حكايت سى و يكم در پيدا شدن قبض رسيد

و نيز در آن كتاب مى فرمايد شخصى مبلغ پنج هزار تومان به خزانه ى شاه سليمان صفوى قرض دار شده بود و مى گفت من سندى معين به خزينه دار سپردم كه در موعد معين آن وجه را بپردازم و چون سر موعد گرديد به هر نحو كه بود وجه را فراهم كردم و به خزينه دار تسليم دادم چون سند و حجتى كه من داده بودم حاضر نبود قبض گرفتم كه من وجه را پرداختم چون مدتى گذشت آن خزينه دار بمرد و ديگرى به جاى او منصوب گرديد بعد از چند روز سند مرا بيرون آوردند سپس مرا طلبيدند و مطالبه ى پنج هزار تومان نمودند من گفتم وجه را پرداختم و قبض رسيد گرفتم گفتند قبض را بياور و اگر نه وجه را بايد بپردازى من به خانه مراجعت كردم و چندانكه اسبابهاى خانه را زير رو كردم اثرى از قبض نيافتم تا يك هفته به جستجو مشغول بودم بالاخره مأيوس شدم هفته ى ديگر محصل شديدى بر من گماشته اند و من در آن هفته نيز مهلت خواستم و خانه ى همسايگان و هر كجا كه كوچكترين احتمالى مى دادم تفتيش كردم و قبض را پيدا نكردم در هفته سوم محصلين اعلام كردند با تمام تهديد كه اگر تا يك هفته ى ديگر قبض پيدا نشد تو را به قتل خواهند رسانيد مرا اداء آن وجه ممكن نبود چون هفته سوم سر آمد محصلين مرا برداشتند و به طرف چهارسوق بازار براى شكنجه و عذاب بردند كه يا وجه را تسليم بنمايم و يا قبض را و اگر نه مرا هلاك كنند. در اين وقت از همه جا مأيوس گرديدم متوسل به صديقه ى طاهره فاطمه ى زهرا (ع) گرديدم در بين راه كه مى رفتم چون معتاد به معجون افيون بودم و در آن روز هم براى من ميسر نشده و بسيار افسرده و بى حال شده بودم ناچار به در دكان عطارى رفتم مقدارى معجون خريدم عطار آن را در ميان پاره كاغذى پيچيد به من داد فراشان مرا برداشتند روانه شديم در بين راه من آن معجون را خوردم و كاغذ را افكندم آن كاغذ به جهت اثر معجون كه بر آن بود به قباى من چسبيد دو سه دفعه جامه را حركت دادم نيفتاد عاقبت كاغذ را از جامه جدا كردم خواستم به دور اندازم ديدم مهر دولتى بر آن كاغذ مى باشد درست ملاحظه كردم ديدم همان قبضى است كه سه هفته است در جستجوى او تعب مى كشم و آن را پيدا نكردم در آن وقت چندان فرح و خوشحالى بر من دست داد كه ديگر نتوانستم راه بروم در آن جا شكر معبود به جاى آوردم و قبض را تسليم دادم و خلاص شدم از بركت توسل به صديقه ى طاهره سلام الله عليها و الحمد لله رب العالمين.

حكايت سى و دوم شيخ كاظم ازرى

از شعراء اهل بيت و نوابغ فحول ايشان بوده حقير ترجمه او را در شعراء تاريخ سامراء ضبط كرده ام بعضى از اجلاء سادات حديث كرد كه شيخ كاظم ازرى بغدادى از آنجائى كه در اشعار خود داد فضيحت مشايخ ثلاثه را مى داد ابناء سنت با او عداوت داشتند حتى آنكه هنگامى كه اين شعر را از او در حق عايشه شنيدند.

حفظت الف اربعين حديثا        و  من  الذكر  آية  تنساها

به خون او تشنه شدند ولى از آنجائى كه در دولت عثمانى بسيار مقرب و كارگذاران و محبوب القلوب بود به علاوه عشيره ى او همه رجال نامى بودند نمى توانستند صدمه اى به او برسانند و جرات نداشتند نسبت به او جسارت بنمايند اتفاقا در محله ى ايشان يك نفر ناصبى دكان داشت شيخ كاظم همه روزه صبح كه از دكان او عبور مى كرد بعد از سلام و تحيت درباره ى مشايخ جملاتى مى گفت و كلماتى مى سرود كه آتش خشم آن ناصبى زبانه زدن مى گرفت و ديدهاى او سرخ مى شد و رگهاى گردنش از خون پر مى شد ولى چاره اى جز سكوت نداشت تا اينكه جانش به لب آمد و طاقتش تمام شد ناچار به نزد قاضى رفته شكايت كرد قاضى گفت من نمى توانم مرد به اين معروفى را به قول تو يك نفر تعقيب بنمايم و او را مورد مجازات قرار دهم تو بايد دو نفر كه من به امانت و راستى آنها اطمينان دارم آنها را در پس دكان خود قرار بدهى تا كلام او را بشنوند اين وقت من موافق قانون مى توانم او را تعقيب بنمايم بالاخره قرار بر همين شد آن مرد ناصبى دو نفر كه مورد اطمينان قاضى بودند در پس دكان خود مخفى كرد در همان شب شيخ كاظم در عالم رؤيا صديقه ى طاهره را در خواب ديد كه فرمود يا شيخ كاظم غير مقالتك يعنى سخن خود را تغيير بده چون از خواب بيدار شد دانست كه مقاله همان كلام مخالف با تقيه است كه با صاحب دكان همه روزه مى گفت امروز كه بعد از سلام و تحيت با تمام نرمى و آرامى گفت اى برادر تا چند امروز و فردا مى كنى و اين پنجاه ليره را به من نمى دهى همه روزه من در دكان تو مى آيم و از تو مطالبه مى نمايم و هر روز يك عذرى براى من مى آورى من اگر بخواهم به تو فشار بياورم مى توانم يك ساعت پول را از تو بگيرم مى روم نزد قاضى شكايت تو را مى نمايم ولى من نمى خواهم تو را اذيت كرده باشم صاحب دكان از اين سخنان مبهوت گرديد مثل كسى كه در يك خواب سنگينى فرو رفته سپس سر برداشت گفت شما چرا سخنان همه روزه را نمى گوئى شيخ كاظم برآشفت فرمود حيا نمى كنى كه مرا مسخره و استهزاء مى نمائى مگر من روزهاى ديگر به غير از اينكه با كمال ملاطفت و نرمى و آرامى مطالبه ى اين پنجاه ليره را از تو مى كردم سخن ديگرى نمى گفتم همانا با شما مردم نمى شود به انسانيت عمل نمود شيخ كاظم اين را گفت و از پس كار خود رفت آن دو نفر از پس دكان بيرون آمدند و سخنان درشت به صاحب دكان گفتند و رفتند به نزد قاضى آنچه شنيده بودند شرح دادند قاضى فرمان داد صاحب دكان را احضار كردند و بعد از توبيخ و سبب و شتم بسيار فرستادند شيخ كاظم را حاضر كردند قاضى از او احترام زيادى كرده او را به نزد خود نشانيد و گفت شما چرا قضيه ى خود را زودتر به من خبر نداديد شيخ كاظم فرمود

(يا حضرت القاضى من اين علمت قصتنا و انا ما ذكرت هذه القضيه عند احد)

قاضى ماجرا را از اول تا به آخر شرح داد شيخ كاظم روى به مرد ناصبى صاحب دكان نمود و فرمود اين جزاى احسان من بود به تو كه چنين تهمتى به من بزنى قاضى از نرمى و آرامى شيخ كاظم تعجب كرده با كمال خشم روى به مرد صاحب دكان نموده گفت الساعه پنجاه ليره را بايد حاضر كنى و الا دچار عقوبت سخت خواهى شد صاحب دكان پنجاه ليره را حاضر كرد و چاره اى جز تسليم براى خود نديد قاضى وجه را تسليم شيخ كاظم نمود و از او معذرت خواست چون روز ديگر شد شيخ كاظم از در دكان آن مرد عبور كرد سخنان همه روزه خود را از سر گرفت آن مرد جملات بسيارى بر آن افزود و با شيخ كاظم هم زبان گرديد بعد از آنكه سب و شتم بسيارى به پيشوايان خود نمود شيخ كاظم را قسم داد كه جهت چه بود كه آن روزى كه من دو نفر را در پس دكان مخفى كردم كه كلمات تو را استماع بنمايند شما كلام خود را تغيير دادى شيخ كاظم فرمود اگر بگويم مرا تصديق نخواهى كرد گفت البته تصديق خواهم كرد شيخ كاظم قصه ى خواب خود را بيان نمود نور ايمان در دل صاحب دكان تابيدن گرفت و مستبصر گرديد و در صف شيعيان با اخلاص وارد شد و شيخ كاظم پنجاه ليره ى او را به او رد كرد.

حكايت سى و سوم شيخ حسن تويرجى

بعضى از سادات اجله كه در علم و عمل و منطق مورد اطمينان است حديث كرد براى حقير كه در تويرج و آن قصبه اى است بين كربلا و نجف در كنار فرات مردى به نام شيخ حسن بود كه مشغول معامله گرى بود براى خريد جنس به موصل رفته بود با جمعى از رفقاى خود روزى در موصل مردى به منزل آنها وارد گرديد كه از جنس كردها بود براى كارى شيخ حسن برخاست براى فراهم كردن چاهى كبريت بزد نگرفت هوا نم داشت مرتبه ثانى و ثالث هم نگرفت شيخ حسن به عادت تويرج جسارت كرد به شيخ ثانى غفلة آن مرد كرد موصلى به محض شنيدن يك باره از جا جست و با شيخ حسن درآويخت و بنا كرد بر سر و مغز او كوبيدن رفقا از جاى برخاستند و به تمام زحمت او را از زير دست و پاى او خلاص كردند شيخ حسن گفت براى چه مرا زدى مگر من چه گفتم آن مرد موصلى گفت ديگر مى خواهى چه بگوئى فاروق اعظم خليفه ى رسول خدا عمر بن الخطاب را دشنام گفتى شيخ حسن گفت همانا اشتباه كردى من مردى شافعى مذهب مى باشم و هرگز سب خليفه را جائز نمى دانم پس بدانكه در تويرج يك نفر حاجى عمر نام شصت ليره من از او طلب كارم و دو سال مى باشد كه مطالبه مى كنم و هر چند سعى و كوشش مى نمايم پول مرا نمى دهد با اين احتياج و فقرى كه من دارم از اين جهت هرگاه در كار من گرهى واقع مى شود لعنت نثار او مى كنم براى تشفى قلب خودم مرد موصلى گفت اى رافضى خنزير دروغ مى گوئى رفقاى شيخ حسن براى نجات او همه شهادت دادند كه راست مى گويد مطلب چنين است موصلى گفت اكنون كه شما شهادت مى دهيد با او كارى ندارم و با شما مى آيم چون مرا شغلى است در بغداد هرگاه بر من معلوم شد كه راست مى گويد بسيار خوب و الا بر من واجب است شرعا كه او را به قتل برسانم ولو به هر نحوى كه بوده باشد شيخ حسن بسيار خائف گرديد و متوسل به صديقه ى طاهره سلام الله عليها شد در آن وقت ماشين و خط آهن نبود از موصل بيرون آمدند با تمام ترس و خوف و آن مرد موصلى هم با چند نفر از هم مذهبان خود مال التجاره براى بغداد حمل كرده بودند چون به منزل مى رسيدند رفقاى شيخ حسن به نوبت كشيك او را مى كشيدند كه مبادا موصلى به ناگهانى او را به قتل برساند تا اينكه در يكى از منازل همه در گرد هم نشسته بودند به ناگاه از دامنه ى صحرا عربى نمودار گرديد و به شيخ حسن سلام كرد گفت من از تويرج مى آيم و مى خواهم به سامراء بروم در تويرج حاجى عمر را ملاقات كردم احوال شما را از من مى پرسيد گفتم با او چكار دارى گفت شصت ليره از من مى خواهد مدتى است نتوانستم ادا كنم فعلا پولى به دست من آمده است مى خواهم قرض او را بدهم مرد عرب اين كلمه را گفت و به راه افتاد و چون مقدارى دور شد آواز داد شيخ حسن بيا من با تو كار دارم شيخ حسن برخاست و به نزد او شتافت آن مرد عرب گفت مگر شما را امر به تقيه نكرده اند چرا تقيه نمى كنيد اين كلمه را گفت و صورت از شيخ حسن برگردانيد شيخ هر چه نظر كرد احدى را در آن بيابان هموار نديد كه آن به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت شيخ حسن مراجعت كرد مرد موصلى برخاست صورت او را بوسيد و از او معذرت طلبيد شيخ حسن يقين كرد كه آن مرد عرب از رجال الغيب بوده كه در اثر توسل به صديقه ى طاهره سبب نجات او گرديده است شكر و حمد خداى را به جا آورد.

حكايت سى و چهارم علويه با منصور دوانيقى

آخوند ملا محمد باقر كجورى در كتاب جنة النعيم كه در احوال شاهزاده عبدالعظيم نوشته در ص 34 از كتاب زهرة الرياض و نزهة القلوب نقل كرده است كه منصور خليفه ى عباسى روزى از بغداد بيرون آمد و بر استرى سوار بود زنى علويه عنان استرش را گرفت و گفت يا أميرالمؤمنين تو را قسم مى دهم به رحمى كه بين من و تو است ساعتى صبر كن منصور ايستاد گفت من از دخترهاى جناب حسين بن على هستم و تو دو برادر و شوهر و عموى مرا كشتى پسرى بيش ندارم و آن نور چشم و ميوه دل من است و آن پسر در حبس تو است بيا و از وى عفو كن منصور با كمال غضب گفت عفو نمى كنم و گذشت و آن علويه با ديده ى گريان و دل بريان مراجعت كرد.

چند قدم نگذشت كه استر منصور لغزيد و رم كرد و منصور را انداخت نزديك رسيد گردن وى خورد شود فرياد كرد پسرش را رها كنيد و او را ده هزار درهم بدهيد

حقير گويد اين باب واسعى است كه جمع و تأليف آن كتاب كبيرى را درخور است بلكه احصاى آن در عقده ى محال است چه آنكه متوسلين به عصمت كبرى فاطمه ى زهرا (ع) قديما و حديثا ادامه دارد.

حكايت سى و پنجم ثواب احسان به علويين و ثمرات آن

صدوق عليه الرحمه در كتاب من لا يحضره الفقيه در باب ثواب اصطناع المعروف الى العلويين روايت از رسول خدا مى نمايد كه فرمود هر كس بر يك نفر از اهل بيت من احسان بنمايد در روز قيامت من او را عوض خواهم داد.

و فرمود در روز قيامت چهار صنف را شفاعت خواهم كرد ولو بيايند با گناه اهل دنيا يكى آن كسى كه ذريه ى مرا نصرت كند و ديگر كسى كه مال خود را به آنها بذل بنمايد در هنگام تنگدستى آنها و ديگر كسى كه به زبان و قلب آنها را دوست داشته باشد و ديگر كسى كه سعى بنمايد در قضاء حاجت آنها هرگاه ايشان دور كرده شوند از ديار خود يا بى كس و تنها بماند.

و نيز صدوق به سند خود از حضرت صادق روايت كرده كه فرمود چون روز قيامت شود منادى ندا كند كه اى خلايق ساكت شويد براى اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى خواهد با شما تكلم بفرمايد مردمان در آن وقت ساكن شوند آن گاه رسول خدا برخيزد و بفرمايد اى گروه خلايق هر كسى كه از او در نزد من منتى يا نعمتى يا نيكى با من كرده است برخيزد تا مكافات بنمايم و او را جزا دهم اين وقت مردمان عرض كنند پدر و مادر ما فداى شما باد چه نعمت و منت و نيكى براى ما نسبت به شما است بلكه نعمت و منت و نيكى مر خداى را و رسول خدا راست بر جميع خلايق آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان بفرمايد بلى هر كسى جاى داده باشد يكى از ذريه ى مرا يا او را پوشانيده باشد يا او را گرسنه بوده سير كرده باشد يا با او نيكى و احسانى كرده باشد برخيزد تا او را مكافات بنمايم آنگاه جماعتى كه موفق به يكى از اين اعمال شدند برخيزند در آن وقت ندا مى آيد از جانب خداوند متعال كه اى محمد اى حبيب من قرار دادم مكافات ايشان را براى تو پس جاى ده ايشان را در بهشت هر جا كه مى خواهى پس جاى مى دهد ايشان را در وسليه و آن مكانى است در بهشت كه محجوب نيستند از رسول خدا و ائمه هدى سلام الله عليهم.

و نيز صدوق روايت كرده از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود هر كس كه اراده كرده كه توسل جويد به سوى من و اينكه بوده باشد از او در نزد من نعمتى كه به جهت آن شفاعت كنم او را روز قيامت پس احسان كند به اهل بيت من و نيز ايشان روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود كه هر كس صله دهد به يكى از اهل بيت من به قيراطى در اين دنيا من او را پاداش و جزا مى دهم در فرداى قيامت به قنطارى (قنطار پوست گاو نر پر از طلا را گويند).

و نيز در من لا يحضره الفقيه به سند معتبراز عبدالله بن سليمان حديث كند كه من در خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه ملازم عبدالله نجاشى به نزد آن حضرت آمد و نامه ى نجاشى را به آن حضرت داد كه در او نوشته بود بسم الله الرحمن الرحيم من متبلى شدم به حكومت اهواز و مستدعيم كه آقاى من و مولاى من حدى چند براى من بيان فرمايد كه بدانم چه چيز مرا در اين عمل به خدا و رسول نزديك مى نمايد و مرا به چه نحو بايد سلوك كرد و زكوة مال خود را به كه بدهم و بر كدام كسى اعتماد بنمايم و راز خود را به كه سپارم كه شايد حق تعالى به بركت هدايت شما مرا از عقوبت نجات دهد به درستى كه توئى حجت خداوند عالميان عبدالله بن سليمان گفت حضرت در جواب او نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم جناب ايزدى تو را حفظ بنمايد به احسان خود و لطف نمايد به تو به امتنان خود و حمايت نمايد تو را به رعايت خود همانا همه ى امور در تحت قدرت اوست اما بعد آمد رسول تو به سوى من با نامه اى كه ارسال نمودى نامه را خواندم و مقصود تو را فهميدم نوشته بودى كه به حكومت اهواز مبتلا شده اى از اين خبر هم شاد شدم و هم اندوهناك گرديدم اما شادى من به جهت اين است كه شايد حق تعالى به سبب تو فريادرسى نمايد مضطر ترسانى را از آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم و ذليل ايشان را به سبب تو عزيز گرداند و برهنه ى ايشان را به سبب تو بپوشاند و ضعيف ايشان را به تو قوى گرداند و باب لطف تو آتش جور مخالف را از ايشان منطفى گرداند و اما اندوه من پس كمتر چيزى كه بر تو مى ترسم آنست كه يكى از دوستان و شيعيان ما را كار بر او تنگ نمائى و در هنگام عسرت چيزى از او طلب نمائى پس با اين سبب بوى حظيره ى قدس را استشمام ننمائى و بهشت را بر خود حرام گردانى.

و در مناقب ابن شهرآشوب و كتاب خرايج شيخ جليل قطب راوندى از هشام بن حكم روايت كند كه مردى از اهل جبل خدمت امام صادق عليه السلام مشرف شد و مدتى در منزل آن حضرت بود پس ده هزار درهم به حضرت داد و گفت يابن رسول الله فعلا من به زيارت بيت الله مى روم شما اين پول را براى من يك خانه ابتياع بفرمائيد سپس پول را تسليم داد و رفت به جانب مكه چون مراجعت كرد عرض كرد يابن رسول الله خانه را ابتياع فرمودى گفت آرى سپس قباله ى خانه را تسليم آن مرد فرمود ديد نوشته است بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اشترى جعفر بن محمد لفلان بن فلان الجبلى اشترى له دارا فى الفردوس يعنى خريد جعفر بن محمد براى آن مردى كه از بلاد جبل مى باشد در بهشت خانه اى را كه يك حد آن به خانه رسول خدا و حد ديگرش خانه أميرالمؤمنين عليه السلام و حد سوم آن خانه ى امام حسن و حد چهارمش خانه ى امام حسين عليهم السلام آن مرد چون نوشته را خواند عرض كرد راضى شدم يابن رسول الله بابى انت و امى سپس حضرت فرمود من ده هزار درهم را در ميان فرزندان فاطمه ى زهراء تقسيم كردم و اميدوارم كه اين بهشت را خدا به تو بدهد به عوض اين ده هزار درهم پس آن مرد برگشت به خانه خود و قباله ى حضرت با او بود چون هنگام مرگ رسيد وصيت نمود كه اين قباله را با من دفن كنيد و آنها را قسم داد كه مخالفت اين وصيت ننمايند چون به وصيت عمل نمودند روز ديگر كه بر سر قبر او آمدند ديدند قباله روى قبر مى باشد و بر پشت او نوشته شده كه وفا كرد والله براى من ولى خدا حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به آنچه فرموده بود.

و منقول از حضرت رضا عليه السلام است كه فرمود نظر به صورت ذريه ى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عبادت است به آن حضرت عرض كردند نظر به صورت ائمه عليهم السلام عبادت است يا مطلق ذريه ى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت فرمود مطلق ذريه مادامى كه از منهاج و طريق حق ميل نكرده باشند و به معاصى آلوده نكرده باشد خود را.

و در كلمه ى طيبه در باب تحريص بر صله ى ارحام آل محمد از كتاب رياض العلماء ميرزا عبدالله افندى اصفهانى شاگرد علامه ى مجلسى نقل مى كند كه ايشان در ترجمه ى سيد اجل امير كمال الدين فتح الله بن هبة الله بن عطا الله الحسنى الحسينى الشامى ذكر نموده كه او را كتابى است نامش رياض الابرار در مناقب ائمه ابرار در آنجا روايت كرده از اربعين از اربعين (يعنى چهل خبر از چهل نفر تابيعن كه هر يك از يك صحابى روايت كردند) از پيغمبر كه فرمود هر كه ديد يكى از فرزندان مرا و برنخاست براى او به جهت تعظيم پس به تحقيق كه مرا جفا كرده و هر كس مرا جفا كند پس او منافق است.

و نيز در آنجا روايت كرده از اربعين سيد علاء الدين از سلمان رضى الله عنه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود كسى كه ببيند يكى از فرزندان مرا و نايستد براى او ايستادن تمام يعنى راست بايستد به جهت تعظيم او خداوند مبتلا مى كند او را به بلائى كه براى او دوائى نباشد.

و در كتاب درة الباهر من الاصداف الطاهره كه از رشحات قلم مشكين رقم شهيد اول است روايت كرده از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود كسى كه اكرام كند فرزندان مرا پس به تحقيق كه مرا اكرام كرده است و كسى كه دشمنى يا اهانت كند فرزندان مرا هر آينه دشمن داشته است مر او كسى كه دشمن داشته مرا هر آينه دشمن داشته است خداى تعالى را.

و نيز در آن كتاب و كتاب جامع الاخبار از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده كه فرمود دوست داريد فرزندان مرا نيكوكاران را براى خدا و بدكاران را براى من و اين خبر را سيد العلماء المتبحرين مير سيد محمد و قيل احمد حسينى سبط محقق كركى و خاله زاده ى ميرداماد و داماد او در كتاب منهاج الصفوى ذكر كرده و شهاب الدين ملك العلماء دولت آبادى در فضائل السادات به اين عبارت نقل كرده اكرموا اولادى الصالحون لله و الطالحون لى.

و در كتاب معانى الاخبار صدوق ره روايت كرده كه شخصى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد از معنى حى على خير العمل فرمود بهترين عمل نيكى كردن بر فاطمه عليهاالسلام و اولاد او است.

بالجمله اخبار در اين باب بسيار است و در كتب شيعه و سنى چندين مرتبه از حد تواتر گذشته خوب است مردمان ثروتمند اندكى به هوش بيايند و ذرارى پيغمبر خود را نگذارند جلباب ذلت و سؤال و گدائى درپوشند و وصيتهاى رسول خدا را در حق ايشان عملى نمايند سبحان الله جماعتى كه خود را در صف متدينيين مى دانند از پست ترين مال خود مقدار قليلى كه وافى به عشر مخارج سائل كه سيادت و ديانت او مسلم است در نزد او و خطوط علما را نيز به شفاعت آورده مى دهد و گمان دارد بر شافع روز جزا خاتم الانبياء منت عظيم دارد با اينكه الوف از حقوق سادات در نزد آنها است و هيچ از حال سادات عفيف شريف و طلاب علوم دينيه كه نور علم مانع ايشان است از انس به غير آن پرسش نمى كند چه بسيار سادات ذى شان كه آسمان از نور آنها روشن از بيچارگى در پيچ و تاب و از سوز گرسنگى و آه و ناله ى اطفال خورد كباب و ممنوع از لذت خواب نه در وقت حدت گرما قدرت بر ميوه و سردابى دارند و نه در شدت سرما راه بر به لباس نافعى و مكان مناسبى هستند و چه بسيار انواع ميوه جات و غير آن كه بيايد و برود و براى آنها حظى جز ديدن نباشد و چه بسيار از حمله ى كتاب و سنت و حفظه ى شرع و ملت كه نوربخش آسمان و زمين هستند چه شبها و روزها كه به آنها بگذرد و سهمى جز مقدارى كه نميرند بيشتر به دست آنها نيايد چه دلها كه از حسرت نداشتن كتاب سوخته و كباب و چه چشمها كه از تصور عجز از اكتساب شبها بيدار و پر آب تاجوران دين كه بر تارك آنها افسر هدايت گذاشته اند در انظار خار و بى مقدار بنگرند و به قدر يك فاجر با ثروت و تاجر بى ملت اعتنا نكنند و اگر اتفاقا يك تاجر با ثروتى در مقام بذل مال و اصلاح حال برآيد چندان عيار به لباس اخيار و چندان مكار به صورت ابرار جلوه گر شده كه درهمى از هزار و حبه اى از خروار به محل محبوب خداوند نمى رسند و اين نيست مگر از جهت حرمت مال آنها و فساد نيت ايشان و عدم علم به رسوم انفاق و شرائط آن و حقير در اين مقام نخواستم در موضوع علماء و طلاب علوم دينيه صحبتى كرده باشم كلام در تجليل ذريه ى فاطمه سلام الله عليها است راجع به سرپرستى عموم فقرا را در كتاب (كشف الغرور) مقدارى اشاره كرده ام و آنچه در اين مقام ذكر شد عشر عشير آن از براى تنبيه و بيدارى غافلين كافى و وافى است بهتر اين است كه در اينجا سخن را كوتاه كنيم.