حكايت دوم بشار مكارى

مجلسى در تحفة الزائر از بشار مكارى حديث كند كه من در كوفة به خدمت حضرت صادق مشرف شدم آن حضرت مشغول خوردن رطب بودند فرمودند بشار نزديك بيا و از اين رطب تناول كن بشار مى گويد من عرض كردم يابن رسول الله من در راهى كه مى آمدم چيزى ديده ام كه مرا غيرت گرفت و دل مرا به درد آورد و گريه گلوى مرا گرفته نمى توانم چيزى تناول نمايم شما بخوريد بر شما گوارا باد پدر و مادر من فداى شما باد حضرت فرمود بحقى كه من بر تو دارم نزديك بيا و رطب بخور بشار گويد من نزديك شدم و مقدارى رطب با آنجناب تناول نمودم سپس حضرت فرمود اى بشار حديث تو چيست و در راه چه ديدى عرض كردم كه در بين راه كه خدمت شما مى رسيدم يك نفر از مأمورين خليفه زنى را پيش انداخته و تازيانه بر سر او مى زند و او را به طرف مجلس حكومت سوق مى دهد و آن زن فرياد مى كرد و به آواز بلند استغاثه مى نمود و مى گفت المستغاث بالله و رسوله ولى احدى به فرياد او نمى رسيد حضرت فرمود چرا به آن زن چنين مى كردند عرض كردم من از مردم شنيدم كه مى گفتند پاى اين زن بلغزيد و چون بر زمين افتاد گفت لعن الله ظالميك يا فاطمة يعنى خدا ستم كاران بر تو را لعنت كند اى فاطمة چون چنين گفته بود گماشتگان خليفه او را گرفته اند و آنچه را كه شنيدى درباره ى او مرتكب شدند بشار گويد كه چون اين قضيه را حضرت شنيد از تناول رطب دست كشيد و ديگر چيزى ميل نفرمود و شروع كرد به گريه كردن به اندازه اى گريست كه دستمال و محاسن شريف و سينه مطهرش از اشك چشمش تر شد بعد از آن فرمود اى بشار برخيز با يكديگر به مسجد سهله رويم و از خداوند خلاصى آن زن را طلب نمائيم.

بشار گويد با آن حضرت به جانب مسجد سهله روانه شديم و آن حضرت يك نفر از اصحاب خود را به محكمه امير كوفه فرستاد كه از چگونگى اطلاع بياورد سپس آن حضرت و من هر يك دو ركعت نماز خوانديم و دعائى قرائت فرمود و سر به سجده نهاد به ناگاه سر از سجده برداشت فرمود آن زن را رها كردند در حال مبشر آمد و بشارت داد كه آن زن را رها كردند و امير كوفه دويست درهم براى او فرستاد كه اين دراهم را بگير و امير را حلال كن و آن زن قبول نكرد حضرت فرمود دويست درهم را قبول نكرد مبشر عرض كرد نه به خدا قسم با اينكه آن زن در كمال احتياج است پس حضرت گريست و هفت درهم به آن مرد داد كه اين دراهم را به آن زن برسان و به او بگو امام صادق تو را سلام مى رساند چون آن مرد پيغام مرا رسانيد آن زن به محض شنيدن افتاد و غش كرد چون به هوش آمد گفت تو را به خدا امام صادق چنين فرمود گفت آرى فقالت سلوه ان يستوهب امته من الله فدعا لها الصادق و بكى عليه السلام.

حكايت سوم تأثير قسم دادن خدا را به فاطمة زهراء

علامة نورى قدس سره در كتاب دار السلام حكايتى نقل مى فرمايد كه خلاصه و مختصر مضمون آن چنين است كه دو برادر بودند يكى از اشقيا و يكى از سعداء مردم از دست و زبان آن برادر شقى بسيار به تنگ آمده بودند و همى شكايت او را به آن برادر سعيد مى نمودند تا اينكه اتفاق افتاد كه برادر سعيد به عزم زيارت مشهد مقدس از خانه بيرون شد و با جماعت زوار روى به راه نهاد برادر شقى هم در دلش افتاد و عازم سفر مشهد گرديد و به عادت خود زوار را اذيت مى نمود تا اينكه در يكى از منازل مريض شد و از دنيا رفت مردم به موت او اظهار فرح و سرور نمودند ولى برادر سعيد عرق رحميت او را وادار كرد كه برادر را غسل داد و كفن نمود او را حمل كرده در مشهد مقدس طواف داده سپس او را دفن نمود شب در عالم رؤيا برادر خود را در باغى بسيار نيكو با لباسهاى استبرق در كمال نعمت و فرح و مسرت ديد از او احوال پرسيد كه سبب چيست كه به اين نعمت و دولت نائل شدى با اينكه ترا عمل خيرى نبود گفت اى برادر دانسته باش كه چون هنگام قبض روح من شد جان مرا با تمام سختى و دشوارى گرفته اند و دو ملك مرا با عمود آتشين و تازيانهاى آتش عذاب مى كردند حتى هنگامى كه مرا در آب انداخته اند براى شستن آن آب به جان من همه آتش بود و هر چه فرياد مى كردم كسى به داد من نمى رسيد و كفن من پاره هاى آتش بود حتى تابوت و مركبى كه جنازه ى مرا بر آن بسته اند همه از آتش بود و آن دو ملك عذاب از من جدا نمى شدند حال من بدين منوال بود تا در صحن مطهر آن دو ملك عذاب از من دور شدند و داخل صحن مطهر نگرديدند و تابوت و كفن من به حال اوليه خود برگشت چون مرا وارد حرم كردند ديدم حضرت رضا بالاى صندوق نشسته و توجه به زوار خود دارد من طلب شفاعت كردم و التماس كردم به من الطفات نفرمود چون مرا در بالاى سر بردند پيرمردى را ديدم نورانى به من فرمود طلب شفاعت بنما از حضرت رضا عليه السلام تا تو را شفاعت بنمايد و الا اگر تو را از صحن بيرون بردند حال تو كما فى السابق خواهد بود و آن دو ملك عذاب در صحن انتظار تو را مى كشند من گفتم طلب شفاعت كردم به من اعتنائى نكرد فرمود او را به حق مادرش فاطمه زهرا قسم بده كه دست رد به سينه تو نخواهد زد اين مرتبه او را قسم دادم به حق فاطمه زهرا سلام الله عليها مرا شفاعت كرد و آن دو ملك عذاب رفته اند و دو ملك رحمت آمدند و مرا به اين نعمت و دولت رسانيدند.

حكايت چهارم رد كردن فاطمه پسر بناء را به پدرش

در شرح قصيده ى ابى فراس حمدانى از كتاب در النظيم از احمد بن حنبل روايت كند كه هنگام طواف خانه كعبه مردى را ديدم به پيراهن كعبه آويخته (و هو يستغيث و يبكى و يتضرع) اين وقت من نزديك رفتم گفتم اى مرد تو را چه مى شود كه چنين جزع مى كنى گفت من مردى از بنايان مى باشم كه ابوجعفر منصور مرا به عمارت بغداد گماشته بود و من تو را به حديثى عجيب حديث كنم به شرط اينكه آن را مستور بدارى تا من زنده هستم من قسم ياد كردم كه با كسى نگويم گفت منصور يك شب مرا طلبيد و گفت اين شصت نفر از اولاد على بن ابى طالب بايستى همه را تا صبح در ميان ديوار بگذارى من پنجاه و نه نفر آنها را در ميان اسطوانها نهادم.

و بقى غلام لا نبات بعارضيه له ذواتيان تضربان على عجزه و رايت النور بين فى وجهه)

چون خواستم او را در ميان ديوار بگذارم ديدم پسرى است مانند قرص قمر نور از جبهه او متصاعد است و هنوز خط عارضش ندميده و دو گيسو دارد كه در دو كتف او با كمال زيبائى افشان است و همانند زن بچه مرده اشك مى ريزد و ناله مى كند به خدا قسم در آن وقت كه حال آن پسر را ديدم نزديك بود كه قلب من از هم بپاشد از آن پسر احوال پرسيدم فرمود به خدا قسم براى كشته شدن گريه نمى كنم اگر چه تلف نفس خود را طالب نيستم گريه من براى اين است كه مرا مادر پيرى هست كه جز من فرزندى ندارد يك ماه باشد كه مرا در خانه حبس كرده هرگاه اراده خواب مى نمود تا دست به گردن من نمى كرد و مرا در نزد خود به جامه ى خواب نمى برد چشمش به خواب آشنا نمى شد بايستى يك دستش در زير سر من و يك دست ديگرش روى سينه من باشد.

(و كانت لا تنام دون ان تعانقنى و ان انا قمت قامت و ان نمت نامت) معامله او با من چنين بود تا ديروز گذشته مادرم از خانه بيرون رفت من هم بعد از او از خانه بيرون آمدم مامورين خليفه مرا گرفتند و در اينجا آوردند و اكنون گريه ى من براى اين است كه مخالفت مادر خود كردم و قلب او را به لرزه آوردم و او را پريشان ساختم فعلا نمى داند كه من در كجا هستم و بر سر من چه آمده است و من از خداى مسئلت مى نمايم كه از جرم من درگذرد و به اين گناه مرا مؤاخذه نفرمايد و صبرى به مادرم عطا فرمايد و اجر جميل و ثواب جزيل به او عنايت كند من چون اين كلمات از آن پسر شنيدم خطاب به نفس خود كردم و گفتم (يا نفس ويلك ما ذا صنعت طلبا لحطام الدنيا بعذاب الاخرة) به خدا قسم اكنون براى رضاى خدا معروفى به جا مى آورم پس به نزد فرزند خود آمدم و قصه را به او گفتم (و قلت له يا نبى هل لك فى نعيم لا يفنى قال ما هو قتل اقعدك مكانه) گفتم تو را به جاى او ميان ديوار بگذارم به نحوى كه به تو اذيتى وارد نشود چون شب بشود تو را بيرون مى آورم سالما قال يا ابت افعل ما توءمر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين پس من آن غلام علوى را گيسوان او را قطع كردم و با سياهى ته ديگ صورت او را اندود نمودم و لباس كهنه بچه بنايان را به او پوشانيدم و پسر خود را در ميان ديوار گذاشتم در آن وقت عمود صبح طالع گرديد و من هم از كار خود فارغ شده بودم پس آن غلام علوى را در جائى پنهان كردم گفتم در اين مكان باش تا شب كه مى شود تو را به منزل برسانم و از دو جهت قلب من بسيار مضطرب بود يكى براى اينكه اگر از اين مطلب منصور خبردار بشود مرا زنده نگذارد و يكى ديگر اگر فعلا عيال من خبر فرزند را از من بگيرد چه جواب بگويم و از اين مطلب اگر آگاه بشود كه من پسر او را در ميان ديوار گذاشته ام چه خواهد كرد اين وقت هوش از سرم رفت و بى حال افتادم و از خود خبر نداشتم تا اينكه يك مرتبه ديدم كنيز من مرا صدا مى كند و مى گويد در خانه شما را مى طلبند من برخاستم در حالى كه خوف زيادى بر من عارض شد كنيز را گفتم برو در خانه ببين كوبنده در كيست.

فقالت الجارية من بالباب قالت انا فاطمة بنت رسول الله (ص) قولى لمولاك ادفع الينا و لدنا و خذ ولدك فدخلت الجاريه نقص الكلام على فلم املك نفسى دون ان خرجت فقلت ايتها المرأة ما شأنك فقالت ايها الشيخ صنعت معروفا لله تعالى و ان الله لا يضيع اجر المحسنين سعيك قد عرفناه و معروفك قد شكرناه خذ ولدك و ادفع الينا ولدنا فاذا و الله ولدى لا يمسه الم و دفعت اليها الغلام و خرجت من ذلك الوقت تائبا الى الله ما صنعت و ان المنصور علم بهزيمتى فقبض على سائر ما املك و ارجو ان اكفى بذلك.

كنيز در خانه رفت گفت كيست كوبنده در شنيد كسى مى گويد من فاطمه دختر رسول خدا مى باشم به مولاى خود بگو بيا پسر خود را تسليم بگير و فرزند ما را به ما رد كن كنيز آمد قصه را بازگفت من به سرعت به در خانه دويدم گفتم اى زن چه مى گوئى فرمود اى شيخ عمل خيرى كردن قربة الى الله خدا اجر تو را ضايع نمى كند سعى تو را ما تقدير مى كنيم و عمل تو را تشكر مى نمائيم اينك فرزند خود را بگير و فرزند ما را به ما رد بنما به خدا قسم نگاه كردم ديدم پسرم هيچ صدمه و اذيتى نديده پس علوى را به او سپردم و پسرم را تسليم گرفتم و از آن وقت از كردهاى خود پشيمان شدم و از اعمال خود توبه كرده ام و از شهر فرار كردم منصور چون از فرار من مطلع شد اموال مرا تماما غصب كرد و اميدوارم كه خداوند كفايت حال من بنمايد (و صدوق در عيون اخبار الرضا قصه اى شبيه به اين را نقل كرده ولى هر دو قصه با هم فرق بسيار دارد و الله اعلم بالتعدد و الاتحاد.

حكايت پنجم خواب مهدى عباسى

ابن عبدربه اندلسى مالكى در عقد الفريد نقل كرده كه مهدى عباسى خليفه در خواب ديد كه شريك قاضى روى از وى برتافت چون از خواب انگيخته شد اين خواب را با ربيع حاجت در ميان نهاد ربيع گفت كه شريك فاطمى مذهب است لاجرم بانو در راه مخالفت مى رود مهدى فرمان كرد كه شريك قاضى را حاضر بنمايند چون وارد شد گفت به من رسيده است كه تو فاطمى باشى شريك قاضى در پاسخ گفت پناهنده ام تو را به حضرت خداوند كه تو فاطمى نباشى مگر از اين سخن دختر كسرا را قصد مى كنى گفت نه و الله قصد نكرده ام مگر دختر محمد صلى الله عليه و آله و سلم را شريك گفت آيا لعن مى كنى فاطمه دختر محمد را گفت معاذ الله هرگز مرتكب چنين امرى نشوم شريك گفت در حق كسى كه فاطمه را لعن كند چه گوئى مهدى گفت عليه لعنه الله شريك به عرض رسانيد كه اكنون لعن كنيد ربيع را ربيع گفت يا أميرالمؤمنين به خدا قسم من هرگز فاطمه را ناسزا نگويم شريك گفت اى بيباك ناپروا از چه روى به ناشايسته سيده ى زنان عالميان و دختر سيد پيغمبران را در مجالس مردان ذكر مى كنى مهدى گفت پس تعبير اين خواب كه من ديده ام چيست شريك گفت خواب شما رؤياى يوسف صديق نيست و خون مسلمانى به اين احلام حلال نشود.

حكايت ششم جزاى گوينده ى ناسزا

در ناسخ گويد مردى حضرت فاطمه سلام الله عليها را ناسزا گفت او را بگرفتند و به نزد فضل بن ربيع آوردند فضل روى با ابن غانم نمود و گفت چه مى گوئى در حق اين مرد فرمود بايستى حد بر او جارى كرد فضل بن ربيع گفت آنچه مى دانى بكن ابن غانم فرمان داد تا او را هزار تازيانه بزنند و در ميان جاده او را بر سر دار بنمايند.

حكايت هفتم خواب ديدن ابن عنين فاطمه را

عنين بر وزن حسين و او ابوالمحاسن محمد بن نصر الدين بن الحسين بن عنين الانصارى الكوفى الدمشقى الشاعر المشهور المتوفى به دمشق سنه 630.

در كتاب عمدة الانساب در خلال احوال بنى داود حكايتى است جليل و بزرگ كه در مابين علماى علم انساب مشهور و معروف است و سند آن را نيز ذكر كرده اند و عين اين حكايت در ديوان ابن عنين موجود و مضبوط است و آن حكايت چنان است كه ابن عنين به قصد مكه معظمه زادها الله شرفا بيرون آمده بود و مال و اقمشه ى بسيارى نيز همراه داشت بعضى از سادات اموال او را به غارت بردند و او را برهنه كردند و زخم زيادى بر او زدند و او را گذاشتند به آن حالت و از پى كار خود رفتند پس از مدتى كه به حال آمد و خود را به مأمنى رسانيد نامه اى به پادشاه يمن عزيز بن ايوب نوشت و او را به نصرت خود طلبيد و واقعه را به عرض او رسانيد و در آن وقت عزيز بن ايوب برادش (ملك ناصر را) فرستاده بود براى اقامت در ساحل دريائى كه آن را فتح كرده بودند و از دست اهالى فرنگ گرفته بودند و خود ملك ناصر از برادر خود درخواست كرده بود كه مدتى در ساحل بحر به سر برد ابن عنين در آن نامه تحريص و ترغيب كرده بود او را به يمن و برانگيخته بود او را براى انتقام كشيدن از ساداتى كه او را اذيت كرده بودند و مال او را به غارت گرفته بودند و قصيده ى ذيل را در نامه درج كرد.

اعيت   صفات  نداك  المصقع  iiاللسنا         و جزت فى الجود حد الحسن و الحسنا
و   لا   تقل   ساحل   الافرنج   iiافتحه         فما     تساوى     اذا    قاسيته    iiعدنا
و   ان  اردت  جهادا  سل  سيفك  iiمن         قوم   اضاعوا  فروض  الله  و  iiالسننا
طهر   بسيفك   بيت   الله   من   iiدنس         و   من   خساسته   اقوام   به   و  iiخنا
و    لا    تقل    انهم    اولاد    iiفاطمة         لو  ادركوا  آل  حرب  حاربوا iiالحسنا

يعنى صفات بخشش گويندگان بليغ و فصيح را عاجز كرده و در سخاوت چندان مشهورى كه از حد خوبتر گذرانيده اى يعنى به درجه ى كمال رسيده و نگو كه من ساحل فرنگ را فتح كردم زيرا كه ساحل فرنگ را چون مقايسه كنى با عدن در يك طراز نيستند و اگر قصد جهاد و جنگ دارى پس شمشير خود را بكش بر قومى كه سنن و فرايض خدا را ضايع و تباه كردند بيا و خانه ى خدا را با شمشير خود از كثافات پاك كن و اقوام زشت و پست كه در مكه هستند با شمشير خود نابود كن و نگو كه اينها اولاد فاطمه اند و با آنها جنگ نمى كنم زيرا كه اينها اگر با آل حرب دسترسى داشته اند با آنها همراه مى شدند و با امام حسين عليه السلام مى جنگيدند.

و در ترجمه ى بيت الاحزان اين اشعار را به ترجمه ى اشعار ابن عنين گفته.

سخن    وران   فصيح   و   بليغ   iiنتوانند         صفات  بخشش  وجود  تو  بر  زبان iiآرند
مگو   كه   ساحل   افرنج   برگشودم   من         كه  نيست  ساحل  افرنج همچه شهر iiعدن
اگر   جهاد  كنى  تيغ  خود  بكش  ز  iiنيام         بزن   تو   گردن   اولاد   فاطمه  به  iiتمام
كه   اين  گروه  فروض  خدا  و  سنت  او         نموده  ضايع  و  باطل  نهاده  بر  يك  iiسو
بكش  تو  تيغ  و  نما  خانه ى خدا را iiپاك         از اين گروه خسيس و ز خاك و از خاشاك
مگو   كه  جمله  ز  اولاد  پاك  فاطمه  iiاند         كه  اين  گروه  به  ضد  رسول  يكدله  iiاند
گر  آل  حرب  به  دست  آورند  اين مردم         كشند   تيغ   به   روى   حسين  امام  iiسوم

بارى چون ابن عنين قصيده را بپرداخت شب در عالم رؤيا فاطمه ى زهرا را ملاقات كرد كه در خانه ى خدا طواف مى نمود ابن عنين به آن حضرت سلام كرد فاطمة زهراء (ع) جواب سلام او را نداد تضرع و زارى كرد و علت را سئوال نمود كه چه گناهى مرتكب شده ام كه جواب سلام مرا نمى دهيد فاطمه (ع) جواب ابن عنين را به اين اشعار داد.

حاشا    بنى    فاطمة   iiكلهم         من خسته تعرض او من خنا
و    انماالايام   فى   iiغدرها         و  فعلها  السوء  اسائت  iiبنا
و   ان  اسامن  ولدى  iiواحد         جعلت  كل  السب  عمدا  لنا
فتب  الى  الله  و من iiيقترف         ذنبا   بنا  يغفر  له  ما  iiجنى
اكرم  لعين المصطفى iiجدهم         و   لا   تهن  من  آله  iiاعينا
فكل   ما   نالك   منهم   iiعنا         تلقى  به  فى  الحشر منا هنا

يعنى حاشا و كلا كه اولاد فاطمه تماما پست و سخن بيهوده گو و زشت باشند يعنى همه ى اولاد پست و فحاش نيستند ولى ايام و گردش روزگار با مكر و حيله با ما بدى كرد و نسبت به ما ستم نمود يك نفر اگر از اولاد من بدى كرد تو نبايستى همه اولاد مرا دشنام بدهى عمدا و تو چرا همه را دشنام دادى پس توبه كن به سوى خدا كه اگر كسى نسبت به ما بدى كرده باشد و توبه كند خداى متعال او را مى آمرزد، براى خاطر جدشان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آنها را گرامى بدار هيچيك از آل او را ميازار و هيچيك از اولاد او را توهين منما و تو هر چه از آل رسول زحمت و ستم كشيدى اجر او را در روز حشر هنگام ملاقات با ما دريافت خواهى كرد.

حاشا  كه  گناهكار  باشند  ذريه  ى فاطمه iiتمامى         از گردش روزگار وارون وز حيله مكر او تمامى

بر ما ستم است و ظلم و عدوان         بر    دشمن   ماست   iiشادكامى
فرزند   من   ار   يكى  كند  iiبد         از  بهر  چه  سب  كنى  iiتمامى
كن  توبه  ز  قول  زشت بر iiما         تا    زخم    تو   گيرد   التيامى
بر  خاطر  جدشان محمد ii(ص)         اولاد     ورا    كن    iiاحترامى
تو   همين   منما  به  آل  iiاحمد         مى    دار    تمام   را   iiگرامى
زيشان    اگر    آيدت   iiگزندى        اجرت   بر   ماست  نيك  نامى
ابن عنين گويد با جزع و فزع و ترس و لرز از خواب برجسته و جراحات مرا خداى تعالى به بركت صديقه ى طاهره عافيت بخشيده بود كه اصلا زخم و جراحتى در من نمودار نبود در آن وقت اين ابيات را نوشتم و از حفظ كرده مى خواندم و توبه كردم به سوى خدا از آنچه كه گفته بودم و آن اشعار اين است.
عذرا  الى بنت النبى iiالهدى         تصفح عن ذنب مسى ء جنا
و   توبه   تقبلها   من  iiاخى         مقالة    توقعه    فى    iiالعنا
و   الله   لو   قطعنى  iiواحد         منهم  بسيف  البغى او iiبالقنا
لم     ارما     يفعله     سيئا         بل  اره  فى الفعل قد iiاحسنا
يعنى عذر آوردم به سوى دختر نبى رحمت و پيغمبر هدايت كه از گناه معصيت كارى كه جنايت به نفس خود كرده درگذرد و توبه كردم كه قبول كند توبه را از برادرى صاحب مقاله و گفتارى كه او را در عنا و زحمت واقع مى سازد به خدا قسم اگر يكى از آنان مرا به شمشير ستم يا با نيزه ى ظلم پاره پاره كند نبينم كردار او را بد و ناشايسته بلكه مى بينم او را كه كار نيكوئى كرده است.

از اين حكايت چند فايده به دست آمد يكى صحت نسبت بنى داود بن موسى الحسينى ديگر لزوم اهتمام در احترام ذريه ى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و لو هر چه بد و جنايت كار باشند ديگر كرامت صديقه ى طاهره كه جراحات ابن عنين را شفا بخشيد چنانچه گويا هيچ جراحت در بدن ندارد ديگر بشارت دادن فاطمه ى زهرا كه شما هر چه صدمه و اذيت از اولاد ببينيد فرداى قيامت رسول خدا به آن شخص كه در مصائب و اذيت ذريه ى فاطمه صبر كرده عوض مى دهد.

حكايت هشتم (تعليم دادن فاطمه مرثيه به ذره ى نائحه)

در نفس المهموم از ابن شهرآشوب حديث كند كه ذره ى نائحه در عالم رؤيا ديد فاطمه ى زهرا بر سر قبر فرزندش حسين عليه السلام آمده و خود را به روى قبر انداخته و ناله مى كند آنگاه ذره ى نائحه را فرمود به اين ابيات فرزندم حسين را مرثيه بگو.

ايها    العينان   فيضا         و  استهلا  لا  iiتغيضا
و  ابكيا  بالطف  iiميتا         ترك الصدر رضيضا
لم     امرضه    قتيلا         لا  و  لا كان iiمريضا
حكايت نهم (زنيكه مسائلى از فاطمه سئوال كرد و اخبارى در فضيلت آن معصومه)

در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد زنى بر صديقه ى طاهره وارد شد چند مسئله سؤال كرد چون عدد مسائل او به ده رسيد و همه را فاطمه جواب فرمود ديگر خجالت كشيد كه سؤال كند عرض كرد يا سيدتى شما را ديگر به مشقت نيندازم آن حضرت فرمود باكى نيست هر چه مى خواهى سؤال كن آيا اگر كسى اجاره بدهد نفس خود را به اينكه بار سنگينى را بالاى بام برد و در مقابل صد هزار دينار اجرت بگيرد بر او سنگين است آن زن گفت نه فاطمه (ع) فرمود من براى هر مسئله كه به تو ياد مى دهم اجر من بيشتر است از آنكه از زمين تا عرش اعلا پر شود از لؤلؤ پس سزاوار است كه بر من سنگين نباشد و من از پدرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه علماء از شيعيان ما محشور شوند به اندازه و مقدار علم آنها و سعى ايشان در ارشاد عباد الله و بر آنها خلعتها و حله هاى نور بپوشانند و بسا باشد كه يكى را هزار حله بپوشانند از حله هاى نور.

در عاشر بحار از رسول خدا حديث كند كه فرمود جبرئيل بر من نازل گرديد و عرض كرد يا رسول الله چون فاطمه دنيا را وداع گويد و او را در قبر گذارند دو ملك از او سؤال كنند كه پروردگار تو كيست مى فرمايد خداى عز و جل، گويند پيغمبر تو كيست مى فرمايد پدر بزرگوارم، گويند ولى تو كيست مى فرمايد اين بزرگوارى كه در كنار قبر من ايستاده است و خداى عز و جل جمعى از ملائكه را بر دخترم فاطمه موكل گردانيده است كه او را از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ محافظت مى نمايند و در حال حياة و هنگام مرگ بر او بسيار صلوات مى فرستند و همچنين بر پدرش و شوهرش و دو فرزندانش و آن كس كه دخترم فاطمه را زيارت كند مثل اين است كه مرا زيارت كرده است و آن كس كه على را زيارت كند مثل اين است كه فاطمه را زيارت كرده است و آن كس كه حسن و حسين را زيارت كند مثل اين است كه على را زيارت كرده است و آن كس كه ذريه ى حسن و حسين را زيارت كند مثل اين است كه حسن و حسين را زيارت كرده است.

و فيه ايضا عن المناقب عن ابن طريف عن ابن علوان عن الصادق عليه السلام كه فرمود فراش على و فاطمه هنگامى كه فاطمه بر على وارد گرديد پوست گوسفندى بود كه هرگاه مى خواستند بالاى او بخوابند طرف پشم او را برمى گردانيدند و روى او مى خوابيدند و متكاى آنها پوستى بود كه به عوض پنبه ليف خرما پر كرده بودند و مهر فاطمه پول زرهى بود و عاقد آن پروردگار و شاهد جبرئيل و خطبه خوان راحيل و شهود حمله ى عرش و صاحب نثار رضوان بهشت و طبق نثار شجره ى طوبى و نثار در و ياقوت و مرجان و مشاطه رسول خدا و صاحب حجله اسماء و وليد اين نكاح ائمه اطهار سلام الله عليهم.

و فيه ايضا عن الامالى سند به جابر بن عبدالله پيوسته مى شود كه فرمود شنيدم از رسول خدا كه به أميرالمؤمنين عليه السلام قبل از وفات خود به سه روز فرمود سلام الله عليك يا ابا الريحانتين اوصيك بريحانتى من الدنيا فعن قليل ينهد ركناك و الله خليفتى عليك).

يعنى اى پدر دو فرزندم حسن و حسين تو را وصيت مى كنم به دخترم فاطمه در اين دنيا و زود باشد كه دو ركن تو منهدم گردد و خداى تعالى حافظ شما خواهد بود جابر گويد چون رسول خدا از دنيا رفت آن حضرت فرمود اين يك ركن من بود كه منهدم گرديد تا اينكه فاطمه از دنيا رفت فرمود اين ركن ديگر من بود كه منهدم گرديد.

و در صحيح بخارى روايت كند و كان لعلى وجه عند الناس فلما توفيت فاطمه انصرف وجوه الناس عنه.

و نيز در عاشر بحار از كتاب احكام الشريعه ابى الحسن خزاز قمى نقل كند كه چون فاطمه را بعد از غسل و حنوط در كنار قبر آوردند دستى ظاهر شد و فاطمه را گرفت و برگشت.

و نيز از كشف الغمه حديث كند كه چون فاطمه از دنيا رفت عايشه خواست بر او داخل بشود اسماء بنت عميس مانع گرديد عايشه شكايت اسماء را به ابوبكر كرده كه ابن خثعميه مرا مانع مى شود و هودجى مانند هودج عروس براى فاطمه درست كرده ابوبكر به نزد اسماء آمده گفت جهت چيست كه عايشه را مانع شدى اسماء فرمود فاطمه مرا وصيت كرده كه كسى بر او وارد نشود ابوبكر گفت اين هودج چيست اسماء فرمود فاطمه در حال حيوة از من درخواست كرد كه چنين چيزى براى ستر حجم بدن او بسازم من هم به وصيت او عمل كردم ابوبكر گفت آنچه فرموده عمل كن و از پى كار خود رفت.

و على بن عيسى اربلى مى فرمايد كه بعضى از اصحاب ما براى قاضى ابوبكر اين اشعار بسرود.

يا    من    يسائل    iiدائما         من   كل  معضلة  سخيفه
لا      تكشفن      iiمغطاء         فلربا      كشفت     iiجيفه
و    لرب    مستور   iiبدا         كالطبل من تحت iiالقطيفه
ان     الجواب    iiلحاضر         لكننى      اخفيه     iiخيفه
لو    لا   اعتداء   iiرعيته         القى     سياسه    iiالخليفه
و    سيوف   اعداء   iiبها         هاماتنا     ابدا     iiنقيضه
لنشرت   من  اسرار  iiآل         محمد     جملا     iiطريفة
يغنيكم      عما      iiرداء         مالك    و    ابو    iiحنيفة
و   اريتكم   ان   iiالحسين         اصيب  فى  يوم  iiالسقيفة
ولاى      حال     iiلحدت         بالليل    فاطمة   iiالشريفة
و    لما   حمت   شيخيكم         عن وطى حجرتها المنيفة
اوه لبنت محمد صلى الله عليه و آله و سلم ماتت بغصتها اسيفة

حكايت دهم علويه ى شابه

فخر المحققين سيد محمد اشرف سبط سيد الحكما ميرداماد در كتاب فضائل السادات نقل مى فرمايد كه اسحق بن ابراهيم طاهرى در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كرد كه به او فرمود قاتل را رها كن با خوف و دهشت از خواب بيدار شد ملازمان خود را طلبيد گفت اين قاتل كيست و در كجاست گفتند حاضر است مردى است كه خود شهادت بر نفس خود داده است و اقرار به قتل كرده فرمان كرد او را حاضر كردند اسحق به او گفت اگر راست بگوئى تو را رها خواهم كرد گفت دانسته و آگاه باش كه من و جماعتى از اهل فساد هر حرامى را مرتكب مى شديم و در بغداد به هر عمل قبيح دست مى زديم و پيره زالى براى ما جاكشى مى كرد در بعضى از روزها پيره زال وارد شد و دخترى در غايت جمال با او بود آن دختر چون به صحن خانه رسيد صيحه اى بزد و غش كرده به روى زمين افتاد چون او را به هوش آوردند فرياد برآورد و گفت الله الله از خدا بترسيد اين عجوزه ى غداره مرا فريب داد با من گفت در فلان محله تماشائى است قابل ديدن مى باشد و چندان افسانه گفت كه مرا راغب گردانيد به همراه او بيرون آمدم مرا به اينجا كشانيد از خدا بترسيد جد من رسول خدا و على مرتضى است و از نسل فاطمه ى زهراء و حضرت سيد الشهداء مى باشم.

رفقاى من به اين سخنان اعتنا نكردند و به دختر درآويختند من به جهت حرمت رسول خدا دست غيرت از آستين بيرون كردم و در مقام ممانعت بيرون آمدم بر من جراحات بسيار وارد آوردند چنانچه مى بينى بالاخره ضربتى بر بزرگ ايشان فرود آوردم و او را به قتل رسانيدم و دختر را سالما خلاص كردم و او را مرخص كردم ديدم آن دختر مى گويد يسترك الله كما سترتنى و كان الله لك كما كنت لى در آن حال از صداى صيحه و صرخه همسايگان به خانه ريختند در حالى كه خنجر خون آلود در دست من بود و مقتول در خون خود مى غلطيد مرا گرفتند و به اينجا آوردند اسحق گفت من تو را به خدا و رسول بخشيدم آن مرد هم گفت به خدا قسم من هم از جميع گناهان توبه كردم و به حق آن كسى كه مرا به او بخشيدى ديگر عود به معصيت نخواهم كرد.

حكايت يازدهم عجيبه ى آهنگر مصرى و ضعيفه ى سيده

و نيز در كتاب مذكور از كتاب مدهش ابن جوزى نقل مى كند كه بعضى از صلحا وارد مصر شد آهنگرى را ملاقات كرد كه با دست خود آهن سرخ كرده را از كوره بيرون مى آورد و حرارت آهن به او ضرر نمى رساند با خود گفت البته اين مرد يكى از اوتاد است پيش آمد سلام كرد و گفت يا عبدالله به حق آن كسى كه اين كرامت به تو داده كه يك دعائى در حق من بنما آهنگر چون اين بشنيد بگريست
گفت اى مرد آن گمان كه در من بردى خطا است من خود را از عباد صالحين نمى دانم آن مرد گفت اين عمل تو را كسى به آن قادر نيست الا بندگان خالص صالح آهنگر گفت اين سببى دارد آن مرد گفت بر من منت گذار و آن سبب را براى من بگو گفت روزى در همين دكان مشغول كار خود بودم به ناگاه زنى صاحب جمال كه تا به آن روز به آن حسن و جمال زنى را نديده بودم بر من وارد شد و عرض حاجت كرد و از فقر و پريشانى خود حكايت نمود من شيفته و فريفته جمال او شدم گفتم اگر مراد من مى دهى من هم حوائج تو را انجام خواهم داد گفت اى مرد از خدا بترس من اهل اين عمل نيستم من هم گفتم برخيز و از پى كار خود برو آن زن برخاست و با حال پريشان از دكان من بيرون رفت بعد از چندى برگشت و گفت ضرورت مرا به اين جا كشانيد كه تو را اجابت كنم در آن حال من دكان را قفل كردم و آن زن را برداشته به خانه رفتم و در خانه را قفل كردم گفت چرا در خانه را قفل كردى گفتم خوف دارم مردم به حال من مطلع بشوند گفت پس چرا از خدا نمى ترسى اين وقت ديدم آن زن چون شاخه ريحان كه از باد تند مضطرب بشود در غلق و اضطراب افتاد و سيلاب اشك از چشمش جارى شد من گفتم تو را چه مى شود گفت از خداى خود خائف و ترسانم كه حاضر و ناظر است به حال ما پس آن زن گفت اى مرد اگر دست از من بردارى هر آينه ضمانت مى كنم كه خداوند متعال آتش دنيا و آخرت را بر تو حرام گرداند كلام آن زن در من تأثير كرد دست از مقصود خود كشيدم و حوائج و آنچه مايحتاج آن زن بود فراهم كرده به او عطا كردم آن زن خوشحال و مسرور به خانه خود مراجعت كرد در همان شب در عالم رؤيا مخدره اى ديدم كه تاجى از ياقوت بر سر دارد و به من خطاب مى كند و مى فرمايد يا هذا جزاك الله عنا خيرا من گفتم شما كيستيد فرمود ام الصبية التى اتتك و تركتها خوفا من الله عز و جل لا احرقك الله بالنار لا فى الدنيا و لا فى الاخرة من گفتم آن زن از كدام فاميل بود گفت از نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس من حمد خداى به جاى آوردم ازين سبب آتش مرا ضرر نمى رساند.