صداق فاطمه زهراء

منقول از كتاب ابن شاهين است كه فاطمه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد شد با چشم گريان رسول خدا فرمود ما يبكيك لا ابكى الله عينك يا حوريه عرض كرد بر جماعتى از زنان قريش عبور دادم و ايشان مخضبات بودند چون مرا ديدار كردند بكلماتى ناستوده مرا و پسر عم مرا دهان زدند فرمود چه گفته اند و چه بشنيدى عرض كرد كه گفته اند محمد دختر خود را بمردى كه از همه قريش فقيرتر و مسكين تر است كابين بسته است (فقال لها والله يا بنيه ما زوجتك ولكن الله زوجك من على) همانا بسيار كس از بزگران قريش ترا خواستار خطبه شدند من نپذيرفتم و امر ترا با خداى باز گذاشتم و خواستاران را پاسخ نگفتم

فبينا صليت يوم الجمعه صلوه الفجر اذ سمعت حفيف الملائكه و اذا بحبيبى

جبرئيل و معه سبعون صفا من الملائكه متوجين مقرطين مدملجين فقلت ما هذه القعقعه من السماء يا اخى جبرئيل فقال يا محمد ان الله عز و جل اطلع على الارض اطلاعه فاختار منها من الرجال عليا و من النساء فاطمه فزوج فاطمه من على فرفعت رأسها و تبسمت بعد بكائها و قالت رضيت بما رضى الله و رسوله)

و بروايت مجلسى رسول خدا بنزد فاطمه آمد و او را گريان ديد (فقال مايبكيك فو الله لو كان فى اهل بيتى خير منه زوجتك به و ما انا زوجتك ولكن الله زوجك و اصدق عنك الخمس مادامت السماوات والارض)

(نا) فرمود چه مى گرياند ترا سوگند با خداى اگر در ميان اهل بيت من كسى نيكوتر از على بود ترا با او كابين مى بستم لكن خداى ترا تزويج كرده و صداق ترا بخمس دنيا مقرر داشته چند كه آسمان و زمين پاينده اند و هم در خبر است كه خداوند ربع دنيا را بصداق فاطمه باز داد و بهشت و دوزخ نيز در اذاى مهر او نهاد تا دشمنان را بدان كيفر كند و دوستان را پاداش فرمايد و در زمين مهر آن حضرت مشهور به پانصد درهم است چنان كه از اين حديث نيز مستفاد مى شود كه خداى با رسول وحى فرستاد (انى جعلت نحلتها من على عليه السلام خمس الدنيا و ثلث الجنه و جعلت لها فى الارض اربعه انها والفرات و نيل مصر و نهروان و نهر بلخ فزوجها انت يا محمد بخمسماه درهم تكون سنه لامتك) و در آن زمان پانصد درهم معادل بود با قيمت دو مثقال و نه نخود طلا

(يص) شيخ عبدالرحمن صفورى شافعى صاحب كتاب نزهه المجالس و منتخب النفايس از فاضل نسفى معروف كه از اعاظم علماى اهل سنت است نقل كرده است كه فاطمه (ع) مسئلت نمود از پدر بزرگوارش تا شفاعت امت صداق او باشد و اين معنى مقبول گرديد و چون فرداى قيامت شود آن مخدره بر صراط بيايد و بايستد و طلب كند صداق خود را.

و نيز ناقل بلال است كه گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى از روزها بيرون آمد از خانه در حالتى كه بسيار مسرور بود عبدالرحمن بن عوف عرض كرد يا رسول الله اين چه سرور است كه در روى شما مشاهده مى كنم فرمود اين از جهت بشارتى است كه پروردگار در حق برادرم و ابن عمم و دخترم فاطمه مرحمت فرموده خداوند متعال چون فاطمه را بعلى تزويج كرد برضوان خازن چنان امر فرمود كه حركت دهد درخت طوبى را پس آن درخت نثار نمود رقعهاى چند بعدد دوستان اهل بيت من، و ملائكه ى چندى در زير درخت طوبى خلق فرمود تا آن رقعها را بردارند و حفظ نمايند چون روز قيامت بيايد آن ملائكه بيايند در وقتى كه همگى اهل محشر در جوش و خروش باشند آن رقعها را بدوستان فاطمه (ع) بدهند كه در هر رقعه زادى از آتش نوشته شده پسر برادر من و دختر من باعث آزادى مردان و زنان امت من باشند از آتش جهنم.

جهيزه ى فاطمه ى زهراء

(نا) ازين پيش مذكور شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود بهاى زره از براى كابين فاطمه پسنديده باشد هم اكنون برخيز و اين درع حطيميه را [حطيميه منسوب بقبيله حطمية بن محاوب از قبيله عبدالقيس كه زره را نيكو مى ساخته اند و گويند وجه تسميه بعطيميه براى اينكه چون شمشير بدو مى رسد شكسته مى شود.] بمعرض بيع درآورده بهاى آن را بنزد من حاضر كن على عليه السلام اندرع را ببازار آورد و بروايتى عثمان بن عفان بچهار صد و هشتاد درهم بخريد و بروايتى جون عثمان درع را ابتياع نمود و بهاى آن را بداد و درع را مأخود داشت (قال يا اباالحسن) (لست اولى بالدرع منك و انت اولى بالدراهم منى فان الدرع هديه منى اليك على عليه السلام) درع را نيز برگرفت و بهاى آن را نيز بگوشه رداى خود بسته بحضرت رسول آورد و در پيش آن حضرت بنهاد و مكشوف نداشت كه اين مبلغ چند است و رسول خدا نيز پرسش نفرمود و دست مبارك فرا برده قبضه ى از آن برگرفت و بلال را داد و فرمود از براى فاطمه بهاى غاليه و بوى خوش كن و آنچه بجاى مانده بود و ابوبكر را سپرد و فرمود بصلاح و صواب ديد خويش جهاز فاطمه را ساختگى كن و بعضى از اصحاب را فرمان كرد كه باتفاق ابوبكر ببازار شوند و در بيع و شرا با او همدست باشند لكن از صواب ديد او تجاوز ننمايند

بروايتى آن زر كه با ابوبكر سپرد دويست درهم بود و بروايتى دو بهره از آن زر را بهاى بوى خوش كردند و چهار قسم را براى ساز جهاز نهادند بالجمله ابوبكر با دستيارى اصحاب ببازار آمد و پيرهنى بهفت درهم و مقعنه بچهار درهم بخريد و قطيفه ى سياه فام كه تمام بدن را كفايت پوشش نداشت نيز ابتياع بنمود و تختى مزمم و ملفف بشريط و آن رسنى است كه از پوست درخت خرما بافته باشند خريدارى نمود و ديگر دو فراش از كتان مصر كه حشو يكى از ليف خرما و آن ديگر از پشم گوسنفد آكنده بود و چهار بالش از پوست كه در طايف دباغت كرده بودند و نيز دو بالش كه حشو آن آكنده از پشم و دو بالش از ليف خرما آكنده بود و ديگر پرده از صوف و حصيرى و دسداسى و باطيه از نحاس و مشكى و كاسه چوبينى براى شير و مشربه ى از پوست و دو سبو و آرد بيزى و دو بازو بند از سيم و ظرفى از خزف سبز بها داد و فراهم آورد پس پاره از آن اشيا را ابوبكر و پاره اى را ديگرى از صحابه حمل دادند و در نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرو نهادند پيغمبر با دست مبارك آن جمله را تغليب همى فرمود همى گفت بارك الله لاهل البيت و بروايتى چون چشم پيغمبر بدان اشيا افتاد آب در چشم بگردانيد و سر بر آسمان برداشت و گفت اللهم بارك لقوم جل آيتهم الخرف.

(يص) در كتاب سنن الجامع سيف طوسى رحمه الله چنين نقل روايت كرده كه يكى از منافقين مدينه اميرالمؤمنين را در خطبه كردن فاطمه زهراء ملامت نمود و گفت يا على تو معدن فضل و علمى و شجاع ترين مبازران عربى چرا زنى بخواستى كه چاشتش بشامش نمى رسد اگر دختر مرا مى خواستى من چنان مى كردم كه از در خانه من تا در خانه تو شتر در شتر بودى پر از جهاز حضرت فرمود اين كار بتقدير و خواست خداست نه بتدبير (الحكم لله العلى الكبير) ما را نظر بر مال و منال دنيا نيست و مقصود ما جز رضاى خدا چيزى نيست و تفاخر ما باعمال است نه باموال و نظر بدرهم و دينار نداريم چون حكم و قضاى الهى صادر شد و امر زواج صورت گرفت ندائى رسيد كه يا على سر بردار تا قدرت حق تعالى را مشاهده كنى و جهاز دختر پيغمبر را ملاحظه نمائى حضرت اميرالمؤمنين سر بالا نمود ديد از سر خود تا عرش عظيم ناقهاى از نور كه بار ايشان همه در و گوهر و مشك و عنبر و نفايس بهشتى بود و بر هر شترى كنيزكى چون آفتاب تابان سوار بود و زمام هر ناقه بدست غلامى و همه ندا مى كردند اين است جهاز دختر پيغمبر حضرت امير از مشاهده اين معنى خوشوقت گرديد و آمد بحجره طاهره فاطمه ى كه او را خبر دهد ازين نعمت عظمى و عطيه ى كبرى كه خداوند بآن مخدره مرحمت كرده تا اين كه او هم از اين الطاف بى پايان احديت در حق او خشنود گردد جون حضرت زهراء جناب امير عليه السلام را ملاقات فرمود عرض كرد يا على شما مى گوئيد يا من بگويم حضرت فرمودند شما بگوئيد پس فاطمه شماتت آن منافق و ديدن آن ناقها را بيان نمود (زاد الله فى شرفها باب قد فاق العالمين فضلا و جعلها نور مشكوه الرساله فى الانام و بام كانت اقدم نساء العالمين اسلاما و بزوج خصه الله بالولايه الكليه و هو الامام الربانى والهيكل النورانى قطب الاقطاب و سلاله الاطياب الناطق بالصواب نقطه دائره الامامه و بابنيهما الحسن والحسين الذين همار يحانتى رسول الله سيدى شباب اهل الجنه

محب الدين طبرى درياض النضره روايت كند كه رسول خدا فرمود در شب زفاف فاطمه ديدم جبرئيل نازل گرديد با هفتاد هزار ملائكه من سؤال كردم سبب هبوط شما چيست گفته اند آمديم كه بهمرامى فاطمه در شب زفاف تا بخانه على عليه السلام برويم اين وقت جبرئيل و مكائيل با ملائكه تكبير گفته اند از آن روز شش تكبير در نمازهاى واجبى سنت گرديد

زفاف فاطمه ى زهرا

چون عقده عقد فاطمه با على عليه السلام خاتمه پيدا كرد و اثاث البيت پرداخته گشت على عليه السلام بحكم شرم و آزرم همه روزه در مسجد حاضر مى شد ولى نام فاطمه بر زبان نمى راند تا يك ماه كار بر اين گونه مى رفت تا اينكه جمعى از مهاجرين و انصار در مقام اظهار برآمدند و اتفاق كرده كه خدمت مهر طلعت رسول اكرم شرفيات شوند و استدعاء اين معنى را بنمايند و ليله ى زفاف را معين بنمايند حضرت امير فرمودند كه گاهى در اين يك ماه فاصله در خلوت كه خدمت رسول اكرم شرفياب مى شدم بمن مى فرمود يا اباالحسن ما احسن زوجتك و اجملها يعنى چقدر نيكو است زوجه تو بشارت باد ترا كه تزويج نمودم بتو سيده ى نساء عالميان را چون يك ماه گذشت عقيل برادرم بر من وارد شد گفت اى برادر چقدر فرحناكم از اين مزواجت كه هرگز چنين فرحى در خود نديدم اى برادر چه شده كه اقدامى نمى كنى و عيال خود را از آن بزرگوار نمى خواهى گفتم من با اينكه دوست دارم حيا مى كنم اظهار بنمايم عقيل گفت قسم مى دهم ترا برخيز با هم خدمت رسول خدا شرفياب شويم و عرض حاجت كنيم و چون روانه شديم در راه ام ايمن را ملاقات كرديم پس مقصود خودمان را براى او نقل كرديم ام ايمن گفت شما نرويد بگذاريد من بروم و عرض كنم كلام ما زنان در اين امور بهتر است و اوقع در قلوب رجال است پس ام ايمن بحجره ام سلمه رفت و او را و زوجات رسول اكرم را اطلاع داد بهيئت اجتماع خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجره ى عايشه اجتماع نمودند و اطراف رسول خدا را گرفتند و بالاتفاق عرض كردند بابائنا و امهاتنا يا رسول الله ما از براى امرى اتفاق و اجتماع كرده ايم كه اگر خديجه حاضر بود چشم او روشن مى شد ام سلمه گفت چون ذكر خديجه در ميان آمد حضرت گريستند و فرمودند خديجه و كجا است مثل خديجه مرا تصديق نمود در وقتى كه تمام مردم مرا تكذيب كردند و مرا تقويت كرد و اعانت بدين خدا نمود بمالى كه داشت و خداوند بمن امر فرمود كه خديجه را بشارت دهم بخانه اى در بهشت از قصب زمرد كه در آن رنج و تعبى نيست ام سلمه عرض كرد فديناك بآبائنا و امهاتنا يا رسول الله شما امري را از خديجه ياد نمى كنيد مگر اين كه گريه مى كنيد خديجه رفت بسوى پروردگار خود گوارا باد بر او آنچه را كه يافت و خداوند بين ما و او جمع كند در درجات و رضوان و رحمت خود يا رسول الله على بن ابى طالب برادر شما است در دينا و ابن عم شما است در نسب دوست مى دارد كه اذن دهيد تا بزوجه اش برسد رسول خدا فرمودند اى ام سلمه چه شد تاكنون اظهار نكرد و سؤال ننمود عرض كرد بجهت حيا از شما پس آن حضرت فرمان داد ام ايمن را كه على عليه السلام را حاضر نما ام ايمن گفت چون بيرون آمدم حضرت امير انتظار مرا داشت كه جواب بياورم من آن جناب را خبر كردم و گفتم رسول اكرم شما را مى طلبد حضرت امير مى فرمايد جون بخدمت رسول خدا مشرف شدم زنها از جاى برخواستند و بحجرات خود رفتند و من در برابر آن سرور نشستم در حالى كه سر بزير انداخته بودم و از فرط حيا سخن نمى گفتم رسول اكرم فرمودند يا على آيا دوست دارى بزوجه خود وارد شوى عرض كردم نعم فداك ابى و امى پس فرمود نعم حبا و كرامه يا على امشب بر او وارد مى شوى يا فردا شب انشاء الله

وليمه ى زفاف فاطمه

(نا) رسول خدا فرمودند يا على طعامى براى اهل خود مهيا كن اينك در نزد ما نان و گوشت حاضر است بر تو است كه خرما و روغن و كشك فراهم آورده بنزديك ما حاضر كنى لاجرم على عليه السلام آن جمله را حاضر ساخت و پيغمبر آستين بر زد و آن خرما را در كشك و روغن هريسه كرد و با گوشت و نان فراوان بنزد على عليه السلام گذاشت و فرمود هر كرا خواهى دعوت كن اميرالمؤمنين عليه السلام جانب مسجد گرفت و خوش نداشت كه جماعتى حاضر و گروهى غائب باشند پس بر مكانى بلند برآمد و ندا در داد كه اى جماعت مهاجر و انصار از بهر وليمه ى فاطمه (ع) حاضر شويد خداوند بانك آن حضرت را بر تمامت مردم مدينه بشنوانيد مهاجر و انصار گروه از پس گروه در رسيدند افزون از چهار هزار تن انجمن شدند على عليه السلام از وفور خاص و عام و قلت طعام پژمرده خاطر و شرمناك بود رسول خدا فرمود يا على بيم مكن انى سادعو الله بالبركه همانا من خداى را مى خوانم تا اين طعام را وافى و كافى همى كند بالجمله مردمان فراهم آمدند و سير بخوردند و بياشاميدند و دعاى خير بگفتند و برفتند و از آن طعام چيزى كم نشد اين وقت رسول خدا كاسهاى بزرگ طلبيد و از وليمه پر كرد و براى هر يك از زوجات طاهرات فرستد و قدحى ديگر طلب كرد و از وليمه بيا كند و فرمود اين بهر فاطمه و شوهر او است تا هنگام فرود شدن آفتاب اين كار خاتمه پزيرفت اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زوجات مطهرات را فرمود هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرتى بيتا يعنى از براى دختر من و پسر عم من در سراى من وثاقى بزينت كنيد مشكوف باد كه دو بعضى از روايات ام سلمه عرض كرد كه كدام وثاق را بزينت بايد كرد فرمود حجره خويش را بزينت كن و زنان ديگر را فرمود حجره ى ام سلمه را بيارائيد

و اگر چه تا اين وقت ام سلمه حتما هنوز بانوى حرم پيغمبر نشده بود و شوهرش ابوسلمه حيوه داشت و در خانه رسول خدا حجره نداشت ولى بواسطه ى خويش آوندى قبول كرده است كه در خانه ى خودش حجره خود را تقديم فاطمه بنمايد چون ام سلمه دختر عمه رسول خدا و على مرتضى عليه السلام است و در ترجمه او بيايد كه بانوئى بود دانا و بينا و در جميع خصال پسنديده پيش قدم بود و رسول خدا بعد از فاطمه بنت اسد سرپرستى فاطمه را بعهده ى ام سلمه گذارده بود و مقرب اين معنى است كه اين حجره در خانه ى ام سلمه بوده سوار كردن فاطمه را با ناقه چه آن كه اگر در خانه رسول خدا بوده سوارد شدن موضوع نداشت

و فاضل مجلسى مى فرمايد ممكن است ام سليم مادر انس بن مالك كه در خانه رسول خدا خدمت گذار بود اين خدمت باو ارجاع شده و نويسندگان ام سلمه را بجاى ام سليم نوشته اند و مؤلف تاريخ خميس متصدى اين امر را اسماء بنت عميس گفته با اين كه در آن وقت حتما اسمأء در حبشه بوده و در سنه ى هفتم هجرت بمدينه آمده اللهم الا ان يقال كه براى زفاف فاطمه بمدينه آمده باز مراجعت كرده تا اينكه بوصيت خديجه عمل كرده باشد يا اين كه خواهرش سلمى كه زوجه حمزه بن عبدالمطلب بوده و نويسندگان بجاى سلمى اسماء نوشته اند يا اين كه اسماء يزيد بن سكن انصارى بوده والله العالم.

خلاصه چون موافق مشهور خطابات با ام سلمه است ما هم بهمين اقتفا مى نمائيم اين وقت رسول خدا ام سلمه را حكم داد كه فاطمه را حاضر كن ام سلمه برفت و بر حسب فرمان فاطمه را بياورد و عرق آزرم از رخسارش روان بود و در رفتار هر قدمى لغزشى مى كرد چنانكه بيم همى رفت كه بر وى در افتد رسول خدا فرمودا (قالك الله العشره فى الدنيا والاخره) چون در پيش روى پيغمبر بايستاد رسول خدا آن ردأى را كه برقع چهره فاطمه بود بركشيد تا على مرتضى عليه السلام چهره او را نظاره كند آنگاه دست فاطمه بگرفت و در دست على نهاد و فرمود بارك الله فى ابنه رسول الله يا على نعم الزوجه فاطمه و يا فاطمه نعم البعل على پس فرمان داد تا دختران عبدالمطلب و زنهاى مهارج و انصار در محبت فاطمه روان شوند

و آغاز مسرت و فرحت فرمايند و تكبير بگويند و از كلمات لهو و حركات العب بپرهيزند كه خداوند بدان رضا ندهد پس دست فاطمه را بگرفت و او را بر ناقه شهبا سوار نمود و بروايتى بر بغله اى كه او را دلدل مى گفته اند فاطمه را سوار نمود و رسول خدا از پيش روى فاطمه مشى مى فرمود و جبرئيل از يمين و ميكائيل از يسار و هفتاد هزار فرشته از دنبال تسبيح و تقديس كنان راه در مى نوشتند و هفتاد تن حوريه بر اثر فاطمه مى رفتند ام علماء سنت و جماعت از جابر بن سمره روايت مى كنند كه در شب زفاف فاطمه سلام الله عليها زمام بغله شهبا بدست جبرئيل بود و اسرافيل ركاب گرفت و ميكائيل از دنبال رهسپار بود و پيغمبر تسويه جامهاى فاطمه را مى فرمود و اين ملائكه و ديگر فرشتگان تكبير همى گفتند و اين تكبير تا روز قيامت در ميان آن جماعت از در سنت بجاى ماند و همچنان سلمان نيز زمام بغله شهبا را داشت و حمزه و عقيل و سائر بنى هاشم از قفاى فاطمه رهسپار بودند و زوجات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از پيش روى فاطمه رجز مى خوانداند چنانكه
ام سلمه اين اشعار را قرائت مى فرمود :

سرن  بعون  الله  جا  iiاراتى        و   اشكرنه  فى  كل  حالات
و  اذكرن  ما  نعم رب العلى        من   كشف  مكروه  و  iiآفات
وقد   هدا   نا  بعد  كفر  iiوقد        انعثنا    رب    السما   iiوات
و سرن مع خير نساء الورى        تفدى    بعمات    و   خالات
يا  نبت  من  فضله ذو العلى        بالوحى    منه    iiوالرسالات

و عايشه اين سخنان را در هم پيوست

يا    نسوه   استترن   بالمعاجر        واذكرن ما يحسن فى المحاضر
واذكرن  رب  الناس قد iiخصنا        بدينه    مع   كل   عبد   iiشاكر
والحمد    لله    على    iiافضاله        والشكر    لله    العزيز   iiالقادر
سرن   بها   والله  على  iiذكرها        و   خصها  منها  بطهر  iiطاهر

و حفصه بدين اشعار انشاء رجز نمود

فاطمه    خير    نساء    iiالبشر        و  من  لها  وجه  كوجه  iiالقمر
فضلك   الله   على   ذ  iiالورى        بفضل  من  خص  بآى  الزمر
زوجك     الله    فتى    iiفاضلا        اعنى عليا خير من فى الحضر
فسرن     جاراتى    بها    انها        كريمه   نبت   عظيم   iiالخطر

معازه ام سعد بن معاذ اين شعر قرائت نمود

اقول  قولا  فيه  ما  iiفيه...        و  اذكر  الخير  و  ابد  iiيه
محمد    خير    بنى    iiآدم        ما  فيه  من كبر و من iiتيه
بفضله   عزفنا   رشد   iiنا        فالله   با   الخير  يجاز  يه
و نحن مع بنت بنى الهدى        ذى  شرف  قد  مكنت iiفيه
فى   ذروه  شامخه  اصلها        فما   ارى   شيئا   يدا  نيه

و ديگر زنان همان شعر اولى از اين ارجوزها را مكرر قرائت مى كردند و تكبير مى گفتند تا بدرون سراى درآمدند

(يص) در احوال عايشه گفته كه زنان در عروسى فاطمه اظهار شادى مى كردند و ارجوزه مى خواندند و مى گفته اند ابوهاسيد الناس حضرت رسول فرمود بگوييد و بعلها ذوالشده الباس و چو مصرع ثانى در مدح حضرت امير بود با آن كه پيغمبر فرموده بود عايشه منع مى كرد زنان را از خواندن حضرت فرمود چرا نمى خوانيد عرض كردند عايشه نمى گذارد و فرمود عايشه ترك عداوت ما را نمى كند بالجمله حضرت فاطمه را بدين گونه احترام و تعظيم بر حضرت امير وارد كردند وقد زفت شمس الضحى الى بدرالدجى پس حضرت رسول فاطمه زهرا را بر حصير قطرى بطرف خودش نشانيد و حصير قطرى حصيرى است با نشان كه از بحرين مى آوردند و بحضرت اميرالمؤمنين ملاطفت فرمودند و اميرالمؤمنين از شرم نگران زمين بود و لب از تكلم فرو بسته و همچنين فاطمه ى زهراء پس رسول خدا فاطمه را فرمان داد كه مقدارى آب حاضر كن فاطمه برخواست و كاسه چوبين خود را پر آب كرد بياورد پيغمبر جرعه ى از آن را مضمضه كرده ديگر باره در كاسه بريخت پس لختى از آن آب را بر سر فاطمه نثار كرد و مقدارى در ميان هر دو پستانش برافشاند و مقدارى در ميان هر دو كتفش بپاشيد و با اميرالمؤمنين نيز چنين كرد بعد فرمود (اللهم اجمع شملهما والف بين قلبيهما واجعلهما و ذريتهما من ورثه جنه النعيم و ارزقهما ذريه طيبه طاهره مباركه واجعل فى ذريتهما البركه واجعلهم ائمه يهدون بامرك الى طاعتك و يأمرون بما يرضيك اللهم انهما منى وانا منهما اللهم كما اذهبت عنى الرجس و طهرتنى تطهيرا فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى اللهم هذا اخى واحب الخلق الى اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله) انكاه فرمود: اى على داخل شو بر اهل خود كه خداى بر تو مبارك كند (يا على الطف بزوجك و ارفق بها فان فاطمه بعضه منى يولمنى ما يولهما و يسرنى ما يسرها استودعكما الله و استخلفه عليكما) پس دست فاطمه را در ميان دست على گذارد و فرمود يا على (هذه وديعه منى اليك) والحجره بيرون آمد و عضاده در را بگرفت و فرمود (طهركما و طهر نسلكما انا سلم لمن سالمكما و حرب لمن حاربكما مرحبا ببحرين يلتقيان و نجمين يقترنان أسماء مى گويد رسول خدا تا از نظر غائب شد همى در حق ايشان دعا مى فرمود پس رسول خدا فرمان داد كه زنان متفرق بشوند همگى بفرمان رسول خدا بحجرات خود رفتند در آن حال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چشمش بمن افتاد فرمود كيستى عرض كردم اسماء بنت عميس هستم فرمود آيا امر نكردم بيرون برويد عرض كردم يا رسول الله فداك ابى و امى قصد خلاف شما را نكردم (ان الفتاه اذا زفت الى زوجها تحتاج الى أمرأة تقوم بحوأجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمه قال يا اسماء قضى الله لك حوائج الدنيا والاخرة)

(ان اسماء باتت عند فاطمه اسبوعنا بوصيه خديجه اليها فدعالها النبى فى دنياها و آخرتها)

و على بن عيسى اربلى در كشف الغمه گويد رسول خدا تا سه روز بحجره فاطمه نرفت روز چهارم آهنگ حجره ايشان فرمود اسماء ياسلمى را بر در حجره ايشان ديدار كرد فرمود اينجا چه كنى زيرا كه مرد بدين حجر است عرض كرد بابى انت و امى پدر و مادرم فداى تو باد من حاضر خدمت خديجه بودم گاهى كه وداع جهان گفت او را گريان يافتم عرض كردم اين گريه چيست تو سيده ى زنان عالميانى زوجه پيغمبر آخر الزمانى بلسان پيغمبر بشارت يافته جنانى فرمود از آن مى گريم كه زنان را در شب زفاف حوائجى است كه قضاء آن بدست زنى دانا گذاشته مى شود فاطمه كودك است بيمناكم كه مبادا در انجام حوائج او زنى شايسته بدست نباشد عرض كردم اى سيده ى من بر ذمت نهادم كه اگر تا آن زمان بجاى باشم اين خدمت به پاى برم اكنون بحكم آن عهد كه با خديجه محكم كرده ام در اينجا آمدم و نيز واجب مى كند كه هنگام زفاف مردان با زنان زنى از براى اسعاف حوائج ايشان حاضر باشد پس پيغمبر فرمود خداوند حاجتهاى ترا در دنيا و آخرت قضا فرمايد.

آمدن رسول خدا بمبارك باد فاطمه

در صبيحه زفاف يا بعد از سه روز بنابر اختلاف روايات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بديدن فاطمه رفت هنگامى كه با اسماء چنانچه مذكور شد رسول خدا تكلم مى كرد على با فاطمه ى زهرا بزير عبائى اندر بودند چون بانك رسول خداى را اصغا نمودند آهنگ تفريق كردند پيغمبر ندا در داد كه شما را بحق من سوگند است كه بحال خود و بر جاى خود باشيد و همچنان درآمد و برفراز سرايشان بنشست و هر دو پاى مبارك را در ميان ايشان در آورد على عليه السلام پاى راست و فاطمه پاى چپ پيغمبر را ماخوذ داشته بسينه چسبانيدند و ادراك برد و سلامى بنهايت نمودند و آن حضرت كاسه شيرى با خود آورده بود فاطمه را داد فرمود بياشام كه پدرت فداى تو گردد با على نيز فرمود بياشام كه پسر عمت فداى تو باد پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على را فرمان داد كه كاسه از آب حاضر كن در زمان حاضر ساخت رسول خدا سه كرت در آن بدميد و برخى از آيات كتاب را بر آن قرائت فرمود آن گاه على را حكم داد كه جرعه اى از آن بياشام و پاره اى بجاى گذار آنچه را بجاى گذاشت رسول خدا برگرفت و بر سر و سينه على افشاند و قال: اذهب الله عنك الرجس يا اباالحسن و تطهرك تطهيرا. ديگر باره آب طلب كرد و با فاطمه نيز چنين كرد و آن كلمات را در حق او تكرار كرد پس رسول خدا فرمود يا على ساعتى از خانه بيرون باش چون بيرون شد روى با فاطمه كرد و فرمود اى دخترك من چون است شوهر تو عرض كرد يا رسول الله آن شب كه على در فراش من جاى داشت شنيدم كه زمين با على سخن مى گويد من بترسيدم رسول خدا چون اين شنيد سجده شكر گذاشت و چون سر برداشت فرمود اى فاطمه شاد و كامكار باش كه خداوند شوهر ترا از جميع آفرينش برگزيده و نيز خرم دلباش بفرزندان طيب و طاهر و دانسته باش كه خداى امر كرده است زمين را از مغرب تا مشرق آنچه در زمين واقع شود بعرض او برساند فاطمه عرض كرد على فاضلتر از همه شوهرهاست جز اين كه زنان قريش گويند پيغمبر مردى فقير را بمصاهرت اختيار كرد رسول خدا فرمود اى فاطمه ى پدر و شوهر ترا در شمار فقرا نتوان گرفت همه دفاين و خزائن زمين را بمن عرض دادند و من نه پذيرفتم و جز بندگى درگاه و قرب الله را خواستار نشدم چون آنچه پدرت مى داند تو دانسته باشى از كم و بيش دنيا وارسته باشى اما شوهر تو در اسلام پيشى دارد و بر همه كس از همه عالم مقدم باشد و علمش از همه بزرگتر و حلمش از همه ثقيل تر است خداوند از تمات آفرينش دو مرد برگزيد يكى پدر تو و آن ديگر شوهر تو فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم (يا فاطمه الا ازيدك فى على رغبه قالت بلى قال لايرد على الله عزوجل ركبان اكرم منا اربعه اخى صالح على ناقته و عمى حمزه على ناقتى الغضباء وانا على البراق و بعلك على بن ابى طالب على ناقته من نوق الجنه) فاطمه عرض كرد يا رسول الله صفت آن ناقه را بگوى كه از چه چيز خلق شده (قال ناقه خلقت من نورالله عزوجل مدبجه الجنبين صفراء حمراء الرأس سوداء الخدق قوائمها من الذهب خطامها من الولو الرطب عيناها من الياقوت و بطنها من الزبرجد الاخضر عليها قبه من لؤلؤ بيضياء يرى باطنها من ظاهرها و ظاهرها من باطنها خلقت من عفو الله تلك الناقه من نوق الله لها سبعون ركنا بين الركن والركن سبعون الفا ملك يسبحون الله بانواع التسبيح لايمر على ملاء من الملائكه الا قالوا من هذا العبد ما اكرمه على الله عز و جل اتراه نبيا مرسلا او ملكا مقربا او حامل عرش او حامل كرسى فينادى مناد من بطنان العرش ايها الناس ما هذا نبى مرسل و لا ملك مقرب هذا على بن ابى طالب فيبدون رجالا رجالا فيقولون حدثو نافلم نصدق و نحصونا افلم تقبل والذين يحبونه تعلقوا بالعروه الوثقى كذلك يحبون فى الاخرة فقال
رسول الله يا فاطمه الا ازيدك فى على رغبه قالت زدنى يا ابتا قال النبى ان عليا اكرم على الله من هارون لان هارون اغضب موسى و على لم يغضبنى قط والله الذى بعت اباك نبيا بالحق ما غضبت عليه يوما قط و ما نظرت فى وجه على الاذهب الغضب عنى فقالت فاطمه ى رضيت بالله ربا و بك يا ابتا نبيا و بابن عمى بعلا و وليا.