اقاله ى ابوبكر از خلافت و عتاب عمر با او

چون مكتوب أميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر رسيد مضطرب شد و سخت بيمناك گرديد كه مبادا از اين مكاتبات و مخاطبات فتنه حديث شود كه اصلاح آن در عقده محال افتد پس مردم مهاجر و انصار را حاضر ساخت و گفت اى جماعت مهاجر و انصار من در اخذ عوالى و فدك با شما طريق مشاورت سپردم و رأى شما را به صواب شمردم شما تصديق كرديد كه انبيا را ميراثى نيست و من منافع فدك را بر فيى ء مسلمين بر افزودم تا در حفظ ثغور و حدود و جهاد با مشركين و اعداى دين به كار برم اينك مرا على با شمشير حديد تهديد مى كند و بيم مى دهد سوگند با خداى كه من همى خواهم حمل خلافت را از دوش فروگذارم و طريق سلامت سپارم و طلب اقاله كردن و عزل و عزلت گزيدن اختيار نمايم از بهر آنكه با پسر ابوطالب طريق مناطحت ننمايم و ابواب مكاوحت و منازعت نگشايم مرا با على و على را با من چه افتاده است؟. عمر بن الخطاب چون از پسر ابوقحافة اين كلمات ضعف آميز را اصغا نمود زبان به شناعت باز كرده و گفت اى پسر ابوقحافة هرگز جز از در ضعف سخن نتوانى سرود و جز طريق ضعف ندانى پيمود تو پسر كسى باشى كه نه در ميدان قتال جريست و نه در قحط سالى سخى است مرا شگفت مى آيد از اين قلب ترسنده و نفس هراسنده كه تراست همانا من زلال خلافت را از براى تو صافى كردم و از آلايش پاك نمودم كه نيك بنوشى و خوش باشى دل قوى فرما و قواعد ملك را استوار بدار و خداى را سپاس گذار از آنچه من در راه تو بذل كردم اگر من نبودم على بن ابى طالب استخوان تو را در هم مى شكست على أن صخره صما است كه تا شكسته نشود رشحه بيرون ندهد و آن افعى جان گذاست كه جز به افسون كس از زخم او نرهد و آن شجر تلخى است كه اگر همه با عسلش مخلوط بنمائى جز مرارت ثمر نياورد با اين همه تو در جاى خويش استوار باش و از وعيد و تهديد او خاطر مخراش از آن پيش كه بر تو شام كند من بر وى چاشت خورم و قبل از اينكه سد باب تو كند ابواب او را مسدود سازم هر كس بر منبر رسول خدا بالا رود سزاوار است خدا را شكر گذارد در اين وقت ابوبكر زمام كلام را از دست عمر گرفت و گفت كه اى عمر تو را به خدا سوگند مى دهم كه مرا از اين مغلطه كارى معاف دارى و اين سخنانى كه چون پشم زده است از نقل آن خوددارى نمائى به خدا قسم اگر على قصد ما كند ما را با دست چپ خويش به قتل رساند بدون آنكه به دست راست محتاج شود ولى سه خصلت است در على كه مانع است از قتال با ما و اگر اين سه خصلت نبود ما را از دست او نجاتى نبود و آن سه خصلت كه على را از جنگ كردن با ما بازداشته اين است:

اول آنكه تنها است و او را ياورى نيست.

دوم- آنكه وصيت پيغمبر اكرم را درباره ما مراعات مى نمايد.

سوم- آنكه جميع قبائل عرب با او دشمن باشند و چون پلنگ زخم خورده دندانهاى خود را براى دريدن او تيز كرده اند و حريص در قتل او هستند همانند شترى كه به علفهاى بهارى افتد و دانسته باش كه براى اين سه خصلت على با ما كوتاهى مى ورزد و اگر اين سه خصلت نبود البته مرجع خلافت او بود الخ.

خطبه ى أميرالمؤمنين در مسجد

محدث قمى در بيت الاحزان از كتاب روضه ى كافى كلينى قدس سره كه به اسناد خود از ابوالهثيم به تيهان روايت مى كند كه أميرالمؤمنين در مسجد رسول خدا خطبه خواند

و بعد ان ذكر كلامه فى التحميد لله و الصلوة على رسول الله الى ان قال: مخاطبا للناس اما و الذى فلق الحبة و برء النسمة لو اقتبستم العلم من معدنه و شربتم الماء بعذوبته و ادخرتم الخير من موضعه و أخذتم من الطريق واضحه و سلكتم من الحق منهجه لنهجب بكم السبل و بدت لكم الاعلام و أضاء لكم الاسلام فأكلتم رغدا و ما عال فيكم عائل و ما ظلم منكم مسلم و لا معاهد و لكن سلكتم سبيل الظلام فاظلمت عليكم دنياكم برحبها و سدت عليكم أبواب العلم فقلتم بأهوائكم و اختلفتم فى دينكم فافنيتم فى دين الله بغير علم و اتبعتم الغواة فاغوتكم و تركتم الأئمة فتركوكم فاصبحتم تحكمون بأهوائكم اذا ذكر الأمر سئلتم أهل الذكر فاذا افتوكم قلتم هو العلم بعينه فكيف و قد تركتموه و نبذتموه و خالفتموه رويدا عما قليل تحصدون جميع ما زرعتم و تجدون وخيم ما اجترمتم و ما جلبتم فو الذى فلق الحبة و برء السنمة لقد علمتم انى صاحبكم و الذى به امرتم و انى عالمكم و الذى بعلمه نجاتكم و وصى نبيكم و خيرة ربكم و لسان نوركم و العالم بما يصلحكم فعن قليل رويدا ينزل بكم ما وعدتم و ما نزل بالامم قبلكم و سيسئلكم الله عز و جل عن ائمتكم معهم تحشرون و الى الله عز و جل غدا تصيرون أما و الله لو كان لى عدة أصحاب طالوت او عدة اهل بدر و هم اعدادكم لضربتكم بالسيف حتى تولوا الى الحق و تنيبوا للصدق فكان ارتق للفتق و آخذ بالوفق، اللهم فاحكم بيننا بالحق و أنت خير الحاكمين.

ترجمه- خلاصه فرمايش آن حضرت به فارسى اين است كه ابوالهيثم گويد آن حضرت در مسجد خطبه ى انشاء فرمود و بعد از حمد و ثناى الهى و صلوات بر حضرت رسالت پناهى روى با مهاجر و انصار نمود و گفت اى مردم به حق آن خدائى كه دانه را شكافته و خلق را آفريده اگر شما احكام دين را از آل محمد اخذ مى كرديد و زلال علم را از ايشان تعلم مى نموديد و طريق واضح را از دست نمى داديد و آب حيوة جاودانى را در حالت عذوبت و گوارائى مى آشاميديد و خيرات و نيكوئى را از محل خود ذخيره و اندوخته مى كرديد و از شاهراه حق و طريق روشن سلوك مى نموديد در اين صورت راهها بر شما روشن مى شد و نشانه هاى دين براى شما آشكار مى گرديد و اسلام براى شما مى درخشيد و بدون زحمت و مشقت به طور فراوانى از نعم خداوند مى خورديد و هرگز خانواده اى از مسلمانان به فقر و درويشى مبتلا نمى شد و هيچ مسلمانى از شما ستم نمى ديد و بر او ظلم نمى شد حتى كفار ذمى و معاهد هم در امان بودند و بر ايشان ستم نمى شد و ليكن چكنم كه شما راه ستمكاران را پيش گرفتيد از اين جهت دنياى به آن وسعت بر شما تنك گرديد و ابواب معارف و علوم به روى شما مسدود شد از اين جهت به دلخواه خود تكلم كرديد و در دين خدا اختلاف نموديد و راه نفاق پيموديد و بدون علم و دانش در احكام خدا فتوى داديد و پيروى گمراهان و مضلين نموديد بالاخره شما را گمراه نمودند و از راه راست منحرف ساختند، اين وقت مقتدايان شما نيز شما را به حال خود گذاشتند اكنون صبح كرده ايد در حالى كه به هواى نفس خويش فتوى مى دهيد و مابين مردم حكم مى كنيد هرگاه مشكلى بر شما روى دهد و آل محمد مشكل شما را حل بنمايند مى گوئيد علم اين است لا غير در اين صورت چه شما را بر اين داشت كه آل محمد را ترك كرديد و آنها را پس پشت انداختيد و اوامر آنها را مخالفت نموديد؟!! هان آهسته باشيد كه عنقريب كشتهاى خود را مى درويد و جزاى اعمال خود را مى يابيد و وزر و وبال اعمال شنيعه خود را خواهيد ديد و آن مكرها و خدعه ها كه به كار بستيد نتيجه ى او را به او مى رسيد، قسم به آن خدائى كه دانه را شكافته و آفريدگان را از كتم عدم به عرصه وجود آورده كه شما حتما و جز ما مى دانيد كه أميرالمؤمنينم و ربانى اين امت و وصى حضرت رسالت و عالم به كتاب و سنت من هستم و منم كه از انوار علوم من براى شما نجات حاصل شود و منم برگزيده پروردگار و مترجم قرآن و مفسر آيات خداوندگار و عالم به مصالح ليل و نهار از اصلاح و فساد امور شما و اكنون نزديك است آنچه وعده شد بر شما فرود آيد از عذاب و امتحان چنانچه بر امم سالفه نازل شده و عنقريب است كه خداوند متعال شما را در مورد حساب درآورد و از ائمه و مقتدايان شما سئوال نمايد و مؤاخذه نمايد كه با آنها محشور خواهيد شد و به سوى خداوند عز و جل بازگشت خواهيد نمود آگاه باشيد به خدا قسم كه اگر به عدد اصحاب طالوت يا اصحاب بدر كه سيصد و سيزده نفر بيش نبودند مرا يار و ناصر بود شما را با شمشير خود مى زدم تا آنكه رو بحق آريد و به سوى دين صحيح و صدق بازگرديد چه آنكه ضربات شمشير مسدود كننده را كفر و نفاق باشد و از براى رفق و مدارا بهتر است (پس فرمود) بار الها حكم فرما مابين ما و اين گروه بدانچه سزاوار است و تو نيكوترين حاكمى.

راوى گويد: كه أميرالمؤمنين بعد از اين خطبه از مسجد بيرون آمد در اثناى عبور از زمين ريگزارى گذشت سى عدد گوسفند در آنجا مى چريدند حضرت فرمود به خدا قسم اگر به عدد اين گوسفندان مرا ناصر و معين بود هر آينه پسر خورنده مگسها را از منبر رسول خدا به زير مى آوردم و او را از ملك و سلطنت خلع مى كردم.

راوى گفت: چون أميرالمؤمنين آن روز را به آخر رسانيد سيصد و شصت نفر با آن حضرت بيعت كردند كه تا دم مرگ ايستادگى داشته باشند أميرالمؤمنين آنها را فرمود كه فردا سرهاى خود را بتراشيد و در احجار الزيت نزد من آئيد چون فردا روز برآمد أميرالمؤمنين سر خود را بتراشيد در موعد خود حاضر شد ولى هيچكدام از قوم سر خود را نتراشيدند و در ميعادگاه حاضر نشدند مگر ابوذر و عمار و مقداد و سلمان و حذيفة بن يمان چون آن حضرت اوضاع را چنان ديد هر دو دست به طرف آسمان بلند كرد و عرض كرد (اللهم ان القوم استضعفونى كما استضعف بنو اسرائيل هارون اللهم فانت تعلم ما نخفى و ما نعلن و ما يخفى عليك شيى ء فى الارض و لا فى السماء توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين) و ازين پيش ياد كرديم اين قصه را و به جاى حذيفه در آن روايت زبير مذكور است و بردن أميرالمؤمنين فاطمه را به در خانه مهاجر و انصار ايضا سبق ذكر يافت و اين مطلب در نزد اهل سنت ايضا مسلم است.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد: أميرالمؤمنين نيمه شبى فاطمه را بر درازگوشى سوار كرده همراه خود برمى داشت به در خانه مهاجر و انصار برده و از آنها طلب يارى مى نمود و فاطمه نيز آنها را به نصرت على عليه السلام مى خواند در جواب مى گفتند كه اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما با ابوبكر بيعت كرديم و امر گذشته و اگر قبل از اين بيعت پسر عم تو ما را به بيعت خود مى خواند با او بيعت مى كرديم و از او نمى گذشتيم أميرالمؤمنين فرمود چگونه براى من جائز بود كه جنازه رسول خدا را بگذارم و در طلب خلافت بشتابم فاطمه فرمود على عليه السلام نكرد مگر آنچه را كه شايسته او بود و كردند آنچه را كه خداى تعالى پاداش اعمال آنها را خواهد داد.

و نيز ابن ابى الحديد گويد: كه از كلام معويه مشهور است كه به على عليه السلام نوشت از شام به اين مضمون «عهد و زمان ديروز تو هنوز از ياد بدر نرفته كه زوجه خود را شبانه همراه برمى داشتى و بر درازگوشى سوار مى نمودى و هر دو دست تو در دست دو فرزندت حسن و حسين بود هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت مى كردند و تو باقى نگذاشتى احدى از اهل بدر و سابقين را مگر آنكه آنها را به يارى خود خواندى و تو با زوجه ات براى انتصار به نزد آنها رفتى و گفتى بيائيد و مرا نصرت كنيد و همى خواستى مردم را كوچ دهى ولى كسى ترا اجابت نكرد مگر چهار نفر يا پنج نفر به جان خودم قسم اگر تو بر حق بودى هر آينه ترا اجابت مى نمودند ولى ادعاى تو در اين امر بر باطل بود!! و حرفى را ندانسته بر زبان جارى كردى و امر خلافت را كه بدان نرسى نشانه گذاشتى و هدف بساختى!!

بيمارى فاطمه و عيادت ام سلمة از ايشان

صديقه ى كبرى سلام الله عليها در اثر صدماتى كه ابوبكر و عمر به او وارد آوردند رفته رفته مريض و بسترى گرديد ام المؤمنين ام سلمه رضى الله عنها كه نهايت مهربانى با فاطمه داشت روزى به عيادت آمد.

چنانچه در تفسير عياشى مسطور است كه داخل شد ام سلمة بر فاطمه و عرض كرد اى دختر رسول خدا چگونه صبح كردى شب دوشين را.

قالت اصبحت بين كمد و كرب فقد للنبى و ظلم الوصى هتك و الله حجاب من اصبحت امامته مغصوبة مقبوضة على غير ما شرع الله فى التنزيل و سنها النبى صلى الله عليه و آله و سلم فى التأويل و لكنها احقاد بدرية و ترات احدية كانت عليها قلوب أهل النفاق مكتمنة لمكان الوشاة فلما استهدفت و الامر ارسلت علينا شئابيب الآثار من مخيلة الشقاق فيقطع وتر الايمان من قسى صدورها و لبئس على ما وعد الله من حفظ الرسالة و كفالة المؤمنين احرزوا عائدتهم غرور الدنيا بعد انتصار ممن فتك بآبائهم فى مواطن الكرب و منازل الشهادات.

ترجمه- علامه ى مجلسى در بحار مى فرمايد: «كه من اين حديث را جز در نسخه واحد نديدم و چند كه محرف و مصحف بود اصلاح نتوانستم لاجرم آنچه ديدم نگاشتم». كيف كان آنچه از اين كلمات مسلم است شكايت آن مخدره و درد دل سوخته او است كه براى ام سلمه هنگامى كه او پرسش مى كند كه چگونه شب را به روز آوردى شرح مى دهد و مى فرمايد صبح كردم در حالى كه جگرم از داغ پدر سوخته و آتش دلم براى ظلمى كه بر وصى رسول خدا كرده اند افروخته همانا به خدا قسم هتك كردند حجاب خدا را و آن أميرالمؤمنين بود كه صبح كرد در حالى كه خلافت و منصب امامت او را گرفتند و غصب نمودند و برخلاف كتاب خدا و سنت حضرت مصطفى كار كردند و چشم از تنزيل و تأويل اين كتاب آسمانى پوشيدند و آن نبود مگر به جهت كينه هائى كه از على در دل داشتند كه رجال آنها را در بدر واحد به قتل رسانيده و شراره حقد و حسد خود را به اين خاموش كردند كه از على انتقام بكشند به غصب كردن حق او چون رسول خدا دنيا را وداع گفت تير آنها به نشان درآمد كينه هاى خود را از مكنون خاطر خود ظاهر ساختند باران خونخواهى را بر سر ما فروفرستادند و ابواب فتنه را به روى ما باز كردند به دستيارى مفسدان و سخن چينان يك باره كمند ايمان را بگسيختند و زه ايمان را از كمان قلب قطع كردند و حفظ رسالت سيد المرسلين و كفالت امور مؤمنين را پشت پاى زدند از پس آنكه محفوظ داشتند فوائد خويش را از غرور دنيا و چون به مقصود نائل شدند دست از نصرت على مرتضى برداشته و چندانكه از آنها طلب نصرت كرد ناديده و ناشنيده گرفتند به جهت اينكه على مرتضى پدران آنها را كشته بود.

اللغة كمد بمعنى خون شديد است، وشاة جمع واشى به معنى سخن چين است، استهداف به معنى تير به نشان خوردن، شآبيب جمع شؤبوب بمعنى يك دفعه باريدن، الاثار جمع ثار به معنى خون و خونخواه، مخيله ابريست كه گمان باران در او مى رود، عائدة به معنى فائده است.

عيادت دختر طلحة از فاطمه

(نا) عايشه دختر طلحه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى بر فاطمه زهرا برآمد او را گريان يافت عرض كرد پدر و مادرم فداى تو باد اين گريه و زارى از براى چيست؟!

فقالت أتسئلينى عن هنة حلق بها الطائر و حفى بها السائر رفعت الى السماء أثرا و رزئت فى الارض خبرا ان قحيف تيم و احيول عدى جاريا ابا الحسن فى السباق حتى اذا تفر يا فى الخناق فاسرا له الشنئان و طوياه الاعلان فلما خبئا نور الدين و قبض النبى الأمين نطقا بفورهما و نفثا بسورهما و أدالا فدكا فيالها كم من ملك ملك انها عطية الرب الاعلى للنجى الاوفى و لقد نحلينها للصبية السواغب من نجله و نسلى و انها لبعلم الله و شهادة امينه فان انتزعا منى البلغة و منعانى اللمظة فاحتبسها يوم الحشر و ليجدن آكلها ساعرة حميم فى لظى جحيم.

اللغه هنة مؤنث هن جمعه هنوات و هو الشر و الفساد- حلق من باب تفعيل بلند شدن مرغ است در پرواز- و حفى حفاءا من باب تعب اى مشى به غير نعل و منه حفى السائر اى كثر فى المشى

حتى وقت قدماء- قحيف مصغرا و القحف اناء من خشب كانه نصف قدح و هنا كناية عن ابى قحافة و قحيف تيم يعنى ابوبكر و التصغير للتحقير- احيول مصغر احول و هو الذى فى عينه حول اى تغيير و فى المنجد: الحوالى و الحول و الحولى ذو الحيلة شديد الاحتيال و هو المناسب بهذا المقام قال و رجل حوله اى شديد الاحتيال و فيه ايضا المحال الباطل المعوج و كيف كان احيول بالتصغير صفة ذم- تفر يا من فرى يفرى فريا عليه الكذب اختلقه و فرى الشى ء قطعه و شقه و فرى يفرى فرى دهش و تحير و الظاهر المراد هنا خوف اظهار ما فى قلوبهم من الكذب و الاختلاق و الاباطيل- خنقه تخنيقا شد على حلقه حتى يموت- الشنئان على وزن همدان: البغضاء- طوياه تثنية طوى يطوى طيا نقيض النشر يعنى در هم پيچيد كنايه از اينكه بغض و كينه خود را در دل پنهان كردند- خبا اى خمد يعنى خاموش شد- بفورهما الفور: الغليان و الاضطراب و قوله تعالى من فورهم هذا اى من غضبهم و هذا التعبير فى مقام التوبيخ و التحقير- نفثا و منه نفث الشيطان على لسانه اى القى فكلم و النفث شبيه بالنفخ و يقال هذا ايضا فى مقام التوبيخ و التحقير- سورهما السور بفتح السين و سكون الواو بمعنى الشدة و منه سورة الخمر اى شدتها و من السلطان سطوته- أدالا اى غلبا- للنجى كناية عن رسول الله (ص) و منه و قربناه نجيا اى مناجيا يقال فى مقام المدح و الثناء البلغة كغرفة الزاد يكتفى منه فى العيش و منه الدنيا دار بلغة اى دار عمل- اللمظه من لمظ يلمظ بالضم اخرج لسانه بعد الاكل او الشرب فمسح به شفتية تبتلع بلسانه بقية الطعام بين اسنانه بعد الاكل و هنا كناية عن شيئى قليل، الزلفة كغرفة و الزلفى القربى و المنزلة، ساعرة من سعراى اشتعل و السعير: النار و لهبها و اسعرتها او قدتها، الحميم الماء الحار الشديد الحرارة يسقى منه اهل النار و يصب لى ابدانهم و عن ابن عباس لو سقطت منه نقطة على جبل الدنيا لا ذابتها، لظى اسم من اسماء جهنم، (المجمع و المنجد)

ترجمة فرمود اى دختر طلحه آيا سؤال مى كنى از من حديث شنيعى و شر عظيمى را كه مكتوب آن بر پر مرغان بسته شد و در جهان پراكنده گشت و پيكهاى سريع السير و بريدهاى چالاك در طى طريق خبر آن را به اطراف جهانى رسانيدند غبار آن تا آسمان برفت و مصيبت آن زمين را فرو گرفت همانا پست ترين قبيله تيم ابوبكر بن ابى قحافه و خبيث ترين و حيله بازترين قبيله عدى عمر بن الخطاب دو اسبه تاختند و رايت مسابقت برافراشتند كه بر على مرتضى پيشى بگيرند چون كفو آن حضرت نبودند ذليل و زبون گشتند چندان كه گلوگاه ايشان تنگى گرفت چون بر مركب آرزو سوار نشدند بغض و كينه على مرتضى را در دل خود پنهان كردند و خصمى خويش را به آن حضرت مخفى داشتند و هيبت نبوت مانع آنها بود كه اظهار بغض خود بنمايند تا آنكه نور نبوت مخفى و چراغ هدايت خاموش گرديد و پيغمبر امين مقبوض گشت آنچه در دل داشتند بر زبان آوردند و به مركب آرزو سوار شدند و كمان لجاج و احتجاج را به زه دركشيدند و دم زهرآميز را به زيان اهل بيت دردميدند و با غنج دلال خصومت خويش را آشكار ساختند و به غصب فدك و عوالى آن پرداختند از در تعجب بنگريد كه چه بسيار ملوك مالك فدك گشت و از اين به بعد هم مالك شوند و با هيچ كس وفا نكند همانا اين فدك عطيه ى خداوند است كه به رسول خدا عنايت فرمود آن حضرت آن را به من بخشيد از بهر فرزندان و كودكان گرسنه كه از نسل او و اولاد من باشند و اين به حكم خداوند رب العالمين و شهادت روح الامين بود پس اگر ابوبكر و عمر قطع كردند معاش طفلان مرا و بازگرفتند خورش مرا من از براى اينكه اجر و ثوابم به درگاه بارى تعالى افزون شود بر اين ظلم و ستم صبر مى كنم و خراجى كه ايشان مأخوذ دارند افزون از بقاى طعامى نيست كه در زير دندان بماند و البته در قيامت اين فدك براى غاصبين آن چرك و خون و آتش برافروخته و حميم جهنم خواهد بود البته آن را خواهند ديد.

خطبه ى فاطمه ى زهرا هنگام عيادت زنان مهاجر و انصار از او

اين خطبه از مسلمات در نزد عامه و خاصه است ابن ابى الحديد در جلد 4 شرح نهج البلاغة ص 87 از طبع مصر نقل كرده و عمر رضا كحاله در اعلام النساء در ترجمه ى فاطمه ى آن را نقل كرده و على بن عيسى اربلى در كشف الغمه از كتاب سقيفه ابوبكر جوهرى كه از مشاهير اهل سنت است نقل كرده و شيخ طبرسى در احتجاج از سويد بن غفله نقل كرده و شيخ صدوق در امالى از ابن عباس و در معانى الاخبار از عبدالله محض بن الحسن المثنى بن الحسن المجتبى عليه السلام و او از مادرش فاطمة بنت الحسين عليه السلام روايت كرده با اندك اختلافى و صاحب ناسخ گويد روايت اين طرق ثلاثة در بيان اين خطبه ى اندك اختلافى است لاجرم واجب نمى كند كه من بنده روايت طرق ثلاثه را بنگارم زيرا كه روات اگر كلماتى چند در فقرات اين حديث ديگرگون آورند زيانى به حديث نمى رساند از اين روى روايت عبدالله محض را كه از فاطمه دختر حسين عليه السلام است كافى دانستم.

علامه ى مجلسى در عاشر بحار به هر سه طريق نقل فرموده (شكر الله سعيه) مى فرمايد چون مرض فاطمه سنگين شد زنان مهاجر و انصار در گرد او درآمده فقلن لها السلام عليك يا بنت رسول الله كيف اصبحت عن ليلتك؟ فحمدت الله وصلت على ابيها ثم قالت: اصبحت و الله عائفة لدنيا كن قالية لرجا لكن لفظتهم قبل اذ عجمتم و سئمتهم بعد ان سبرتهم فقبحا لفلول الحد و خور القنات و خطل الرأى و اللعب بعد الجد و قرع الصفات و زلل الاهواء و بئس ما قدمت لهم انفسهم ان سحظ الله عليهم و فى العذاب هم خالدون لارجم و الله لقد قلدتهم ربقتها و شننت عليهم عارها و حملتهم اوقتها و عقرا و رغما و بعدا للقوم الظالمين.

اللغة : عائفة اى كارهة من عاف يعيف عيفا و عيافة بكسر العين من باب تعب، قالية اى مبغضة، لفظتهم اى رمتهم، اعجمتهم اى عضضهم يعنى قبل از اينكه دندان بر آنها فرو برم از دهن بيرون انداختم كنايه از عدم اعتناء و اين عبارت در مقام مذمت و توبيخ گفته مى شود، سبرتهم اى امتحنهم يعنى دلگير و غضبناك بر مردان شما شدم بعد از اينكه آنها را امتحان كردم، فقبحا كلمه ى نفرين، فلول اى الكسر و الثلمة فى السيف خورة بفتح الاول و الثانى به معنى ضعف و سستى است قناة بمعنى نيزه است خطل بالتحريك منطق فاسد و مضطرب را گويند، قرع الصفات اى ضرب الحجر الاملس اى اخذتم دينكم باللعب و الباطل بعد ان كنتم مجدين فيه، لاجرم: كلمة تورد لتحقيق الشيئى، ربقه بكسر الراء و سكون الباء در اصل ريسمانى باشد كه بدان گردن بهيمه را بندند و مرا در اينجا حبل خلافت است فلذا ضمير ربقتها و دو ضمير بعد راجع به فدك يا خلافت است، شننت من شن ريختن آب است و در اينجا مراد فرود آوردن عار و ننگ را بر ايشان يعنى غصب فدك و خلافت مايه ى عار و ننگى شد از براى ايشان اتا دامنه قيامت، اوقرها من الوقر بكسر الواو و سكون القاف: الثقيل من الحمل و فى بعض النسخ اوقتها و لم نعرف له معنى، فجدعا قطع الانف او الاذن او الشفة، عقرا ضرب قوائم البعير اين جدعا و عقرا با دو كلمه بعد در مقام دعاى بد و نفرين گفته مى شود كناية از فنا و استيصال تام و نابود شدن غاصبين خلافت و فدك مى باشد.

ويحهم انى زعزعوها عن رواسى الرسالة و قواعد النبوة و الدلالة و مهبط روح الأمين و الطبين بامور الدنيا و الدين الا ذلك هو الخسران المبين و ما الذى نقموا عن ابى الحسن و ما نقموا و الله منه الا نكير سيفه و نكال وقعته و شدة وطأته

و قلة مبالاته بحتفه و تنمره فى ذات الله و تالله لو تكافوا عن زمام نبذه اليه رسول الله و مالوا عن المحجة اللائحة و زالوا عن قبول الحجة الواضحة لردهم اليها و حملهم عليها و لسار بهم سيرا سجحا لا يكلم خشاشه و لا يكل سائره و لا يمل راكبه و لاوردهم منهلا نميرا صافيا رويا فضفاضا تطفح ضفتاه و لا يترنق جانباه و لاصدرهم بطانا و نصح لهم سرا و اعلانا قد تحير بهم الرى و لم يكن يحلى من الغنى بطائل و لا يحظى من الدنيا بنائل الا بغمر الماء و ردعة شررة الساغب و لفتحت عليهم بركات من السماء و الارض و لبان لهم الزاهد من الراغب و الصادق من الكاذب و سيأخذهم الله بما كانوا يكسبون (و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا و ما هم بمعجزين).

اللغة :زعزع فى بعض النسخ زحزح و كلاهما بمعنى الحركة من مكان الى مكان يعنى خلافت را از مركز خود نقل دادند به مركز ديگر كه لايق نبود، و لفظ ويح استعمال ميشود در تعجب و توجع، رواسى جمع راسى و هو الثابت، الطبين مبالغة من طبن طبنا الفتن الحاذق و ما الذى نقموا ما موصولة اى شيئى كرهوا من أبى الحسن عليه السلام، اللكر الانكار، يعنى لا يسيل سيفه الا لدفع المنكرات، و نكال العقوبة، وقعته صدمة الحرب: وطائة الاخذة الشديدة، بحتفه الحتف: الموت الفجعة، تنمره اى تغير و غضبه تكافوا التدافع، سجحا اى سهلا، الكلم الجرح: خشاشة بكسر الخاء المعجمة ما يجعل فى انف البعير الصعبة من خشب و يشد به الزمام ليكون اسرع لا يقاده و سوقه، لا يكل اى لا يتعب، منهلا اى محل ورود الماء ليشرب، نميرا آب خوشگوار، رويا سحابة عظيمة القطر. فضفاضا من فضفض كجعفر رباعى مجرد يقال لثوب واسع و عيش راقد و رجل كثير العطاء و ارض فضفاض علاها الماء من كثرة المطر و درع فضفاضة اى واسعة و سحابة فضفاضة اى كثيرة الماء و جارية فضفاضة اى كثيرة اللحم تطفح تمتلى حتى تفيض ضفتاه اى جانباه، يترنق من رنق اى كدر يعنى بسبب گل و لاى آب تيره مى شود، و لا صدرهم بطانا اين مثلى است كه گفته مى شود براى كسى كه سير آب از سرچشمه برگردد كه شكم او بزرگ شده باشد، تحير بهم الرى من حار الماء اى اجتمع و دار و الرى ضد العطش و اين عبارت استعاره است يعنى على بن ابى طالب از سرچشمه ى علم لدنى دلهاى ايشان را مملو مى كرد و به كمال نرمى و آرامى تاج عزت و سعادت بر سر آنها مى نهاد؛ يحلى كيرضى من الحلو: النصيب من اللذائذ، طائل بمعنى الفائدة، يحظى بالظاء المعجمة كيرضى مثله، و الغمر بضم الغين و فتح الميم اناء صغير، و ردعة ردعا عن كذا كفه و رده شرره ريزه ى آتش را گويند، الساغب الجايع، و همه الفاظ استعاره و مراد از آن كمال زهد على عليه السلام است