و ان قيل

اين گونه كلمات مسجع و مقفا در مقام خطاب عتاب باميرالمؤمنين عليه السلام از فاطمه چگونه روا است با آن مقام عصمت كه داراست آيا مى توان گفت كه اين جملات عتاب آميز و اين تعريضات از محلقات اين خطبه است.

قلنا

اولا هرگز جاى اين احتمال نيست و اين كلمات با اصل خطبه در يك سياق است و همان جواب را كه ابن ابى الحديد در موضوع خطبه ى شقشقيه داده است كه اين خطبه با سائر نهج البلاغه در يك سياق است هرگز احتمال الحاق نمى رود و خطا كرده است كسى كه مى گويد اين خطبه ى شقشقيه از گفته هاى سيد رضى است همين سخن در اين جا گفته مى شود كه اگر كسى اين احتمال را بدهد البته خطا رفته است و دچار اشتباهى شده است.

و ثانيا اين كلمات اصلا منافى با مقام عصمت و عظمت آن مخدره نيست چه آن كه اين كلمات اشد از كردار و گفتار موسى بن عمران على نبينا و عليه السلام با برادرش هارون نبود كه چون از كوه طور مراجعت كرد و ديد بنى اسرائيل گوساله پرست شدند رو به هارون كرده با شدت غضب گفت اى هارون چه مانع تو شد كه هنگامى كه بنى اسرائيل را ديدى گمراه شدند و گوساله را پرستيدند و از طاعت تو بيرون رفته اند تو پيروى من در خشم و غضب بر آنها نگردى آيا مخالفت كردى امر و وصيت مرا پس از شدت غضب با يك دست سر هارون را و با يك دست محاسن او را بطرف خود كشيد و اين در مقابل چشم بنى اسرائيل بود و هارون در مقام استرحام برآمد و براى نرم كردن دل برادرش گفت اى پسر مادر من با من مدارا كن ريش و موى سر مرا مگير من ترسيدم اگر با آنها طرفيت بنمايم دو دسته شوند آن وقت آتش جنگ مشتعل بشود و شما بمن بگوئيد تو سبب اين تفرقه و جنگ شدى و مراعات وصيت و سفارش مرا نكردى چنان چه خداوند متعال در سوره طه آيه ى نود و پنجم اين حكايت را بيان فرموده

[قال يا هارون مامنعك اذرايتهم ضلوا الاتتبعين افعصيت امرى قال يابن ام لا تأخذ بلحيتى و لا برأسى انى خشيت أن تقول فرقت بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى).] و نيز در سوره ى اعراف آيه ى 149 مى فرمايد

ولما رجع موسى الى قومه غضبان اسفا قال بئسما خلفتمونى من بعدى اعجلتم امر ربكم و القى الالواح و اخذ براس اخيه يجره اليه قال ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى فلاتشمت بى الاعداء و لاتجعلنى مع القوم الظالمين.

يعنى هنگامى كه موسى عليه السلام از كوه طور مراجعت فرمود و بعمل زشت بنى اسرائيل مطلع گرديد متأسفانه بآنها فرمود در كمال غيظ و غضب اى قوم بسيار كار بدى كرديد بعد از رفتن من گوساله را پرستيديد و كافر شديد آيا در مخالفت امر پروردگار خودتان تعجيل كرديد و از غضب الواح توريه را بر زمين انداخت كه شكسته شد و بعضى از شكستهاى او مفقود گرديد و از غضب سر و گيسوى برادرش هارون را گرفت و بطرف خود كشيد و هارون براى تحريك عطوفت موسى گفت اى پسر مادر من بر من غضب مكن كه من تقصيرى ندارم آن چه توانستم باين مردم نصيحت نمودم اعتنا بحرف من نكردند و مرا بيچاره و ضعيف شمردند و نزديك بود كه مرا بقتل برسانند با من رفتارى مكن كه مورد شماتت دشمنان واقع بشوم و مرا نظير آنان كه گوساله پرستيدند شايسته عتاب مدان.

پس هرگاه موسى بن عمران كه پيغمبر صاحب شريعت و كتاب و معصوم با برادرش چنين باشد كردار و گفتار او كسى را نمى رسد كه نسبت گناهى و تقصيرى بموسى يا هارون بدهد چون هر دو پيغمبر مصعوم بودند و موسى قاطع بود كه هارون تقصيرى ندارد همچنين فاطمه ى زهرا بلكه بطريق اولى در ما نحن فيه راه اشكال مسدودتر است كم لايخفى لا من شان ألنسا الرقة والجزع.

و ثالثا اين گونه مخاطبات در مثل مورد فاطمه ى زهراء سلام الله عليها را اصلا اطلاق عتاب نمى توان كرد بلكه اين شكايت و تظلم است و فرق است بين شكايت و تظلم و بين عتاب و تعريض در موضوع موسى عليه السلام و برادرش هارون اطلاق عتاب و تعريض صحيح است بخلاف مانحن فيه و عادت در ميان همه ى طبقات مردم است كه هرگاه بر آنها ظلمى بشود شكايت و تظلم خود را در نزد بزرگ عشيره مى برند و درد دل خود را باو مى گويند و فاطمه ى زهرا غير از اميرالمؤمنين كسى را نداشت كه باو درد دل بنمايد و شكايت از ظالم بفرمايد.

و رابعا بلكه مى توان گفت كه بر فاطمه لازم بود اين جوش و خروش و شور و آشوب را بنمايد تا كفر غاصبين بر عالميان واضح گردد چنانچه موسى بن عمران با علم بعدم تقصير هارون آن غضب را نمود تا بر بنى اسرائيل معلوم شود عظمت گناه ايشان در اين جا هم فاطمه با اين كه اميرالمؤمنين سر موئى بر خلاف تكليف خود عمل نفرموده مع ذلك اين جوش و خروش براى همين بود كه عادل از ظالم تميز داده بشود و باطل از حق جدا گردد و جمعى كه خمير مايه ى فطرت ايشان از ترشحات ولايت بهره يافت از طريق ضلالت و غوايت باز شوند و بشاه راه شريعت و هدايت روند.

و رابعا بعد از ملكه ى ثبوت عصمت براى اهل بيت عقول ما درك نكند اسرار اهل بيت را و اسرار اعمال آنها بر ما مكشوف نيست و مستور است و از مدركات امثال ما مردم دور است و بغير اهل بيت كسى را بآنها آگهى نيست بلكه مقداد و ابوذر و سلمان با منزلت السلمان منا اهل البيت تمناى اين مطلب نكردند منقولست كه سلمان رضى الله عنه در

خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام از غصب فدك و تقاعد آن حضرت اظهار ضجرتى كرد آن حضرت فرمود هان اى سلمان مى خواهى از اسرار اهل بيت آگاهى بدست كنى بديهى است كه بغير اهل بيت عصمت عليهم السلام هيچ آفريده اى را تواناى حمل اين بار گران نيست همانا فاطمه كه محدثه بود و بحكم احاديث صحيحه بعلم ما كان و ما يكون عالم بود لاجرم از آن پيش كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وداع جهان گويد و اين حوادث هايله نازل گردد از مخالفت در امر خلافت و ضبط فدك و عوالى آن آگهى داشت و بحكم عصمت كه تشريف موهوبه ى يزدانى است جز بحكم خدا و رضاى على مرتضى سخن نمى فرمود و سخن او همان سخن اميرالمؤمنين بود و حاشا كه سيده ى نسوان و وديعه خداوند رحمن در مقابل اميرمؤمنان سخنى گويد كه سبب غضب آن جناب شود چه آن كه محل اين عصمة الله و مناعت اين صديقه ى كبرى از فلك اطلس محكم تر و رفيع تر است مخدره اى كه چادر او مرقع بليف خرما باشد و كرارا حسنين را گرسنه بدارد و طعام آنها را بسائل رساند البته مملكت دنيا در نظر او با پر ذبابى بميزان نمى رفت چه رسد بفدك و عوالى آن.

پايان

جلد اول در غره ى شهر ذى الحجة الحرام سنة 1369 و الحمدلله رب العالمين و صلى الله على سيد المرسلين و آله الطاهرين والسلام على اخوانى المسلمين انشاءالله در جلد ثانى اين كتاب قرائت خواهيد فرمود مفاسدى را كه بر غصب فدك مترتب گرديد در ضمن بيست و شش امر كه هريك برهان قاطعى است بر فساد مذهب عامه با بقيه ى زندگانى صديقه ى كبرى فاطمه ى زهراء سلام الله عليها و پاره ى اخبار و حكايات در فضيلت ذريه ى ايشان و قليلى از قصايد در مناقب و مراثى راجع بعصمت كبرى (ع) و بحمدالله تحت طبع است انشاءالله بزودى منتشر خواهد شد.

كتاب        لو       تأمله       ضرير         لعاد       كريمتاه      بلا      iiارتياب
و     لو     قد     مر    حامله    بقبر         لصار    الميت    حيا    فى   iiالتراب
كتابى سر فى الارض و اسلك فجاجها         و   خل   عباد   الله   تتلوك  ما  iiتتلو
فما     بك     من    اكذوبه    iiفاخافها         و  لا  بك من جهل فيزرى بك iiالجهل

ذبيح الله محلاتى