اويس قرني

نام نويسنده : محمد رضا يکتايي
 
مقدمه
سلام بر سفيران خداوند، از آدم (عليه السلام) تا خاتم (عليه السلام).
سلام بر جانشينان حضرت مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم)، از على مرتضى (عليه السلام) تا حضرت مهدى (عج).
سلام بر سالكان وارسته و عارفان دل شكسته .
سلام بر اويس قرنى ، كه نسيم رحمانى بود و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) به وجودش بشارت داد.
سلام بر اويس قرنى ، كه حكيم يمانى بود و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بوى خوش خويش را از او استشمام مى كرد.
سلام بر اويس قرنى ، كه امّى زيست و همواره از پيامبر امى (صلى الله عليه و آله و سلم) پيروى كرد.
سلام بر اويس قرنى ، كه شبانى مى كرد و قدر و منزلت مادر پير و ناتوان خويش مى دانست .
سلام بر اويس قرنى ، كه زهد و قناعت را در كردار و گفتار به همگان آموخت .
سلام بر اويس قرنى ، كه از شهرت فرار كرد و از شهوت به دور بود.
سلام بر اويس قرنى ، كه كلامش عطر عرفان دارد و طعم تقوا.
سلام بر اويس قرنى ، كه سخنان مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره خويش را مايه فخر فروشى قرار نداد.
سلام بر خير التابعين ، كه شيفته محمد امين (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و شيعه اميرالمؤ منين (عليه السلام).
سلام بر زاهد مجاهد، كه به صفين آمد و دست در دست اميرالمؤ منين (عليه السلام) گذاشت ، در جهاد فى سبيل الله به شهادت رسيد، (1) و يك بار ديگر غدير را تقرير و تقدير كرد.
و سلام بر اويس ، كه خيرالمرسلين به او سلام هديه كرد.
و بشارت بر شما خواننده اى كه مشتاق شناخت بيشتر اويس قرنى هستيد، كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره او فرمود:ابشروا برجل من اءمتى يقال له اءويس القرنى .
در نوشتارى كه پيش رو داريد، سعى شده است كه غبار غربت از شخصيت عارف بر جسته و زاهد وارسته و مسافر من الله و مهاجر الى الله ، اويس ‍ قرنى ، زدوده شود، تا آشنايى مختصرى با زندگى معنوى او فراهم آيد.
اى كاش معرفى اين شخصيت بزرگ صدر اسلام را فردى برجسته به عهده مى گرفت كه شايستگى چنين كارى را داشت و خود اهل علم و عمل بود.
اما اگر اين بنده ناچيز در اين راه قدم زده و درباره اويس قلم زده ام ، امتثال امر اساتيد و سروران گرامى خويش را كرده ام . و اگر چه به جمع آورى منابع و ماءخذ دشوار مى نمود، اما به توفيق الهى و راهنماييهاى خالصانه استاد فرزانه جناب آقاى دكتر ابراهيمى دينانى ، راه هموار شد و بار به سر منزل مقصود رسيد. البته هر گونه حقيقت و راستى در آن به فضل الهى و لطف آن عزيز مى گردد و هر سستى و كاستى به اين جانب .
بسيار ضرورى و بجاست كه از تمامى سروران ، اساتيد و عزيزانى كه در گردآورى ، تدوين و چاپ و نشر اين اثر قبول زحمت فرموده اند، تشكر نمايم . به ويژه از فاضل محترم آقاى كريم جبارى و فاضل معظم مرحوم عليرضا فلاح كه زحمت ويرايش كتاب را متحمل شده اند، سپاسگزارم .
از خداوند مهربان ، توفيق همگان را در كسب معرفت و عرفان خواستارم .

فصل اول : از ولادت تا شهادت

زادگاه اويس
يمن در جنوب غربى شبه جزيره عربستان و كنار درياى سرخ واقع شده است و از خوش آب و هواترين و پر جمعيت ترين منطقه عربستان است . از مهمترين محصولات زمينى آن جو، گندم و ارزن است . اما « محصولات آسمانى » يمن چشمگيرتر است و دلپذيرتر. يمن در جغرافياى عشق نيز سرزمينى است خوش آب و هوا، حاصل خيز و دل انگيز. و از اين جهت اين سرزمينى پر يُمن و با بركت را « يمن » ناميده اند. (2) و از افتخارات اهل يمن اين است كه گروهى از انصار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از يمن قيام كرده اند. و وقتى جمعى از ايشان به خدمت حضرت ختمى مرتبت (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيدند، آن حضرت چنين فرمود:
اءتاكم اءهل اليمن ، هم اءلين قلوبا، وارق افئدة ، الايمان يمان ، والحكمة يمانية ؛ (3) اهل يمن بر شما وارد شده اند، آنان قلبهايى بسيار نرم و دلهايى سرشار از مهربانى دارند، ايمان يمنى و حكمت يمانى است . »
اگر به يمن « عربستان خوشبخت » گفته اند، راه به اشتباه نرفته اند. اهل يمن را به حق ، اهل و عمل ، و حكمت و معرفت دانسته اند. در آسمان يمن ستارگانى مى درخشد، اما ستاره سهيل را از آن جهت كه در يمن كاملا مشهود است ، سهيل يمانى خوانند و مولوى چه خوش سروده است :
كى باشد كاين قفس چمن گردد؟
واندر خورگام و كام من گردد؟
اين زهر كشنده انگبين بخشد
وين خار خلنده ياسمن گردد؟
در خرمن ماه سنبله كوبيم
چون نور سهيل در يمن گردد؟ (4)
يمن دو آسمان دارد و دو سهيل يمانى ؛ هنگامى كه ستاره سهيل در آسمان يمن ظهور مى كند، آخر
فصل گرماست و ميوه ها مى رسند و آن گاه كه « اويس قرنى » و سهيل يمانى طلوع مى كند، گرما گرم فصل « قولوا لا الله الا الله تفلحوا » .
اويس قرنى را مى توان اويس يمنى نيز گفت ؛ زيرا اصل او از يمن بوده و در اين سرزمين مى زيسته است . (5)

چرا اويس « قرنى » است ؟
وجود نامگذارى اويس به قرنى بدين شرح است :
وجه اول :
قرن منطقه اى است نزديك طائف و اهل نجد از اين موضع ، احرام حج مى بندند كه ميقات ايشان است و اويس را از اين منطقه مى دانند. (6)
وجه دوم :
قرن منسوب به قبيله بنى قرن است و اين قبيله از بنى عامر بن صعصعة مى باشد (7)
وجه سوم :
قرن نام شخصى است از اجداد اويس ؛ زيرا مورخان او را اين گونه معرفى مى كنند: « اويس بن عامر بن جزء بن مالك بن عمرو بن سعد بن عصوان بن قرن بن ردمان بن ناحيه بن مراد. » (8) پس اويس قرنى منسوب است به « قرن بن ردمان » كه يكى از اجداد اوست و اين وجه در نامگذارى اويس ‍ به قرنى به حقيقت نزديكتر است . (9) به هر حال در پاسخ اين پرسش كه « اويس كجايى است ؟ » بايد گفت : اويس يگانه يمن است و دردانه قرن .

اويس در آغوش اسلام
جبرئيل نغمه وحى را در گوش حبيب خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) زمزمه مى كند و خورشيد هدايت طالع مى شود، اما تا سه سال آفتاب هدايت از پس ابرها پرتو افشانى مى نمايد. آن گاه كه فرمان مى رسد:و انذر عشيرتك الاقربين (10) دعوت خويشاوندان و نزديكان آغاز مى شود.
تشنگان فضيلت ، تك تك و گروه گروه به سوى چشمه حقيقت شتابانند و پيروان « جبل النور » (صلى الله عليه و آله و سلم) روز افزون است و رحمة للعالمين از گمراهان و خفتگان محزون . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به دستور حضرت حق ، بال تواضع را براى مؤ منان مى گستراند:و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤ منين (11) تا اين كه آوازه او و زيباييهايش فراگير مى شود. سفره نورانىو لتنذر اءم القرى و من حولها، (12) گرسنگان را به سوى خود فرا مى خواند. نداى حق ، اهل حق را نوازش مى دهد. گوشهاى مشتاقان تيز مى شود و دلهايشان از عشق لبريز. اين ندا مرزهاى زمان و مكان را در هم مى نوردد و در جاى جاى گيتى مى درخشد. همه جا سخن از محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله و سلم) است . پرتوى از خورشيد، يمن و اهل آن را نور و گرما مى بخشد. در اين سرزمين جوانى زندگى مى كند به نام « اويس قرنى » .
براى اويس ، « شب يلداى جاهليت » آزار دهنده است كه جاهليت ، يعنى خشك سالى امان و قحطى انسان . در تاريكى جهل و نادانى ، نور دعوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) مى درخشد. دعوت او كه مرز زمان و مكان را شكسته است ، همه انسانها، همه نسلها و تمامى عصرها مخاطبند. البته و صد البته كه استحكام دعوت ، به معجزه آن است اين دعوت ، روح اعجاز را نيز در خود دارد!
اويس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را از نزديك نديده و معجزات او را مشاهده نكرده است . اما در جغرافياى عشق ، مرز معنا ندارد. بر اين مبنا، اويس هم از نزديك پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديده است و هم معجزه او را مشاهده نموده است . چشمان اويس به دو نور، نورانى است : يكى « سراج منير » و ديگرى « قران مبين » . ديدگان جوان يمنى اين دو نور را از يكديگر جدا نمى داند و نمى بيند. اويس كه مشتاق نور معرفت است ، مشتاقانه بر سفرهواءوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ (13) مى نشيند. « ولادت اويس » درست در كنار سفره نور است . فطرت او مرز نمى شناسد و او را به هرز نمى كشاند. آن گاه كه گوش درون مى شنود و چشم دل مى بيند، زبان ضمير سخن مى گويد:
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! اينك من با تمام وجودم وارد وادى اسلام مى شوم .
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! با تو پيمان مى بندم كه بند بند وجودم از هم نپاشيده از پا ننشينم .
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! كه بر من به صبغة الله منت نهادى ، اين هويت الهى را با هيچ چيز تعويض نمى كنم .
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! كه تو را نديده ام ، ولى پيام دلنشين و كلام شيرين تو را شنيده ام .
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! كه عطر وجودت از دور و بر كوچه هاى دلم عبور مى كند و آن را بر همه عطرها ترجيح مى دهم . فطرتم را به تو متوجه كرده ام و روى به سوى تو بر مى گردانم . سرشتم از دعوت شيطانى بيزار است و از شيطنت نفسانى دل آزار.
لبيك يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! كه دعوت از توست و لبيك هم از تو، كه حضورت را در وجودم حس و لمس مى كنم . بخشى از هستى ام دعوت و قسمتى از ضميرم ، مستى ام را اعلام مى كند.
و بدين سان ، اويس به آغوش اسلام پناه آورد. او كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم): « يؤ من بى » (14) را تحقق مى بخشد. البته شايان ذكر است كه اويس از هدايت و ارشاد عموى خويش به نام « عصام قرنى » بهره مند بوده است . (15)

رويش بدون گويش
اويس در دامان اسلام و دامنه ايمان رشد و نمو مى كند، اما بدون سر و صدا؛ مثل غنچه اى كه شكوفا مى شود ولى معركه به راه نمى اندازد. اساسا شكوفايى مولود وجد و حال است نه قيل و قال . عطر افشانى كه نياز به فرياد ندارد. اين رويش بدون گويش بهترين مبلغ اسلام است . اويس در عمل تبليغ دين مى كند.
او نشانى سفره نورانى را به همگان هديه مى نمايد. البته بيشترين استفاده را در راهنمايى گم گشتگان از رفتار و كمترين آن را از گفتار مى برد. او اين سفارش امام صادق (عليه السلام) را عملا ستايش مى كند كه :
كونوا دعاة للناس بغير اءلسنتكم ليروا منكم الورع و الاجتهاد و الصلاة و الخير؛ فان ذلك داعية ؛ (16) با غير زبان خويش مردم را دعوت كنيد، تا مردم ورع و كوشش و نماز و خير شما را ببينند؛ چرا كه اينها خود دعوت كننده اند. »
هنر اويس در تبليغ كيش خويش همين است كه با مردم سخن مى گويد، ولى از زبان استفاده نمى كند. او پارسا، جهادگر، نمازگزار و اهل خير است و چنين ارزش هاى والايى است كه انسانها را به منزل كمال ، رهنمون مى سازد.
اگر چه از زمان ولادت اويس بى خبريم ، اما ولادت حقيقى او در دامان اسلام مسلم و مسجل است . تولد دوم او در مهد قرآن است . تاريخ از تولد اول او حرفى نمى زند. شايد به اين دليل است كه اويس به شدت از شهرت فرار مى كرد. او از اوليا الله بود و ناشناس و ناشناخته زيسته است .

شغل اويس
اويس شتربانى مى كرد. (17) هر صبحگاه شتران را به صحرا مى برد و هر شامگاه از چراگاه بر مى گرداند. او نگهبان خوبى براى شتران بود. شتربانى براى اويس فقط اشتغال نبود، بلكه ديگرى برايش به ارمغان مى آورد.
شتربانى ، انس با طبيعت را ممكن مى كند. طبيعت براى رندان مثل دامان مادر، آسايشگاه و دانشگاه است . البته شرط اول « سكوت » و « شنيدن » است . كسانى كه در بهره گيرى از مواهب طبيعى زرنگند؛ پيش و بيش از هر سخنى ساكت و شنونده اند. بذر تعقل و تفكر، در سرزمين سكوت و در پرتو آفتاب ملكوت رشد و نمو مى كند. اين سخن دلنشين از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) است :
يا هشام ! ان لكل شى ء دليلا و دليل العقل ، التفكر، و دليل التفكر، الصمت ؛ (18)
اى هشام ! هر چيزى دليلى دارد، دليل عقل ، تفكر و دليل تفكر، سكوت است .
شغل اويس سكوت و چگونه شنيدن را به او هديه مى كند. طبيعت با او سخن مى گويد و او نيز با طبيعت حرف مى زند. اويس از طبيعت ماءيوس ‍ نيست ، بلكه با زيباييهايش ماءنوس است .
شتربانى خلوت و تنهايى را مهيا مى سازد. اويس اهل خلوت است . او تنهاست و به تنهايى عشق مى ورزد. او را مكتب فطرى پيروى مى كند. تنهايى برايش كسالت آور نيست ؛ زيرا در زمين فطرت ، بذر كمال مى كارد و خوشه وصال مى كاود. او در تنهايى شور و نشاطى دارد. اساسا براى بنده خدا كسالت وجود ندارد. پرسش خدا انسان را سر حال و شادمان مى سازد. تنهايى مى تواند زمينه زمزمه با خدا باشد. اويس تشنه زمزم زمزمه است . او براى چشيدن حقيقت بى تاب است . در اين دنيا انسانها دو گروهند: گروهى بى تاب چريدن و گروهى بى تاب چشيدن .
دنيا براى گروه اول مرتع و براى گروه دوم معبد است . اويس خداست و از كسانى كه دنيا را چراگاه مى دانند، بيزارى و دورى مى جويد و به پناه خلوت روى مى آورد. او از تنهايى وحشت ندارد؛ زيرا در تنهايى تنها نيست . آن گاه كه تنها مى نشيند، در مكتب فطرت زانو مى زند و دردهايش را مى گويد. او از درخت تنهايى دو ميوه مى چيند: تفكر و تعبد.
البته تنهايى افراطى و ناپسند است . انسان بايد در جامعه و با اجتماع زندگى كند. جامعه را بشناسد و خدمتگزار اجتماع باشد. اويس هم تنهاست و هم در ميان جامعه . او كار مى كند و با جامعه داد و ستد مى نمايد. او از طريق شتربانى خدمتگزار جامعه است . پيوند اويس با خانواده خويش محكم و مستحكم است . او شغل و درآمدش را دوست دارد، اما به مادر نيز عشق مى ورزد و دسترنج خويش را پيش پاى مادر مى ريزد و تقديم او مى نمايد. نان آور خانه است . سفره كوچكش را به حلال و نفقه زلال زينت مى كند.
شتربانى « چوپان نفس » را ميسر مى كند. اويس هر بامداد قواى نفس را به صف كرده و زمام هوا را به كف مى گيرد. او بسيار مراقب است كه نفسش در سرزمين اطمينان به سر برد، تا مخاطبيا اءيتها النفس المطمئنة (19) باشد. نفس خود را به سفره رضا دعوت و مهمان مى كند. رضايت حق برايش ‍ رضايت خاطر مى آورد. او سرمست اين نداست كه :ارجعى الى ربك راضية مرضية . (20) او چوپان است . مراقب مى كند كه گرگان هوا، گردان خدا را پاره پاره و تكه تكه نكنند و اين مراقبت لحظه لحظه زندگى او را فراگرفته است . قواى نفس بايد از سفره « كلوا » كامياب و از چشمه « واشربوا » سيراب باشد. اويس شيفته وصال است ، بنابراين راه حلال مى پويد و حرام مرام او نيست .
اويس هر روز خويشتن خويش را به معبد حق مى برد نه مرتع دنيا. او شديدا مراقب خويش و پيرو اين آيين و كيش است . او قواى نفس را با غذاى مناسب ، كامياب و سيراب مى نمايد و در عين حال مواظب است كه گرگى به اين گله نزند. به خصوص آن گاه كه گرگ به لباس ميش در آيد و گناهى را زينت بخشد:
تالله لقد اءرسلنا الى امم من قبلك فزين لهم الشيطان اعمالهم فهو وليهم اليوم و لهم عذاب اليم ؛ (21)
به خدا سوگند كه براى مردمى هم كه پيش از تو بوده اند پيامبرانى فرستاده ايم . ولى شيطان اعمال زشت آنها را در نظرشان زيبا جلوه داد. پس ‍ امروز (روز محشر) شيطان يار آنهاست و به عذاب دردناك گرفتار خواهند بود. »
اويس شيفته و فريفته زينتهاى شيطانى نيست . شعار او مراقبت است و مراقبت . او هر شامگاه در تداوم اين چوپانى به حساب و كتاب نفس خود مى پردازد و چنين مراقبتى را با محاسبه كمال مى بخشد. همان گونه كه در شتربانى عمل مى كند، در شب نيز به چوپانى نفس مى پردازد. شغل او چوپانى است ، اما ساعت كارش هشت ساعت در شبانه روز نيست بلكه او چوپان شبانه روزى و شغل او زندگى اوست . شغل اويس الگوى كاريابى است ، براى هر كسى كه كاميابى آرزو مى كند.
شتربانى به اويس اين امكان را مى دهد، آن گونه عمل كند كه اميرالمؤ منين على (عليه السلام) به يكى از اصحابش به عنوان موعظه نوشت و تقواى شغلى را به او گوشزد نمود:
« تو را و خودم را به تقواى كسى سفارش مى كنم كه نافرمانى اش روا نيست ، و اميد و بى نيازى جز به او و از او نباشد؛ زيرا هر كه از خدا پروا كرد، عزيز و قوى شد و سير و سيراب گشت و عقلش از اهل دنيا بالا گرفت ، تنها پيكرش ‍ همراه اهل دنياست ، ولى دل و خردش نگران آخرت است . آنچه را از محبت دنيا چشمش ديده ، پرتو دلش خاموش نموده ، حرامش را پليد دانسته و از شبهاتش دورى گزيده ، به خدا كه به حلال دنيا هم توجه ننموده ، جز به مقدارى كه ناچار از آن است ؛ مانند نانى كه به پيكرش نيرو دهد و جامه اى كه عورتش را بپوشاند، آن هم از درشت ترين خوراك و ناهموارترين لباسى كه به دستش آيد، و نسبت به آنچه هم كه ناچار مى باشد، اطمينان و اميدش ندارد، و اطمينان و اميدش به آفريننده همه چيز است .
تلاش و كوشش كند و تنش را به زحمت اندازد. تا استخوانهايش نمودار شود، و ديدگانش به گودى رود و خدا در عوض نيروى بدنى و توانايى عقلى اش دهد، و آنچه در آخرت برايش اندوخته ، بيشتر است . دنيا را رها كن كه محبت دنيا انسان را كور و كر و لال و زبون كند، پس در آنچه از عمرت باقى مانده ، جبران گذشته نما و فردا و پس فردا كردن ؛ زيرا پيشينيانت كه هلاك شدند، به خاطر پايدارى بر آرزوها و امروز و فردا كردن بود تا آن كه ناگهان فرمان خدا به سويشان آمد (مرگشان رسيد)، آنها غافل بودند، سپس ‍ بر روى تابوت به سوى گورهاى تنگ و تاريك خود رهسپار گشته و فرزندان و خانواده اش او را رها كردند، پس با دلى متوجه و از همه بريده و ترك دنيا نموده ، با تصميمى كه شكست و بريدگى ندارد، به سوى خدا رو. خدا من و تو را بر اطاعتش يارى كند و به موجبات رضايتش موفق دارد. » (22) اويس ‍ زندگى خويش را بر اساس اين رهنمودها به سر منزل كمال رهنمون و هواى نفس را سر نگون مى نمايد. براى او اشتغال اين چنين جلوه مى كند:
- سوز و گذار در عشق حق
- اشتياق به خلوت و تنهايى ؛
- پرهيز از گوشه گيرى و دورى از مردم ؛
- علاقه روز افزون براى احسان به مادر.
و در نهايت ، شغل براى اويس عبارت از عبادت حق است . و به او رضايت خاطر مى بخشد، تا آن جا كه در اواخر زندگى و در كوفه نيز شتربانى و چوپانى و چوپانى مى كرد. (23)

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در نگاه اويس
آن گاه كه اذان ، عطر يار را منتشر مى كند، دل اويس ديگر از آن خويش ‍ نيست . دلدادگى او با شنيدناءشهد اءن محمدا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)،دو صد چندان مى شود. دلش مالامال محبت پيامبر رحمت (صلى الله عليه و آله و سلم) است و لبش تشنه بوسه خاك پاى يار، آتش اشتياق در دل او زبانه مى كشد. از زمانى كه خود را چنين مورد سوال قرار مى دهد: آيا آن فرداى روح افزا خواهد آمد كه خود را رد گلستان هدايت بيابم ؟! و به حمايت از اين كشش فطرى به سر كويش پر و بالى بزنم ؟! و چهره به چهره و رو به رو با آن آفتاب آفرينش گفتگو كنم ؟! آيا مى شود از گلستان رخسارش يك گل تبسم بچينم ؟!
قطعا كشش را بايد با كوشش زنده نگهداشت . اويس مى خواهد از نزديك به رسالت عبدالله ، فرزند عبدالله گواهى دهد. اما راهى دور و دراز پيش دارد. آرزو بزرگ است و مشكلاتش بيشتر، ولى در يك زندگى در هم و بر هم است كه آرزوهاى طبقه بندى نمى شوند و يك عمر عزيز، لبريز از بيهودگى مى شود. و هوا و هوس به سان آتش سوزان ، سرمايه را نابود مى كند. آرزوهاى اويس محدود است و نفيس ، نه قبيح و خبث . او تصميم مى گيرد گام در راه سفرى پر خطر و در عين حال پر ثمر بگذارد و براى زيارت پيامبر به مدينه برود.
اويس بر خويش واجب مى داند كه با اجازه مادر اين مسافرت را انجام دهد. او شتربانى مى كند، تا مخارج زندگى مادر را تاءمين نمايد. او كسى جز مادر ندارد. او خود را وقف پسر نموده است . اويس مى داند كه جوان شدن او، پيرى مادر را به دنبال داشته است . اويس مى داند كه سلامت او، مديون بيمارى مادر است . اويس مى داند كه اينك او جهان و زيباييهاى آن را مى بيند، ولى مادر نابيناست . اويس مى داند كه مادر تاب و توان خويش را به او هديه كرده است . و از اين رو معتقد است كه بدون اجازه مادر حتى به زيارت حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز نرود. زيرا اويس ‍ پرستار مادر نيز كسى جز او ندارد. مادر هر چند با چشم سر فرزند را نمى بيند، اما با چشم سر دلبند خويش را مشاهده مى كند و زحمات شبانه روزى خود را هدر رفته نمى داند، لذا واژه واژه دعاهاى او، لحظه لحظه اويس را گلباران مى كند.
مادر اويس پير زنى است ، ناتوان ، بيمار و نابينا. و اويس خدمت به او را براى خويش نعمت مى داند. اويس برخوردار از نعمت « مادر دارى » است . مادرى كه نه فقط نامهربان ، نادان و بى ايمان نيست ، بلكه موج اسلام ، ايمان ، صلاحيت و صداقت وجود او را به اوج تسليم و تزكيه رسانده است . اگر خدا و رسول خدا و رسول هم امر به احسان والدين نكرده بودند، اويس به حكم فطرت به مادر نيكى مى كرد. شكى نيست كه بى مهرى به خورشيدى كه آسمان طفوليت را گرم و روشن كرده است ، انسان را از انسانيت مى اندازد. متاءسفانه فرهنگ قدرشناسى از مادر، رواج چندانى نداشته و آماج تير بى معرفتيها قرار گرفته است و اين ظلم و ستم در خود خواهى و خود پرستى ريشه دارد. به عنوان مثال يكى از صفحات تاريك تاريخ متعلق به « نرون » امپراطور روم است . نرون از سال 54 تا 68 ميلادى حكومت كرد و مجموعه اى از جنايات را مرتكب شد. اما از همه زشت تر اين كه براى تصاحب قدرت ، مادر را به قتل رساند و اين ممكن نبود، مگر اين كه او فقط خود را مى ديد و خويش را مى پرستيد. نرون خود را شاعر و هنرمندى بى بديل تصور مى كرد، و هنگامى كه مى كرد گفت : « دنيا با مرگ من چه هنرمندى را از دست داد! » (24)
اما اويس پيرو مكتبى است كه نگاه خصمانه به پدر و مادر ستمگر را نيز جايز نمى داند. چنان كه امام صادق مى فرمايد:
من نظر الى اءبويه نظر ماقت ، و هما ظالمان له ، لم يقبل الله له صلاة ؛ (25) هر كس به پدر و مادر خود نظر دشمنى كند، در صورتى كه آن دو به او ستم كرده باشند، خداوند نمازش را نپذيرد. »
اين است براى گرفتن اجازه و گذرنامه سفر به نزد مادر مى آيد.
مادرى ناتوان ، بيمار، نابينا، پير، مؤ منه ، صالحه و صادقه . (26) مادر با زيارت حضرت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و مسافرت به مدينه موافقت مى كند، به شرط آن كه اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در منزل نبود، اويس بيش از نيم روز توقف نكند!
اويس خوشحال و سر حال توشه مختصرى آماده مى كند، و پا در چادرعشق مى گذارد. اولين هجرت مكانى را براى كمال بخشى به هجرت نهانى خويش آغاز مى كند و به سوى مدينه پرواز مى نمايد.
راهى است دور، پر فراز و نشيب و سنگلاخ ، گرماى طاقت فرسا بر فرق او تازيانه مى زند و خارهاى مغيلان زير پاى او زبانه مى كشد، اما او آزاده است و نه آزرده ، چرا كه مركب شوق را به سوى خورشيد مى برد. خستگى را نمى فهمد.
اساسا دلبستگى ، خستگى نمى شناسد. اويس روشن روان ، شتابان راهى مدينه است . صحرا و بيابان ، كوه و دشت ، رمل و راه را پشت سر مى گذارد و اينك مدينه را پيش رو دارد. ديوارهاى مدينه را مى بيند، مثل سر زدن خورشيد در سحرگاهان . سر از پا نمى شناسد و به شهريار پر مى كشيد. بى قرار است و قرارگاه عشق را مى جويد: خانه دوست كجاست ؟ خانه حبيب كجاست ؟ منزل طبيب كدام است ؟ و آن وقت با خود مى گويد: اگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ببينم ، اول خاك پاى او را بوسه مى زنم . من سخنى نخواهم گفت . او همه چيز را مى داند. من فقط او را نگاه مى كنم . خدايا ياريم كن . توانم بخش . لياقتم بده . طاقتم عطا كن و....
يمن خوش آب و هواست ، ولى مدينه حال و هواى ديگرى دارد. اين جا بهشت روى زمين است . تنفس در مدينه به زندگى تحرك مى بخشد. ياس ‍ رسالت از مدينه عطر افشان است و آفتاب نبوت از اين جا نور افشان . در اين سر زمين نه فقط زندگى شيرين است ، بلكه مرگ نيز دلنشين است . اگر او نگاهش را از من دريغ نكند و از ستيغ رحمت ، شعله اى روانه وجودم كند، من نيز با مرگ ستيز نكنم و اگر بپذيرد جانم را فدايش نمايم :
خوش آن چشمى كه بيند روى ماهت
خوشا آن سر كه گردد خاك پايت
روا باشد دهد جان ، عاشق تو
اگر افتد به روى او نگاهت (27)
اگر او را در ميان جمع ببينم حتما مى شناسم و چون شمع براى او خواهم سوخت . اصلا اگر او نبود من نبود. آفرينش عالم و آدم
طفيل « وجود » اوست . من چه هستم ؟! هر چه هست به واسطه اوست . اگر هستى و مستى هست ، تشعشع اوست . او سر سبد آفرينش است . اگر شبنم
وجودم هم آغوش لطف و محبتش شود، عاشقانه روانه سرزمين دلباختگان خواهم شد. احساس مى كنم اويسى در كار نيست . هر چه هست به او تعلق دارد:
تا در طلب گوهر كانى كانى
تا در هوس لقمه نانى نانى
اين نكته و رمز اگر بدانى دانى
هر چيز كه در جستن آنى آنى (28)
از وجود اويس شور و اشتياق زبانه مى كشد. خود را در يك قدمى آرزوى ديرينه مى بيند. آن گاه كه در خانه خاتم الانبياء را مى يابد و از محبوب خويش جويا مى شود؛ زمان به سختى مى گذرد و دلشوره او را لختى آرام نمى گذارد. او با ديدارش به مادر عهد و پيمانى دارد و مى داند كه فرزند آمنه (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز راضى نيست كه براى ديدارش به مادرى بى احترامى شود. اويس رضا به قضا مى دهد و آخرين نگاه را از خانه گلين محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) توشه راه مى كند. بيرون رفتن از « مدينه النبى » خيلى سخت است . اما اگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) راضى باشد، سهل است : اويس راه يمن را پيش مى گيرد، تا تقدير براى اين جوان چه سر نوشتى به رشته تحرير آورد؟!
آرى ، اويس راه دور را در آرزوى زيارت زيور كاينات مى پيمايد، ولى به دو جهت به زيارت ظاهرى او توفيق نمى يابد: يكى احسان به مادر و ديگرى غلبه حال ، چرا كه اگر آن نگاه ، در اين جوان دل آگاه مى افتاد، حتما جان به جان آفرين تسليم مى كرد. (29)
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود
قدمى نه به وداعش كه روان خواهد شد

اويس در نگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)
اويس به پيمان خويش با مادر پاى بند مى ماند و به يمن باز مى گردد. هنگامى كه حضرت مصطفى به مدينه و خانه مى آيد، نورى مشاهده مى نمايد و سؤ ال مى كند كه چه كسى به خانه آمده است ؟! پاسخ مى دهند كه شتربانى به نام اويس آمد، تحيتى فرستاد و بازگشت . ختم رسل (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمايد: آرى اين نور اويس است كه در خانه ما هديه گذاشته و خود رفته است . (30)
چرخ زمان به گردش خويش ادامه مى دهد و اويس همچنان در فراق دلدار، روزگار مى گذارند. آواى دلنواز اذان را مى شنود. جملهاءشهد اءن محمدا رسول اللهعطر ياد مدينه و يار ديرينه را در وجودش جارى مى كند. آتش ‍ عشق دلدار، او را وادار به يك ارتباط معنوى و حقيقت ديدار مى نمايد. كم نبودند سيه رويانى كه در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سيه روزى خويش را افزون مى نمودند. آنها در يك قدمى زيبايى ، چشمان خود مى بستند و به كفر و نفاق مى پيوستند. بايد دل به دل راه يابد. بايد چشم دل را باز نمود. زيارت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بايد مورد قبول دل باشد. لحظه لحظه ، اويس به استقبال ديدار رفته ، زيارت يار را در دل استمرار مى بخشد و صد البته كه دل به دل راه دار، و جاى شگفتى نيست كه خاتم انبيا و محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) گاه گاهى رو به جانب « يمن » كرده و چنين ترنم مى فرمود:انى لاجد نفس الرحمن من قبل اليمن ؛ (31) من نسيم رحمانى را از سوى يمن مى يابم . »
به ياد داشته باشيم كه حضرت ختمى مرتبت (صلى الله عليه و آله و سلم) مظهر رحمانيت عام و رحمت براى تمام موجودات است ، لذا آن حضرت از سوى يمن و از اويس قرن ، بوى خويش را استشمام مى نمود، چرا كه خداوند درباره آن وجود مقدس چنين فرمود:و ما اءرسلناك الا رحمة للعالمين . (32) آرى ، پيامبر رحمت (صلى الله عليه و آله و سلم) نسيم رحمت را از سوى يمن ، از آن گل باغ معرفت ، دريافت مى كند. و جاى شگفتى نيست كه روزى از روزها رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اصحاب خويش را چنين مورد خطاب قرار دهد:
ابشروا برجل من اءمتى يقال له اءويس القرنى فانه يشفع لمثل ربيعة و مضر؛ (33)
بشارت مى دهم به شخصى از امتم كه به او اويس قرنى گفته مى شود و او (براى افراد كثيرى) به تعداد دو قبيله ربيعه و مضر شفاعت مى كند. »
آرى اويس كسى است كه بشير نذير و سراج منير (صلى الله عليه و آله و سلم) به آمدنش بشارت مى دهد.
اويس كسى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در خطاب به عمر، آن كلام نغز را با اين سخن پر مغز تداوم مى بخشد:
يا عمر! ان اءنت اءدركته فاقراءه منى السلام ؛ (34)
اى عمر اگر محضرش را درك كردى ، سلام مرا به او برسان . »
سلام بر اويس كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را نديد و به او ايمان آورد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره او چنين فرمود: « يؤ من بى ولايرانى . » (35)
سلام بر اويس كه نبى مكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) طلب استغفار از وى را اين گونه دستور مى دهد:... فمن لقيه منكم فمروه فليستغفر لكم . (36)
سلام بر اويس كه دوست و خليل فرستاده رب جليل است :خليلى من هذه الامة ، اءويس القرنى . (37)
و چرا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره اويس چنين مى گويد؟! در زمان اويس نيز اين پرسش مطرح بود. شخصى از مادر اويس ‍ مى پرسد كه از كجا اين جايگاه عظيم و پايگاه رفيع براى فرزندت حاصل شده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) او را به گونه اى مدح و ستايش ‍ كرده كه نمونه ندارد، و حال آن كه حضرت او را نديده است ؟!
مادر وى پاسخ مى دهد: « اويس از دوران بلوغ ، عزلت و گوشه نشينى بر مى گزيد، و به تفكر و عبرت آموزى مى پرداخت . » (38)
حال اگر « بشارت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم » ) و « شهادت مادر » را درباره اويس كنار هم بگذاريم ، قدر و منزلت او را آشكارتر مى بينيم ، و ناگريز در برابر بزرگيش ، سر به زير مى افكنيم و او را به ديده تكريم و تعظيم مى نگريم .
سلام بر اويس كه پيامبر او را « خير التابعين » ناميد (39) و اگر دستور داد كه از او درخواست استغفار كنيد و سلام مرا به او برسانيد، نشانه هاى او را نيز اين گونه بيان داشت : اويس چشمان ميشى دارد و بين دو كتف او اثر گرفتگى وجود دارد، متوسط القامه و بسيار گندم گون است ، چانه اش مايل است ... قرآن مى خواند و به حال خويش مى گريد. دو جامه كهنه دارد. زمينيان او را نمى شناسند، اما نيز آسمانيان معروف است . اگر به خداوند قسم خورد، سوگندش پذيرفته است . پايين دوش چپ او لكه سپيد رنگى وجود دارد. هنگامى كه قيامت فرا رسد، به ديگر مردمان گفته مى شود؟ وارد بهشت شويد، ولى به اويس گفته خواهد شد كه بايست و شفاعت كن ، خداوند به تعداد قبيله ربيعه و مضر، شفاعت او را مى پذيرد. (40)
اويس مردى است با موهاى بلند و بر پهلوى چپ و كف وى به اندازه يك درهم سپيدى است . (41)
پيامبر رحمت (صلى الله عليه و آله و سلم) در هنگام وفات ، جامه خويش ‍ به اويس قرنى مرحمت مى فرمايد. (42)
همو بود كه گاه گاهى مى فرمود:واشوقاه اليك يا اءويس القرن ؛ (43) چقدر اشتياق ديدارت را دارم اى اويس قرنى ! »

اويس ، ميراثدار ارزشها
برخى افراد هستند كه اگر مورد تعريف و تمجيد بزرگى قرار گيرند، ديگر در در پوست خويش نمى گنجد و به سرعت گرفتار انحراف و انحطاط مى شوند.
و ارزشهاى را كه بدان افتخار و تظاهر مى كنند از دست مى دهند. در صورتى كه نگهدارى ارزشها بسيار دشوارتر از دستيابى به آنهاست . اگر يك بار ديگر اويس را در نگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مرو كرده و از كوچه هاى زندگانى اويس نيز عبور كنيم ، به خوبى مى يابيم كه اويس ميراثدار ارزشها و پاسدار سفارشهاى محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم) است .
همان طور كه اشاره شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با اشاره به اويس قرنى فرمودند: نسيم رحمانى را از جانب يمن استشمام مى كنم . به عمر فرمودند: اگر او را ديدى سلام مرا به او برسان ! به همين دليل بود كه پس از رحلت پيامبر رحمت (صلى الله عليه و آله و سلم)، عمر چند بار در صدد تفقد از احوال اويس بر آمد:
1 - هر گاه از جانب يمن جمعيتى مى آمد، عمر از ايشان مى پرسد: « آيا اويس بن عامر با شماست ؟ » (44) تا آن كه در يكى از گروههاى يمنى ، اويس ‍ را به عمر معرفى كردند و عمر خطاب به او گفت :
- « آيا تو اويس فرزند عامرى ؟ »
اويس : « آرى من همان اويسم . »
- « از طايفه قرن ؟ »
- « آرى از طايفه قرن هستم . »
- « آيا زمانى مبتلا به بيمارى برص بوده اى كه صحت يافته باشى و تنها به مقدار درهمى از آثار آن باقى مانده باشد؟ »
- « بلى چنين است كه گفتى . »
- « مادر دارى ؟ »
- آرى مادر پيرى دار.
- « از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: اويس فرزند عامر قرنى ، جزء جمعيت هاى يمن نزد شما خواهد آمد. او مبتلا به برص بوده و از خداوند خواسته تا او را شفا دهد، مگر به مقدار درهمى ، و مادرى دارد كه نسبت به او بسيار نيكى مى كند، اگر بر امرى قسم ياد كند، خداى متعال به واسطه انجام مقصودش از پيامدهاى آن رهايى اش مى بخشد، پس اگر توانستى ، از او بخواه كه برايت از خداوند درخواست بخشايش كند. »
سپس عمر خواست كه برايش استغفار كند و اويس از درگاه خداوندى برايش طلب مغفرت نمود.
عمر: « به كجا خواهى رفت ؟ »
اويس : « مى خواهم به كوفه بروم . »
عمر: « آيا مى خواهى سفارش نامه اى به حاكم كوفه برايت بنويسم ؟ »
اويس : « همنشينى با فقرا نزد من محبوبتر است ! » (45)
2 - گروهى از اهالى كوفه در مدينه نزد عمر رفتند. عمر پرسيد: « از اهل قرن كسى اين جاست ؟ » شخصى خود را قرنى معرفى كرد.
عمر گفت : « پيغمبر خدا به ما خبر داد كه « از يمن مردى به نام اويس به نزد شما مى آيد، و جز مادر، كسى ندارد، در بدنش سفيدى بوده ، خدا را خوانده ، و فقط به اندازه يك درهم (از آثار برص) بر جاى مانده است . هر كه او را ديد، از او بخواهد تا برايش استغفار كند » . زمانى بر ما وارد شد، سخنان پيامبر را درباره او تحقيق كردم ، همه آنها درست بود. از او خواستم تا برايم طلب آمرزش كند، و سپس پيشنهاد كردم تا نزد من بماند، نپذيرفت و به كوفه رفت . »