رفع اعضال و دفع اشكال

ملخص آنچه را كه در خصائص فاطميه از كلمات علماء راجع به اين اشكال آورده است اين است كه مى فرمايد از مشكلات مطالبى كه در السنة و افواه خواص و عوام از صدر اسلام شايع بوده و هست و علماء اعلام از قديم و حديث متعرض حل و توضيح آن شده اند تزويج زينب و رقيه است به ابوالعاص بن ربيع و عثمان ابن عفان در حالت شرك و كفر يعنى چگونه پيغمبر راضى شد دخترهاى خديجه را به كفار بدهد چه از پيغمبر بود يا نبودند دليل بر جواز اين مناكحه و مزاوجت چه بوده.

شيخ مفيد و سيد مرتضى از اين اشكال جوابها داده اند شيخ مفيد در مسائل سرويه در جواب سؤال سائل چند قسم بيان فرموده از آن جمله مى فرمايد و ليس ذلك با عجب من قوم لوط حيث قال لقومه هؤلاء نباتى هن اطهر لكم با آنكه آن قوم كافر و گمراه بودند و خداوند در هلاك آنها اذن داده بود و لوط ايشان را به نكاح دختران طاهرات خود دعوت نمود پس چه ضرر دارد پيغمبر ما اين دو دختر را پيش از بعثت به دو كافر داده باشد با آنكه هر دو عبادت اصنام مى كردند عتبته بن ابى لهب و ديگرى ابوالعاص بن ربيع چون رسول خدا مبعوث گرديد بين ايشان تفريق نمود عتبه بر كفر وفات كرد و ابوالعاص بن ربيع اسلام آورد و او را به نكاح اول به او برگردانيد و هرگز جناب رسول خدا موالى كفر نبوده و از ايشان در هر حال تبرى داشت و آن دو دختر را بعدا به عثمان تزويج كرد و ممكن است كه تزويج پيغمبر بر ظاهر اسلام بوده به جهت علم آن حضرت به عاقبت ابوالعاص كه اسلام خواهد آورد و همين طور علم به حال عثمان و بقاى اسلام ظاهرى او چه آنكه اقرار شهادتين همان موجب حفظ دم و جواز مناكحه است و ممكن است اين قسم از مناكحه را خداوند متعال براى پيغمبر مباح كرده باشد.

و از جمله خصايص آن حضرت باشد و ممكن است كه تكليف قبل البعثه با بعد البعثه فرق داشته باشد و آن حضرت قبل از اينكه مامور به تبليغ بشود براى تاليف قلوب يك دختر خود را به پسر عمويش عتبته بن ابى لهب داد و الله العالم.

ام المؤمنين خديجه كبرى

بنت خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصبى ابن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهرست و مادر خديجه فاطمه دختر زائدة بن الاصم است كه نسبش ايضا بلوى بن غالب مى رسد و مادر فاطمه هاله است دختر عبدمناف بن الحارث كه نسبش ايضا بلوى بن غالب مى رسد و مادر هاله قلابه نام داشت و او دختر سعد بن سهم ابن عمرو كه از اولاد غالب بن فهر است و كنيه خديجه ام هند است و بنابر مشهور شوهر اول او عتيق بن عائذ مخزومى و شوهر دوم او ابى هالة بن المنذر الاسدى بوده است از او دخترى آورد نام او را هند گذارد از اين جهت مكناة به ام هند گرديد و ابو هاله نيز نماند خديجه را از مال خويش و ميراث شوهران ثروتى عظيم فراهم آمد آن را سرمايه نمود به شرط مضاربه تجارت همى كرد تا از صناديد توانگران گرديد چندان كه هشتاد هزار شتر در زير بار تجارت او بودند همه روزه مال او زياد مى گرديد و نام او بلند مى گشت و بر بام خانه او قبه اى از حرير سبز با طنابهاى ابريشم راست كرده بودند با تمثالى چند و اين جلالت او را علامتى بود در اين وقت عقبته بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كه هر يك چهار صد كنيز و غلام و خدمتكار داشته اند و ابوجهل و ابوسفيان كه در شمار صناديد قريش بودند و ديگر بزرگان از هر جانب خواستار شدند كه خديجه را به حباله نكاح خود درآورند و او سر به كس درنمى آورد تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را در حباله نكاح خود درآورد و از او قاسم و عبدالله كه آنها را طيب و طاهر مى ناميدند و ام كلثوم و زينب و رقيه و فاطمه زهرا سلام الله عليها از او متولد گرديد و خديجه جميع اموال خود را واگذار به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمود و بيست و چهار سال و يك ماه با آن حضرت زندگانى كرد و چون خديجه از دنيا رفت شصت و پنج سال عمر داشت و تا او زنده بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زنى اختيار نكرد و به دست خود او را در حجون مكه به خاك سپرد و وفات او به روايت يعقوبى قبل از هجرت به سه سال در ماه رمضان اتفاق افتاد اين فهرست دوره حيوة خديجه بود.

فضائل خديجه ام المؤمنين از كتب اهل سنت

اول احمد بن محمد بن حنبل شيبانى در مسند خود و طبرانى و غير ايشان به اسانيد خود از انس بن مالك از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده اند كه فرمود خير نساء العالمين اربع مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم و خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و متبتع خبير عند التامل خواهد دانست كه خديجه از جهات عديده بر مريم و آسيه فضيلت دارد چه آنكه ملاك فضل بذل مال و علم و عبادت و معرفت و صبر و شكيبائى و حضانت اولاد و تدبير منزل و حسن التبعل يعنى به نيكوئى شوهردارى نمودن و اين خصائص پسنديده كه ملاك فضل زنان است آنچه براى خديجه فراهم بود براى آنها يعنى آسيه و مريم فراهم نبود.

دوم احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب الكاتب المعروف به ابن الواضح الكاتب الاخبارى المتوفى فى حدود سنة 278 و كان تاريخه اقدم تاريخ العربية و اتبة عند السنة و الجماعة در تاريخ خود حديث كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر خديجه وارد شد در حالى كه در سكرات موت بود فرمود اى خديجه ضراء خود را در بهشت از من سلام برسانى عرض كرد ضراء من چه كسان باشند فرمود زنان بهشتى من آسيه و مريم بنت عمران و كلثوم خواهر موسى بن عمران و خديجه بنت خويلد خداى متعال آنها را به من تزويج كرده است.

سوم نيز در آن كتاب گويد چون خديجه به رحمت حق پيوست فاطمه به رسول خدا درآويخت و گريه مى كرد و بهانه ى مادر مى گرفت و مى گفت مادر من كجا است جبرئيل عرض كرد يا رسول خدا فاطمه را بگو خداوند متعال بنا كرده است براى مادرت قصرى از لؤلؤ ميان تهى كه در آن قصر تعب و رنجى نيست.

چهارم- در بخارى و مسلم از ابوهريره روايت مى كند كه جبرئيل خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد عرض كرد خديجه مى آيد با او ظرفى است از طعام خداوند از سلام به او برسان و او را بشارت بده به خانه اى در بهشت از نى كه در آن تعب و رنجى نيست.

و حديث اين است انها فى بيت الجنة من قصب لا صخب فيه و لا نصب

برخى شرح كرده اند كه قصب مرواريد مجوف است و صخب رفع صوت است و نصب به معنى تعب است و فى الحديث القصب الذهب و قال الجوهرى القصب بيت من جوهر و قال صاحب النهاية فى غريب الحديث القصب لؤلؤ مجوف واسع كالقصر المنيف يعنى قصب نام مرواريد ميان تهى است كه به شكل قصر بسيار عالى است.

پنجم- ترمذى در صحيح خود مى فرمايد كه حضرت أميرالمؤمنين فرمود خير نسائها مريم و خير نسائها خديجه.

ششم- حاكم نيشابورى در مستدرك صحيح بخارى و طبرانى در معجم و احمد حنبل در مسند و ابن عبدالبر در جلد ثانى استيعاب و ديگران از رسول خدا حديث كرده اند كه فرمود افضل نساء اهل الجنة خديجه بنت خويلد و فاطمة بنت محمد و مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم.

هفتم- و نيز حاكم روايت كند از عايشه كه رسول خدا فرمود سيدات اهل الجنة اربع مريم و فاطمه و آسيه و خديجه.

هشتم- و نيز حاكم روايت كند از حذيفه يمانى كه رسول خدا فرمود خديجه سابقة نساء العالمين الى الايمان بالله و بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم.

نهم- بخارى در صحيح خود از عياشه روايت كند كه خواهر خديجة اذن خواست بر حضرت رسول وارد شود رسول خدا چون نام خديجه بشنيد خورسند شد من گفتم چقدر او را ياد مى كنى و حال آنكه پيره زنى از زنهاى حمراء الصدقين بوده كه هلاك شد خداوند بهتر از خديجه به تو داده پس آن بزرگوار برآشفت و فرمود و الله بهتر از خديجه روزى من نشده است ايمان آورد به من آن وقتى كه مردم مرا تكذيب مى كردند و مالش را انفاق كرد در وقتى كه مردم امساك كردند و كانت من احسن النساء جمالا و اكملهن عقلا و اتمهن رأيا و اكثر هن عفة و دنيا و حياء و مروة و مالا

دهم- در خصائص فاطميه از كتاب نزهة المجالس و منتخب النفايس شيخ عبدالرحمن شافعى نقل كرده است كه جبرئيل به حضرت رسول عرض كرد كه هر وقت من از سدرة المنتهى به زمين مى آيم حق تعالى مى فرمايد سلام مرا به خديجه برسان خديجه گفت الله السلام و منه السلام و اليه يعود السلام و على جبرئيل السلام.

يازدهم و نيز در آن كتاب به سند خود از محمد بن اسحق نقل كرده است كه او روايت مى كند كه حضرت رسول هر وقت از تكذيب قريش و اذيتهاى ايشان محزون و آزرده مى شد هيچ چيز آن حضرت را مسرور نمى كرد مگر ذكر خديجه و هرگاه خديجه را مى ديد مسرور مى شد و مبتهبح مى گرديد و خديجه آن بزرگوار را در بر مى گرفت و مى بوسيد و امر قريش را توهين مى نمود و صدقه مى داد براى سلامتى آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم.

دوازدهم- بوصيرى در قصيده ى برده كه ابن حجر او را شرح كرده در مصر به طبع رسيده است.

و رآته خديجد و التقى و iiالزهد         فيه      سجية      و     iiالحياء
و     اتاها    ان    الغمامة    و         الصرح    اظلته   منهما   افياء
و  احاديث  ان وعد رسول iiالله         بالبعث    حان    منهما   الوفاء
فدعته  الى  الرواج و ما iiاحسن         ما     يبلغ     المنى    iiالاذكياء
و   اتاها   فى   بيتها   iiجبرئيل         و  لذى اللب فى الامور اريتاب
فاماطت  عنهما  الخمار iiلتدرى         اهو   الوحى   ام  هو  الاغبياء
فاختفى    عند   كشفها   الرأس         جبرئيل فما عادا و اعيد iiالغطاء
فاستبانت خديجة انه الكنز الذى         حاولته         و         iiالكيمياء
اين اشعار اشاره به مطالبى است كه در محل خود مشروحا بيان خواهد شد اجمالا مى گويد ابر سايه انداخت بر سر رسول خدا و خديجه كرائم و صفات رسول خدا را از زهد و تقوى و حياء به ميزان امتحان سنجيده بود و تماشا كرد سايه انداختن ابر را بر سر او و ديدن دو ملك را كه بالهاى خود را در برابر آفتاب بر سر مبارك آن جناب گستردند و شناختن پيغمبرى او را به اين دو علامت و رغبت كردن به وى و ديگر به روايت عامه خديجه خواهش كرد از آن حضرت كه هر وقت جبرئيل مى آيد مرا اطلاع بده و قصد خديجه امتحان و اختبار بود چون جبرئيل آمد و او را خبر داد خديجه عرض كرد برخيز يا رسول الله روى زانوى چپ من بنشين آنگاه عرض كرد بر زانوى راست من بنشين و هر گاه آن حضرت را حركت مى داد از محل خود عرض مى كرد آيا جبرئيل را مى بينى فرمود بلى پس روى و موى خود را گشود آنگاه عرض كرد آيا جبرئيل را مى بينى فرمود نه در آن حال خديجه گفت بشارت باد تو را كه اين ملك است پس جامه پوشيد و به نزد ورقه رفت و قصه را باز گفت ورقه گفت اى خديجه لقد جاء الناموس الاكبر التى ياتى موسى عليه السلام

ابن حجر عسقلانى در اصابه احاديث مذكوره را نيز نقل كرده به علاوه مطالب بسيارى آورده كه همه متضمن فضائل خديجه است و (گفته و من مزايا خديجة انها ما زالت تعظم النبى صلى الله عليه و آله و سلم و تصدق حديثه قبل البعثه و بعدها) تا اينكه گويد روزى خديجه به طلب رسول خدا بيرون آمد جبرئيل به صورت مردى با او مصادف شد از خديجه احوال رسول خدا را پرسش كرد خديجه خوف كرد كه بگويد رسول خدا در كجا است ترسيد كه اين مرد از كسانى باشد كه قصد كشتن پيغمبر دارد چون خدمت آن حضرت رسيد و قصه را باز گفت حضرت فرمود آن جبرئيل بود و امر كرد كه از خدا تو را سلام برسانم.

چهاردهم- نيز در اصابه گويد قالت عايشه كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لا يكاد يخرج من البيت حتى يذكر خديجه و يحسن الثناء عليها فذكرها يوما من الايام فاخذتنى الغيرة فقلت هل كانت الا عجوزا قد ابدلك الله خيرا منها فغضب ثم قال لا و الله ما ابدلنى الله خيرا منها آمنت بى اذ كفر الناس و صدقتنى اذ كذبنى الناس و واستنى بمالها اذ حرمنى الناس و رزقنى الله منها اولادا دون غيرها من النساء قالت عايشة فقلت فى نفسى لا اذكرها بعد بسبة ابدا و كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اذا ذبح شاة يقول ارسلوا الى اصدقاء خديجه قال فذكرت له يوما فقال انى لاحب حبيبها.

حاصل ترجمه اين حديث به فارسى اين است كه عايشه گفت كمتر اتفاق مى افتاد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون برود و خديجه را به خير ياد نكند چندان كه يك روز آتش حسد من مشتعل شد گفتم يا رسول الله تا چند ياد مى كنى خديجه را او پير زالى بيش نبوده خداوند بهتر از او را به تو مرحمت كرده رسول خدا از سخن من در غضب شد پس فرمود نه به خدا قسم بهتر از خديجه نصيب من نشده به من ايمان آورد هنگامى كه مردم كافر بودند و تصديق نبوت من نمود در وقتى كه مردم مرا تكذيب مى كردند و اموال خود را تمام در تحت اختيارم من گذارد در وقتى كه مردم مرا از خود دور مى كردند و نسبت به من در مال خود بخل مى نمودند و خداوند متعال از خديجه به من فرزندان روزى كرد و رحم تو را خدا عقيم قرار داده است عايشه مى گويد من با خود قرار دادم كه ديگر خديجه را به بدى ياد نكنم و هرگاه رسول خدا گوسفندى ذبح مى نمود سفارش مى كرد كه از براى دوستان و اصدقاء خديجه از اين گوشت بفرستيد.

عايشه مى گويد من گفتم براى چه اين كار بكنيم فرمود من دوست دارم دوستان خديجه را.

كمال ايمان خديجه كبرى و پاره از شئونات خاصه او

از احاديث شيعه و اخبار عامه معلوم مى شود كه خديجه در علم و اطلاع به كتب راويه ى معروفة بوده و از زنان قريش علاوه بر كثرت اموال و ضياع و عقار و تجاراتى كه داشت او را ملكه ى بطحا مى گفته اند به عقل و كياست مزيت تامه داشته و در آن زمان او را طاهره مباركه و سيده ى نسوان مى گفته اند بلكه از كسانى بود كه انتظار قدوم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مى كشيد و هميشه از ورقه و از علماء ديگر از علائم نبوت استفسار مى نمود و چون خدمت آن بزرگوار سيد اول از مهر نبوت مسئلت نمود و آن را زيارت كرد و اشعار فصيحه ى او در مدح آن حضرت عن قريب خواهى شنيد كه كاشف از علم و ادب و كمال محبت او به آن شمس آل عبدالمطلب مى باشد و در همان روزى كه رسول خدا مبعوث گرديد خديجه به او ايمان آورد و در نهج البلاغه است (قال عليه السلام لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله و خديجة و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوة و لقد سمعت رنته الشيطان حين نزل الوحى عليه فقلت يا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا شيطان قد آيس ان يعبد)

در اين جمله أميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد در تمامت حجاز و غير آن خانه اى نبود كه در او از اسلام اثرى باشد مگر رسول خدا و خديجه كبرى و من سومى ايشان بودم كه نور وحى و رسالت را مى ديدم و رائحه نبوت را استشمام مى كردم و هر آينه ناله اى به گوشم رسيد حين نزول الوحى عرض كردم يا رسول الله اين چه ناله و رنه است فرمود شيطان است كه مأيوس شد ديگر كسى او را پرستش كند بالجمله خديجه ى كبرى افضل امهات مؤمنين و اول نساء المسلمين اسلاما و اقدمهم ايمانا و اشرفهم نسبأ و اكرمهم شرفا هر كس به كتابهاى اهل سنت نظر كند مى داند كه حضرات اهل سنت در فضل و منقبت عايشه چقدر اخبار نقل كرده اند مع ذلك خديجه را به او تفضيل مى گذارند و خود عايشه اخبارى در مناقب خديجه روايت نموده كه بعض آن انفا گذشت و بعض آن را در جلد اول اين كتاب در احوالات فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل كرده ايم و چرا چنين نباشد و هى المرئته الجليلة النبيله الاصيلة العقيلة الكاملة العاقلة الباذلة العالمة الفاضله ى العابدة الزاهدة المجاهدة الحازمه و الحبيبة لله و لرسوله و لوليه المختارة من النساء و الصفية البيضاء حليلة الرسول و ام البتول صفوة النسوة الظاهرات و سيدة العفائف المطهرات درة الصدق و اصل العز و المجد و الشرف السابقة فى جميع الخيرات.

خلاصة- خديجه ى كبرى اول زنى است كه تصديق پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نمود و اول زنى است كه در مكه با رسول خدا نماز به جماعت خواند و اول زنى است كه ايمان خود را در مكه اظهار نمود در ميان مشركين خونخوار و اول زنى است كه دشمن را از رسول خدا دفع مى داد و اول زنى است كه تمام اموال خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخشيد و اول زنى است در اسلام كه ايمانش به درجه كمال رسيد و اول زنى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را اختيار نمود.

در خصائص فاطميه مى فرمايد الحق جناب خديجه كبرى سلام الله عليها در بذل همت و اهتمام به خدمت رسالت در اول اسلام كارى نكرد كه بتوان وصف نمود بلكه زبان بيان از شرح آن عاجز است و قاصر و به اتفاق فريقين خديجة افضل همه ى زوجات رسول خدا است شيخ حر عاملى در منظومه اش گويد:

زوجاته   خديجة  و  iiفضلها         ابان   عند   قولها   و  iiفعلها
بنت   خويلد   الفتى  iiالمكرم         الماجد      المؤيد     iiالمعظم
لها من الجنة بيت من iiقصب         لاصخب  فيه و لالها iiنصب
و   هذه  صورة  لفظ  iiالخبر         عن النبى المصطفى المطهر
و از مفاخر و مناقب خديجه عليهاالسلام آنچه بر غالب خواص و عوام مخفى است قبول ولايت جناب أميرالمؤمنين عليه السلام است و امامت اولاد امجاد او است با اينكه آن وقت مكلف نبود به قبول ولايت يعنى اين تكليف پس از حضرت رسالت فرض و واجب بود ولى آن مخدره در زمان ولادت فاطمه عليهاالسلام از امامت ائمه اطهار (ع) از فرزند خود شنيده بود و اين مطلب خاطرنشانش بود و قدر و مقام أميرالمؤمنين را دانسته و پيوسته در انجام اين امر و انجاح اين مقصود سعى و جدى بليغ داشت.

علامه ى مجلسى در ششم بحار روايت مى كند كه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خديجه را خواست و در كنار خود نشانيد و فرمود اين جبرئيل است و مى گويد از براى اسلام شروطى است.

اول اقرار به يگانگى خداوند متعال.

دوم- اقرار به رسالت رسولان

سوم- اقرار به معاد و عمل به اصول و امهات اين شريعت و احكام آن.

چهارم- اطاعت اولى الامر و ائمه طاهرين از فرزندان او يكان يكان با برائت از عداى ايشان به همين ترتيب.

پس خديجه به همه آنها اقرار و اعتراف نمود و تصديق واحد واحد فرمود به خصوص أميرالمؤمنين عليه السلام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود هو مولاك و مولى المؤمنين و امامهم بعدى يعنى على مولاى تو و مولاى مؤمنان و بعد از من امام ايشان است و از خديجه عهد اكيد و ميثاق شديد گرفت در قبول ولايت آن جناب و بيعت محكمة نمود و رسول خدا يك يك از اصول و فروع دين راحتى آداب وضو گرفتن و آداب نماز و روزه و حج و جهاد و بر والدين و صله رحم و واجبات و محرمات همه را ذكر نمود پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست خود را بالاى دست أميرالمؤمنين نهاد و خديجه دست خود را بالاى دست رسول خدا نهاد و بدين نهج با أميرالمؤمنين بيعت كرد.

اين خلاصه ى روايت بود و اگر نه حديث مفصل است و اين است معنى ما كمل من النساء الا اربعة آسية بنت مزاحم مريم بنت عمران خديجه بنت خويلد فاطمة بنت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و از حديث مشار اليه ظاهر مى شود كه آن مخدره به تمام اصول دين و احكامى كه در آن نازل شده فردا فرد ايمان آورده و روح تمام اصول و فروع كه ميزان رد و قبول است ايمان به امامت آن بزرگواران است با اينكه خديجه در آن وقت مكلفه به امر امامت نبوده ولى اين مقام مخصوصى است از براى كملين و اولياء كاملين از اين خانواده اگر چه مرتبه ى ولايت مؤخر است ليكن در هر وقت و زمان براى خواص ايشان حتم و فرض است و آن در ايمان شرط كمال و بدون ولايت اين شريعت قالبى بى روح و كلامى بى معنى مى نمود و لهذا در يوم غدير در نصب خلافت جناب أميرالمؤمنين عليه السلام آيه ى اليوم اكملت لكم دينكم آمد و كريمه ى فان لم تفعل فما بلغت رسالته شاهد صدق مدعى است الحاصل در ذات قدسيه ى خديجه ودايع نفيسه و ذخايرى شريفه بود كه در آن زمان بين اهل زمين و اهل آسمان انحصار داشت و اعظم آنها گوهر گران بهاى ولايت أميرالمؤمنين عليه السلام بوده است كانها قبل الوقوع بالقوه ايمان آورده و تصديق نموده پس سبقت و قدمت خديجه در اسلام و ايمان به جميع مراتب و مقامات ايمان بوده و اين قسم از ايمان براى مردم ميسر نبود و مسئله امامت امرى مخفى و پنهان بر ابناء آن زمان بوده تا روز غدير پرده برداشته شد و در احترام و تجليل خديجه ى طاهره همين بس كه تا حيوة داشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هيچ زنى اختيار ننمود و در مدت اين بيست و چهار سال و يك ماه با وجود خديجه به احدى از زنان دنيا رغبت ننمود كيف لاوهى اميرة عشيرتها و سيدة قومها و وزيرة صدق لرسول الله كانها از كثرت اغنام و حشم و ضياع و عقار و املاك و قرى و مال التجاره و عبيد و اماء و مستقلات و جواهر غالية و وجوه نقديه ملكه بين حجازات و اطراف آن بوده و تمام آن را بدون ظنت با كمال منت در راه آن جناب بذل نمود خصوصا در آن سه سال كه آن بزرگوار در شعب مكه با بنى هاشم بود مصارف ايشان در عهده خديجه بود و أبو العاص بن ربيع داماد خديجه شترها را مى آورد و گندم و خرما بار مى كرد و به بنى هاشم مى رسانيد پس خديجه به مال و جان با دل و زبان ايمان به پيغمبر آخرالزمان آورد.

بلى شمشير أميرالمؤمنين عليه السلام برابرى كرد با بذل مال او و اگر نه در جهت اسلام و سبقت در ايمان با هم مساوات داشته اند و همين شرف بزرگ بس است خديجه را علاوه دخترى مانند فاطمه زهرا سلام الله عليها آورد كه از وى بر تمام دنيا شرافت و كرامت يافت و بر سيدات نسوان برترى جست ذلك فضل الله يونيه من يشاء.

اطلاع خديجه به احوال پيغمبر از علماء يهود

ابن حجر عسقلانى در اصابه گويد اتفاق چنان افتاد كه روزى خديجه با جمعى از زنان در منظرى از غرفه هاى سراى خويش جاى داشته اند و يكى از احبار يهود نيز با او بود و اين هنگام محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنجا عبور فرمود مرد يهودى با خديجه گفت بشود اين جوان را به اين منظره دعوت فرمائى خديجه كنيز خود را به سوى آن حضرت فرستاد و او را دعوت فرمود آن حضرت اجابت فرمود و بدان منظره درآمد و در انجمن ايشان بنشست مرد يهودى خواستار شد از آن حضرت كه كتف خود را بگشايد ملتمس او مبذول افتاد چون مرد يهودى چشمش بر مهر نبوت افتاد گفت سوگند با خداى كه اين مهر پيغمبرى است خديجه گفت اگر عم او حاضر بودى تو نتوانستى بر بدن او نظر كنى زيرا كه اعمام او جنابش را از مردم يهود برحذر دارند مرد يهودى گفت هيچ كس را قدرت نباشد كه بر محمد آسيبى برساند قسم به موسى بن عمران عليه السلام كه او پيغمبر آخرالزمان است.

چون آن حضرت از منظره به زير آمد مهرش در دل خديجه جاى كرد و با مرد يهودى گفت تو چه دانستى كه او پيغمبر است گفت توراة مرا ملحوظ افتاده كه او خاتم انبياء است و هنوز كودك باشد كه پدر و مادر او از جهان بروند و جد و عمش كفالت او كنند پس به سوى خديجه اشارت كرد و گفت او زنى از قريش به نكاح درآورد كه بزرگ قبيله و سيد عشيرة باشد اين سخن را نگاه بدار چون برخاست كه بيرون رود با خديجه گفت نگران باش كه محمد را از دست نگذارى كه پيوستن به او كار هر دو جهان را راست كند و اين معنى در خاطر خديجه راسخ گرديد.

و ديگر چنان افتاد كه خديجه روزى از اعياد با جمعى از زنان قريش در مسجد الحرام حاضر بود يكى از يهود بر ايشان گذشت و گفت زود باشد كه در ميان شما پيغمبرى مبعوث گردد هر يك بتوانيد او را به شوهرى اختيار كنيد آن زنان چون اين بشنيدند همى سنگ پاره به او افكندند اما خديجه را اين انديشه در ضمير سخت شد و روزى با ورقة بن نوفل به اسد بن هاشم بن عبدمناف كه پسر عموى او بود گفت مى خواهم شوهرى بنمايم و اين مردم كه در طلب من تعب برند هيچ يك را پسنده ندارم و اين ورقه از بزرگان قوم عيسى بود و از علوم نيك خبر داشت و از كتب آسمانى دانسته بود كه پيغمبر آخرالزمان زنى به سراى درآورد كه سيده ى قوم خود باشد و گمان داشت كه آن زن خديجه باشد.

خواب ديدن خديجه رسول خدا را

بالجمله ورقه در جواب خديجه گفت اگر خواهى ترا حديثى عجيب مكشوف دارم خديجه فرمود كدام است گفت مقدارى آب حاضر كن چون آب حاضر كرد عزيمه اى بر آن آب بخواند و فرمود تا خديجه از آن آب غسل كند و از انجيل و زبور چيزى بنوشت و گفت اين نگاشته را در زير سر خود بگذار و بخواب كه آن كس كه شوهر تو باشد در خواب خواهى ديد چون خديجه چنين كرد در خواب ديد كه مردى از خانه ى ابوطالب بيرون آمد با قامتى با اندازه و چشمى سياه و گشاده و ابروان نازك و لبهاى سرخ و گونه هاى گلرنگ با ملاحتى بى حد و صباحتى بنهايت و در ميان دو كتف او علامتى بود و پاره ابرى بر سر او سايه انداخته و بر اسبى از نور سوار بود كه لجام او را از طلا و زين او مرصع به جواهرات مختلفه و روى او چون روى آدميان و چهار پاى او چون پاهاى گاو و امتداد او به قدر مدبصر.

خديجه چون او را بديد در بر گرفت و در دامن نشانيد پس از خواب بيدار شد و تا صبح ديگر به خواب نرفت و صبحگاه به نزد ورقه رفت و صورت خواب خويش را باز گفت ورقه فرمود اى خديجه اگر اين خواب بر صدق است رستگار خواهى بود آن كس كه در خواب ديده اى حامل تاج كرامت و شفيع روز قيامت و سيد عرب و عجم باشد همانا او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است.

چون خديجه اين بشنيد آتش مهرش زبانه زدن گرفت تا آنگاه كه انجمن از بيگانه بپرداخت بنشست و در هواى آن حضرت همى گريست و اين ابيات بگفت

كم  استر  الوجد  و  الاجفان iiتهتكه         و  اطلق الشوق و الاعضاء iiتمسكه
جفانى    القلب    لما    ان   iiتملكه         غيرى   فوا   اسفا  لو  كنت  iiاملكه
ما ضر من لم يدع منى سوى رمقى         لو   كان   يسمح   بالباقى   iiفيتركه
ورود اعمام النبى در خانه ى خديجه به جهت سرمايه براى تجارت

حضرت ابوطالب عليه السلام روزى با رسول خدا گفت من بدان انديشه ام كه زنى از بهر تو به سرى درآورم و اينك مالى در دست ندارم و پير شده ام همانا خديجه دتر خويلد با ما قرابت دارد و او را مالى فراوان باشد و هر ساله غلامان خود را به تجارت فرستد و مال به مضاربه دهد اگر خواهى از بهر تو سرمايه ستانم بدان تجارت كنى و ربح آن را به جهت تو عيالى خواستگارى بنمايم.

آن حضرت فرمود روا باشد پس ابوطالب و عباس و ديگر برادران آهنگ خانه خديجه نمودند و در بكوفتند خديجه چون بنك سندان بشنيد سرورى در قلبش جاى كرد و كنيزك خويش را گفت برو ببين كوبنده در كيست و اين اشعار بگفت.

اياريح   الجنوب   لعل   علم         من الاحباب يطفى بعض حر
و  لو  لا  تحملوك  الى iiمنهم         سلاما  اشتريه  و  لو iiبعمرى
و  حق  و  دادهم  انى  iiكتوم         و  انى  لا  ابوح  لهم iiبسرى
أرانى   الله   و  صلهم  قريبا         و  كم يسر اتى من بعد iiعسر
و   يوم   من   فراقكم  كشهر         و  شهر  من  وصالكم  iiكدهر
پس آن كنيزك برفت و باز آمد و گفت اى سيده ى من اينك بزرگواران عرب و فرزندان عبدالمطلب مى باشند طلب اذن مى نمايند چون خديجه اين بشنيد شاد شد و گفت در بگشا و ميسره را بگوى تا فرش نيكو براى ايشان بگستراند و هر كس را به جاى خود بنشاند و انواع فواكه و اطعمه حاضر ساخت و اين اشعار بگفت
الذ    حيوتى    وصلكم    و   iiلقائكم         و   لست   الذ   العيش  حتى  iiاراكم
ما استحسنت عنى من الناس iiغيركم         و   لا   لذنى   قلبى   حبيب  iiسواكم
على  الرأس  و  العين  جملة iiسعيكم         و  من  ذا  الذى فى فعلكم قد iiعصاكم
فها    انا   مجنون   عليكم   iiباجمعى         و  روحى  و  مالى  يا  حبيبى iiفداكم
و ما غيركم فى الحب يسكن مهبحتى         و   ان   شئتم   تفتيش   قلبى  iiفهاكم
پس كار انجمن را راست كردند و ايشان را درآوردند و خوروش و خوردنى حاضر كردند و خديجه از پس پرده بنشست و گفت اى بزرگان مكه و حرم كلبه مرا رشك ارم كرديد هر حاجت كه داريد برآورده است.

ابوطالب فرمود از بهر آن حاجت آمده ايم كه سودش نيز تو را باشد همانا براى پسر برادرم محمد بدينجا شده ام كه از تو سرمايه براى تجارت به جهت او بگيريم چون خديجه نام مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشنيد بر حصول مقصود دل قوى كرد و اين اشعار بگفت.

بذكركم   يطفى   الفواد   من   iiالوقد         و   رؤيتكم   فيها  شفا  اعين  iiالرمد
و  من  قال  انى  اشتفى  من iiهواكم         فقد   كذبوا   لومت  فيه  من  iiالوجد
و   مالى   لا  املى  سرورا  iiبقربكم         و  قد  كنت  مشتاقا  اليكم على iiالبعد
تشابه  سرى  فى  هواكم و iiخاطرى         فابدى الذى اخفى و اخفى الذى ابدى

آمدن رسول خدا به خانه ى خديجه

آنگاه خديجه فرمود محمد خود كجا است كه من حاجت او را از لبهاى او بشنوم عباس چون اين بشنيد برخاست و به ابطح آمد آن حضرت را نيافت پس به هر سوى در طلب وى برآمد تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خوابگاه ابراهيم خفته و رداى مبارك بر زبر خويش انداخته و اژدهاى عظيم بر بالينش خفته و به جاى بادبزن برگ گلى در دهان گرفته آن حضرت را باد ميزند چون عباس آن مار بزرگ بديد بر پيغمبر بترسيد و شمشير بركشيد و آهنگ اژدها كرد و هم ثعبان به سوى او درآمد پس عباس فرياد برآورد كه اى برادرزاده مرا درياب چون پيغمبر چشم گشود اژدها ناپديد شد پس آن حضرت فرمود از بهر چه تيغ بركشيدى صورت حال بازگفت پيغمبر تبسم فرمود و گفت آن فرشته از جانب خداوند متعال بحر من مأمور است بسيار او را ديده ام و با او سخن كرده ام عباس گفت كسى انكار فضل تو نتواند كردن و اين گونه چيزها از تو بعيد نباشد اكنون آهنگ خانه ى خديجه فرما كه مى خواهد تو را بر مال خود امين گرداند.

پس آن حضرت راه پيش گرفت و نور آن حضرت به خانه خديجه تابيدن گرفت و خيمه او را روشن كرد خديجه گفت اى ميسره چرا اطراف خيمه را مسدود نساختى كه تابش آفتاب بر اين قبه درآمده ميسره گفت اين قبه را ثلمه و روزنه نباشد اين فروغ جبين محمد است كه اين قبه را روشن كرده است و اينك با عباس عم خود همى آيد پس اعمام پيغمبر بيرون شدند به استقبال آن خورشيد رسالت و آن حضرت را درآوردند و در صدر مجلس جاى دادند خديجه طعام بفرستاد و خود از پس پرده آمده عرض كرد اى سيد من كلبه تاريك مرا روشن ساختى و وحشتهاى مرا به موانست بدل فرمودى آيا مى خواهى امين من باشى در اموال من و به هر كجا كه مى خواهى سفر نمائى فرمود بدان راضى شدم و مى خواهم به سوى شام سفر كنم عرض كرد حكم تراست و از بهر تو در اين سفر صد اوقيه طلا و صد اوقيه نقره و دو شتر با حمل آن مقرر كردم آيا راضى شدى

ابوطالب گفت او راضى شد و ما هم راضى شديم اى خديجه تو محتاج چنين امينى خواهى بود كه تمامت عرب بر ديانت و امانت و صيانت و تقواى او متفق اند.

خديجه گفت اى سيد من آيا توانى بر شتر بار ببندى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود توانم خديجه با ميسره فرمود.

بار بستن رسول خدا بر شتر در محضر خديجه

شترى حاضر كن تا امتحان بنمايم ميسره برفت و شترى درشت اندام حاضر كرد عباس گفت اى ميسره شترى از اين صعبتر نيافتى كه محمد را به آن امتحان بنمائى پيغمبر فرمود باكى نيست او را بگذار تا بياورد چون شتر پيش شد زانو بزد و روى خود را بر پاى آن حضرت نهاد چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست بر پشت او ماليد به زبان فصيح گفت كيست مانند من كه سيد رسولان بر پشت من دست كشيد آن زنان كه نزديك خديجه بودند گفتند اين نباشد مگر سحرى بزرگ كه از اين يتيم صادر شد خديجه فرمود اين سحر نباشد اين آيات بينات است و اين اشعار بگفت.

نطق  البعير  بفضل احمد iiمخبرا         هذا  الذى  شرفت  به  ام  iiالقرى
هذا   محمد   خير   مبعوث  iiاتى         فهو الشفيع و خير من وطأ الثرى
يا   حاسديه  تمزقوا  من  iiغيظكم         فهو الحبيب و لا سواه فى iiالورى

آنگاه به سوى پيغمبر نگريست و گفت اى سيد من اين جامه كه اندر بردارى در خور سفر نباشد.

آن حضرت فرمود كه مرا جز اين جامه نباشد خديجه بگريست و حكم داد تا دو جامه ى قباطى مصر و دو جبه ى عدنى و دو برد يمانى و يك عمامه عراقى و دو موزه از پوست و عصائى از خيزران حاضر كردند و فرمود اين جامه ها را بر بالاى تو فزونى بود مهلت ده تا كوتاه كنم.

آن حضرت فرمود حاجت نباشد من هر جامه كه در بر كنم بر قامت من رسا خواهد بود و اگر كوتاه بود بلند گردد و اگر بلند باشد به حد قامت من گردد پس آن جامه ها را در بر كرد و همه راست آمد و از ميان جامه چون بدر تمام بتافت چون خديجه آن خورشيد تابان و مهر فروزان بديد يك باره دل از دست بداد و اين اشعار بساخت.

اوتيت  من  شرف  الجمال فنونا         و  لقد  فتنت  بها  القلوب  iiفتونا
قد  كونت  للحسن  فيك  iiجواهر         فيها   وعيت   الجوهر  iiالمكنونا
يا  من  اعار  الضبى  فى iiفلتانه         للحسن   جيدا   ساميا   و  جفونا
انظر الى جسم النحيل و كيف قد         اجريت  من  دمع  العيون iiعيونا
اسهرت  عنى  فى هواك iiصبابة         و   ملئت  قلبى  لوعة  و  iiجنونا
آنگاه ناقه صهباى خويش را به جهت سوارى آن حضرت بدو فرستاده و مترنم به مضمون اين مقال گرديد.
هزار  دشمنم  ار  مى  كنند قصد iiهلاك         گرم  تو  دوستى  از دشمنان ندارم iiباك
مرا   اميد  وصال  تو  زنده  مى  iiدارد         وگرنه هر دمم از هجر هست بيم هلاك
پس خديجه ميسره و ناصح دو غلام خود را طلبيد و آنها را ملازم ركابش گردانيد و به روايتى خزيمة بن حكيم را كه از خويشان خديجه بود به همراه حضرت فرمود و با ايشان فرمود دانسته باشيد كه من اين مرد را كه بر مال خود امين كردم پادشاه قريش و اهل حرم است و دست هيچ كس بر بالاى دست او نيست و او هر چه در مال من بكند روا باشد و شما را نرسد كه با او سخن گوئيد و بايستى پاس عظمت او را بداريد و آواز خود را به آواز او بلند مكنيد ميسره قسم ياد كرد كه سالها است محبت محمد در ضمير من جاى گرفته است و اكنون كه تو او را دوست دارى آن مهر مضاعف شد پس خديجه اين اشعار بگفت.
قلب المحب الى الاحباب مجذوب         و   جسمه   بيد   الاسقام  منهوب
و  قائل  كيف طعم الحب قلت iiله         الحب  عذب  و  لكن  فيه iiتعذيب
افدى   الذين  على  خدى  iiلبعدهم         دمى  و  دمعى مسفوح و مسكوب
ما فى الخيام و قد سارت iiركائبهم         الا  محب  له  فى  القلب iiمحبوب
كانما   يوسف   فى   كل   iiناحية         و  الحى  فى كل بيت فيه iiيعقوب
كان اين اشعار ام المؤمنين سلام الله عليها مضمون شعر حافظ است كه مى گويد
مردم  ديده  من  جز به رهت ناظر iiنيست         دل  سرگشته  من  غير  ترا  ذاكر  iiنيست
اشكم   احرام   طواف   حرمت  مى  iiبندد         گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
رفتن رسول خدا به جانب شام براى تجارت

چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خديجه را وداع نمود به جانب ابطح آمد و مردم در آنجا انجمن بودند كه آن حضرت را وداع كنند چون پيغمبر به ابطح رسيد مانند آفتاب همى درخشيد دوستان از ديدار او همى شاد شدند و دشمنان از آتش حسد بسوختند در اين وقت عباس بن عبدالمطلب اين اشعار بگفت.

يا مخجل الشمس و البدر المنير اذا         تبسم  الثغر  لمع  البرق  منه  اضا
كم  معجزات  راينا منك قد ظهرت         يا  سيدا  ذكره  تشفى  به  iiالمرضا
اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بديد كه اموال خديجة هنوز بر شتران حمل نشده فرمود براى چيست كه اين اموال و بارها بر زمين است خادمان عرض كردند كه عدد ما اندك است اين حملها بسيار باشد آن حضرت را بر ايشان رحم آمد و از راحله فرود شد دامن بر ميان استوار كرد و شتران را يك يك بار بست و هر شتر روى بر پاى مباركش مى نهاد و به اشارت آن حضرت از در انقياد بود تا اينكه آفتاب بلند شد و سورت گرما بر وجود مباركش اثر كرد و عرق از جبين مباركش مى چكيد عباس خواست سايبانى به جهت آن حضرت فراهم آورد در آن وقت خداوند متعال فرمان كرد جبرئيل را كه برو به نزديك گنجور بهشت و آن ابر را كه دوازده هزار سال قبل از خلقت آدم از بهر حبيب خود محمد صلى الله عليه و آله و سلم آفريده ام بگير و بر سر او گسترده كن تا از حدت آفتاب محفوظ ماند ناگاه مردم قافله آن ابر رحمت را چون بر سر آن حضرت ديدند همه در عجب شدند عباس گفت محمد در نزد خدا از آن گرامى تر است كه محتاج به مظله ى من باشد.

پس كاروانيان از آنجا حركت كردند چون به جحفة الوداع رسيدند و آن در شش منزلى مكه است و ميقات اهل مصر و شام است و از آنجا تا به غدير خم دو ميل است بالجمله مطعم بن عدى گفت اى گروه قافله شما را سفرى دراز در پيش است و از اينجا تا شام شعاب ترسناك و موارد خطرناك و واديهاى سهمناك دراز در پيش است و از اينجا تا شام شعاب ترسناك و موارد خطرناك و واديهاى سهمناك فراوان باشد از بين مردم يك تن را بر خود امير كنيد و به صلاح و صواب ديد او باشيد تا در ميانه منازعتى با ديد نيايد جملگى اين راى را استوار داشته اند و او را تحسين كردند پس بنى مخزوم گفتند ما ابوجهل را قائد خويش دانيم و بنى عدى مطعم را اختيار كردند و بنوالنضير نضر بن حارث را برگزيدند و بنى زهره اجنحة بن جلاح را امير دانسته اند و بنولوى ابوسفيان را پسنده داشتند ميسره گفت ما جز محمد بن عبدالله كسى را بر خود مقدم نداريم و بنى هاشم با او هم داستان شدند ابوجهل چون اين بشنيد تيغ بركشيد و گفت اگر شما محمد را بر خود مقدم داريد من اين تيغ را بر شكم خود نهم و چنان فشار كنم كه از پشتم سر به در كند حمزة عليه السلام شمشير برآورده و گفت اى زشت كردار ناكس تو ما را از كشتن خود بيم مى دهى قسم به خدا نمى خواهم مگر آنكه هر دو دست و پاى تو قطع شود و ديدگان تو كور گردد رسول خدا فرمود (اغمد سيفك يا عماه و لا تستفتحوا سفركم بالشر دعوهم يسيرون اول النهار و نحن نسير آخره) بگذار تا ايشان اول روز حركت بنمايند و ما در آخر روز حركت مى نمائيم و در هر حال قريش مقدم باشند پس ابوجهل با مردم خود از بنى هاشم به يك سوى شدند پس كاروان بدين گونه كوچ دادند و چند منزل بپيمودند تا آنكه به وادى امواه رسيدند در آنجا فرود شدند.

نزول قافله به وادى الامواء و جريان سيل

به ناگاه رسول خدا سحابى متراكم بديد فرمود من بدين قوم از جنبش سيل بيم دارم صواب آنست كه از اين وادى به دامن كوه كوچ دهيم عباس عرض كرد كه فرمان تراست پس آن حضرت حكم داد تا در ميان كاروان ندا دردادند كه اموال و اثقال خود را به دامن

كوه حمل كنيد مردمان همه اطاعت كردند مگر يك نفر از قبيله بنى جمح كه مصعب نام داشت او بدين حكومت سر درنياورد و گفت اى گروه قافله سخت دلهاى شما ضعيف است كه از آنچه اثرى نيست بهراسيد اين سخن بر زبان داشت كه بارانى به شدت باريدن گرفت و آن مرد را سيل ربود و او را با احمال و اثقال او نابود ساخت مردمان از خبر دادن رسول خدا به اين واقعه ى سيل تعجبها كردند پس اهل قافله در دامنه ى كوه چهار روز بودند و آن سيل هر روز به زيادت مى شد ميسره عرض كرد كه ما مجرب داشته ايم كه اين سيل تا يك ماه ديگر قطع نشود و از آب عبور ممكن نگردد و در اين دامن جبل از اين بيشتر سكون صواب نباشد و اگر فرمائى به سوى مكه مراجعت كنيم پيغمبر او را هيچ جواب نفرمود و بخفت در خواب ديد كه ملكى با او گفت اى محمد محزون مباش و فردا اول صبح بفرما تا قوم حمل خود برگيرند و در كنار وادى بايست تا مرغى سفيد با ديد آيد و با بال خود خطى سفيد بر آب رسم كند كه اثر آن بماند پس براثر بال او روان شويد و بگوئيد بسم الله و بالله و به آب درآئيد كه شما را زيانى نرسد.

چون صبح شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خواب بيدار گرديد فرمان داد تا حمل بر شتران بستند و با مردمان به كنار وادى آمدند ناگاه مرغ سفيدى از فراز كوه به زير آمد و با پر خود خطى سفيد بر آب رسم كرد چنانكه آن نشان بر روى آب نمايان بود پس آن حضرت فرمود بسم الله و بالله و در آب درآمد و مردمان همه متابعت كردند و به سلامت بيرون شدند مگر يك نفر از قبيله بنى جمح گفت بسم اللات و الغرى چون اين بگفت غرقه آب گشت و اموالش به هدر شد ابوجهل چون اين بديد گفت ما هذا الا سحر مبين مردمان گفتند اى پسر هشام اين سحر نيست والله ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء افضل من محمد.

از اين سخنان آتش حسد ابوجهل زبانه زدن گرفت و از آنجا با قوم خويش كوچ داد تا بر سر چاهى فرود شدند.