نظريه ى عايشه در خروج بر أميرالمؤمنين

ما مى پرسيم كه آيا عايشه چه نظريه اى داشته كه در هودج بنشيند و از مكه اين راه دور را طى كند تا داخل بصره بشود و جنگ جمل را سرپا كند تا اينكه سى هزار نفر را به كشتن بدهد بعد از اندك تامل و ترك تعصب معلوم مى شود كه عايشه غرضى نداشته مگر دشمنى با أميرالمؤمنين و همين براى عايشه كافى و وافى است چه آنكه خداى تعالى مى فرمايد (اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولى الامر منكم) و به اتفاق جميع مسلمين آن حضرت بعد از قتل عثمان اولى الامر و أميرالمؤمنين بود و اطاعت او بر همه ى امت لازم و واجب بود و مخالفت امرا و از مهلكات موبقه و گناهان كبيره بود و حضرت عايشه عوض اطاعت چندان دق باب مخالفت كرد تا اينكه سى هزار خلق را به كشتن داد سياه باد روى جهالت و نادانى حضرات ابناء سنت چون خروج عايشه را نتوانند انكار بنمايند چنانچه قصه ى غدير را انكار كردند ناچار به ضيق خناق گرفتار شدند و رقص الجمل ديگرى روى كار آوردند و چندان تاويلات ركيكه به كار بردند تا اين عوام بيچاره را چشم و گوش بسته در وادى هلاكت انداختند و همه ى اين بلاها از قضاة رشوه و علماء سوء ايشان است چنان در اذهان مردم رسوخ دادند كه خروج عايشه براى اصلاح بوده و در مقام عام فريبى و شيادى چندان جلباب حيا از رخ برافكندند كه خروج عايشه را منقبتى قرار دادند و مسير او را به جانب بصره موجب اجر و ثواب دانستند كه از براى طلب خون خليفه ى مظلوم سعى خود به كار برده و در مقام اصلاح بين امت درآمده.

و طائفه ديگر از اهل سنت كه اطلاع از تواريخ دارند و مطلع به نكات و دقايق آثار هستند اين معنى را قبول ندارند كه خروج عايشه براى اصلاح بوده و سفر او را سفر معصيت مى دانند نهايت مى گويند توبه كرد و ما از روى انصاف اين دو مدعا را با دليل محكم باطل مى كنيم من شاء فليؤمق و من شاء فليكفر.

اما مدعاى اول كه خروج عايشه براى اصلاح بود

اين ادعى بوجوهى باطل است.

اول آنكه فتنه اى واقع نشده بود تا عايشه در مقام اصلاح آن بيرون بيايد بلكه خود ايجاد فتنه كرد به جهت كراهت او از خلافت حضرت امير و نمى خواست آن حضرت خليفه بشود بلكه مردم را تحريص به قتل عثمان كرد كه او كشته بشود و خلافت به طلحه برسد چنانچه در اول تيمى بود باز هم خلافت تيمى بشود و هر كس وقعه ى جمل را نوشته تصريح به اين مطلب كرده.

دوم آنكه خروج عايشه براى اصلاح با مدعاى او تناقض است براى اين كه همه ى كتب تواريخ متعرض اند كه براى طلب خون عثمان حركت كرد و گفت و الله لاطلبن بدم عثمان فانه قتل مظلوما پس عايشه هواى قتل و قتال بر سر داشت نه هواى اصلاح.

سوم آنكه اگر عايشه براى اصلاح حركت كرده بود بايستى وجوه مهاجر و انصار و غازيان بدر و احد و بزرگان بنى هاشم با او موافقت كنند نه آنكه مثل مروان بن حكم طريد رسول الله و وليد بن عقبة بن ابن معيط و اجلاف عربهاى بيابانى و دشمنان أميرالمؤمنين از قبيله بنى صنبه كه در رجز خود در جنگ جمل تصريح مى كردند مى گفتند (نحن بنوضية اعداء على).

چهارم- آنكه اگر سير عايشه براى اصلاح بود احتياج به هودج آهن نبود چه آنكه مصلح ولو حرب قائم باشد بى سلاح و آلات حرب قدم بيرون گذارد فضلا از اين كه حربى قائم نباشد و دشمنى براى او نباشد همه ى مسلمين عايشه را احترام مى كردند و كسى اراده ى سوئى نسبت به عايشه نداشت پس هودج آهنى ساختن به تمام صراحت دلالت دارد كه عايشه قتال با نفس رسول و زوج بتول را وجه همت ساخته بود در روضة الصفا گفته هودج عايشه را به صفايح حديد استحكام داده بودند و بر شتر قوى هيكلى بار كردند.

و ابن اثير و طبرى و ابن قتيبه در السياسه و الامامه و كمال الدين دميرى در حيوة الحيوان در ترجمه ى جمل و ديگران همين را نقل كردند.

پنجم آنكه اگر اين سفر اصلاح بود عايشه هنگامى كه حفصه را به يارى خود طلبيد و او اجابت كرد و خواست با عايشه حركت كند برادرش عبدالله بن عمر او را مانع نمى شد و همه ى مورخين نوشته اند كه عبدالله خواهرش حفصه را مانع شد از اينكه با عايشه حركت كند.

ششم آنكه اگر اين سفر اصلاح بود ام المؤمنين ام سلمه در مقام منع و جلوگيرى عايشه بيرون نمى آمد بلكه واجب بود بر خودش كه با عايشه حركت كند چونكه اصلاح ذات البين افضل من عامة الصلوة و الصيام پس جلوگيرى ام سلمه با آن همه مواعظ شافيه برهان قاطعى است كه اين سفر عايشه معصيت بوده ى.

هفتم آنكه اگر اين سفر براى اصلاح بود عايشه تصديق عمار نمى كرد چنانچه طبرى در حوادث سنه 36 ص 225 و عسقلانى در فتح البارى شرح صحيح بخارى به سند صحيح از ابى يزيد مدينى نقل كرده كه هنگامى كه وقعه جمل خاتمه پيدا كرد عمار به عايشه گفت كه چقدر دور بود اين سفر تو از عهدى كه عهد كرده شد براى تو مرادش از اين عهد قول خداوند متعال (و قرن فى بيوتكن) يعنى قرار گيريد اى ازواج رسول خدا در خانه هاى خود عايشه گفت گوينده اين حرف ابواليقضان عمار ياسر است عمار گفت بلى عايشه گفت قسم به خدا من نمى دانستم كه تو اين كلمه ى حق را خواهى گفت عمار گفت حمد و ثناى خداوند متعال كه حكم فرمود بر زبان تر يعنى تو اقرار كردى كه اين مسير تو خلاف عهد خداى تعالى بود.

پس از اين حديث صحيح به اعتراف عسقلانى و طبرى واضح است كه عايشه تصريح كرده كه آنچه عمار گفته به اينكه اين مسير عايشه مخالف عهد قرآنى بود حق گفته.

هشتم آنكه اگر اين سفر براى اصلاح بود بعد از وقعه ى جمل گريه و ناله عايشه بى محل بود بلكه بايد خوشحال و مسرور باشد پس اين ناله و زارى و گريه و بى قرارى كاشف از اين است كه اين سفر معصيت بوده سيوطى در در المنشور در تفسير سوره ى احزاب در ذيل آيه (و قرن فى بيوتكن) از ابن ابى شيبه و ابن سعد و عبدالله بن احمد و ابن منذر اخراج كرده كه اين جماعت از مسروق روايت كردند كه عايشه هرگاه اين آيه را قرائت مى كرد چندان مى گريست كه خمار او تر مى شد.

نهم آنكه اگر مسافرت براى عايشه جائز بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى نمى فرمود به علاوه از نهى قرآن در سفر حجة الوداع رسول خدا زنان خود را به همراه برد بعد از اداى مناسك فرمود اين حجةالاسلام بود كه گذارديد و از گردن شما ساقط گرديد بعد از اين بايد روى حصير را غنيمت شمريد و از خانه ى خود به عزم سفر هيچ جا مرويد) چنانچه عطاء الله در روضة الاحباب از ابوهريره نقل كرده و همچنين سيوطى در در المنثور در تفسير سوره ى احزاب از عبد بن حميد و ابن منذر و محمد بن سير بن اخراج اين حديث كردند.

دهم آنكه حرمت اين سفر در نزد عايشه مسلم بود و مى دانست كه اين سفر سفر معصيت است از اين جهت امتناع داشت كه بر شترى كه عسكر نام دارد سوار شود.

ابن ابى الحديد در جلد 2 ص 80 گفته كه چون عايشه خواست به جانب بصره حركت كند به على بن اميه شترى آورد عظيم الخلقه قوى هيكلى مسمى به عسكر جمال آن شتر همى تعريف آن شتر را مى نمود و از قوت او صحبت مى كرد در بين كلام خود گفت اين شتر عسكر نام دارد و قوت او چنين و چنان است.

عايشه چون اين بشنيد گفت انا لله و انا اليه راجعون برگردانيد اين شتر را مرا به سوى او حاجتى نيست سبب سئوال كردند گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين اسم را فرموده و نهى از سوار شدن او نموده اصحاب عايشه چون شترى به آن قوت و عظمت نبود او را بردند و پالان و زين و برك او را عوض كردند و گفتند بهتر از او را پيدا كرديم

ابن اثير در نهايه در لغت دبب گويد قال النبى ايتكن صاحبة الجمل الادبب و الادبب هو الكثير الشعر فى وجهه و علامه ى دميرى در حيوة الحيوان در لغت جمل اين حديث را ذكر كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده.

و حقير از كتب بسيارى در جلد 4 (الكلمة التامه) اين روايت را نقل كردم كه رسول خدا به زنهاى خود فرمود كدام يك از شماها بر شتر سرخ پر موئى كه عسكر نام دارد سوار شود عايشه بخنديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود اى حميرا بترس از اينكه آن زن تو باشى و جلال الدين سيوطى در جزا ثانى خصائص كبرى در باب اخبار النبى بوقعة الجمل آن را ذكر كرده است.

يازدهم آنكه اگر اين سفر براى اصلاح بود عايشه چون به ماه حوئب كه بين مكه و بصره است رسيد و سگها فرياد كردند به روى او و دانست كه اين ماه حوئب است نمى گفت ردونى ردونى و شتر خود را خوابانيد و يك شبانه روز در آنجا بماند و همى خواست مراجعت بنمايد تا اصحاب او پنجاه نفر از اعراب باديه آوردند تا شهادت دروغ دادند كه اين ماه حوئب نيست و اين مطلب از آفتاب روشن تر است و زياده از صد نفر از اعلام سنيه آن را نقل كردند مثل ابن ابى الحديد و ابومخنف و كلبى و جرير بن يزيد و محمد بن اسحق و ابن عبدالبر در استيعاب در ترجمه عايشه اين روايت را نقل كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده و آن را از اعلام نبوت دانسته و ابن اثير در نهايه در لغت حوئب و در روضة الصفا و تاريخ طبرى و حافظ ابو نعيم در كتاب فنن و سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص و ديگران همه نقل كردند و ابن اثير در كامل گفته فصرخت عايشه با على صوتها و قالت انا لله و انا اليه راجعون انى لهيه فضريت عضد بعيرها فاناخته و قالت ردونى انا و الله صاحبة ماء الحوئب فاناخوا حولها يوما و ليله الى آخر العباره.

كه به تمام صراحت دلالت دارد كه اين سفر را عايشه مى دانست سفر معصيت است و الا چون به ماه حوئب رسيد فرياد نمى كشيد كه مرا برگردانيد و شتر خود را نمى خوابانيد و يك شبانه روز در آنجا معطل نمى شد تا پنجاه نفر شاهد زور شهادت دادند كه اين ماه حوئب نيست علاوه بر اينكه عايشه حرمت اين سفر را مى دانست طلحه و زبير هم مى دانستند كه در مقام تلبيس و تلفيق شهود زور برآمدند و اگر فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به عايشه (انظرى يا حميرا ان لا تكونى انت) حقيقت در حرمت نبود لازم بود بر طلحه و زبير كه به عايشه بگويند اين حديث كجا نهى دارد و كجا مستلزم حرمت است كه تو از اين فعل خير مثل حج و عمره است دست برمى دارى و از اصلاح ذات البين روى برمى گردانى پس معلوم شد چون آفتاب نيم روز كه خرجت عاصية قاصدة للحرب.

دوازدهم- آنكه اگر اين سفر براى اصلاح بود عايشه بايستى نماز خود را قصر بخواند چون سفر طاعت است و عايشه نماز خود را در مسافرت به جانب بصره تمام مى خواند چون علم داشت كه اين سفر معصيت است.

ابن حجر در فتح البارى شرح صحيح بخارى در كتاب صلوة در باب (فى كم يقصر الصلوة) گفته و قد قيل فى تاويل قول عايشه انها اتمت فى سفرها الى البصره الى قتال على و القصر عندها انما يكون فى سفر الطاعه)

اين كلام ابن حجر عسقلانى متضمن دو فائده است يكى آنكه عايشه به قصد قتال با نفس رسول و زوج بتول قدم بيرون گذاشته نه براى اصلاح ذات البين و ديگر آنكه اين سفر را خود عايشه سفر معصيت مى دانست فلذا نماز خود را تمام مى خواند براى اينكه نماز شكسته در سفر طاعت است نه در سفر معصيت پس تاويلات ركيكه ى سنيه همه بر باد فنا رفت.

سيزدهم آنكه اگر اين سفر عايشه براى اصلاح بود و اين مسافرت جائز بود هرگز اكابر صحابه او را توبيخ و سرزنش نمى كردند پس توبيخ و طعن صحابه بر عايشه دليل قاطع است كه سفر جائز نبوده و الا مثل أميرالمؤمنين و عبدالله بن عباس و عمار ياسر و زيد بن صوحان و ابوالهيثم بن يتهان و حكيم بن جبله و عثمان بن حنيف و مالك اشتر نخعى و صدها امثال ايشان طعن و توبيخ عايشه نمى كردند و كلمات خشونت آميز هر يك در وقعه ى جمل به تفصيل مذكور است و ابن ابى الحديد در ج 2 ص 81 روايت كرده كه چون عايشه وارد بصره گرديد ابوالاسود رئلى بر او وارد شد فرمود براى چه اين راه دور را طى كردى و به بصره آمدى گفت براى طلب خون عثمان ابوالاسود فرمود در بصره از قتله ى عثمان كسى نيست كه تو به طلب او آمده باشى عايشه گفت راست مى گوئى قتله عثمان در مدينه به همراه على هستند من به بصره آمدم كه از شما مدد طلب بنمايم و با على قتال كنم ما براى شما از تازيانه ى عثمان غضب كرديم و از براى عثمان از شمشير شما غضب نكنيم.

ابوالاسود گفت ترا با تازيانه و شمشير چه كار است تو بايد در خانه ى خود محبوس باشى چنانچه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ترا امر كرده است و استقرار در حجره ى خود داشته باشى و پرده ى خود را بياويزى و كتاب پروردگار خود قرائت بنمائى و از براى تو نيست كه در طلب خون عثمان قيام بنمائى و زنان را نمى رسد كه لشكركشى بنمايند و على بن ابى طالب اولى به اين عمل است و به عثمان از تو نزديك تر است چون هر دو اولاد عبدمناف مى باشند و تو از قبيله ى بنى يتم مى باشى عايشه گفت من هرگز دست برنمى دارم يا اباالاسود تو گمان مى كنى كسى با من قتال خواهد داد ابوالاسود گفت و الله با تو قتال شديدى خواهند كرد.

بالجمله عتباات و توبيخات و سرزنشهاى هر يك صحابه را بر عايشه در ج 4 (الكلمة التامه) ايراد كرده ام.

چهاردهم آنكه عجب اصلاحى بود كه در آن جمعى از صحابه ى كبار به قتل رسيده اند و خلقى از طرفين طعمه ى شمشير گرديدند پس در حقيقت افساد ذات البين بود نه اصلاح ذات البين سبحان الله قتل يك مومن موجب دخول در نار است پس عايشه كه موجب قتل هزارها از مسلمين و كثيرى از صحابه ى رسول رب العالمين شد حال او چه خواهد بود و محكى از مغنى عبدالجبار معتزلى است كه مى گويد زنى از اهل كوفه بر عايشه وارد گرديد گفت اى ام المؤمنين شما چه مى فرمائيد درباره ى زنى كه فرزند مؤمن خود را عمدا به قتل برساند عايشه گفت آن زن كافر مى شود و مخلد در جهنم است چون خداى تعالى مى فرمايد (و من يقتل مومنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما).

يعنى كسى كه بكشد مومن را عمدا هر آينه جزاء او جهنم است و مخلد در آتش خواهد بود و از براى اوست غضب و لعنت بارى تعالى و مهيا مى نمايد براى او عذابى بسيار عظيم آن زن كوفيه فرمود اى ام المومنين شما چه مى فرمائيد از مادرى كه شانزده هزار از فرزندان خود را عمدا بكشد عايشه فهميد كه اين تعريض بر اوست و اشاره به وقعه ى جمل است كه به سبب او جماعتى از اخيار و صحابه ى كبار شهيد شدند گفت بيرون كنيد اين دشمن خدا را از پيش من).

علامه ى زمخشرى در ربيع ابرار فى الباب التاسع عشر فى الجواب المسكة اين حكايت را به اين الفاظ آورده (دخلت ام افعى العبديه على عايشه فقالت يا ام المؤمنين ما تقولين فى امراة قتلت ابنالها صغير قالت و جبت لها النار قالت فما تقولين فى امراة قتلت من اولادها الكبار عشرين الفا قالت خذوا بيد عدوة الله.

و راغب اصفهانى در آخر حد عشرين از كتاب محاضرات همين حكايت را نقل كرده پس بحمد الله روشن گرديد كه البته خروج عايشه براى اصلاح ذات البين نبوده و غرضى جز قتال با نفس رسول و زوج بتول نداشته.

و اما طائفه ى دوم كه مى گويند عايشه توبه كرد

اين ادعا نيز باطل است بوجوهى.

اولا- بالفرض اگر عايشه بعد از جنگ توبه هم كرده باشد توبه ى او به روايات صحيحه هم مروى باشد بر اهل سنت است كه دليلى كه قابل قبول باشد از براى قبول توبه ى او اقامه بفرمايند و اثبات ذلك دونه خرط القتاد.

و ثانيا روى قانون علمى كه قاضى عبدالجبار معتزلى هم آن را قبول كرد اين است كه توبه ى عايشه قابل قبول نيست.

عماد الدين طبرى در كامل بهائى گويد كه شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان العكبرى البغدادى در مجلس قاضى عبدالجبار پاى درس نشسته بود در حالى كه كودك بود شخصى حاضر شد گفت اى قاضى روايت مى كنند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روز غدير خم نص كرد بر امامت على بن ابى طالب و على را نگذاردند كه قيام بنمايد و ابوبكر قيام كرد از روى غصب.

قاضى گفت ايها السائل نص بر امامت و خلافت على روايت است و اما خلافت ابوبكر درايت است و شخص عاقل درايه كه حكم ضرورت است نمى گذارد و روايت را كه احتمال كذب در او مى رود بگيرد شيخ مفيد چون اين بشنيد صبر كرد تا مجلس خلوت شد فرمود ايها القاضى سئوالى دارم گفت بگو فرمود چه مى گوئى در حق كسى كه بر امام زمان خود خروج بنمايد قاضى گفت كافر است شيخ مفيد گفت پس در حق عايشه چه مى گوئى قاضى گفت توبه كرد شيخ فرمود خروج عايشه درايه است و توبه ى او روايت است و شخص عاقل درايه را نمى گذارد روايت را بگيرد قاضى گفت اى كودك نام تو چيست فرمود محمد بن محمد بن نعمان قاضى گفت انت المفيد حقا به اين جهت ايشان مشهور به مفيد گرديد.

و ثالثا اگر عايشه بعد از وقعه ى جمل توبه كرده بود بايد در مقام اطاعت أميرالمؤمنين عليه السلام بوده باشد و مخالفت فرمان آن حضرت را حرام داند چه آنكه خليفه وقت و امام مفترض الطاعه بود نه آنكه از حقد و حسد چون ابن عباس به خدمت عايشه مى فرمايد أميرالمؤمنين امر كرده است كه حركت كنى و به جانب مدينه مراجعت نمائى عايشه در جواب ابن عباس بگويد أميرالمؤمنين عمر بن الخطاب بود.

يعنى آن حضرت أميرالمؤمنين نيست و از رفتن به مدينه استنكاف بنمايد تا آن حضرت او را مجبور به رفتن بنمايد و در آن حال كلماتى بگويد كه همه كاشف از كمال بغض و عداوت او است.

محمد خواوند شاه شافعى در روضة الصفا ج 2 ص 246 گفته بعد از آن على مرتضى عبدالله بن عباس را نزد صديقه فرستاد و پيغام داد كه به ساز رفتن مدينه پردازد ابن عباس به موجب فرموده عمل نموده به قصر ابن خلف كه منزل صديقه بود رفت و وساده كه در كنج خانه افتاده بود برگرفت و در محلى مناسب انداخت و در زبر آن نشست عايشه در پس پرده با عبدالله تكلم نموده كه به سنت پيغمبر عمل نكردى كه بى رخصت به خانه ى من درآمدى و بر وساده ى ما بى امر ما نشستى عبدالله بن عباس گفت كه علم تو بر سنت بنا بر تعليم ما بوده و اولويت ما از تو به ارتكاب سنتها ظاهر و لايح است و به خدا سوگند كه خانه ى تو آنست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ترا در آنجا گذاشته و به عالم آخرت رفته و تو بر نفس خود ظلم كرده اى از حجله ى عصمت بيرون آمدى و بر امرى كه رضاى خداوند متعال مقرون به آن نبود اقدام كردى و هرگاه كه تو به منزل اصلى خود مراجعت كنى ما بى دستور تو قدم در آن موضع ننهيم اكنون ملخص كلام و خلاصه ى پيغام آنكه أميرالمؤمنين على حكم فرموده كه از بصره بيرون رفته به مدينه روى و در بيت عافيت نشسته به فراغت روزگار گذرانى عايشه گفت خدا رحمت كند أميرالمؤمنين را و قصد او عمر بن الخطاب بود ابن عباس گفت مغفرت وهاب بر او باد و اين سعادت مند كه من از پيش او به رسالت آمده ام أميرالمؤمنين عليه السلام على است كه از روى خويش و قرابت به رسول الله از همه كس نزديك تر است و در قبول ملت از همه ى مردم پيشتر است و آثار او در رونق شريعت بيشتر و جد او در اعلاى اعلام اسلام از هر كه گمان برى اكثر و حقوق او در ذمت تو زياده تر از حقوق ابابكر و عمر صديقه گفت اى ابن عباس جهت آن نزديك من آمدى كه در روى من امثال اين كلمات گوئى ابن عباس به ايراد كلام طويل الذيل عايشه را خاموش كرد و آخرين سخن او با ابن عباس اين بود كه اى ابن عباس دشمن ترين بلدان نزد من آنست كه تو در آنجا باشى انتهى.

و نيز در روضة الصفا گويد كه بعد از عبدالله بن عباس أميرالمؤمنين على عليه السلام مالك اشتر را فرستاد تا او را به جانب رفتن به مدينه تحريص كند مالك اشتر به موجب فرموده عمل نمود از جانبين كلمات خشونت آميز گفتند و عايشه به هيچ وجه راضى نشد كه به مدينه برود پس از آن على به منزل صديقه درآمد و فرمود ترا از توجه به جانب مدينه چاره نيست الخ.

و ابن ابى الحديد در ج 2 شرح نهج البلاغه ص 82 كلامى مفصل تر از كلام روضة الصفا آورده كه از جمله ى كلمات ابن عباس به عايشه اين بود كه پدر تو قصير المده عظيم المشقه قليل المنفعه ظاهر الشؤم بين النكد الخ.

بالجمله به اتفاق مورخين عايشه از رفتن به مدينه استنكاف داشت و چندان اصرار بر عناد خود داشت كه ابن عباس با آن همه خشونت و حجت و برهان نتوانست عايشه را راضى كند بر حركت و همچنين مالك اشتر كه موافق بعضى از روايات مالك اشتر گفت حركت مى كنى اى عايشه و الا به جبر تو را بر شتر سوار مى كنند و به جانب مدينه حمل مى دهند مع ذلك عايشه زير بار نرفت و راضى نشد تا أميرالمؤمنين به انواع وعيد و تهديد او را حركت داد آيا اين علامت توبه ى عايشه است انصفونا ان كنتم مومنين.

و رابعا اگر عايشه توبه كرده بود هرگز به قتل أميرالمؤمنين عليه السلام خوشحال نمى شد و اشعار نمى خواند و غلامى نمى گرفت و نام او را عبدالرحمن نمى گذارد براى تشفى قلب خود كه مسمى است بعبد الرحمن بن ملجم و اين مطالب در كتب معتبره ى ايشان ثابت و محقق است و محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود در حوادث سنه ى اربعين ص 87 گفته و لما انتهى الى عايشه قتل على رضى الله عنه قالت.

فالقت عصاها و لستقرت بها النوى        كما   قر   عينأ   بالاياب   iiالمسافر

قالت فمن قتله فقيل لها رجل من مراد فقالت

فان   يك  نائيا  فلقد  iiنعاه        غلام ليس فى فيه التراب

فقالت زينب بنت ام سلمه العلى تقولين هذا فقالت انى انسى فاذا نسيت فذكرونى و كان الذى ذهب بنعيه سفيان بن عبدشمس بن ابى وقاص الزهرى انتهى.

و اين مطلب در حيوة الحيوان دميرى و تجارب الامم مسكويه و انوار بدريه و ديگر از كتب تواريخ سنيه مذكور است و القاء العصا كناية عن الاطمينان يقال للانسان اذا اطمان بمكان و اجمع امره القى عصاه.

و حاصل مقصود عايشه چنين مى شود كه از خيال على بن ابيطالب قلبم فارق شد و سينه ام شفا داده شد و شب و روز انتظار همچه امرى را داشتم چنانچه شخصى انتظار مسافر خود را داشته باشد و شب و روز در فكر اين است كه چه وقت مسافر من مى آيد چون مسافر او بيايد ديده ى او روشن مى شود و همچنين اين قاصد كه خبر قتل على را آورده ديده ى من روشن و قلبم ساكن گرديد و عايشه چون سؤال كرد قاتل كه بود او را گفته اند عبدالرحمن بن ملجم مرادى گفت اگر على از من دور است خبر مرگ او را غلامى آورد كه خاك در دهان او نباشد.

يعنى مرحبا به اين غلامى كه همچه خبرى براى من آورد كه ديده ى مرا به آن روشن گردانيد و چندان كلام عايشه فظيع بود كه زينب دختر ابى سلمه به محض شنيدن از جا در رفت و به عايشه همچنين خطاب كرد كه درباره ى على چنين سخنانى مى گوئى و اظهار فرح مى نمائى عايشه بلامهابا به عذر بدتر از گناه متعذر گرديد كه من فراموش كردم و از روى فراموشى چنين سخنى گفتم هرگاه باز چنين سخنانى بگويم مرا متذكر كنيد و سياق اين عبارت بادنى بصيرى واضح است كه عايشه اين عذر را از روى استهزاء گفت اكنون ما مى پرسيم اين علامت توبه ى مى باشد انصفونا ان كنتم مومنين.

و نيز محمد بن اسحق از جناده روايت كرده كه عايشه چون به مدينه مراجعت كرد از بصره هميشه اوقات مردم را به حرب على بن ابى طالب تحريص مى كرد و اسود بن ابوالبحترى را به نزد معويه فرستاد در شام و او را بر جنگ آن حضرت تحريص مى كرد و مكتوبى به معويه نوشت كه مردم شام را تحريص بنمايد بر قتال با على عليه السلام.

حقير گويد اين كردار و گفتارى كه علماء سنت در حق عايشه نوشته اند مؤيد است آنچه را كه شيعه نوشته است از جمله علامه ى مجلسى در فتن بحار كه چون حضرت امام حسن عليه السلام بعد از صلح با معاويه به مدينه مراجعت نمود ازواج رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به تعزيت و سرسلامتى او آمدند و عايشه بنا بر بعضى روايات تمارض كرد تا امهات مؤمنين او را سرزنش كردند الى آخر آنچه در ترجمه ى ام سلمه گذشت.

و نيز از مسروق روايت كرده است كه من داخل شدم بر عايشه و در خدمت او نشستم سماع حديث مى كردم در خلال اينكه مرا حديث مى كرد غلام خود را بخواند چون غلام آمد ديدم غلام اسودى است نامش عبدالرحمن پس عايشه گفت اى مسروق آيا مى دانى چرا نام اين غلام اسود را عبدالرحمن نهادم مسروق مى گويد گفتم نمى دانم عايشه گفت به جهت جيكه با عبدالرحمن بن ملجم دارم.

و خامسا اگر عايشه توبه كرده بود و بر خطاى خود معترف شده بود و عزم خود را جزم كرده بود براطاعت و انقياد هرگز نسبت با عمار ياسر اين مخاصمه و محاجه را نمى كرد كه كاشف از نهايت بغض و عداوت او است آنه هم با عمارى كه از اعاظم اصحاب رسول خدا است و خود عايشه در حق او گفته عمار از فرق سر تا پاشنه ى پا مملو از ايمان است.

ابن اثير جزرى در كامل در حوادث سنه 36 ص 200 و محمد بن جرير طبرى در سنة مذكوره ص 219 گفته اند چون هودج عايشه بر زمين ساقط شد برادرش محمد بن ابى بكر با عمار هودج را به كنارى كشيدند و محمد دست در هودج برده گفت اين كيست محمد گفت برادر نيكوكار تو است.

عايشه گفت بلكه فرزند عاق هستى محمد گفت آيا زخمى به تو وارد شده است عايشه گفت ترا با من چكار است محمد فرمود هنوز در گمراهى هستى گفت نه بلكه در هدايت مى باشم عمار فرمود چگونه ديدى ضرب دست فرزندان خود را اى مادر عايشه گفت من مادر تو نيستم الى آخر).

حقير گويد عجب لطيفه اى در كلام عايشه است كه به عمار مى گويد من مادر تو نيستم اگر غرضش اين است كه من مادر مومنانم و تو مؤمن نيستى كفايت مى كند در بغض و عناد عايشه نسبت به أميرالمؤمنين و اصحاب او و اگر غرض او اين است كه تو مومنى و من مادر مؤمنان نيستم فنعوذ بالله من ذلك.

و به روايت واقدى و ثقفى عايشه به عمار گفت اى عمار از خدا بترس عمر تو به آخر رسيده يعنى پيرمرد شدى و استخوان تو ضعيف شده و اجل تو نزديك رسيده و دين خود را براى پسر ابوطالب از دست دادى الخ..

اكنون ما مى پرسيم اين سخنان علامت توبه و انقياد است انصفونا ان كنتم مومنين.

و سادسا اگر عايشه توبه كرده بود و بر خطاى خود معترف شده بود هرگز متصدى امرى نمى شد كه تا به امروز دلهاى مومنين جريحه دار است و آن اين است كه هنگام دفن امام حسن مجتبى بر قاطرى سوار شد و بنى اميه را به دور خود جمع كرد و مانع شد كه جنازه ى آن حضرت را داخل حرم پيغمبر بنمايند تا كار به تيراندازى رسيد بنى هاشم گفتند ما نمى خواهيم او را در نزد پيغمبر دفن كنيم بلكه براى اينكه عهدى تازه كند عايشه گفت هرگز نخواهد شد.