حكايت شانزدهم علويه بصريه

السيد لاجل محمد اشرف در كتاب مذكور مى فرمايد در بعض كتب معتبره است كه در شهر بصره زنى علويه چهار دختر يتيم داشت كه همه عريان و گرسنه بودند و آن ايام نزديك عيد بود آن دختر كه از همه كوچك تر بود گفت اى مادر آيا مى شود كه در اين ايام عيد ما از نان جو يك شكم سير بشويم مادر از اين سخن سيلاب اشك او جارى گرديد ناچار چادر بر سر كرد و از خانه بيرون آمد بشود تلاشى بنمايد با خود گفت بهتر اين است كه بروم به نزد ابوالحسين قاضى بصره پس بر قاضى وارد شد و فرمود (ايها القاضى انا امراة علويه فقيرة ولى اربع بنات عاريات) من زن علويه باشم و چهار دختر يتيم برهنه دارم.

(و هذا ايام الصدقات فانظر فى امرنا و أمر لنا من بيت المال او من وجوه البر شيئا يدفع به مابنا).

فرمود اين ايام عيد است و بچه هاى من گرسنه و برهنه هستند و تو تقسيم صدقات مى نمائى از بيت المال فرمان كن چيزى به من بدهند كه لااقل ازين سختى جان به سلامت به در ببريم قاضى گفت بسيار خوب فردا تشريف بياوريد من تو را راضى و خشنود مى نمايم علويه خوشحال مراجعت كرده دختران خود را بشارت داد يكى از آن دختران گفت اى مادر اگر قاضى به تو وجهى داد با او چكار مى كنى مادرش گفت تو چه ميل دارى گفت من مى خواهم مقدارى پنبه براى من بگيرى تا آن را غزل بنمايم و يك پيراهن براى خود تهيه كنم ديگرى گفت اى مادر از روزى كه پدرم فوت شده است من دلم نان گندم مى خواهد آن دختر صغيره گفت من دلم يك نان درست مى خواهد آن شب را به اين آرزوها صبح كردند چون آفتاب سر از مشرق به در كرد علويه به خانه ى قاضى رفته در گوشه اى نشست تا خلوت شد مجلس قاضى و در آن وقت غضبناك بود در آن حالت علويه پيش رفته فرمود ايها القاضى من همان علويه باشم كه روز گذشته به من وعده دادى كه به من احسانى و دستگيرى بنمائى قاضى چون غضبناك بود صيحه به روى علويه زد و فرمان داد كه علويه را بيرون كردند.

(فخرجت و هى باكية حزينته مكسورة القلب متحيرة تبكى و تنوح بقلب جريح و لسان فصيح و صوت مليح و هى تقول ما الذى اقول لبنتى فاطمة الصغرى و ما الذى اقول لزينب الكبرى باى وجه ارجع اليهن و باى لسان اعتذر لهن و هو منتظرين اللهم لا تخيب ظنى فانى رفعت اليك قصتى و منك سئلت حاجتى انك على كل شيئى قدير)

علويه با نوائى جان سوز و آهى آتش افروز سيلاب اشك از چشم او جريان داشت و به زبان فصيح و بيانى جذاب و مليح با دل سوخته و مجروح سر به جانب آسمان بلند كرد و عرض كرد اى خداى بالا و پست اكنون من جواب دختران گرسنه و برهنه را چه بگويم كه همه در انتظار من مى باشند و چنان اميد دارند كه اكنون آنها را به آرزوى خود مى رسانم پروردگارا مرا از درگاه خود محروم مفرما و دست رد به سينه من مزن كه تو بر همه چيز قادرى در حالى كه آن زن در سوز و گداز و با خداوند بى نياز گرم مناجات بود كه مردى كه او را سيدوك مجوسى مى گفته اند مست شراب بود از نزد علويه عبور داد آهنگ ناله علويه در مسامع سيدوك تاثيرى تمام كرده به گمان اينكه او تغنى مى كند پيش آمد و گفت چه قدر نيكو است آواز تو و چه بسيار محزون است قلب تو مگر تو را چه مصيبت رسيده علويه گمان كرد اين مرد مسلمان هوشيارى است به حال او رقت كرده شرح داد احوال خود را سيدوك مجوسى فورا فرمان داد غلامان خود را كه اين علويه را به خانه ى ببريد مجوسى نيز با او وارد خانه شد و چهار صد دينار و پنج دسته لباس به علويه عطا كرد و او را مرخص نمود علويه خوشحال و مسرور به خانه مراجعت كرد و شرح حال خود را براى دختران نقل كرد همه مسرور شدند و به جانب آسمان دست بلند كردند و عرض كردند پروردگارا آن كس كه به ما اين احسان كرده او را در بهشت عنبر سرشت در قصور عاليه و غرف متعاليه منزل عطا فرما و گفته اند.

(ايها المحسن الينا اسكنك الله قصور الجنان و اعطاك الفوز و الرضوان و الحور و الغلمان و جعلك من اولياء الرحمن)

در همان شب قاضى در عالم رؤيا ديد داخل بستانى بسيار عالى شده است و در ميان آن بستان قصرى به نظرش آمد كه زبان از وصف او عاجز است خواست تا داخل آن قصر بشود رضوان خازن بهشت او را منع كرد قاضى گفت جهت چيست كه مرا از اين منع مى فرمائى رضوان گفت اين قصر خاص تو بود ولى چون علويه را محروم كردى از تو گرفته اند و به سيدوك مجوسى دادند قاضى وحشت زده از خواب بيدار شد در نهايت خوف و اضطراب بقيه ى شب خواب از چشم او پريد چون صبح شد به سرعت به در خانه سيدوك مجوسى آمد و بر او داخل شد گفت بگو بدانم چه عمل خيرى از تو صادر گرديده مجوسى گفت من پنج روز است كه مست شراب مى باشم و از جائى خبرى ندارم و عمل خيرى به خود اطلاع ندارم غلامان حكايت علويه را به او اطلاع دادند مجوسى گفت غرض از اين تفتيش چيست قاضى قصه ى خواب خود را شرح داد و گفت ثواب اين احسان كه به علويه كردى به ده هزار دينار به من مى فروشى مجوسى گفت باعث بر اين مبايعه چيست قاضى گفت براى همان خوابى است كه براى تو شرح دادم مجوسى در جواب گفت اى حضرت قاضى بسيار كمست كه عمل قبول درگاه ايزدى گردد پس هرگاه دانستم كه اين عمل من به درجه قبول رسيده چگونه تواند بود كه آن را به متاع قليل ذخارف دنيويه بفروشم دست خود را بده تا تكلم به كلمه ى شهادتين نمايم و به شرف اسلام مشرف شوم پس كلمتين گفت و اسلامش نيكو شد و علويه را طلبيد و مال خود را با او مشاطره كرد نصف را به او داد و نصف را خود برداشت.

لطف حق چون ز ازل بهر كسى يار شود        كافر  مست  به  از  قاضى  هوشيار iiشود

حكايت هفدهم قصه ى عبدالله بن مبارك با علويه

السيد محمد اشرف در كتاب مذكور و علامة حلى در كشف اليقين و سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص و علامه نورى در كلمة طيبة حكايت كنند كه عبدالله بن مبارك يك سال حج مى كرد و طواف خانه كعبه مى نمود و يك سال ديگر غزا و جهاد مى نمود و مداومت بر اين داشت كه يك سال حج كند و يك سال به جهاد برود و مدت پنج سال بر اين امر مشغول بود پس بيرون رفت.

در بعضى از سالها كه نوبت حج كردن او بود و پانصد مثقال طلا با خود برداشت و متوجه بازار شد كه تدارك سفر حج بنمايد پس در خرابه اى كه بر سر راه او بود علويه ئى را ديد كه مرغ مرده را برداشته و پرهاى او را مى كند و آن را پاك مى كند عبدالله به نزد او آمد و گفت براى چه اين مرغ مرده را پر مى كنى و پاك مى كنى مگر خيال خوردن او را دارى گفت اى عبدالله از حال من مپرس و مرا به حال خود گذار و از پى كار خود برو عبدالله گفت از سخن او چيزى به خاطر من رسيد الحاح كردم در تفتيش حال او تا اينكه گفت اى عبدالله مرا ملجأ و لا علاج گردانيدى كه ظاهر كنم حال پنهان خود را نزد تو بدان كه من زنى سيده و علويه هستم فرزندان يتيم دارم شوهرم از دنيا رفته و اين روز چهارم است كه چهار بچه من چيزى از خوردنى به دست آنها نيامده و چون كار به اضطرار رسيده اين ميته و مرغ مرده بر ما حلال است و به غير از اين مرغ مرده چيزى به دست من نيامده اكنون مى خواهم آن را پاك كرده براى ايشان ببرم كه به آن رفع جوع و گرسنگى از خود بنمايند عبدالله گفت چون اين حكايت جان سوز بشنيدم از آن علويه با خود گفتم واى بر تو اى پسر مبارك كدام عمل بهتر از رعايت اين جماعت و سادات خواهد بود پس آن علويه را گفتم دامن باز كن پانصد مثقال طلا كه داشتم همه را در دامن علويه ريختم و آن سال را از رفتن حج منصرف شدم و به منزل خود مراجعت كردم چون حجاج مراجعت كردند من به استقبال ايشان شتافتم به هر كس از حجاج مى رسيدم مى گفتم خداى تعالى حج تو را قبول و سعى تو را مشكور و پسنديده گرداند ديدم او نيز به من همين دعا مى نمايد و مى گويد اى عبدالله آيا خاطر دارى كه در فلان محل با ما چنين و چنان گفتى و مردم بسيار به من همين را مى گفته اند من در بحر تعجب و تفكر فرو رفتم كه من امسال به حج نرفتم شب در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه فرمود اى عبدالله عجب مدار به درستى كه چون تو به فرياد رسيدى و به اصلاح آوردى سختى و رنج علويه و فرزندان او را من از خداوند متعال درخواست كردم كه ملكى به صورت تو بفرستد براى تو حج بنمايد خواهى حج بكن خواهى مكن بعد از اين.

و در بعضى از كتب بعد از اين حكايت مسطور است كه عبدالله گفت چون از خواب بيدار شدم حمد و ثناى پروردگار بجا آوردم و راوى نقل مى كند كه شنيدم از بسيارى از محدثان و راويان كه مى گفته اند كه در هر سال حاجيان و زايران بيت الله الحرام عبدالله مبارك را در راه حج مى ديدند و در مناسك و اعمال حج او را ملاقات مى كردند و حال آنكه او در عراق و نواحى بغداد مقيم بود.

حكايت هيجدهم قصه عبدالجبار و علويه

در كتاب فضائل السادات مذكور از كتاب اربعين مولانا حسين كاشفى صاحب تفسيرمشهور حكايت مى كند كه عبدالجبار مستوفى هزار دينار زر سرخ با خود برداشت و به عزم زيارت بيت الله از خانه بيرون آمد چون به كوفه رسيدند قافله دو سه روزى توقف كردند براى اصلاح سفر حج عبدالجبار مى گويد من به رسم تفرج گرد محلات كوفه مى گرديدم اتفاقا به خرابه اى رسيدم عورتى ديدم كه گرد خرابه مى گردد ناگاه چشمش به مرغ مرده اى افتاده فورا برداشت و زير چادر خود پنهان كرد و به راه افتاد عبدالجبار مى گويد من با خود گفتم اين زن بايستى درويش بوده باشد از عقب او روان شدم تا به خانه در رفت ديدم كودكانش گرد وى درآمدند كه اى مادر براى ما چه آورده اى كه ما از گرسنگى هلاك شديم گفت اى جانان مادر غم مخوريد كه براى شما مرغ آورده ام اكنون بريان خواهم كرد.

عبدالجبار كه اين بشنيد بگريست و از همسايگان صورت احوال آن زن پرسيد گفته اند اين زن سيده علويه است و عيال عبدالله بن زيد علوى است و شوهر او مقتول شده و چند كودك يتيم دارد و مروت خاندان رسالت او را مانع است كه از كسى سؤال بنمايد عبدالجبار با خود گفت اگر حج مى خواهى اين است پس علويه را طلبيد و هزار دينار را در دامن او ريخت و از رفتن مكه بازماند و چون مصارف يوميه نداشت مشغول سقائى گرديد تا اينكه حجاج مراجعت كردند وى با مردمان به استقبال بيرون رفت به ناگاه مردى را ديد كه پيشاپيش قافله بر شترى نشسته مى آيد چون چشمش بر عبدالجبار افتاد خود را از شتر درافكند و پيش دويد و گفت اى خواجه از آن زمان كه در عرفات ده هزار دينار قرض به من داده اى تو را مى جستم و ده هزار دينار به وى داد عبدالجبار زر بستد و متحير فروماند و خواست كه از آن شخص نيك استفسار كند از نظرش غائب گرديد و آوازى شنيد كه اى عبدالجبار تو هزار دينار به علويه دادى ما ده هزار دينار به تو داديم و فرشته ئى را به صورت تو آفريديم تا از براى تو حج گذارد تا زنده باشى و هر سال سى حج مقبول در نامه عمل تو مى نويسد تا بدانى كه رنج هيچ نيكوكار در درگاه ما ضايع نيست و انا لا نضيع اجر من احسن عملا.

دل به دست آور كه حج اكبر iiاست        وز هزاران كعبه يك دل بهتر است

حكايت نوزدهم

ابن المبارك چنين نقل كرده است به روايت تذكرة الخواص و حاصل آن روايت اين است كه ولد صغيرى از ابن المبارك داخل خانه همسايه شد ديد غذا مى خورند آن طفل را از آن غذا ندادند برگشت و به ابن المبارك كه پدر او بود شكايت كرد كه من داخل خانه ى فلان همسايه شدم ديدم گوشت مى خورند و به من ندادند ابن المبارك كسى را فرستاد آنها را سرزنش كرد علويه فرستاد كه اى ابن المبارك مرا ملجأ ساختى كه كشف خود بنمايم و پرده از روى كار خود بردارم دانسته باش كه صاحب خانه فوت شده و اطفال يتيم من پنج روز است كه غذاى درستى به دست آنها نيامده من در مزابل دور مى زدم مرغابى مرده اى يافتم آن را براى كودكان خود طبخ كردم چون به فرزند تو حرام بود ندادم ابن المبارك گريست و پانصد دينار به علويه داد پس آن خواب مذكور را ديد و به حج نرفت.

حكايت بيستم احسان مجوسى و اسلام او

در كتاب فضائل السادات مذكور از تذكرة الخواص سبط ابن جوزى حديث كند كه او گفت من در كتاب جوهرى ابن ابى الدنيا ديدم كه مردى رسول خدا را در عالم رؤيا ديد كه فرمود برو در نزد فلان مرد مجوسى و به او بگو كه مستجاب شد دعائى كه در حق تو كردند آن مرد از خواب بيدار شد و وقعى به آن رؤيا نگذاشت تا اينكه ثانيا و ثالثا اين خواب را ديده ناچار به در خانه مجوسى آمد و در خلوت با او گفت كه من رسول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى باشم كه به تو بشارت بدهم كه دعاى كسانى كه در حق تو دعا كردند مستجاب شد مرد مجوسى گفت تو مرا مى شناسى كه من منكر دين و نبوت محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى باشم مرد مسلمان گفت من همه اين مراتب را به تفصيل مى دانم فلذا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تا سه مرتبه به خواب من نيامد اقدام در تبليغ اين پيغام نكردم كه مبادا تو گمان كنى من مى خواهم خود نمائى بنمايم آن حضرت چون در مرتبه ى سوم امر فرمودند من ناچار تبليغ اين رسالت كردم مجوسى گفت اسلام به من عرض كن پس مجوسى شهادتين گفته به شرف اسلام مشرف شد پس تمام بستگان و اقارب خود را طلبيد و گفت اى جماعت من به شرف اسلام مشرف شدم هر كدام از شماها كه مسلمان بشود آنچه مال از من در نزد او است استرداد نمى كنم و به او هبه مى نمايم و هر كه ابا مى نمايد بايد كه دست بدارد از آنچه من به نزد او دارم پس همه ى آن قوم به شرف اسلام مشرف شدند و آن مجوسى را دخترى بود كه به پسر خود نكاح كرده بنابر مذهب مجوس كه نكاح محارم را حلال مى دانند چون مسلمان شد بين دختر و پسر جدائى انداخت چون آن خلاف شريعت عزا بود بعد از آن متوجه آن رسول گرديده گفت آيا مى دانى دعوتى كه در حق من مستجاب شده چه بوده آن رسول گفت نه به خدا قسم و من همين ساعت خواستم از تو سؤال بنمايم پس آن جديد الاسلام گفت من تزويج كردم دخترم را به پسر خود و طعامى ساختم و اهل مذهب خود را طلبيدم و ايشان اجابت كرده حاضر شدند و من امر كردم كه حصيرى در صحن خانه براى من فرش نمايند و در جنب خانه ى ما قومى از سادات فقرا بودند كه مالى نداشته اند و من در حالى كه روى حصير تكيه داده بودم شنيدم كه دخترى از همان سادات به مادر خود مى گويد اى مادر بوى طعام اين مجوسى به ما اذيت مى رساند كه گرسنه ام و دست رس به طعامى ندارم آن جديد الاسلام گفت چون اين را شنيدم طعام بسيار و جامه و اشرفى بسيارى براى ايشان فرستادم علويات چون اين احسان را از من ديدند قبل از اينكه دست به طعام دراز بنمايند به هم ديگر گفته اند بيائيد تا در حق اين مرد دعا كنيم پس دستها به جانب آسمان برداشته اند و بعضى از ايشان گفته اند اللهم احشر هذا الرجل مع جدنا رسول الله و بقية آمين گفته اند پس دعوت مستجابه كه سرش بر تو پوشيده بود همين است.

حكايت بيست و يكم قرض دادن آرد به علوى

علامه ى خبير حاجى نورى قدس سره در كتاب كلمه ى طيبة در باب 14 مى فرمايد. احمد بن الفضل بن الكثير در كتاب وسيلة المآل نقل كرده از كتاب توثيق عرى الايمان كه او روايت نمود از ابى الحسن على بن ابراهيم بن عثمان دقاق رقى كه گفت وارد شد بر من روزى فقيرى علوى از فرزندان حسين بن على عليه السلام پس گفت صد من آرد به من بده گفتم قيمت آن را حاضر كن گفت ندارم و متمكن نيستم بنويس بر جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس آنچه خواست دادم و نوشتم قيمت آن را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين خبر به گوش علويين رسيد هجوم آوردند و سؤال مى كردند و من مى دادم پس مى گفته اند بنويس بر جد ما رسول الله من هم اجابت مى كردم تا آنكه نماند براى من چيزى بالاخره روزگارى به سختى و تنگى به سر بردم آنگاه رفتم خدمت سيد عمر بن يحيى العلوى و عرضه داشتم آن خطوط را بر ايشان و شكايت نمودم به او از پريشانى و سختى پس جوابى نداد همان شب در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه با او بود أميرالمؤمنين عليه السلام در آن حال پيغمبر فرمودند اى ابوالحسن مرا مى شناسى گفتم آرى شمائيد محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود پس چرا شكايت از من كردى و تو با من معامله نمودى گفتم يا رسول الله فقير شدم حضرت فرمود اگر معامله با من كردى در آخرت پس صبر كن كه من نيكو بدهكارى هستم ابوالحسن سخت به فزع آمد و از خواب بيدار شد و سخت بگريست پس از آن چند روزى بيش زنده نبود و روزها در صحراها و كوهها مشغول عبادت بود تا اينكه روزى او را در غار كوهى مرده يافته اند او را برداشته غسل دادند و كفن نموده دفن كردند در همان شب هفت نفر از صلحاء كوفه او ار در خواب ديدند كه بر او بود حله ها از استبرق و او در باغستان بهشت راه مى رفت پس به او گفته اند توئى ابوالحسن گفت آرى گفتند چگونه رسيدى به اين نعمت گفت هر كه معامله كند با محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى رسد به آنچه من رسيدم بدانيد كه من رفيق رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ميباشم و خداوند عز و جل اين نعمت را به من انعام نمود به جهت صبر من.

حكايت بيست و دوم قصه ى على بن عيسى وزير با علوى

و باز در آن كتاب از وسيلة المآل حكايت كند كه على بن عيسى وزير گفت كه من در مدينه ى طيبه احسان مى كردم بر علويين و براى هر يك آن مقدار كه كفايت طعام و لباس آنها را بنمايد با عيالاتشان مى دادم و اين كار را در وقت آمدن ماه رمضان مى نمودم تا سلخ او و از جمله ى ايشان شيخى بود از اولاد موسى بن جعفر عليه السلام و من مقرر داشته بودم براى او در هر سال پنج هزار درهم و چنين اتفاق افتاد كه من روزى در زمستان عبور مى كردم پس ديدم او را كه مست افتاده و قى كرده و به گل آلوده شده و در بدترين حالى در شارع عام مى باشد پس در نفس خود گفتم من مى دهم اين فاسق را در هر سال پنج هزار درهم كه آن را صرف كند در معصيت خداوند هر آينه منع مى كنم مقررى امسال او را چون ماه مبارك داخل شد حاضر شد آن شيخ در نزد من و ايستاد بر در خانه چون رسيدم به او سلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود گفتم ترا در نزد من خيرى نيست و لا كرامة من هرگز مال خود را به تو نمى دهم كه در معصيت خدا صرف بنمائى آيا نديدم ترا در زمستان كه مست بودى و در شارع عام افتاده بودى برو و ديگر در نزد من ميا چون شب شد در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه مردم در اطراف او مجتمع بودند من پيش رفتم سلام كردم ديدم رسول خدا از من اعراض كرد اين معنى بر من بسيار دشوار آمد عرض كردم يا رسول الله گناه من چيست با كثرت احسان من به فرزندان شما فرمود مگر فلانى فرزند من نبود چرا او را از در خانه خود رد كردى و وظيفه او را قطع نمودى عرض كردم يا رسول الله من وظيفه او را قطع كردم چون مرتكب معصيت مى شد نخواستم اعانت بر معصيت كرده باشم پس فرمود تو او را احسان مى كردى به جهت خاطر من يا به جهت خاطر او گفتم به جهت خاطر شما فرمود پس سزاوار بود كه بپوشانى عيب و معصيت او را به جهت خاطر من و اينكه او از احفاد من است گفتم چنين خواهم كرد با او به اعزاز و اكرام پس از خواب بيدار شدم چون صبح شد فرستادم از پى آن سيد چون از ديوان مراجعت كردم گفتم سيد را داخل خانه بنمائيد چون داخل شد كاملا از او احترام كردم سپس فرمان دادم كه ده هزار درهم در دو كيسه حاضر بنمايند و هر دو را تسليم سيد نمودم سيد بسيار تعجب كرد او را گفتم هرگاه از مخارج تو چيزى كم آمد مرا خبر كن گفت ايها الوزير بفرمائيد سبب راندن ديروز و احسان امروز چيست گفتم جز خير چيزى نبود مراجعت فرمائيد به خوشى گفت والله برنمى گردم تا سبب او را نفرمائيد من آنچه در خواب ديده بودم نقل كردم فورا اشك از چشمان او فرو ريخت و گفت نذر كردم نذر واجب كه ديگر عود به معصيت نكنم بمثل آنچه ديدى و هرگز پيرامون معصيتى نگردم كه محتاج كنم جد خود را با تو محاجه بنمايد پس توبه كرد و توبه او نيكو شد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون علاقه تمام به ذريه خود دارد خواست به اين وسيله او را از معصيت نجات دهد.

حكايت بيست و سوم قصه ى ابوالحسن علوى و مرد خراسانى

و نيز در كلمة طيبة از كتاب تحفة الازهار السيد ضامن ابن شد قم بن على بن الحسن النقيب المدنى نقل مى كند كه سيد ابوالحسن طاهر بن الحسين مردى بود عالم عامل و فاضل كامل با ورع و زهد و تقوى جليل القدر عظيم الشأن بلند همت ميان او و مردى از اهل خراسان رفاقت و دوستى بود و مرد خراسانى هر سال حج مى كرد و به زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و دويست اشرفى براى ابوالحسن علوى مى آورد و اين معين بود براى او در هر سال تا آنكه مردى به خراسانى برخورد و به او گفت تو مالت را ضايع مى كنى و صرف مى كنى در غير محلش زيرا كه طاهر صرف مى كند آن را در غير طاعت خدا و رسولش و مكرر اين سخن را به او گفت تا اينكه خراسانى از دادن وجه مذكور منصرف گرديد و مال را به غير او داد و به نزد ابوالحسن نرفت دو سال بر اين منوال گذشت چون سال سوم شد و اراده سفر حج كرد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد كه به او مى فرمايد واى بر تو قبول كردى سخن دشمنان را در حق ابوالحسن و صله او را دو سالست كه قطع كردى از اين كار توبه كن و صله او را قطع مكن و بده به او آنچه فوت شده است از او تا تو را توانائى است پس از خواب برخاست خوشحال و مسرور به آن خواب و تدارك سفر حج خود را كرد و آن مبلغ را با خود برداشت به نحوى كه به او امر نموده بود با هدايائى چون حج به جا آورد و به زيارت حضرت صلى الله عليه و آله و سلم مشرف شد رفت در نزد طاهر و دست و پاى او را بوسيد و نشست در آن مجلس كه سادات و اشراف و فضلاء نشسته بودند پس طاهر ابتدا كرد و فرمود اى فلان خراسانى شنيدى درباره من سخن دشمنانم را پس جدم رسول خدا را در خواب ديدى كه تو را امر كرد به رساندن ششصد اشرفى كه قطع كرده بودى در طول سه سال با هدايائى و اگر امر نمى كرد تو را نمى آوردى آن را و تو آن را از مال خود جدا كردى در بلد خودت را به خدا قسم مى دهم كه مطلب چنين بود كه من تقرير كردم خراسانى گفت به خدا قسم همين قسم بود و ابدا كسى به آن اطلاع نداشت مگر خداوند متعال.

ابوالحسن گفت در نزد من بود خبر تو در سال اول و دوم دلم تنگ شد شب در عالم رؤيا جدم رسول خدا را ديدم به من فرمود اى طاهر غم مخور كه من رفتم و مرد خراسانى را امر كردم كه بدهد به تو آنچه فوت شده و تا توانائى دارد صله خود را از تو قطع نكند پس حمد كردم خداى عز و جل را و شكر نمودم بر نعمت و احسانش چون تو را ديدم دانستم نياورده تو را مگر براى آنچه در خواب ديدم پس خراسانى ديگر باره برخاست و دست و پاى او را بوسيد و التماس نمود كه از او درگذرد به جهت گوش دادن به سخن دشمن در حق او و مال را تسليم او كرد.

و اين طاهر بن الحسين از سادات حسينى جد امراء مدينه منوره است و از براى او اولاد و اعقاب بسيار است كه در شجره ى انساب مذكور است.

حكايت بيست و چهارم سيد مهنا و مرد مغربى

و نيز در كلمة طيبه از كتاب تحفة الازهار مذكور در ضمن احوال عالم جليل سيد مهنا بن سنان مدنى حكايت مى كند كه مردى از اعيان مغاربه از بلد خود عازم حج و زيارت شد پس مردى از اهل خير صد اشرفى به او داد و گفت اين مبلغ را در مدينة طيبة برسان به يكى از سادات صحيح النسب از بنى الحسين تا اين ذخيره ى من باشد در روز (لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم) و جد ايشان به فرياد من برسد آن مرد وارد مدينه شد و از سادات صحيح النسب تحقيق كرد از بنى الحسين او را گفته اند شبهه اى در صحت نسبت آنها نيست جز اينكه ايشان از شيعه و رافضيانند كه از حزب يهودند و دشمن دارند اهل سنت را و علانية سب مى كنند و قاضى و خطيب و امام المسلمين از ايشان است و امر بلد در دست آنها است و كسى را در آن مداخله نيست گفت پس خوشم نيامد كه آن مال را به ايشان دهم چند روزى مكث كردم و در كار خود فكر مى نمودم و در آنچه صاحب مال به من وصيت كرده بود تا آنكه روزى با يكى از ايشان مجتمع شدم پس به او گفتم اى سيد من اگر تو از اهل سنت بودى هر آينه مى دادم به تو آنچه با من است از مال و قدر آن فلان مبلغ است پس شكايت كرد به من از شدت تنگى و كثرت اضطرار خود و خواست از من بعضى از آن را من امتناع كردم گفتم اگر سنى ميبودى مانعى نداشت گفت حاشا كه من مذهب خود را به دنياى دنية بفروشم و از براى من است پروردگار غنى كه مرا كفايت مى كند پس رفتم و در آن شب در عالم رؤيا ديدم كه گويا قيامت برپا شده و مردم مى گذرند از صراط چون خواستم بگذرم امر فرمود سيده ى نساء فاطمه زهراء سلام الله عليها كه مرا نگذارند پس مرا مانع شدند من استغاثه كردم كسى به فريادم نرسيد در آن حال رسول خدا را ديدم كه مى آيد به آن جناب استغاثه كردم گفتم يا رسول الله من از امت توام و فاطمة منع كرده مرا رسول خدا از فاطمه عليهاالسلام سبب سؤال كرد فاطمة عرض كرد براى اينكه منع كرد روزى فرزند مرا رسول خدا متوجه من گرديد فرمود چرا منع كردى روزى فرزند وى را گفتم چون شيعى مذهب بود و اهل سنت را دشمن دارد و علانية سب مى كند صحابه را فرمود كى تو را داخل كرده ميان فرزندان و اصحاب من پس ترسان و هراسان از خواب بيدار شدم و تمام مبلغ سپرده نزد خود را برداشتم و صد اشرفى بر آن از مال خود افزودم و رفتم به سوى سيد و مولاى خودم مهنا بن سنان و بوسيدم دست او را پس حمد و ثناى الهى به جا آورد به آنچه شايسته بود آنگاه فرمود اين امرى است عجيب سوگند مى دهم تو را آيا ديدى جدم رسول خدا و جده ام فاطمة زهراء عليهماالسلام را و امر كردند ترا كه آن مال را به من دهى بعد از آنكه مانع شدند تو را از عبور صراط گفتم آرى به خدا قسم چنين بود اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.

آنگاه سيد مهنا گفت اگر نمى ديدى ايشان را نمى آمدى نزد من و اگر نمى آمدى هر آينه شك داشتى در صحت نسب من دانسته باش كه مذهب من مذهب رسول خدا و صديقه طاهره فاطمة زهراء عليهاالسلام است الخ.