فرود شدن جامه بدعاى فاطمه

اين روايت از شيخ مفيد سبق ذكر يافت ولى آنچه را مجلسى از كتاب مراسيل نقل كرده چون با آن روايت تفاوت دارد و احتمال تعدد قضيه مى رود فلذا از نقل آن صرف نظر نكرديم مى فرمايد كه حسن و حسين را جامه ى كهنه و مندرس در بر بود چون عيد نزديك شد بخدمت مادر آمدند كه ديگر مردم از براى فرزندان خود جامهاى نيكو دوخته اند آيا اى مادر از براى ما جامه ى در خور عيد خواهى دوخت فقالت يخاط لكما انشاءالله فرمود دوخته مى شود انشاءالله چون عيد برسيد جبرئيل دو پيراهن از حلل بهشت بنزد رسول خدا آورد آن حضرت فرمود اى برادر من جبرئيل اين چيست عرض كرد حسن عليه السلام و حسين عليه السلام از فاطمه عليهاالسلام جامه ى عيد مى خواستند و او در پاسخ فرمود يخاط لكما انشاءالله خداوند نخواست آلايش كند كذب در سخنان فاطمه راه كند.

نزول مائده در قصه ى قطيفه

در بحار از كتاب سعد السعود سيد بن طاوس مرقوم داشته كه فرمودند من در تأليف محمد بن العباس بن مروان كه آيات مباركه قرآن كه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام و سائر اهل بيت نازل شده جمع كرده در آن تأليف اين حديث را مسندا از ابوسعيد خدرى روايت مى كند مى گويد ملك حبشه قطيفه ئى كه با طلا بافته بودند براى رسول خدا بهديه فرستادند فقال رسول الله لاعطينها رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله رسول خدا فرمود اين قطيفه را بكسى بدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند اصحاب رسول خدا گردن كشيدند و نگران شدند كه در خور اين تشريف كدام كس خواهد بود اين وقت رسول خدا فرمودند على كجا است چون عمار ياسر اين بشنيد شتاب زده بخدمت اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و او را از قصه آگهى داده اميرالمؤمنين بخدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مشرف شد رسول خدا آن قطيفه را باميرالمؤمنين عطا فرمود (فخرج على الى السوق فنقضها سلكا فقسمها بين المهاجرين والانصار ثم رجع الى منزله و ما معها منها دينار) قطيفه سه هزار دينار زر سرخ قيمت داشت آن حضرت تا گرفت بجانب بازار رفته و آن را رشته رشته نمود و بين فقراى مهاجر و انصار قسمت نمود با دست خالى بجانب خانه رفت روز ديگر رسول خدا او را ديدار كرد فرمود: يا اباالحسن اخذت امس ثلثه آلاف مثقال من ذهب فانا والمهاجرون والانصار نتغدى عندك غدا فقال على: نعم يا رسول الله چون روز ديگر شد رسول خدا با جماعت مهاجر و انصار آهنگ سراى على عليه السلام نمودند و در بكوفتند على عليه السلام بيرون شد و چهره مباركش از خجالت ديگر گون شده بود كه اكنون جواب رسول خدا را چه بگويم كه در خانه از قليل و كثير يافت نمى شود لاجرم رسول خدا وارد شد با جماعت مهاجر و انصار و مجلس كردند اميرالمؤمنين عليه السلام نزد فاطمه ى زهرا آمد ديد ظرفى از طعام مملو است كه بوى مشك از آن متصاعد است على عليه السلام خواست آن را حمل كند چندان گران بود كه بمساعدت فاطمه آن جفنه را بلند كردند در نزد رسول خدا بزمين نهادند رسول خدا چون نظرش بر آن طعام بيفتاد بنزد فاطمه آمد فرمود (اى بنيه انى لك انى لك هذا قالت يا ابت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب فقال رسول الله الحمدالله الذى لم يخرجنى من الدنيا حتى رائيت فى ابنتى ما راى زكريا فى مريم بنت عمران

ناله كردن فاطمه و بيرون كردن دستها را از كفن

ناله كردن فاطمه (ع) و بيرون كردن دستها را از كفن كه در محل خود بيايد

نازل شدن انواع ميوه هاى بهشتى

«يص» مى گويد از براى فاطمه ى زهراء موائد و فواكه بهشت در دنيا بسيار واقع شده نه يك مرتبه و ده مرتبه و اين قدر اخبار صحيحه در اين باب بدفعات عديده رسيده كه ذكر همه آنها باعث طول سخن است چنانچه ابوموسى در كتاب فضايل البتول روايت كرده از آن جمله گويد جبرئيل دو عدد انار و دو عدد به و دو عدد سيب از بهشت هديه بجهت اهل بيت عليه السلام آورد اهل البيت از آن مى خوردند و عود مى كرد و تمام نمى گرديد تا اين كه فاطمه طاهره وفات يافت انار و به تغيير يافت و بعد مفقود شد و دو سيب باقى ماندند با آن دو ريحانه ى رسول خدا فمن زارالحسين عليه السلام من مخلصى شيعتنا بالاسحار و جدريحها»

سيد هاشم بحرانى در مدينه ى المعاجر مى فرمايد و لست ادرى واحد او اثنين وقد وقع الاختلاف فى الروايه) لكن ما قبل اين حديث بقسم ديگر است كه هديه ئى كه نازل شد (كان فيه بطيخان و رمانتان و سفر جلتان و تفاحتان فتبسم النبى صلى الله عليه و آله و سلم و قال الحمدلله الذى جعلكم مثل خيار بنى اسرائيل ينزل اليكم رزقكم من جنات النعيم و كان اهل البيت يأكلون منها و تعود حتى قبض رسول الله فتغير البطيخ فاكلوه فلم يعد و لم يزالوا كذلك الى ان توفيت فاطمه فتغير الرمانتان فاكلوه فلم يعد ولم يزالوا كذلك الى ان قتل اميرالمؤمنين فتغير السفر جل فاكلوه فلم يعد قال الحسين و بقى التفاحتان معى و مع اخى فلما كان يوم آخر عهدى بالحسن وجدت التفاحه عند رأسه وقد تغيرت فاكلتها و بقيت التفاحه الاخرى).

ابن محيص روايت مى كند كه من مى شناختم آن سيب را كه از جناب امام حسين است. و من در لشكر عمر سعد بودم چون تشنگى بر آن جناب شدت نمود آن سيب را از آستين مبارك بيرون آورد و آن را بوئيد و برگردانيد در آستين مبارك خود پس هنگامى كه از اسب افتاد جستجو نمودم آن سيب را نيافتم اين است كه فرمودند ان الملائكه تلتذ بروايحها عند قبره عليه السلام عند طلوع الفجر و عند قيام النهار» و موائد نازله از بهشت بجهت انوار خمسه طيبه بسيار است كه فاطمه ى زهراء سلام الله عليها در آن سهيم و شريك بوده.

حديث رطب

«يص» روزى رسول خدا وارد شد بر فاطمه ى طاهره و فرمود اى فاطمه پدر تو امروز مهمان تو است فاطمه عرض كرد اى پدر همانا حسنين امروز از من غذا مى خواسته اند چيزى كه قوت آنها قرار بدهم نداشتم در آن حال رسول خدا سر بجانب آسمان نمود قدرى نگذشت كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد على اعلى سلامت مى رساند و مخصوص مى فرمايد شما را بدرود و اكرام و فرمان كرده است كه بعلى و فاطمه و حسنين بفرمائى چه ميوئى از ميوهاى بهشت ميل دارند رسول اكرم پيغام جبرئيل را رسانيد كه خداوند متعال بر گرسنگى شما مطلع شد اكنون مى فرمايد چه ميوه اى از بهشت ميل داريد هر قسم كه مايل باشيد براى شما نازل خواهد شد پس ايشان ساكت شدند و حياء لرب العزه چيزى نگفتند پس حضرت حسين از جد بزرگوار و پدر عالى مقدار و برادر وفادار اجازه گرفت كه معين كند، همه اختيار را بدست حسين دادند عرض كرد يا جدا جبرئيل بفرمائيد كه ما ميل رطب داريم رسول اكرم فرمود خداوند دانست غرض ترا پس فرمود اى فاطمه برخيز و داخل خانه شو و حاضر نما آن چه را كه بجهت تو و ما فرستاده اند پس فاطمه داخل خانه شد ديد طبقى از بلور و در آن رطب تازه است و بر روى آن دستمالى از سندس سبز پوشيده پس فرمود رسول اكرم بفاطمه در حالى كه برداشته بود مائده را ان الله برزق من يشاء بغير حساب و گرفت ظرف رطب را و در پيش روى خود نهاد و فرمود بسم الله الرحمن الرحيم و بك دانه رطب برداشت و در دهان حسين عليه السلام نهاد و فرمود هنيئا مريئا لك يا حسين آن گاه دانه ى ديگر برداشت در دهان حسن نهاد و فرمود هنيئا مريئا لك يا حسن سپس دانه ى ديگر برداشت در دهان فاطمه نهاد و فرمود هنيئا مرئيا لك يا فاطمه آن گاه دانه ى ديگرى برداشت و گذارد در دهان اميرالمؤمنين عليه السلام و فرمود هنيئا مرئيا لك يا على و از جاى برخواست و باز بر زمين جلوس فرمود و هر رطب كه اميرالمؤمنين تناول مى فرمود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گفت هنيئا مرئيا لك يا على تا اين كه از تناول رطب فارغ شدند و مائده بآسمان بالا رفت فاطمه (ع) عرض كرد يا ابتا امروز امر عجيبى از شما مشاهده كردم در خصوص اين رطب و برخواستن شما و از مكرر گفتن هنيئا مرئيا لك يا على رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود چون رطب در دهان حسين گذاردم جبرئيل و مكائيل گفتند هنيئا مرئيا لك يا حسين منهم متابعت آنها نمودم چون رطب در دهان حسن نهادم باز جبرئيل و مكائيل گفتند هنيئا مريئا لك يا حسن چون رطب در دهان تو نهادم حوريان بهشت گفتند هنيئا لك يا فاطمه منهم با آنها موافقت كردم چون رطب در دهان على نهادم نداى حق تعالى را شنيدم كه فرمود هنيئا مريئا لك يا على از اين جهت براى احترام نداى پروردگار از جاى برخواستم و ايستادم چون رطب دوم و سوم را على تناول كرد باز همان ندا را شنيدم كه حق تعالى فرمود يا محمد اگر تا قيامت رطب در دهان على بگذارى من مى گويم آن كلام را بدون انقطاع

احضار چهار نوع از طعام براى فاطمه

منقول از (مصباح الانوار) است كه فاطمه مريض شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعيادت او آمد و در نزد او بنشست و از حال او پرسش كرد (فقالت انى اشتهى طعاما طيبا فقام رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الى طاق فى البيت فجاء بطبق فيه زبيب و كعك واقط و قطف عذب فوضعه بين يدى فاطمه)

يعنى فاطمه عرض كرد طعامى نيكو مايلم رسول خدا بى توانى از جاى برخواست و از طاقى كه در خانه بود طبقى فرا گرفت و در پيش روى فاطمه بنهاد و آن طبق مملو از مويز و نان خشك و كشك و خوشه انگور بود سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست بر طبق نهاد و خداى را ياد كرد پس فرمود بخوريد بنام خداوند متعال اين وقت رسول خدا و على و مرتضى و حسن و حسين از آن تناول فرمودند.

تكلم ناقه با فاطمه

(يص) فاضل نسفى صاحب تفسير كه يكى از مشاهير علماء عامه است مى نويسد كه ناقه ى غضباى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در وقت مردن با فاطمه تكلم كرد و عرض كرد اى دختر رسول خدا اينك بسوى پدر بزرگوارت رهسپار هستم اگر ترا پيغامى و حاجتى هست بفرما فاطمه از اين سخن سخت بگريست و سر ناقه را در دامن نهاد تا اين كه ناقه جان بداد فاطمه عبائى بآن ناقه پيچيد و فرمان كرد تا او را دفن كردند پس از سه روز آن مكان را شكافتند اثرى از او نديدند)

(نسفى) بعد از نقل اين خبر گويد تكلم ناقه با فاطمه بعضى از كرامات فاطمه است براى اين كه آن ناقه تكلم نكرد مگر براى فاطمه و براى رسول خدا و آن ناقه با پيغمبر گفت يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم صاحب من يك مرد يهودى بود مرا از خانه بصحرا مى برد و مى چرانيد و علفهاى صحرا مرا ندا مى كردند كه بنزد ما بيا و از ما تناول نما چه آن كه تو از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى باشى و چون شب مى شد درندگان صحرا بعضى بعض ديگر را سفارش مى كردند كه بنزديك اين ناقه نرويد كه صاحب او رسول خدا محمد صلى الله عليه و آله و سلم خواهد بود.

حكايت طبق انار

(يص) و (مجالس المتقين) شهيد ثالث آخوند ملا محمد تقى قدس سره در مجلس سى و ششم مرسلا روايت كند كه روزى اميرالمؤمنين بر فاطمه ى زهرا وارد شد در حالتى كه مزاج شريف آن بانوى عصمت از صحت منحرف شده بود و در بستر افتاده بود حضرت سر آن معصومه را بدامن گرفت و فرمود اى فاطمه بفرما كه چه ميل دارى از من بطلب آن معدن حيا و عفت عرض كرد يابن عم من چيزى از شما نمى خواهم حضرت اصرار فرمود فاطمه عرض كرد يابن عم پدرم بمن سفارش كرده كه از شوهرت على هرگز چيزى خواهش مكن مبادا ممكن او نباشد و خجالت بكشد آن جناب فرمود اى فاطمه بحق من آنچه ميل دارى بگو عرض كرد حال كه مرا قسم دادى اگر براى من اكنون انارى بدست بيايد خوب است آن حضرت برخواست و براى طلب انار از خانه بيرون آمد از اصحاب جوياى انار شد عرض كردند فصل او گذشته مگر آن كه چند يوم قبل بجهت شمعون يهودى از طائف چند دانه آوردند آن جناب خود بدر خانه ى يهودى رفته دق الباب كردند شمعون بيرن آمد ديد جناب اميرالمؤمنين اسدالله الغالب مى باشد عرض كرد يا على چه باعث شد كه بدين جا تشريف فرما شديد حضرت فرمود شنيده ام چند دانه انار بجهت تو از طائف آورده اند آمده ام يك دانه خريدارى بنمايم براى بيمارى كه دارم عرض كرد يا على چيزى از آنها باقى نمانده همه را فروختم آن جناب بعلم امامت مى دانست كه يكى باقى مانده از اين جهت فرمود برو فحص بنما شايد يكى باقى باشد كه تو مطلع نباشى عرض كرد از خانه خود مطلع هستم مى دانم كه نيست زوجه ى شمعون عقب در بود از حكايت مطلع شد گفت اى شمعون من يك دانه انار ذخيره نموده ام و در زير برگها پنهان كرده ام كه تو مطلع نيستى آن گاه انار را آورد و بدست آن حضرت داد آن جناب چهار درهم باو داد شمعون گفت قيمت او نيم درهم است حضرت فرمود اين زن بجهت ذخيره اين انار را نگاه داشته شايد نفعى در نظر داشته سه درهم و نيم زايد از آن او باشد سپس آن جناب روانه بسوى خانه شد در اثناى راه صداى ضعيفى و ناله ى غريبى بگوشش رسيد باثر ناله رفت تا وارد خرابه گرديد ديد شخصى نابينا و مريض سر به بستر خاك نهاده مى نالد آن امام رحيم و رؤف نشست و سر او را در كنار گرفت و با كمال مهربانى فرمود اى مرد چه كسى و از كدام قبيله اى و چند روز است بيمارى عرض كرد اى جوان صالح من مردى از اهل مداين مى باشم قروض بسيار پيدا كردم ناچار بكشتى نشستم و بجانب مدينه رهسپار شدم با خود گفتم بروم خدمت مولايم اميرالمؤمنين شايد آن حضرت چاره ى كار من بنمايد و قرض مرا ادا فرمايد حضرت فرمود اكنون چه ميل دارى عرض كرد اگر يك دانه انار براى من پيدا مى شد ميل داشتم حضرت فرمود من يك دانه تحيه كردم براى بيمار عزيز خود ولى ترا محروم نمى كنم نصف آنرا بتو مى دهم پس انار را كم كم در دهان آن مريض ريخته تا تمام شد بيمار گفت اگر مرحمت بفرمائى و نصف ديگر را هم كرم بنمائى بسا باشد حال من خوب شود آن حضرت خجالت كشيد و با نفس خود خطاب كرد كه يا على مريض در اين خرابه غريب و بى نوا و منقطع از همه جا برعايت اولى است شايد خداوند متعال براى فاطمه وسيله ى ديگرى فراهم بنمايد سپس آن نيم ديگر را باو داد تا تمام شد با دست خالى از خرابه بيرون آمد آهسته بسوى خانه روان شد و سر بجيب تفكر فرو برده تا بدر خانه رسيد حيا كرد وارد خانه بشود با خود گفت از شكاف در نگاه كنم به بينم فاطمه در خواب است يا بيدار چون نظر كرد ديد فاطمه تكيه كرده است و طبقى از انار در پيش او است تناول مى نمايد آن حضرت بغايت مسرور شد سپس داخل خانه گرديد جون ملاحظه فرمود ديد آن طبق از انار اين عالم نيست چون احوال فاطمه را پرسيد عرض كرد يابن عم چون تشريف بردى زمانى نگذشت كه من عرق صحت كردم ناگاه صداى دق الباب بگوشم رسيد فضه رفت شخصى را ديد بر در خانه طبقى انار بدست دارد و مى گويد اميرالمؤمنين اين را براى فاطمه فرستاده است.

فرو بردن دست خود را در ديگ

(در لمعة البيضا) شرح خطبه الزهراء «ع» ص 18 تحت عنوان «الاشاره الى بعض معجزاتها» قال وقد كانت تدخل يدها فى قدر العطام حين الغليان و تقلبها كالمغرفه» يعنى بسيار اتفاق مى افتاد كه ديگ طعام هنگامى كه مى جوشيد آن مخدره دست مبارك را بجاى كمچه در ديگ مى گردانيد كه از سر رفتن ساكن شود.

تكثير طعام قليل

و نيز در آن كتاب گويد (و كانت تجعل رغيفين مع قطعه لحم فى ظرف فظهر منها طعاما معطرا يشبع الخلق الكثير مع بقائه على حاله) يعنى آن خاتون دنيا و آخرت گاه مى شد كه دو گرده نان را با يك پاره گوشت در ميان ظرفى مى نهاد در حال طعامى معطر و خوش بو پديدار مى شد كه خلق بسيارى از آن تناول مى كردند و باز بحال خود باقى بود و از آن چيزى كم نمى شد.

استشمام رائحة الجنة

و فيه قال كانت فاطمه انجب الورى من بين النساء ساطعا منها عطر الجنة و رائحتها من بين ثدييها و رسول الله كان يضع وجهه بين ثدييها كل يوم وليله يشمها و يلتذمن استشمامها و لذا كانت تسمى ريحانه نفس النبى و مهجتها و بهجتها» و هى مصداق قول الشاعر

صفاتك  لاتحصى و نطقى iiعاجز        و  يقصر  الفاظى  كما قال iiشاعر
و  ان  لباساخيط  من  نسج iiتسعة        و عشرين حرفا من معاليك قاصر

اثر طبع آقا فتح الله قدسى كه متخلص به فواد كرمانى است

چه   نورش   در   بسيط   از  عرش  برين  iiآمد        خدا  را  هر  چه  رحمت بود نازل بر زمين iiآمد
ز  عرش  رحمت  رب  المشارق  تافت بر iiعالم        چه   زهرا   را  ظهور  از  رحمه  للعالمين  iiآمد
برشك  آسمان  طالع  شد  از  روى  زمين iiماهى        كه    از    شرم    خورشيد   خاكسترنشين   iiآمد
هويدا   گشت   بر   چرخ   نبوت  كوكبى  iiتابان        كه  مهرش  مشترى چون زهره بر ماه جبين iiآمد
ز  عرش  كبريا بر فرش چون نورش هويدا iiشد        ملايك   در  طوافش  از  يسار  و  از  يمين  iiآمد
چه از جان آفرين در صورت آمد نقش اين دختر        هزاران   آفرين   بر   نقش  از  جان  آفريد  آمد
زنى   مانند   اين   مادر   پسر  ناورد  يا  iiدختر        در   اين   ام   العوالم   تابنات   آمد   بنين   iiآمد
جمالى    در    تجلى   آمد   از   پيراهن   iiامكان        كه  صد خورشيد و ماهش جلوه گر از آستين iiآمد
صدفها   بحر   امكان   پروريد  از  لؤلؤ  iiمكنون        كه  تا  يك  درج  او  را  درج  در  در  ثمين iiآمد
مگر  ام  الكتاب است اين بتول از وحى سبحانى        كه   نسلش   محكمات   آيات   قرآن   مبين  iiآمد
بتول    آئينه   شد   آئينه   ى   اوصاف   iiيزدان        را   چنان   آئينه  را  آئينه  در  عالم  چنين  iiآمد
نجويند   اهل   بينش   استعانت   جز   بنور  iiاو        كه  در  هر ورطه پوزش مستعان و مستعين iiآمد
ملايك  را  از  آن  شد  سجده  واجب  بر گل iiآدم        كه  اين  نور  خدا  را  جلوه اند رماء و طين iiآمد
يقين  بر  حق  ندارد  هر كه شك در حق او دارد        بلى   حق   اليقين   از   دولت  عين  اليقين  iiآمد
ولايش  آب  حيوان  است  جارى  در عروق دل        حيوة   جان   انسانى   از   اين   ماه   معين  iiآمد
خدا  بر  حرمتش چون اسم اول خواند از iiخامس        بشوق   پايبوسش   ز  آسمان  روح  الامين  iiآمد
ز   حسن   طلعتش   افتاد   عكسى   آفرينش  را        ز  عكس  روى  او  پيدا  بهشت و حور عين آمد
نمود  از  سايه  ى  قدش  تجلى  نخله  ى iiطوبى        بيانات     لبش    نهرين    و    شيرانگين    آمد
چنان  از  ماه  رويش  روشن  آمد  ظلمت  iiغبرا        كه  گوئى  بر  زمين  مهر  از سپهر چارمين iiآمد
كنيزش   را   نباشد   اعتنا   بر   تخت   بلقيسى        غلامش  را  سليمان  بنده  ى  تاج  و  نگين  iiآمد
بحق   فرمود   الحق   قرة  العينش  رسول  iiحق        كه  حق  بين  نور او در چشم خير المرسلين iiآمد
در  اوصاف  كمال  او  همين  كافى است بر دانا        كه   اين  دوشيزه  را  شوهر  اميرالمؤمنين  iiآمد
فؤاد  از  جان و دل چون دوست دار آل احمد iiرا        بسمع   جان   اهل   دل  كلامش  دل  نشين  iiآمد

و له ايضا

منور خواست چون خلاق عالم چهر دنيا را        نمود  از  مشرق  ابداع تابان نور زهرا iiرا

 

چه  از  برج  نبوت  مشرق  آمد  چهر  اين iiكوكب        ز   نور  جلوه  روشن  كرد  عقبى  را  و  دنيا  iiرا
در  اين  مشكوة  ناسوتى  از  اين  مصباح iiلاهوتى        منور   كرد   يزدان   روى  ماه  و  چهر  زيبا  iiرا
از  اين  دختر  كه  با  دست خدا شد پايه اش iiمحكم        بر  آدم  تا  ابد  فخر  و  شرف  باقى  است حوا iiرا
از  آن  رو  خوانده احمد نور چشم و چشمه iiنورش        كه  پيش  از  آفرينش  نور  بود  آن  چشم  بينا iiرا
در   اين   ام  العوالم  زاد  از  وى  علم  هر  iiعالم        كه  مادر  بود  پيش  از  طفل  عالم  عقل  دانا  iiرا
شد   از   بحر  نبوت  گوهرى  تابان  كه  iiانوارش        چراغ   ليل   در   نه   كشتى   آمد  هفت  دريا  را
هنوز اين نقش كاف و نون بدى در علم حق مكنون        اگر   بر   دفتر   امكان   نمى  زد  مهر  امضا  iiرا
نقاب  افكند  بر  چهرش  فلك چون ديد كاين iiكوكب        برد    از    جلوه    رونق   آفتاب   عالم   آرا   را
بچهرش  پرده  بست  و  عالم  از چهرش منور iiشد        بهر   كس   بنگرد   سيماست   آن  نايده  سميا  iiرا
شهود  و  غيبش  از  پاكى  ز  اوصاف  نبى حاكى        در  اين  آئينه  خوش  ديدى  محمد  روى  زيبا  iiرا
سزاوار   است   گر   مريم  كنيزش  را  كنيز  iiآيد        و   يا   بهر   غلامش   گر   غلام  آرد  مسيحا  iiرا
ز  نورش  تافت  از  خلقت حجب يكذره بر iiموسى        درآمد  منصعق  موسى  چه  مندك  يافت  سينا  iiرا

و له ايضا

تا    مادر    دهر    زاده    فرزند   و   iiنژاد        صد   گونه   پسر   چو   انبيا   زاد  و  iiنهاد
دختر   كه   نبى   شود   نه   پرورد   iiجهان        چون   برتر   از   انبياء   يكى   فاطمه  iiزاد
عالم  صدف  است  و  فاطمه گوهر او iiاست        گيتى عرض است و اين گهر جوهر او است
در  قدر  و  شرافتش  همين  بس  كه ز خلق        احمد  پدر  است  و  مرتضى شوهر او است
اين   نيره   آن   كوكب  ظلمت  سوز  iiاست        كز   پرتو   او   مهر   جهان   افروز   است
خورشيد   منير  حشر  چون  ظلمت  iiاوست        فرمود    محمد    كه    قيامت   روز   iiاست
هر    عقل    كه    از    معرفتش   آگاهست        در   هر   دو   جهانش   بحقيقت  راه  iiاست
اين    طرفه    مقام   را   بهر   كس   iiندهند        كاين   قدر  و  شرف  ذلك  فضل  الله  iiاست
ايزد    چه    سرشت    طنيت    زهرا   iiرا        پرورد     صفات     دره    ى    بيضا    iiرا
زان   دره   كه  داشت  رنگ  بيضا  iiبجمال        آورد       بجلوه       لؤلؤ       حمرا      iiرا

 

اثر طبع بعضى محبين

 

علت  غائى اين كون و مكان دانى كه iiكيست        موجب  ايجاد اين خلق جهان دانى كه iiكيست
جان  پنهان  شده  در جسم جهان دانى iiكيست        نقطه  ى  دائره  ى عز و شرف دانى iiكيست
فاطمه    مظهر    اجلال   خدا   جل   iiجلال        ii
فاطمه    عصمت    كل   كنز   خفى   iiازلى        فاطمه  عالمه  بر  هر  چه  خفى بود و iiجلى
فاطمه   روح   نبى   همسر  و  همتاى  ولى        فاطمه   عاليه   اى   گر   نبدش  زوج  على
فرد  و  بى  مثل  بد  او  همچه خداى iiمتعال        ii
كاف  و  نون  را  تو بدان از كرم فاطمه بود        نون  از  حرف  نخست  از  نعم  فاطمه iiبود
گل    آدم    ز    تراب    قدم    فاطمه   iiبود        نفحه    روح    در   آدم   زدم   فاطمه   iiبود
ورنه    آدم    شدنش   تا   بابد   بود   محال        ii
طاير    فكر    كه   از   منظر   عنقا   گذرد        بيكى   پر   زدن   از   گنبد   خضرا   iiگذرد
و   ربكاخ   شرف   زهره   ى  زهرا  گذرد        تيز  و  تك  مى  شود  او  تا كه ز دريا گذرد
همچه  پروانه  از  او  پاك  بسوزد پر و iiبال        ii
خوب  گشتند  پس  از  مرگ  پدر  iiدلجويش        كه   زدندى   زجفا   سيلى  كين  بر  iiرويش
بشكستند    چه    از    تخته    در   iiپهلويش        شد    سيه   از   الم   سوط   عدو   iiبازويش
چون دهم شرح كه دل خون بود و ناطقه لال        ii

 

اختر طوسى گويد

 

شاه   مردان   گر   نبودى   شوهر  خيرالنساء        در   جهان   مردى  نبودى  همسر  iiخيرالنساء
كرده   حوران   جنان  را  از  كرم  پروردگار        روز و شب از جان و دل فرمان بر خيرالنساء
مريم   و   حواء  و  هاجر  ساره  و  هم  آسيه        خويشتن   را   مى  شمارد  خادم  خير  iiالنساء
درة    البيضاء   زهراء   بود   عذراء   iiبتول        بهترين    القاب    ذات   اطهر   خير   iiالنساء
عاصيان  را  از  جهنم  آورد  بى  شك  iiبرون        روز    محشر    ريشهاى    چادر   خيرالنساء
چونكه دنيا پيش چشمش قدر و مقدارى iiنداشت        جامه    پشمينه    بود   اندر   بر   iiخيرالنساء
همچه  ماه نو ضعيف و زار و لاغر گشته iiبود        از   وجود   محنت   و   غم  پيكر  iiخيرالنساء