را كه شنيع تر اجتماعى كرده باشند از اين اجتماع شما جنازه ى رسول خدا را در پيش روى ما گذارديد و بجانب سقيفه شتافتيد و بين خود هر چه خواستيد كرديد بدون مشورت ما اهل بيت و حق ما را خاص خود پنداريد از سخنان فاطمه مردم متفرق شدند عمر چون ديد كار بكام نشد ثانيا بنزد ابوبكر آمد گفت در كار على سستى روا نيست از او بايد بيعت گرفته شود ابوبكر قنفذ را فرستد كه على را حاضر نمايد قنفذ بدر خانه ى حضرت آمد آن حضرت فرمود حاجت چيست گفت خليفه ى رسول خدا ترا مى طلبد على فرمود چه زود بود كه بر پيغمبر خدا دروغ بستيد قنفذ برگشت و آن چه شنيده بود با ابوبكر گفت ابوبكر گفت برو على را بگو اميرالمؤمنين ترا مى طلبد قنفذ برگشت و پيغام رسانيد حضرت فرمود سبحان الله ابوبكر دعوى امرى كه ربط باو ندارد مى نمايد يعنى لقب اميرالمؤمنين كه خاص من است بر خود بسته قنفذ برگشت و آنچه شنيده بود شرح داد عمر ثانيا ابوبكر را تحريص بر احضار اميرالمؤمنين مى نمود و ابوبكر مى گريست عمر چون حال بدين منوال بديد از جاى برخاست با جمعى بدر خانه ى فاطمه آمد و در خانه را بشدت كوبيد فاطمه چون صداى هياهوى مردم بشنيد بصداى بلند ناله برآورد و همى ندبه كرد و گفت اى پدر بزرگوار و اى رسول تاجدار آيا خبر دارى كه امروز چگونه دچار ظلم پسر ابوقحافه و پسر خطاب شدم و چها مى بنيم بعد از تو از ايشان مردم از ندبه ى فاطمه و صداى گريه ى او متفرق شدند در حالتى كه نزديك بود قلبهاى آنها از هم بپاشد و جگرهاى آنها پاره پاره شود ولى عمر با جماعتى از ياران او روى برتافتند تا على را دست گير كرده بجانب مسجد كشيدند و در محضر ابى بكر حاضر كردند و او را امر به بيعت نمودند فرمود اگر بيعت نكنم چه خواهد شد عمر گفت سر از بدنت بردارم فرمود در اين وقت بنده ى خدا و برادر رسول خدا را بقتل آورديد عمر گفت قبول داريم كه بنده ى خدا هستى وليكن قبول نداريم كه تو برادر پيغمبر باشى اين بگفت و روى بابى بكر آورد و گفت امر خود را در على جارى كن ابوبكر سر در پيش انداخته ساكت بود بعد سر برآورد و دست گفت از على باز داريد تا فاطمه دختر پيغمبر در كنار او هست من او را بامرى اكراه نمى كنم در اين وقت على با چشم گريان بر سر قبر رسول خدا پناهنده شد و اين آيه را ركه در حق موسى و هارون بود تلاوت نمود كنايه از اين كه همچنان كه بنى اسرائيل هارون را ضعيف كردند و قصد كشتن او نمودند او را ترك كرده بگرد گوساله ى سامرى مجتمع شدند امت تو هم مرا ضعيف شمردند و بقصد قتل من دامن بر كمر زدند. از اين خبر وحشت اثر چون سفيدى صبح ظاهر است كه آن حضرت بيعت نكرده بيرون رفت.

چهارم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه [ج 2 ص 19 و ايضا ج 1 ص 134 از طبع مصر.] از مصادر وثيقه روايات ابسط از آن چه را كه ابن قتيبه نقل كرده نوشته و مى گويد سزاوار بود براى ابوبكر و عمر كه فاطمه را احترام نمايند.

پنجم ابوالوليد محب الدين محمد بن شحنة الحنفى قاضى الحنفية بحلب المتوفى سنه 815 يا هشتصد و هفده در كتاب روضه المناظر فى الاخبار الاوائل و الاواخر و اين كتاب در حاشيه ى تاريخ ابن اثير جزرى طبع شده است در خلال داستان سقيفه گويد كه مردم براى بيعت با ابى بكر هجوم آوردند مگر جماعتى از بنى هاشم كه از جمله ى آنها زبير بن العوام و عبته بن ابى لهب و خالدبن سعيد بن العاص و مقداد بن اسود كندى و سلمان فارسى و ابوذر و عمار ياسر و بريده ى اسلمى و برائب بن عازب و ابى بن كعب و ابوسفيان بن حرب اين جماعت بطرف على بن ابى طالب آمدند (ثم ان عمر جاء الى البيت لعلى بن ابى طالب ليحرقه و من فيه فلقته فاطمه فقال عمر ادخلوا فيما دخلت فيه الامه) يعنى عمر بطرف خانه ى اميرالمؤمنين عليه السلام شتاب گرفت براى اين كه خانه را با هر كه در او هست بسوزاند فاطمه ى او را ملاقات كرد عمر گفت داخل بشويد در آن چيزى كه داخل شده است در او امت حقير گويد: اين عالم سنى چندان كه توانسته تحريف روايت كرده

ششم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه [ج 3 ص 352 از چاپ مصر.] گويد در من نزد استاد خود ابوجعفر نقيب حديث هبار بن اسود را مى خواندم كه نيزه حواله ى هودج زينب دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كرده او بترسيد و فرزندى از او سقط شد و باين سبب رسول خدا در روز

فتح مكه خون او را هدر كرد و مى گويد چون اين حديث را خواندم نقيب گفت هرگاه رسول خدا خون هبار را هدر كرد بجهت ترسانيدن زينب ظاهر اين است كه اگر رسول خدا در حيوة بود مباح مى كرد خون كسى كه فاطمه ى را ترسانيد و فرزند او را هلاك گردانيد ابن ابى الحديد گويد من به نقيب گفتم كه اين حديث را از تو نقل كنم كه فاطمه ى را ترسانيدند و فرزندش محسن نام را سقط كردند نقيب تقيه كرد و گفت من در اين باب توقف دارم.

و هفتم طبرى سابق الذكر در تاريخ خود [ج 2 ص 619.] از عبدالرحمن بن عوف حديث كند كه ابوبكر هنگام مرگ گفت سه كار كردم و اى كاش نكرده بودم تا آن كه گويد (وددت انى لم اكشف بيت فاطمه و انكانوا قداغلقوا على الحرب)

يعنى دوست داشتم كه من كشف بيت فاطمه نكنم و كسى را بر در آن خانه نفرستم اگر چه با من محاربه مى كرديد و كار بجنگ و جدال مى كشيد و مراد باين كشف يعنى اى كاش عمر را با جماعتى نمى فرستادم كه بآن آستان ملك پاسبان هجوم نمايند و بى اذن فاطمه ميان خانه بريزند و اين روايت را ديگران از اعلام سنيه نقل كرده اند مثل ابن قتيبه در الامامه والسياسته

[ج 1 ص 13.] و مسعودى در مروج الذهب

[ج 1 ص 414.] و ابن عبدربه در عقدالفريد

[ج 3 ص 68.] و ديگران همه اين مطلب را نوشته اند.

هشتم احمد بن عبدالعزيز جوهرى بنابر نقل ابن ابى الحديد در كتاب سقيفه از سعد بن ابى وقاص روايت كرده كه مقداد با جماعتى جمع شدند در خانه ى فاطمه كه با وى بيعت نمايند عمر آمد كه آتش در خانه بزند زبير با شمشير برهنه بيرون آمد و حضرت فاطمه بيرون آمد و مى گريست و مردم را نهى مى كرد

نهم عمر بن شيبه كه از مشاهير و معتبرين سنيه است در تاريخ خود بنابر نقل ابن ابى الحديد چنين روايت كرده كه عمر با جماعت بسيار از مهاجرين و انصار بخانه فاطمه آمد و گفت والذى نفسى بيده لتخرجن الى البيعة او لاحرقن عليكم البيت

دهم ابوالعباس محمد بن يزيد بن عبد الاكبر الازدى الثمالى النحوى اللغوى الموثوق

به عندالعامة چنانچه خطيب بغدادى بترجمه او در تاريخ بغداد فراوان او را توثيق و تجليل كرده و ثناء بليغ او را نموده در كتاب كامل خود سند بعبدالرحمن بن عوف مى رساند كه گفت من در مرض موت ابى بكر بعيادت او رفتم و بر او سلام كردم از حالش پرسيدم گفت بهمين حالم كه مى بينى و بعد از سخنان چندى گفت دوست مى داشتم كه هتك حرمت خانه ى فاطمه نكنم و او را بحالت خود بگذارم هر چند جماعتى در آن خانه باشند

يازدهم ابراهيم بن سيار بن هانى البصرى المعروف بالنظام المتوفى فى حدود سنه 23 الذى هو من اعاظم شيوخ المعتزلة و كافى است در تبحر او كه استاد جاحظ بوده و اين نظام پسر خواهر ابوالهزيل علاف است و متبحر بودن نظام در فنون علم در نزد اهل سنت چون طشت از بام افتاده است او گفته است بتصريح تمام كه رسول خدا نص صريح نمود بر خلافت على بن ابى طالب ولكن عمر و ابوبكر آن را كتمان كردند و عمر بن الخطاب چنان فاطمه را بزد كه فرزندش محسن نام سقط شد

[و نص عبارت نظام را محمد بن عبدالكريم شهرستانى كه در نهايت تعصب است در كتاب ملل و نحل خود ص 26 از جلد اول طبع ايران و در طبع غير ايران صفحه 72 چنين نقل كرده: ان عمر ضرب بطن فاطمه يوم البيعه حتى القت المحسن من بطنها و كان عمر يصيح احرقوها بمن فيها و ما كان فى النار غير على و فاطمه والحسن والحسين.]

و نيز صلاح الدين خليل بن ابيك الصفدى در كتاب وافى بالوفيات بترجمه همين ابراهيم بن سيار معروف بنظام

[بنابر نقل جلد اول حديث غدير از عبقات الانوار طبع 2 ص 501.] چنين گفته (قال النظام ان النبى نص على ان الامام على عليه السلام وعينه و عرفت الصحابه ذلك ولكن كتمه عمر لاجل ابى بكر رضى الله عنهما و قال ضرب بطن فاطمه يوم البيعه حتى القت المحسن من بطنها الخ. و صدفى اين موضوع را طعن بر نظام گرفته ولى اين مشت به نيشتر كوفتن و آب در غربال بيختن است مطلب واضح و روشن تر از اين است كه بتوان آن را باين حيلها مخفى و مستور داشت.

دوازدهم عمر بن شيبه ى سابق الذكر بنابر نقل ابن ابى الحديد و ابو عبيده در كتاب اموال و ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب مطير (مصغرا) النخعى المتوفى سنه 306 كه يكى از حفاظ اهل سنت و از علماء طراز اول ايشان است و صاحب معاجم ثلاثه است در معجم كبير خود تصريح كرده كه ابوبكر در مرض موت مى گفت: كاش من كشف بيت فاطمه نكرده بودم.

سيزدهم ابوالقاسم على بن الحسن بن هبه الله الدمشقى الشافعى المحدث الحافظ المعروف بابن عساكر المتوفى سنه 571 در كتاب تاريخ دمشق گفته ابوبكر هنگام مرض موت مى گفت: اى كاش من كشف بيت فاطمه نمى كردم.

چهاردهم جلال الدين سيوطى كه در نزد اهل سنت آيةالله است همين مطلب را در جمع الجوامع ذكر كرده.

پانزدهم على متقى در كنزالعمال در حرف همزه در ذكر امارت ابى بكر همين را گفته.

شانزدهم طرابلسى در كتاب فضائل الصحابه بنابر نقل صاحب كفاية الموحدين همين را گفته.

هفدهم ضياء مقدسى در كتاب مختاره و ديگران همه اين تهديد عمر باحراق باب الدار را گفته اند.

هيجدهم ابن ابى الحديد از مسعودى بروايت عروة بن زبير و ابوالاسود دئلى و سلمه بن عبدالرحمن روايت كردند كه چون بنى هاشم از بيعت با ابى بكر تخلف ورزيدند عمر بن الخطاب هيزم حاضر كرد كه خانه را بسوزاند و گفت بحق آن كسى كه جانم بدست اوست كه اگر بيرون نيائيد و با ابوبكر بيعت نكنيد خانه را با شما آتش مى زنم.

نوزدهم و بيستم و بيست و يكم صاحب كفايه الموحدين از واقدى و صاحب انفاس الجواهر و صاحب صراط المستقيم همين مصيبت را نقل كرده اند.

بيست و دوم و نيز علامه ى خبير سيد اسماعيل عقيلى از تاريخ ابراهيم بن سعيد

ثقفى كه از اعاظم قضاة اهل خلاف است بسند خود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود بخدا قسم على عليه السلام بيعت نكرد تا وقتى كه دود آتش از در خانه بلند شد و مشاهده نمود. و ابن ابى الحديد در شرح خود از اين ثقفى بسيار نقل مى كند.

بيست و سوم در كفايه الموحدين ايضا از بلاذرى ابوجعفر احمد بن يحيى بن جابر البغدادى المعاصر للمتوكل والمستعين والمعتز المتوفى سنه 279 روايت كرده كه او بسند خود از سلمه بن عبدالرحمن و او از محارب و او از سليمان تميمى و او از ابوعون روايت كرده كه ابوبكر فرستاد نزد على كه بيايد و بيعت بنمايد آن حضرت امتناع نمود عمر آمد و آتش در دست گرفته بود كه خانه ى فاطمه را بسوزاند فاطمه باو گفت اى پسر خطاب آيا مى خواهى خانه ى مرا بسوزانى عمر گفت بلى و اين اقواى است از آن چه پدرت آورد پس على ناچار آمد و بيعت كرد حقير گويد: صاحب كفاية الموحدين نفرمودند كه در كدام كتاب بلاذرى است سه كتاب از ايشان معروف است يكى فتوح البلدان و ديگر انساب الاشراف و ديگر عهد اردشير و محتمل است در اولى يا دومى بوده باشد.

بيست و چهارم محمد بن احمد بن جبير الاندلسى المتوفى سنه 614 المعروف بابن جبير كه از اعاظم علماء سنت و جماعت است در كتاب (غرر) از زيد بن اسلم روايت كرده كه او گفت من از جمله كسانى بودم كه هيزم مى كشيدم با عمر بسوى خانه ى فاطمه در وقتى كه على و اصحاب او از بيعت با ابوبكر امتناع نمودند عمر بفاطمه گفت بيرون بفرست كسانى كه در خانه تواند والا خانه را با هر كه در او است مى سوزانم فاطمه فرمود كه آيا مى سوزانى على و فرزندان مرا گفت اى والله مگر آن كه بيرون آيند و با ابوبكر بيعت كنند.

بيست و پنجم شاه ولى الله دهلوى پدر صاحب تحفه كه از متعصب ترين اهل سنت است در كتاب ازالة الخفا در مآثر ابى بكر در مقصد دوم از مقاصد كتاب اين روايت اراده ى عمر حرق باب خانه ى فاطمه را ذكر كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده و از مآثر و حسن تدبير ابوبكر و عمر گرفته و نيز در فصل سادس از مقصد دوم كتاب ازالة الخفا

اين روايت اراده ى عمر سوزانيدن در خانه ى فاطمه رو بآن قسم ياد كردن ذكر كرده است

بيست ششم ابن عبدالبر نمرى القرطبى المتوفى سنه 463 در استيعاب در حرف عين در ترجمه ابى بكر اين قصه ى حرق باب را ذكر كرده

بيست هفتم ابراهيم بن عبدالله اليمنى در كتاب الاكتفاء همين مصيبت عظمى را ذكر كرده

بيست هشتم شاه ولى الله سابق الذكر علاوه بر كتاب ازاله الخفا اين اراده ى عمر حرق باب را در كتاب قرةالعين فى فضائل الشيخين وارد كرده و در ازالة الخفا اين روايت را بشرط شيخين نقل كرده و حديثى كه بشرط شيخين يعنى بخارى و مسلم باشد در نزد عامه ددغايت صحت و نهايت اعتبار است

بيست نهم ابوالقداء اسماعيل بن على بن محمد در جلد اول تاريخ مختصر در حوادث سنه 11 از هجرت قصه ى حرق باب را ذكر كرده و اين تاريخ از كتب معتبره ى اهل سنت است كما فى كشف الظنون و غيره

سى ام در كفاية الموحدين از كتاب غرر أبوالفضل جعفر بن الفضل المعروف بابن خزابه المتوفى سنة 371 يا نود و يك در مصر اين قصه ى جان سوز را ذكر كرده و او از وزراء بنى الاخشيد در مصر بود

سى يكم شعبى بنابر نقل ابن ابى الحديد   [ج 2 ص 19 و در ص 134 جلد اول طبع مصر.] در جلد اول و دوم شرح خود بر نهج البلاغه روايت شعبى كه از مشاهير عامه است چنين نقل كرده (فلما رأت فاطمه ما صنع عمر صرخت و ولولت واجتمع معها نساء كثر من الهاشميات و غيرهن فخرجت الى باب حجرتها و نادت يا ابابكر ما اغرتم على اهل بيت رسول الله والله لا اكلم عمر حتى القى الله.

يعنى بروايت شعبى ابوبكر باعمر گفت خالد بن وليد كجاست عمر گفت حاضر است گفت برويد على و زبير را نزد من آريد هر دو آمدند و عمر داخل خانه شد و بعنف و جبر شمشير زبير را شكست و على و زبير را از روى كره و اجبار با

جماعت بسيار كه ابوبكر به امداد ايشان فرستاده بود كشان كشان به بردند فاطمه ى چون اين كردار را مشاهده نمود بانگ و خروش برداشت و زنان بنى هاشم و ديگران جمع شدند و نظر مى كردند و كوچه هاى مدينه از جمعيت پر شده بود پس فاطه بدر حجره آمد و ابوبكر را ندا كرد و گفت چه زود بود كه غارت بر اهل بيت رسول خدا آورديد بخدا قسم با عمر تكلم نكنم تا خدا را ملاقات بنمايم

سى دوم ابوعبيده در كتاب اموال بنابر نقل مولانا السيد الاجل مير محمد قلى در جلد اول تشييد المطاعن نقل كرده كه ابوبكر مى گفت كاشكى كشف بيت فاطمه نكرده بودم

سى سوم أبوالمظفر سبط ابن جوزى در كتاب مرآت الزمان خود قصه ى ليتنى لم اكشف بيت فاطمه را مفصلا ذكر كرده بنابر نقل صاحب تشييد المطاعن

سى چهارم در جلد سوم الغدير ص 102 از كتاب (الامام على) تأليف استاد دانشمند عبدالفتاح بن عبدالمقصود از ص 225 مفصلا نقل كرده با بيك عباراتى كه سخت ترين دلها را بحال صديقه ى طاهره مى سوزاند تا اين كه در آخر كلماتش گويد (قالت يا ابتاه يا رسول الله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه فكانما زلزلت الارض تحت هذا الجمع الباغى من رهبه النداء

سى و پنجم دكتر محمد حسين هيكل مصرى در كتاب (حيوة محمد) در طبع سوم از صحفه ى شصت تا صفحه ى 62 داستان اختلافات را ذكر كرده از آن جمله گويد طلحه و زبير و جماعتى در خانه ى فاطمه بودند عمر بمنزل على آمد و گفت والله لاحرقن عليكم او لتخرجن الى البيعه تا اين كه گويد فاطمه از دنيا رفت در حالى كه بر شيخين غضبناك بود.

سى و ششم عمر رضا كحاله در كتاب أعلام النساء در جلد سوم در ترجمه ى فاطمه سلام الله عليها آن چه را كه ابن قتيبه و ابن ابى الحديد و ابن عبد ربه نقل كردند ايشان با زيادتى نقل كرده و اين كتاب در مصر بطبع رسيده و خطبه ى حضرت زهرا را هم نقل كرده و همه را صحيح و ثابت دانسته

سى و هفتم غياث الدين شافعى در جلد اول حبيب السير در قصه ى سقيفه گويد و فرقه اى از اهل اسلام بر آن مهم رضا نداند يعنى بر بيعت با ابى بكر و گفته اند ما با هيچ كس بيعت نكنيم مگر با على بن ابى طالب و اكثر بنى هاشم و سلمان فارسى و عمار بن ياسر و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و خزيمه ى ذوشهادتين و ابوايوب انصارى و جابر بن عبدالله و ابوسعيد خدرى و بريده بن الخصيب الاسلمى از آن جمله بودند و عباس بن عبدالمطلب در آن ايام چند بيتى كه ترجمه ى آن اين است انشاد نمود

ندانم    خلافت    چرا    iiمنصرف         شد  از  هاشم و آن گه از iiبوالحسن
نه    او   اولين   مقبل   قبله   iiبود         نه   او   بود  اعلم  بوحى  و  سنن
نه   اقرب   بعهد   نبى   بود   iiبود         معين   جبرئيلش   بغسل   و  iiكفن
جز او مجملع جمله اوصاف كيست         ز   قدر   على   و   زخلق   iiحسن

تا آن جا كلام را مى كشاند كه عمر گفت ترا رها نكنم تا بيعت كنى جناب ولايت مآب جواب داد كه من از اين سخن نينديشم و تا رمقى از حيوة باقى باشد طلب حق خود كنم و شاه ولايت بى آن كه با ابى بكر بيعت كند مراجعت فرمود)

حقير گويد اشعارى كه ترجمه ى آن را ذكر كرده است از فضل بن عباس بن عتبه است كمافى الاستيعاب و هى هذه

ما كنت احسب ان الامر منصرف         من  هاشم ثم منها عن ابى iiالحسن
اليس    اول   من   صلى   iiلقبلته         واعلم   الناس   بالقرآن   iiوالسنن
و  آخر  الناس  عهدا بالنبى و iiمن         جبريل عون له فى الغسل iiوالكفن
من  فيه  ما  فهيم  لا  يمترون  iiبه         وليس  فى القوم ما فيه من iiالحسن
ماذ   الذى   صدكم   عنه   iiفنعلمه         هان  ان  ذاغين  من  اعظم iiالغبن

سى و هشتم مسعودى در مروج الذهب در باب اخبار عبدالله بن زبير تصريح كرده كه آتش و هيزم آوردند و بعد تفصيل مطلب را حواله بكتاب حدائق الازهار خود مى دهد و در اثبات الوصيه ى خود مطلب را مفصلا بيان كرده و لايخفى كه مسعودى شيعه است چون ابناء سنت او را قبول دارند و در نزد آنها بسيار معتبر است بكلام او استشهاد كرديم .

فاذا عرفت ما تلوناه عليك فنقول مستعينا بالله تعالى

اولا اصل محبت و ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و فاطمه ى زهرا و حسنين عليهم السلام از اصل دين و از ضروريات اسلام است و على عليه السلام خليفه ى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است غاية ما فى الباب عامه او را خليفه ى چهارم مى دانند نه خليفه ى بلافصل و باجماع تمام مسلمين و بنص كتاب و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم محبت و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام لازم است بر همه امت لقوله تعالى (قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى) در اين صورت اگر كسى بگويد من آنها را دوست دارم مع ذلك آنها را تهديد باحراق بنمايد و با شمشير برهنه بر سر او بايستد و او را تهيد بقتل بنمايد آيا باور كردنى است كه اين شخص دوستار اهل بيت است بلكه آيا مى توان گفت او مسلمان است اگر بگويند ابوبكر و عمر اجتهاد كردند و در اجتهاد خود خطا رفته اند

جواب اين است كه اين حرف غلط است بالضروره زيرا امرى كه ضرورى دين اسلام است خطا در او معقول نخواهد بود و اين نظير اين است كه كسى بگويد در اصل تشريع صوم و صلوة اجتهاد كرده از اين جهت فتوى داده ست كه نماز و روزه در شريعت مقدسه ى اسلام مشروعيت ندارد و همچه كلامى مردود و ميشوم و باطل خواهد بود و صاحب همچه قولى باجماع مسلمين از زمره ى كفار و منافقين است و اراده ى حرق باب وحى نبوت و مهيا شدن براى قتل شاه ولايت و ايذاء بانوى عصمت از اين قبيل است.

و ثانيا اين اراده ى حرق باب و اراده ى قتل اميرالمؤمنين ثابت مى كند كه شيخين مؤمن نبودند و در طرف باطل و صف منافقين جاى داشته اند بنص روايت مجمع عليه شيعه و سنى كه حضرت رسول فرمودند يا على لايحبك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود على مع الحق والحق مع على يدور الحق حيث دار على عليه السلام كنجى شافعى در كفايت الطالب و صدها امثال آن اين روايت را نقل كردند كه پيغمبر فرمود على با حق است و حق با على است و دور مى زند حق هر كجا على دور بزند.

و ثالثا اين عمل شنيع شيخين موجب اذيت رسول خدا گرديد چنانچه مفصلا از احاديث سنيه از اين پيش ياد كرديم كه هر كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده است (قال الله تعالى ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا والاخرة و اعدلهم عذابا مهينا

و رابعا از آن چه ذكر شد بى اطلاعى و جهالت قاضى روزبهان و عبدالعزيز دهلوى و امثال ايشان كه رأسا منكرند اين قضيه ى اراده ى عمر حرق باب را و مى گويند اين از مفتريات شيعه است و هر كه متعرض نقل او بشود رافضى است چه آن كه مى خواهد باب طعن را بر صحابه باز كند پس بايستى اين جماعت كثيره همه رافضى بوده باشند و ان هذا لشيئى عجاب پس بحمدالله بلا كلفة ثابت شد كه از كفريات صريحه ى شيخين تخويف و تهديد بضعه ى احمدى بضاعت محمدى صديقه ى طاهره سلام الله عليها بسوزانيدن بيت جنابش كرده و بقصد احراق آن استانه ى فيض كاشانه اسباب آن از هيزم و نار فراهم آورده سبحان الله علماء عامه را يا اختلال عقل و خلل دماغ رو داده يا در نشأة محبت ثلاثه مدهوش و سراسيمه گرديده كه گاهى اصل قضيه را انكار كنند و عدم اطلاع و قلة باع خود را بر عالميان اعلان نمايند و خود را مسخره و مورد استهزاء مطلعين قرار دهند گاهى اين قضيه را باسناد صحيح بشرط شيخين چون صاحب ازالة الخفاء روايت كنند و چون متضمن كفريات شيخين است دست و پا مى زنند و بعد از آن كه جز اعتراف و عدم انكار راهى پيدا نكنند در مقام اختراع توجيهات ركيكه ى فاسده بر مى آيند و بيشتر خود را مفتضح مى نمايند براى تخليص امامين خود از عار و شنار و چندان كه بتوانند سعى وافر بتقديم رسانند ولكن اين مشت به نيشتر كوفتن و آب در غربال بيختن است (و هو كسراب بقيعة يحسبه الظمأن مائا حتى اذا جائه لم يجده شيئا) و عجب تر آن كه تجويز قتل اميرالمؤمنين عليه السلام را از شيخين روايت كنند ولكن اگر شيعه بگويد عمر در بر پهلوى زهرا