زندگانى اسماء با شوهر دوم

چون جعفر به درجه ى رفيعه ى شهادت رسيد ابوبكر اسماء را تزويج كرد و از او محمد ابن ابى بكر به وجود آمد و اسماء او را چنان به ولاى آل على تربيت كرد كه از طراز اول محرم اسرار أميرالمؤمنين گرديد چنانچه شرح حال او را در جلد سوم الكلمة التامة ايراد كرده ام و كان اسماء براى محمد بن ابى بكر اشرف الابوين بوده كه پيوسته او را به ولايت آل طه و اهل بيت نبوت توصيه مى نمود و پاى از مراوده بدين خانواده نمى كشيد و در محبت خود ثابت بود و از روزى كه معاشرت اسماء با ابوبكر اتفاق افتاد و در حباله ى نكاح او درآمد مازال در طرفدارى آل پيغمبر مساعى جميله به تقديم مى رسانيد و هميشه ى اوقات به ذكر فضائل آل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ترزبان بود و از غرائب وقايع و عجائب بدايع روزگار آنست كه آن عليا مكرمه در حباله ى ابوبكر است و شهادت بر رد و نفى قول او مى دهد در قصه ى فدك و برخلاف رضاى شوهرش و همراهان ديگر او على رؤس الاشهاد مى گويد كه شما ظالميد و جائريد و حق من له الحق را به صاحبش برنمى گردانيد چنانچه شرح آن را در جلد اول اين كتاب بيان كرديم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد كه در خانه ى ابوبكر مشورت كردند در قتل على بن ابى طالب پس از مشورت قرار بر اين شد كه چون ابوبكر سلام نماز را بدهد خالد بن وليد على را به قتل برساند.

اسماء ازين مشورت مطلع گرديد جاريه ى خود را به خانه حضرت فرستاد و فرمود برو روبروى آن حضرت اين آيه را تلاوت كن (ان الملا باتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك لمن الناصحين) چون جاريه به فرموده ى اسماء عمل كرد حضرت فرمود برو به اسماء بگو (فمن يقتل الناكثين و القاسطين و المارقين و ان الله يحول بينى و بينهم و ان الله بالغ امره).

يعنى اگر مرا بكشند پس اصحاب جمل و صفين و نهروان را چه كسى خواهد كشت به درستى كه خداوند متعال حائل خواهد شد بين من و بين آنها و امر خود را تا به آنجا كه مى خواهد مى رساند.

پس كنيز آنچه شنيده بود به اسماء نقل كرد اسماء يقين حاصل كرد كه قادر بر قتل او نخواهند بود پس ابوبكر در بين نماز آنچه با خالد مواضعه كرده بود پشيمان شد و از سيوف مسلوله بنى هاشم و نفوس ابيه ى ايشان ترسناك گرديده قبل از اينكه سلام گويد گفت يا خالد لا تفعل ما امرتك آنگاه سلام گفت الخ آنچه را كه در جلد اول الكلمة التامة ذكر كرده ام كه جمعى از فقهاء مذاهب اربعه خروج از نماز را قبل از سلام جائز مى دانند و مدركى جز عمل ابى بكر ندارند و اين فتوا را خلافا للنص و عدو لا عن الحق و رغما للدين و قياسا للشيطان و طلبا لما لا يرضا الرحمن جائز مى شمارند.

خواب ديدن اسما

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج ص 33 از طبع مصر از كتاب غارات ابراهيم ثقفى روايت كند كه در حيوة رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر به غزوه اى از غزوات رفته بود اسماء كه در آن وقت زوجه ى او بود در عالم خواب ديد كه ابوبكر خضاب به حنا نموده سر و ريش او از حنا رنگين شده و جامه ى سفيدى بر خود پيچيده اسماء از خواب بيدار شد به نزد عايشه آمد خواب خود را نقل كرده ناله ى عايشه بلند شد گفت اگر خواب تو صدق است هر آينه پدر من مقتول گرديده است چه آنكه اين خضاب خون او است و آن جامه ى سفيد كفن او است اين بگفت و صدا به شيون بلند كرد در آن حال رسول خدا رسيد سبب آن ناله و گريه سئوال نمود قصه را به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسانيدند فرمود تعبير اين خواب چنين نيست كه تو كرده اى بلكه ابوبكر به سلامت از اين سفر برمى گردد و با اسماء نزديكى كند و اسماء از او حامله شود به فرزندى كه يجعله الله غيظا على الكافرين و المنافقين اى اسماء هرگاه آن پسر براى تو متولد شد نام او را محمد بگذار.

اختصاص اسماء به صديقه ى كبرى و حضور او در وصيت و غسل

آنچه راجع به اين عنوان است در سابق مفصلا بيان شد كه هنگامى كه اسماء از حبشه آمد ليلا و نهارا براى فاطمه زهرا چون مادر مهربان بود و وصيتهاى صديقه ى كبرى به اسماء و ساختن اسماء عمارى براى سيده نساء و غير آن به جمله سبق ذكر يافت.

تحقيق در حضور اسماء و عدم حضور او در زفاف الزهراء

كثيرى از ارباب حديث در خبر تزويج صديقه ى كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها حضور اسماء را نوشته اند.

از آن جمله محمد بن يوسف كنجى شافعى است در كفايت الطالب از ابن بطه عكبرى روايت كرده و مجلسى نيز در عاشر بحار روايت مى كند كه چون فاطمه را در حجله داخل نمودند رسول خدا فرمان داد كه زنها بيرون بروند زنها به سرعت متفرق گرديدند مگر اسماء بنت عميس كه به جاى خود ايستاد چون رسول خدا از حجره بيرون آمد نظرش بر اسماء افتاد فرمود مگر من نگفتم زنها خارج بشوند عرض كرد يا رسول الله من مخالفت فرمايش تو نكردم ولى هنگام وفات ام المومنين خديجه ى كبرى حاضر حضرتش بودم ديدم سيلاب اشك از ديده اش مى بارد عرض كردم آيا گريه مى كنى با اينكه بهترين زنان عالميان و سيده ى نسوان و مادر مومنان مى باشى.

فرمود اى اسماء گريه من براى دخترم فاطمه است چه آنكه زنان را در شب زفاف حاجت باشد به زنى مهربان كه او را از سرائر خود آگاه كند و به او استعانت جويد و دختر من حديثة السن است مى ترسم كسى را در شب زفاف نداشته باشد كه او را مساعدت بنمايد.

اسماء گويد من عرض كردم اى سيده ى من همانا من بر ذمت خود واجب مى شمارم كه اگر اجل مرا مهلت گذارد اين خدمت را به پايان رسانم و در سرپرستى فاطمه دقيقه اى تقصير ننمايم و چون مادر مهربان به خدمات او قيام نمايم.

اسماء گويد رسول خدا چون اين راز را از من شنيد اشك از ديدگان حق بينش جارى گرديد و فرمود اى اسماء فاسئل الله ان يحرسك من فوقك و من تحت ارجلك و من بين يديك و من خلفك و عن يمينك و عن شمالك من الشيطان الرجيم تا آخر حديث كه مذكور شد.

و بودن اسماء در زفاف فاطمه ظاهرا اشتباه است چه آنكه اسماء قطعا در آن تاريخ در حبشه بوده است و اگر كسى بگويد آمده است به مدينه و مراجعت كرده است محتاج به يك دليل تاريخى است.

و بعضى بر آنند كه اسماء بنت يزيد بن سكن الانصارى بوده كه او هم زنى بسيار مجلله كه ترجمه او بيايد در محل خود ولى اين هم بسيار بعيد است براى اين كه اسماء بنت يزيد از زنان انصار و ساكن مدينه و در آن تاريخ معلوم نيست كه اين اسماء به شرف اسلام مشرف شده باشد و در مكه خدمت خديجه كبرى مشرف و استماع مقالات ام المومنين كرده باشد و الله العالم.

و اقرب به صواب فرمايش على بن عيسى اربلى است كه در كشف الغمة مى فرمايد زنى كه در زفاف فاطمه شرف حضور پيدا كرد آن سلمى بنت عميس زوجه ى حمزة بن عبدالمطلب خواهر اسماء بنت عميس بوده است و بعض روات سلمى را به اسماء اشتباه كردند چون او اشهر اسماء و اعرف آثار بوده و سلمى نيز در ولا و محبت مثل خواهرش بوده است.

روايت اسماء در قلاده ى فاطمه

مجلسى در عاشر بحار از صحيفة الرضا نقل كند قال عن الرضا عليه السلام عن آبائه عن على بن الحسين عليه السلام قال حدثتنى اسماء بنت عميس قال كنت عند فاطمة الزهراء جده تك فاذا دخل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و فى عنقها قلاده من ذهب كان على بن ابى طالب اشتراها له من فئى له فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم يا فاطمه لا يغرنك الناس ان يقولوا بنت محمد و عليك لباس الجبابره فقطعتها و باعتها فاشترت بها رقبة فاعتقها فسر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بذلك.

يعنى على بن الحسين عليه السلام مى فرمايد من از اسماء بنت عميس شنيدم كه گفت من در نزد جده ى تو فاطمه نشسته بودم كه رسول خدا وارد شد و در آن وقت در گردن فاطمه قلاده اى از طلا بود كه أميرالمؤمنين عليه السلام براى او خريده بود از فنى غنيمت اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نظرش بر آن قلاده افتاد فرمود اى فاطمة مغرور نكند ترا كه مردم بگويند اين دختر پيغمبر است و در بر تو زينت جبابره بوده باشد پس فاطمه آن گردن بند را پاره كرد و فروخت و بنده اى خريد و آزاد كرد) لا يخفى كه اين روايت به تمام صراحت دلالت دارد كه اسماء تا بعد از شهادت حضرت امير زنده بود چه آنكه هنگام رحلت أميرالمؤمنين عليه السلام دو سال و اگر نه چهار سال بيشتر از عمر سيد الساجدين على بن الحسين نگذشته بود.

من يروى عن اسماء و حديث رد شمس

جماعتى از صحابه و تابعين از اسماء بنت عميس روايت دارند منهم عمر بن الخطاب كه در بعضى از مسائل و تعبير رويا از اسماء حديث مى كرد و ابو موسى الاشعرى و فرزند ارجمندش عبدالله بن جعفر و ابن عباس و قاسم بن محمد بن جعفر الطيار و عبدالله ابن شداد و عروة بن الزبير بن العوام و ابن المسيب و حفيدتها ام عون بنت محمد بن جعفر الطيار.

و صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه از اسماء بنت عميس حديث كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه در خواب بود سرش در دامن أميرالمؤمنين عليه السلام بود تا اينكه هنگام نماز عصر گذشت و آفتاب غريب به غروب شد و خورشيد از نظرها غائب گرديد اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خواب بيدار گرديد سر به جانب آسمان بلند كرده عرض كرد اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعته رسولك فاردد اليه الشمس قالت اسماء فرايتها و الله غربت ثم طلعت بعد ما غربت)

و در بعضى از طرق اين حديث لفظ فى حيوة رسول الله در او نيست و صدوق اين روايت را در علل الشرايع آورده و به اسانيد معتبره روايت كرده و شعرا در قصايد خود آن را درج كرده اند منها ابن المتوج در قصيده اى كه هفتاد بيت است و در آن ذكر خصايص مشتركه بين رسول خدا و أميرالمؤمنين را ذكر كرده مى گويد.

محمد شق البدر نصفين معجزا        له  و كذا الشمس قد ردها iiعلى
و نيز سيد حميرى در قصيده ى بائيه خود از جمله مى گويد:
ردت   عليه   الشمس  لما  فاته         وقت الصلوة و قد دنت للمغرب
حتى   تبلج   نورها  فى  iiوقتها         للعصر  ثم هوت هوى iiالكوكب
و صاحب بن عباد در قصيده ى فاخره ى خود گويد
ردت الشمس iiعليه        بعد ما غابت سناها

اسماء و أميرالمؤمنين

در استيعاب گويد ثم توفى عنها ابوبكر فتزوجها بعده أميرالمؤمنين على ابن ابى طالب و ولدت له يحيى بن على بن ابى طالب لا خلاف فى ذلك)

و ابن سعد در طبقات و محمد بن عمر الواقدى و ابن الكلبى يقولون فولدت له يحيى و عون و لا يخفى كه از يحيى در تواريخ خبرى مذكور نيست ممكن است در صغر سن فوت شده باشد ولى عون در زمين كربلا شهيد شد و مبارزت او را از كتاب روضة الاحباب عطاء الله شافعى در كتاب (فرسان الهيجا) ايراد كردم و صاحب ناسخ هم از روضة الاحباب نقل كرده است و علامه ى مامقانى نيز در تنقيح المقال مى فرمايد عون بن على كه مادرش اسماء بنت عميس بود در زمين كربلا به درجه ى رفيعه ى شهادت رسيد)

زندگانى فضه ى خادمه كنيز فاطمه زهرا

علامه ى مجلسى در ج 9 بحار ص 575 روايتى از اختصاص نقل مى فرمايد كه عليا مخدره فضه دختر پادشاه هند بوده و آن روايت عنقريب ذكر خواهد شد (در خصائص)

فاطميه گويد از خادمات و مواليات اين خانواده ى عالية الدرجات فضه ى خادمه است كه در خدمت گذارى خمسه ى طيبه ى عليهم السلام اغفال و اهمال نكرده و هميشه ميل قلبى و رضايت خاطر عاطر اين بزرگواران را به قدر امكان بر ميل و رضاى خود ترجيح مى داد و در عبادت و اطاعت پروردگار اهتمام تمام مى نمود و در امتثال اوامر خاتون عصمت و بانوى عفت حضرت صديقه ى طاهره ايستادگى و همراهى به جد داشت و در تحلم و بردبارى و تحمل بلايا و شكرگذارى از اتراب و قرناء خود مزيت ديگرى فرا گرفت عاقبت در قرآن مجيد در سوره ى مباركه هل اتى از وى تمجيد مخصوص رسيد و در الطاف الهيه و افضال رحمانيه با على بن ابى طالب و فاطمه ى زهرا و حسنين عليهم السلام در ميزان نصفت و عدل مستغرق و مستوعب گرديد پس به سيره ى مطهره ى مصطفويه رزائل و ذمائم نفس دينه را از خود بريخت و به مكارم اخلاق نبويه به مفاد و لكم فى رسول الله اسوة حسنة پيوست و در خدمت حضرت رسالت به فنون تلطف و تعطف افتخار يافت و هيچ وقت از حدود طاعات و ورود به خيرات تجاوز و تهاون را جائز ندانست.

و ابتداى حال اين جاريه ى خجسته مآل آنست كه محمد بن شهرآشوب مازندرانى طاب ثراه از صحيحين و كتاب ابوبكر شيرازى نقل كرده كه جمعى از اسيران را خدمت خاتم پيغمبران به غنيمت آوردند جناب أميرالمؤمنين از كشيدن آب به مشك و آسيا كردن فاطمه ى زهراء به دست خواستند تمناى خادمه اى از جناب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمايند و از شدت زحمت شكايت به حضرتش عرضه دادند پس جناب فاطمه را از براى اظهار اين حاجت و عرض اين مسئلت خدمت پيغمبر فرستاد.

پس از زمان اندكى آن مخدره مراجعت فرمود و خدمت حضرت شاه ولايت عرض نمود چون شرفياب حضور مهر ظهور پدر والا تبار خود شدم از هيبت آن بزرگوار در خود قدرت گفتار نديدم لهذا مراجعت نمودم.

آنگاه حضرت امير با فاطمه ى زهرا همراهى كرده خدمت پيغمبر رسيدند آن جناب فرمود آيا حاجتى داريد حضرت امير عرض كرد با يكديگر بدين عزم و قرارداد شرفياب شديم تا خادمه ى اى براى خدمت خانه استدعا كرده استخدام نمائيم آن جناب فرمود اين سبايا و اسارى بايد فروخته شود و قيمت آنها صرف اصحاب صفه شود پس تسبيح زهرا كه بهترين تعقيبات است تعليم فاطمه فرمود.

و به روايت ديگر آنكه چون پيغمبر اطلاع يافت از عزيمت و شدة حالت ايشان گريست و فرمود قسم به حق كسى كه مرا به رسالت فرستاده در مسجد چهارصد نفرند كه غذا و جامه ندارند اگر خوف آن نداشتم كه از شما ثواب و اجر اخروى جدا و منفك شود هر چه مى خواستى مى دادم و مقصود آن جناب ظاهرا اين بود كه دادن جاريه به فاطمه باعث فوات ثواب اجر انفاق به اصحاب صفه مى شود پس در اين انفاق اجرى است مخصوص و صبر در اين شدائد اجرى است بزرگتر آنگاه خطاب به فاطمه فرمود كه من مى ترسم اى فاطمه على بن ابى طالب عليه السلام فرداى قيامت با تو خصومت كند در وقتى كه بين يدى الله ايستد و حق خود را از تو بخواهد پس به وى تسبيح حضرت زهرا را تعليم نمود چون مراجعت كرد بنا به روايت ديگر در وقتى كه حضرت امير عليه السلام در خانه انتظار قدوم وى را مى كشيد فرمود مضيت تريدين من رسول الله الدنيا فاعطانا الله ثواب الاخرة و مرويست ايضا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجره ى فاطمة بود يا در وقتى كه فاطمه خدمت آن حضرت مشرف بود و اين سئوال و جواب گذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفت از حجره اش اين آيه نازل شد.

(و اما تعرض عنهم ابتغاء رحمة ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا) چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ثواب جزيل را در فروختن جاريه و انفاق به اصحاب صفه مى دانست لهذا اعراض فرمود از قضاء حاجت دخترش فاطمه و رضاى خدا را در آن ارجح مى دانست.

پس خداوند متعال فرمود اين اعراض تو از قرابت قريبه و فاطمه مرضيه به جهت طلب ثواب و رحمت و رضاى ماست كه بدان اميدوارى ليكن به قول حسن با فاطمه سخن بگوى كه در آن هم رضاى ما و طلب ثواب و رحمة است از اين جهت آن پيغمبر رحمت در اين آيه از قول ميسور دانست از پروردگار متعال اجازتست در استرضاى خاطر فاطمه بلكه ابتغاء به رضوان الله و رجاء برحمة الله در حقيقت برآوردن حاجت صديقه كبرى سلام الله عليها است.

پس جاريه را براى آن مخدره فرستاده و آن را فضه نام نهاد) و پاره اى از اخبار متعلق به اين باب در جلد اول اين كتاب در احوالات فاطمة زهراء عليهاالسلام سبق ذكر يافت.