شمائل و علم و فصاحت فضه ى خادمه

در عاشر بحار حديثى از ورقة بن عبدالله الازدى نقل مى كند كه گفت من در حالى كه به زيارت بيت الله الحرام مشرف شدم در بين اينكه طواف مى كردم (فاذا انا بجارية سمراه مليحة الوجه عذبة الكلام و هى تنادى بفصاحة منطقها و هى تقول اللهم رب البيت الحرام و الحفظة الكرام و زمزم و المشاعر العظام و رب محمد خير الانام و البررة الكرام ان تحشرنى مع ساداتى الطاهرين و ابنائهم الغر المحجلين الميامين الا فابشروا ايا جماعة الحجاج و المعتمرين ان موالى خيرة الاخيار و صفوة الابرار الذين على قدرهم على الاقدار و ارتفع ذكرهم فى سائر الامصار المرتدين بالفخار.

ورقه گويد در بين اينكه طواف مى كردم زنى را ديدم زيبا صورت بسيار نمكين كه با عبارات شيرين و فرمايشات دلنشين در كمال فصاحت لسان و طلاقت بيان با خداوند عالميان مناجات مى نمايد پيش رفتم گفتم اى جاريه گمان مى كنم كه تو از مواليان اهل بيت عصمت عليهماالسلام بوده باشى گفت آرى گفتم خود را معرفى بنما گفت انا فضه امة فاطمة الزهراء بنت محمد المصطفى فقلت لها مرحبا بك و اهلا و سهلا فلقد كنت مشتاقا الى كلامك و منطقك) من از تو خواهش دارم كه چون از طواف فارغ شوى در بازار گندم فروشان مقدارى توقف بفرمائى تا من خدمت شما برسم و سئوالى دارم در يك مسئله اى اميد است كه خداوند متعال بر اجر و ثواب شما بيفزايد.

ورقه گويد چون از طواف فارغ شدم به بازار گندم فروشان رفتم فضه را ديدم در كنارى نشسته او را به نزد خود طلبيدم در گوشه خلوتى و گفتم يا فضه اخبر بينى عن مولاتك فاطمة الزهراء و ما الذى رايت منها عند وفات ابيها و عند وفاتها.

ورقه گويد فضه را گفتم مرا خبر ده از احوال سيده ى خود فاطمه و آنچه ديدى هنگام وفات پدرش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و هنگام وفات فاطمه ورقه گويد چون فضه اين كلام از من شنيد سيلاب اشكش به صورتش متراكم گرديد و ناله و عويل او بلند شد و گفت اى ورقة بن عبدالله حزن ساكن مرا به هيجان آوردى و مصيبت و دردهاى دل مرا كه در قلبم مستور بود آشكار كردى پس فضه وفات فاطمه و ناله ها و گريه هاى او را كه بعد از پدر بزرگوارش داشت نقل كرد به تفصيلى كه در ترجمه فاطمه زهراء عليهاالسلام گذشت.

شوهرهاى فضه و اولاد او

در خصائص فاطميه گويد فضه جاريه است كه اختصاص و تعلق به فاطمه زهرا داشت پس از رحلت آن مخدره ى كبرى در آن خانواده به خدمت آل طه و عصمت مشغول بود و از حديث شريفى كه در عوالم العلوم از مناقب از جاحظ از نظام در كتاب فتيا از عمرو بن داود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است معلوم مى شود فضه ى خادمه به امر أميرالمؤمنين عليه السلام دو شوهر كرده و مضمون حديث اين است كه فاطمه ى زهرا جاريه اى داشت موسومه به فضه پس بعد از فاطمه اختصاص به أميرالمؤمنين يافت آن بزرگوار فضه را به ابوثعلبه ى حبشى تزويج كرده و از او پسرى متولد شد بعد از ولادت اين پسر ابوثعلبه وفات كرد بعد از او مردى كه او را سليك غطفان مى گفتند فضه را به او تزويج كردند در اين بين پسر ابوثعلبه نيز وفات كرد روزى سليك به نزد عمر آمد و از فضه شكايت كرد كه نمى گذارد من با وى نزديكى كنم عمر فضه را طلبيد از وى جهت را پرسيد.

فضه گفت در اين مدت از حيض استبراء مى نمودم كه اگر حامله ام حمل من طفلى است كه برادر اين طفلى است از من فوت شده است و اگر حيض شدم معلوم است كه از ابوثعلبه فرزندى نيست.

عمر گفت شعرة من آل ابى طالب افقه من عدى يعنى يك موى از آل ابى طالب فقيه تر است از قبيله ى عدى و چون فضه در علم فقه دانا بود غرضش تحصيل علم به وجود مولود و عدم آن بود اگر حيض نشود و اين احتياط و اعتياد بين زنان مرسوم و معمولست كما فى علل الشرايع ان الذين يشترون الاماء باموالهم ثم يأتوهن قبل ان يستبرؤهن فاولئك الزناة بمواليهم.

يعنى به درستى كه آن چنان كسانى كه كنيزان مى خرند پس با آنها نزديكى مى كنند قبل از اينكه تا مدت معلومه آنها را استبراء نكنند پس اين جماعت زنا كنندگان با مال خود مى باشند يعنى با اينكه ملك يمين آنها است زانى اند.

و اخبارى در بحار مروى است كه دلالت دارد فضه فرزندان عديده داشته شايد از شوهر ديگرى غير از سليك بوده و از آن جمله ابوالقاسم قشيرى در كتابش نقل كرده است كه روزى در بيابان از قافله باز ماندم زنى را ديدم پرسيدم تو كيستى گفت فقل سلام فسوف تعلمون پس سلام كردم و گفتم در اين بيابان چه مى كنى فرمود من يهدى الله فلا مضل له گفتم آيا از آدميانى يا از پرى گفت يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد گفتم از كجا مى آئى گفت نيادون من كل مكان بعيد گفتم اراده ى كجا دارى گفت و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا گفتم چند روز است از خانه بيرون شدى فرمود و لقد خلقنا السماوات و الارض فى سنته ايام گفتم غذا و طعامى ميل دارى فرمود و ما جعلناهم جسدا لا يأكلون الطعام ما حضرى كه داشتم به وى دادم تناول كرد آنگاه خواهش كردم كه اكنون عجلت كن در راه رفتن گفت لا يكلف الله نفسا الا وسعها گفتم بيا به رديف من سوار شو.

فرمود لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا لا جرم پياده شدم و او را سوار كردم گفت الحمد لله الذى سخر لنا هذا چون به قافله رسيدم گفتم در اين قافله كسى را دارى گفت يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض و ما محمد الا رسول يا يحيى خذ الكتاب يا موسى انى انا الله پس ميان قافله آمدم و به اين اسماء بانگ برآوردم چهار جوان بديدم كه به سوى آن زن توجه كردند من از وى سئوال كردم اين جوانان كيانند گفت المال و البنون زينته الحيوة الدنيا.

پس بديشان خطاب كرد فرمود يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوى الامين پس آن جوانان مكافات كردند و به من احسان نمودند پس گفت و الله يضاعف لمن يشاء آن جوانان بر انعام خودشان افزودند آنگاه از ايشان پرسيدم اين زن كيست گفتند اين مادر ما فضه جاريه ى فاطمه زهراء سلام الله عليها است كه بيست سال است به قرآن تكلم مى نمايد.

و ايضا ابن شهرآشوب در مناقب از مالك دينار حديث كند كه گفت در موقع حج زنى ضعيفه بر دايه ى نحيفه اى ديدم سوار است و مردم زمان بازگشتنشان بود چون به وسط بيابان رسيدم ديدم دابه نحيفه ى او مانده عاجز است از آمدن او را ملامت كردم كه چرا با اين مركب لاغر حركت كردى پس سر به آسمان بلند كرد و گفت (لا فى بيتى تركتنى و لا الى بيتك حملتنى فوعزتك و جلالك لو فعل بى هذا غيرك لما سكوته الا اليك) يعنى نه مرا به خانه ام گذاردى و نه به خانه ات رسانيدى قسم به عزت و جلال تو اگر جز تو با من كسى اين عمل را مى كرد شكايتش را به حضرت تو مى آوردم در آن وقت شخصى از بيابان پيدا شد در دست او زمام ناقه اى بود به آن زن گفت سوار شو چون سوار شد آن ناقه مانند برق خاطف از نظرم گذشت چون به مطاف رسيدم او را بديدم گفتم اى زن كيستى گفت من شهرة دختر مسكه بنت فضة امة فاطمة الزهراء سلام الله عليها و مرحوم مجلسى مدرك اين دو خبر را در بحارالانوار از دو نفر مشيخه ى اهل سلوك و عرفان حكايت مى نمايد كه بهتراند از بعضى روات كثيرالروايه ى غير ضابط.

دانا بودن فضه به علم كيمياء

علامه ى مجلسى در نهم بحار باب ما ظهر من معجزات أميرالمؤمنين فى الجمادات و النباتات ص 575 نقلا از كتاب اختصاص روايت مى كند (بان فضة كانت بنت ملك الهند و كانت عندها ذخيرة من الاكسير فلما دخلت بيت فاطمة لم تجد هناك الا السيف و الدرع و الرحى فاخذت قطعة من النحاس و الانتها و جعلتها على هيئه ى سبيكة و القت عليها الدواء و صنعها ذهبا فلما جاء أميرالمؤمنين وضعتها بين يديه فلما رآها قالت احسنت يا فضة لكن لو اذبت الجسد لكان الصبغ اعلى و القيمة اغلا فقالت يا سيدى اتعرف هذا العلم قال نعم و هذا الطفل يعرفه و اشار الى الحسين عليه السلام فجاء الحسين فقال كما قال أميرالمؤمنين فقال أميرالمؤمنين نحن نعرف اعظم من هذا ثم او ما بيده فاذا عنق من ذهب و كنوز الارض ثم قال ضعيها مع اخواتها فوضعها و سارت.

حاصل ترجمه اين حديث شريف آنكه چون فضه ى خادمة خدمت مقدس سيد اولياء و ابو الائمة الاصفياء رسيد و حالت فقر و تهى دستى آن خانواده را ديد بر ايشان به غايت حسرت و افسوس خورد در نزد وى دوائى اندوخته بود كه از آن مس را زر مى كرد چون فضه دختر پادشاه هند بود ولى به چه كيفيت در مدينه افتاده درست مطلب روشن نيست به جهت آنكه در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لشكر اسلام به هندوستان نرفته و آن اراضى در زمان عبدالملك بن مروان فتح شده است ولى ممكن است كه سلطان حبشه نجاشى در تحت بيرق اسلام وارد شده بود با ملك هند حربى كرده باشد و فضه را به غنيمت گرفته و آن را لايق خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دانسته به عنوان هديه فرستاده يا آنكه قيصر روم مكرر براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هديه مى فرستاد از جمله فضه ى خادمه بوده يا آنكه آن مخدره نور اسلام در دلش تابيده و خودش را در معرض اسارت درآورده كه به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مشرف شود چنانچه عليا مخدره نرجس خاتون همين عمل را كرد كه به خدمت امام حسن عسكرى عليه السلام برسد كيف كان مطلب روشن نيست و الله العالم به حقايق الامور روى هم رفته با كمال مهر و محبت فضه خادمه براى جلوه ى صنعت و حسن خدمت خويش قطعه اى از مس را گرفته آن را بدان دوا طلا كرده و بر مولاى خود عرضه داشت.

آن جناب خندان به وى نگران شد فرمود اى فضة نيكو عملى است ولى اگر اين جسد را آب مى كردى رنگ آن نيكوتر و قيمت آن بيشتر بود و جسد اصطلاح است در اين زمان بين اهل كيمياء از براى فلزات معدنيه حجريه.

پس فضه عرض كرد مگر شما را از اين علم بهره است فرمودند آرى اى فرزند من هم مى دانم و اشاره به سوى حضرت حسين عليه السلام نمود پس حضرت سيد الشهداء نزديك آمد و وصف نمود كيميا را مثل وصف كردن أميرالمؤمنين عليه السلام.

پس آن حضرت فرمود ما آل محمد بزرگتر و بالاتر اين را مى دانيم پس اشاره به يك طرفى فرمودند فضه نگاه كرد ديد طلا مانند گردن شتر با گنجهاى زمين سير مى كند پس فرمود اى فضه اين قطعه ى طلا را هم با آنها بگذار فضه اطاعت نمود و آن قطعه ى طلا را هم با آنها نهاد از نظر غائب شد و آن حضرت نام اجزاء آن دوا را يك به يك بيان فرمودند فضه از خود برفت و با آن غناى ذاتى و فقر صورى ايشان به شگفت آمده از اين جهت خود را در عالم كشف و شهود مشاهده مى نمود و پيوسته بر مراسم بندگى خود مى افزود از آنكه پادشاه ممالك امكان را در كسوه ى فقر با كمال پريشانى مى ديد.

كس در جهان ندارد يك بنده چون تو حافظ زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد

پس أميرالمؤمنين عليه السلام براى فضه قدرى از بى اعتبارى دنياى دنيه ذكر كرد و شمه اى از اعتبارات عقباى باقيه كه دار القرار است شرح داد تا اينكه ديده ى فضه حق بين و روشن گرديد.

ملحق شدن فضه به آل پيغمبر و حديث اللهم بارك فى فضتنا

فضه ى خادمه را كافى است اين فضل رفيع و قدر منيع كه نسبت وى به قدوه ى خواتين و زبده ى نساء عالمين است يعنى او را خادمه فاطمه مى خوانند و جاريه ى با صدق و خلوصش مى نامند و ديگر ادراك خدمت اين بزرگواران و استفاضه ى از فرمايشان ايشان با رضايت خاطرشان از او اجرى بى پايان و فيضى دور از حوصله امكان دارد و نتيجه اش همان باشد كه در خبر سابق عمر بن الخطاب به فضه گفت يك موى آل ابى طالب فقيه تر است از قبيله ى عدى و اين معيت كه اتحاد به آل ابى طالب از ثمرات تبعيت است كه فرمودند و من تبعنى فانه منى و ديگر در شأن نزول هل اتى و آوردن جبرئيل سى آيه از آيات كريمه را در حق حضرت امير و فاطمه و حسنين و فضه ى خادمه عليهم السلام بدون استثناى وى از آيه ى از آيات شاهد مراد است همانا از فوائد و علائم متابعت و خلوص مودت او است و آن بر حسب ظاهر صبر و شكيبائى بر گرسنگى در مدت سه روز او است كه همراهى به موالى خود كرده در اطعام قرص نانى كه به مسكين و يتيم و اسير كردند و خود را از ثواب اين اطعام و انفاق بازنداشتند و عاقبت در حماى و قراى ولى النعم حقيقى آمده از طعامهاى بهشتى تناول نموده و خادمه با مخدومه ى خود در كنار يك خان بنشست و از نعم باقيه و اخرويه متنعمه گشت با آنكه بسيارى از بندگان گرسنگى كشيدند و قرصهاى نان و طعامهاى رنگين به فقيران خورانيدند بدين منزلت عظمى و موهبت نرسيدند.

و نيز در خصائص گويد كه مرحوم سيد هاشم بحرانى در كتاب نزهة الابرار فى خلق الجنة و النار از كتاب ثاقب المناقب از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حضرت امير مومنان عليه السلام بر حسب اتفاق به حجره ى عايشه آمد چون آن حجره مجاور حجره ى طاهره ى فاطمه عليهاالسلام بود سه مرتبه فضه ى خادمه را بانگ زد كه براى من آب وضو حاضر كن عجب بود با قرب جوار آواز حيدر كرار را مى شنيد و جواب عرض نمى كرد و آب وضو نمى آورد پس آن بزرگوار برخاست تا به حجره ى حوراء انسيه فاطمه مرضيه رود يك هاتفى ندا درداد اين آب وضو است در برابر تو چون نظر فرمود ابريقى از طلا مملو از آب با صفا ديد در طرف راست او گذارده پس از آن وضو ساخت و آن ابريق از ديده پنهان شد.

آنگاه حضرت رسول را ملاقات نمود آن حضرت فرمود اين چه آبى است از تو مانند مرواريد متقاطر است پس آنچه گذشته بود از آمدن به منزل عايشه و خواندن فضه ى خادمه و حاضر شدن ابريق طلا و وضو ساختن خود را عرضه داشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على مى دانى هاتف كه بود و ابريق از كجا آمد آن جناب عرض كرد خدا و رسول او اعلم است فرمود هاتف حبيب من جبرئيل بود و اما ابريق از بهشت بود و اما آن آب ثلثى از مغرب و ثلثى از جنت است و جبرئيل هم به تو سلام مى رساند و مى گويد خداوند هم به تو سلام مى رساند و مى گويد از من به على بگو كه فضه حائض بود نخواست با آن حالت آب وضوى ترا حاضر نمايد.

پس آن جناب فرمود عنه السلام و اليه يعود السلام و اليه يعود الطيب من الكلام آنگاه أميرالمؤمنين زبان به دعاى فضه گشاد و فرمود اللهم بارك لنا فى فضتنا يعنى خداوندا به فضه ما بركت عنايت فرما تم الخبر.

اولا ورود حضرت شاه ولايت به حجره ى عايشه براى ظهور اين كرامت در نزد او اتمام حجت است.

و ثانيا شنيدن أميرالمؤمنين آواز جبرئيل را فضيلتى است اشرف فضائل كه افضل ملائكه مامور به اين امر و خدمت شود و آب وضو براى آن حضرت حاضر كند.

و ثالثا آمدن ابريق طلاى بهشتى غير از ابريقهاى طلاى دنيوى آن فضيلت ديگرى است كه آن را از خانه باقى و دار حيوان آورده اند و در كنارش نهادند ناچار دار قرار اصفى از اين عالم است و چون بدين عالم بيايد كسوه ى همين عالم را به وى پوشانند و بر او نام طلا گذارند براى امتياز لون و صفاى او و نام طلا به جهت ما و عالم ملكست و اگر نه آن عالم دور از نام و نشان است.

و رابعا- از اين حديث معلوم شد كه فضه خادمه مانند سلمى كه مطهره ى حضرت رسول را داشت هميشه آب وضوى آن جناب را حاضر مى كرد خداوند سبحان خواست به فضه بفهماند كه در اين خدمت تو ملائكه مفاخرت دارند و در اين اقدام با سعادت مشتاق و اميدوارند.

و خامسا آوردن آب مشرق و مغرب اثلاثا ظاهرا مراد از شهر جابلقا و جابلسا كه اين دو شهر با اوصافى كه دارد مطروس است از شيعيان أميرالمؤمنين عليه السلام و شايد اين سه آب اشاره به اين مطلب باشد كه اشرف اعضا سر است و اشرف اعضاى سر صورت است آب بهشتى را براى غسل وجه للكرامة و دست راست اشرف است از دست چپ چنانچه مغرب از مشرق لهذا بر حسب اختلاف مرتبه مواضع ثلاثته اين ميان مذكوره را آوردند.

و سادسا خبر داد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ابلاغ سلام جبرئيل از حضرت على اعلى و فيضان و تقاطر آب بهشتى از روى نكوى آن پادشاه عالم امكان مرحمتى است بزرگتر كه آن حقيقت رحمت بيان فرمود و واسطه در ابلاغ شد.

و سابعا- نياوردن فضه آب وضو را براى حضرت اين خود دليل است بر كمال طهارت و تقواى او به واسطه ى عادت معموله مستمره كه داشت و اگر نه حمل ظرف آب وضو براى حايض جائز است و شايد محمول بر كراهت باشد بلكه اين كرامت باهره جناب أميرالمؤمنين عليه السلام از حسن ادب و احتياط دين متين فضة خادمه بوده و معلوم است آن جناب مامور نبوده به علم باطنى خود عمل نمايد وگرنه ظاهرا به اين شرف فائز و نائل نمى شد و فرمودند فضه خادمه آب نياورد بر حسب توجه ايشان به عالم كثرت بود براى انتظام عالم كه انا بشر مثلكم و چون صرف نظر از عالم صورت و كثرت كردند و به علم باطن و احكام وحدت پرداخته اند آن بود كه جبرئيل آب آورد و از فياض على الاطلاق بر حسب استحقاق شخصى و ذاتى خود مستفيض شد.

پس آمدن جبرئيل ان ترقى نفس قدسيه ى علويه است و تبديل چشم بصرى به ديده ى بصيرتى و محو در تجلى حق و جلال كبريائى و استغراق در الطاف نامتناهى الهى پس جناب أميرالمؤمنين مأمور به علم باطن نبود به اينكه بفرمايد فضه خادمه در اين حالت حيض با علم من نبايد او را بخوانم با آنكه مى دانم نمى آيد و در اين حالت كراهت دارد و همين طور است تكاليف مردم ديگرى كه مامور به عمل كردن به علم باطن نبودند، بلكه همه را به ظاهر حال تكليف امر فرمودند چنانكه خداوند سبحانه در باب سجده كردن شيطان به آدم با علم به اينكه اطاعت نمى كند امر به سجده فرمود نظير آن فرمايش امير مؤمنان است در جواب سائلى كه عرض كرد با اين قدرت و توانائى چرا با معاويه جنگ مى كنى.

فرمود نحن عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون پس مى گوئيم كه حضرت موسى عليه السلام مامور به موافقت حضرت خضر عليه السلام بود چون بر خلاف ظاهر عمل نمود بر وى اعتراض نمود و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى دانست بعد از وى چه فتنه اى و محنتى حادث مى شود مع ذلك متعرض به علم باطنى خود نشد و التفات نفرمود بلى گاهى از قطب وقت و امام عصر بعضى از علوم باطنه ظاهر مى شود تا بدانند در نزد ايشان اينگونه علوم هم هست با آنكه حضرت موسى عليه السلام بداند در عالم كسى جز او هست مامور به علم باطن باشد و اين دليل نمى شود كه جناب موسى عليه السلام از علم باطن آگاه نبود پس از بدو ايجاد تكليف مدار و مناط با علم به احكام ظاهر بوده و چشم پوشيدن از علوم باطنة كه برخلاف ظاهر هر شريعتى است و چنين بود علم ائمه ى طاهرين به سموم مهلكه كه خوردند و معرفتى كه در حق قاتلين خود داشته اند البته به علم باطن مى دانستند و مى شناختند ليكن و هم بامره يعملون پس آن واردات بر حسب اختلاف حالات بوده.

و ثامنا دعاء حضرت امير در حق فضه خادمه به پاداش ادب و خدمتى است كه از فضه خادمه اين بركات كثيره ديده و فوائد وفيره يافته از علم و مال و اولاد و اين كلمه اللهم بارك دعاء از براى هر چيز با طلب زيادتى در مورد خاص با قيد و قرينه چنانكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر اسب لاغرى از جعيل بن اسحق به تازيانه اشاره فرمود و اين كلمات گفت اللهم بارك له فيها صاحب آن در اندك زمانى دوازده هزار درهم از آن اسب بهره و ربح برد و نظائر آن در معجزات و مناقب رسول خدا و ائمه ى هدى لا تحصى است.

و تاسعا انتساب و اضافه ى فضه ى خادمه به خودشان كه فرمود خداوندا به فضه ما بركت عنايت فرما بالاترين شرائف و فضائل است چنانكه در حق سلمان فرمودند سلمان منا اهل البيت پس هر كس را بزرگان دين به خودشان نسبت دهند و بدان مباهات نمايند از جهت ايمان و ايقان و طهارت نفس و تقواى او است و فضه ى خادمه بر تمام آن بر حسب استعدادى كه داشت لياقت يافت كه مستحق دعاى خير گرديد و از اين خانواده محسوب شد كفى لها شرفا و فخرا.

شريك بودن فضه در مصائب اهل بيت

معنى متابعت اين است كه بنده نسبت به مولاى خود مقام تسليم و رضا را داشته باشد غلامى را آقاى او خريد و از او پرسيد چه مى خواهى گفت هر چه تو بخواهى پرسيد چه مى خورى گفت هر چه بخورانى پرسيد كجا مى خوابى گفت هر كجا بخوابانى پرسيد چه مى پوشى گفت هر چه بپوشانى يعنى در جنب رضاى مولاى خود راى و اراده ندارم عليا مخدره فضه ى خادمه را حال چنين بود گرسنه بود هنگامى كه ايشان گرسنه بودند تشنه بود هنگامى كه ايشان تشنه بودند نمى خوابيد هنگامى كه ايشان نمى خوابيدند روزه مى گرفت هنگامى كه ايشان روزه مى گرفتند چون افطار خود را به يتيم و اسير و مسكين مى دادند او هم مى داد

بالجمله در شدت و رخا و محنت و ابتلا سهيم و شريك ايشان بود و در تمام نوائب و مصائب با فاطمه ى زهرا سلام الله عليها همراه بود و بذل همت مردانه در وقايه ى حفظ آن نفس مقدسه مى نمود و چه قدر در منع احراق باب ولايت مآب سعى و كوشش بى اندازه كرد چنانكه خود عمر بن الخطاب خبر مى دهد به معاوية ابن ابى سفيان كه چون به در خانه على آمدم اول كنيزشان فضه نام بيرون آمد و با من سخن به احتجاج آغاز كرد پس در را به پهلوى فاطمه زدم چنان ناله كرد كه من گمان كردم مدينه زير و زبر شده.

پس فضه ى خادمه را ندا كرد و گفت يا فضه فخذينى فقد و الله قتل ما فى احشائى من الحمل و سمعتها تمخض و هى مستندة الى الحائط الى آخر آنچه در جلد اول اين كتاب گذشت.

بودن فضه در زمين كربلا

و بعد از صديقه ى كبرى سلام الله عليها در خدمت گذارى عليا مكرمه زينب مساعى جميله به تقديم مى رساند و به همراهى آن صديقه ى صغرى زينب كبرى به زمين كربلا آمد و محنتهاى اهل بيت همه را شريك و سهيم بود.

و ثقة الاسلام كلينى در روضه ى كافى روايتى نقل مى كند كه حاصل مضمون آن در ترجمه عليا مخدره زينب در جلد سوم اين كتاب بيايد ان شاء الله از داستان رفتن فضه به طلب شير براى منع اسب دوانيدن بالجمله فضائل فضه و مآثر جميله ى او بسيار است هنيئا لها هذه السعادة العظمى)

ام ايمن خادمه ى فاطمه ى زهراء

نامش بركه بنت ثعلبة بن عمرو بن حسن بن مالك بن سلمة بن عمرو بن النعمان است.

جلائل فضائل و شرائف مناقب اين زن در جميع تراجم صحابيات كالنور على شاهق الطور است.

و به روايت محمد بن سعد در طبقات ام ايمن كنيز عبدالله بن عبدالمطلب بود و به قولى كنيز آمنه والده ى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و به قولى كنيز خواهر خديجه ى كبرى بوده كه آن را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخشيده كيف كان يا بارث يا بهبه ملك رسول خدا بود و آن حضرت او را آزاد كرد و چون آمنه به رحمت حق پيوست سرپرستى پيغمبر با ام ايمن بود فلذا رسول خدا مى فرمود ام ايمن امى بعد امى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خديجه را به عقد خود درآورد ام ايمن را آزاد كرد و مردى كه او را عبيد خزرجى مى گفتند ام ايمن را به عقد خود درآورد و از او ايمن متولد گرديد و مكناة به ام ايمن گرديد و اين پسر از خواص شيعيان أميرالمؤمنين بود و در غزوه ى حنين از آن ده نفرى بود كه فرار نكرد و عنان اسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به دست داشت و جهاد كرد تا در همان غزوه شهيد شد.

و ابن اثير جزرى در اسد الغابه گويد (ام ايمن مولاة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و حاضنته و هى حبشية و اسلمت قديما اول الاسلام و هاجرت الى الحبشة ثم الى المدينة و بايعت النبى صلى الله عليه و آله و سلم.

و ابن سعد در طبقات گويد زيد بن حارثة بن شراجيل الكلبى غلام خديجه ى كبرى بود او را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخشيد آن حضرت او را آزاد كرد و ام ايمن را به او تزويج نمود اسامه از او متولد گرديد و روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود (من سره ان يتزوج امراة من اهل الجنة فليتزوج ام ايمن فتزوجها زيد بن حارثته) فرمود هر كه مى خواهد خوشحال بشود به تزويج كردن زنى از اهل بهشت ام ايمن را تزويج كند زيد بن حارثه چون اين بشنيد ام ايمن را تزويج كرد اسامة از او متولد گرديد و اسامه بود تا سنه ى پنجاه چهار از هجرت دنيا را وداع گفت و ارباب رجال در حق او به اختلاف سخن كردند

و علامه ى كبير عاملى در اعيان الشيعة او را ترجمه كرده و از بعضى كارهاى ناصواب او جواب گفته بالاخره او را در عداد اهل و لا محسوب داشته.

اخبار ام ايمن و شرائف اخلاق او

در خصائص فاطميه گويد ام ايمن با خانواده ى رسالت و آل عصمت بالاخص فاطمه ى زهراء عليه السلام بستگى ديگرى داشت و در هر شدت و محنتى و هر بليه و مصيبتى همراه و آگاه بودند و ام ايمن در جميع اين محن و فتن و اراده بر آل طه مشاركت و مصاحبتى لا تحصى نموده پس علاوه از جهت ملكيت و رقيت به واسطه ثبات ايمان و دوام دوستى بدين خانواده به كريمه ى من اجتنا فهو منا و بمفاد و من احب شيئا حشر معه نتوان ايشان را از اين زمره جليله خارج كرد و از اين حلقه ى مفرغة مستثنا داشت كه المرأ مع من احب و چقدر بعيد مى نمايد از سودان حبشه اين استقامت در محبت كه بدون احتمال قصورى و اختلال خيال و فتورى روز به روز بر اعتلاء درجات ايمانشان از ورود ابتلائات و شدائد ابناء زمان بيفزايند و بر آنچه دانسته و گفته و كرده اند ثابت و دائم بمانند ام ايمن قبل از ولادت حضرت رسالت تا بعد از رحلت آن بزرگوار به خدمت گذارى اين خانواده بنده وار پاينده و استوار بوده است و كنيزى فرخنده و برگزيده از كنيزان جان نثار اين عتبه ى مقدسه بوده چون آمنه در ايواء به رحمت حق پيوست و رسول خدا بى مادر بماند از آمنه پنج شتر اوارك و قطعه اى از گوسفند به پيغمبر ميراث رسيد و معنى اوارك شترانى را گويند كه چوب اراك مى خورند و اراك قطعه زمينى از عرفات است پس ام ايمن قنداقه ى رسول خدا را برداشته و به حضانت او پرداخته آورد در مكه تسليم عبدالمطلب نموده.

ام ايمن مى فرمايد در ايام حضانت من رسول خدا را روزى در مدينه ى طيبه وسط النهار دو نفر از يهود از من مسئلت كردند كه محمد را بيرون بياور تا به سيادت زيارتش فائز بشويم پس من مسئلت ايشان را پذيرفته آن جناب را به دست ايشان دادم آن دو نفر هر يك به رخساره ى مباركش نظرى كردند و آن سرور را حركتى دادند و به ناف شريفش نگاه كرده گفتند هذا بنى هذه الامة و هذا دار هجرته و سيكون بهذه البلدة من السبى و القتل امر عظيم يعنى اين پيغمبر اين امت است و اين شهر خانه ى هجرت او است بمدازين در اين بلد خونريزى و اسيرى بزرگى خواهد شد.

بالجمله ام ايمن در ميان زنان بى مانند و نشان است و در شمار اعاظم نسوان از اهل اسلام و ايمان است.