق تعالى خلق كرد من و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش از آنكه دنيا را خلق نمايد به هفت هزار سال . معاذ عرض كرد: پس در كجا بوديد اى رسول خدا؟
فرمود: در پيش عرش بوديم تسبيح و تحميد و تقديس و تمجيد خدا مى كرديم .
گفت : به چه مثال و مانند بوديد؟
فرمود: شبحى چند بوديم از نور، پس چون حق تعالى خواست صورت ما را خلق نمايد ما را عمودى از نور گردانيد و در صلب آدم عليه السلام جا داد، پس بيرون آورد ما را بسوى صلبهاى پدران و رحمهاى مادران ، و به ما نرسيد نجاست شرك و نه زناها كه در زمان كفر بود، پس گروهى چند در هر زمانى به سبب ايمان آوردن به ما سعادتمند مى شدند و گروهى چند به ايمان نياوردن به ما شقى مى شدند؛ پس چون ما را به صلب عبدالمطلب در آوردن آن نور را به دو نصف كرد، پس نصف را در صلب عبدالله جا داد و نصف ديگر را در صلب ابوطالب ، پس نصف كه از من بود بسوى رحم آمنه منتقل شد و نصف ديگر به رحم فاطمه بنت اسد منتقل شد، پس من از آمنه بهم رسيدم و على از فاطمه بهم رسيد، پس تمام عمود نور به من برگشت و فاطمه از من بهم رسيد، پس باز تمام عمود نور به على برگشت و حسن و حسين از هر دو نصف نور بهم رسيدند، پس نور من در امامان از فرزندان حسين مى گردد تا روز قيامت .(9)
و به چندين سند از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه فرمود: حق تعالى خلق كرد مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش از آنكه خلق كند آدم را در هنگامى كه نه آسمان بود و نه زمين و نه نور و نه ظلمت و نه آفتاب و نه ماه و نه بهشت و نه دوزخ .
پس عباس گفت كه : چگونه بود ابتداء آفرينش شما يا رسول الله ؟
فرمود: اى عم ! چون حق تعالى خواست ما را خلق كند كلامى ايجاد نمود و از آن كلام نورى آفريد، پس سخن ديگر ايجاد نمود پس از آن سخن روحى آفريد، پس نور را با روح ممزوج كرد پس مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را آفريد، پس خدا را تسبيح مى گفتيم در هنگامى كه تسبيح گوينده اى ديگر نبود و به تقديس و پاكى ياد مى كرديم او را در هنگامى كه تقديس كننده اى نبود به غير از ما.
پس چون خدا خواست كه ساير خلق را بيافريند نور مرا شكافت پس عرش را از آن آفريد، پس عرش از نور من است و نور من از نور خداست و نور من افضل است از عرش ؛ پس نور برادرم على را شكافت و ملائكه را از آن خلق كرد، پس ملائكه از نور على بهم رسيدند و نور على از نور خداست و على از ملائكه افضل است ؛ پس بشكافت نور دخترم فاطمه را پس بيافريد از آن آسمانها و زمين را پس آسمانها و زمين از نور دخترم فاطمه آفريده شدند و نور فاطمه از نور خداست و فاطمه از آسمانها و زمين افضل است ؛ پس بشكافت نور حسن فرزندم را و بيافريد از آن آفتاب و ماه را پس آفتاب و ماه از نور فرزندم حسن بهم رسيده اند و نور حسن خداست و حسن از آفتاب و ماه افضل است ؛ پس نور فرزندم حسين را شكافت و از آن نور بهشت و حور العين را آفريد پس بهشت و حور العين از نور فرزندم حسين آفريده شده اند و نور فرزندم حسين از نور خداست و فرزندم حسين بهتر است از بهشت و حور العين .(10)
و به سند معتبر از ابوذر منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من و على بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم و تسبيح خدا مى گفتيم در جانب راست عرش پيش از آنكه خدا آدم عليه السلام را بيافريند به دو هزار سال ، پس چون خدا آدم را آفريد آن نور را در پشت او جا داد و چون در بهشت ساكن شد ما در پشت او بوديم ؛ و چون نوح در كشتى سوار شد ما در پشت او بوديم ؛ چون ابراهيم را به آتش انداختند ما در پشت او بوديم ؛ و پيوسته حق تعالى ما را از اصلاب پاكيزه منتقل مى گردانيد به رحمهاى پاك و مطهر تا رسيديم بسوى عبدالمطلب پس آن نور را به دو نيم كرد، مرا در صلب عبدالله گذاشت و على را در صلب ابوطالب گذاشت و به من پيغمبرى و بركت داد و به على فصاحت و شجاعت داد، و از براى ما دو نام از نامهاى مقدس خود اشتقاق نمود، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمدم ، و خداوند بزرگوار اعلى است و برادرم على است (11)؛ پس مرا براى رسالت و پيغمبرى مقرر نمود و على را براى وصايت و امامت و حكم به حق در ميان مردم .(12)
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : محمد و على دو نور بودند نزد خداوند عالميان دو هزار سال پيش از آنكه حق تعالى خلايق را ايجاد فرمايد، پس چون ملائكه آن دو نور را ديدند يكى را اصل يافتند و از آن شعاعى لامع شده بود كه فرع آن بود، پس گفتند: خداوندا! اين چه نور است ؟
حق تعالى وحى فرمود بسوى ايشان كه : اين نورى است از نورهاى من كه اصلش پيغمبرى است و فرعش امامت است ، اما پيغمبرى پس از محمد است بنده و رسول من ، و اما امامت پس از على است حجت و خليفه من ، و اگر ايشان نمى بودند هيچ يك از خلق را نمى آفريدم .(13)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حق تعالى خطاب كرد به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم : اى محمد! بدرستى كه خلق كردم تو و على را نورى يعنى روحى بى بدن پيش از آنكه خلق كنم آسمانها و زمين و عرش و دريا را، پس پيوسته تهليل و تمجيد مى گفتيد و مرا به يگانگى و عظمت ياد مى كرديد، پس هر دو روح شما را جمع كردم و يكى نمودم و آن روح مرا به پاكى و بزرگوارى و يگانگى ياد مى كرد، پس آن روح را به دو قسمت كردم و هر قسمت را به دو قسمت كردم تا محمد و على و حسن و حسين بهم رسيدند. پس خلق كرد حق تعالى فاطمه را از نورى تنها، روحى بى بدن پس آن نور در ما اهل بيت سارى و جارى شد.(14)
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : پيوسته حق تعالى متفرد بود در يگانگى خود و جز او احدى نبود، بعد خلق كرد محمد و على و فاطمه را، و بعد از هزار دهر و روزگار جميع چيزها را آفريد پس ايشان را گواه گرفت بر آفريدن آنها و اطاعت ايشان را بر ساير مخلوقات واجب كرد و امور خلق را به ايشان گذاشت و ايشان هيچ كار نمى خواهد و اراده نمى نمايند مگر به مشيت الهى .(15)
و به سند معتبر از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در بهشت فردوس چشمه اى هست از شهد شيرين تر و از مسكه نرمتر و از برق خنكتر و از مشك خوشبوتر، و در آن چشمه طينتى هست كه خدا ما و شيعيان ما را از آن طينت آفريده است ، و هر كه از آن طينت نيست از ما و شيعه ما نيست .(16)
و در حديث ديگر فرمود: شنيدم از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: من آفريده شدم از نور خدا، و اهل بيت من آفريده شدند از نور من ، و محبان اهل بيت من آفريده شدند از نور ايشان ، و ساير مردم در آتش جهنم اند.(17)
و به سند معتبر از ابو سعيد خدرى منقول است كه : شخصى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوال كرد از تفسير قول حق تعالى كه به شيطان لعين خطاب نمود در هنگامى كه ابا نمود از سجده حضرت آدم عليه السلام : ((استكبرت ام كنت من العالين))(18) كه ترجمه اش اين است كه ((آيا تكبر نمودى يا بودى از بلند مرتبه گان ؟))، پرسيد كه : كيستند آن بلند مرتبه ها كه مرتبه ايشان از ملائكه بلندتر است ؟
حضرت فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام در سرا پرده عرش بوديم و تسبيح الهى مى كرديم و ملائكه به تسبيح ما تسبيح مى كردند قبل از آنكه حق تعالى آدم را خلق فرمايد به دو هزار سال ، پس چون خدا آدم را خلق كرد امر كرد ملائكه را كه سجده كنند براى آدم و امر نكرد ما را به سجود، پس همه ملائكه سجده كردند مگر ابليس كه او ابا نمود از سجده ، پس خدا به او خطاب نمود كه : آيا تكبر نمودى از سجود يا آنكه بودى از آنها كه بلند ترند از آنكه سجود كنند آدم را؟ - يعنى پنج بزرگوار كه نام شريف ايشان در سرا پرده عرش نوشته شده است .(19)
و در حديث معتبر ديگر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى خلق كرد محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از طينتى كه آن گوهرى بود در زير عرش ، و از زيادتى آن طينت على عليه السلام را خلق كرد، و از زيادتى طينت على عليه السلام ما اهل بيت را خلق كرد، و از زيادتى طينت ما دلهاى شيعيان ما را خلق كرد، پس دلهاى ايشان به اين سبب مايل و مشتاق است بسوى ما و دلهاى ما مهربان است به ايشان مانند مهربانى پدر نسبت به فرزند، و ما بهتريم براى ايشان و ايشان بهترند از براى ما، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهتر است براى ما از همه كس و ما بهتريم براى او از همه كس .(20)
و به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى محمد و على و يازده امام از ذريه ايشان را از نور عظمت خود آفريد، پس ايشان در پرتو نور خدا او را تسبيح و تقديس مى گفتند و عبادت مى كردند قبل از آنكه احدى از خلق را بيافريند.(21)
و در حديث معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى چهارده نور آفريد قبل از آنكه ساير خلق را بيافريند به چهارده هزار سال ، پس آنها ارواح ما بودند.
گفتند: يابن رسول الله ! كيستند آن چهارده نفر؟
فرمود: محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نه امام از فرزندان حسين عليه السلام كه آخر ايشان قائم است كه غائب خواهد شد و بعد از غيبت ظاهر خواهد شد و دجال را خواهد كشت و زمين را از هر جور و ستم پاك خواهد كرد.(22)
مولف گويد كه : احاديث در ابتداى خلق انوار ايشان بسيار است و اين كتاب گنجايش ذكر همه را ندارد و بعضى در كتاب امامت مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى ، و اما اختلافى كه در مدت سبق خلق انوار ايشان بر ساير مخلوقات هست چون معانى خلق متعدد و مراتب هر يك مختلف است ممكن است هر يك بر يكى از آنها محمول باشد چنانكه در كتاب بحار بيان شده است .
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى مبعوث گردانيد روح مقدس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بر ارواح ساير پيغمبران قبل از آنكه خلق را بيافريند به دو هزار سال و ايشان را دعوت كرد بسوى توحيد و يكتا پرستى خدا و اطاعت و فرمانبردارى و متابعت امر او، و وعده بهشت نمود هر كه را متابعت پيغمبران نمايد در آنچه ايشان قبول كردند و وعيد جهنم فرمود هر كه را مخالفت آن كند.(23)
و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه فرمود: منم بنده خدا و برادر رسول خدا و بسيار تصديق كننده در روز اول ، بتحقيق كه به او ايمان آوردم و تصديق او نمودم در هنگامى كه هنوز روح آدم به بدن او تعلق نگرفته بود و در امت شما نيز اول كسى كه تصديق او كرد من بودم ، پس مائيم پيشى گيرندگان در اول و آخر.(24)
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوال كردند كه : به چه سبب سبقت گرفتى بر ساير انبياء و از همه افضل شدى و حال آنكه بعد از همه مبعوث گرديدى ؟
فرمود: زيرا كه من اول كسى بودم كه اقرار كردم به پروردگار و اول كسى كه جواب گفت در وقتى كه حق تعالى ميثاق پيغمبران را گرفت و گواه گرفت ايشان را بر خود كه گفت ((الست بربكم))(25) و همه گفتند: بلى ، پس من اول پيغمبرى بودم كه ((بلى)) گفتم پس سبقت گرفتم بر ايشان در اقرار كردن به خدا.(26)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حق تعالى ارواح را آفريد پهن كرد ايشان را نزد خود، پس به ايشان خطاب نمود كه : كيست پروردگار شما؟ پس اول كسى كه سخن گفت رسول خدا و امير المؤ منين و امامان از فرزندان ايشان عليهم السلام بودند، گفتند، توئى پروردگار ما، پس علم و دين خود را بر ايشان بار كرد، پس به ملائكه گفت كه : ايشان حاملان دين من و علم منند و امينان منند در خلق من و علوم مرا از ايشان بايد پرسيد؛ پس به فرزندان آدم خطاب نمود كه : اقرار نمائيد از براى خدا به پروردگارى و از براى اين گروه به فرمانبردارى و ولايت و محبت ، پس گفتند: بلى اى پروردگار ما اقرار كرديم ، پس حق تعالى به ملائكه فرمود كه : گواه باشيد، پس ملائكه گفتند: گواه شديم كه نگويند فردا ما از اين غافل بوديم .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: والله كه ولايت ما را بر پيغمبران تاكيد كردند در ميثاق روز الست .(27)
و شيخ ابو الحسن بكرى در كتاب انوار كه در تاريخ ولادت سيد ابرار تاليف كرده است روايت كرده است به سند خود از عبدالله بن عباس و جمعى از صحابه كه : چون حق تعالى خواست محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خلق كند به ملائكه گفت : مى خواهم خلقى بيافرينم و او را شرافت و فضيلت دهم بر جميع خلايق و او را بهترين پيشينيان و پسينيان و شفيع روز جزا گردانم ، اگر او نبود بهشت و جهنم را نمى آفريدم ، پس بشناسيد منزلت او را و گرامى داريد او را براى كرامت من و عظيم شماريد او را براى عظمت من .
پس ملائكه گفتند: اى اله ما و سيد ما! بندگان را بر آقاى خود اعتراض نمى شايد، شنيديم و اطاعت كرديم .
پس امر كرد حق تعالى جبرئيل و حاملان عرش را كه تربت نورانى آن حضرت را از موضع مقدس او برداشتند و جبرئيل آن تربت را به آسمان برد و در سلسبيل غوطه داد تا آنكه پاكيزه شد مانند در سفيد، پس هر روز آن را در نهرى از نهرهاى بهشت فرو مى برد و عرض مى كرد بر ملائكه ، و چون ملائكه نور و ضياء آن را مى ديدند استقبال مى كردند آن را به تحيت و سلام و تعظيم و اكرام و به هر صفى از صفوف ملائكه كه آن را مى گردانيد ملائكه اعتراف به فضل آن مى كردند و مى گفتند: اگر ما را امر نمائى كه آن را سجده كنيم هر آينه سجده خواهيم كرد.
و از حضرت امير المؤ منين عليه السلام روايت كرده است : حق تعالى بود و هيچ خلقى با او نبود، پس اول چيزى كه خلق كرد نور حبيب خود محمد صلى الله عليه و آله بود، او را آفريد قبل از آنكه آب و عرش و كرسى و آسمانها و زمين و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائكه و آدم و حوا را بيافريند به چهار صد و بيست و چهار هزار سال ، پس چون نور پيغمبر ما محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خلق كرد هزار سال نزد پروردگار خود ايستاد و او را به پاكى ياد مى كرد و حمد و ثنا مى گفت و حق تعالى نظر رحمت بسوى او داشت و مى فرمود: توئى مراد و مقصود من از خلق عالم و توئى اراده كننده خير و سعادت و توئى برگزيده من از خلق من ، بعزت و جلال خود سوگند مى خوردم كه اگر تو نبودى افلاك را نمى آفريدم ، هر كه تو را دوست مى دارد من او را دوست مى دارم و هر كه تو را دشمن مى دارد من او را دشمن مى دارم ؛ پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع آن بلند شد، پس حق تعالى از آن نور دوازده حجاب آفريد: حجاب القدره ، حجاب العظمه ، حجاب العزه ، حجاب الهيبه ، حجاب الجبروت ، حجاب الرحمه ، حجاب النبوه ، حجاب الكبرياء، حجاب المنزله ، حجاب الرفعه ، حجاب السعاده ، حجاب الشفاعه .
پس حق تعالى امر نمود نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم را كه : داخل شو در حجابها، و در حجاب القدره دوازده هزار سال مى گفت : ((سبحان العلى الاعلى))، و در حجاب العظمه يازده هزار سال مى گفت : ((سبحان عالم السر و اخفى))، و در حجاب العزه ده هزار سال مى گفت : ((سبحان المللك المنان))، و در حجاب الهيبه نه هزار سال مى گفت : ((سبحان من هو غنى لا يفتقر))، و در حجاب الجبروت هشت هزار سال مى گفت : ((سبحان الكريم الاكرم))، و در حجاب الرحمه هفت هزار سال مى گفت : ((سبحان رب العرش العظيم))، و در حجاب النبوه شش هزار سال مى گفت : سبحان ربك رب العزه عما يصفون ، و در حجاب الكبرياء پنج هزار سال مى گفت : ((سبحان العظيم الاعظم))، و در حجاب المنزله چهار هزار سال مى گفت : ((سبحان العليم الكريم))، و در حجاب الرفعه سه هزار سال مى گفت : ((سبحان ذى الملك و الملكوت))، و در حجاب السعاده دو هزار سال مى گفت : سبحان من يزيل الاشياء الملك و الملكوت و در حجاب الشفاعه هزار سال مى گفت : سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم .
پس حضرت امير عليه السلام فرمود: پس حق تعالى از نور پاك محمد صلى الله عليه و آله و سلم بيست دريا از نور آفريد و در هر دريا علمى چند بود كه به غير از خدا كسى نمى دانست ، پس امر فرمود نور آن حضرت را كه فرو رود در درياى عزت ، درياى صبر، درياى خشوع ، درياى تواضع ، درياى رضا، درياى وفا، درياى حلم ، درياى پرهيز كارى ، درياى خشيت ، درياى انابت ، درياى عمل ، درياى مزيد، درياى هدايت ، درياى صيانت و درياى حيا، تا آنكه در جميع آن بيست دريا غوطه خورد پس چون از آخر درياها بيرون آمد حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : اى حبيب من و اى بهترين رسولان من و اى اول آفريده هاى من و اى آخر رسولان من ! توئى شفيع روز جزا؛ پس آن نور ازهر به سجده افتاد و چون سر برداشت صد و بيست و چهار هزار قطره از او ريخت خدا از هر قطره اى از نور آن حضرت پيغمبرى از پيغمبران را آفريد، پس آن نورها بر دور نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم طواف مى كردند و مى گفتند سبحان من هو عالم لا يجهل ، سبحان من هو حليم لا يعجل ، سبحان من هو غنى لا يفتقر.
پس حق تعالى همه را ندا كرد كه : آيا مى شناسيد مرا؟
پس نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم قبل از ساير انوار ندا كرد: انت الله الذى لا اله الا انت وحدك لا شريك لك رب الارباب و ملك الملوك .
پس خدا او را ندا كرد كه : توئى برگزيده من و دوست من و بهترين خلق من ، امت تو بهترين امتهاست ؛ پس از نور آن حضرت جوهرى آفريد و آن را به دو نيم كرد و در يك نيم آن به نظر هيبت نگريست پس آن شيرين شد، و در نيم ديگر به نظر شفقت نظر كرد و عرش را از آن آفريد و عرش را بر روى آب گذاشت پس كرسى را از نور عرش آفريد و از نور كرسى لوح را آفريد و از نور لوح قلم را آفريد و بسوى قلم وحى نمود كه : بنويس توحيد مرا، پس قلم هزار سال مدهوش گرديد از شنيدن كلام الهى ، و چون به هوش باز آمد گفت : پروردگارا چه چيز بنويسم ؟
فرمود بنويس : لا اله الا الله محمد رسول الله پس چون قلم نام محمد را شنيد به سجده افتاد و گفت : سبحان الواحد القهار سبحان العظيم الاعظم پس سر برداشت و شهادتين را نوشت و گفت : پروردگارا! كيست محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه نام او را به نام خود و ياد او را به ياد خود مقرون گردانيدى ؟
حق تعالى وحى نمود كه : اى قلم ! اگر او نمى بود تو را خلق نمى كردم و نيافريدم خلق را مگر براى او، پس اوست بشارت دهنده و ترساننده و چراغ نور بخشنده و شفاعت كننده و دوست من .
پس قلم از حلاوت نام آن حضرت گفت : السلام عليك يا رسول الله .
آن حضرت در جواب فرمود: و عليكم السلام منى و رحمه الله و بركاته .
پس از آن روز سلام كردن سنت و جواب دادن واجب شد.
پس حق تعالى قلم را فرمود: بنويس قضا و قدر مرا و آنچه خواهم آفريد تا روز قيامت ؛ پس خدا ملكى چند آفريد كه صلوات فرستند بر محمد و آل محمد و استغفار كنند براى شيعيان ايشان تا روز قيامت ، پس خدا از نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم بهشت را آفريد و به چهار صفت آن را زينت بخشيد: تعظيم ، جلالت ، سخاوت ، امانت ؛ و بهشت را براى دوستان و اهل طاعت خود مقرر فرمود، بعد آسمانها را از دودى كه از آب برخاست خلق كرد و از كف آن زمينها را خلق كرد و چون زمين را خلق كرد مانند كشتى در حركت بود پس كوهها را خلق كرد تا زمين قرار گرفت ، و ملكى خلق كرد كه زمين را برداشت و سنگى عظيم آفريد كه پاى ملك بر روى او قرار گرفت و گاوى عظيم آفريد كه سنگ بر پشت او مستقر گرديد و ماهى عظيم آفريد كه گاو بر پشت او ايستاد و ماهى بر روى آب است و آب بر روى هواست و هوا بر روى ظلمت است و آنچه در زير ظلمت است كسى به غير از خدا نمى داند. پس عرش را به دو نور منور گردانيد: نور فضل و نور عدل ؛ و از فضل ، عقل و حلم و علم و سخاوت را آفريد؛ و از عقل ، خوف و بيم ؛ و از علم ، رضا و خشنودى ؛ و از حلم ، مودت ؛ و از سخاوت ، محبت آفريد.
پس جميع اين صفات را در طينت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت آن حضرت تخمير كرد، پس بعد از آن ارواح مومنان از امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را آفريد و بعد آفتاب و ماه و ستاره ها و شب و روز و روشنائى و ظلمت و ساير ملائكه را از نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم آفريد، پس نور مقدس آن حضرت را در زير عرش هفتاد و سه هزار سال ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را هفتاد هزار سال در بهشت ساكن گردانيد، پس هفتاد هزار سال ديگر او را در سدره المنتهى ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را از آسمان به آسمان منتقل نمود تا به آسمان اول رسانيد، پس در آسمان اول ماند تا حق تعالى اراده نمود كه حضرت آدم را خلق كند، پس امر فرمود جبرئيل را تا نازل شود بسوى زمين و قبضه اى از خاك براى بدن آدم فرا گيرد، شيطان لعين سبقت گرفت بسوى زمين و به زمين گفت : خدا مى خواهد از تو خلقى بيافريند و او را به آتش عذاب كند، و چون ملائكه بيايند بگو پناه مى برم به خدا از آنكه از من چيزى بگيريد كه آتش را در آن بهره اى باشد.
چون جبرئيل بيامد و زمين استعاذه كرد، جبرئيل برگشت و گفت : پروردگارا! زمين پناه گرفت به تو از من ، پس آن را رحم كردم ؛ و همچنين ميكائيل و اسرافيل هر يك آمدند و برگشتند، حق تعالى عزرائيل را فرستاد، چون زمين به خدا پناه برد عزرائيل گفت : من نيز پناه مى برم به خدا از آنكه فرمان او نبرم ؛ پس قبضه اى از بالا و پائين و تمام روى زمين از سفيد و سياه و سرخ و نرم و درشت زمين گرفت ، و به اين سبب اخلاق و رنگهاى فرزندان آدم مختلف شد.
پس حق تعالى وحى نمود كه : چرا تو آن را رحم نكردى چنانكه آنها رحم كردند؟
گفت : فرمانبردارى تو بهتر بود از رحم كردن بر آن .
پس حق تعالى وحى نمود كه : مى خواهم از اين خاك خلقى بيافرينم كه پيغمبران و شايستگان و اشقيا و بد كاران در ميانشان باشند و تو را قبض كننده ارواح همه گردانيدم ؛ و امر كرد جبرئيل را كه بياورد آن قبضه سفيد نورانى را كه طينت مقدس پيغمبر آخر الزمان و اصل همه مخلوقات بود، پس جبرئيل با ملائكه كروبيان و ملائكه صافان و مسبحان بيامدند به نزد موضع ضريح مقدس آن حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنيم و آب تعظيم و آب تكريم و آب تكوين و آب رحمت و آب خوشنودى و آب عفو خمير كردند، پس سر آن حضرت را از هدايت و سينه اش را از شفقت و دستهايش را از سخاوت و دلش را از صبر و يقين و فرجش را از عفت و پاهايش را از شرف و نفسهايش را از بوى خوش آفريد، پس مخلوط نمود آن طينت را با طينت آدم ، چون جسد آدم تمام شد به ملائكه وحى فرمود: من بشرى مى آفرينم از گل و چون او را درست كنم و روح در او بدمم همه به سجده در آئيد نزد او؛ پس ملائكه جسد آدم را برگرفتند و بر در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق تعالى بودند كه هر گاه مامور گردند به سجود، سجده كنند، پس حق تعالى امر نمود روح آدم را كه داخل بدن او شود؛ روح مكان تنگى ديد و از داخل شدن امتناع نمود، حق تعالى امر كرد: به كراهت داخل شو و به كراهت بيرون بيا. چون روح به چشمها رسيد آدم جسد خود را مى ديد و صداى تسبيح ملائكه را مى شنيد؛ چون به دماغش رسيد عطسه اى كرد و خدا او را به سخن آورد و گفت ((الحمد لله)) و آن اول كلمه اى بود كه آدم به آن تكلم نمود، حق تعالى به او وحى فرمود كه : رحمك الله اى آدم ! براى رحمت تو را خلق كرده ام و رحمت خود را براى تو و فرزندان تو مقرر كرده ام هرگاه بگويند مثل آنچه تو گفتى ؛ پس به اين سبب دعا كردن براى عطسه كننده سنت شد، و هيچ چيز بر شيطان گرانتر نيست از دعا كردن براى عطسه كننده .
چون آدم نظر كرد بسوى بالا ديد بر عرش نوشته است ((لا اله الا الله محمد رسول الله)) و اسماء اهل بيت آن حضرت را ديد كه بر عرش نوشته است ، چون روح به ساقش رسيد قبل از آنكه به قدمهايش برسد خواست برخيزد، نتوانست ، و به اين سبب خدا فرموده است ((خلق الانسان من عجل))(28) يعنى : ((آفريده شده است انسان از تعجيل كردن در امور)).
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : روح صد سال در سر آدم ، و صد سال در سينه ، صد سال در پشت ، صد سال در رانها، صد سال در ساقها و صد سال در قدمهاى او بود؛ چون آدم درست ايستاد خدا امر كرد ملائكه را به سجود و اين بعد از ظهر روز جمعه بود، پس در سجده بودند تا وقت عصر، پس آدم از پشت خود صدائى شنيد كه تسبيح و تقديس الهى مانند صداى مرغان مى كرد، گفت : پروردگارا! اين چه صدا است ؟
فرمود: اى آدم ! اين تسبيح محمد عربى است كه بهترين اولين و آخرين است ، پس سعادت براى كسى است كه او را متابعت و اطاعت كند و شقاوت براى كسى است كه مخالفت او كند، پس بگير اى آدم عهد مرا و او را مسپار مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان عفيفه و طيبه و صلبهاى پاكيزه از مردان پاك .
آدم گفت : الها! سبب اين مولود شرف و بها و حسن و وقار مرا زياد گردانيدى .
پس حق تعالى از طينت يك دنده آدم حوا را آفريد و خواب را بر آدم مستولى گردانيد و چون بيدار شد حوا را نزد بالين خود ديد، گفت : تو كيستى ؟
گفت : منم حوا، خدا مرا براى تو آفريده است .
آدم گفت : چه نيكو است خلقت تو.
حق تعالى وحى فرمود بسوى آدم كه : اين كنيز من است و تو بنده منى و شما را خلق كرده ام براى خانه اى كه نام آن بهشت است ، پس مرا به پاكى ياد كنيد و حمد و سپاس من بگوئيد، اى آدم ! خواستگارى كن حوا را از من و مهرش را بده .
آدم گفت : مهر او چيست ؟
فرمود: مهرش آن است كه ده مرتبه صلوات فرستى بر محمد و آل محمد.
پس آدم گفت : پروردگارا! پاداش تو بر اين نعمت آن است كه تو را سپاس و شكر كنم تا زنده ام . پس حوا را تزويج نمود و قاضى خداوند عالميان بود و عقد كننده جبرئيل بود و گواهان ملائكه مقربين بودند، پس ملائكه در عقب آدم مى ايستادند، آدم عرض كرد: به چه سبب ملائكه در عقب من مى ايستند؟
حق تعالى فرمود: براى آنكه نظر كنند به نور محمد كه در صلب توست .
عرض كرد: پروردگارا! آن نور را از صلب در پيش روى من قرار ده تا ملائكه در مقابل روى من بايستند؛ پس ملائكه در مقابل او صف كشيده ايستادند، آدم از حق تعالى سوال نمود آن نور در جائى ظاهر شود كه آدم نيز تواند ديد.
پس حق تعالى نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در انگشت شهادت او ظاهر گردانيد و نور على عليه السلام را در انگشت ميانين و نور فاطمه عليهم السلام را در انگشت بعد از آن و نور حسن عليه السلام را در انگشت كوچك و نور حسين عليه السلام را در انگشت مهين ، و پيوسته اين انوار از حضرت آدم ساطع بود مانند آفتاب ، و آسمانها و زمين و عرش و كرسى و سرا پرده هاى عظمت و جلال همگى به آن انوار منور گرديده بودند و هرگاه آدم مى خواست با حوا نزديكى كند او را امر مى فرمود وضو بسازد و خود را معطر و خوشبو گرداند و مى گفت : خدا اين نور را روزى تو خواهد كرد و آن امانت و ميثاق خداست ؛ پس پيوسته آن نور با آدم بود تا آنكه حوا به شيث عليه السلام حامله شد، پس آن نور منتقل شد به جبين حوا و ملائكه نزد حوا مى آمدند و او را تهنيت مى گفتند، پس چون شيث متولد شد نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم در جبين او مشتعل شد، پس جبرئيل پرده اى در ميان حوا و او آويخت و از چشمها پنهان شد، چون به حد بلوغ رسيد آدم عليه السلام او را طلبيد و گفت : اى فرزند! نزديك شد كه من از تو مفارقت نمايم ، نزديك من بيا كه من عهد و پيمان از تو بگيرم چنانكه حق تعالى از من گرفت ، پس آدم سر خود را بسوى آسمان بلند كرد و چون خدا مراد او را مى دانست امر كرد ملائكه را باز ايستادند از تسبيح و تقديس و بالهاى خود را درهم پيچيدند و مشرف شدند ساكنان بهشت از غرفه هاى خود و ساكن شد صداى درهاى بهشت و جارى شدن نهرها و صداى برگهاى درختان و همگى گردن كشيدند براى شنيدن نداى آدم ، و حق تعالى وحى كرد به او كه : اى آدم ! بگو آنچه مى خواهى .
عرض كرد: اى خداوند هر نفس و روشنى بخش قمر و شمس ! مرا آفريدى به هر نحو كه خواستى و به من سپردى آن نور مقدس را كه از آن تشريفها و كرامتها ديدم و آن نور منتقل شد به فرزندم شيث و مى خواهم عهد و پيمان بگيرم چنانكه بر من گرفتى و تو را گواه مى گيرم بر او.



پس ندا از جانب حق تعالى رسيد: اى آدم ! بگير بر فرزند خود شيث عهد را و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را؛ پس حق تعالى امر كرد جبرئيل را كه به زمين فرود آمد با هفتاد هزار ملك و هر يك علم تسبيح در دست گرفته و جبرئيل حرير و قلمى در دست داشت كه به قدرت الهى آفريده شده بودند، پس رو كرد جبرئيل به آدم و گفت : اى آدم ! حق تعالى تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: بنويس براى فرزندت نامه عهد و پيمان خلافت و نبوت را و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را.
آدم نامه را نوشت و جبرئيل بر او مهر زد و به شيث تسليم نمود و دو جامه سرخ بر او پوشانيد از نور آفتاب روشنتر و از رنگ آسمان خوش آيندتر كه بريده و دوخته نشده بودند بلكه خداوند جليل فرمود: باشيد پس بهم رسيدند.
و پيوسته نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم در جبين شيث لامع بود تا آنكه محاوله بيضا را تزويج نمود و جبرئيل آن حوريه را به عقد شيث در آورد، و چون با وى نزديكى نمود حامله شد به ((انوش))، پس منادى ندا كرد او را كه : گوارا و مبارك باد تو را اى بيضا كه حق تعالى نور سيد پيغمبران و بهترين اولين و آخرين را به تو سپرد.
چون انوش متولد شد و به حد كمال رسيد شيث عهد و پيمان از او گرفت و نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم از او منتقل شد به فرزندش قينان و از او به مهلائيل ،و از او به ادد، و از او به اخنوخ كه ادريس عليه السلام است ، و از ادريس منتقل شد به متوشلخ و عهد از او گرفت ، پس منتقل شد بسوى لمك ، پس بسوى حضرت نوح عليه السلام ، و از نوح به سام ، و از او به ارفخشد، و از او به غابر، و از او به قالع ، و از او به ارغو، و از او به شارغ ، و از او به تاخور، و از او به تارخ ، و از او به ابراهيم عليه السلام ، و از او به اسماعيل ، و از او به قيدار، و از او به هميسع ، و از او بسوى نبت ، و از او به يشحب ، و از او به ادد، و از او به عدنان ، و از او به معد، و از او به نزار، و از او به مضر، و از او به الياس ، و از او به مدركه ، و از او به خزيمه ، و از او به كنانه ، و از او به قصى ، و از او بسوى لوى ، و از او بسوى غالب ، و از او بسوى فهر، و از او بسوى عبد مناف ، و از او به هاشم كه او را ((عمر و العلا)) مى گفتند و نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در روى او ساطع بود به حدى كه چون داخل مسجد الحرام مى شد كعبه از نور او روشن مى شد، و پيوسته از روى انورش روشنائى بسوى آسمان بلند مى شد.
و چون از مادرش ((عاتكه)) متولد شد دو گيسو داشت مانند گيسوهاى اسماعيل كه نور آنها بسوى آسمان ساطع بود، پس اهل مكه از مشاهده اين حال تعجب كردند و قبايل عرب از هر جانب بسوى مكه آمدند و كاهنان به حركت در آمدند و بتها به فضيلت پيغمبر مختار گويا شدند؛ و هاشم به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به قدرت الهى به سخن مى آمدند و او را ندا مى كردند: بشارت باد تو را اى هاشم كه به اين زودى از ذريه تو فرزندى ظاهر خواهد شد كه گرامى ترين خلق باشد نزد خدا و شريفترين عالميان باشد - يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه خاتم پيغمبران است -؛ و چون هاشم در تاريكى مى گذشت ، روشنى او هر طرف را روشن مى كرد.
پس چون هنگام وفات عبد مناف شد عهد و پيمان از هاشم گرفت كه نور آن حضرت را نسپارد مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان مسلمه صالحه نجيبه ، هاشم قبول عهد نمود.
و پادشاهان همه آرزو مى كردند كه دختر خود را به او دهند و مالهاى بسيار براى او مى فرستادند تا شايد به مواصلت ايشان راضى شود؛ و هر روز بسوى كعبه مى آمد و هفت شوط طواف مى كرد و به پرده هاى كعبه مى چسبيد و هر كه به نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت ؛ عريان را كسوت مى بخشيد، گرسنه را طعام مى خورانيد، حاجتمند را به حاجت مى رسانيد، قرض صاحبان قرض را ادا مى نمود، هر كه مبتلا به ديه مى شد به نيابت او ادا مى كرد، هرگز در خانه اش به روى صادر و وارد بسته نمى شد، هر گاه وليمه يا اطعامى مى كرد آنقدر نعمت مى كشيد كه زيادتى آن را براى مرغان و وحشيان مى بردند، وصيت كرم او به آفاق جهان رسيد و پادشاهى اهل مكه بر او مسلم گرديد و كليدهاى كعبه و آب دادن حاجيان از چاه زمزم و حجابت كعبه و مهماندارى حاجيان و ساير امور مكه به او رسيد؛ علم نزار، كمان اسماعيل ، پيراهن ابراهيم ، نعلين شيث و انگشترى نوح را به ميراث گرفت ، حاجيان را گرامى مى داشت و رفع حوائج ايشان مى نمود.
و چون هلال ذيحجه طالع مى شد امر مى كرد مردم را جمع شوند نزد كعبه پس خطبه مى خواند و مى گفت : اى گروه مردم ! بدرستى كه شما امان يافتگان خدا و همسايگان خانه اوئيد، و در اين موسم زيارت كنندگان خانه خدا مى آيند و ايشان ميهمانان خدايند و ميهمان سزاورتر است به گرامى داشتن از ديگران و حق تعالى شما را مخصوص گردانيده است به اين كرامت و بزودى حاجيان مى آيند بسوى شما ژوليده مو و گرد آلوده از هر دره عميقى و قصد شما مى نمايند از هر مكان دورى ، پس ايشان را ميهمانى و حمايت كنيد و گرامى داريد تا خدا شما را گرامى دارد.
و به نصيحت او اكابر قريش مالهاى عظيم براى اين امر جسيم بيرون مى آوردند؛ و هاشم حوضهاى پوست نصب مى كرد و از آب زمزم پر مى كرد براى آشاميدن حاجيان ، و از روز هفتم شروع مى كرد به ضيافت ايشان و طعام به جهت ايشان نقل مى نمود بسوى منى و عرفات ، و سالى در مكه بهم رسيد و نداشتند چيزى كه ضيافت حاجيان بكنند، هاشم شترى چند داشت به شام فرستاد و فروخت و قيمت آنها را همگى صرف حاجيان كرد و قوت يك شب براى خود نگاه نداشت ، و به اين سبب صيت كرمش به اطراف جهان دويد و آوازه همتش به تمام عالم رسيد، و چون خبر او به نجاشى پادشاه حبشه و قيصر پادشاه روم رسيد نامه ها نوشتند و هديه ها براى او فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد شايد نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان منتقل گردد، زيرا كه كاهنان و رهبانان و علماى ايشان خبر داده بودند كه اين نور كه در جبين هاشم است نور آن حضرت است .
هاشم قبول نكرد و دخترى از نجباى قوم خود خواست و از او فرزندان ذكور و اناث بهم رسانيد؛ فرزندان ذكور: اسد، مضر، عمرو، صيفى ؛ و اما اناث : صعصعه ، رقيه ، خلاده و شعثا بودند؛ و باز نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در جبين او بود و از اين بسيار متالم بود، پس شبى از شبها دور خانه كعبه طواف مى كرد و به تضرع و ابتهال از ايزد متعال سوال نمود كه او به زودى فرزندى كرامت كند كه نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در او بوده باشد، در اين حال او را خواب ربود و در خواب صداى هاتفى را شنيد كه او را ندا كرد كه : بر تو باد به سلمى دختر عمرو كه او طاهره و مطهره و پاكدامان است از گناهان پس مهر گران بده و او را خواستگارى نما كه مانند او را از زنان نخواهى يافت و از او فرزندى تو را روزى خواهد شد كه سيد پيغمبران از او بهم خواهد رسيد.
پس هاشم ترسان بيدار شد و فرزندان عم و برادر خود مطلب را جمع كرد و خواب خود را به ايشان نقل كرد.
برادرش مطلب گفت : اى برادر! اين زن كه نام بردى از قبيله بنى نجار است و در ميان قوم خود مشهور و معروف است به نجابت و عفت و كمال و حسن و طراوت و جمال ، و قبيله او اهل كرم و ضيافت و عفتند وليكن تو از ايشان در شرافت و نسبت افضلى و جميع پادشاهان آرزوى مواصلت تو دارند، اگر البته به اين امر عازمى رخصت فرما تا ما برويم و براى تو خطبه كنيم .
هاشم گفت : حاجت بر آورده نمى شود مگر به سعى صاحبش ، من خود مى خواهم به تجارت شام بروم و آن كريمه را در عرض راه خواستگارى نمايم .
پس تهيه سفر خود ساز كرد با برادر خود مطلب و پسران عم خود متوجه مدينه طيبه شدند كه قبيله بنى نجار در آنجا مى بودند، چون داخل مدينه شدند نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم كه از جبين هاشم ساطع بود تمام مدينه را روشن كرد و در جميع خانه هاى ايشان پرتو افكند، اهل مدينه جمله بسوى ايشان آمدند و پرسيدند: شما كيستيد كه هرگز از شما نيكوتر نديده بوديم در حسن و جمال خصوصا صاحب اين نور لامع كه خورشيد جمال او جهان را روشن كرده است ؟
مطلب گفت : مائيم اهل خانه خدا و ساكنان حرم حق تعالى ، مائيم فرزندان لوى بن غالب و اين برادر من است هاشم بن عبد مناف ، و از براى خواستگارى بسوى شما آمده ايم و مى دانيد كه اين برادر مرا تمام پادشاهان اطراف استدعاى مواصلت نمودند و ابا كرد و خود رغبت نمود كه سلمى را از شما طلب نمايد.
پدر سلمى در ميان آن گروه بود پس مبادرت نمود به جواب او و گفت : شمائيد ارباب عزت و فخر و شرف و سخاوت و فتوت وجود و كرم ، آن كريمه كه شما خطبه او مى نمائيد دختر من است و او مالكه اختيار خود است و ديروز با زنان اكابر قبيله به سوق بنى قينقاع رفته است اگر در اينجا توقف مى نمائيد مشمول عنايت و كرامت ما خواهيد بود و اگر به آن سوق تشريف مى بريد مختاريد، اكنون بگوئيد كدام يك از شما خواستگارى او مى نمائيد؟ گفتند: صاحب اين نور ساطع و شعاع لامع ، چراغ بيت الله الحرام و مصباح ظلام ، صاحب جود و اكرام هاشم بن عبد مناف .
پدر سلمى گفت : به به ، به اين نسبت بلند پايه شديم و سر بر اوج رفعت كشيديم و رغبت ما به او زياده است از رغبت او به ما، ليكن چون او مالكه اختيار خود است با شما مى رويم بسوى او، اكنون فرود آئيد اى بهترين زوار و فخر قبيله نزار.
پس ايشان را با نهايت عزت و مكرمت فرود آورد و به انواع ضيافتها و كرامتها ممتاز گردانيد، شتران نحر كرد و خوانهاى بسيار كشيد؛ جميع اهل مدينه و قبيله اوس و خزرج براى مشاهده نور جمال هاشم بيرون آمدند، و علماى يهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در ديده ايشان تيره شد چون در تورات خوانده بودند كه اين نور از علامات پيغمبر آخر الزمان است ، از مشاهده اين حال ملول و گريان شدند، و عوام ايشان سبب گريان شدن آنها را جويا شدند، گفتند: اين علامت كسى است كه بزودى ظاهر شود و خونها بريزد و ملائكه در جنگ او را مدد كنند، در كتابهاى شما نام او ((ماحى)) است و اين نور اوست كه ظاهر شده است ، پس ساير يهود از استماع اين خبر گريان شدند و جمله كينه هاشم را به دل گرفتند و آن روز عزم بر اطفاء نور آن حضرت نمودند.
چون روز ديگر صبح طالع شد هاشم اصحاب خود را امر نمود كه جامه هاى فاخر پوشيدند و خودها بر سر گذاشتند و زره ها در بر كردند و علم نزار را بلند كردند و هاشم را در ميان گرفتند مانند ماه در ميان ستارگان ، غلامان در پيش و اتباع و حشم در عقب روان گرديدند و با اين تهيه متوجه بازار بنى قينقاع شدند.
پدر سلمى و اكابر قوم او با جمعى از يهودان در خدمت ايشان روان شدند، چون نزديك آن بازار رسيدند مردم اهل شهرها و واديهاى نزديك و دور در آنجا حاضر بودند، همگى دست از كارهاى خود برداشته حيران نور جمال هاشم شده بودند و از هر طرف بسوى ايشان دويدند، سلمى نيز در ميان آن گروه ايستاده محو جمال هاشم گرديده بود ناگاه پدرش به نزد او آمد و گفت : بشارت مى دهم تو را به امرى كه مورث سرور و شادى و فخر و عزت ابدى است براى تو.
سلمى گفت : آن بشارت چيست ؟
گفت : اى سلمى ! اين آفتاب اوج عزت و ماه برج كرامت و رفعت كه مى بينى به خواستگارى تو آمده است و در اطراف جهان و كرم و سخاوت و عفت و كفاف معروف است .
سلمى از غايب حيا رو از پدر گردانيد، پدرش از فحاوى كلام او رضا و خشنودى فهميد، پس هاشم در كنارى خيمه حرير سرخ بر پا كرد و سرا پرده ها بر دور آن زدند و چون در خيمه خود قرار گرفت اهل سوق از هر سو به نزد ايشان جمع شدند و تفحص احوال ايشان مى كردند، بعد از اطلاع از حقيقت حال نائره حسد در كانون سينه ايشان مشتعل شد، زيرا سلمى در حسن و جمال و عفت و ادب و حسن خلق و كمال نادره زمان و يگانه دوران بود.
پس شيطان به صورت پير مردى متمثل شد و نزد سلمى آمد و گفت : من از اصحاب هاشم و براى نصيحت و خير خواهى تو آمده ام ، اين مرد اگر چه در حسن و جمال آن مرتبه دارد كه ديدى وليكن بسيار كم رغبت است به زنان و زنى را كه بسيار دوست دارد بيشتر از دو ماه نگاه نمى دارد، زنان بسيار خواسته و طلاق گفته است و او را در جنگها شجاعتى نيست و بسيار ترسان و جبان است .
سلمى گفت : اگر آنچه مى گوئى در حق او راست باشد اگر قلعه هاى خيبر را براى من پر از طلا و نقره كند در او رغبت ننمايم .
پس شيطان لعين اميدوار شد و به صورت شخصى ديگر از اصحاب هاشم متمثل شد و به نزد سلمى آمد و مانند آن افسانه ها بار ديگر بر او خواند.
باز به صورت ثالثى مصور شد و آن اكاذيب را اعاده نمود، پس چون پدر سلمى به نزد او آمد او را ملول و غمگين يافت ، گفت : اى سلمى ! چرا محزونى ؟ امروز هنگام شادى و سرور توست كه عزت و كرامت ابدى تو را ميسر گرديده است .
سلمى گفت : اى پدر! مى خواهى مرا به شخصى تزويج كنى كه رغبت به زنان ندارد و طلاق بسيار مى گويد و ترسان است در جنگها؟
پدر سلمى چون اين سخن شنيد خنديد و گفت : والله كه اين مرد به هيچ يك از اين صفات كه ذكر كردى متصف نيست ، به جود و كرم او مثل مى زنند، از بسيارى طعام كه به مهمانان خورانيده و وفور گوشت و استخوان كه براى ايشان شكسته او را هاشم ناميده اند و هرگز زنى را طلاق نگفته است و در شجاعت و بسالت مشهور آفاق است و در خوشخوئى و خوشزبانى نظير خود ندارد و البته آن كه اين سخن را به تو گفته است شيطان خواهد بود.
چون روز ديگر شد سلمى هاشم را ديد و از محبت آن نور كه در جبين مبين او بود بيتاب گرديد و رسولى نزد او فرستاد كه : فردا مرا خواستگارى كن و مهر هر چه از تو بطلبند مضايقه مكن كه من تو را مساعدت مى نمايم از مال خود، پس روز ديگر هاشم با اصحاب كبار خود به خيمه پدر سلمى آمدند و هاشم و مطلب و پسران عم ايشان در صدر خيمه نشستن و جميع اهل مجلس از حيرت جمال هاشم نظر از وى بر نمى داشتند، پس مطلب به سخن در آمده گفت : اى اهل شرف و كرامت و فضل و نعمت ! مائيم اهل بيت الله الحرام و صاحبان مشاعر عظام و بسوى ما مى شتابند طوايف انام و خود مى دانيد شرف و بزرگوارى ما را و بر شما ظاهر است نور باهر محمدى صلى الله عليه و آله و سلم كه حق تعالى او را مخصوص ما گردانيده است و مائيم فرزندان لوى بن غالب و آن نور از آدم فرود آمده است تا آنكه به پدر ما عبد مناف رسيده است و از او به برادرم هاشم منتقل گرديده و حق تعالى آن نعمت را بسوى شما فرستاد و آمده ايم براى او فرزند گرامى شما را خواستگارى كنيم .
عمر و (پدر سلمى) گفت : براى شما است تحيت و اكرام و اجابت و اعظام ، ما قبول كرديم خطبه شما را و اجابت نموديم دعوت شما را وليكن ناچار است عمل كردن به عادت قديم ما كه مهرى گران براى اين امر ذى شان مقدم داريد و اگر نه اين عادت قديم پيوسته در ميان ما بوده من اظهار اين نمى كردم .
مطلب گفت : ما صد ناقه سياه چشم سرخ مو براى شما مى فرستيم .
پس شيطان كه از جمله حضار مجلس بود گريست و نزد پدر سلمى آمد و گفت : مهر را زياد كن .
عمرو گفت : اى بزرگواران ! قدر دختر ما نزد شما همين بود؟
مطلب گفت : هزار مثقال طلا نيز مى دهم .
باز شيطان اشاره كرد بسوى عمرو كه : طلب كن زيادتى مهر را.
عمر و گفت : اى جوان ! تقصير كردى در حق ما.
مطلب گفت : يك خروار عنبر و ده جامه سفيد مصرى و ده جامه عراقى نيز اضافه كردم .
باز شيطان امر به زيادتى كرد، عمرو گفت : نزديك آمدى و احسان كردى باز كرامت فرما.
مطلب گفت : پنج كنيز هم براى خدمت ايشان مى دهم .
باز شيطان اشاره كرد: بيشتر بطلب ، عمرو گفت : اى جوان ! آنچه مى دهى باز به شما بر مى گردد.
مطلب گفت : ده اوقيه مشك و پنج قدح كافور نيز اضافه كردم ، آيا راضى شديد؟
باز شيطان خواست وسوسه كند، عمرو بانگ بر او زد و گفت : اى پير بد ضمير! دور شو كه مرا در اين مجلس خجلت دادى .
پس مطلب او را زجر كرد و از خيمه بيرونش كردند و يهودان نيز با اندوه و مذلت بيرون رفتند! سر كرده يهودان به پدر سلمى گفت : اين مرد پير حكيم ترين دانايان شام و عراق است چرا از تدبير او بيرون مى روى ؟ و ما راضى نمى شويم كه دختر خود را به غريبى كه از بلاد ما نيست بدهى .
پس چهار صد نفر يهود كه حاضر بودند شمشيرها كشيدند و در برابر ايستادند و سادات حرم چهل نفر بودند، ايشان نيز شمشيرها كشيدند و مطلب بر سر كرده يهود حمله آورد و هاشم بر شيطان ملعون حمله كرد، شيطان گريخت و هاشم بر او رسيد و او را گرفته بلند كرد و به زمين زد، چون نور رسالت بر او تابيد نعره اى زد و مانند باد تندى از زير دست او بيرون رفت و هاشم چون به جانب مطلب نظر كرد ديد سر كرده يهود را به دو نيم كرده است و هاشم و اصحاب او بسيارى از يهود را كشتند، و چون خبر به مدينه رسيد مردان و زنان به آن طرف دويدند و چون هفتاد نفر از يهود كشته شدند رو به هزيمت نهادند و عداوت يهود نسبت به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم محكمتر شد، پس هاشم گفت : ظاهر شد تاويل خواب من .
عمرو از آنها التماس نمود كه : دست از ايشان برداريد و شادى را به اندوه مبدل مسازيد، پس هاشم به خيمه خود مراجعت و اسباب وليمه مهيا نمود و جميع حاضران را اطعام كرد.
عمرو به نزد دختر آمد و گفت : شجاعت هاشم را مشاهده نمودى ؟ اگر من از او التماس نمى كردم يكى از يهود را زنده نمى گذاشت .
سلمى گفت : اى پدر! آنچه خير مرا در آن مى دانى بكن و از ملامت لئيمان پروا مكن .
عمرو به نزد اهل حرم آمده گفت : اى بزرگواران ! غم و كينه را از دلها بيرون كنيد، دختر من هديه شماست و از شما هيچ چيز توقع ندارم .
مطلب گفت : آنچه گفته ايم با زيادتى مى دهيم ؛ و رو كرد بسوى هاشم و گفت : اى برادر! به آنچه گفتم راضى شدى ؟ گفت : بلى .
پس با يكديگر مصافحه كردند، عمرو زر بسيار و مشك و عنبر و كافور فراوان بر هاشم و مطلب و ساير اصحاب ايشان نثار كرد و همگى بار كرده به مدينه مراجعت نمودند و در مدينه زفاف آن غره عبد مناف با آن دره صدف كرامت و عفاف متحقق شد، و بعد از تحقق التيام و مشاهده اخلاق پسنديده آن بدر تمام سلمى آنچه از هاشم به علت مهر گرفته بود با اضعاف آن رد كرد، و در همان شب در شاهوار نطفه طيبه عبدالمطلب در صدف رحم طاهره سلمى منعقد شد و نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم از جنين مكين سلمى ساطع گرديد و اهل يثرب همگى سلمى را براى آن كرامت عظمى تهنيت گفتند و از آن نور حسن و طراوت آن گوهر يگانه مضاعف گرديد و زنان مدينه به مشاهده جمال او آمده از نور و ضياى او حيران مى شدند؛ به هر درخت و سنگ و كلوخى كه مى گذشت او را تحيت و سلام و تهنيت و اكرام مى گفتند: پيوسته از جانب راست خود ندائى مى شنيد كه ((السلام عليك يا خير البشر)).
و اين غرائب را به هاشم نقل مى كرد و از قوم اخفا مى نمود، تا آنكه شبى شنيد منادى او را ندا كرد كه : بشارت باد تو را كه خدا به تو ارزانى داشت فرزندى را كه بهترين اهل شهرها و صحراها است .
چون سلمى اين ندا را شنيد ديگر نگذاشت هاشم به او نزديكى كند، هاشم چند روزى بعد از آن در مدينه ماند و وداع كرد سلمى را و گفت : اى سلمى ! به تو سپردم امانتى را كه حق تعالى به آدم سپرد و آدم به شيث سپرد و پيوسته اكابر دين اين نور مبين را به يكديگر سپرده اند تا آنكه به ما رسيد و كرامت ما به سبب آن مضاعف گرديد و اكنون آن نور را به امر الهى به تو سپردم و از تو عهد و پيمان مى گيرم كه آن را حراست و محافظت نمائى ، و اگر در غيبت من آن فرزند به ظهور آيد بايد كه نزد تو از ديده گرامى تر و از جان و زندگانى عزيزتر باشد، و اگر توانى چنان كن كه ديده اى بر او نيفتد كه حاسدان و دشمنان او بسيارند خصوصا يهودان كه عداوت ايشان در اول امر بر تو ظاهر شد و اگر از اين سفر بر نگردم و خبر وفات من به تو رسد بايد در محافظت و كرامت او تقصير ننمائى ، چون به سن شباب رسد او را به حرم خدا برگردانى و او را از عموهايش دور نگردانى كه حرم خدا خانه عزت و نصرت ماست .
سلمى گفت : سخنان تو را شنيدم و به جان قبول كردم و دلم را از ذكر مفارقت خود به درد آوردى و از حق تعالى سوال مى نمايم كه تو را بزودى به من برگرداند.
پس هاشم با برادر خود و ساير اقارب بيرون آمد، هاشم رو بسوى ايشان كرد و گفت : اى برادران و خويشان ! مرگ راهى است كه هيچ كسى را از آن چاره نيست و من از شما غايب مى شوم و نمى دانم كه بسوى شما بر مى گردم يا نه و شما را وصيت مى كنم كه با يكديگر متفق باشيد و از هم جدا مشويد كه مورث مذلت و خوارى شما مى گردد نزد پادشاهان و غير ايشان و دشمنان در عزت و دولت شما طمع مى كنند؛ برادرم مطلب را خليفه خود مى كنم بر شما زيرا كه او عزيزترين خلق است نزد من ، اگر وصيت مرا بشنويد و او را پيشواى خود دانيد و كليدهاى كعبه و سقايت زمزم و علم جد ما نزار و آنچه از كرامتهاى پيغمبران به ما رسيده است به او تسليم نمائيد فيروز و سعادتمند مى گرديد؛ و ديگر وصيت مى كنم شما را در حق فرزندى كه در رحم سلمى است كه او را شاءنى عظيم و رتبه اى بزرگ خواهد بود، پس در هيچ باب مخالف قول من مكنيد.
گفتند: شنيديم گفتار تو را و اطاعت كرديم فرموده تو را وليكن دلهاى ما را به وصيت خود شكستى .
پس هاشم به جانب شام متوجه شد، چون به مقصد رسيد و متاع خود را فروخت و امتعه مناسب خريد و تحفه ها و هديه ها براى سلمى تحصيل كرد و خواست كه متوجه جانب مدينه سفر كند او را عارضه اى روى داد و از رفيقان باز ماند و روز ديگر مرضش سنگين شد پس به رفقا و غلامان و خدمتكاران خود گفت : علامت مرگ در خود مشاهده مى نمايد و گويا مرا از اين درد رهائى نيست ، بر گرديد بسوى مكه و چون به مدينه برسيد سلام مرا به سلمى برسانيد و او را تعزيه بگوئيد و در باب فرزندم به او وصيت نمائيد كه من غمى به غير از آن فرزند ارجمند ندارم ؛ پس بعد از دو روز كه آثار موت بر او ظاهر گرديد و عساكر ارتحال نزد او متواتر رسيد فرمود: مرا بنشانيد، و دوات و كاغذى طلبيد، بعد از ذكر نام مقدس جناب ايزدى نوشت كه :
اين نامه اى است كه بنده ذليلى نوشته است در وقتى كه فرمان مولاى او به او رسيده بود كه بار بندد از نشاءه فانى دنيا به سوى نشاءه باقى عقبى . اما بعد، اين نامه را در هنگامى نوشتم كه جان در كشاكش مرگ بود و هيچ كس را از مرگ گريزى نيست ، اموال خود را بسوى شما فرستادم كه در ميان خود بالسويه قسمت كنيد، و آن كريمه را كه از شما دور است و نور شما با اوست و عزت شما نزد اوست يعنى سلمى فراموش مكنيد، وصيت مى كنم شما را به احترام فرزند او و رعايت حق او، فرزندان مرا سلام برسانيد، پيام و سلام مرا به سلمى برسانيد و بگوئيد: آه آه كه من از قرب و وصال او سير نشدم و به ديدار فرزند دلبند خود بهره مند نشدم ، و سلام و رحمت خدا بر شما باد تا روز قيامت .
پس نامه را پيچيد و به مهر خود مزين كرد و به ايشان سپرد و گفت : مرا بخوابانيد، چون خوابيد نظر به سوى آسمان افكند و گفت : مدارا كن اى رسول خداوند من به حق نور مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم كه من حامل آن بودم ؛ چون اين را گفت به آسانى به عالم بقا رحمت نمود گويا چراغى بود خاموش شد.
پس آن جناب را تجهيز و تغسيل و تكفين نمودند و در غره شام آن معدن كرم و انعام را دفن كردند و بسوى مكه روان شدند، چون به مدينه رسيدند صدا به ناله واها شما! بلند كردند، از استماع اين صداى وحشت افزا زنان و مردان مدينه از خانه ها بيرون دويدند.
سلمى و پدر او و خويشان او جامه چاك كردند، سلمى فرياد بر آورد: واها شما! كرم و عزت از موت تو مردند، كه خواهد بود بعد از تو براى فرزندى كه او را نديده اى و ميوه او را نچيده اى ؟
پس سلمى شمشير هاشم را كشيده شتران و اسبان او را پى كرد و قيمت همه را از مال خود تسليم كرد و به وصى هاشم گفت : مطلب را از من دعا برسان و بگو كه من بر عهد برادر تو هستم و مردان بعد از او بر من حرامند.
چون غلامان و اموال هاشم به مكه رسيدند زنان مكه موها پريشان كرده گريبانها دريدند، آسمان و زمين بر ايشان گريستند؛ چون وصيتنامه آن جناب را گشودند مصيبت ايشان تازه شد و به وصيت او مطلب را رئيس و پيشواى خود گردانيدند، و علم اكرم نزار و كليدهاى كعبه و سقايت زمزم و رفاه حاجيان حرم و كمان اسماعيل و نعلين شيث و پيراهن ابراهيم و انگشتر نوح و ساير مكازم انبياء كه در دست ايشان بود همه را به مطلب تسليم نمودند.
چون هنگام وضع حمل سلمى شد المى كه زنان را مى باشد به او نرسيد، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت : اى زينب زنان بنى نجار! پرده ها بر فرزندت بياويز و از ديده نظارگيان مستور دار كه اهل جميع اقطار از او سعادتمند گردند.
چون سلمى صداى منادى را شنيد درها را بست و پرده ها را آويخت و كسى را از حال خود مطلع ننمود، پس ناگاه ديد كه حجابى از نور بر او زده شد از زمين تا آسمان تا شياطين نزديك او نيايند، پس شيبه الحمد متولد شد و نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم از او ساطع گرديد، در ساعت خنديد و تبسم نمود، چون او را در بر گرفت موى سفيدى در سر او ديد و به اين سبب او را شيبه الحمد نام كردند.
سلمى ولادت خود را پنهان كرد تا يك ماه كسى بر ولادت او مطلع نشد، بعد از يك ماه كه قوابل و زنان اقارب او مطلع شدند و به تهنيت او آمدند، از غرائب احوال آن مولود متعجب شدند؛ چون دو ماهه شد به راه افتاد! و يهودان كه او را مى ديدند از اندوه و كينه او بيتاب مى شدند چون مى دانستند كه آن نورى كه از او ساطع است نور پيغمبرى است كه ايشان را خواهد كشت و دين ايشان را بر طرف خواهد كرد؛ چون هفت سال از عمر شريفش گذشت جوانى شد در نهايت قوت و شدت و صولت ، بارهاى گران را بر مى داشت و اطفال را به دست بلند كرده به زمين مى زد.
پس مردى از قبيله بنى الحارث براى حاجتى داخل مدينه شد ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند ماه پاره اى نور از او ساطع است و با جمعى از كودكان بازى مى كند، نزد ايشان ايستاد و محو حسن و جمال او گرديده گفت : زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار او باشى .
او بازى مى كرد و گفت : منم فرزند زمزم و صفا و پسر هاشم و همين بس است براى شرف من .
آن مرد نزديك آمده گفت : اى جوان چه نام دارى ؟
گفت : منم شيبه پسر هاشم بن عبد مناف ، پدرم مرد و عموهاى من جفا كردند با من ، با مادر و خالوهاى خود در اين غربت مانده ام ، تو از كجا آمده اى اى عم ؟
گفت : از مكه آمده ام .
شبيه گفت : چون به سلامت به مكه برگردى و فرزندان عبد مناف را ببينى سلام من به ايشان برسان و بگو: رسالتى دارم بسوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده و عموهايش به او جفا كردند، اى فرزندان عبد مناف ! زود فراموش كرديد وصيتهاى هاشم را و ضايع كرديد نسل او را، هر نسيم كه از سوى مكه مى وزد شميم شما را از او مى شنوم و در آرزوى مواصلت شما شبها به روز مى آورم .
آن مرد از استماع اين رسالت گريان شده به سرعت تمام به جانب مكه روان شد، چون به مجلس اولاد عبد مناف در آمد بعد از تحيت و سلام گفت : اى اكابر و اشراف و اى فرزندان عبد مناف ! از عزت خود غافل شده ايد و چراغ هدايت خود را در خانه ديگران افروخته ايد، پس پيام عبدالمطلب (شيبه) را به ايشان رسانيده ايشان گفتند: ما ندانستيم كه او به اين مرتبه رسيده است .
آن رسول گفت : بخدا سوگند مى خوردم كه فصحاء در جنب فصاحت او لالند و عقلاء در مكالمه او عاجز، خورشيد اوج حسن و جمال است و نور ديده اهل فضل و كمال .
پس مطلب در همان مجلس مركب طلبيده سوار شد و تنها عنان عزيمت به صوب مدينه معطوف گردانيد و به سرعت تمام خود را به مدينه رسانيد.
چون داخل مدينه شد شيبه الحمد را ديد كه با كودكان بازى مى كند او را به نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم شناخت و ديد سنگى عظيم برداشته است و مى گويد: منم پسر هاشم كه مشهور است به عظايم .
چون مطلب اين سخن را شنيد ناقه را خوابانيد و گفت : نزديك من بيا اى يادگار برادر من .
پس شيبه بسوى او دويد و گفت : كيستى تو كه دلم بسوى تو مايل گرديد؟ گمان مى برم از اعمام من باشى .
گفت : منم مطلب عموى تو؛ و او را در بر گرفته مى بوسيد و مى گريست پس گفت : اى پسر برادر من ! مى خواهى تو را ببرم به شهر پدر و عموهايت كه خانه عزت توست ؟
گفت : بلى مى خواهم .
پس مطلب سوار شد و شيبه را با خود سوار كرد و بسوى مكه روان شد.
شبيه گفت : اى عم من ! به سرعت برو كه مى ترسم خويشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبيله اوس و خزرج با ايشان موافقت كنند و نگذارند مرا بيرون برى .
مطلب گفت : اى فرزند برادر! غم مخور حق تعالى كفايت شر ايشان مى نمايد.
چون يهودان مطلع شدند كه شيبه با عم خود مطلب تنها روانه مكه شده اند طمع كردند در قتل ايشان ، يكى از روساى يهود كه او را ((دحيه)) مى گفتند پسرى داشت ((لاطيه)) نام ، روزى بيرون آمد با اطفال بازى كند شيبه با استخوان شترى بر سر او زد و سرش را شكست و گفت : اى پسر يهوديه ! اجلت نزديك شده است و بزودى خانه هاى شما خراب خواهند شد. چون اين خبر به پدر او رسيد به غايب خشمناك شد و اين كينه علاوه كينه قديم ايشان شد.
پس چون اين خبر را شنيد ندا كرد در ميان قوم خود كه : اى گروه يهودان ! آن پسر كه از او مى ترسيديد با عم خود تنها رفته است پس او را دريابيد و هلاك كنيد و از شر او ايمن گرديد! پس هفتاد نفر از يهود اسلحه بر خود راست كرده از عقب ايشان روان شدند، پس در شب چون صداى سم ستوران ايشان به گوش مطلب رسيد گفت : اى پسر برادر! به ما رسيدند آنها كه از ايشان حذر مى كرديم .
شبيه گفت : اى عم ! راه را بگردان .
مطلب گفت : نور جبين تو راهنماى آن گمراهان خواهد بود و به هر سو رويم به ما خواهند رسيد. شيبه گفت : روى مرا بپوشان شايد كه آن نور مخفى گردد.
پس مطلب جامه را سه تا كرده بر روى شيبه افكند، آن نور باز ساطع بود و تفاوتى نكردى ، گفت : اى فرزند! اين نور جمال تو خدائى است به گل نمى توان اندود كرد و كسى آن را خاموش نمى تواند نمود، تو را شانى بزرگ و منزلتى و قدرى عظيم نزد حق تعالى هست و آن خداوندى كه آن را به تو عطا كرده هر محذور را از تو دفع خواهد كرد.
چون يهودان به ايشان رسيدند شيبه گفت : اى عم ! مرا فرود آور تا قدرت الهى را به تو بنمايم ، چون به زمين رسيد بر روى خاك به سجده افتاد و رو بر خاك ماليد و عرض كرد: اى پروردگار نور و ظلمت و گرداننده هفت فلك با رفعت و قسمت كننده روزيهاى هر امت ! سوال مى كنم از تو بحق شفيع روز جزا و نور بزرگوارى كه سپرده اى به ما كه رد نمائى از ما مكر دشمنان ما را.
هنوز دعاى او تمام نشده بود كه خيل يهود رسيده در برابر ايشان صف كشيدند و به قدرت الهى مهابتى عظيم از شيبه و عم او بر آنها مستولى شد و از روى تملق و مدارا گفتند: اى بزرگواران نيكوكردار! ما به قصد ضرر شما نيامده ايم وليكن مى خواهيم شيبه را بسوى مادش برگردانيم كه چراغ شهر ما و مايه بركت و نعمت ماست !
شيبه گفت : از شما به غير كينه و مكر نمى بينم و چون قدرت الهى بر شما ظاهر شده است اين سخن مى گوئيد.
پس يهودان خائف و مخذول برگشتند، چون قدرى راه رفتند ((لاطيه)) پسر دحيه به آنها گفت : مگر نمى دانيد كه اين گروه معدن سحرند و ما را جادو كردند، بيائيد تا پياده بگرديم و ايشان را دفع كنيم ؛ پس شمشيرها كشيده به جانب آن دو بزرگوار برگرديدند و چون به نزديك ايشان رسيدند مطلب گفت : اكنون مطلب شما ظاهر شد و جهاد با شما واجب گرديد، پس كمان خود را گرفت و به چند تير چند جوان آنها را به جهنم فرستاد كه همگى به يك دفعه حمله كردند؛ مطلب نام خدا را برده با ايشان جنگ مى كرد و شيبه مى گريست و تضرع به درگاه قادر ذولجلال مى كرد، ناگاه از دور غبارى پيدا شد و صيحه اسبان و قعقعه سلاح شجاعان به گوش ايشان رسيد، چون نزديك شدند مطلب ديد سلمى با پدر خود و چهار صد نفر از شجاعان اوس و خزرج به طلب شيبه آمده اند، چون سلمى يهودان را با مطلب در جنگ ديد بانگ زد بر آنها كه : واى بر شما اين چه كردار است ؟
لاطيه رو به هزيمت نهاد، مطلب گفت : به كجا مى روى اى دشمن خدا؟ و با شمشير او به دو نيم كرد، شجاعان اوس و خزرج در ميان يهودان افتاده تمام را كشتند پس به مطلب رو آوردند و مطلب شمشير برهنه در دست داشت ، سلمى بر فرزند خود ترسيد و قبيله خود را از قتال منع كرد و خطاب نمود به مطلب كه : تو كيستى كه مى خواهى فرزند شير را از مادر خود جدا كنى ؟
مطلب گفت : من آنم كه مى خواهم شرف او را بر شرف و عزت او را بر عزت بيفزايم و بر او مهربانترم از شما و اميدوارم كه حق تعالى او را صاحب حرم و پيشواى امم گرداند و منم عموى او مطلب .
سلمى گفت : مرحبا خوش آمدى ، چرا از من رخصت نطلبيدى در بردن فرزند من ؟ من شرط كرده ام با پدر او كه چون فرزندى بهم رسد از خود جدا نكنم ؛ پس رو به شيبه كرد و گفت : اى فرزند گرامى ! اختيار با توست ، اگر مى خواهى ، با عم خود برو و اگر مى خواهى با من برگرد.
شيبه چون سخن مادر خود را شنيد سر به زير افكند و قطرات اشك فرو ريخت و گفت : اى مادر مهربان ! از مخالفت تو ترسانم و مجاورت خانه خدا را خواهانم ، اگر رخصت مى فرمائى مى روم و گرنه بر مى گردم .
پس سلمى گريست و گفت : خواهش تو را بر خواهش خود اختيار كردم و به ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم پس مرا فراموش مكن و خبرهاى خود را از من باز مگير؛ او را در برگرفته وداع نمود، به مطلب گفت : اى پسر عبد مناف ! امانتى كه برادرت به من سپرده بود بسوى تو تسليم كردم پس او را محافظت نما، چون هنگام تزويج او شود زنى كه مناسب او باشد در عزت و نجابت و شرف تحصيل كن .
مطلب گفت : اى كريمه بزرگوار! كرم كردى و احسان نمودى ، تا زنده ايم حق تو را فراموش نخواهيم كرد.
پس مطلب شبيه را رديف خود سوار نموده بسوى مكه متوجه شدند؛ چون آفتاب جمال شيبه از درهاى مكه طالع شد پرتو نورش بر كوههاى مكه و كعبه تابيد و آن روشنى موجب حيرت اهل مكه گرديد و از خانه ها بيرون شتافتند، چون مطلب را ديدند پرسيدند: اين كيست كه با خود آورده اى ؟
براى مصلحت گفت : بنده من است ، پس به اين سبب شيبه را ((عبدالمطلب)) ناميدند، او را به خانه آورد و مدتى امر او را مخفى داشت و مردم از نور او تعجب مى نمودند و نمى دانستند كه جد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خواهد بود، پس امر او در ميان قريش عظيم شد و در هر امر از او بركت مى يافتند و در هر مصيبت و بليه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدت متوسل به نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى شدند و حق تعالى دفع آن شدائد از آنها مى نمود و معجزات باهرات از آن نور ظاهر مى گرديد.(29)