نزول لباس از آسمان

(يص) از شيخ مفيد روايت شده است كه حضرت ثامن الائمه عليه السلام فرمود روزى حضرت امام حسن و امام حسين از كهنگى لباس بمادر شكايت كردند و ايام عيد نزديك بود گفته اند اى مادر اطفال عرب بانواع جامهاى فاخر مزين گشته اند و بآن مفاخرت مى نمايند شما چرا از براى ما لباس نو ترتيب نمى دهى فاطمه ى طاهره از استماع اين سخنان آب در ديدهاى وى گرديد و فرمود جانان من درانديشه شما هستم و اميد دارم كه تا

هنگام عيد خياط قدرت جامهاى شما را دوخته و پرداخته بشما برساند آن دو بزرگوار منتظر بودند تا آنكه شب عيد شد باز همان كلام را اعاده فرمودند و لباس نو را مطالعه ى فرمودند حضرت صديقه ى طاهره ايشان را تسلى داده بگوشه آمد از روى خضوع و خشوع دست نياز را بدرگاه قاضى الحاجات برداشته عرض كرد اى خداى مهربان تو قادرى دل فرزندان مرا خوش نمائى بجامه اى كه من بايشان وعده كرده ام باميد فضل تو هنوز سخنان فاطمه تمام نشده بود كه شخصى در خانه را دق الباب نمود فاطمه عقب درآمد فرمود كيستى كوبنده در عرض كرد منم خياط جامهاى حسنين را آورده ام فاطمه ى زهرا ديد شخصى بقچه اى در زير بغل دارد و تسليم بآن مخدره نمود چون آن را گشود ديد دو عمامه و دو دراعة و دو قبا و دو جفت موزه كه در پشت آنها سرخى داشت صديقه ى طاهره زبان بشكر و ثناى حضرت رب العزة گشود آن گاه شاهزادگان را بان خلعتها مزين فرمود ايشان بغايت خوشوقت گرديدند و عرض كردند اى مادر هيچ يك از كودكان عرب لباسى بدين لطافت نديده اند و نه پوشيده اند در آن اثنا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تشريف فرماى سراى فاطمه شد و حسنين را در بر گرفت و مى بوسيد پس فرمود اى فاطمه اين خياط را شناختى عرض كرد بخوبى او كسى را نديدم حضرت فرمود آن خازن بهشت بود و تا اين قصه را بمن خبر نداد بآسمان عروج نمود.

علم فاطمه

بعلوم گذشته و آينده (و اخبار آن بعد از اين بيايد)

گرديدن آسيا بخودى خود

در خرايج از سلمان مرويست مى فرمايد بودم و مى ديدم كه فاطمه نشسته است و آسيائى در پيش روى او است و بدان آرد مى كند مقدارى از جو را و حسين عليه السلام بشدت مى گريد و عمود آسيا خون آلود گشته گفتم اى دختر رسول خدا كفهاى مبارك را چندين رنجه مكن اينك كنيزك تو فضه حاضر است طحن جو را با او گذار فقالت اوصانى رسول الله ان يكون الخدمه لها يوما ولى يوما فكان امس يوم خدمتها سلمان گفت من بنده آزاد شده شما هستم مرا بآرد كردن جو بگمار يا باسكات حسين فرمود من باسكات حسين ارفقم تو طحن جو مى كنى لاجرم من مقدارى جو آرد كردم و طريق مسجد سپردم و با رسول خدا نماز گذاشتم آن گاه صورت حال را بعلى عليه السلام رسانديم آن حضرت بگريست و بيرون شد و چون باز آمد خندان بود رسول خداى پرسش فرمود (قال: دخلت على فاطمه و هى مستلقيه لقفاها والحسين نائم على صدرها و قدامها رحى تدور من غير يد فتبسم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و قال يا على اما علمت ان الله ملائكه سياره فى الارض يخدمون محمدا و آل محمد الى ان تقوم الساعه)

(15) ايضا در خرايج از ابوذر مرويست مى فرمايد مرا در طلب على فرستاد من بخانه آن حضرت درآمدم و ندا در دادم هيچ كس پاسخ نگفت و در آنجا آسيائى ديدم كه طحن مى كرد و كسى در كنار آن نبود ديگر باره بانك زدم اين وقت على عليه السلام از خانه بيرون شد با همديگر بحضرت مصطفى آمديم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گوش فرا داشت و على چيزى گفت كه من فهم نتوانستم كرد بعرض رسانيدم كه يا رسول الله مرا شگفت همى آيد از آسيائى كه در خانه على دور مى زد و طحن مى كرد و كس با او نبود قال: ان ابنتى فاطمه (ع) ملاء الله قلبها و جوارحها ايمانا و يقينا و ان الله علم ضعفها فاعانها على دهرها و كفاها اما علمت ان الله ملائكه موكلين لمعونه آل محمد.

تابش نور از چادر فاطمه

و نيز در خرايج و مناقب مروى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام از مرد يهودى مبلغى جو بقرض خواست يهودى عرض كرد مرا رهينه اى بايد داد آن حضرت ملااى از فاطمه كه عبارت از نسجى است كه يكپارچه باشد كه همان چادر مى شود به رهن گذاشت و جو را مأخوذ داشت و از آن سوى يهودى چادر را بخانه برد و در بيتى جاى داد نيمه ى شب زن يهودى از براى حاجتى بدان بيت رفت و نورى ساطع ديد كه شعشعه ى آن نور چشم را خيره مى كرد باز شتافت و شوهر را آگهى داد مرد يهودى بيامد و اين بديد عشيرت خويش را دعوت كرد هشتاد تن يهود گرد آمدند چون بدان نور نظاره كردند و بدانستند از ملائه ى حضرت فاطمه است همگان اسلام آوردند و در بعضى روايات نام يهودى زيد بود

جنبيدن گهواره

(نا) از ابوالقاسم بستى در مناقب اميرالمؤمنين و ابوصالح مؤذن در اربعين از شعبى باسناد خود از ميمونه حديث مى كند و همچنين ابن فياض در شرح اخبار، كه بسيار وقت فاطمه بكارى مشغول بود مانند عبادت يا در آرامش فرزندانش تا از گريستن باز ايستند همچنان گاهواره ى كودكان بدست فرشتگان جنبش داشت.

نيز مرويست كه رسول خدا سلمان را براى كارى بدرخانه ى فاطمه فرستاد چون بدر خانه رسيد لختى بر باب بيت بايستاد نظر كرد ديد كه فاطمه از درون خانه تلاوت قرآن مى نمايد و آسياب در بيرون حجره بخودى خود مى گردد و هيچ كس نزديك آن نبود الى آخر روايت سابقه.

بلند شدن ستونهاى مسجد

ديگر در بحار از سلمان مرويست كه هنگامى كه على را از براى بيعت با ابوبكر بمسجد مى بردند فاطمه از قفاى آن حضرت بيرون شد و زنان بنى هاشم در خدمت او روان شدند چون بنزديك قبر رسول خداى آمد (فقالت: خلوا عن ابن عمى فوالذى بعث محمدا بالحق لان لم تخلوا عنه لا نشرن شعرى و لاضعن قميص ابى على رأسى لا صرخن الى الله تبارك و تعالى فما ناقه صالح باكرم على الله منى و لا الفصيل باكرم على الله من ولدى قال سلمان: فرايت والله اساس حيطان مسجد رسول الله تقلعت من اسفلها حتى لوا را درجل ان ينفذ من تحتها لقد نفذ فدنوت و قلت يا سيدتى و ملواتى ان الله تبارك و تعالى بعث اباك رحمه فلا تكونى نقمه فرجعت الحيطان حتى سطعت الغبره من سطعت الغبره من اسفلها فدخلت فى خيا شيمنا)

نزول مائده

بروايت على بن ابراهيم تا آن جا كه مى گويد اميرالمؤمنين يا فاطمه هل عندك شيئى تغذينيه قالت لا والذى اكرم ابى بالنبوة و اكرمك بالوصيه ما طعمنا مذيومين الا شيئى كنت او ترك على نفسى و على ابنى هذين الحسن والحسين فقال عليه السلام يا فاطمه الا كنت اعلمينى فابغيكم شيئا فقالت يا اباالحسن انى لاستحيى من الهى ان كلف نفسك على ما لا تقدر عليه) پس روايت را مى كشاند بقصه دينار و ايثار او بمثل آن چه گذشت بعد اميرالمؤمنين عليه السلام داخل مسجد شد و نماز مغرب را با رسول خدا بجا آورد و بعد از نماز مغرب رسول خدا برخواست و هنگام عبور در صف اول با پاى مبارك غمزى كرد با على عليه السلام آن حضرت نيز برخواست و روان شد در باب مسجد پيغمبر را دريافت و سلام داد و جواب شنيد فقال رسول الله: يا اباالحسن هل عندك شيئى نتعشاه فنميل معك، اميرالمؤمنين سر بزير افكند چيزى نفرمود اما رسول خدا آگاه بود كه در خانه ى فاطمه از خوردنى چيزى يافت نشود و قصه دينار را جبرئيل برسول خدا خبر داده بود و فرمان كرده بود كه امشب در خانه على بايد شام تناول نمائى چون رسول خدا ديد على عليه السلام چيزى نمى گويد فرمود يا على مالك لاتقول لا فانصرف او تقول تالى فامضى معك فقال حبا و كرامه يا رسول الله) بفرمائيد پس رسول خدا دست على عليه السلام را گرفت تا داخل خانه شد فاطمه را در مصلاى خود ديدند چون از نماز فارغ شد قدحى را در غليان ديد و صداى رسول خدا را در خانه بشنيد لاجرم از مصلاى خود بيرون دويد و رسول خداى را سلام داد و جواب شنيد و رسول خدا دست مبارك بر سر او مسح كرد و فرمود يا بنتاه كيف امسيت رحمك الله عشينا غفرالله لك پس فاطمه برفت و آن قدح را بياورد و در پيش روى رسول خدا و على مرتضى نهاد على فرمود اين طعام را از كجا بدست كردى كه نديده ام هرگز مانند آن را و استشمام ننمودم هرگز مثل بوى آن را و نخوردم هرگز اطيب و نيكوتر از آن را اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست مبارك را در ميان هر دو كتف على گذاشت و اندك فشار داد (ثم قال: يا على هذا بدل دينارك من عندالله ان الله يرزق من يشاء.

نزول مائده در قصه ى اعرابى و سوسمار

در عاشر بحار و مناقب و ديگر كتب سند بابن عباس مى رساند كه مردى اعرابى از جماعت بنى سليم در بيابان سوسمارى را صيد كرده در آستين خود او را حبس كرد و راه مدينه پيش گرفت چون داخل مسجد رسول خدا گرديد در برابر آن حضرت نداد در داد يا محمد يا محمد و عادت رسول خدا اين بود كه هرگاه كسى او را ندا مى كرد يا محمد همان را حضرت جواب مى داد و همچنين هرگاه كسى او را يا احمد و يا ابوالقاسم ندا مى كرد همان را حضرت در جواب مى فرمود و اگر كسى يا رسول الله ندا مى كرد آن حضرت رنگ رخساره اش شكفته مى شد و در جواب مى فرمود لبيك و سعديك لاجرم چون اعرابى ندا در داد يا محمد يا محمد رسول خدا نيز فرمود يا محمد يا محمد اعرابى آغاز سخن كرد (فقال له: انت الساحر الكذاب الذى ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذى لهجه هو اكذب منك انت الذى تزعم ان لك فى هذه الخضراء الها بعثك الى الاسود والابيض واللات والعزى لولا انى اخاف ان قومى يمسوننى العجول لضربتك بسفى هذا ضربة اقتلك بها فاسود بك عند الاولين والاخرين) عمر بن الخطاب چون اين جسارت را از اعرابى بديد از جاى برخواست و گفت يا رسول الله رخصت فرماى تا او را بقتل رسانم فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم اجلس يا اباحفص فقد كاد الحليم ان يكون نبيا پس روى با اعرابى نمود و فرمود يا اخا بنى سليم هكذا تفعل العرب يتهجمون علينا فى مجالسنا يجبهوننا بالكلام الغليظ يا اعرابى والذى بعثنى بالحق نبيا ان اهل السماء السابعه يسموننى احمد الصادق يا اعرابى اسلم تسلم من النار يكون لك ما لنا و عليك ما علينا و تكون اخانا فى الاسلام) رسول خدا فرمود اى برادر بنوسليم اين است كار و كردار عرب از روى خشم و غضب مى تازند در مجالس ما و بر پيشانى ما مى گويند سخنان غليط و خشن را اى اعرابى سوگند بدان كس كه مرا بحق مبعوث بنبوت نمود كسى كه در دنيا زيان كار باشد در آخرت معذب بنار گردد و اى اعرابى سوگند بدان كس كه مرا به پغمبرى برگزيد

ساكنان آسمان هفتم مرا احمد صادق مى نامند اى اعرابى مسلم باش و سالم باش از آتش دوزخ ، تا باشد از براى تو چيزى كه از براى ماست و باشد بر تو چيزى كه بر ماست و برادر ما باشى در اسلام اين سخنان بر اعرابى گران آمد در غضب شد و قال واللات والعزى لا او من بك يا محمد او يومن بك هذا الضب ثم رمى بالضب عن كمه فلما وقع الضب على الارض ولى هاربا فناداه النبى يا ايها الضب اقبل الى فاقبل الضب ينظر الى النبى قال فقال له النبى ايها الضب من انا فاذا هو ينطق بلسان فصيح ذرب غير قطع فقال انت محمد بن عبدالله ابن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف فقال له النبى من تعبد فقال اعبدالله عز و جل الذى فلق الحبه و برء السنمه و اتخذ ابراهيم خليلا و اصطفاك يا محمد حبيبا پس اين اشعار بگفت:

الا   يا   رسول   الله  انك  iiصادق        فبو  ركت  مهد يا و بوركت iiهاديا
شرعت  لنا  دين  الحنيفه  بعد  iiما        عبدنا   كامثال   الحمير  iiالطواغيا
فاخير   مدعو  و  يا  خير  iiمرسل        الى   الجن   والانس   لبيك  داعيا
و   نحن   اناس   من   سلم  iiواننا        اتيناك   نر   جوأن   ننال  العواليا
اتيت   ببرهان   من   الله  iiواضح        فاصبحت  فينا صادق القول iiزاكيا
فبو  ركت  فى الاحوال حيا و iiميتا        و بو ركت مولودا و بوركت ماشيا

از پس اين اشعار سوسمار دم برمبست اعرابى چون اين بديد گفت واعجباه سوسمارى را كه من در بيابان صيد كنم و در آستين خود جاى دهم نه او را فقاهت علم و نه حضاقت عقل بدين گونه با محمد سخن كند و نبوت او شهادت دهد من چه كس باشم كه بعد از ديدن اينگونه آيت گردن ننهم و شهادت ندهم يا رسول الله دست بمن ده تا با تو بيعت كنم فانا اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله چون اعرابى مسلمانى گرفت رسول خدا با اصحاب فرمود او را سوره ى چند از قرآن بياموزيد پس از آن فرمود يا اخ العرب از مال دنيا چه بهره دارى عرض كرد سوگند بدان كس كه ترا براستى از در پيغمبرى فرستاده است ما چهار هزار تن مردانيم از قبيله ى بنى سليم در ميان ايشان فقيرتر از من كس نيست رسول خدا با اصحاب فرمود كيست كه اعرابى را بر ناقه ى سوار كند و من ضامنم كه خداوند متعال شترى از شتران بهشت او را عطا فرمايد سعد بن عباده برجست و گفت پدر و مادرم فداى تو باد مرا ناقه اى حمراست كه هشت ماه آبستن است آن را با اعرابى گذاشتم رسول خداى فرمود يا سعد من اكنون وصف مى كنم ناقه اى را كه خداوند متعال بعوض اين ناقه بتو عطا خواهد فرمود همانا شترى است از زر سرخ و گردن او از زبرجد سبز و كوهان او از كافور سفيد و ذقن او از در و مهار آن از مرواريد تر است و قبه اى بر پشت دارد از مرواريد سفيد كه از درونش بيرون پديدار است و آن شتر در بهشت طيران مى كند آن گاه ديگر باره رسول خدا اصحاب را نگران شد و فرمود كيست كه اعرابى را تاجى دهد و من ضامنم كه خداوند او را تاج تقى كرامت فرمايد على عليه السلام فرمود فداك ابى و امى كدام است تاج تقى رسول خدا وصف فرمود پس على عليه السلام عمامه برداشت از سر خود و بر سر اعرابى گذاشت ديگر باره رسول خدا فرمود كيست از شما كه اعرابى را زاد دهد و من ضامنم كه خداوند در پاداشت او را زاد تقوى عطا كند سلمان برخواست و گفت پدر و مادرم فداى تو باد كدام است زاد تقوى فرمود آنست كه هنگام بيرون شدن از دنيا خداوند ترا تلقين مى كند بشهادت لا اله الا الله و ان محمد رسول الله اگر اين كلمات را گفتى ملاقات مى كنى مرا و ملاقات مى كنم من ترا و اگر نگفتى ابدا ملاقات نكنى مرا و ديدن نكنم من ترا سلمان برفت و نه بيت از بيوتات زوجات رسول خدا را طواف داد چيزى بدست او نيامد چون طريق مراجعت گرفت چشمش بر حجره ى فاطمه افتاد گفت اگر چيزى است در منزل فاطمه ى زهراء سلام الله عليها است پس بيامد دق الباب كرد فاطمه فرمود كيست كوبنده در سلمان عرض كرد اينك منم سلمان فارسى فرمود چه مى خواهى سلمان قصه سوسمار و اعرابى را و طلب كردن رسول خدا زاد را براى اعرابى شرح داد. فاطمه فرمود سوگند بدان كس كه محمد را بحق فرستاده سه روز است كه طعامى بدست ما نيامده و حسن و حسين از شدت جوع مضطرب شده اند و با شكم گرسنه بخفته اند مانند دو جوجه پر كنده ولكن رد نمى كنم خيرى را خاصه وقتى كه بر در سراى من فرود شده اى سلمان اينك اين پيراهن مرا به بر نزد شمعون يهودى و يك صاع خرما و يك صاع جو گرفته بياور سلمان آن درع را بگرفت بنزد شمعون آمد و صورت حال را تقرير داد شمعون آن درع را بگرفت و در دست بگردانيد و اشك از ديدگانش فرو ريخت و گفت اين است زهادت در دنيا و اين است آنچه خبر داد ما را موسى بن عمران در تورتة انا اقول اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و مسلمانى گرفت و سلمان را صاعى از تمر و صاعى از جو بداد و سلمان آنها را بنزد فاطمه آورد آن حضرت بدست خود طحن كرد و نان پخت و بدست سلمان داد سلمان عرض كرد يا بنت رسول الله از براى حسن و حسين گرده از اين نان بردار فاطمه فرمود چيزى را كه در راه خدا داده ام ديگر در آن تصرف نمى كنم لاجرم سلمان آن نان و تمر را بحضرت رسول آورد و فرمود اى سلمان اين نان تمر را از كجا فراهم آوردى عرض كرد از خانه ى فاطمه ى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سه روز مى گذشت كه دست بطعامى نبرده بود برخواست و بدر سراى فاطمه آمد دق الباب كرد چون بعادت بود هرگاه پيغمبر قرع باب بنمايد بدون فاطمه كس فتح باب نفرمايد لاجرم فاطمه عجله كرد و در را گشود چشم پيغمبر بر فاطمه افتاد ديد رنگ ارغوانى بدل بزعفرانى شده و ديده هاى حق بينش بگودى فرو رفته فرمود اى فاطمه اين چه حالت است در تو مى نگرم عرض كرد يا ابتاه سه روز است كه ما دست بطعام نبرده ايم و حسن و حسين بعد از اضطراب از شدت جوع همانند جوجگان پركنده گرسنه بخفته اند رسول خدا حسنين را از خواب برانگيخت و يكى را بران راست و يكى را بران چپ نشانيد و فاطمه را در پيش روى جاى داد و دست در گردن او افكند اين وقت على عليه السلام درآمد و دست در گردن پيغمبر حمايل كرد پس رسول خدا بسوى آسمان نگران شد فقال يا الهى و سيدى و مولاى هولاء اهل بيتى اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا در اين وقت فاطمه بخلوتگاه خويش رفت و هر دو پاى مبارك را بر صف بداشت و دو ركعت نماز بگذاشت پس دست بسوى آسمان برافراشت و قالت الهى و سيدى هذا محمد نبيك و هذا على ابن عم نبيك و هذان الحسن والحسين سبطا نبيك الهى انزل علينا مائده من السمأ كما انزلت على بنى اسرائيل اكلوا منها و كفروا بها اللهم انزله علينا فاننا بها مؤمنون ابن عباس مى گويد بخدا قسم كه هنوز سخن فاطمه تمام نشده بود كه قدحى بزرگ از قفاى او همى جوشيد بوى آن قوى تر و نيكوتر از مشك ازفر بود فاطمه آن قدح را برگرفت و بياورد در پيش روى رسول خدا بنهاد چون اميرالمؤمنين بدان نگريست فرمود اى فاطمه اين مائده از كجاست و حال آن كه در نزد مامعهود نبوه رسول خدا فرمود كل يا اباالحسن و لاتسئل الحمدلله الذى لم يمتنى حتى رزقنى ولد مثل مريم بنت عمران (كلما دخل عليها ذكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انى لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب) پس پيمبر و على و فاطمه و حسن و حسين از آن طعام تناول نمودند و رسول خدا بيرون آمد و اعرابى را زاد بداد و بر شتر برنشاند و روان داشت چون اعرابى ميان قبيله بنى سليم آمد به اعلى صوت ندا در داد كه قولوا لا اله الا الله محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم رجال قوم چون اين بشنيدند با شمشيرهاى كشيده بسوى او حركت كردند و گفته اند از دين بيرون شدى و دين محمد ساحر كذاب پزيرفتى گفت محمد نه ساحر است نه كذاب قال يا معاشر بنى سليم ان اله محمد خير اله و ان محمدا خير نبى اتيته جائعا فاطعمنى و عاريا فكسانى و راجلا فحملنى آنگاه قصه ضب و سخن كردن او را با پيغمبر بشرح كرد و آن اشعارها كه سوسمار بعرض رسول خدا رسانيده بود بر آن جماعت قرائت كرد و گفت اسلموا تسلموا من النار در آن روز چهار هزار تن از مردم بنى سليم مسلمانى گرفته اند و ايشان در پيرامون رسول خدا اصحاب رايات سبزاند)

فاضل مجلسى مى فرمايد اين حديث را در كتاب قديم از مؤلفات علماء عامه ديدم و اين حديث بطريق ديگر از ابوبكر احمد بن على الطرتينى بابن عباس سند مى رساند مؤلف گويد بنده اين روايت را در حيوة الحيوان در ترجمه ضب ايضا ديدام و صاحب او از مشاهير عامه است

آمدن سه حوريه با رطب بهشتى بزيارت فاطمه

على بن طاوس در كتاب مهج الدعوات باسانيد معتبره از سلمان فارسى روايت مى كند كه بعد از رسول خدا از حزن و اندوه و تا ده روز از خانه بيرون نشدم روز دهم براى زيارت مولايم اميرالمؤمنين حركت كردم چون چشم آن جناب بر من افتاد فرمود سلمان بر ما جفا كردى و بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ترك ما گفتى سلمان عرض كرد يا اميرالمؤمنين چگونه من ترك شما را مى نمايم ولى حزن مفارقت رسول خدا مرا خانه نشين كرد فرمودند اكنون برو بنزد فاطمه كه ترا مى طلبيد و مشتاق ديدار تو است و تحفه ى بهشتى براى تو ذخيره كرده است سلمان عرض كرد يا اميرالمؤمنين بعد از وفات پيغمبر از براى فاطمه زهراء تحفه ى بهشتى مى آيد فرمودند بلى ديروز از براى او رسيده است سلمان مى گويد من هروله كنان خود را بدر خانه فاطمه رسانيدم آن مخدره چون مرا ملاقات كرد با چشم گريان فرمود اى سلمان بعد از وفات پدرم بر من جفا كردى و ترك ما نمودى عرض كردم يا سيدتى پدر و مادرم فداى شما باد كثرت حزن و اندوره بر مفارقت رسول خدا مرا خانه نشين كرد فرمودند اكنون داخل خانه شو سلمان مى گويد در آن وقت فاطمه با عبائى بود كه اگر سر مبارك را بان مى پوشانيد ساقهاى مباركش نمايان بود و اگر ساق را پوشانيدى سر منكشف شدى بالجمله معجر بر سر افكند و جلوس فرمود (و قالت يا سلمان اجلس واعقل ما اقول لمك انى كنت جالسه الامس فى هذا المجلس و باب الدار مغلق وانا اتفكر فى انقطاع الوحى عنا و انصراف الملائكه من منزلنا فاذا انفتح الباب من غير ان يفتحه احد فدخل على ثلاث حوار لم يرالراؤن بحسنهن و لا كهيئتهن و لا نضارة وجوههن و لا ازكى من ريحهن فلما رايتهن قمت اليهن فقلت بابى انتن من اهل مكه ام من اهل المدينه فقلن يا بنت محمد لسنا من اهل مكه و لا من اهل المدينه و لا من اهل الارض جميعا غير اننا جوار من الحور العين من دارالسلام ارسلنا رب العزه اليك يا بنت محمد انا اليك مشتاقات پس فاطمه فرمود من از يكى از آنها كه بنظرم اكبر سنا بود سؤال كردم نام تو چيست گفت مقدوده گفتم از چه رو ترا مقدوده نام است گفت خداوند متعال مرا براى مقداد بن اسود كندى خلق فرموده بديگرى گفتم نام تو چيست گفت زره گفتم تو در نظر من بسيار نبيله اى از چه رو اين نام دارى گفت مرا براى ابى ذر غفارى صاحب رسول خدا خلق كرده اند از سومى سوال كردم نام تو چيست فرمود مرا سلمى گويند قلت و لم سميت سلمى قالت انا لسلمان الفارسى مولى ابيك رسول الله قالت فاطمه ثم اخرجن لى رطبا ازرق ابر دمن الثلج و ازكى ريحا من المسك الازفر فقالت لى يا سلمان افطر عليه عشيتك فاذا افطرت به فجئنى بنواه قال سلمان فاخذت الرطب فما مرورت بجمع من اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الا قالوا يا سلمان امعك مسك فقلت نعم فلما كان وقت الافطار افطرت عليه فلم اجد له عجما و لا نوى) روز ديگر كه شرفياب خدمت فاطمه شدم عرض كردم يا بنت رسول الله براى اين رطب هسته نيافتم فرمودند چنين است يا سلمان رطب بهشتى را هسته نباشد انما هو نخل غرسه الله فى دارالسلام بكلام علمنيه ابى محمد كنت اقوله غدوه و عشية سلمان عرض كرد اى سيده ى من اين كلمات را بشود بمن تعليم فرمائى (فقالت ان سرك ان لايمسك اذى الحمى ما عشت فى دارالدنيا فواظب عليه سلمان گويد پس آن حرز را فاطمه زهراء عليهاالسلام بمن تعليم فرمود و هى هذه بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله النور بسم الله النور النور بسم الله نور على نور بسم الله الذى هو مدبر الامور بسم الله الذى خلق النور من النور الحمدلله الذى خلق النور من النور و انزل النور على الطور فى كتاب مسطور فى رق منشور بقدر مقدور على نبى محبور الحمدلله الذى هو بالعز مذكور و بالفخر مشهور و على السراء والضراء مشكور و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين سليمان مى فرمايد چون فاطمه اين حرز مبارك را با من بياموخت هزار كس افزون از مردم مكه و مدينه را بياموختم و آنها را از زحمت و تعب تب نجاة دادم به بركت اين دعا.