اما سند اين قصه اشهر از آن است كه محتاج به ذكر باشد ابن ابى الحديد در ج 3 شرح نهج البلاغه ص 284 از طبع مصر مفصلا اين قصه را نقل كرده و سيد عقيلى در جلد ثانى كفاية الموحدين از بلاذرى و حسن بن صالح و وكيع و عباد و سفيان ثورى و عوفى و زفر تلميذ ابى حنيفه و خالد بن عبدالله قيصرى و ابوبكر بن عياش و شريك بن عبدالله و ابو يوسف قاضى و ابن الحى و صاحب كتاب صراط المستقيم و صاحب شرح وقايه و انصارى شافعى و ابوالمعالى جوينى و قفال مروزى و ابن حماد و ديگران همه نقل كرده اند بلكه قاضى ابويوسف به اسانيد متعدده نقل كرده و ابن الحى كه از قضاة عامه است روايت كرده و گفته كه ابوبكر كرد و تمام نكرد و خالد بن عبدالله قيصرى ناصبى بر بالاى منبر گفت كه اگر در ابوتراب خيرى بود ابوبكر به قتل او فرمان نمى داد!!! و ابن ابى الحديد گويد از استاد خود ابوجعفر نقيب سئوال كردم از حكايت خالد جواب گفت كه قومى از علويين اين حديث را نقل مى كنند و آنكه شخصى آمد از زفر بن هزيل كه هميشه مصاحب ابوحنيفه بود و از شاگردان او محسوب مى شد سئوال كرد از فتواى ابوحنيفه كه جائز است خروج از نماز بدون سلام به آنكه كلام يا فعل كثيرى از او صادر بشود؟ زفر بن هزيل گفت جائز است زيرا كه ابوبكر در تشهد خود گفت آنچه گفت سائل گفت مگر ابوبكر چه گفت؟ زفر گفت ترا نمى رسد كه تحقيق اين مسئله بنمائى سائل اصرار كرد زفر گفت او را از من دور كنيد كه همانا اين مرد از اصحاب ابى الخطاب است ابن ابى الحديد گويد من از استاد خود سؤال كردم كه تو در اين باب چه مى گوئى؟ گفت: من از خالد اين را بعيد نمى دانم نظر به شجاعتى كه داشت و كينه على هم در دل او بود لكن از ابوبكر بعيد مى دانم گفتم: آيا خالد قادر بر قتل على بن ابى طالب بود؟ گفت: بلى چرا قدرت نداشته باشد و حال آنكه خالد شمشيرى در گردن داشت و على سلاحى با خود نداشت و ابن ملجم بى خبر او را شهيد كرد و خالد از ابن ملجم شجاع تر بود، بعد از آن مى گويد من اصرار كردم در حديث خالد از كيفيت آن و لفظ آن نقيب اين مصراع را خواند:

«كم عالم بالشى ء و هو يسئل» يعنى خود همى داند همى پرسد از آن و گفت از اين سخنان دست بكشيم و به مطلب خود برگرديم و من در آن وقت جمهرة النسب ابن كلبى را در نزد او مى خواندم باز در آن شروع كرديم و از آن درگذشتيم.

و در كفاية الموحدين گويد جماعتى از فقهاى عامة پرسيدند اين فعل ابوبكر را؟ در جواب گفته اند: بدى بود كه ابوبكر كرد و لكن چون تمام نكرد عيبى ندارد!!

و جمعى ديگر از علماء و قضاة اهل مدينة گفته اند قصورى ندارد اگر از براى صلاح امت مردى را بكشند تا مردم متفرق نشوند و چون على بن ابى طالب مردم را از بيعت با ابى بكر منع مى نمود ابى بكر هم امر به قتل او كرد و تمام حنفى مذهبان تجويز نمودند خروج از نماز را به غير سلام از تكلم و نحو آن و مستند و دليل ايشان همان تكلم ابوبكر بوده است لاغير كه قبل از سلام گفت: يا خالد لا تفعل ما امرتك به بلكه مالكى مذهب متابعت نمودند در اين فتوى ابوحنيفه را و صاحب شرح وقايه و انصارى شافعى در كتاب ينابيع و ابوالمعالى جوينى و قفال مروزى از اصحاب شافعية در مقام رد بر ابى حنيفه نقل اين فتواى شوم او را كردند و ابن حماد در قصيده ى معروفه ى خود ياد از اين فعل شنيع نموده چنانكه مى گويد: تأمل بعقلك ما ازمعوا و هموا عليه بان يفعلوه بهذا فسل خالدا عنهم على ايما خطة و افقوه و قال الذى قال قبل السلام حديث رووه فلم ينكروه حديث رووه ثقات الحديث فما ضعفوه و ما عللوه

آيا جاى شك باقى مى ماند براى منصف دين دار در بى اعتنائى شيخين به دين از جهات متعده؟! كه حقير تفصيل آن را در جلد اول (الكلمة التامة) ايراد كرده ام.

بيست و چهارم: تكذيب ام سلمه حديث نحن معاشر الانبياء را علاوه بر فاطمه زهرا و على مرتضى و حسن مجتبى و الحسين عليهم السلام و اسماء و ام ايمن كه همه تكذيب كردند اين حديث مجعول را ام سلمة نيز هم تكذيب فرمود و جلائل فضائل اين مادر مؤمنان را در محل خود ذكر خواهيم كرد (روى الشيخ الاجل جمال الدين يوسف ابن حاتم الفقيه الشامى تلميذ المحقق الحلى فى كتابه) (الدر النظيم) قال قالت ام سلمة حيث سمعت ما جرى لفاطمة المثل فاطمة بنت رسول الله ايقال هذا القول هى و الله الحوراء بين الانس و النفس للنفس ربيت فى حجور الاتقياء و تناولتها ايدى الملائكة و نمت فى حجور الطاهرات و نشأت خير منشأ و ربيت خير مربى اتزعمون ان رسول الله حرم عليها ميراثه و لم يعلمها و قد قال الله تعالى و انذر عشيرتك الاقربين افانذرها و خالفت امر ابيها و جائت تطلبه و هى خيرة النسوان و ام سادة الشبان و عديلة مريم بنت عمران تمت بابيها رسالات ربه فو الله لقد كان يشفق عليها من الحر و القر و يوسدها بيمينه و يدثرها بشماله رويدا و رسول الله بمرآمنكم و على الله تردون واها لكم فسوف تعلمون) (فحرمت ام سلمة عطاها فى تلك السنة) خلاصه فرمايش ام سلمه اين است كه مى فرمايد چون شنيدم ماجراى فاطمه را با ابوبكر و اتباع او گفتم آيا سزاوار است كه اينگونه سخنها درباره ى فاطمه گفته شود و با وى چنين معامله بشود به خدا قسم فاطمه انسيه حوراء باشد و او نفس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است در دامن پرهيزكاران و اتقياء پروريده شده و دستهاى ملائكه ى او را برداشته و در برگرفته و در دامن زنان طاهره و مطهره آرميده نيكو نشو نما كرده و نيكو تربيت و ادب يافته شما گمان مى كنيد كه رسول خدا او را از ارث خودش محروم كرده باشد و به او ابلاغ و اعلام نكرده و حال آن كه خداوند مى فرمايد (و انذر عشيرتك الاقربين) يا آن كه گمان مى كنيد كه رسول خدا او را انذار كرده ولى فاطمه مخالفت كرده پدر بزرگوار خود را و حال آن كه فاطمه بهترين زنان و مادر سيد جوانان و قرينه ى مريم دختر عمران مى باشد پدر او ختم پيغمبران است كه به واسطه ى او رسالات خداوند تمام كرديد به خدا قسم كه رسول خدا فاطمه را از سرما و گرما محافظت مى نمود و دست راست خود را در زير سر او متكا مى كرد و با دست چپ خود او را مى پوشانيد هان اى گروه آهسته باشيد كه شما در منظر رسول خدائيد و شما را مى بيند ورود شما بر خداوند جليل است اى واى بر شما كه عنقريب مرجع و بازگشت خويش را بدانيد!، گويند كه در آن سال عطاى ام سلمه را ابوبكر قطع كرد براى اين حرفها، پس اگر حديث نحن معاشر الانبيا حظى از صحت مى داشت مثل ام سلمه او را تكذيب نمى كرد.

بيست و پنجم: از غرائب علو حق آن كه عايشه كه نسبت اين حديث را بعض عامه به او مى دهند عملا آن را تكذيب كرد چنانچه طبرى و ثقفى على ما نقل عنهما در تاريخ خود روايت كرده اند كه عايشه در نزد عثمان ابن عفان آمد و گفت عطائى كه پدرم ابوبكر و خليفه دوم عمر به من مى دادند تو نيز به من باز ده عثمان گفت من از كتاب خدا و سنت رسول اكرم براى اين عطا موضعى نيافتم و جائز نمى دانم و لكن پدرت يا عمر بن الخطاب از روى طيب خاطر خود و مطابق دلخواه به تو چيزى مى دادند نه از باب وجوب و من خود را موظف نمى دانم كه تابع آنها باشم در رأى و من اين كار را نخواهم كرد عايشه گفت پس ميراث مرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باز ده عثمان گفت مگر فراموش كردى كه فاطمه آمده بود براى مطالبه ى ارث پدر خود رسول خدا و تو و مالك بن اوس شهادت داديد كه پيغمبر ارث نمى گذارد و شما دو نفر حق فاطمه را باطل كرديد؟ اكنون خود آمده اى از من مطالبه ى ارث از پيغمبر مى كنى من اين كار را نخواهم كرد.

طبرى اين جمله را در اين باب زياد كرده كه عثمان تكيه كرده بود چون اين حرف بشنيد مستوى نشست و گفت آيا تو نبودى كه با آن اعرابى كه با بول خود وضو مى گرفت در نزد پدرت شهادت داديد كه پيغمبران ارث نمى گذارند. شيخ مفيد مى فرمايد كه بعد از آن عايشه مردم را به قتل عثمان تحريص مى نمود تا واقع شد آنچه شد.

بيست و ششم: آنكه ابوعثمان جاحظ حديث نحن معاشر الانبياء را باطل دانسته با آنكه جاحظ از متعصبين عامه است محدث قمى در بيت الاحزان ص 65 از علم الهدى سيد مرتضى قدس سره نقل مى كند كه فرمود: ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ مى گويد: «مردم گمان مى كنند كه دليل بر صدق خبر اين دو يعنى ابوبكر و عمر و برائت ساحت ايشان از كذب درباره ى گفته پيغمبر كه فرمود ما ارث نمى گذاريم ترك انكار قوم است بر ابوبكر و عمر يعنى چون اين كلمات را ابوبكر و عمر گفتند مسلمانان قول آن دو نفر را منكر نشدند بلكه ساكت بودند و همين ترك انكار قول دليل بر راستى قول آن دو نفر است با اينكه اگر ترك انكار صحابه بر آن دو نفر دليل بر راستى آنها باشد ناچار بايد گفت كه ترك انكار صحابه بر متظلمين و احتجاج كنندگان كه على و فاطمه بوده باشند در آن وقتى كه حق خود را مطالبه مى كردند و در اين باب دلايلى اقامه مى نمودند نيز دليل بر صدق دعواى آنها است چون احدى بر آنها ايرادى نگرفت و تكذيب آنها ننمود با آن طول نزاع و مشاحات و منافرات بين فاطمه و ابى بكر كه واقع گرديد و دشمنى به حدى ظاهر و هويدا بود كه فاطمه وصيت كرد بعد از وفاتش ابوبكر بر جنازه ى او نماز نگذارد و هنگامى كه فاطمه به نزد ابوبكر آمد براى مطالبه حق خود و احتجاج كرد بر او فرمود: اى ابوبكر اگر تو بميرى چه كسى از تو ارث مى برد؟ ابوبكر گفت: اهل و اولاد من فاطمه فرمود چطور شده كه ما از پيغمبر ارث نمى بريم و اولاد تو از تو ارث مى برند؟ و چون ابوبكر فاطمه را از ميراث پدر منع كرد و حق او را غصب كرد و بهانه جوئى نمود با فاطمه و آن سيده ستم و بيداد او را مشاهده نمود و ضعف و قلت ناصر و بى ياورى خود را احساس كرد به ابى بكر گفت به خدا قسم كه بر تو نفرين كنم و از دست تو به خداوند شكوه كنم (الى آخر آنچه گذشت) پس اگر ترك انكار بر ابوبكر دليل بر اين باشد كه منع كردن ابوبكر فاطمه را از ارث خود به صواب بود و خطا نكرد ناچار بايد گفت كه فاطمه در مطالبه حق خود نيز راه صواب پيموده چون كسى قول او را در اين باب انكار نكرد و كمترين چيزى كه بر مردم در اين باب لازم بود و واجب مى نمود اين بود كه اگر فاطمه جاهل بود او را بشناسانند و اگر فراموش كرده بود او را متذكر بنمايند و به ياد آورند و او را از خطا بازگردانند و اگر هذيان مى گفت و به پراكندگى سخن ميراند يا از جاده ى مستقيم منحرف بود يا وصلتى را قطع كرده بود او را متذكر گردانند و قدر و رفعت او را حفظ بنمايند و چون ما نيافتيم از مردم كسى را كه اين دو خصم را انكار كند بنابراين بايد گفت اين دو دعوى با يك ديگر تكافو و برابرى دارند و چون معارض با همديگر هستند پس در حقيقت هر دو مساوى هستند پس رجوع كردن به اصل حكم خداوند در باب مواريث براى ما و شما اولى و اقدم است و از براى ما و شما واجب تر مى نمايد» جاحظ پس از اين كلام داد انصاف داده و با كمال صراحت امام خود را در عداد ظلمه انام آورده و تعدى و جور و ظلم او را برملا ثابت نموده چنانچه جاحظ پس از كلام سابق مى گويد:

«اگر بگوئى: كه چگونه درباره ى ابوبكر مى توان گفت كه فاطمه را اذيت كرده و تعدى بر او نموده در صورتى كه هر چه فاطمه بر ابوبكر غلظت و خشونت مى نمود در ابوبكر نرمى و رقت قلب زيادتر مى گرديد چنان كه فاطمه فرمود: و الله لا اكلمك ابدا ابوبكر گفت: و الله لا اهجرك ابدا و فاطمه فرمود و الله لادعون الله عليك ولى ابوبكر در جواب گفت و الله لادعون الله لك با وجود اين ابوبكر اين كلام غليظ و قول شديد را از فاطمه در دارالخلافه در محضر گروه قريش و صحابه متحمل شد در صورتى كه خلافت و سلطنت و هيبت امارت ابوبكر را از پوزش و معذرت خواهى مانع نيامد با اينكه خلافت و سلطنت به ابهت و رفعت و بزرگى محتاج تر است و بسا كه واجب باشد بر خليفه تنويه و هيبت و وقار ولى اين عظمت سلطنت و هيبت خلافت جلوگيرى از ابوبكر نكرد كه فاطمه را برنجاند بلكه كلامى گفت كه رفعت مقام و عظمت حق فاطمه را حفظ كرد و به او اظهار تحنن و مهربانى نمود و گفت در حال فقر و غنا از تو عزيزتر در نزد من كسى نباشد ولى ما از رسول خدا شنيديم كه فرمود ما گروه پيغمبران چيزى از اموال دنيا به ارث نمى گذاريم و هر چه از ما باقى ماند او صدقه است؟

مى گوئيم: اين گونه كلمات از ابوبكر در اين موقع دليل بر برائت ابوبكر از ظلم و سلامت او از جور نمى شود و چه بسا مى شود از مكر ظالم و زيركى شخص ماكر و فريب دهنده بالخصوص كه زيرك و عاقل است كلمات خود را به صورت مظلوم ظاهر كند و خود را چون شخص عادل و منصف ذليل وانمايد يا اندك اظهار دوستى نموده خود را از اين پيش آمد اندوهگين نشان دهد و مردم او را محق شمارند يعنى نرمى و رقت ابوبكر در مقابل خشونت و غلظت فاطمه (سلام الله عليها) اصلا دليل بر برائت ابى بكر از ظلم و جور نشود» به اين بيان كلام جاحظ تا اينجا تمام شد.

مؤلف گويد: دليل بر اينكه نرمى و رقت ابوبكر همه مكر و حيله بوده است آن كلمات كفرآميز او نسبت به شاه ولايت مى باشد ابن ابى الديد در شرح نهج البلاغه در سياق اخبار فدك از احمد بن عبدالعزيز جوهرى كه از مشاهير عامه است روايت كند كه چون ابوبكر خطبه فاطمه را در موضوع فدك بشنيد از اين قضيه او را ملالتى حاصل شد و سخنان فاطمه سخت بر او دشوار آمد بى توانى برخاست و بر منبر صعود داد و گفت

ايها الناس ما هذه الرعة الى كل قالة اين كانت هذه الامانى فى عهد رسول الله الا من سمع فليقل و من يشهد فليتكلم انما هو ثعالة شهيده ذبنه مرب لكل فتنة هو الذى يقول كروها جذعة بعد ما هرمت تستعينون بالضعفة و تستنصرون بالنساء كام طحال احب اهلها اليها البغى الا انى لو اشاء اقول لقلت و لو قلت لبحت انى ساكت ما تركت ثم التفت الى الانصار و قال قد بلغنى يا معشر الانصار مقالة سفهائكم و احق من لزم محمدا رسول الله انتم فقد جائكم فآويتم و نصرتم الا و انى لست باسطا يدا و لسانا على من لم يستحق ذلك منا ثم نزل. اى گروه مردم اين چيست از شما كه به من مى رسد چه افتاد شما را كه به هر سخن باطل گوش فرامى دهيد كى و كجا بود اين امانى و آرزوها در زمان رسول خدا هان اى مردم آن كس كه شنوده بازگويد و آن كس كه حاضر بوده سخن كند همانا على بن ابى طالب روباهى است كه شاهد او دم اوست از انگيزش فتنة نمى پرهيزد و فتنه هاى خفته را برمى انگيزد و همى گويد فتنه ها را جوان كنيد و نيرو دهيد از پس آنكه پير شده است از مردم ضعيف استعانت مى جويد و از زنان نصرت مى طلبد ام طحال زانيه را ماند كه دوست تر نزد او زناكارانند اگر بخواهم مى گويم و اگر بگويم روشن مى سازم اكنون از گفتنيها زبان بستم آنگاه روى با انصار كرد و گفت اى جماعت انصار از ديوانگان شما سخنان ناشايسته به من مى رسد و حال آنكه سزاوارتر كس شمائيد در خدمت پيغمبر چه محمد به سوى شما آمد او را منزل داديد و نصرت كرديد و دانسته باشيد كه من دست و زبان به سوى كسى فراز نكنم چند كه مرا زحمت نكنند و سزاوار كيفر نشود اين بگفت و از منبر بزير آمد.

ابن ابى الحديد پس از نقل اين كلمات گويد من اين قصه را در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب يحيى بن ابى زيد بصرى قرائت كردم و گفتم ابوبكر با كدام كس اين تعريض كند؟ گفت بلكه تصريح كند گفتم اگر تصريح مى كرد سؤال نمى كردم پس بخنديد و گفت اين سخن با على گويد گفتم آيا اين كلمات را به تمامت در حق على گويد؟! گفت آرى اى فرزند اين پادشاهى است ملك عقيم است خويش و بيگانه نشناسد و قاضى و دانى نداند گفتم بعد از شنيدن اين كلمات انصار چه گفتند گفت على را همى ياد كردند و گفتند خلافت رسول خدا حق على است ابوبكر از اضطراب امر بترسيد و ايشان را ممنوع و منهى داشت.

ابن ابى الحديد گويد از لغات غريبه اين حديث از نقيب پرسيدم فرمود: ما هذه الرعة (بتخفيف و كسر راء) يعنى استماع و اصغاء (و قالة) يعنى قول و سخن (و ثعالة) اسم جنس است براى روباه و اسمى است غير منصرف (و شهيده ذنبه) يعنى شاهد او دم او است و اصل اين قضيه مثلى است معروف كه گويند روباه مى خواست شير را بر عليه گرگ برانگيزد و گرگ را به دست شير به قتل رساند و چون شير گوسفند را گم كرده بود از روباه پرسيد كه گوسفند چه شد روباه گفت آن گوسفندى كه براى اعلى حضرت فراهم كرده بودم گرگ خورد شير گفت شاهد تو در اين موضوع كيست روباه دم خود را بلند كرد و چون دو روباه خون آلود بود شير حرف روباه را باور كرد و گرگ را بكشت (و مرب) يعنى ملازم و ارب بالمكان يعنى لزم (و كروها جزعة) يعنى او را به حال اول برگردانيد يعنى به سوى فتنه و هرج و مرج سوق دهيد (و ام طحال) زنى بوده است در جاهليت كه بسيار زنا مى داده و از اين جهت در مثل مى گويند ازنى من ام طحال يعنى زناكارتر از ام طحال و شكى نيست كه كسى كه چنين عبارت با ركاكت كه زندقه و الحاد از او مى ريزد در حق أميرالمؤمنين عليه السلام متكلم بشود اصلا حظى از ايمان ندارد بالجمله چون اين سخنان به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد در خشم شد و مكتوب ذيل را براى ابوبكر فرستاد.

مكتوب أميرالمؤمنين به أبى بكر

در احتجاج طبرسى و ديگر كتب مى فرمايد فكتب عليه السلام شقوا متلاطمات أمواج الفتن بحيازيم سفن النجاة و حطوا تيجان أهل الفخر بجمع اهل الغدر و استضاؤا بنور الأنوار و اقتسموا مواريث الطاهرات الابرار و احتقبوا ثقل الاوزار بغصبهم نحلة النبى المختار فكانى بكم تترددون فى العمى كما يتردد البعير فى الطاحونة اما و الله لو اذن لى بما ليس لكم به علم لحصدت رؤسكم عن أجسادكم كحب الحصيد بقواضب من حديد و لفلقت من جماجم شجعانكم ما أقرح به آماقكم و أوحش به مجالكم فانى منذ عرفتمونى مردى العساكر و مفنى الجحافل و مبيد خضرائكم و محمد ضوضائكم و جزار الدوارين اذ أنتم فى بيوتكم معتكفون و انى لصاحبكم بالأمس لعمر ابى لم تحبوا فينا الخلافة و النبوة و أنتم تذكرون أحقاد بدر و ثارات احد و الله لو قلت ما سبق من الله فيكم لتداخلت اضلاعكم فى اجوافكم كتداخل اسنان دوارة الرحى فان نطقت تقولون حسد و ان سكت فيقال جزع ابن ابى طالب من الموت هيهات هيهات ان الساعة يقال لى هذا و أنا الموت المميت خواض المنيات جوف ليل خامد حامل السيفين الثقيلين و الرمحين الطويلين و مكسر الرايات فى غطامط الغمرات و مفرج الكربات عن وجه خير البريات أيهنوا فو الله لابن أبى طالب آنس بالموت من الطفل الى محالب امه هبلتكم الهوابل لو بحت بما أنزل الله فيكم فى كتابه لاضطربتم اضطراب الارشية فى الطوى البعيدة و لخرجتم من بيوتكم هاربين و على وجوهكم هائمين و لكن اهون و جدى حتى ألقى ربى بيد جزاء صفرا من لذاتكم خلوا من طحناتكم فما مثل دنياكم عندى الا كمثل غيم علا فاستعلى ثم استغلظ فاستوى ثم تمزق فانجلى رويدا فعن قليل ينجلى لكم القسطل فتجدون ثمر فعلكم مرا أم تحصدون غرس أيديكم ذعافا ممزقا و سما قاتلا و كفى بالله حكيما و برسول الله خصيما و بالقيمة موقفا و لا أبعد الله فيها سويكم و لا اتعص فيها غيركم و السلام على من اتبع الهدى.

اللغة: حيازيم جمع حيزوم استخوان پيش سينه را گويند و مراد در اينجا سينه كشتى است كه موج دريا را مى شكافد.

احتقبوا من الحقب و هو الرسن ريسمانى را گويند كه شتر را با او محكم ببندند هذا اذا كان على وزن فرس و اما بضمتين جمعه احقاب و منه لابثين فيها احقابا اى زمانا كثيرا.

قواضب جمع قضب و هو السيف.

جماجم جمع جمجمه و هو عظم الراس المشتمل على الدماغ.

اقرح من القرح و هو الجرح يعنى جراحت شمشير و تير و نيزه.

آماقكم من مأق على وزن ضرب و من ماق بر وزن رام و مؤق العين بارة ساكنة طرفها مما يلى الانف يعنى از ضرب شمشير چشمهاى شما را به صورتهاى شما جارى خواهم كرد.

مجال محل جولان مردى من الردى و هو الهلاك.

جحافل جمع جحفل بتقديم الجيم بر وزن جعفر به معنى كثرت لشكر و خيل عساكر است.

مبيد خضرائكم جمع اخضر و مراد در اين مقام جوانان پر قوت شيرافكن است.

ضوضاء العويل و البكاء كنايتا عبارة اخراى صرخه است كنايه از اينكه در غزوات اگر شجاعى از كفار به ميدان مى آمد همه از ترس ناله و گريه مى كردند تا من او را به قتل مى آوردم و شما را راحت مى كردم و خاموش كننده صرخه ى شما بودم.

جزار ذبح كننده شتر را گويند كنايه از كثرت قتلى به دست او.

معتكفون من الاعتكاف و هو اللبس و المبيت فى مكان.

احقاد جمع حقد وهر الضغن يعنى كينه به دل گرفتن.

ثارات جمع ثار به معنى الذجل يعنى خونخواه و طلب كننده خون.

اضلاع جمع ضلع كنايه از اينكه از كثرت خوف دندانها شما در هم شكند مثل اينكه هنگام دور زدن سنگ آسيا گندم را نرم كند.

خواض من الخوض بمعنى فرو رفتن.

غطامط در قاموس گويد بحر غطامط بالضم عظيم الامواج و اضطراب و موج و غليان ديك را گويند كناية از شدت حرب.

ايهنوا من الهون الرفق و اللين.

محالب جمع ملحب موضع اللبن و هو الثدى

هبلتكم الهوابل اى ثكلتكم الثوكل و الهبول بفتح الهاء من لا يبقى لها ولد الهبول البكول.

بحت و البحت كفلس الخالص من كل شى و الخبر الذى ليس معه غيره و بحت اى اخبرتكم بالشبهات لا تعرفونها غيرى.

الارشية جمع رشاء و هو حبل يتوصل به الى ماء البئر و الطوى البئر.

هائمين من هام يهيم و رجل هائم و هيوم اى متحير و الهيام بالضم كالجنون من العشق.

الوجد الغضب جزاء يد مقطوع صفر الكف الخالى من الشى ء طحنايكم من الطحن و هو الدقيق كنايه از آنچه اندوخته بودند از زخارف دنيا تمزق اى تقطع

القسطل الغبار زعاف كغراب السم المهلك و القتل السريع اتعس اى ضعف

ترجمة يعنى تلاطم موجهاى فتنه ها را با سينه هاى كشتى نجات شكافتيد (كنايه از اين كه به پشتيبانى رسول خدا از وادى ضلالت به شاهراه هدايت آمديد و از بت پرستى به خداپرستى رو آورديد) و تاجهاى ارباب تكبر و تنمر از فرق ايشان فروگذاشتيد و جمعيت اهل ذر را پراكنده نموديد و از پرتو نور محمدى استضائه و روشنى گرفتيد

(يعنى صاحب دين و شرف و سعادت شديد) ولى در پايان كار بعد از رسول اكرم ميراث اهل بيت را به غصب مابين خود تقسيم كرديد و بار گناهان و معاصى را به سبب غصب كردن نحله و بخشش پيغمبر مختار بر پشت خود تنگ بربستيد گويا نگرانم كه شما در ضلالت و كورى و لجاجت و عناد تردد مى نمائيد مانند تردد شتر آسيا كه با چشم بسته دور سنگ آسيا گردش مى كند و چنان پندارد كه مسافتهائى طى كرده به خدا قسم اگر به چيزى كه شما به آن دانا نيستيد رخصت مى داشتم سرهاى شما را با شمشير برنده مى درويدم مانند دروگرى كه با داس خود گندم و جو را درو مى كند و با ذوالفقار آبدار فرقهاى شما را مى شكافتم و وسعت زمين را بر شما تنگ مى كردم شما خود مى دانيد و مرا كاملا از روز اول شناخته ايد كه تباهى لشگرها و فناى عسگرها و كشنده جيوش شما و فرونشاننده خروش شما من بودم و پهلوانان شيرافكن و جوانان كوه كن را پايمال آجال مى نمودم و مانند جزارى كه حرص بر نحر شتر دارد من در ميدان قتال داد مردى مى دادم و شما در خانه هاى خود ساكن و آرميده بوديد، قسم به جان پدرم كه شما از راه بغض و حسد دوست نداشتيد كه خلافت و نبوت در خانواده ما بپايد شما هنوز از مبارزت و مناجزت غزوه بدر افسرده و از ثارات يوم احد پژمرده ايد كه چرا صناديد قريش به دست من به خاك هلاك افتادند و شما هرگاه كينه هاى بدر و احد را كه من خون مشركين را ريخته ام متذكر مى شويد آتش خشم شما زبانه زدن مى گيرد به خدا قسم اگر آن عذاب و عقاب را كه خداوند براى شما مقرر داشته بر زبان آرم و پرده از روى كار بردارم از خوف و دهشت پهلوهاى شما در هم فرورود مثل فرورفتن دندانهاى گرداننده آسيا كه در حال آسيا كردن به هم مى فشارد (كنايه از استيصال و نابود شدن است) من با شما چگونه معامله كنم) اگر از حق خود سخن بگويم مى گوئيد پسر ابوطالب بر ما حسد مى برد و اگر ساكت نشينم مى گوئيد پسر ابوطالب از مرگ ترسيد هيهات هيهات آيا در اين مقام چنين سخنى در حق من گفته مى شود با اين كه من آن كس باشم كه در غمرات مرگ فرورم و در غلواى جنگ با دو نيزه و دو شمشير داد مردى مى دهم و صفها را در هم مى شكنم و شجاعان نامى را طعمه تيغ بى دريغ مى گردانم و رايات سپهسالارهر لشگرى را در هم مى شكنم و در تاريكى شب باك ندارم كه در درياى مرگ فرو شوم من بودم كه غبار غم و اندوه را از روى سيد بشر صلى الله عليه و آله و سلم زايل مى كردم، آرام باشيد آيا چه خيال در حق من مى كنيد به خدا قسم كه پسر ابوطالب چنان انس به مرگ دارد كه طفل به پستان مادر انس دارد، مادرهاى شما در مصيبت و عزاى شما بنالند اگر آنچه را كه خداوند متعال در قرآن براى شما نازل كرده روشن سازم چنان اضطراب كنيد كه رسن طويل در چاه عميق اضطراب كند و سراسيمه از خانه هاى خود بيرون شويد و سر به بيابان گذاريد و لكن من آتش وجد و خشم خود را فرو مى نشانم تا وقتى كه خداى خويش را ملاقات بنمايم با دست خشكيده و خالى از آنچه را كه به آن سرخوشيد و آن را لذت پنداريد چون مثل دنياى شما در نزد من مثل ابرى است كه برآيد و بالا رود سپس غلظت و سختى پذيرد سپس پاره پاره شده منجلى شود بدانيد همان طورى كه ابر دوام ندارد و ثباتى از براى او نيست و به زودى محو و نابود گردد عمل شما هم چنين خواهد بود، آرام باشيد عنقريب است كه اين غبار برطرف شود و پاداش قبايح اعمال خود را بنگريد و آنچه كشته ايد بدرويد و ميوه افعال خود را كه سخت تلخ است بجشيد و از شجرى كه به دست خود غرس كرده ايد كه حاصل آن زهر هلاهل و كشنده است بهره بريد كافى است روزى كه قيامت موقف است و خداوند عدل حاكم و رسول خدا خصم شما خواهد بود، خداوند متعال دور نكند از رحمت خود مگر شما را و دوچار هلاكت نسازد مگر شما را و سرنگون ننمايد مگر شما را.