سيزدهم آنكه اين روايت مجعوله ابى بكر منافى است با نص اين آيه شريفه كه خداوند متعال از لسان حضرت زكريا عليه السلام حكايت كند «و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امرأتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا» ظاهر آيه ى شريفه اين است كه حضرت يحيى وارث زكريا و آل يعقوب بود از آنچه به ايشان رسيد از أموال و غير آن و سدى و مجاهد و شعبى و ابن عباس و حسن و ضحاك گفته اند كه مراد از ميراث در آيه ى ميراث أموال است، و در كفاية الموحدين مى فرمايد بعضى از متعصبين چون قاضى روزبهان و غير او در جواب آيه گفته اند كه مراد وراثت علم و نبوت است نه وراثت در اموال. و اين جواب باطل و فاسد است چه آنكه اولا لفظ ميراث به حسب لغت و شرع حقيقت در ميراث مالست و اطلاق آن در غير ميراث مال مجاز است و محتاج به قرينه است، و ثانيا آنكه قرينه بر آنكه مراد ميراث اموال است در آيه موجود است زيرا كه حضرت زكريا در آخر آيه مسئلت كرده كه اين ولد مرا رضى قرار بده چه آنكه اگر سؤال اول در ميراث علم و نبوت بود لابد و ناچار بايد رضى و صالح بوده باشد چه آنكه اگر غير رضى و غير صالح باشد صلاحيت منصب نبوت را ندارد چنانكه لغو است اگر گفته شود الهم ابعث الينا نبيا و اجعله عاقلا صالحا پس از سئوال اخير معلوم مى شود كه مراد از سئوال اول مطلق ولد بود كه وارث زكريا و آل يعقوب باشد و بعد از آن مسئلت گفت كه آن ولد صالح و متقى بوده باشد كه صرف آن اموال در غير رضاى خدا نكند و شاهد ديگر از اول آيه معلوم مى شود كه زكريا عرض كرد انى خفت الموالى من ورائى پس اگر مراد وراثت در علم و نبوت بود معقول نخواهد بود خوف حضرت زكريا زيرا كه نبوت را خدا در موالى زكريا قرار بدهد و زكريا از آن خائف باشد اين هرگز معقول نخواهد بود بلكه چون زكريا عالم بود به آنكه موالى او از اهل فسادند خائف شد از اينكه اموال او را در غير طاعت خدا صرف بنمايد لهذا استدعا فرمود كه ولد صالحى به من عطا فرما

كه آن اموال در يد او باشد و همچنين قوله تعالى حكاية عن سليمان على نبينا و آله و عليه السلام (و ورث سليمان داود) و به قرينه ى قوله تعالى حكاية عن سليمان (و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شيئى ان هذا لهو الفضل المبين) مراد وراثت مجموع است از علم و نبوت و اموال لعموم اوتينا من كل شيئى.

چهاردهم آنكه اين روايت مجعوله ى ابى بكر بديهى البطلان است چه آنكه مضمون آن چنانچه گذشت آن بود كه معاشر انبياء ارث نمى گذارند نه ذهب و نه فضة و نه دار و نه عقار بلكه آنچه اولاد ايشان ارث مى برند همان نبوت و علم و حكمت است و از واضحات آنكه ميراث لابد از براى همه اولاد خواهد بود نه آنكه يك اولاد ارث ببرد و ديگر محروم شود و عليهذا پس بايد ورثه ى رسول خدا و همه انبياء پيغمبر باشند چنانكه علم و نبوت از توارث بين همه اولاد است بلكه لازم است كه اولاد آدم همه انبياء و علماء باشند و اين غلط واضحى است كه تسفيه مى كند قائل به اين كلام را همه اهل عقول پس سفاهت و جهالت و ضلالت اين راوى اندازه ندارد

پانزدهم آنكه اگر تركه ى رسول خدا (ص) صدقه بود از براى مسلمانان و حرام بود بر اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم البته واجب بود اين حكم شرعى را رسول خدا براى اهل بيت خود بيان فرمايد خصوصا آن سرور مأمور بود كه ابتدا نمايد به انذار عشيره ى خود و اقرباى خويش لقوله تعالى انذر عشيرتك الاقربين ايشان را در مقام ابلاغ احكام شرعيه و انذار از محرمات الهية مقدم بر ديگران بدارد خصوصا حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام كه در حق أميرالمؤمنين فرمود انا مدينة العلم و على بابها اكنون آيا مى شود گفت پيغمبر انذار نفرموده و اين حكم به اين مهمى را تبليغ ننموده اين حرف را غير از ملحد كافر نمى گويد و يا مى توان گفت كه صديقه ى طاهره و أميرالمؤمنين با مقام عصمت ادعا نمودند فاطمه عالما عامدا ادعا كرده و على عالما عامدا شهادت ناحق و ناصواب داده.

شانزدهم و نيز در كفاية الموحدين مى فرمايد از اخبار مسلمه ى بين الطرفين ظاهر شد كه أميرالمؤمنين و فاطمه ى زهرا (ع) ابوبكر و عمر را ظالم و خائن و جائر و كذاب مى دانستند چنانچه در صحيح بخارى و صحيح مسلم و صاحب جامع الاصول و ديگران از

مالك بن اوس روايت كرده اند در باب منازعه عباس با أميرالمؤمنين در ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمر گفت ابوبكر از رسول خدا روايت كرد نحن معاشر الانبياء لا نورث شما او را كاذب و محيل و گناهكار و خائن مى دانستيد و من هم همين را گفتم شما مرا كاذب و محيل و گناهكار و خائن مى دانستيد پس به اعتراف علماء اهل سنت امام معصوم و آن مخدره ى معصومه ابوبكر و عمر را ظالم مى دانستند.

هفدهم اين روايت مجعوله ى ابى بكر نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة پس بايد از زمان آدم تا زمان حضرت خاتم الانبياء اين حكم معروف و مشهور باشد چون امرى است بر خلاف عادت كه فرزندان انبياء ارث نمى برند زيرا كه عادت قطعية بين الناس قديما و حديثا بر اين جارى شده است كه امر غير معهود را كه تازگى داشته باشد آن را نقل مى نمايند خصوصا با توفر دواعى بر نقل آن چه آنكه تركة انبياء از بابت تيمن و تبرك از البسه و اساس البيت ايشان كه حق همه مردم است به قول ابى بكر اهتمام بسيار در ضبط و حفظ آن دارند و يدا بيد نقل مى فرمودند حكايت آن را و حال آنكه از هيچ يك از امم سالفه احدى نقل اين مطلب ننموده و ديگر آنكه چرا ابوبكر و عمر اموال رسول خدا را از البسه و اثاث البيت و شمشير و اسب و استر و ناقه و سائر چيزها را از فاطمه مطالبه ننمودند و چرا حضرت فاطمه و أميرالمؤمنين با آن مقام عصمت و طهارت در آنها تصرف كردند اگر پيغمبر ارث نمى گذارد به قول ابى بكر بر أميرالمؤمنين واجب بود همه را تسليم ابوبكر بنمايد پس كذب ابى بكر مثل آفتاب روشن گرديد و جاى شك و شبه در ظالم بودن شيخين از براى منصف باقى نماند.

هجدهم آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تأكيد و اهتمام در امر وصيت فرموده كه بر هر شخصى لازم است كه هرگاه آثار مرگ در خود مى نگرد وصيت بنمايد در اموالى كه بايستى به غير اهل و اولاد او برسد تا اينكه اولاد او تصرف در حقوق و اموال مردم ننمايند پس اگر اموال رسول خدا تركه ى غير بود يعنى مال مسلمانان بود لازم بود بر آن حضرت كه در حضور جمعى از مسلمين استشهاد نمايد اين مطلب را در اين صورت اگر حديث

معاشر الانبياء لا نورث صحيح باشد لازم دارد كه رسول خدا معاذ الله ترك واجب كرده باشد و مال مسلمان را در معرض تلف درآورده باشد و اهل بيت خود را كه احب ناس بودند به سوى او، در مهلكه عقوبت اين مال گذارد پس چون بطلان اين امور نسبت به پيغمبر مسلم است دروغگوئى راوى اين خبر نيز مسلم خواهد بود.

نوزدهم آنكه فعل ابى بكر مكذب قول او است و مناقض با اين خبر مجعول است چه آنكه متمكن ساخت ازواج نبى را در حجرات ايشان كه آن از تركه رسول خدا بود و حكم نكردند به اينكه آن صدقه است پس اين عمل مناقض با حديث مجعول است چه آن كه انتقال اين بيوتات به ازواج نبى صلى الله عليه و آله و سلم يا بايد از بابت ارث باشد يا از بابت نحله و اولى منافى با حديث مجعول است و دوم محتاج به اقامه بينة بود پس چرا طلب بينة ننمودند از ازواج نبى همچنان كه از صديقه طاهره نمودند و بدون بينة آنها را در حجرات متمكن ساختند و بدون بينة به اقرار ابوبكر و عمر مال مسلمين بود پس چرا به تصرف مسلمين ندادند.

بيستم آنكه ابن حجر در صواعق و احمد بن حنبل در مسند خود و ديگران نقل كردند كه على و عباس مرافعه كردند در نزد ابى بكر در ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از زره و شمشير و استر و عمامه و غير آن و گمان عباس آن بود كه عم رسول خدا است و اولى به ارث او خواهد بود ابوبكر حكم كرد كه آنها از على ابن ابى طالب است چرا پس ابى بكر در اينجا نگفت كه اين تركه رسول خدا مال مسلمانان است مخصوص شما نيست.

بيست و يكم از همه گذشته چرا ابوبكر و عمر تاسى نكردند به رسول خدا كه درخواست نمايند از مسلمين كه فدك را به حضرت فاطمه واگذارند به جهت تسليه ى خاطر آن حضرت و به ملاحظه احترام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالفرض كه حق مسلمين بود بعد از درخواست كردن ايشان از مسلمين و شكى نبود كه همه ى مسلمين آن درخواست را مى پذيرفتند چنان كه رسول خدا از مسلمين درخواست نمود كه ابوالعاص بن ربيع شوهر زينب دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه از خديجه داشت بعد از اسير كردن رها نمايند و قلاده از زينب

بود و آن را براى شوهر خود فرستاده بود آن را هم واگذار نمايند و مسلمين براى اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از حق خود گذشتند و ابوالعاص را رها نمودند و آن قلاده را به او رد كردند.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از جلد سوم طبع مصر ص 351 گفته كه ابوالعاص بن ربيع شوهر زينب در جنگ بدر مسلمين او را اسير كردند چون اهل مكه اسراى خود را فدا مى فرستادند زينب نيز فداى شوهر خود را فرستاد چون آن فدا را به نزد رسول خدا آوردند ديد در ميان آنها قلاده اى بود كه خديجه مادر او در شب زفاف به گردن او انداخته بود چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن قلاده را بديد گريان شد فرمود كار بر زينب سخت شده است كه يادگار مادر را از دست داده است پس از مسلمين درخواست كرد كه آن را به ابى العاص رد كنند همه اجابت كردند ابن ابى الحديد گويد چون من اين روايت را در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب خواندم گفت ديدى كه ابوبكر و عمر به اين مقام نرسيدند كه خشنود نمايند فاطمه را بر تقديرى كه فدك از او نبود چه مى شد كه ايشان از مسلمين درخواست مى كردند و هبه مى نمود البته اگر درخواست مى نمودند احدى با آنها مخالف نبود آيا فاطمه در نزد رسول خدا كمتر بود از زينب و حال آن كه فاطمه سيده نساء عالمين بود.

بعضى از متعصبين عامه در جواب اين سخن گفته اند كه آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم طلب هبه نمود از مسلمين براى زينب در آن روز بدر عدد مسلمين محصور بود بخلاف فدك كه در آن وقت عدد مسلمين غير محصور بود و استيهاب از آنها ممكن نبود اما در قصه ى ابى العاص بن ربيع استيهاب ممكن بود به واسطه ى محصور بودن مسلمين و قلة ايشان.

جواب از اين كلام اين است كه اين مطلب منتقض است به حجرات ازواج نبى كه ابوبكر و عمر به ايشان واگذار نمودند و آن حجرات هم از تركه رسول خدا بود و متمكن ساختند دختران خود عايشه و حفصه و سائر زنان پيغمبر را در آن و حال آن كه نه نحله و نه ارث ايشان بود بلكه به زعم ابوبكر و عمر از مال همه مسلمين بود و بايد

از ايشان طلب هبه نمايد و حال آن كه عدد ايشان غير محصور بود و نيز دفن ابى بكر و عمر در حجره ى رسول خدا كه حق همه مسلمين بود به زعم ايشان چه قسم طلب هبه از همه مسلمين نمودند با آنكه غير محصور بودند بالجمله بعد از ملاحظه آنچه گفته شد از نقص و ابرام در داستان فدك بر كودكان هم ظاهر و لائح است كه شيخين غرضى نداشته اند مگر ظلم و جور و غلبه و استيلا بر حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام و غصب خلافت و غصب حق فاطمه ى كه استمداد جويند به منافع فدك در تقويت جانب خود و تضعيف جانب اهل بيت رسالت (ع)!!!

و لنعم ما قال السيد الجزوعى
و   أتت  فاطم  تطالب  iiبالارث         من    المصطفى    فما   iiورثاها
ليت شعرى لم خالفا سنن iiالقرآن         فيها     و     الله     قد    iiأبداها
نسخت    آية   المواريث   iiمنها         أم   هما   بعد   فرضها   iiبدلاها
أم   ترى   آية   المودة  لم  iiتأت         بود     الزهراء    فى    iiقرباها
ثم    قالا    أبوك    جاء    iiبهذا         حجة    من    عنادهم   iiنصباها
قال    للانبياء    حكم   بأن   iiلا         يورثوا   فى  القديم  و  iiانتهراها
أفبنت   النبى  لم  تدر  ان  iiكان         النبى     الهدى     بذلك     iiفاها
بضعة   من   محمد   خالفت  iiما         قال    حاشا    مولاتنا   iiحاشاها
سمعته   يقول   ذاك   و   جائت         تطلب   الارث  ضلة  و  iiسفاها
هى  كانت  لله  أتقى  و  كانت  ii         أفضل   الخلق   عفة   و  iiنزاها
سل  بابطال  قولهم  سورة النمل         و   سل   مريم   التى  قبل  iiطه
فهما   ينبئان   عن  ارث  iiيحيى         و   سليمان   من   أراد   iiانتباها
فدعت و اشتكت الى الله من ذاك         و     فاضت    بدمعها    مقلتاها
ثم    قالت   فنحلة   من   iiوالدى         المصطفى     و    لم    iiينحلاها
فأقامت     بها    شهودا    iiفقالوا         بعلها    شاهد    لها    و   iiابناها
لم يجيزوا شهادة ابنى رسول الله         هادى     الانام    اذ    iiناصباها
لم  يكن  صادقا على و لا iiفاطمة         عندهم       و      لا      iiولداها
أهل  بيت لم يعرفوا سنن iiالجور         التباسا     عليهم    و    iiاشتباها
كان    أتقى    لله   منهم   iiعتيق         قبح   القائل   المحال   و   شاها
جرعاها  من  بعد  والدها iiالغيظ         مرارا     فبئس    ما    جرعاها
ليت   شعرى  ما  كان  iiضرهما         حفظا  العهد  للنبى  لو  iiحفظاها
كان  اكرام  خاتم  الرسل iiالهادى         البشير    النذير    لو    اكرماها
و   لكان   الجميل  أن  iiيعطياها         فدكا   لا   الجميل   أن  يقطعاها
أترى  المسلمين كانوا iiيلومونهما         فى     العطاء     لو    iiأعطياها
كان  تحت  الخضراء  بنت iiنبى         صادق    ناطق    أمين   iiسواها
بنت  من؟  ام  من؟  حليلة  من؟         ويل  لمن  سن  ظلمها  و  iiأذاها
بيست و دوم: از غرائب علو حق اينكه ابوبكر اين حديث مجعول را كه تراشيد صديقه ى كبرى عليهاالسلام أصل و فرع او را به درك أسفل رسانيد و آشكارا چون آفتاب نيم روز كذب او را به گوش مردم كشانيد ابوبكر ديد رسوائى از حد گذشت نوشته به قلم آورد كه فدك حق فاطمه است كسى با او معارضه نكند و اين نوشته ى رد فدك را تسليم فاطمه عليه السلام داد و اين عمل او مكذب قول او بود و اگر فدك حق عموم مسلمين بود هرگز جائز نبود كه ابوبكر اين كار بكند و مال مسلمانان را به فاطمه تخصيص بدهد و اين مطلب در نزد اهل سنت ثابت و محقق است چنانچه امام اهل السنة العلامة عند العامة على بن برهان الدين الحلبى الشافعى كه فضل و وثاقت او در نزد عامة كالنار على المنار است در جزء ثالث از كتاب انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون طبع مصر در باب مرض النبى و ما وقع فيه و وفاته ص 400 از طبع ثانى به اين الفاظ گفته: انه رضى الله عنه يعنى (ابوبكر) كتب لها (يعنى لفاطمة) بفدك و دخل عليه عمر رضى الله عنه فقال: ما هذا الكتاب؟ فقال: كتاب كتبته لفاطمه بفدك فقال فماذا تنفق على المسلمين و قد حاربتك العرب كما ترى ثم اخذ عمر الكتاب فشقه. انتهى.

و فى بعض النسخ: قال ابوبكر كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من ابيها الخ.

و سبط ابن جوزى كه فضائل جليله و محامد جميله او در نزد اهل سنت محتاج به بيان نيست. در تاريخ خود گويد: قال على بن الحسين رضى الله عنهما جائت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الى ابى بكر و هو على المنبر، فقالت يا ابابكر أفى كتاب الله ان ترث ابنتك و لا ارث من ابى: فاستعبر ابوبكر باكيا ثم قال بابى ابوك و بابى انت، ثم نزل و كتب لها بفدك و دخل عليه عمر فقال ما هذا؟ فقال كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من ابيها قال فماذا تنفق على المسلمين و قد حاربتك العرب كما ترى، ثم اخذ عمر الكتاب فشقة. انتهى بالفاظ.

و اعثم كوفى در تاريخ خود بنابر آنچه از او نقل شده همين قصه را نقل كرده، و علماء شيعه اين قصه را نقل كرده اند با خصوصياتى كه شنيدن آن بسيار مبكى و حزن آور است، علامه مجلى در هشتم بحار قسمى در بيت الاحزان و ديگران مى نويسند و عبارت بيت الاحزان در ص 66 اين است: فصل عن (الاختصاص) عن عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله قال: لما قبض رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و جلس ابوبكر مجلسه بعث ابوبكر الى وكيل فاطمة فاخرجه من فدك، فاتته فاطمة فقالت يا ابابكر ادعيت انك خليفة ابى و جلست مجلسه و انت بعثت الى وكيلى فاخرجته من فدك، و قد تعلم ان رسول الله (ص) تصدق بها على و ان لى بذلك شهود فقال: ان النبى لا يورث فرجعت الى على فاخبرته، فقال ارجعى اليه و قولى له زعمت ان النبى لا يورث و ورث سليمان داود، و ورث يحيى زكريا، و كيف لا ارث انا من ابى فقال عمر انت معلمة قالت و ان كنت معلمة فانما علمنى ابن عمى و بعلى، فقال ابوبكر: فان عايشه تشهد و عمر انهما سمعا رسول الله و هو يقول: النبى لا يورث، فقالت: هذا اول شهادة زور شهدا بها فى الاسلام، ثم قالت ان فدك انما هى صدق بها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، ولى بذلك بينة فقال لها هلمى نبيتك قال فجائت بام ايمن و على عليه السلام فقال ابوبكر يا ام ايمن انك سعت من رسول الله ما يقول فى فاطمة؟ فقالت سمعت من رسول الله يقول ان فاطمة سيدة نساء اهل الجنة فمن كانت سيدة نساء اهل الجنة اتدعى ما ليس لها، و انا امرأة من اهل الجنة ما كنت لاشهد بما لم اكن سمعت من رسول الله (ص)، فقال عمر دعينا يا ام ايمن هذه القصص، باى شيى ء تشهدين فقالت كنت جالسة بيت فاطمة و رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم جالس حتى نزل عليه جبرئيل فقال يا محمد قم فان الله تبارك و تعالى امرنى ان اخط لك فدكا بجناحى، فقام رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مع جبرئيل فما لبث ان رجع، فقالت فاطمة يا اب اين ذهبت فقال: خط جبرئيل لى فدكا بجناحه و حد لى حدودها، فقالت يا ابة انى اخاف العيلة و الحاجة من بعدك فصدق بها على، فقال هى صدقة عليك فقبضها، فقال رسول الله يا ام ايمن اشهدى، يا على اشهد، فقال عمر انت امرأة و لا نجيز شهادة المرأة وحدها و اما على فيجر النار الى قرصته، قال فقامت فاطمة مغضبة و قالت اللهم انهما ظلما ابنة نبيك حقها، فاشدد وطأتك عليهما، ثم خرجت و حملها على على اتان عليه كساء له خمل ان قطيفه سياه رنگ. فدار بها اربعين صباحا فى بيوت المهاجرين و الانصار و الحسن و الحسين عليهماالسلام معها، و هى تقول يا معشر المهاجرين و الانصار انصرو الله و ابنة نبيكم (الى ان قال) فقال على (ع) لها ايتى ابابكر وحده فانه ارق من الاخر و قولى له انت ادعيت مجلس ابى و انك خليفته، و جلست مجلسه و لو كان فدك لك ثم استوهبتها منك لوجب عليك ردها على، فلما اتته و قالت له ذلك قال صدقت، فدعا بكتاب فكتبه لها برد فدك فخرجت و الكتاب معها فلقيها عمر فقال: يا بنت محمد ما هذا الكتاب الذى معك؟ فقالت: كتاب كتب لى ابوبكر برد فدك فقال أرينيه فابت أن تدفعه اليه فرفسها برجله، فكانت حاملة بابن اسمه المحسن فاسقطت المحسن من بطنها، ثم لطمها فكانى انظر الى قرط فى اذنها حين نقف اى كسر ثم اخذ الكتاب فخرقه الخ.

مؤلف گويد: اين روايت خالى از تأمل نيست چه آن كه سقط جنين مشهور بين در و ديوار هنگام حرق باب بوده و ديگر آن كه فاطمه ى استيهاب ننمود بلكه رسول خدا به فرمان حضرت حق جل و علا فدك را نحله فاطمة فرمود و ديگر آن كه حمل فاطمه را بر در خانه هاى مهاجر و انصار در شب بوده نه در روز شايد از اين جهات محدث قمى هم در بيت الاحزان گفته: «اين روايت اعتبار آن در نزد من مثل ساير اخبار نيست كه در اين باب نقل شده است چون مجلسى نقل كرده بود ما هم نقل كرديم و الله العالم».

بيست و سوم: أميرالمؤمنين عليه السلام در محضر مهاجر و انصار ابوبكر را مفتضح نمود و ظلم و جور او را ثابت فرمود چنانچه ازين پيش ياد كرديم كه فاطمه بعد از اين همه احتجاجات و رد كردن ابوبكر شواهد او را، و دريدن عمر نامه رد فدك را، فاطمه روى به ابابكر فرمود: «ما كلمتك ابدا، قال ما هجرتك ابدا، قالت و الله لادعون الله عليك، قال: و الله لادعون الله لك». فاطمه فرمود:

اى ابوبكر سوگند با خداى هرگز بعد ازين با تو تكلم نكنم، ابوبكر گفت به خدا قسم هرگز از حضرت تو دورى نجويم، ديگر باره فاطمه فرمود: سوگند با خداى شكايت ترا با خداوند خواهم برد و دفع ترا از او خواهم خواست، ابوبكر گفت: سوگند با خداى كه من در طلب خير تو رو به درگاه خداوند خواهم آورد، پس از آن فاطمه عليهاالسلام با چشم گريان و دل بريان به خانه رفت و ماجراى خود را به عرض آن حضرت رسانيد؛

روز ديگر أميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد درآمد در حالتى كه مهاجر و انصار همه حاضر بودند پس روى به ابى بكر كرد و فرمود: چرا فاطمه را از حق خويش دفع دادى و فدك و عوالى آن را مضبوط ساختى، ابوبكر در پاسخ گفت: فدك فيى ء مسلمانان است اگر فاطمه اقامه شهود كند و حق خود را به درجه ى ثبوت رساند فدك از براى او خواهد بود، على عليه السلام فرمود: آيا در ميان ما به خلاف حكم خدا حكومت مى كنى؟! ابوبكر گفت: هرگز چنين نكنم، فرمود اگر چيزى در دست مسلمى باشد و من دعوى دار باشم طلب شهود از كه مى كنى؟ ابوبكر گفت: از تو شاهد خواهم خواست، فرمود: پس چه شده است كه از فاطمه شاهد مى طلبى در چيزى كه متصرف بود چه در حيوة پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چه بعد از وفات پيغمبر؟!! اين وقت ابوبكر خاموش شد، عمر چون اين بديد سخن را از قانون مخاطبت ديگرگونه ساخت و گفت: يا على چندين سخن را دراز مكن، اگر شما را بينه و شهوديست كه به كار آيد حاضر كنيد وگرنه فدك را دست بازداريد تا از بهر مسلمانان باشد!! على عليه السلام با عمر سخن نكرد و روى با ابابكر آورد و فرمود: همانا قرائت قرآن كرده باشى مرا خبر ده از اين آيت مبارك «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شد يا در حق غير ما؟ گفت: در حق شما آمده است فرمود: اى ابوبكر اكنون از تو پرسش مى كنم اگر شاهدى در حق فاطمه گواهى دهد و او را به عصيانى متهم سازد چكنى؟ گفت بر وى مانند ديگر زنان اقامه ى حد كنم، فرمود: اين وقت كافر شوى، ابوبكر گفت: اين سخن از كجا گوئى فرمود از بهر آنكه شهادت خداى را به طهارت فاطمه رد كرده باشى، و شهادت مردم را پذيرفته باشى هم اكنون قصه ى فدك از اين گونه است چه حكم خدا و رسول را رد كردى و شهادت مالك بن اوس بن حدثان را كه يك تن اعرابى است كه بر خويشتن پليدى كند پذيرفتى! و فدك را از فاطمه بازگرفتى! (و قد قال رسول الله البينة على المدعى و اليمين على المدعى عليه فرددت قول رسول الله و قلت: البينة على من ادعى عليه و اليمين على من ادعى)! اين وقت گروهى از مهاجر و انصار بگريستند و گفتند: سوگند با خداى كه على سخن به صدق كند، اين وقت أميرالمؤمنين به خانه مراجعت كرد و ابوبكر مخذول و منكوب و پريشان گرديد و ترسيد كه فتنه حديث شود از مسجد به خانه خويش در رفت و عمر را حاضر ساخت و گفت امروز نگران بودى و كار ما را با على نگريستى سوگند با خداى اگر مرتبه ديگر اين مجلس آراسته گردد مردم بر ما بشورند و اين امر را از ما بگردانند اكنون رأى چيست؟ عمر گفت جز اين نيست كه على را بايد مقتول ساخت!!.

فرمان دادن عمر به قتل أميرالمؤمنين

ابوبكر گفت: اين كار را كى اقدام مى نمايد؟ عمر گفت: خالد بن وليد پس خالد را طلبيدند و گفتند مى خواهيم تو را به امر عظيمى بداريم گفت: به هر چه امر كنيد اطاعت كنم و لو قتل على ابن ابى طالب بوده باشد گفتند ما نيز همين را از تو مى خواهيم خالد گفت: چه وقت او را به قتل بياورم ابوبكر گفت: در وقت نماز به مسجد حاضر شو و در پهلوى او بايست چون من سلام نماز بگويم برخيز و گردنش را بزن گفت چنين كنم اسماء بنت عميس كه در ابتداء زوجه ى جعفر طيار بود و بعد از آن در حباله ى نكاح ابوبكر درآمده بود اين قصه را شنيد كنيز خود را طلبيده گفت برو به خانه ى على بن ابى طالب عليه السلام و سلام مرا به او برسان و بگو: (ان الملاء يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين) و در بعضى روايات است كه اسماء فرمود: اين آيه را دو مرتبه بخوان چون قرائت كرد حضرت فرمود: (فمن يقتل الناكثين و القاسطين و المارقين) پس فرمود خاتون خود را بگو كه اراده ى آنها صورت نگيرد و خداى تعالى مرا حفظ خواهد كرد پس برخاست مهياى نماز گرديد و به مسجد آمد و خالد در پهلوى آن حضرت جا گرفت چون ابوبكر به تشهد بنشست در فكر فرو رفت و از شدت و سطوت و شجاعت آن حضرت انديشه نمود و از فتنه ى اين قضيه هولناك گرديد و ترسيد كه خود در ميان گيردار عرضه ى دمار شود و جان از دست آن حضرت به در نبرد پس پيوسته فكر مى كرد و تشهد را طول مى داد و مكرر مى خواند و از خوف سلام نماز را نمى گفت و چندان تأخير انداخت كه مردم گمان كردند سهوى او را عارض شده پس ندا كرد: «يا خالد لا تفعل ما امرتك به»! آن وقت سلام نماز را گفت پس حضرت نگاه تندى به خالد نمود فرمود تو را به چه امر كرده بود گفت مرا امر كرده بود كه گردنت را بزنم حضرت فرمود: آيا مى كردى؟ گفت: آرى به خدا قسم اگر پيش از سلام مرا نهى نمى كرد هر آينه ترا به قتل مى رساندم پس حضرت خالد را گرفت و بلند كرد و بر زمين زد كه بيم آن بود استخوان بدنش خورد شود، مردم به دور او جمع شدند و خالد مدهوش گرديد و در ازار خود پليدى كرد و قادر بر تكلم نبوده.

و بلاذرى مى گويد كه خالد پيوسته مى گفت: به خدا قسم كه ابوبكر و عمر مرا بدين كار امر كردند بالاخره عمر گفت: قسم به خداى كعبه كه خالد را مى كشد پس اهل مسجد آنچه التماس نمودند در رها كردن خالد مفيد نيفتاد و هر كس نزديك مى آمد حضرت نظر تندى به او مى نمود كه به عقب برمى گشت پس ابوبكر فرستاد و عباس بن عبدالمطلب را طلبيد و او را شفيع گردانيد عباس آمد و پيشانى حضرت را بوسه داد و آن سرور را به رسول خدا قسم داد تا خالد را رها نمود پس گريبان عمر را گرفت و فرمود اى پسر صهاك حبشيه اگر وصيت رسول خدا و تقدير الهى نبود هر آينه مى دانستى كه كدام يك كم ياورتر و كم عددتريم اين را فرمود و داخل خانه شد در آن وقت جماعتى از زنان گفتند بنى هاشمى بيرون آمدند و صدا به ناله بلند كردند و گفتند يا اعداء الله چه زود بود كه كمر عداوت بستيد با اهل بيت رسول خدا و مى خواهيد كه برادر رسول خدا و وصى او را به قتل آوريد پس ابوبكر به عمر گفت كه اين از مشورت شوم تو است.