3- سرنوشت به معناى غلط
 
ديوانگى است ، قصه تقدير و بخت نيست
از بام سرنگون شدن و گفتن اين قضا ست

ما سرنوشت را از عوامل موهوم كاميابى و از عوامل انحطاط و شقاوت مى شماريم و اين به آن معنائى كه اديان آسمانى و قرآن مجيد آن را تحكيم و تثبيت مى نمايد، نيست ، بلكه به آن معنائى است كه بسيارى از ساده دلان مى انديشيد : «ما اسير سرنوشت خود هستيم و سازنده سرنوشت ما كسى ديگر است .»
ما خواه خداپرست باشيم ، خواه مادى ، خواه معتقد باشيم كه سازمان جهان هستى زير نظر يك انديشه بزرگ و عقل محيط اداره ميشود و يا اين كه بگوئيم تصادف ، اتمهاى بيشمار اين نقش و نگار را در صحنه گيتى به وجود آورده است ، بالاخره نمى توانيم اين حقيقت را انكار كنيم كه از نخستين روزى كه جوانى دست به ميخوارگى مى زند، اساس ‍ سرنوشت بد خود را با دست خود پى ريزى مى كند؛ اين جوان پس از مدتى يا با كبد متورم در گوشه بيمارستان خواهد افتاد و يا با سكته قلبى و يا با پاره شدن شريانهاى مغزى بدرود زندگى گفت .
ما يقين داريم شخصى كه بادم شير و پلنگ بازى مى كند، آن هم بدون كوچكترين مهارت در رام كردن حيوانات ، پس از لحظاتى طعمه درندگان خواهد شد.
به طور مسلم جوان بيكار و بى عار و قمار باز خود را به سرنوشت بدى دچار مى سازد. او خود سازنده سرنوشت خويش است نه شخص ديگر.
و به گفته پروين اعتصامى :

ديوانگى است ، قصه تقدير و بخت نيست
از بام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست
در آسمان علم ، عمل بهترين پر است
در كشور وجود، هنر بهترين غناست
ميكوش گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوى گرچه راه تو در كام اژدهاست

دانشجوئى كه شب و روز خود را يكى كرده و با علاقه شديد به فرا گرفتن علم مشغول مى شود، از همان لحظه اى كه پا به درب دانشگاه مى گذارد، سرنوشت خود را مى سازد.
خلاصه ، اعمال امروز ما سازنده آينده ماست ؛ و حوداث جهان هستى مانند حلقه هاى زنجير آنچنان به هم پيوسته است كه اگر يك حلقه از وسط آن گسسته شود، تمام نظام هستى از هم پاشيده مى شود.
هر حلقه اى از اين حلقات علت حلقه بعدى است . نظام حوادث در اين جهان يك سلسله دستگاههاى منظمى از علتها و معلولهاست . مثلا حوادث امروز علت حوادث فرداست . رويدادهاى آينده با قلم تكوين بر پيشانى حوادث امروز نوشته شده است و شرائط و اوضاع و علل و مقتضيات قبلى با زبان تكوينى خود مى گويند : جريانهاى امروز آبستن حوادثى است كه فردا و يا در جاى خود انجام مى گيرد و روابط ميان اين دو رشته از حوادث آن چنان منظم و تخلف ناپذير است ، كه اگر كسى به رموز و خصوصيات علل خلاقه و آفريننده پى برد، مى تواند خصوصيات پديده هاى آينده را به طور واضع پيش بينى كند.
در كتابهاى مذهبى مى خوانيم كه انسان در چهار چوبه سرنوشت خويش است و كتاب آسمانى ما مى گويد : «هر كارى كه شما انجام مى دهيد، قبلا در كتابى مضبوط مى باشد.»(32) منظور از آن اين نيست كه ما اسير سرنوشتى هستيم كه قبلا آن را به طور جبر نوشته اند، بلكه مقصود اين است كه خداى بزرگ و دانا كه بر تمام حوادث گذشته و آينده احاطه ، و از تمام آنها اطلاع كامل دارد، مى داند كه چه كسانى از روى اختيار چه كارهائى را انجام خواهند داد و در اثر آنها به سعادت و يا به شقاوت خواهند رسيد.
او از خط سير فردى كه خود آن شخص آن را ترسيم كرده است آگاهى كامل دارد و تمام اين خطوط در جهان بالا منعكس است ، ولى تمامى افراد در تنظيم نقشه زندگى خود كاملا آزادند.و هرگونه كه بخواهند سرنوشت خود را خواهند ساخت .
دسته اى وجدان خود را بازى مى دهند و آزادى انسان را كه عقل و وجدان بر آن گواه است ناديده مى گيرد. به قول مولوى :

اين كه گوئى اين كنم يا آن كنم
اين دليل اختيار است اى صنم

موضوع جبر حوادث و جبر اعمال را پيش مى كشند و تصور مى كنند كه در گردونه حوادث ، كوچكترين اختيارى از خود ندارند و مانند سنگى هستند كه از بالا رها گردد و تحت عوامل طبيعى ، يك راه بيش ندارد؛ و يا گياهى مى باشند كه بايد يكنواخت تحت شرايطى رشد و نمو كنند. در صورتى كه اين عقيده كاملا مخالف با وجدان و سرشت پاك انسانى است و هر فرد مى داند كه او در تمام كارهاى خود آزاد مختار مى باشد. اوست كه خود را نيك فرجام و يا بد فرجام مى سازد.
اگر در گذشته افراد مجرم و يا عقب مانده و شكست خورده ، گناهان و اثرات شوم اعمال خود را بر گردن قضا و قدر مى انداختند و خود را از هر نوع تقصير و گناهى تبرئه مى كردند، اكنون هم گروهى از مردم به جاى عامل مزبور، عبارت جبر تاريخ را به كار مى برند و اعمال خود را اثر مستقيم جبر تاريخ مى دانند. اين عامل در ميان آنان همان ارزشى را دارد كه قضا قدر (به تفسير نادرست آن ) در گذشته داشت .
اين نوع نتيجه گيرى از موضوع جبر تاريخ ، يك نوع خود فريبى و در حقيقت عذرى است براى تقصيرها و سرپوشى است براى جرايم .
اكنون ببينيم از جبر تاريخ كه در كتابهاى فلسفى و اجتماعى امروز زياد به كار مى رود چيست .
تكامل و بهبود زندگى بشر از نظر اقتصاد و فرهنگ ايجاب مى كندكه انسان طبق مقتضيات زمان ، زندگى كند و زندگى خود را در دل يك اجتماع متكامل براساس زندگى نوين و تكامل يافته اى استوار سازد.
مثلا امروز بهره بردارى از صنايع و مسافرت با هواپيما استراحت در سايه برق و پيروى از روشهاى نوين آموزش و پرورش همه نتيجه جبر تاريخ زندگى بشر مى باشد. از آنجا كه زندگى انسان در پرتو كوششهاى توان فرساى دانشمندان در مسير تكامل قرار گرفته است ، زندگى در دل اين جامعه انسان را مجبور مى كند كه خود را همگام جامعه سازد و بسان ديگران از اين عوامل استفاده كند. و اين مطلبى است بسيار صحيح و اساسى ؛ و اين است معنى صحيح جبر تاريخ .
ولى كسانى كه از اين اصل سوء استفاده مى كنند، مى خواهند همه نوع لجام گسيختگى و تمرد و عصيان خود را با اين اصل توجيه كنند. مثلا هر موقع با آنان درباره سقوط نسل جوان در منجلاب فساد سخن مى گوئيم ، در پاسخ مى گويند : جوانان تقصير ندارند. همگى مربوط به جبر تاريخ و نتيجه مستقيم آن است . از دريچه فكر چنين شخصى اين جوان نيرومند مانند آلت بدون اراده اى است كه جبر تاريخ او را به هر طرف بخواهد مى برد.
در صورتى كه اين نوع تفسير يك نوع بازى كردن با اصول علمى و فلسفى است و اين اصل هرگز نمى تواند اعمال بد ما را توجيه كند. اعمالى كه ما همه آنها را با كمال آزادى بشر در تعيين سرنوشت خود، نه به آن معنى است كه او در زندگى خويش اصلا به هيچ مقامى نياز ندارد و مى تواند بدون استمداد از قدرت پرورگار، اين راه پرپيچ و خم را طى كند.
اين نظر را نه اديان آسمانى مى پذيرد، و نه با اصول فلسفى و علمى سازگار است . بشر هر اندازه قوى و نيرومند باشد، چون مصنوع آفريدگار جهان است و در زندگى به هزاران عامل نياز دارد، همواره بايد از قدرت و نيروى نامتناهى خداوند استمداد كند تا او را در مسير زندگى كمك نمايد.
او مانند نور افكنهائى است كه به مبداء مولد برق ارتباط دارد و هر لحظه بايد از آن منبع ، كسب نيرو كند، ولى در چگونگى صرف اين نيرو كاملا آزاد است .
احساس چنين نيازى و اين كه او بايد هر لحظه از نيروى نامتناهى پرودگار كمك بگيرد ، نه تنها او را افسرده و سست نخواهد ساخت ، بلكه نشاط او را براى كار و فعاليت ، بيشتر خواهد نمود؛ زيرا مى داند كه نيروى مرموز و فوق العاده اى در پشت سر او هست و مى تواند او را در مسير زندگى كمك كند و در صحنه زندگى تنها نيست .
سربازانى كه در مقابل دشمن و صف مقدم جبهه قرار مى گيرند، در صورتى مى توانند با شور و هيجان بجنگند كه مطمئن باشند از پشت سر، نيروهاى ديگرى آنها را كمك خواهند كرد و در غير اين صورت روحيه خود را باخته و دست از كار مى كشند.
پيشواى بزرگ اسلام اميرمؤ منان على (ع ) در يكى از ميدانهاى نبرد پس از آنكه به فرزند خود يك سلسله دستورات دقيق جنگى را كه ضامن پيروزى در صحنه نبرد مى باشد، تعليم مى كند، در پايان گفتار خود چنين مى فرمايد : « و اعلم ان النصر من عنداللّه .» يعنى ، فرزندم ! بدان پيروزى نهائى از ناحيه خداست .

4- بزرگ زادگى و ثروت موروثى

پيامبران الهى از خانواده هاى ثروتمند نبوده اند و اكثر مردان بزرگ از كلبه هاى محقر پا به اجتماع گذارده اند.
يكى از دوستان دانشمندم درباره بزرگ زادگانى كه در مهد نعمت و عزت ، چشم به جهان مى گشايند و در سايه آبرو و حيثت خانوداگى به مقاماتى مى رسند، مى گفت : «گروهى از مردم سعيد و خوشبخت از مادر متولد مى شوند و فلانى نيز خوشبخت بدنيا آمده است .»
او سعادت و خوشبختى را در پناه ثروت پدر و حيثت فاميل مى دانست ثروتى كه مى تواند كودك را مدتى در انظار، گرامى سازد و از اضطراب و كار و كوشش بى نياز نمايد.
ما اين انديشه را از آن دوست گرامى به طور وكلى و دربست نمى پذيرفتيم ؛ زيرا درست است كه شرافت و نجابت پدر و مادر و ثروت و مكنت خانواده مى تواند شرايط ترقى و تكامل انسان را آسانتر سازد و در اين راه به انسان كمك شايانى نمايد، ولى از يك نكته نبايد غفلت كرد، و آن اين كه اگر احساسات و عواطف و تمايلات جوانى كه در مهد عزت همچون خانواده اى پرورش يافته است ، درست رهبرى نشود، به مراتب از كسانى كه در كلبه هاى فقر و بيچارگى چشم به جهان مى گشايند، ذليلتر و بيچاره تر مى شود.
ثروت پدر و حيثت خانوادگى زمانى مى تواند انسان را به سعادت ابدى هم آغوش سازد كه عوامل نخوت و تنبلى و عياشى و انحراف اخلاقى و روحى نشود. متاءسفانه كمتر اتفاق مى افتد كه اين مواهب خدادادى در اين مسير به كار افتد و غالبا اين عوامل براثر عدم رهبرى صحيح ، نتيجه نامطلوب مى دهد.
تاريخ گواهى مى دهد كه پيامبران الهى از خانواده هاى ثرومند نبوده اند و اكثر مردان بزرگ از كلبه هاى محقر پا به اجتماع گذارده اند.
حتى گفته اند : «فقر در شرايط خاص گاهواره نبوغ است .» و آزمايش و تجربه آن را تاءييد كرده است .
ابوتمام ، خاتم الشعراء مؤ لف كتاب «حماسه » و كتابهاى نغز ديگر، در خانواده اى فقير چشم به دنيا گشود و مدتها براى گذارن زندگى ، سقائى مى كرد.
ياقوت حموى نويسنده كتاب «معجم البلدان » بزرگترين كتاب جغرافيائى اسلام كه در قرن ششم هجرى نگاشته شده و در ده جلد بزرگ به چاپ رسيده و هم اكنون بزرگترين منبع براى شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته مى باشد، برده اى بيش نبود. ابراهيم حموى او را براى كسب و تجارت به شهرها مى فرستاد. او در مسافرتهاى خود يادداشتهائى از اوضاع جغرافيائى و طبيعى شهرها برمى داشت ، و در آخر، همه آنها را تدوين نموده به صورت كتابى در آورد.
اميركبير آشپززداه بود. او از ميان توده هائى برخاسته بود كه رنج و محنت و فشار استبداد حكام زمان خود را بخوبى چشيده بود. اين تجارب و مشاهدات تلخ بود كه او را يك مرد نيرومند متكى به نفس تربيت كرد.
«سرتوماس لارنس » پسر يك مرد بيكاره بود. او هوش و استعداد سرشارى داشت و در پنج سالگى به آسانى شعر حفظ مى كرد و در 16 سالگى تابلوى عيد تجلى را نقاشى كرد و برنده جايزه انجمن هنرهاى زيبا گرديد.
ناپلئون مى گويد : «ثروت در دست جوان مانند سلاح و حربه اى است كه با آن نفس و اهل خود را هلاك مى كند.»
اينجاست كه شاعر عربى زبان مى گويد :

« ان الشباب و الفراغ والجدة
مفسدة للمرء اى مفسدة »

يعنى ، جوانى و بيكارى و ثروت ، مايه تباهى مرد است و چه مايه تباهى ! همانطورى كه گفته شد اين مواهب طبيعى تا درست رهبرى نشود به ضرر انسان تمام مى شود. آنچه ضرورى است ، رهبرى صحيح مى باشد.
سعدى مى گويد :

وقتى افتاد فتنه اى در شام
هر يك از گوشه اى فرا رفتند
پسران وزير ناقص عقل
به گدائى به روستا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزيرى پادشا رفتند

مى گويند : «فقر، ما در صنايع است .» تا روزى كه كالاهاى باختر زمين به كشور ژاپن سرازير بود، اين ملت فاقد همه گونه صنايع بودند. از روزى كه دروازه هاى خارج را به روى كشور خود بستند و نخست وزير آنها گفت : «تا ملت ژاپن به دست خود كفش ندوزند همه بايد پابرهنه بگردند.» هوش و فكر و كار و كوشش در سياست فرهنگ ملت ژاپن به كار افتاد و از بى طرفى مثبت حداكثر استفاده را كردند و از زندان اقتصاد وابسته و توليد محصول واحد و تهيه مواد اوليه براى بيگانگان ، بيرون آمدند.
اصل و نسب «شكسپير» بدرستى معلوم نيست ، اما مى گويند پدرش قصاب بوده و در طفوليت پشم شانه مى زده است و در يكى از مدارس مستخدم بوده و بعد منشى شده است . در اين نابغه تجربيات بشر جمع شده بود؛ گوئى تمام حرفه ها را داشته و مدتها در هر يك از آنها كار كرده است . هوش و قريحه سرشار و سرعت انتقال و مطالعه و تجربيات ، او را به نوشتن قطعاتى موفق ساخت كه جزء شاهكارى عالم ادب محسوب مى شود.(33)
«آندروجكسن » رئيس جمهور سابق امريكا به عقل و تدبير معروف است .
وى طى نطق مفصلى كه در واشنگتن ايراد كرد، مراحلى را كه از خياطى تا رياست جمهورى طى كرده بيان نمود و همه را به تعجب آورد. او گفت : «گروهى مرا تحقير مى كنند كه خياط بوده ام ؛ ولى من در خياطى هيچ ننگ و عار نمى بينم . وقتى خياط بودم ، در امانت و مهارت ضرب المثل بودم . لباسهاى مشتريان را سروقت مى دادم و همه آنها در برش و دوخت ، از من راضى بودند.»
ما در خلال زندگى خود، بزرگ زادگانى را ديده ايم كه براثر عدم رهبرى صحيح ، از اين سرمايه نامرئى كوچكترين استفاده اى نكرده و به روزگار سياه دچار شده اند.
ولى برعكس جوانانى را ديده ايم كه روى عوامل و شرايط خاصى كه بسيارى از آنها به دست خودشان درست شده ، از نردبان ترقى بالا رفته و به مناصبى نائل آمده اند.
مردان خود ساخته تاريخ در معارف ، اخلاق سياست و صنعت كسانى بودند كه در پرتو كاردانى و لياقت فطرى و زحمات فراوان ، به جائى رسيده اند كه مرد تاريخ و شخصيت خود ساخته شده اند. و هيچ عامل خارجى در كسب شخصيت و مقام آنان مؤ ثر نبوده و جز از باطن خود از جائى استمداد نكرده اند.

--------------------------------------------
پي نوشت ها :
1- امالى طوسى 1، ص 26.
2- فروع كافى 1، ص 347.
3- وسائل الشيعه 2، ص 521.
4- اسد الغابه 3، ص 143.
5- روزنامه اطلاعات ، شماره 11947.
6- روضات الجنات ، ص 747، نقل از زينة المجالس .
7- نهج البلاغه ، نامه 47.
8- نهج البلاغه ، باب حكم ، شماره 147.
9- دائرة المعارف فريد و جدى ، ج 1، ماده اله .
10- ديوان شهريار، ص 335.
11- روزنامه اطلاعات ، شماره 9703.
12- تاريخ كامل ابن اثير، ج 2، ص 122 123.
13- 1 ابن هشام ، ج 2، ص 253.
14- نهج البلاغه ، خطبه 130.
15- سوره روم ، آيه 9.
16- مرحوم مدرس خيابانى از چهرهاى درخشنده علم و ادب در عصر حاضر بود، وى آثار گرانبهائى در پيرامون علوم اسلامى و ادبى به يادگار گذارده است ، و حقوق زيادى بر ذمه نگارنده دارد.
17- كامل ابن اثير، ج 2، ص 220.
18- نهج البلاغه ، خطبه 10.
19- نهج البلاغه ، نامه 38.
20- نهج البلاغه ، نامه 45.
21- تحف العقول ، ص 365، چاپ حيدرى .
22- گوشه و كنار تاريخ .
23- حوادث بزرگ تاريخ ، ص 82.
24- حوادث بزرگ تاريخ ، ص 78.
25- حوادث بزرگ تاريخ ، ص 238.
26- نهج البلاغه ، نامه 45.
27- حوادث بزرگ تاريخ ، ص 249.
28- تفسير روح البيان ، تفسير سوره منافقون
29- سيره ابن هشام ، ج 2.
30- سفينة البحار، ج 2، ص 278.
31- بحارالانوار، ج 23، ص 19.
32- سوره حديد، آيه 22.
33- اعتماد بنفس ، ص 21.