احسن القصص
شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)
سيد هاشم رسولى محلاتى
مقدمه چاپ جديد
خواننده محترم
كتابى كه اكنون پيش روى شما است درباره بهترين داستان هاى قرآن كريم ، و ترجمه و تفسير سرگذشت دو تن از بزرگترين انبياى الهى نگاشته شده و تاكنون بارها - چه در ضمن تاريخ انبياى ديگر الهى و چه به صورت جداگانه به نام احسن القصص - به چاپ رسيده ، و اخيرا موسسه بوستان كتاب قم در صدد تجديد چاپ آن برآمد و وسيله اى شد كه اينجانب اصلاحاتى در آن انجام داده و به صورتى كه ملاحظه مى كنيد چاپ و در دسترس شما قرار گرفت اميد است مورد بهره بردارى و استفاده قرار گرفته و اين بنده رو سياه درگاه الهى را از دعاى خير فراموش نفرماييد.
والحمدلله رب العالمين
25 اسفند ماه 1381
سيد هاشم رسولى محلاتى
پيش گفتار
كتابى كه اكنون پيش روى شماست . درباره بهترين داستان هاى قرآن كريم و پيرامون سرگذشت يكى از بزرگترين پيامبران الهى نگاشته شده كه سالها پيش از اين به قلم اين بنده ناچيز به رشته تحرير درآمده و اكنون به اين صورت كه مشاهده مى كنيد به زيور طبع آراسته شده و در اختيار شما قرار گرفته است .
نامى را كه براى اين كتاب احسن القصص ، همان نامى است كه خداى تعالى در قرآن كريم براى آن انتخاب فرموده و با توجه به معنا و محتواى آن ، بهترين نامهاست . گو اينكه برخى از مفسران درباره علت اينكه خداوند اين داستان را احسن القصص ناميده وجوهى ذكر كرده اند، مانند اينكه تمامى داستان يكجا آورده (بر خلاف داستانهاى ديگر قرآن ) و يا اينكه قهرمانان داستان هر كدام شخصيت ممتازى بوده اند... و امثال اين سخنان ، ولى به نظر ما، همان گونه كه جمعى از بزرگان اهل تفسير گفته اند، احسن القصص بودن اين داستان به خاطر اندرزها، حكمت ها، عبرت ها و درس هاى بسيار آموزنده اى است كه در اين سوره مباركه در قرآن ذكر شده و براى هر يك از اين درس هاى آموزنده زندگى ، نمونه و الگويى در اين داستان آمده كه شاهد زنده آن است .
يكى از دوستان فاضل كه درباره قرآن و آيا كريمه آن ، كار تحقيقى انجام داده مى گفت : در اين سوره مباركه تاكنون هشتاد نكته آموزنده پيدا كرده ام و مى خواهم جايزه اى تعيين كنم براى كسى كه تحقيق بيشترى كرده و آنها را به صد نكته برساند.
و در مقدمه قصص قرآن بلاغى از يكى از تفاسير قديمى خطى كه در موزه ايران باستان محفوظ است نقل كرده كه درباره اين داستان و سوره مباركه يوسف چنين مى گويد: سعد بن ابى وقاص گويد: قرآن بر پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) فرود آمد در مكه و پيغمبر بر ياران مى خواند، مگر ملالتى به طبع ايشان راه يافت . گفتند يا رسول الله ، لو قصصت علينا، چه بود اگر خداى تعالى سورتى فرستد كه در آن سورت امر و نهى نبود و در آن صورت قصه اى بود كه دل هاى ما بدان بياسايد.
خداى عزوجل گفت : نحن نقص عليك احسن القصص اينكه قصه يوسف تو را بر گوييم ، تا تو بر ايشان خوانى و اين قصه را احسن القصص ‍ خواند، زيرا كه كه در اين قصه ذكر پيغامبران و بسامانان (1)است و ذكر فريشتگان و پريان و آدميان و چهارپايان و مرغان و سير پادشاهان و آداب بندگان و احوال زندانيان و ناله محنت زدگان و تلون احوال دوستان و (عداوت و شماتت خويشان ) در فرقت و وصلت و عز و دل و ذل و غنا و فقر و اندوه و شادى و تهمت و بيزارى و اميرى و اسيرى اين همه نكته ها در اين قصه به جا آيد .و در اين قصه علم توحيد سر و علم فقه و علم تعبير خواب و علم فراست و علم معاشرت و سياست و تدبير معيشت در مى آيد.
در اين قصه چهل عبرت است كه مجموع آن در هيچ قصه اى به جاى نيست . براى اين وجوه راست كه خداى عزوجل اين قصه را احسن القصص ‍ مى خواند (2)
بارى ما نيز براى خوانندگان عزيز به برخى از اين نكته ها و درس هاى آموزنده با توضيح بيشترى اشاره مى كنيم :
اين سوره مباركه به ما مى آموزد كه خوى زشت حسد، چه خوى خانمان سوزى است و چگونه دشمنى و كينه - حتى در ميان پدر و فرزند و برادر و با برادر - ايجاد و مصيبت هاى سخت و دشوار ناخوانده ، شكيبايى و تعادل روحى خود را از دست بدهد، بلكه با پناه بردن به خداوند بزرگ و استمداد از او، در محكم ترين پناهگاه ها ماءوا گزيند و ياءس و نااميدى را از خود دور كرده ، به آينده اى روشن اميدوار گردد.
هم چنين به ما مى آموزد كه جمال و زيبايى ظاهرى و صورى اگر همراه جمال درونى و زيبايى سيرت و ايمان نباشد، همه جا موجب گرفتارى و درد سر بوده و آدمى را به پرتگاه سقوط و بدبختى كشانده و در معرض ‍ تهمت هاى ناروا و زندان و محروميت و ده ها مشكلات ديگر قرار مى دهد... از اين رو انسان هاى كه خداى تعالى آنها را به زيور جمال و زيبايى ظاهرى آراسته تلاش بيشترى براى تقويت روحيه ايمان خود نمايد تا اگر در دام توطئه پرستان و شهوت رانان قرار گرفت و صحنه هاى فريبنده شهوت انگيز چنان طوفانى در وجودش به پا كرد كه عقل ، حيا، وجدان ، و ديگر عوامل بازدارنده همگى قدرت كنترل خود را از دست داده و هر كدام به صورت پركاهى در برابر امواج سهمگين دريا در آمد از آن نيروى درونى كمك گرفته و خود را نجات دهد، زيرا، در اين جا تنها پناه بردن به خدا و ياد و نيروى ايمان است كه بر دل طوفان زده آرامش مى بخشد و انسان را از هر خطر و لغزشى مصون و در امان دارد...
اين داستان انسان ساز به صورت عملى فضيلت و ارزش والاى علم و دانش ‍ را به ما نشان مى دهد و مى آموزد چگونه علم و دانش . يك مرد الهى را سالها در سياه چال زندان گرفتار شده و از خاطرها محو شده بود، از زندان نجات داد و به اوج عظمت و عزت رساند و او را بر جان و دل ميليون ها زن و مرد و كوچك و بزرگ فرمانروا و حاكم گرداند.
و نيز صبر و تقوا را مهم ترين عامل پيروزى و موفقيت در زندگى معرفى مى كند كه خداى بزرگ در گرو آن پاداش صابران و پرهيزكاران را تباه نكرده و همه عظمت ها و مقام ها در دنيا و آخرت به همين دو عامل بزرگ بستگى دارد.
و بالاخره حامل اين پيام است كه مردان بزرگ و خود ساخته چون به قدرت رسيدند، درصدد انتقام نيستند و حتى دشمنان را مشمول عفو و گذشت و اخلاق كريمانه خود قرار داده و بدى ها را به خوبى پاداش مى دهند... نه تنها خودشان از خطاهاى گذشته و آزارشان چشم پوشى مى كنند و مى گذارند، بلكه از خداى تعالى نيز براى آنان آمرزش و بخشش طلب مى كنند...
گفتنى است كه اين داستان به همه آموزندگى هاو ويژگى هايى كه دارد، متاءسفانه از دست تحريف و برخى اسرائيليات در امان نمانده و نااهلان - دانسته يا ندانسته - پيرايه ها و افسانه هاى را نيز در آن گنجانده اند كه ما به يارى خداى تعالى كوشيديم تا آن را زدوده و در همه بخش ها از آيات كريمه قرآنى و روايت هاى معتبر اسلامى بهره بگيريم .
اميد است اين خدمت ناچيز مقبول درگاه حضرت بارى تعالى قرار گرفته و ان شاء الله توشه اى براى روز وانفساى اين رو سياه باشد.
سيد هاشم رسول محلاتى
تهران - 7 رجب الخير 1419 برابر با 6/8/77
يعقوب دوازده پسر داشت و از ميان آن يوسف و برادراش بنيامين را بيش از ديگران دوست مى داشت و به خصوص يوسف بيشتر مورد علاقه وى بود. درباره سبب اين محبت و علاقه در قرآن كريم چيزى ذكر نشده و در روايت هاى نيز علتى براى آن نيامده است ، ولى مفسران گفته اند كه سبب آن كودكى و نوباوگى آن دو بوده است و معمولا كسى كه چند فرزند دارد به كوچك تر بيش از ديگران محبت مى كند؛ چون معمولا كودك احتياج بيشترى به محبت پدر و مادر دارد. از اين رو يعقوب كه خود از پيغمبران بزرگ الهى است ، نوازش و محبت خود را از دو فرزند كوچك و نورسته اش ‍ دريغ نمى داشت به خصوص كه گفته اند: مادر اين يعنى راحيل نيز در همان دوران صباوت و كودكى آن دو از دنيا رفته بود كه اين خود انگيزه ديگرى براى اظهار محبت و نوازش يعقوب به يوسف و بنيامين بود تا بدين وسيله آن دو را دل دارى داده و مانع احساس غربت و بى مادرى آنان شود.
و نيز گفته اند: علت اين كه يعقوب ، يوسف و برادرانش را بيشتر دوست مى داشت ، همان نبوغ ذاتى و تقوا و كمالى بود كه در آن دو مى ديد. به ويژه در چهره يوسف آينده درخشانى را از نظر كمال ظاهرى و معنوى پيش بينى مى كرد و مى دانست وى وارث نبوت و عصمت است و منصب هدايت و رهبرى مردم بدو تفويض مى شود. خوابى كه يوسف ديد و براى پدر گفت نيز اين پيش بينى و نظريه را بيشتر تقويت و تاءييد كرد، از اين رو او را بيشتر دوست مى داشت و اظهار علاقه بيشترى به او مى كرد.
به هر صورت علت اين كه يعقوب (عليه السلام ) تفاوت و امتيازى را در محبت به آنان معمول مى داشت و به خصوص يوسف را بيش از ساير برادران دوست مى داشت ، هواى نفس و خواهش دل نبود، بلكه به سبب ايمان و تقوا و دوستى در راه خدا بود.
اما برادران يوسف به جاى اين كه در جست و جوى علت اصلى اين امتياز و در فكر پيدا كردن انگيزه عمل پدر خردمنشان باشند، روى افكار شيطانى و تصور خام و ندانى خود، اين كار پدر را حمل بر اشتباه و گمراهى كرده و او را به بى عدالتى متهم ساختند تا جايى كه آشكارا گفتند: يوسف و برادرش ‍ نزد پدر محبوب تر از ما هستند - با اين كه ما گروهى نيرومنديم (و بهتر مى توانيم به پدر خود كمك كنيم ) و به راستى پدر ما در اشتباه آشكارى است (3)
خلاصه مى خواستند بگويند پدر ما، در عشق و علاقه به يوسف زياده روى كرده و از حد اعتدال بيرون رفته است ، به حدى كه نصيحت و اندرز هم در اين راه سودى ندارد و ناچار بايد براى حل اين مشكل راه ديگرى پيش ‍ گرفت و با دور ساختن يوسف ، اين اعتدال را ايجاد كرد، زيرا از دل برود هر آن كه از ديده برفت
خواب يوسف
آن چه به انجام اين نقضه ظالمانه و فكر شيطانى برادران كمك ميكرد و مصممشان ساخت تا نقشه خود را عملى كنند، خوابى بود كه يوسف (عليه السلام ) در همان اوان كودكى ديد و براى پدر بازگفت . يعقوب (عليه السلام ) نيز دانست كه خداى تعالى به يوسف رفعت مقام داده و او را به عظمت مى رساند و احساس كرد اگر خواب مزبور به گوش برادران برسد، تعبير آن را مى فهمند و از برترى يوسف بر خود بيمناك مى گردند و اين موضوع به ناراحتى هاى قبلى و حسادتى كه به وى داشتند، كمك مى كند، به طورى كه تصميم به نابودى و آزارش مى گيرند، از اين رو اين از بازگو كردن و نقل خواب براى برادران برحذر داشت . اما از آن جا كه چنين مقدر شده بود يوسف مورد اهانت و آزار برادران قرار مى گيرد و از دامن پر مهر پدر و دور و به آن همه رنج و بلا مبتلا گردد، برادران از اين خواب مطلع شدند و درباره جدا كردن يوسف از پدر مصمم شدند.
البته درباره اين كه چگونه موضوع به گوش پسران يعقوب رسيدند، در روايت هاى اختلاف است . صدوق و عياشى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت كرده اند. كه خواب يوسف نتوانست آن را كتمان كند و سرانجام براى برادرانش گفت . (4)
ابن اثير گويد: همسر يعقوب كه هنگام نقل خواب حضور داشت - با اين كه يعقوب او را از نقل آن براى پسران ديگرش نهى مى كرد - آن خواب را براى فرزندانش گفت . (5) و اينان بعيد دانسته اند كه خود يوسف خواب را نقل كرده باشد، ولى آنان گويا كودكى وى را از نظر دور داشته و توجه نداشته كه از يوسف در آن سن كه برخى هفت سال نوشته اند - اين مطلب مستبعد نيست و از اين رو برخى از تاريخ ‌ها و تفسيرها نيز مانند حديث فوق ، افشاى آن را به خود يوسف نسبت داده اند و در تاريخ و ادبيات فارسى نيز آمده است ، چنان چه فردوسى گويد:
< ; ;">خلاف پدر كرد و راز نهفت
< ; ;">به نزديك شمعون يكايك بگفت
در تورات نقل شده كه يوسف دوباره خواب ديد: بار اول فقط خواب را براى برادرانش گفت و بار دوم كه در قرآن كريم نقل شده خواب را براى پدر و برادران باز گفت و چون پدر آن را شنيد به يوسف پرخاش كرد و گفت : اين چه خوابى است كه ديده اى ؟ آيا من و مادر و برادرانت براى سجده به پيش ‍ تو خواهيم آمد؟ ولى اين مطلب بعيد به نظر مى رسد و با آيات كلمه قرآنى هم سازگار نيست .
بارى هنگامى كه يوسف آن خواب را نقل كرد، يعقوب آينده درخشانى را برايش پيش بينى كرد و به طور اجمال تعبير آن را بدو گفت و موهبت هاى را كه از جانب خداى تعالى در آينده به وى عنايت خواهد شد گوشزد كرد و قبل از تعبير، اين نكته را به او تذكر داد و گفت : اى پسرك من خوابت را براى برادرانت مگو كه براى تو نيرنگى مى انديشند و به راستى شيطان براى انسان دشمن آشكارى است (6)
خواب يوسف و تعبير آن
قرآن كريم متن خواب يوسف و تعبير و سفارش پدرش را چنين نقل مى كند: ياد كن زمانى را كه يوسف به پدرش گفت : اى پدر من ، در خواب يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم كه براى من سجده مى كنند.... (7)يعقوب (عليه السلام ) نيز همان گونه كه در بالا ذكر شد از نقل آن براى برادران او را منع كرد و به دنبال آن به او گفت : و اين چنين پروردگارت تو را بر مى گزيند و از تعبير خواب ها به تو مى آموزد و نعمتش را بر تو و خاندان يعقوب تمام مى كند، به راستى پروردگار تو داناى حكيم است (8)
و بدين ترتيب استنباط و برداشت خود را نيز از اين خواب به او گوشزد فرمود.
ابن عباس در تفسير آيه گفته است : يوسف در شب جمعه اى كه مصادف با شب قدر بود، يازده ستاره را به خواب ديد كه از آسمان فرود آمدند و براى او سجده كردند و هم چنين خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان به زير آمدند و برايش سجده كردند، و همچنين خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان به زير آمدند و براى او سجده كردند، خورشيد و ماه به پدر و مادرش تعبير شد و يازده ستاره به برادرانش سدى نيز گفته است كه : خورشيد پدرش ‍ بود و ماه ، خاله اش بود، زيرا مادرش از دنيا رفته بود (9)
در بعضى از تفسيرها و روايت ها نام هاى آن ستارگان را نيز از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل كرده اند كه چون مورد اختلاف بود، از نقل آن ها خوددارى شد.
شيخ صدوق در علل الشرايع و در تفسير خود در اين باره حديثى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت كرده اند كه حضرت فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را ذبح مى كرد و مقدارى از آن را صدقه مى داد و مابقى را خود و خاندانش مصرف مى كردند، تا اين كه در شب جمعه ، شخص سائل با ايمانى ، در حالى كه روزه هم بود، به در خانه اش آمد و غذايى از آن خواست و خاندان يعقوب با اين كه صداى او را شنيدند، ولى گفته اش را باور نكردند و چيزى به او ندادند. سائل وقتى از آنان مايوس ‍ گرديد و تاريكى شب هم فرا رسيد، گريست و از گرسنگى خود به درگاه خداى تعالى شكايت برد و آن شب را گرسنه خوابيد فرداى آن روز را هم روزه گرفت . ولى خاندان يعقوب در آن شب سير خفتند و روز ديگر هم مقدارى از غذاى شب خود را داشتند و همين جريان سبب شد تا خداوند، يعقوب را به فراق يوسف مبتلا سازد، و به يعقوب وحى شد كه آماده بلاى من باش و به به قضا و قدر من راضى باش كه تو و فرزندانت را در معرض بلا و مصيبت هايى قرار خواهم داد
نظير اين مطلب از ابن عباس هم نقل شده است (10) در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه از آن پس منادى يعقوب (ع ) هر روز صبح فرياد بر مى آورد: هر كس روزه نيست در سر غذاى نهار يعقوب حاضر شود و چون شام مى شد باز ندا مى كرد: هر كس روزه است در سر غذاى شام يعقوب حاضر گردد (11)
آرى از اين نكته غفلت ها نيز ممكن است براى مردم در هر روز و شب ، ده ها
و بلكه صدها بار اتفاق بيفتد و افراد زيادى در برخورد با ما از اخلاق و رفتارمان رنجيده و ناراحت شوند و ما در وظيفه خود به آنان كوتاهى كنيم و اين بى توجهى روى زندگى ما اثرى نگذارد و دچار كفر زودرس آن نشويم ، ولى بايد بدانيم كه حساب پيامبران الهى و افراد مقرب درگاه حق با ما فرق دارد زيرا اولا: توقعى كه خداى تعالى از آنان دارد، از افرادى معمولى چون ما ندارد؛ ثانيا؛ خداوند متعال آنان را در مورد هر گونه كوتاهى در انجام وظيفه متنبه مى سازد تا براى رهبرى ديگران به حد اعلاى لياقت و كمال برسند و نظير اين گونه غفلت ها ديگر بار از آن ها سر نزده و تكرار نشود، اگر چه غفلت آنان بسيار كوچك و لغزشى قابل اغماض باشد.
به هر حال خواب يوسف سرآغاز تحولات بسيارى در زندگى خاندان يعقوب بود و ماجراهاى بسيارى در پى داشت كه نخستين اثر را روى بدان گذارد و رشك و حسدشان را تحريك كرده و يا موجب ازدياد آن گرديد و آنان را به پياده كردن نقشه خويش - كه جدا كردن يوسف از پدرش يعقوب بود - مصمم ساخت .
در جلسه مشورتى
قرآن كريم گفت و گوى برادران يوسف را در شورايى كه به اين منظور تشكيل دادند، به طور اجمال اين گونه بيان فرموده است : ... يوسف را به قتل رسانيد يا او را به سرزمينى دور بيندازيد تا توجه پدرتان (از وى قطع شده و محبت او) معطوف شما گردد و پس از آن مردى شايسته باشيد. يكى از آنها گفت : يوسف را نكشيد، اگر كارى مى كنيد، او را در نهان خانه چاه بيفكنيد، تا برخى از رهگذران او را برگيرند (12) (و به شهر و ديارى ببرند).
از اين آيات به ضميمه تاريخ ‌ها و روايت ها چنين به دست مى آيد كه اولا: اينها در همان آغاز به فكر قتل يوسف افتادند، (13) اما يكى از آنان كه معلوم مى شود كه از ديگران عاقل تر بود، يا تحت تاثير احساسات تند خود عقلش ‍ را يك سره از دست نداده بود، پيشنهاد ديگرى كرد كه به آن تندى نبود و در ضمن منظورشان را نيز عملى مى ساخت ، وى كه بعضى گفته اند يهودا برادر بزرگشان بود گفت : مگر منظور شما اين نيست كه يوسف را از ديد پدر دور كنيد و با پنهان ساختن و دور كردنش از برابر ديده پدر از قلب و دلش ‍ هم او را ببريد و تدريجا خود شما جاى محبت او را در دل پدر پر كنيد، اين منظور را از راه ديگرى كه به طور مستقيم موجب قتل يوسف نگردد، مى توان عملى ساخت به طورى كه شما نيز دست خود را به خون يك كودك بى گناه ، آن هم برادر خودتان آلوده نكرده اين ننگ را براى هميشه براى خود نخريده ايد. و آن راه اين است كه يوسف را در چاهى بيندازيم تا احيانا رهگذرانى كه از كنار آن چاه عبور مى كنند، هنگام آب كشيدن او را بيابند و همراه خود برداشته و به ديار ديگرى ببرند و شما نيز بدين ترتيب به منظور و هدفتان خواهيد رسيد
ثانيا: مطلب ديگرى كه از آيه به دست مى آيد و بيشتر مفسران نيز آيه را بر اين معنا حمل كرده اند، اين است كه آنان با اين كه تحت تاثير احساسات تند و حسادت شديد قرار گرفته بودند و درصدد قتل يا تبعيد يوسف معصوم برآمده بودند، اما پاسخى به نداى وجدان كه خود معمولا در اين گونه موارد انسان را تحت بازجويى قرار داده و آثار خطرناك گناه و جنايت را به ياد گناه كار مى آورد، آماده نكرده بودند. از اين رو درصدد بودند تا به طريق ناراحتى خود را بر طرف كرده راهى براى فرار از واكنش و كيفرى كه آن گناه و جنايت در پى داشت ، به دست آورند.
سرانجام فكرشان به اين جا رسيد كه پس از انجام كار توبه خواهيم كرد و اين مطلب را اين گونه بيان داشتند: ... پس از او مردمى شايسته باشيد (14)
اين گونه افكار معمولا به ذهن افرادى خطور مى كند كه ارتباطى اگر چه اندك با دين و ديانت و عقيده اى ولو مختصر به خدا و پيغمبر دارند (15) و خود را با نويد به توبه دل گرم مى سازند، اما غافل از اين كه اولا؛ توبه از گناه توفيق مى خواهد و معلوم نيست انسان تا زمان توبه زنده باشد يا به انجام آن موفق شود. ثانيا: به گفته يكى از استادان محترم ، چنين توبه اى مقبول درگاه حق واقع نشده و سودى نمى دهد؛ زيرا كسى كه مى داند عملش گناه و معصيت است و خود را به توبه پس از گناه دل خوش مى كند، منظورش از توبه كردن بازگشت به سوى خدا و خشوع در برابر حق تعالى نيست ؛ بلكه در حقيقت به فكر نيرنگ و مكر با خداست و مى خواهد عذاب و عقاب حق را با اين نيرنگ از خود دور سازد و خلاصه ميان گناهان ، گناهى را كه توبه به دنبال داشته باشد انتخاب مى كند، و وگرنه از معنا و حقيقت توبه - كه پشيمانى و ندامت از گناه اثرى در وجودش نيست و اين چنين توبه اى پذيرفته نخواهد شد و از آيه انما التوبه على الله للذين يعملون السؤ بجهالة ثم يتوبون من قريب .... نيز همين مطلب استنباط مى شود. (16)
به هر حال برادران يوسف تصميم به تبعيد وى گرفتند و با پيش نهاد مزبور موافقت كردند، اما براى اجراى اين طرح مشكلى دانستند كه درصدد حل آن برآمدند.
حل مشكل
يعقوب (عليه السلام ) يوسف را بسيار دوست مى داشت و به برادرانش نيز بدگمان و ظنين بود و اطمينان نمى كرد كه او را به دست آنان بسپارد. دزديدن يوسف نيز مقدور نبود، زيرا يعقوب كاملا مراقب او بود و شايد كم تر وقتى او را از خود جدا مى كرد. از اين رو برادران به فكر افتادند تا راهى براى انجام اين كار پيدا كنند كه هم نقشه خود را با خيالى راحت عملى سازند و هم يوسف را با رضايت و آسودگى خاطر از پدر بازگيرند و در ضمن كارى كنند تا نظر يعقوب از بدگمانى و بدبينى به خوش گمانى و خوش بينى مبدل شود.
آنان چاره اى جز توسل به دروغ نداشتند و فكرشان به اين جا رسيد كه خود را به صورتى خيرخواهانه درآوردند و نفاق و دورويى پيشه سازند و نزد پدر آيند و سخن از كمال دوستى و خيرخواهى پيش كشند و از وى بخواهند تا او را همراه آنان براى بازى و مسابقه يا تفريح به صحرا بفرستد، تا در برنامه هاى تفريحى و سرگرمى هاى سالم و مشروعى كه در آن روزها بود، شركت كند.
و بدين منظور نزد يعقوب آمده و گفتند: پدر جان ، تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمى دانى ، در حالى كه ما خيرخواه او هستيم ؟ فردا او را همراه ما بفرست تا در چمن بگردد و بازى كند و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود. (17)
فرزندان يعقوب به خيال خود با اين كار، مشكل خود را حل و راه انجام نقشه شوم خود را هموار كردند و يعقوب را به مشكل سختى دچار ساختند؛ زيرا كه يعقوب كينه باطنى آنان را درباره يوسف مى دانست و از حسد درونيشان خبر داشت ، ولى تا حدى كه مقدور بود اين مطلب را به رخشان نمى كشيد و بدگمانيش را مخفى مى كرد و مى كوشيد از تماس ‍ مستقيم آنان با يوسف ممانعت كند. اكنون با اين پيشنهاد در محذور عجيبى دچار شد. چون از يك طرف نمى خواست با صراحت بدبينى و بد گمانى اش را به آنها اظهار كند تا مبادا موجب تحريك دشمنى آنان شود و از سوى ديگر از سپردن يوسف به آنان نيز نگران بود و ناچار بايد براى ممانعت خود دليلى بيان مى كرد، از اين رو به فكر رفت ، و سپس علت نسپردن يوسف را به برادران اين گونه بيان داشت : بردن او سخت مرا غمگين مى كند و مى ترسم از وى غفلت كنيد و گرگ او را بدرد (18)
فرزندان يعقوب كه خود را به هدف نزديك مى ديدند، گويا جواب اين سخن پدر را آماده كرده بود، لذا در پاسخ او گفتند: اگر با وجود (برادرانى مانند) ما كه گروهى متحد و نيرومنديم ، باز هم گرگ او را بخورد، در چنين صورتى ما افرادى زيان كار خواهيم بود. (19)
يعقوب (عليه السلام ) حقيقتى را بيان كرده بود، زيرا علاقه اش به يوسف روشن بود و تحمل جداى اش بر وى گران مى آمد و از طرفى صحرايى مانند صحراى سرسبز كنعان كه مرتع گوسفندان و چراگاه مواشى و اغنام بود، خالى از گرگ و حيوان هاى درنده نبود. از آن سو خردسالى يوسف در مقابل برادران ميان سال و نيرومند هم اين امر را نشان مى داد كه وى توان بازى با آنان را ندارد و ممكن است كه آن ها سر گرم بازى با يكديگر شوند و او تنها مانده و درندگان آسيبى به وى برسانند.
فرزندان يعقوب كه درصدد بودند تا از هر چه به فكرشان مى رسد، براى انجام نقشه شوم خود استفاده كنند و بر رفتار ناپسند خويش سرپوشى بگذارند و از ارتكاب دروغ و نفاق و تهمت باكى نداشتند، قيافه اى جدى به خود گرفتند و بى پروا آن سخن خلاف حقيقت را اظهار كرده و به صورت تعجب آن سخنان را اظهار داشتند و بلكه در صدد تخطئه پدر برآمدند و خواستند بگويند اين چه فكرى است كه تو مى كنى ؟ و چگونه ممكن است با وجود برادران نيرومندى چون ما گرگ بتواند يوسف را بخورد!
دسته اى مانند ابن اثير گفته اند علت اين كه يعقوب گفت : مى ترسم گرگ او را بخورد خوابى بود كه حضرت يعقوب درباره يوسف ديده بود كه در آن گرگ هايى به يوسف حمله كرده و مى خواستند او را بكشند و در ميان آن كه زمين شكافته شد و يوسف را در خود فرو برد. و از اين رو برخى گفته اند مقصود يعقوب از گرگ ، همان برادران يوسف بود كه از آن رشك ها آنها بر وى بيم داشتند و به طور كنايه مى خواست بگويد ترس آن را دارم كه شما او را از بين ببريد ولى منظورش را با كنايه و در لفافه بيان فرمود. (20)
جلال الدين بخلى در اين باره چنين گويد:
< ; ;">يوسفان از رشك زشتان مخفيند
< ; ;">كز عدو خوبان در آتش مى زيند
< ; ;">يوسفان از مكر اخوان در چهند
< ; ;">كز حسد يوسف به گرگان مى دهند
< ; ;"> از حسد بر يوسف مصرى چه رفت
< ; ;">اين حسد اندر كمين گرگى است زفت
< ; ;">لاجرم زين گرگ يعقوب حليم
< ; ;">داشت بر يوسف هميشه خوف و بيم
< ; ;">گرگ ظاهر كرد يوسف خود نگشت
< ; ;"> اين حسد در فعل از گرگان گذشت
< ; ;">زخم كرد اين گرگ و ز عذر سبق
< ; ;"> آمده كانا ذذهبنا نستبق ؟
< ; ;">صد هزاران گرگ را اين مكر نيست
< ; ;">عاقبت رسوا شود اين گرگ بياست
< ; ;">زانكه حشر حاسدان روز گزند
< ; ;">بى گمان بر صورت گرگان كنند
به هر حال از دنباله اين داستان معلوم مى شود كه سخن يعقوب (عليه السلام ) اساس دروغ بعدى آنان گرديد و نيز بهانه اى براى ناپديد كردن يوسف بود تا راهى براى عذر خويش پيدا كنند وگرنه شايد آن ها به فركشان نمى رسيد كه گرگ هم انسان را. مى خورد، يا نمى دانستند چه بهانه اى براى ناپديد شدن يوسف نزد پدر بياورند و همين كلام يعقوب سبب شد كه آنان يوسف را در چاه افكنده و بگويند گرگ او را دريد.
يوسف در چنگال برادران
پسران يعقوب (عليه السلام ) با بيان اين سخنان جايى براى عذر پدر نگذاشتند و خود را برادرانى خيرخواه براى يوسف معرفى كردند و به پدر اطمينان دادند كه يوسف را تنها نگذارده و او را از گرگ نگهدارى كنند. گرچه براى عذر نخستين يعقوب كه طاقت نداشتن دورى يوسف بود، نتوانستند پاسخى بياورند و يعقوب مى توانست به آنان بگويد شما از نظر حفاظت گرگ و درنده و من اطمينان مى دهيد، اما رنج فراش را چگونه تحمل كنم و آن را چه طور جبران مى كنيد؟ با اين عكس العمل شايد نمى خواست بيش ‍ از اين علاقه شديد خود را به يوسف پيش آنان اظهار كند و رشك آنها را تحريك كند، به هر حال بر خلاف ميل قلبى خود بدان ها اجازه داد كه يوسف را با خود به صحرا ببرند و بازگردانند.
يوسف معصوم كه - به اختلاف نقل ها و روايت ها بين هفت تا هفده سال (21) از عمرش گذشته بود، نمى دانست برادران چه نقشه خطرناكى برايش ‍ كشيده اند و پيش اين قيفه هاى حق به جانب و خيرخواهانه چه كينه ها و عقيده هاى در دل دارند. همين قدر مى بيند كه برادران با كمال مهربانى و ملاطفت و با اصرار از پدر مى خواهند تا اجازه دهد او را براى تفريح و گردش با خود به صحرا ببرند، و شايد در اين ميان يوسف هم با آنان هم صدا شده و از پدر خواسته باشد تا با رفتنش موافقت كند. (22)
بدين سان موافقت يعقوب جلب شد و برادران بى درنگ وسايل حركت را فراهم كردند و به راه افتادند در حديثى است كه هنگام حركتشان يعقوب پيش آمد و يوسف را به آغوش كشيد و گريست و سپس بدان ها سپرد. برادران براى آن كه مبادا يعقوب پشيمان شود و يوسف را از آنان بگيرد، به سرعت از نزد او دور شدند و تا جايى كه در معرض ديد پدر بودند، به يوسف محبت و نوازش مى كردند، اما بعد از دور شدن ، عقده هاى دلشان گشوده شد و شروع به كتك زدن و آزار او كردند.
يوسف برخلاف انتظار خود ديد كه يكى از برادران پيش آمد و او را بر زمين انداخت و شروع به زدن و آزارش كرد. فرزند معصوم و بى گناه يعقوب براى دفع آزار او به برادر ديگرش پناهنده شد، ولى او نيز به جاى دفاع از وى ، به آزار و شكنجه اش دست گشود و خلاصه به هر كدام پناه مى برد، او را از خود رانده و كتكش مى زدند و حتى يكى از آنان كه بعضى گفته اند روبيل بود پيش آمد و خواست او را بكشد، اما لاوى يا يهودا مخالفت كرده و گفت : قرار نبود او را به قتل برسانيد و بدين ترتيب مانع قتل او گرديد و قرار شد يوسف را در چاهى بيندازند و ناپديدش كنند.
يوسف معصوم در چاه
چنانچه از آيات قرآنى استفاده مى شود هنگامى كه برادران وقتى به صحرا آمدند، تصميم گرفتند يوسف را به چاه بيندازند و تصميم قبلى آنان اين بود كه به هر ترتيبى شده يوسف را از پدر دور كنند و به سرزمينى دور ببرند و تا به او دستى نرسد، اما وقتى به صحرا آمدند و شايد در بين مسير، گذرشان به چاهى افتاد و به اين فكر افتادند تا او را در چاه افكنند و بدين طريق هدفشان را عملى سازند.
در اين كه چاه مزبور آيا معروف بوده و سر راه كاروانيان قرار داشته كه هنگام رفت و آمد از آن چاه آب مى كشيدند يا اين كه در بيابان دور افتاده اى قرار داشت كه در زمان هاى سابق ، از آن بهره بردارى مى شده و آن روز از استفاده بود يا فقط چوپان هاى بيابان كه از محل آن آگاه بودند و از آن بهره مى بردند، اختلاف است .
شيخ طبرسى نقل كرده كه برخى گفته اند: اين چاه در بيابان دور افتاده و بى آب و علفى بود و سر راه كاروانيان نبود و كاروانى كه هم سر چاه آمده و يوسف را بيرون آوردند (23)، را گم كرده و بيراهه آمده بودند و به طور تصادفى از آن جا مى گذاشتند. در تفسير روح البيان آمده است چاه مزبور در سه فرسخى كنعان قرار داشت كه آن را شداد هنگام آباد كردن سرزمين اردن ، حفر كرده بود و هفتاد ذرع يا بيشتر عمق داشت و مخروطى شكل هم بود يعنى دهانه آن تنگ و قعر آن فراخ بود (24) و معلوم نبود كه چرا و به چه منظور آن را به اين صورت حفر كرده بودند.
بعضى گفته اند كه آب آن شور و قابل استفاده نبود و چون يوسف در آن چاه افتاد از بركت آن حضرت ، آب چاه شيرين شد و مورد استفاده قرار گرفت . (25)
به هر حال يوسف را كنار چاه آوردند و پيرآهنش را بيرون كرده و ريسمانى به كمرش بستند او را ميان چاه سرازير كردند. يوسف از آنان خواست لااقل پيراهنش را بيرون نكنند و به آنها گفت : اين پيراهن را بگذاريد تا تن خود را بدان بپوشانم با لحن تمسخرآميزى در جوابش گفتند: خورشيد و ماه و يازده و ستاره را بخوان تا همدم و يار تو نباشد در تفسير قمى آمده است كه بدو گفتند: پيراهنت را بيرون آور يوسف گريست و گفت : اى برادران برهنه ام كنيد؟ يكى از آنها كارد كشيد و گفت : اگر بيرون نياورى تو را مى كشم . حضرت دست بر لب چاه مى گرفت كه در چاه نيفتد، و از آنان مى خواست تا او را به چاه نيندازند، ولى آنها با كامل خشونت دست هاى او را از لبه چاه دور كرده و ميان چاه سرازيرش كردند، وقتى به نيمه هاى آن رسيد، به منظور قتل او يا روى كينه و رشكى كه بدو داشتند، ريسمان را رها كردند و يوسف را به قعر چاه افتاد. و چون در قعر چاه آب بود يوسف در آب افتاد و آسيبى نديد. سپس به طرف سنگى كه در چاه بود رفته و بالاى آن آمد و خود را از آب بيرون كشيد.
برخى معتقدند منظور از غيابت الجب كه در دو جاى اى داستان از قرآن آمده ، جاى گاه مخصوصى بوده كه در كناره چاه بالاى سطح آب مى كنده اند و جاى نشيمن و استفاده از آب چاه بوده است و اين كه يوسف را در آن جايگاه زندانى كردند، براى آن بود كه نخواستند مستقيما وى را بكشند و از طرفى منظورشان را نيز عملى كرده باشند.
در نقلى آمده كه وقتى يوسف را به چاه انداختند، اندكى صبر كردند و سپس ‍ او را صدا زدند و تا ببينند زنده است يا نه ؟ و چون يوسف جوابشان را داد، خواستند سنگى به سرش بيندازند و او را بكشند، ولى باز يهودا مانع اين كار شد و از كشتن يوسف جلوگيرى كرد.
حال بينيم برادران پس از آن چه كردند و چگونه به كنعان بازگشتند و جواب پدر را چه دادند؟
پسران يعقوب بازگشتند و...
كيفيت رو به رو شدن پسران يعقوب پس از اين كار با پدر و پاسخى كه در مورد گم شدن يوسف به وى دادند، جالب و شنيدنى است . قرآن كريم اجمال آن را اين گونه بيان فرموده است : شبانه با چشم گريان نزد پدر آمدند و گفتند پدر جان ما براى مسابقه رفتيم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد، ولى تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگر چه راست گو باشيم (26)
مفسران گفته اند اين كه تا شب صبر كردند و شبانه نزد پدر آمدند براى آن بود كه از تاريكى شب بهره گرفته و بهتر بتوانند امر را بر پدر مشتبه سازند و هم چنين جرئت بيشترى در عذر تراشى داشته باشند و بهتر بتوانند دروغ خود را بيان دارند و اين تظاهر به گريه كردند، براى آن بود كه خود را راست گو باشيم (27) معلوم مى شود، آنان خود مى دانستند با اين دروغبافى ها و صحنه سازى نمى توانند بد گمانى يعقوب را از خود دور سازند و پدر را قانع كنند كه واقعا گرگ يوسف را خورده است اما همين گفتارشان موجب باز شدن مشتشان گرديد و حس كنجكاوى يعقوب را تحريك كرد تا در اين باره تحقيق بيشترى كند.
به هر صورت براى اين سخن خود شاهدى دروغين هم آورده و پيرآهن يوسف را به خون بزغاله يا آهويى كه كشته بودند رنگين كرده و نزد پدر آوردند گفتند: اين هم نشانه گفتار ما ولى فراموش كردند كه لا اقل قسمتى از آن پيرآهن را پاره كنند تا به سخن نادرست و خلاف حقيقت خود صورتى بدهند. برخى گفته اند كه يعقوب از آنها خواست تا پيرآهن را به او نشان دهند و چون چشم به پيرآهن يوسف افتاد و آن را صحيح و سالم ديد، بدان ها گفت : اين چه گرگى بوده كه يوسف را دريده و خورده است اما پيرآهنش را پاره نكرده است ؟ به راستى كه چه خشمى به يوسف داشته ، اما چه اندازه نسبت به پيراهنش مهربان بوده است !
گروهى گفته اند وقتى كه فرزندان يعقوب اين سخنان را از پدر شنيدند، گفتند: دزدان او را كشتند ولى يعقوب در جوابشان فرمود: چگونه دزدى بوده كه خودش را كشته ، اما پيراهنش را نبرده با اين كه احتياج وى به پيراهنش بيش از كشتن او بوده است
برادران با اين صحنه سازى نيز نتوانستند جنايت خود را پرده پوشى كنند و يعقوب فهميدنى ها را فهميد و سپس فرمود: اينها نيست كه شما مى گوييد، نه گرگ او را دريده و نه دزدان او را كشته اند (28)
گروهى گفته اند وقتى كه فرزندان يعقوب اين سخنان را از پدر شنيدند، گفتند: دزدان او را كشتند 0 بلكه نفس ها شما كارى زشت را در نظرتان جلوه داد، پس مرا بايد كه صبرى نيكو و جميل پيشه كنم و در تحمل دشوار اين مصيبت كه شما اظهار داشته و توصيف مى كنيد، از خدا مدد مى خواهم (29)
آرى به گفته يكى از استادان بزرگوار، اين مطلب از حقايق مسلم اين جهان است و به تجربه نيز رسيده كه دروغ گو هر اندازه هم فريبكار و زرنگ باشد رسوا گشته و بالاخره مشتش باز مى شود و دروغش آشكار مى گردد. اين حقيقت را خداى مجيد و در قرآن كريم بارها گوش زده كرده و مى فرمايد: به راستى كه خدا مردمان دروغ پيشه و كفران كننده را هدايت نمى كند. و در جاى ديگر فرموده : به راستى خدا مردمان اسراف گر و دروغ پيشه را هدايت نمى كند و نيز مى فرمايد: به راستى آنان كه با دروغ به خدا افترا زنند رستگار نمى شوند.
جاى تاسف است كه اجتماع امروز گويا اين حقيقت را نشنيده و يا باور نكرده اند و عموما پايه زندگى خود را بر اساس دروغ بنا نهاده و تدريجا آن را نوعى زيركى و زرنگى مى دانند و كسى را كه از صدق و راستى پا فراتر نمى نهند به كودكى و عقب ماندگى منسوب مى دارند، تا جايى كه مى گويند: اساس سياست ها دنيا را دروغ و خلاف گويى و تشكيل داده است و هر كه در اين راه چيره دست تر باشد و بهتر بتوانند مردم را با وعده هاى دروغين و دفع الوقت كردن در كارها و تبليغات پوچ فريب دهد، سياست مدارتر بوده براى اداره امور لايق تر است . اما منطق آسمانى قرآن و سروش فطرت معتقدند كه دروغ گو رستگار نمى شود.
حال ببينيم كه حضرت يوسف (عليه السلام ) در آن چاه تاريك وحشت زا چه كرد و قضا و قدر الهى چه سرنوشتى براى او مقدر فرمود. اين مطلب مسم است كه بلاهاى پى در پى و دشوارى كه با سرعت و بى وقفه با فاصله بسيار كوتاه بر يوسف عزيز رسيد، تحملش بر وى بسيار دشوار و سنگين بود، زيرا يوسف از وقتى خود را شناخته بود، در دامان پر مهر پدر و مادر، و عمه خويش به سر برده و هر يك از آنان به قدرى او را دوست مى داشتند كه حاضر نبودند حتى كى لحظه از دور شود و به قدرى به وى محبت داشتند كه تمام وسايل استراحت و آرامش او را از هر لحاظ فراهم كرده بودند. پر واضح است تحمل اين افراد در برابر مشكلات زندگى و ناملايمات ، معمولا كمتر از ديگران بوده و مانند جوجه بى پر و بالى هستند كه ناگهان از بالاى درخت و آشيانه خود به زمين بيفتد و به خصوص اگر مانند يوسف صديق به طور ناگهانى و بدون آمادگى قبلى با چنين پيش آمدهاى ناگوارى مواجه گردد.
در اين گونه موارد تنها تكيه گاهى كه مى تواند اضطراب دل را بر طرف سازد و قلب نگران و پريشان را آرام سازد و انسان را از سقوط نگه دارد، ايمان به خدا و توكل بر اوست و تنها مونس و همدمى كه مى توان غم دل را با او در ميان نهاد و از وى استمداد طلبيد، خداى رئوف و مهربان است . البته در مورد افراد بزرگوار و والامقامى هم چون يوسف صديق كه خداى تعالى مى خواهد در آينده او را به مقام شامخ نبوت و رهبرى خلق خود منصب دارد و زمام امور دين و دنياى مردم را به دست وى بسپارد، در چنين پيش ‍ آمدها، خداوند لطف بيشترى درباره شان مبذول مى دارد و از طريق وحى اميدوارى و دل گرمى بيشترى به آنها عنايت مى فرمايد. چنان كه قرآن كريم در باره آن ماجرا مى فرمايد: و آن گاه يوسف را بردند و تصميم گرفتند در قعر چاهش اندازند (و نقشه خود را عملى كردند و يوسف در چاه قرار گرفت ) و ما بدو وحى كرديم كه (تو را از اين چاه نجات خواهيم داد و) در آينده برادرانت را به اين كار (زشت ) شان آگاه خواهيم ساخت و در حالى كه : بى خبرند (30)
اگر از اين گفتار مفسران كه گفته اند: منظور از اين وحى ، وحى نبوت بود و يوسف در همان چاه به مقام نبوت رسيد (31)صرف نظر كنيم و بگوييم وحى در اين جا به معنى الهام بوده ، باز هم مى توان فهميد كه اين سروش غيبى و وحى الهى تا چه حد در آرامش روح يوسف موثر بوده و چگونه او را به آينده باشكوهى دل گرم ساخته است . و اگر به وحى نبوت تفسير شود، چنان چه بسيارى گفته اند و ظاهر معناى وحى نيز همين است كه با رسيدن به اين مقام شامخ ديگر جاى هيچ گونه خوف و ترسى برايش ‍ باقى نمانده است .
نجات يوسف از چاه
مطابق روايت ها و تاريخ ، يوسف سه روز در چاه بود تا خداى تعالى وسيله نجات او را فراهم ساخت و در حديثى آمده است كه حضرت براى شتاب در نجات خويش از آن مهلكه سخت اين دعا را خواند:
يا اله ابراهيم و اءسحاق و يعقوب ارحم ضعفى ، و قلة حيلتى و صغرى ؛ اى خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب به ناتوانى و بيچارگى و خردسالى من ترحم فرما
و پس از آن بود كه كاروانيان آمدند و او را از چاه بيرون آوردند.
پيش از اين گفته شد درباره چاه مزبور اختلاف است كه آيا بر سر راه كاروانيان بوده يا در جاى پرت و دور افتاده اى قرار داشته است كه كاروانيان بر اثر گم كردن راه بر سر آن چاه آمدند. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: و كاروانى بيامد و مامور آب را (براى آوردن آب بر سر چاه ) فرستادند، و او دلو خويش را، (به چاه ) انداخت و (ناگهان ) گفت : مژده ! اين يك پسر است (كه به جاى آب از چاه بيرون آمده است ) و منظور تجارت او را پنهان داشتند و خدا دانا بود كه چه مى كنند (32)
بارى مامور كشيدن آب ، سر چاه و دلو را به چاه انداخت ، يوسف (عليه السلام ) به دلو درآويخت و آب آور احساس كرد كه دلوش سنگين شده است ، آن را با تلاش بيشتر بالا كشيد و ناگهان ديد كه به جاى آب ، پسر زيبا رويى از چاه درآمد، بى اختيار فرياد زد: آى ، مژده كه اين پسرى است ......!
حالا ديگر يوسف عزيز از تنگناى چاه و آن محيط وحشت زا نجات يافته است كه و بعد از گذشت چندين روز كه جز ديوارها و آب نيلگون ته چاه ، چيز ديگرى را نمى ديد، چشمش به انسانى افتاد و پس از ساعت ها متمادى - كه از هواى سنگين و خفقان آور و قعر چاه استنشاق كرده بود - از هواى آزاد و صحرا بهره مند شد و خداى مهربان نعمت تازه اى بدو بخشيد و نشاط و نيروى جديدى در جانش دميد، اما مقدورات روزگار بلاى ديگر سر راه او قرار داده و به غم و اندوه ديگرى مبتلايش ساخت و يوسف آزاده و پيغمبرزاده را مشتى سودجو و بى عاطفه به صورت برده و بنده اى زر خريد و در معرض خريد و فروش در آوردند.
قرآن كريم دنباله ماجرا را اين گونه بيان فرموده است : و او را به بهايى اندك و ناچيز و به درهمى چند فروختند و در آن بى رغبت بودند. (33)
يوسف را در برابر چند درهم بى ارزش فروختند
قرآن كريم عدد درهم ها را تعيين نكرده ، بلكه فروشندگان را سرزنش نموده كه اين شخصيت بزرگ و آزاده را به صورت برده اى درآورده و به چند درهم پول سياه و بى ارزش فروختند، اما در روايت ها و گفتار مفسران عدد آن درهم ها را به اختلاف ذكر كرده اند: در چند حديث عدد آن ها بيست و درهم و شماره فروشندگان ده نفر ذكر شده كه هر كدام دو درهم نصيبشان شد و در نقل ديگرى 22 درهم و در روايتى ديگر هيجده درهم آمده است .
ابن عباس گفته است : كسى كه يوسف را پيدا كرد به مصر آورد و در مصر فروخت و نامش مال بن زعر بود، وى يوسف را به چهل دينار پول و يك جفت كفش و دو جامه سفيد به عزيز مصر فروخت . (34)
البته در ميان مفسران اختلاف است كه فروشندگان يوسف چه كسانى بودند؟ و خريدارانش كه بوده اند؟ جمعى گفته اند برادران يوسف در خلال چند روزى كه او در چاه بود، مترصد بودند تا ببينند سرنوشت يوسف چه مى شود و سرانجام چه كسى او را از چاه بيرون مى آورد و پيوسته ميان كنعان و چاهى كه يوسف را در آن انداخته بودند، در رفت و آمد بودند و چون كاروانيان او را بيرون آوردند، به آن ها گفتند اين جوان غلام زر خريد ما بوده كه از دست ما گريخته و بدين جا آمده و خود را در اين چاه پنهان كرده است .
اكنون بايد بهايش را به ما بپردازيد و يوسف را نيز كه در صدد بر آمده بود به ناچار گفتار آنها را تصديق كرد و بدين ترتيب برادران او را به كاروانيان فروختند و معناى اين كه خداوند مى فرمايد رغبتى در وى نداشتند به آن سبب بود كه مى خواستند هر چه زودتر او را از آن محيط دور كنند و سرپوشى روى كارشان بگذارند و تا مبادا يوسف به كنعان باز گردد و پرده از روى كارشان برداشته شود، به همين دليل اعتنايى به خود يوسف و بهايش ‍ نداشتند و هدفشان از اين كار فقط ناپديد كردن يوسف بود. (35)
طبق اين گفتار، يوسف دو بار فروخته شد: يكى در كنار چاه و به دست برادران ، و ديگرى در مصر و به دست كاروانيان ، خريدار نخست ، كاروانيان بودند و خريدار دوم عزيز مصر.
ولى گروه ديگرى معتقدند فروختن يوسف يك بار بيشتر اتفاق نيفتاد و آن هم به دست كاروانيان و در مصر بود، كاروانيان پس از اين كه وى را از چاه بيرون آوردند، به صورت كالايى كه قابل فروش و استفاده است ، پنهانش ‍ كردند. چنان كه خداى تعالى فرموده است : و اسروه بضاعة سپس او را در مصر به بهايى اندك و درهمى چند فروختند و چون در وى آثار آزادى و نشانه بزرگى ديدند و شايد بر اثر تحقيق و سوالى كه از او كرده بودند، وى را شناخته و دانستند فرزند دل بند يعقوب و نوه ابراهيم خليل است ، به همين دليل خواستند هر چه زودتر او را بفروشند و خوش نداشتند كه او را نزد خود نگاه دارند و با ورود به مصر بى درنگ او را در معرض فروش گذارده و درباره قيمتش سخت گيرى نكرده و او را فروختند و كلام خدا را كه فرموده : و كانوا فيه من الزاهدين به همين معنا حمل كرده اند.
صرف نظر از اقوال مفسران و پاره اى از روايت ها و معناى دوم با سياق آيه مناسب تر است و يك نواخت بودن ضماير جمع ، نيز گواهى ديگر بر اين قول است .
و از اين مطلب جمعى چنين استنباط كرده اند: كه وقتى مردم مصر مطلع شدند يوسف را به معرض فروش گذارده اند، به سوى بازارها برده فروشان هجوم آورده و ساعت به ساعت قيمت يوسف بالا مى رفت و تا اين كه او را به هم وزنش از طلا و نقره و حرير و مشك فروختند و اين گفتار را به وهب بن منبه نسبت مى دهند ولى اين سخنان افسانه اى بيش نيست و هم چنين داستان پيرزن و كلافى كه در دست گرفت و به بازار آمد و با همان كلاف - كه دارايى او را تشكيل مى داد - خود را جزو خريداران يوسف قلمداد كرد و ساير مطالبى كه براى شاعران خيال پرداز فارسى نيز زمينه و سوژه اى فراهم كرده است تا در اين باره اشعارى سروده و خيال پردازى كنند، بى اساس و خالى از اعتبار است .
به هر حال يوسف بى گناه و نورديده و يعقوب به صورت كالايى تجارتى و برده اى قابل خريد و فروش در دست كاروانيان در آمد. و به سوى مصر و سرنوشتى نامعلوم پيش مى رفت و در اين ميان خود را به قضا و قدر الهى سپرده بود تا بيند لطف خداى مهربان با او چه مى كند و وعده الهى چه وقت درباره او محقق مى شود.
در خانه عزيز
كاروان وارد مصر شد و فرزند دلبند اسرائيل را به بازار برده فروشان برد و در معرض فروش قرار داد. سرانجام اين گوهر گران بها نصيب عزيز مصر گرديد كه برخى نامش را قطفير ذكر كرده و گفته اند: وى نخست وزير كشور مصر بوده و منصب جانشينى و خزانه دارى و فرماندهى لشكر پادشاه را به عهده داشته است ؛ وى يوسف را خريد، به خانه آورد و چون آثار نجابت و بزرگ زادگى رآ در چهره اش ديد، به همسرش سفارش كرد و گفت : جاى گاهش را گرامى دار (و از وى به خوبى پذيرائ كن ) شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به فرزندى اختيار كنيم (36)
يعنى با نظر بردگى به او نگاه كن و مانند ساير غلامان با وى رفتار مكن كه نشانه بزرگى و اصالت در چهره اين جوان هويداست و قيافه و سيمايش از آينده درخشان و پرشكوهى خبر مى دهد و شايستگى آن را دارد كه ما او را به فرزندى برگيريم و به عنوان فرزند خود او را به مردمان معرفى كرده و وارث ثروت خويش كنيم .
درسى آموزنده از قرآن كريم
قرآن كريم در اينجا به عنوان تذكر، درسى به پيروان خود مى دهد كه بدانند عزت و ذلت بندگان خدا به دست مردم نيست و آنها نمى توانند كسى را خوار يا عزيز كنند. برادران براى اين كه يوسف را از چشم پدر بيندازند و او را از بين ببرند و خود پيش پدر محبوب شوند، او را از دامن پر مهر پدر و محيط آرام خانه يعقوب جدا كردند و به چاه انداختند و تا آن جا كه پيش ‍ رفتند كه - به گفته جمعى - برادر عزيز خود را به چند درهم پول سياه فروختند و فرزند آزاده اسرائيل را به صورت برده اى در معرض خريد و فروش گذارند، و اما خدا مى خواست او را عزيز و محترم گرداند و به دليل نيكى و صفاى باطنش به او پاداش خوبى دهد و او را در بهترين خانه ها و فراخ ‌ترين اند نعمت ها جاى دهد و همه گونه شوكت و عظمتى را به وى ارزانى كند و از همه بالاتر مقام نبوت و پيامبرى را به او تفويض كند و دانش ‍ و حكمت به وى آموزد و علم تعبير خواب را يادش دهد و زمينه فرمانروايى و عظمت او را در كشور مصر فراهم سازد؛ تا برادران حسود او و ساير انسان ها بدانند كه دستگاه منظم خلقت كه تحت فرمان آفريدگار حكيم در جريان و گردش است ، تابع اراده حسودان و بدخواهان نيست و فقط اراده ذات اقدس او است كه ، تابع اراده حسودان و بدخواهان نيست و فقط اراده ذات اقدس او است كه ، در كارها موثر و نافذ است و خداى تعالى نيز بر اساس لياقت و شايستگى و خوبى و بدى بندگانش به آنان پاداش و كيفر و عزت و خوارى مى دهد. پاداش نيكوكارى را ضايع نمى كند و كيفر بدكاران و بدخواهان را نيز در كنارشان مى گذارد؛ متاسفانه بيشتر مردم از اين حقيقت بى خبر و غافل هستند.
قرآن كريم و اين حقيقت را چنين بيان مى كند .. و بدين گونه يوسف را در سرزمين مصر مكانت و اقتدار داديم تا به وى تعبير خواب ها را بياموزيم و خدا بر كار خود غالب و مسلط است . و همه موجودات و كارها تحت اراده و فرمان او است ولى بيشتر مردم نمى دانند و آنگاه كه يوسف به سن رشد و كمال رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش ‍ مى دهيم (37)
در فرازهاى اين داستان نيز در هر جا به مناسبتى ، درسهايى آموزنده به فرزندان آدم داده و حقايق ديگرى را گوشزد مى كند كه - انشاء الله - در جاى خود تذكر مى دهيم . گذشت ايام پيش بينى عزيز مصر را تاييد كرد و هر روزى كه از توقف يوسف در آن خانه مى گذشت ، بيشتر توجه بزرگ خانه ، بانو و ساير افراد خانه را جلب مى كرد و رفتار و حركات منطق گرم و گيرا و ادب و نجابت و امانت و وقار متانت و ساير صفت هاى كه در يك جوان اصيل و تربيت يافته دامان مردان الهى است ، شيفتگان تازه اى به شيفتگان مى افزود، به خصوص كه از نظر زيبايى صورت و سيما و آراستگى اندام نيز خارق العاده بى نظير بود، خلاصه آن چه خوبان همه داشتند يوسف به تنهايى داشت . و خداى بزرگ كمال صورى و معنوى را در وجود او گرد آورده بود.
ظاهرا از توقف يوسف در خانه عزيز بيش از دو سالى نگذشته بود كه همه اهل خانه مجذوب و فريفته اخلاق و رفتار او شدند. و در اين ميان كسى كه بيشتر از همه شيفته يوسف شد و علاقه اش كم كم به صورت عشقى آتشين درآمد و در اعماق دل و جانش اثر كرد، بانوى كاخ و همسر عزيز مصر بود كه نامش راعيل و لقبش زليخا ذكر شده است . علت اين عشق سوزان را كه تدريجا به صورت دل باختگى و علاقه جنسى در آمده و با آن سماجت درخواست كامجويى از يوسف كرد، در چند جهت ذكر شده است : اول اين كه زليخا فرزندى نداشت و از لذت داشتن فرزند محروم بود، به همين سبب در جستجو بود تا به جاى فرزند، دل خود را به انسانى ديگر در ميان افراد خانه بسپارد و اوقات فراغت خود را با مهر وزى به وى سرگرم و سپرى سازد، و با آمدن يوسف در خانه او و به خصوص با اظهار تمايل شوهر و پذيرفتن او به عنوان فرزند، منظور زليخا عملى شد، اما اين علاقه شديد و دل دادگى كم كم از اين صورت خارج شد و به صورت ديگر در آمد.
ديگر آن كه زليخا يك زندگى اشرافى كامل داشت كه با خيال آسوده در آن مى زيست . غلامان و كنيزان كارهاى خانه را انجام مى دادند. و بهترين غذا و وسايل استراحت را برايش فراهم مى كردند، وسيله تفريح و خوش گذرانى و هر سرو برايش مهيا و آماده بود و سرگرمى ديگرى جز آن درباره زيباى اين و آن فكر كند، نداشت و پيوسته و در فكر تهيه جامه بهتر و رسيدگى بيشتر به وضع خود و در فكر كامجويى و لذت بيشترى در زندگى بود. بديهى است كه در چنين محيطى وجود يوسف زيبا براى زليخا چه اندازه وسوه انگيز و دل ربا است . به ويژه آن كه يوسف پاى در سن جوانى گذارده و از هر نظر آراسته و كامل شده بود و عشق و علاقه به او قلب دل زليخا را از هر سو احاطه و تسخير كرده بود.
در چنين محيطهاى و با فراهم بودن اين گونه وسايل همه جانبه براى كام جويى و خوش گذرانى تنها نيرويى كه مى تواند جلوى هواهاى نفسانى و در خواست هاى نامشروع انسان را بگيرد و او را به عفت و تقوا وادارد، ايمان پاك و محكم به خداى يكتا است كه چنين نيرويى در زليخا نبود، زيرا وى زنى بود بت پرست كه تكيه گاه روحش همان بت بى جان بود كه چنين نيرويى در خانه داشت و گاه گاهى به عنوان پرستش در برابر او كرنش ‍ مى كرد.
علت سوم براى تعلق خاطر شديد زليخا به يوسف و تقاضاى كام جويى از وى اين بوده كه گفته اند: عزيز مصر (شوهر زليخا) عنين و از انجام عمل جنسى با همسر خود محروم بود كه اگر اين نقل صحيح باشد، مى توان گفت مهم ترين انگيزه براى درخواست نامشروع علت دوم مى توان حدس زد تا چه اندازه آتش شهوت در وجود زليخا شعله ور شده و چگونه او را ديوانه وار به تقاضاى كام جويى از يوسف وادار كرده است .
گفتنى است حامل اين بار سنگين و اين عشق سوزان نيز، يك انسان ضعيف ، يعنى يك زن بوده است و معمولا تحمل زنان در اين گونه موارد به مراتب كمتر از مردان است و نيروى خويشتن دارى و تملك نفس در آنان ضعيف تر از جنس مخالف است .
به هر حال اين عوامل دست به دست هم داد و دام تازه اى سر راه يوسف پاك دامن و معصوم گسترانيد و بلا و فتنه تازه اى را برايش پيش آورد و فرزند باتقواى يعقوب را در برابر آزمايش و امتحان سخت ترى قرار داد.
اما از آن جا كه يوسف (عليه السلام ) در دوران توقف چند ساله خود در خانه عزيز مصر هيچ گاه از دايره عفت و تقوا خارج نشد و شرط امانت و پاك دامنى را در تمام شئون زندگى درباره صاحب خانه اربابش مراعات كرد و در همه فراز و نشيب ها پيوسته پروردگار متعال را شاهد و ناظر اعمالشان مى دانست و چنان كه آزار برادران و زندانى شدن در چاه و بردگى ، نتوانست از اعتماد و توكل او به خداى يكتا بكاهد و روح بلند و آرام او را نگران و مضطرب سازد، زندگى اشرافى خانه نخست وزير مصر و ناز و نعمت هاى بى حد آن جا نيز نتوانست ذره اى در روح با صفاى يوسف و ايمان قوى اش ‍ اثر بگذارد و اراده نيرومندش را در راه مبارزه با انحراف و آلودگيى متزلزل سازد.
شكى نيست كه خداى متعال هم وقتى بنده خود را اين گونه كه در راه مجاهدت و تهذيب نفس خويش آماده و آيينه دلش را به اين حد پاك و با صفا مى بيند، نيروى بيشترى براى مبارزه با آلودگى و انحراف به وى عنايت كرده و دل پاك او را جلوه گاه عنايات خاصه و علم و حكمت خود قرار مى دهد و چون بنده اى به او پناه برده و در پيش آمدها همه جا بدو توكل و اعتماد كند، كفايتش كرده و مشكلاتش را برطرف مى سازد. و هرگاه ببيند كسى در راه فرمان بردارى و اطاعت خود ايمان و خلوص دارد، عالى ترين زندگى را نصيبش كرده و بهترين پاداش را به وى مى دهد.
چنان كه در قرآن كريم اين عنايت ها را مورد تاكيد قرار داده و چنين فرموده : والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين (38) آنان كه در راه ما مجاهده مى كنند به يقين راه هاى خود را بر آنان مى نماييم و به حقيقت خدا با نيكوكاران است .
و من يتوكل على الله فهو حسبه .... (39) هر كس به خدا توكل كند كه او براى وى بس است .
و من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مومن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون (40)
هر كس از مرد و زن عمل شايسته انجام دهد و مؤ من باشد، قطعا او را با زندگى پاكيزه اى حيات حقيقى بخشيم و مسلما به آنان نيكوتر از آن چه كرده اند پاداش خواهيم داد.
بارى خداى سبحان يوسف عزيز را مورد عنايت خود قرار داد و با محكم شدن قواى بدنى و ورود او در سنين جوانى بر قدرت روحى اش نيز افزود و علم ، حكمت و فرزانگى خاصى بدو عنايت فرموده و بدين ترتيب پاداش ‍ كردار و رفتار نيكش را داد و براى تذكر ديگران اين موضوع را به پيغمبر گرامى خود نيز به صورت وحى آسمانى گزارش فرموده و گفت :
و لما بلغ اشده آتيناه حكما وعملا و كذلك نجزى المحسنين (41)
و چون به حد رشد رسيده ، او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مى دهيم .
قهرمان تقوا و عفت
عشق زليخا به يوسف به جايى كشيد كه همه ملاحظات را كنار گذاشت و از همه عنوان ها چشم پوشيد و تصميم گرفت عشق سوزان را به اين حيوان ماه سيما و غلام كنعانى ابراز كند و به هر ترتيبى شده از وى كام دل بگيرد.
ملاحظه اين كه با داشتن مقامى چون بانويى كاخ نخست وزير و همسرى شخص دوم مملكت مصر اظهار چنين مطلبى به يك غلام زر خريد مناسب شاءنش نيست و او را تا سرحد سقوط تنزل مى دهد و از سوى ديگر يوسف معصوم و پاك دامنى كه تاكنون در طول چند سال توقف در كاخ ، هيچ گاه از دايره عفت و تقوا پا بيرون نگذارده و حتى يك نگاه خائنانه هم به او نكرده است ، اگر از قبول اين درخواست سر باز زند و زير بار اين تقاضا نرود، در اين صورت چه اتفاقى خواهد افتاد و با رسوايى هاى كه احيانا به دنبال آن به بار خواهد آمد، چه كند؟ اين افكار يا به مغزش خطور نمى كرد و يا قدرت مقاومت در برابر خواسته دل او را نداشت .
همه فكرش اين بود كه با هر وسيله اى كام دل ، از آن جوان ماه سيماى كنعانى گرفته و او را - كه مى دانست با تقوا و عفيف است - به اين كار تسليم نمايد.
زليخا تصميم خود را گرفت و يك روز يوسف ديد وضع خانه و رفتار زليخا تغيير كرده و او بهترين لباس هاى را پوشيده و بهترين آراش را كرده و طرز رفتارش به كلى تغيير يافته است . و از آنجا كه وى قبلا نيز اطوار و حركت هايى نظير اين از وى ديده بود، فهميد زليخا و در صدد فريب و كام جويى از وى است . يوسف ناگهان متوجه شد كه درهاى تو در توى كاخ نيز به دستور وى بسته شده است . و به سوى اتاق مخصوص خواب زليخا راهنمايى شد و چون بدانجا درآمد، زليخا را ديد از خود بى خود شده و با بى صبرى مصمم به كام جويى از يوسف است و همه اينها مقدماتى براى انجام اين كار بوده ، از اين رو، وقتى يوسف را ديد، در اتاق را بست و با لحنى آمرانه و آميخته با تضرع و بدون پروا گفت : هر چه زودتر پيش من آى و مرا كام روا ساز! (42)
يوسف كه جز به معشوق حقيقى و پروردگار مهربان دل نبسته و تمام نعمت هاى خود را از او مى داند و نيز به اين حقيقت واقف است كه هر گونه انحراف و گناهى از انسان سر مى زند، ستمى بر نفس و محروميتى است از رستگارى و هدايت حق تعالى ، در اين جا بدون تامل گفت : پناه بر خدايى كه او پروردگار من است (چگونه نافرمانيش كنم ) كه به من جاى نيكو داده است . به راستى ستم كاراين رستگار نمى شوند. (43)
يوسف (عليه السلام ) ضمن اين سه جمله كوتاه ، چند حقيقت را بيان فرموده و با اين عمل نيز درسى به مردمان پاك دل و پاك سرشتى داد كه درصدد ترك گناه و مهار نفس سركش خود در برابر نافرمانيى ها و آلودگى ها هستند؛ يعنى وقتى خود را در برابر چنين منظره تحريك آميز و صحنه شهوت انگيزى ديد، صحنه اى كه پهلوانان تهمتن را به زانو در مى آورد، و قهرمانان ميدان را مقهور خويش مى سازد، به محكم ترين دژهاى و مطمئن ترين پناه گاهها يعنى پناه خدا پناهنده شد و خود را به او سپرد و با همين جمله معاذ بالله كه با زيبايى خاصى توام است نفس خويش را مهار كرد و اين درس آموزنده را به جويندگان راه حق كه در طريق مجاهده نفس ‍ اند داد كه در چنين مواقع خطرناك و اتفاقات سخت ، تنها سنگرى كه مى تواند انسان را حفظ كند. پناه بردن به خدا و اعتماد بدوست . در مواجهه با چنين پرى رويان نغز كه پيلان را مى لغزاند، يگانه حافظ و نگهبان ، خداى بزرگ است .
يوسف صديق ، آن فرشته پاكى و فضيلت ، با اين جمله صريح و منطق نيرومند، پاسخ بانوى مصر را داد و تمام نقشه هاى فريب كارانه او را نقش بر آب كرد و برنامه زندگى خود را كه بر پايه ايمان و عشق به خدا پى ريزى شده بود. به وى تذكر داد.
زليخايى كه با آن ثروت ، مقام ، زيبايى ، شكوه ، و جلال به خاطر عشق يوسف و كام جويى از وى از شخصيت و مقام خويش چشم پوشيده و براى رسيدن به هدف نامشروع خويش آماده براى تحمل هر گونه پيش آمد و رسوايى گرديد.... و به همين منظور شايد روزها و شب ها فكر كرده تا آن روز را انتخاب كرد و درها را بسته و با بهترين آرايش و زيباترين جامه ها تمام فنون و رسوم دل ربايى را در خلوت به كار برد؛ اما در برابر اين همه رنج و مشقت كم ترين موفقيتى نصيبش شد و اين جوان ماه روى كنعانى در مقابل خواسته او رام نگرديد و با صراحت و قاطعيت دست رد به سينه او زد و او را ناكام گذاشت .
طبيعى است كه آن زن در مقابل چنين محروميت و شكست سختى كه در عشق خورد و در برابر چنين بى مهرى عجيبى كه از معشوق زيباى خود ديد، فكرى جز انتقام به مغزش خطور نمى كند و با توجه به ناتوانى و محدوديت كه اينان از نظر فكرى و جسمى دارند، در چنين موقعيتى از چنين زنى جز حمله و ضربه زدن به معشوق انتظار نيست و آماده مى شود تا براى جبران شكست خود از هر گونه اقدامى اگر چه حاد و خطرناك باشد، دريغ نورزد و از تهمت و افترا و دروغ بستن نيز باكى ندارد.
و درك اين واقعيت ، شايد به فهم معناى آيات قرآنى هم كه خداوند در اين باره فرموده كمكى بنمايد و از ميان وجوه بسيارى كه مفسران در تفسير اين آيات گفته اند، آن را كه به صحت و صواب نزديك تر و بهتر است بتوانيم انتخاب كنيم .
خداى كريم دنباله ماجرا را اين گونه بيان فرموده است : و براستى آن زن آهنگ وى كرد و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ وى مى كرد. چنين كرديم تا بدى و گناه را از وى بگردانيم چرا كه او از بندگان خالص و برگزيده ما بود و آن دو به سوى در؛ بر يكديگر سبقت گرفتند آن زن پيرآهن يوسف را از پشت بدريد و در آستانه در آقاى زن را يافتند. زن پيش دستى كرده گفت : سزاى كسى كه به خانواده و ناموس تو قصد خيانت داشته چيست ؟ جز اين كه زندانى يا دچار عذابى دردناك شود (44)
شايد در اين مورد بهترين معنا اين است كه وقتى يوسف درخواست او را رد كرد و به شخصيت زليخا و زيبايى و عشق و علاقه و عجز و لابه وى توجه نكرد و صريحا گفت :
و معاذ الله انه ربى احسن مثؤ اى انه لايفلح الظالمون (45)
زليخا از اين عمل سخت بر آشفت و چون آتشى مشتعل گرديد و تصميم به انتقام از يوسف آن هم انتقامى سخت گرفت و قصد حمله بدو را كرد، يوسف نيز كه وى را به آن حال ديد از خود دفاع نموده و خواست او را بزند، اما برهان ، روشن پروردگار - كه به صورت وحى و الهام بود - او را از اين كار بازداشت . زيرا متوجه شد كه اگر اقدام به زدن زليخا كند، در اين ميان ممكن است يكى از آن دو كشته شوند و اتفاقى بيفتد كه ديگر جبران آن به هيچ وجه ميسر نباشد و بحث هاى گوناگونى به وجود آيد و تهمت هاى زيادى بر وى زنند و زليخا نيز براى انتقام از يوسف موضوع را به گونه ديگرى در خارج منعكس كرده و بگويد كه يوسف قصد خيانت و تجاوز داشت و چون با ممانعت من رو به رو شد، مرا كتك زد و...
از اين رو يوسف تصميم خود را تغيير داد و فرار كرد. خداى سبحان نيز
مى فرمايد: يوسف خواست تا از خود دفاع كند و همان گونه كه زليخا به وى حمله كرد، او نيز اگر برهان پروردگار خود را نديده بود، آهنگ حمله زليخا را كرده بود، ولى ما براى اين كه يوسف از بندگان مخلص ما بود بدى و فحشا را كه همان قتل يا اتهام بود از وى دور نموده و موضوع را بدو وحى كرديم تا بدى و فحشا را از وى بگردانيم و او را از بندگان با اخلاص ما بود (46)
تهمت و دفاع
يوسف با نيرويى شكست ناپذير، تصميم خود را به فرار از آن خلوت گاه شهوت زا و گناه آلود گرفت و بى درنگ به طرف در دويد تا از مكر زليخا بگريزد. او نيز وقتى متوجه شد كه يوسف به سوى در فرار مى كند. به آن جانب دويد تا نگذارد وى در را باز كند، زيرا پس از تحمل اين همه رنج و تهيه آن همه وسايل بر وى گران بود كه به اين سادگى معشوق از دستش ‍ بگريزد يا مى خواست به طريقى انتقام خود را از محبوب بى اعتنا و گريز پا بگيرد. از اين روز وقتى يوسف را چابك تر و مصمم تر ديده ، از پشت سر دست انداخته و پيراهنش را گرفت و در اين گير و دار، پيرآهن يوسف از پشت سر دريد.
در اين ميان عزيز مصر شوهر زليخا از راه رسيد و يا دم در نشسته بود كه ناگهان يوسف و زليخا را ميان در، نفس زنان و نگران مشاهده كرد.
زليخا كه در عشقش ناكام مانده بود، مترصد فرصتى بود تا انتقامش را از يوسف بگيرد و از طرفى با آن رنگ پريده ، نفس هاى بريده ، جامه و آرايش ، وضع مبهم و مشكوكى كه پيدا كرده بود مى دانست كه خواه ناخواه حس ‍ كنجكاوى شوهر را برانگيخته و او درصدد تحقيق بر مى آيد و ممكن است حقيقت آشكار شود و كار به رسوايى بكشد. زليخا و در اين جا پيش دستى كرده و براى تبرئه خود، رو به شوهرش نمود و گفت : سزاى كسى كه قصد خيانت به خانواده تو كرده چيست ، جز آن كه زندانى شود يا عذابى دردناك ببيند و بدين ترتيب گوش مالى و تنبيه شود؟
اما افراد با ايمان و مردمان با تقوا چون به خداوند اعتماد دارند و به خاطر او از هر آلودگى و گناهى پرهيز مى كنند، از غير پروايى ندارند و هيچ گاه از دايره حقيقت پا بيرون نگذارده و از راستى و راست گويى منحرف نمى شوند و براى پيشبرد هدفشان از حربه خيانت كاران استفاده نمى كنند. از اين رو يوسف صديق و معصوم با كمال شهامت و صداقت پرده از روى كار برداشت و حقيقت را چنين گفت : مطلب اين گونه نيست ، بلكه او بود كه از من كام مى خواست (47) و من هيچ گاه قصد خيانت نداشته ام .
شايد اگر زليخا پيش دستى زيركى نكرده بود و اين تهمت را به او نمى زد، يوسف عزيز ناچار به اظهار حقيقت و دفاع از خود نمى گشت و به سبب شرم و حيايى كه داشت و نيز به خاطر حفظ آبروى بانوى حرم سراى خانواده اى كه حق نان و نمك بگردن او دارند چنين سخنى بر زبان نمى آورد.
اما زليخا خود سبب اين پرده درى گشت و او را وادار كرد تا لب به سخن بگشايد و حقيقت را بيان كند و در ضمن از آبروى خويش كه بازيچه آن زن بوالهوس قرار گرفته بود، دفاع نمايد. (48)
عزيز مصر كه شايد قبل از اين سخنان ، كم و بيش چيزهائى دست گيرش ‍ شده بود با ديدن آن وضع مبهم و صحنه غير عادى حدس مى زد توطئه اى در كار بوده است ، اكنون با اظهارات آنان به فكر فرو رفت كه آيا يوسف را تصديق كند و در صدد همسر برآيد، و يا سخن همسرش را باور كند و يوسف را به كيفر برساند.
از طرفى سابقه درخشان يوسف و عفت و پاك دامنى او را در تمام مدت حضورش در قصر به نظر آورد و نتوانست باور كند كه او قصد خيانت به ناموسش را داشته است و از سوى ديگر دلش راضى نمى شود همسر خود را به خيانت پيشگى بشناسد و با اين وضع مبهم علاقه خود را از وى قطع كند و با سماجتى كه او رد تبرئه خويش و اتهام يوسف دارد، رو در رو سخنش را رد كند. از اين رو به فكر فرو رفته و دچار حيرت و ترديد شد.
خداى سبحان در اين موقع حساس ، اولياى خود و افراد باتقوايى چون يوسف را يارى مى كند و پاكى آنان را آشكار ساخته و از آلودگى و اتهام حفظشان مى فرمايد و همان كه او را تا به آن روز همه جا محافظت نموده بود، در اين جا نيز با لطف و عنايت ياريش كرد و شاهد و گواهى از نزديكان خود زليخا (كه بعضى گفته اند پسر عمويش بود و برخى نيز وى را خواهرزاده او مى دانند. به هر صورت گروهى از مفسران عقيده دارند وى مردى حكيم و فرزانه بوده است ) (49) پيدا شد و چون از قضيه مطلع گرديد و تحير عزيز مصر رآديد بنا به نقل داخل خواب گاه شد و اوضاع را از نزديك ديده بود و از موضوع پاره شدن پيرآهن يوسف نيز مطلع گرديد آن گاه رو به عزيز مصر كرد و گفت : اگر پيراهن او از جلو پاره شده ، زليخا راست گفته و يوسف از دروغگويان است و اگر پيراهن او از عقب پاره شده زن دروغ گفته و يوسف از راست گويان است . (50)
اين دليل در عين سادگى ، حقيقت را به خوبى روشن كرد و جاى ابهامى باقى نگذاشت ، زيرا واضح بود كه اگر پيراهن از جلو پاره شده بود، نشان دهنده اين است كه يوسف قصد خيانت داشته و زليخا ممانعت كرده و حضرت از پيش رو با زليخا مكش داشته است ، اما اگر پيرآهن از عقب دريده شده بود، معلوم مى شود زليخا قصد كام جويى از يوسف را داشته است و يوسف از خواب گاه گريخته و او را در تعقيب وى از بيرون آمدنش ‍ جلوگيرى كرده و ناچار به پيراهن او در آويخته و در نتيجه از پشت سر دريده است ! از اين رو عزيز مصر بى درنگ به تماشاى پيراهن پرداخت .
و هنگامى كه ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است . صدق گفتار حضرت را دريافت و رو به زليخا كرد و گفت : اين از نيرنگ شما زنان بزرگ است (51)بعد از بيان اين جمله پيش خود فكر كرد با اين لحن تند و محكوم كردن بانوى كاخ و حاكم ساختن غلامى زر خريد و بر وى ممكن است ، حوادث ناگوارى را پيش آيد و يوسف يا زليخا درصدد انتقام از يكديگر برآيند و اوضاع بدتر شده و اقدامات حادى از آنان سر زند و از همه مهم تر قصه مزبور بر سر زبان ها بيفتد و آبروى خاندان عزيز مصر بر باد رفته و كوس رسوايشان بر سر هر كوى و برزن به صدا درآيد. به همين سبب به دنبال اين سخنان ، براى خاتمه دادن به ماجرا يك جمله به يوسف گفت و جمله ديگرى هم به زليخا.
عزيز مصر به يوسف چنين گفت : اى يوسف از اين ماجرا درگذر (52) و آن را ناديده بگير و در جايى ديگر، سخنى ، از اين داستان به ميان نياور، و به زليخا گفت :از گناه خود استغفار كن (53) و توبه نما كه خطا از توست و تو از خطا كاران بوده اى
پاورقي
1 نيكان و خوبان
2 مقدمه قصص قرآن بلاغى ص ب
3 يوسف 12 آيه 9
4 علل الشرايع ، (ص ) 28-27
5 الكامل فى التاريخ ، ج 1، (ص 138
6 يوسف 12 آيه 6
7همان آيه 5
8همان آيه ، 7
9همان ، آيه 7
10همان ، (ص ) 212، بحارالانوار، ج 12، (ص ) 276
11تفسير عياشى ، ج 2، (ص 178
12 يوسف 12 آيه 11-10
13 بعضى گفته اند كه پيشنهاد قتل يوسف از طرف شخص بيگانهاى غير از فرزندان يعقوب صادر شد. بدين گونه كه آنان با شخص مشورت كردند و از وى چاره چويى خواستند و او چنين توصيه اى كرد وگرنه اين كار از فرزندان يعقوب - كه در خانه پيغمبر الهى تربيت شده بودند - بسيار بعيد به نظر مى رسد و شايد كسى بتواند براى اين قول از جمله بندى هاى خود آيه شريفه و اختلاف تعبير و تغيير ضماير تكلم به خطاب نيز تاءييد بياورد و بدين دامن فرزندان يعقوب را از اين كار زننده و فكر جنايت كارانه پاك سازد، و بگويد: از اين كه در اين آيه ضماير به صورت خطاب آمدهو لكم و ابيكم و تكونوا ذكر شده ، به دست مى آيد كه گوينده اين كلمات شخصى غير از فرزندان يعقوب بوده و گرنه روى قاعده خوب بود لنا و ابينا و كنا مى گفتند، چنان كه در آيه پيش ‍ ابينا و نحن و ابانا را به صورت تكلم گفته اند.
اما اثبات اين مطلب مشكل است لذا بيشتر مفسران حتى اشاره اى هم به اين وجه نكرده و گوينده را همان برادران يوسف با يكى از آنان دانسته اند.
14 يوسف 12 آيه 10
15 در واقعه جان گداز طف و شهادت سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (عليه السلام ) نيز نمونه و شاهدى براى اين مطلب ديده مى شود، عمر بن سعد چون با دين سر و كار داشت و خود را شخص دين دارى مى دانست ، هنگامى كه قتل امام (عليه السلام ) و به دنبال آن حكومت رى بدو پيشنهاد شد. به فرك فرو رفت و سر انجام با همين منطق نادرست خود حاضر به انجام آن جنايت بزرگ تاريخى شد. از وى اشعارى در اين باره نقل كرده اند:
< ; ;"> فوالله ، ما اءدرى و انى لحائر
< ; ;"> اءفكر فى اءمريى على خطرين
< ; ;"> اترك ملك الرى و الرى منيتى
< ; ;"> او اصبح ماثوما بقتل الحسين
< ; ;"> حسين بن عمى والحوداث جمة
< ; ;"> لعمرى ولى فى الرى قرة عين
< ; ;"> و ان اله العرش يغفر زلتى
< ; ;"> ولو كنت فيها اظلم الثقلين
< ; ;"> يقولون : ان الله خالق جنة
< ; ;"> و نار و تعذيب و غل يدين
< ; ;"> فان صدقوا فيما يقولون اننى
< ; ;"> اتوب الى الرحمن فى سنتين
< ; ;"> و ان كذبوا فزنا بدنيا عظيمة
< ; ;"> و ملك عقيم دائم الحجلين

16 نساء 4 آيه 17 و 18
17 يوسف 13 آيه 13-12
18 همان آيه 14
19 همان ، آيه 15
20الكامل فى التاريخ ، ج 1، ص 139
21 در حديثى عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه حضرت در آن روز هفت سال داشته است . در مجمع البيان آمده است كه يوسف را در چاه انداختند هفده ساله وبه نقلى ديگر ده ساليه بوده است و برخى نيز گفته اند كه ددوازده سال داشت و قول ديگرى هست كه هفت ساله يا نه ساله بوده است . مجمع البيان ، ج 5، (ص 209-213
22 در كامل آمده است كه يوسف به پدر گفت : پدر جان ، مرا با اينان به صحرا بفرست و يعقوب از وى پرسيد: ميل دارى با آنها بروى ؟ يوسف جواب داد: آرى در اين وقت يعقوب اجازه داد يوسف جامه خود را پوشيد و همراه برادران رفت .
23 مجمع البيان ، ج 5 ص 219-220
24 تفسير روح البيان ، ج 4 ص 233
25 تفسير روح البيان ، ج 4 (ص ) 233
26 يوسف 12 آيه 17
27 يوسف 12 آيه 18
28 مجمع البيان ج 5 (ص ) 218
29 مجمع البيان ج 5 (ص ) 218
30همان آيه ، 16
31مجمع البيان : ج 5 (ص ) 217
32 يوسف 12 آيه 20
33همان ، آيه 21
34مجمع البيان ، ج 5 (ص ) 220
35تفسير قمى ، (ص ) 318-317
36 يوسف 12 آيه 22
37 همان
38 عنكبوت 29 آيه 69
39طلاق 65 آيه 3
40نحل 16 آيه 97
41يوسف 12 آيه 22
42 همان آيه 24
43 همان ، آيه 24
44 همان آيه 25-26
45 همان آيه 23
46 در معناى اين آيه بيش از هفت قول ذكر شده كه شايد با توجه به جوانب قضيه اين معنا از همه بهتر و مناسب تر با شآن و يوسف و مقام آن بزرگوار باشد. و ر.ك تفسير مجمع البيان و الميزان ؛ ذيل آيه فوق
47 يوسف 12 آيه 27
48 در اينجا برخى از مفسران نكته جالبى گفته اند كه از تهمت زدن زليخا در آن موقع حساس به يوسف معلوم مى شود عشق و علاقه وى حقيقى نبود و پايه و اساس آن را شهوت تشكيل مى داد او يوسف را فقط به سبب جمال و زيباييش دوست مى داشت و گرنه هيچ گاه حاضر نمى شد او را متهم سازد و تقاضاى زندان و تنبه بكند و اين مصداق شعر مولانا است كه گويد:

< ; ;"> عشق هايى كز پى رنگى بود
< ; ;"> عشق نبود عاقبت ننگى بود
49 در بعضى از نقل ها و روايت ها نيز هست شاهد مزبور كودكى گهواره اى بوده كه خداى تعالى او را به سخن آورد تا به پاك دامنى يوسف گواهى دهد يا يوسف از وى خواست كه به سخن آيد و گواهى دهد و او به صورت اعجاز و خرق عادت به سخن آمده و گواهى مزبور را به نفع يوسف داد. مجمع البيان ، ج 5 (ص ) 227 تفسير قمى ، 318-320
50 يوسف 12 آيه 28-27
51 همان آيه 29
52 همان آيه 30
53 همان آيه 30