زندگانى ام سلمه سرپرست فاطمه ى زهراء

از امهات مؤمنين ام سلمه است

افضل امهات مؤمنين است بعد از خديجه كبرى اسمش هند بنت ابى مية بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشيه است مادرش عاتكه بنت عبدالمطلب در سنه ى شصت و دو در مدينه وفات كرد و در آن وقت هشتاد و چهار سال از عمر او گذشته بود ابوهريره بر او نماز خواند و در بقيع مدفون شد و او آخرين امهات مؤمنين بود كه از دنيا رفت.

ذكر من يروى عن ام سلمه

ام سلمه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمه زهرا و شوهرش ابوسلمه روايت كند.

و خلق كثيرى از او روايت دارند از آن جمله فرزندانش عمر و زينب و برادر زينب عامر و پسر خواهرش مصعب بن عبدالله و مكاتبها بنهان و مواليها عبدالله بن رافع و نافع و سفينة و پسرش و ابوكثير و خيرة والدة الحسن و صفية بنت شيبة و هند بنت الحارث و از كبار تابعين ابوعثمان النهدى و ابووائل و سعيد بن المسيب و آخرون و علماء عامه سيصد و هفتاد و هشت حديث از او روايت مى كنند و اما در كتب امامية احاديث ام سلمه بسيار است در تمام قسمتها

ازدواج ام سلمه و اولادها و محاسنها

شوهر اول ام سلمة پسر خاله اش ابوسلمة بن عبدالاسد بن المغيرة بود چون به شرف اسلام مشرف شدند به سبب ظلم مشركين هجرت به حبشه نمودند و در آنجا ام سلمه سلمه را بزاد كه پدرش به او مكنى گرديد بعد از آن عمر را بزاد كه در جميع غزوات با أميرالمؤمنين بود و مدتى از قبل آن حضرت والى بحرين بود پس از آن دره و زينب را بزدا كه ترجمه ى هر يك در محل خود بيايد چون رسول خدا به مدينه هجرت كرد ام سلمه با شوهرش به مكه و از مكه به مدينه هجرت نمودند چون غزوه ى احد پيش آمد ابوسلمه در آن غزوه زخمى بر او وارد آمد چون به سبب مداوا بهبودى حاصل شد به جانب سريه اى مامور شد و در مراجعت از سريه زخمش تازه شد و به همان سبب وفات كرد.

پس در سنه چهارم از هجرت حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را به ده درهم كابين بست و به قولى به دستاسى و دو سبو و بالشى كه از ليف خرما پر بود و لحافى و قدحى و ديگى و خوانچه ى بزرگ از چوب كابين بست و در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مكانتى و منزلتى بزرگ پيدا كرد.

ام سلمه مى فرمايد كه شوهر من اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت مى كرد كه آن حضرت فرمودند كه هر كس در هنگام مصيبت استرجاع كند يعنى بگويد انا لله و انا اليه راجعون و اين دعا بخواند اللهم عندك احتسب مصيبتى هذا اليهم اخلفنى فيها خيرا البته خداى بهتر از آن كرامت فرمايد چون ابوسلمه وفات كرد من اين دعا همى قرائت مى كردم و بر من دشوار مى آمد كه بگويم اللهم اخلفنى فيها خيرا و با خود همى گفتم كه از ابوسلمة بهتر كه خواهد بود.

و به روايتى كه مجلسى و ديگران نقل كرده اند كه ام سلمه يك روز با شوهر خود گفت كه زنان بعد از شوى شوهر كنند و مردان نيز بعد از مرگ براى خود جفتى اختيار بنمايند بيا تا من و تو عهد كنيم كه هر كدام زودتر بمرديم آن ديگرى جفتى نگيرد ابوسلمه گفت زنهار كه چنين كنى اگر من بمردم خود را به زحمت ميفكن و به مرد ديگر شوهر كن آنگاه دست به دعا برداشت و عرض كرد الها ام سلمه را بعد از من مردى بهتر از من روزى بفرماى.

و به روايتى ام سلمه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده بود كه بر سر مرده سخن به خير كنيد كه در آنوقت ملائكه حاضرند و آمين گويند بعد از وفات ابوسلمه ام سلمه عرض كرد يا رسول الله در وفات شوهر چه بگويم حضرت فرمودند بگو اللهم اغفر لى و له و اعقبنى منه عقبا حسنا.

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه ى ام سلمه درآمد تا او را به وفات شوهر تعزيت گويد پس فرمود خدايا اندوه او را تسكين ده و جبر مصيبت او كن و عوضى بهتر او را ده

بالجمله چون عده ى ام سلمه سر آمد ابوبكر و عمر خواستار او شدند اجابت نكرد بعد از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را بخواست امسلمه عرض كرد مرحبا به رسول الله لكن من عورتى سالخورده باشم و فرزندان يتيم دارم و غيرت فراوان با من است و شما زنان بسيار دارى و ديگر آنكه اولياء من حاضر نباشند.

پيغمبر فرمودند آنچه گفتى من عورتى سالخورده باشم من افزون از تو سال دارم و زن را عيب نيست كه با بزرگتر خود شوى كند و اينكه گفتى يتيم دارم كفالت يتيمان تو بر خدا و رسول است و آنچه گفتى غيرت مى ورزم دعا كن تا خداوند متعال اين حالت تو را تغيير بدهد و آنچه گفتى اولياء من حاضر نيستند اولياء تو آنكه حاضر است و آنكه حاضر نيست مرا مكروه ندارد.

پس ام سلمه فرزند خود عمر را فرمان داد و او به حد بلوغ نرسيده بود كه برخيزد و او را با رسول خدا تزويج نمايد پس عمر مادر را به رسول خدا تزويج نمود پس آن حضرت خانه ى زينب بنت خزيمه را كه در آن نزديكى وداع جهان گفته بود از بهر ام سلمه تقرير داد آنگاه ام سلمه به خانه درآمد خنچه اى يافت كه اندك جو در او بود آن را برداشت و آسيا نمود و ديگى از سنگ در آنجا ديد پس در ميان آن ديگ از آن آرد جو عسيده بساخت و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد و طعام وليمه همان بود.

و كلينى در كافى به سند معتبر از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون ام سلمه را حضرت خواستگارى نمود عمر بن ابى سلمه كه پسر او بود ام سلمه را به حضرت تزويج نمود و عمر هنوز كودك بود و بالغ نشده بود و ام سلمه در حسن و جمال مانند پرى بود و چون برخاستى موهاى خود را مى آويخت تمام بدنش را مى پوشانيد و طرف گيسوان خود را به خلخالهايش مى بست.

و عسقلانى در اصابه در ترجمه ى ام سلمه گويد عايشه بنت ابى بكر چون بديد كه رسول خدا ام سلمه را تزويج كرد سخت محزون شد چون مى دانست كه در جمال كم نظير است اين قصه را با حفصه در ميان نهاد و گفت من شنيده بودم كه ام سلمه در جمال كم نظير است ولى تصديق نداشتم تا به لطايف الحيل او را ديدم دانستم كه آنچه را در جمال او ستودند چندين برابر بيشتر است حفصه تصديق نداشت بيان عايشه را تا اينكه ام سلمه را كه ديد گفت آنچه گمان داشتم جمال او را زايد بر آن يافتم (و كانت ام سلمه موصوفة بالجمال البارع و العقل البالغ و الراى الصائب و اشارتها على النبى يوم الحديبيه تدل على وفور عقلها و صواب رأيها)

و اين كلام عسقلانى اشاره باشد به قصه ى حديبيه هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمان داد كه شتران هدى خود را نحر كنيد و سر بتراشيد اصحاب از اين فرمان سر برتافتند و مخالفت نمودند و سه نوبت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين حكم را تكرار فرمود كسى امتثال آن نكرد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خيمه ى ام سلمه رفت و از اصحاب شكايت نمود ام سلمه عرض كرد يا رسول الله شما شتران خود را نحر كنيد و سر بتراشيد چون صحابه اين ببينند ناچار متابعت بنمايند پس حضرت چنان كرد كه ام سلمه گفته بود

هجرتها الى الحبشة ثم الى المدينة

عسقلانى در اصابه گويد ام سلمه و شوهرش ابوسلمه قديم الاسلام بودند و هر دو به حبشه هجرت كردند و بعد از مراجعت از حبشه به مكه هجرت كردند و از مكه به مدينه آمدند ام سلمه گويد چون شوهر من مهيا شد از براى هجرت به مدينه رحل خود را بر شتر بستم و فرزند خود سلمه را با خود برداشتيم چون حركت كرديم جمعى از رجال بنى المغيره سر راه بر ما گرفتند و شوهر مرا گفتند ما هرگز نگذاريم كه اين زن كه از عشيره ى ماست تو او را از وطن آواره بنمائى پس مرا به عنف از ابوسلمه جدا كردند جمعى از بنو عبدالاسد چون اين جسارت از بنى المغيره ديدند در خشم شدند پيش آمدند و پسر من سلمه را از من ربودند گفتند اكنون كه شما با بنى عم ما چنين كرديد ما هم سلمه را كه از ماست نمى گذاريم در نزد شما بوده باشد پس بنى عبدالاسد فرزند من سلمه را بردند و شوهر من ابوسلمه را رها كردند و او رفت تا داخل مدينه گرديد و بنو المغيره مرا در نزد خود محبوس داشتند و من همه روزه مى رفتم در ابطح و تا شام در آنجا مشغول گريه و ناله بودم هفت روز حال بدين منوال بود تا اينكه يك نفر از بنى اعمام بر من عبور داده حال مرا ديد به نزد بنى المغيره آمد گفت شما از اين بيچاره چه مى خواهيد كه بين او و شوهرش و پسرش جدائى انداختيد اين وقت به حال من رقت كردند و مرا گفتند اگر مى خواهى برو به شوهر خود ملحق شو و بنى عبدالاسد فرزند مرا به من رد كردند اين وقت من بر شترى سوار شدم و فرزند خود را در دامن گرفتم و تنها از مكه به سوى مدينه حركت كردم تا اينكه به تنعيم رسيدم در آنجا عثمان بن طلحة كه از بنى عبدالدار بود ملاقات كردم گفت-

(اين تريد يا بنت ابى اميه قلت اريد زوجى بالمدينة فقال هل معك احد فقلت لا والله الا الله) بغير از فرزندم با من كسى نيست پس آمد زمام ناقه را گرفت و مصاحب من بود در كمال رفق و مدارا تا اينكه وارد مدينه شدم و ابوسلمه در قبا بود در قريه بنى عمرو بن عوف

اقوال العلماء فى حقها

اتفاقى تمام علماء اسلام است كه ام سلمه در علم و تقوى و فصاحت و بلاغت و ولا و محبت نسبت به خاندان رسالت كالنور على شاهق الطور است.

در خصايص فاطميه ص 238 گويد ام سلمه احاديث از پيغمبر بسيار روايت كرده و جمهور اهل سنت را به وى كمال ارادت است اختصاص به شيعه و فرقه ى اماميه ندارد و او را نصايحى سودمند است به عايشه در وقعه ى جمل و غير آن و چه قدر فصيحه و عابدة و كريمة و موثقه بود از مقالات و بيانات او توان به عرفان و ايمان كامل وى پى برد و قدر و مكانت او را به قدر امكان شناخت و حقير را در زوجات حضرت رسول به اين زن مكرمه سلام الله عليها اظهار ذلت و عبوديت مزيت ديگر است انتهى.

مامقانى در تنقيح المقال گويد ام سلمه حالها فى جلالة و الاخلاص لاميرالمؤمنين و الزهراء و الحسنين عليهماالسلام اشهر من ان يذكر و اجلى من ان يحرر و هى التى روت لعبدها الذى كان ينال من على عليه السلام منقبة عظيمة و شهدت بما سمعته من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فى حقه الكلمات الصريحة فى امامته و خلافته حتى تاب العبد عن ان ينال عليا بكلمة سوء.

اقول اين فرمايش ايشان اشاره به روايتى است كه مجلسى در حيوة القلوب از صدوق نقل مى كند و آن روايت اين است.

روايت ام سلمة در خلافت أميرالمؤمنين

يك نفر از آزاد كرده هاى ام سلمة ناسزا گفت به أميرالمؤمنين عليه السلام چون اين خبر به ام سلمه رسيد او را طلبيد چون حاضر شد گفت شنيدم ناسزا به أميرالمؤمنين گفته اى عرض كرد بلى اى مادر مؤمنان ام سلمه فرمود مادرت به عزايت بنشيند اكنون بنشين تا براى تو حديثى نقل كنم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده ام بعد آنچه براى خود نيكوتر دانى اختيار كن بدانكه ما نه زن بوديم در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از روزى كه نوبت من بود حضرت رسول داخل شد و نور از سر و جبينش ساطع بود و دست على عليه السلام را به دست خود گرفته بود.

پس فرمود اى ام سلمه از خانه بيرون رو و خانه را از براى من خلوت كن چون از خانه بيرون رفتم آن حضرت با على مشغول راز گفتن شد و من صداى ايشان را مى شنيدم و لكن سخن ايشان را نمى فهميدم چون صحبت ايشان به طول انجاميد من به نزديك در حجره رفتم عرض كردم يا رسول الله رخصت مى دهى كه داخل شوم فرمود نه من با شتاب برگشتم كه نزديك بود به رو افتم.

پس بعد از اندك زمانى ثانيا به در حجره آمدم و رخصت طلب نمودم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رخصت نداد من با شتاب برگشتم ترسان و هراسان كه شايد برگردانيدن من از روى غضب بوده باشد يا از آسمان آيه فرود شده چون زمانى گذشت ثالثا به در حجره آمده عرض كردم يا رسول الله رخصت مى دهى كه داخل شوم فرمود داخل شو پس داخل شدم ديدم على عليه السلام زانو به زانوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته و عرض مى كند پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله هر گاه چنين شود چه امر مى فرمائى مرا فرمود كه امر مى كنم تو را به صبر كردن پس بار ديگر سخن را به او اعاده كرد و باز حضرت فرمود كه بايد صبر بنمائى چون در مرتبه ى سوم اين سخن را اعاده كرد باز حضرت فرمود اى على اى برادر من هرگاه كار به اينجا كشيد پس شمشير خود را از غلاف بكش و بر دوش خود بگذار و جنگ بنما و پرواز مكن تا اينكه چون به نزد من آئى از شمشير تو خون بريزد پس حضرت رسول به جانب من التفات نمود كه اين چه اندوه است كه در تو مى نگرم اى ام سلمه گفتم يا رسول الله براى اينكه مرا چندين مرتبه از پيش خود راندى حضرت فرمود كه به خدا قسم تو را از براى غضب رد نكردم و از تو بدى در خاطر نداشتم و به درستى كه تو در خيرى از جانب خدا و رسول و لكن چون تو آمدى جبرئيل در جانب راست من بود و على در جانب چپ من و جبرئيل مرا خبر مى داد به وقايعى كه بعد از من واقع خواهد شد و امر مى كرد مرا كه على را در باب آنها وصيت بنمايم كه بداند چه بايد كرد:

اى ام سلمه بشنو و گواه باش اينك على بن ابى طالب برادر من است در دنيا و آخرت.

اى ام سلمه بشنو و گواه باش كه على بن ابى طالب وزير من است در دنيا و آخرت.

اى ام سلمه بشنو و گواه باش كه على بن ابى طالب وصى و جانشين من است بعد از من و وفا كننده به وعده هاى من و راننده است دشمنان خود را از حوض كوثر

اى ام سلمه بشنو و گواه باش كه على بن ابى طالب سيد و بزرگ مسلمانان است و برگزيده و پيشواى متقيان است و كشاننده ى مومنان است به سوى بهشت و كشنده ى ناكثان و قاسطان و مارقان است.

من گفتم يا رسول الله كيستند ناكثان فرمود جماعتى كه در مدينه با على بيعت كنند و در بصره بيعت او را بشكنند گفتم قاسطان چه كسانند فرمود اصحاب معويه گفتم مارقان چه مردمى باشند فرمود كه خارجيان نهروان چون ام سلمه اين حديث را نقل كرد مولاى ام سلمه گفت خداى تعالى فرج بخشد ترا چنانچه مرا فرج بخشيدى و عقده از دل من گشودى به خدا سوگند كه ديگر على را سب نمى كنم هرگز.

و شيخ طوسى به سند معتبر از ثابت مولاى ابوذر حديث كند كه گفت با لشگر أميرالمؤمنين حاضر شدم در جنگ جمل چون عايشه را در پيش صف مخالفان ديدم شكى در دل من پيدا شد چنانچه بسيارى بر آن شك دچار شدند چون زوال شمس شد حق تعالى پرده ى شك را از دل من برداشت و با لشكر أميرالمؤمنين مشغول جنگ مخالفان شدم چون جنگ به پاى رفت و به مدينه مراجعت كردم ام سلمه احوال از من پرسيد قصه ى خود را بيان كردم فرمود نيكوكارى كردى كه شك را از دل خود بيرون كردى من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى گفت على با قرآن است و قرآن با على است.

و در بصائر الدرجات به سند معتبر از عمر بن ابى سلمه پسر ام سلمه روايت كرده است كه ام سلمه فرمود روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على بن ابى طالب را در خانه ى من نشانيد و پوست گوسفندى را طلبيد و بر على عليه السلام املا مى كرد و على مى نوشت تا آنكه آن پوست را پر كرد پس آن پوست را حضرت به من سپرد و فرمود هر كس بعد از من به نزد تو بيايد و فلان و فلان نشان را به تو بدهد اين پوست را به او تسليم كن چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت و ابوبكر غصب خلافت نمود عمر پسر ام سلمه گويد مادرم مرا به مسجد فرستاد و گفت برو ببين اين مرد چه مى گويد.

پس من به مسجد آمدم ديدم ابوبكر بر منبر است و خطبه مى خواند چون خلاص كرد از منبر فرود آمد و به خانه ى خود رفت پس مادرم صبر كرد تا عمر خليفه شد باز مادرم مرا فرستاد فرمود برو ببين چه مى گويد من رفتم و مراجعت كردم گفتم اين هم مثل صاحب خود كرد.

پس مادرم صبر كرد تا عثمان خليفه شد باز مادرم مرا به مسجد فرستاد و من رفتم و مراجعت نمودم گفتم او هم مثل دو رفيق خود خطبه خواند و از منبر به زير آمد و به خانه ى خود رفت پس مادرم صبر كرد تا أميرالمؤمنين زيب اورنگ خلافت گرديد باز مادرم فرمود به مسجد رو ببين على عليه السلام چه مى گويد پس من به مسجد آمدم ديدم آن حضرت خطبه مى خواند چون از منبر به زير آمد مرا طلبيد و فرمود به من برو به مادر خود بگو رخصت بدهد كه من مى خواهم به نزد او بيايم.

پس به نزد مادرم رفتم و او را خبر كردم گفت به خدا قسم كه من نيز او را مى طلبم پس چون آن حضرت به خانه آمد فرمود اى ام سلمه بده به من نامه اى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به تو سپرده است عمر پسر ام سلمه گفت كه چون أميرالمؤمنين اين را فرمود مادرم ام سلمه برخاست و صندوقى را گشود و از ميان آن صندوق صندوق كوچكى بيرون آورد و در آن را گشود و نامه از ميان آن بيرون آورد و به على بن ابيطالب تسليم نمود پس ام سلمه به من گفت اى فرزند پيوسته ملازم على عليه السلام باش و دست از دامان على برمدار كه به خدا سوگند ياد مى كنم كه بعد از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم امامى به غير از على عليه السلام نخواهد بود.

و نيز شيخ طوسى به سند معتبر روايت كرده و مجلسى در جلد ثانى حيوة القلوب آن را نقل كرده است كه ام سلمه فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجة الوداع زنان خويش را تماما با خود برد و هر شب و روزى با يكى از ايشان به سر مى برد تا رعايت عدالت فرموده باشد چون نوبت به عايشه رسيد حضرت رسول با أميرالمؤمنين خلوت نمود در روز نوبت عايشه و راز آن حضرت به طول انجاميد اين مطلب بر عايشه گران افتاد ام سلمه مى فرمايد عايشه به نزد من آمد و گفت اكنون مى روم و على بن ابى طالب را به زبان خود او را اذيت مى كنم و مى گويم كه چرا رسول خدا را از من بازگرفتى در روز نوبت من ام سلمه مى فرمايد هر چند كه او را از اين كار ممانعت كردم گوش نداد و رفت و ساعتى نگذشت كه گريه كنان مراجعت كرد گفتم ترا چه رسيد گفت چون نزديك رسيدم گفتم اى پسر ابوطالب تو پيوسته حضرت رسول را از من مى گيرى حضرت رسول فرمود اى عايشه حايل مشو ميان من و على به حق خداوندى كه جانم در قبضه ى قدرت اوست كه دوست نمى دارد على را مگر مؤمن و دشمن نمى دارد على را مگر كافرى به خدا قسم حق با على است و به هر سو كه على ميل كند حق با على ميل مى كند و هرگز على از حق جدا نمى شود ام سلمه مى فرمايد من به عايشه گفتم كه تو را منع كردم و تو از من نشنيدى.

شهادت ام سلمه به اينكه عايشه دشمن على است

در مدينة المعاجز سيد هاشم بحرانى در معاجز امام حسن مجتبى عليه السلام روايت طولانى نقل كرده مورد حاجت آن را با روايت (فتن بحار) ملخصا نقد كرده اينجا ايراد مى نمائيم.

مى فرمايد پس از رجوع حضرت امام حسن عليه السلام از كوفه به جانب مدينه زوجات حضرت رسول براى تعزيت وفات حضرت أميرالمؤمنين و تهنيت قدوم مبارك آن حضرت انجمنى كردند از آن جمله عايشه به ديدن آن حضرت نيامد تا زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را توبيخ كرده آمد به ديدن آن حضرت در حالى كه ام سلمه ايضا حاضر بود عايشه عرض كرد يا ابامحمد فراق جد بزرگوار تو روزى بر تو معلوم شد كه پدرت كشته گرديد و تا پدرت بود گويا جد تو از دنيا نرفته بود.

حضرت امام حسن فرمود بلى و لكن بر من معلوم است آنچه از تو صادر گرديد از اظهار فرح و سرور و آنچه كه در نيمه ى شب از تو صادر گرديد از شكافتن زمين با پاره اى از آهن بدون شمعى و چراغى كه در حين شكافتن آن قطعه آهن دست ترا مجروح گردانيد كه تا به حال مجروح مى باشد براى اينكه بيرون بياورى از آن كوزه هاى سبز كه مملو از درهم و دنانير بود و اينها را تحصيل كرده بودى و در زمين مدفون ساختى تا اينكه پدرم كشته بشود آن را به مبغضين على انفاق كنى پس چهل دينار بيرون آوردى در حالى كه عدد آن را نمى دانستى پس آن چهل دينار را ميان مبغضين على عليه السلام قسمت كردى از قبيله ى تيم و عدى و بر من مخفى نيست كه هنگام استماع خبر شهادت پدر بزرگوار من اظهار بشاشت و بهجت كردى.

و به قول لبيد بن ربيعه تمثل جستى و اين بيت را بر زبان آوردى.

فالقت عصاها و استقرت بها النوى        كما   قر   عينا   بالاياب   iiالمسافر
عايشه از اين خبر به غايت انكار نمود ام سلمه فرمود اى عايشه واى بر تو از اين كارها و اينگونه كلمات و مقالات از تو بعيد نيست من شهادت مى دهم كه تو حاضر بودى با ام ايمن و ميمونة كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود اى ام سلمه من در نفس تو چه مكانت و منزلت دارم.

عرض كردم شما را در نفس خود مقامى و قربى مى بينم كه نمى توانم احصى كرد و تحديد نمود آن جناب فرمود على را چگونه مى بينى عرض كردم او را در محبت نه مقدم مى دانم نه مؤخر و هر دو در دل من مساوات داريد فقال شكر الله لك ذلك يا ام سلمه فلو لم يكن على عليه السلام فى نفسك مثلى لبرئت منك فى الاخره و لم ينفعك قربى منك فى الدنيا فرمود خدا را شكر بايد كردن كه على در نفس تو بمانند من است و اگر نه من از تو در آخرت بيزارى مى جستم و قرب تو به من در دنيا نفع و بهره نداشت اين وقت تو اى عايشه به حضرت رسول عرض كردى زنان تو به جان و دل همگى چنين باشند.

آن حضرت فرمود نه چنين است حسبك يا عايشه در اين وقت عايشه روى به ام سلمه كرد گفت رسول خدا به دار بقا رحلت فرمود و على هم بدينگونه به شهادت رسيد مرا خبر داد كه امام حسن مسموم مى شود و امام حسين كشته مى گردد جناب امام حسن عليه السلام فرمود آيا جد من به تو خبر نداد كه تو چگونه مرگ را درك مى كنى و به كجا مى روى.

عايشه گفت مرا به خير خبر داد امام حسن عليه السلام فرمود و الله جد من بمن خبر داد كه تو به مرض (دبيله) كه مردن اهل آتش است خواهى مردن و با اصحاب خود به آتش خواهى رفت.

گفت اى حسن پيغمبر چه وقت خبر داد به تو فرمود آن وقت كه ما را خبر داد به اين كه تو با على دشمنى خواهى كرد.

اين حديث دلالت واضحه در متانت ايمان و معرفت ام سلمه به حقيقت نبوت و ولايت دارد.