4 - رابطه انسان با خدا
فَلَمْ أَرَ مَوْلىً كَرِيماً أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ عَلَيَّ، يا رَبِّ إِنَّكَ‏تَدْعُونِي فَأُوَلِّي عَنْكَ، وَتَتَحَبَّبُ إِلَيَّ فَأَتَبَغَّضُ إِلَيْكَ، وَتَتَوَدَّدُ إِلَيَّ فَلَاأَقْبَلُ مِنْكَ كَأَنَّ لِي التَّطَوُّلَ عَلَيْكَ فَلَمْ يَمْنَعْكَ ذلِكَ مِنَ الرَّحْمَةِ لِي‏وَالإِحْسانِ إِلَيَّ، وَالتَّفَضُّلِ عَلَيَّ بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ فَارْحَمْ عَبْدَكَ الجاهِلَ‏وَجُدْ عَلَيْهِ بِفَضْلِ إِحْسانِكَ إِنَّكَ جَوادٌ كَرِيمٌ. الحَمْدُ للَّهِ مالِكِ المُلْكِ،مُجْرِي الفُلْكِ، مُسَخِّرِ الرِّياحِ، فالِقِ الإِصْباحِ، دَيَّانِ الدِّينِ، رَبِ‏العالَمِينَ. الحَمْدُ للَّهِ عَلَى حِلْمِهِ بَعْدَ عِلْمِهِ، وَالحَمْدُ للَّهِ عَلَى عَفْوِهِ بَعْدَقُدْرَتِهِ، وَالحَمْدُ للَّهِ عَلَى طُولِ أَناتِهِ فِي غَضَبِهِ وَهُوَ قادِرٌ عَلَى ما يُرِيدُ.
".. پس صبورتر از تو بر من، مولايى كريم بر بنده‏اى پست نديدم، تو مرامى‏خوانى پس از تو روى مى‏گردانم، مرا دوست مى‏دارى و دشمنى مى‏ورزم، مهرمى‏ورزى از تو نمى‏پذيرم، گويى برتو قدرتى دارم و اين تو را از رحمت و احسان‏وتفضّل جود و كرمت بر من بازنداشته است، پس بنده نادانت را ببخشاى و بر اواحسان كن كه تو جواد و كريمى. ستايش خداى را مالك ملك است و روان كننده‏كشتيها، تسخير كننده بادهاست و شكافنده صبح، حكم فرماى روز جزاست‏وخداوند جهان و جهانيان، ستايش خداى را بر حلمش بعد از علمش و ستايش‏خداى را بر عفوش بعد از قدرتش و ستايش خداى را بر بردبارى فراوانش هنگام‏غضب، حال آنكه بر هر آنچه خواهد تواناست..."
پس صبورتر از تو بر من مولايى كريم،
بر بنده‏اى پست نديدم،
تو مرا مى‏خوانى پس از تو روى مى‏گردانم،
مرا دوست مى‏دارى و دشمنى مى‏ورزم،
مهر مى‏ورزى از تو نمى‏پذيرم.
رابطه‏اى كه ميان انسان و خدا وجود دارد، رابطه‏اى شگفت‏انگيز است.وقتى انسان محتاج و فقير است و حتماً بايد در جهت خدا تلاش كند و به سوى خدابرود و در جستجوى وسايلى باشد كه او را به خدا نزديك گرداند، در اكثر اوقات‏ديده مى‏شود كه عكس آن رخ مى‏دهد يعنى خدا انسان را مى‏خواند و به او دوستى‏مى‏ورزد، در حاليكه انسان استجابت را رها مى‏كند و به سبب فشار هوسهاوشهوات و لذّتهاى زندگى از خدا دور مى‏شود؛ اين بخش از دعاى افتتاح؛ بر اين‏جدايى عجيب انسان از خدا پرتو افكنده است:
"پس صبورتر از تو بر من مولايى كريم بر بنده‏اى پست نديدم."
عليرغم نياز انسان به خدا و بندگى كردن براى او و عليرغم پستى انسان كه درارتكاب معصيت و اصرار بر گناه جلوه‏گر مى‏شود، خدا بر او، گناهان و خطاهايش‏صبر مى‏كند و صبورتر از او كسى يافت نمى‏شود، دليل آن اين است: "تو مرامى‏خوانى و من از تو روى مى‏گردانم" چقدر پيش مى‏آيد كه مثلاً خدا ما را از طريق‏مؤذن كه وقت نمازهاى واجب فرياد بر مى‏آورد: "حىّ على الصلاة، حىّ على‏الفلاح، حىّ على خير العمل" به نماز مى‏خواند، امّا ما اين دعوت را اجابت‏نمى‏كنيم و به كارهاى بى ارزش مشغول مى‏مانيم. خدا ما را مى‏خواند و ما از او روى‏بر مى‏گردانيم.
"به من دوستى مى‏روزى و من به تو دشمنى مى‏ورزم" خدا ما را دوست‏مى‏دارد و مى‏خواهد كه او را دوست بداريم، مى‏خواهد كه ميان ما و او رابطه‏دوستى متقابل باشد، همه چيز در دست خداوند عزّت است و او نعمتهاى پى‏درپى خود را به ما عنايت مى‏فرمايد تا دوستش بداريم، او مى‏خواهد كه در برابر اوخضوع كنيم و او را بپرستيم و مطيع تعليمات او باشيم تا ما را دوست بدارد، امّا ماعملاً اين را رها مى‏كنيم و از دست مى‏گذاريم: "به من دوستى مى‏ورزى و من به تودشمنى مى‏ورزم"، هر وقت خدا هدايايى نيك به سوى ما مى‏فرستد تا دوستش‏بداريم ما عكس آن را انجام مى‏دهيم و گناهان خود را به سوى او مى‏فرستيم، دردعاى ابوحمزه ثمالى آمده است:
"پيوسته فرشته‏اى بزرگوار، كارهاى زشت ما را به پيشگاه تو مى‏آورد."
"به من مهرى ورزى و من از تو نمى‏پذيرم" خدا نامه دوستى و مِهر به سوى‏انسان مى‏فرستد، امّا انسان بى آنكه نامه را بگشايد آن را نمى‏پذيرد و رد مى‏كند، آن‏نامه قرآن است، و ما مگر چقدر قرآن مى‏خوانيم؟ آيا وقتى در ماه مبارك رمضان،طبق عادت موروثى خود، قرآن مى‏خوانيم در آيات آن تدبّر و انديشه مى‏كنيم؟يا اينكه همه همّ ما مربوط به مقدار كمّيّت آيات و سوره‏هايى است كه هر روزمى‏خوانيم؟
"گويى من بر تو قدرتى دارم و اين تو را از رحمت و احسان و تفضّل جودوكرمت بر من بازنداشته است، پس بنده نادانت را ببخشاى و بر او احسان كن كه توجواد و كريمى."
اين انسان عاجز و ضعيف كه نمى‏تواند بدون نعمتها و الطاف خدا و بدون‏دوستى او لحظه‏اى به زندگى ادامه دهد، دوست داشتن خدا را رها مى‏كند، گويى‏بر آفريدگار جهان برترى و تسلّط دارد: "گويى من بر تو قدرتى دارم"، امّا اين رابطه‏منفى كه انسان ميان خود و خدا بر قرار مى‏كند خدا را از ادامه رحمت و نعمت برانسان، باز نمى‏دارد: "و اين تو را از رحمت، احسان، تفضّل جود و كرمت بر من‏باز نداشته است."
در دعاى ابو حمزه مى‏خوانيم:
"ستايش خدايى را كه او را مى‏خوانم پس اجابتم مى‏كند، گرچه در هنگامى‏كه مرا مى‏خواند كُند و آهسته‏ام، ستايش خدايى را كه از او مسألت مى‏كنم و به من‏عطا مى‏فرمايد، گرچه آنگاه كه از من قرض مى‏خواهد بخيلم... ستايش خدايى راكه جز او را نمى‏خوانم و اگر جز او را خواندم دعايم را اجابت نكرد. ستايش خدايى‏را كه اميد به غير او ندارم و اگر اميد به غير او داشتم اميدم را بر باد داد... پس‏خداوند من ستوده‏ترين است نزد من و سزاوارترين به ستايش من."
اين چنين است كه بنى آدم اين جدايى را استوار مى‏كنند، هرگاه خدا آنها راغريق لطف و رحمت خود مى‏كند آنها لطف و رحمت خدا را با گناه و جفا كارى ردمى‏كنند. البتّه انسان تحت فشار شهوات، گناه مى‏كند و به خطا افتادن بسيار بدتراست، جفا يعنى اينكه انسان از خداوندش در خواست نكند و در هيچ امرى او رانخواند و از او بخاطر گناهانش آمرزش نطلبد، انسان وقتى به خدا جفا مى‏كندورابطه‏اش را با او مى‏گسلد به كجا پناه ببرد؟ و آيا كسى جز خدا هست كه حاجات‏خود را از او بخواهيم و در آرامش و سختى به او پناه ببريم؟
ما با لطف و رحمت او زنده‏ايم و بر روى زمين و زير آسمان او زندگى مى‏كنيم‏و همه حركات و سكنات ما در دست اوست، بنابر اين چگونه است كه به او جفامى‏كنيم و پيوند خود را از او مى‏گسليم؟
روايت شده كه مردى نزد امام حسين‏عليه السلام آمد و گفت: من مردى معصيتكارم‏و بر گناه صبر ندارم پس مرا موعظه‏اى كن. امام فرمود: "پنج كار كن آنگاه هر گناهى‏كه خواستى بكن:
اوّل - روزى خدا را مخور،
دوم - از ولايت خدا بيرون رو،
سوم - جايى را بجوى كه خدا تو را نبيند،
چهارم - آنگاه كه فرشته مرگ آمد تا روح تو را بازگيرد او را از خود دفع كن،
پنجم - هرگاه كه تو را در آتش بردند داخل آن مشو."
)بحار الانوار ج‏78، ص‏126)
"پس ببخشاى بنده نادانت را و بر او احسان كن."
و بدينگونه انسان در حاليكه طالب رحمت اوست و معترف به نادانى و نيازمبرم خود به فضل و احسان خدا، به خدا تضرّع مى‏كند و با اين زارى و تضرّع بخش‏اول دعاى افتتاح به پايان مى‏آيد. و همانطور كه قبلاً گفتيم دعاهاى به جامانده ازمعصومين معمولاً با حمد و تنزيه و تسبيح خدا شروع مى‏شوند، سپس نوبت به‏تضرّع و زارى در پيشگاه خدا و طلب حاجات از او مى‏رسد، از اينرو بخش اوّل‏دعاى افتتاح با حمد و ثنا و تسبيح شروع شد سپس به طلب و تضرّع كشيدوهمينطور قسمت دوم نيز با گذرى تازه بر حمد و تسبيح و تنزيه آغاز مى‏گردد و بعداز آن به طلب مى‏رسد. در اين بخش، طلب با درود بر پيامبر و خاندان او آغازمى‏شود و در پايان دعا، مجموعه‏اى از خواسته‏هاى استراتژيك مهم كه مربوطاست به سرنوشت انسان در زندگى، وضعيّت سياسى او، و قضايايى كه در رويارويى با دشمنان امّت اسلامى پيش مى‏آيد، ديده مى‏شود.
"ستايش خدايى را كه مالك ملك است و روان كننده كشتيها، تسخير كننده‏بادهاست و شكافنده صبحها، حكم فرماى روز جزاست و خداوند جهان‏وجهانيان."
چه‏بسا در اينجا ميان خداشناسى و ايمان تفاوتى باشد، زيرا حالت شناخت‏بر ايمان تقدّم دارد، چه اين معرفت ديدار نزديك قلبى است و حالت شناخت‏وعرفان حالت پيوند غيبى ميان دل انسان و خداست، اين حالت چگونه پديدمى‏آيد؟ از وسايل رسيدن به عرفان، ايمان تفصيلى يا تفصيلات ايمان است، مابطور مجمل و كلّى معتقديم كه اين جهان گسترده را خدا آفريده و تدبير امور آن‏بدست اوست، اين ايمان است؛ امّا وقتى انسان خواست كه به شناخت خدا و به‏اتّصال قلبى با او و به درجه يقين برسد، بايد اين‏ايمان مجمل را مفصّل كند ومتوجّه‏هر جزئى از مخلوقات خدا در جهان بشود و در آفرينش، خلقت و صنع او تدبّركند، در اينكه خدا اين جهان، اين درخت، اين باغ، اين خورشيد، اين ماه، اين‏ستاره، اين كره و... را آفريده، بينديشد تا نور يقين در قلب او انگيخته شود و سراپاخداشناس شود و برسد به آنچه كه امام على‏عليه السلام به آن رسيد، آنچنانكه از او روايت‏شده است:
"هيچ چيز را نديدم مگر آنكه خدا را در پس و پيش و همراه آن ديدم."
پس در هر چيزى كه انسان مى‏بيند اسمى از اسماى خدا متجلّى است،انسان وقتى درخت را مى‏بيند فقط به ميوه و قيمت آن نمى‏انديشد، بلكه درآفرينش ماهرانه، ظريف و در زيبايى آن و نظام زندگى نيز مى‏انديشد و از راه نگرش‏در آفريده به آفريننده و مدبّر بودن خدا مى‏رسد و از طريق نيرومندى و استوارى‏آفرينش مى‏گويد: منزّه است خداى قوى قدير و از طريق رابطه درخت با جهان‏مى‏گويد: منزّه است خداى مدبّر، خداى مقدّر حكيم. پس بنابر اين هر چيزى‏انسان عارف را به اسمى از اسمهاى خدا رهنمون مى‏شود و وقتى انسان را طريق‏اسماء حسناى الهى، خدا را شناخت، هرگاه اسم جديدى را بشناسد، در آسمان‏ايمان درخششى بيشتر خواهد داشت و در يقين به درجه‏اى بالاتر خواهد رسيد،اين است كه مى‏بينيم قسمت دوم دعاى افتتاح با حمد و ثناى الهى، با اشاره به‏تفصيل ابداع و آفرينش، در كوششى براى سوق دادن انسان مؤمن به بيشتر تدبّركردن و انديشيدن در آفرينش خدا براى كسب يقين و شناخت بيشتر، آغاز مى‏شود:"ستايش خداى را كه مالك ملك است" پس ملك، همه از آنِ خداست، "روان‏كننده كشتيها و گرداننده آسمانها(."
همه چيز در اين جهان در حال گردش و جريان است، زمين به دور خودوخورشيد مى‏گردد، خورشيد خود در گردش است و حركت دارد و همه كرات درحال گردشى مستمر هستند، كيست آنكه اينها را به گردش و جنبش مى‏آورد؟ اوخداى سبحان است. و نيز خداست كه كشتيها را در وسط درياهاى متلاطم،بواسطه قوانين طبيعى كه خود وضع كرده به حركت مى‏آورد: "تسخير كننده‏بادها"، ما مى‏دانيم كه حركت بادها به سبب تحوّلاتى است كه در خورشيد روى‏مى‏دهد، يعنى بادها وقتى پديد مى‏آيند كه انفجارى در عمق خورشيد پديد آيد،ولى مسئله بالاتر و دقيقتر از اينهاست، بادها بر اساس نظمى دقيق كه امور جهان رااداره مى‏كند مى‏وزند، بادها همچون فرستادگان الهى هستند، درختان را بارورمى‏كنند، ابرها را كنار مى‏زنند، هوا را دگرگون مى‏كنند، كشتى‏ها را بر سطح درياهاحركت مى‏دهند و صدها كار ديگر. پس جز خدا كيست، آنكه بادها را نظم‏مى‏دهد؟ هدايت مى‏كند؟ و به حركت در مى‏آورد؟ بعضى از بادها باد عذابند،آنگاه كه بر ديارى گناه آلود مى‏وزند و جمله ساكنان آن را نابود مى‏كنند، در حاليكه‏ديارى نزديك به آن از تأثيرات بادها به دور مى‏ماند. بادها عقل ندارند، پس كيست‏جزخدا كه آنها را براى مصلحتى معيّن جهت و جنبش مى‏دهد؟
"شكافنده صبحها" خدا كسى است كه صبح را مى‏شكافد و باعث مى‏شودكه از دل تاريكى و سياهى گشوده شود تا زندگى دَم برآورد و چرخ زندگى با نشاطوجدّيّت بگردد، "حكم فرماى روز جزا و خداوند جهان و جانيان" خداست آنكه‏پاداش مردم را مى‏دهد و به حساب آنان در هر كار كوچك و بزرگ مى‏رسد، زيراخداوند جهان و جهانيان است.
ستايش خداى را بر حلمش بعد از عملش و ستايش خداى را بر عفوش بعداز قدرتش و ستايش خداى را بر بردبارى فراوانش هنگام غضب و حال آنكه بر هرآنچه خواهد تواناست..
در اين بخش از دعا، مظاهر ديگرى از جدايى ميان انسان و خدا ديده‏مى‏شود، خدا در برابر انسان گناهكار عصيانگر با آنكه از گناه و عصيان او با خبراست، بردبارى مى‏كند؛ انسان غيبت كسى را مى‏كند كه اين غيبت را نمى‏شنود،امّا خدا مى‏بيند و مى‏شنود و هيچ گناهى نيست كه انسان مرتكب شود و او مراقب‏آن نباشد و آن را نبيند، در حديث آمده است كه خدا ملكوت آسمانها و زمين را به‏ابراهيم پيامبرعليه السلام نشان داد و پرده از برابر چشمانش برداشت و او همه گناهانى را كه‏در حال انجام شدن بود مى‏ديد، ديد كه مردى در جايى زنا مى‏كند، مردى ديگر ازخانه‏اى دزدى مى‏كند و ديگرى به حق دوستش تجاوز مى‏كند و او را مى‏كشدوهم‏چنين مجموعه‏اى بزرگ‏از گناهان و عصيانها، پيامبر همه اينها را مى‏ديد ولبريزاز شگفتى و تعجّب مى‏شد در حاليكه او خود پيامبرى معصوم بود و از خداى‏متعال خشيت داشت و خدا را بدرستى مى‏شناخت.
از پيامبر روايت شده است كه فرمود:
"چون ابراهيم خليل را به ملكوت بردند و خداوند مى‏فرمايد: و اينچنين به‏ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم و براى آنكه از يقين آوران گردد،خداوند چشم او را وقتى به آسمان بردش نيرو داد تا زمين و ساكنان آشكار و نهان آن‏را ديد، پس مرد وزنى را ديد بر گناه، بر آنان دعا كرد تا هلاك شوند و شدند،ديگران را نيز بر همين حال ديد و همچنان كرد، چند بار چنين كرد و چون بازخواست كه براى هلاك آنان دعا كند، خداوند به او وحى كرد كه: اى ابراهيم‏دعايت را از بندگان من نگه‏دار كه من غفور، رحيم، جبّار وحليم، گناهان بندگانم‏زيانى به من نرساند و اطاعت آنان سودى براى من ندارد. من براى شفاى غيظ آنان‏را سياست نمى‏كنم. آنچنان كه تو كردى، پس دعاى خود را از بندگان من نگه‏دار كه‏تو فقط بنده‏اى بيم دهنده‏اى، نه شريكى در مملكت و نه مهيمن بر من لذا من‏وبندگانم. بندگان من با من يكى از اين سه حال را دارند: يا توبه كرده‏اند و من‏پذيرفته و از گناهانشان گذشته و عيوبشان پوشانده‏ام، يا عذاب خود را از آنان نگه‏داشته‏ام از آنجا كه مى‏دانم بزودى از صلب آنان فرزندانى با ايمان بيرون خواهندآمد، پس با پدران و مادران كافر مدارا مى‏كنم و عذاب خود را از ايشان رفع‏مى‏نمايم تا آن مؤمن از صلب آنان بيرون آيد و اگر از اين حال خارج شوند عذاب من‏بر آنان واجب مى‏شود و بلاى من ايشان را احاطه كند و اگر اين دو حال نباشدعذابى كه براى آنان آماده كرده‏ام عظيم‏تر از آن است كه تو مى‏خواهى، زيرا عذاب‏من بر بندگانم بر حسب جلال و كبرياى من است..
اى ابراهيم از ميان من و بندگانم برخيز كه من از تو بر آنان رحيم‏ترم، برخيز كه‏من جبّار حليم و علّام حكيمم. آنان را با دانشم تدبير مى‏كنم و قضا و قدر خويش رادر ميانشان روان مى‏سازم." )بحار الانوار ج‏12، ص‏60)
بدينگونه مى‏بينيم كه خداى تعالى با آنكه همه معاصى بندگان را مى‏داندبردبارى مى‏ورزد، در حاليكه قادر است آنان را بر كارهاشان بگيرد و عقوبت كند،امّا او آنان را عفو مى‏كند، "ستايش خداى را بر عفوش بعد از قدرتش"، خدااينگونه بر بنده خويش صبرى طولانى مى‏ورزد و خشم خود را بر او نازل نمى‏كند،انسانى را گاه دهها سال مهلت مى‏دهد در حاليكه آن انسان در گناه و عصيان‏سرگردان است، تا شايد درآخر، راه يابد و به راه رشد و هدايت بزگردد. "ستايش‏خداى را بر بردبارى طولانيش هنگام غضب در حاليكه بر هر آنچه خواهد،تواناست"، خدا عليرغم قدرت و جبروتش عفو مى‏كند و بردبارى و شكيبايى برگناهكاران نشان مى‏دهد، عفو و بردبارى و صبر از اسماء حسناى او هستند.
5 - دعا ميانه پيدا و ينهان‏
الحَمْدُ للَّهِ خالِقِ الخَلْقِ، باسِطِ الرِّزْقِ، فالِقِ الإِصْباحِ، ذِي الجَلالِ‏وَالإِكْرامِ وَالفَضْلِ وَالإِنْعامِ الَّذِي بَعُدَ فَلا يُرَى، وَقَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوَى،تَبارَكَ وَتَعالَى. الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مُنازِعٌ يُعادِلُهُ، وَلا شَبِيهٌ‏يُشاكِلُهُ، وَلا ظَهِيرٌ يُعاضِدُهُ، قَهَرَ بِعِزَّتِهِ الأَعِزَّاءَ، وَتَواضَعَ لِعَظَمَتِهِ‏العُظَماءُ، فَبَلَغَ بِقُدْرَتِهِ ما يَشاءُ.
"... ستايش خداى را كه آفريننده خلق است و گستراننده روزى و شكافنده‏صبحها، صاحب شكوه و بزرگوارى است و داراى فضل و انعام، آنكه آنچنان دوراست كه ديده نمى‏شود و آنچنان نزديك كه نجوا را مى‏شنود و تبارك و تعالى است،ستايش خداى را كه منازعى ندارد تا همتاى او باشد و شبيهى كه همانند اووپشتيبانى كه ياوريش كند، با عزّت خود عزيزان را مقهور كرد و بزرگان در برابربزرگيش تواضع كردند، پس با قدرتش به آنچه مى‏خواست رسيد..."
ستايش خداى را كه آفريننده خلق است و گستراننده روزى و شكافنده‏صبحها، صاحب شكوه و بزرگوارى است و داراى فضل و انعام، آنكه آنچنان دوراست كه ديده نمى‏شود و آنچنان نزديك كه نجوا را مى‏شنود و تبارك و تعالى است.
تأمّل در اين بخش از دعا ما را به انديشه‏هايى مى‏رساند كه بارزترين آنهااز اين قرارند:
الف - در اينجا پيوندى استوار ميان "خالق خلق" و "گستراننده روزى"هست، زيرا بر اساس آنچه از آيات قرآن و تدبّر در طبيعت جهانى كه در آن زندگى‏مى‏كنيم بر ما روشن مى‏شود، آفرينش خدا به اين صورت نبوده است كه اشياء را ازنيستى به هستى آورد، بلكه جوهر و ذات اشياء همواره نيستى است، خدا برقى ازنور هستى بر اشياء فرو پاشيده و آنها با تكيه بر خداست كه موجود شده‏اند و قائم به‏اويند و خداوند است كه بر هر چيزى قيّوم است و اگر لحظه‏اى موجودات را رهاكند، نيست و نابود مى‏شوند و از آنها چيزى بجا نمى‏ماند. اين آسمانهاى عظيم‏واين فضاى نامتناهى با كهكشانهاى كه در آن است، همه قائم به فرمان خداهستند:
)إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّموَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن‏بَعْدِهِ...(. )سوره فاطر، آيه 41)
"همانا خدا آسمانها و زمين را از اينكه نابود شوند نگه مى‏دارد واگر رو به زوال‏نهند گذشته از او هيچكس آنها را محفوظ نتواند داشت."
مفهوم عطا و فيض مستمر و هميشگى، مفهومى است متناسب با روزى،زيرا آنكه هستى را به اشياء اعطاء كرده، همواره تكامل و استمرار و برآورده شدن‏نيازها را نيز به آنها به شكلى منظّم اعطا مى‏كند.
وجود ما براى ادامه يافتن، به خدا نيازمنداست نمود ظاهرى اين حقيقت،روزى خداست كه اگر آن را از ما باز مى‏داشت، اگر اين اكسيژنى را كه تنفّس مى‏كنيم‏و اين خوراكى را كه تغذيه مى‏كنيم و از طريق آن سلولها و بافتهاى بدن ما رشدمى‏كند، از ما باز مى‏داشت، طبعاً سرنوشت ما مرگ بود و نه فقط مرگ، بلكه از هم‏پاشيدن و به خاك تبديل شدن.
بنابراين اگر خدا روزى مستمر و عطاى پيوسته خود را از خلق باز مى‏داشت‏كار مخلوقات به پايان مى‏رسيد از اينجاست كه اندازه پيوند و ارتباط ميان اين دوچيز را كشف مى‏كنيم: "خالق خلق" و "گستراننده روزى"، آن كسى كه خلق راآفريد هم اوست كه روزى رامى گستراند و پخش مى‏كند، روزى در اين مورد بسيارفراتر از آن است كه انسان در وهله اوّل تصوّر مى‏كند، زيرا شامل همه عواملى است‏كه هستى را بر پا مى‏دارند و زندگى را دوام و استمرار مى‏بخشند، "شكافنده‏صبحها" اين نيز با قضيّه روزى و استمرار آن مرتبط است، زيرا كه صبح براى همه‏بهترين فرصت است براى جنبش و كوشش در جهت كسب روزى، و خداست كه‏صبح براى همه بهترين فرصت است براى جنبش و كوشش در جهت كسب روزى،و خداست كه صبح را مى‏شكافد و مى‏گشايد تا از دل تاريكى دَم برآورد: "شكافنده‏صبحها، صاحب جلال و اكرام."
ب - بينش اسلامى، بينشى است عمومى و كلّى كه موجودات پيدا و پنهان‏وحقايق ساده و پيچيده را با هم مرتبط مى‏كند... اين انديشه در اين بخش از دعامتجلّى شده است، آنجا كه ميان آفرينش نخستين كه از چشم ما پنهان بوده و روزى‏گسترده مستمر كه آن را هر دم مى‏بينيم و لمس مى‏كنيم، ارتباط بر قرار مى‏كند، اين‏روزى پيدا بهترين دليل است بر آن آفرينش نهانى. دعا بدينگونه ميان آن غيب و اين‏شهود، ميان گذشته و اين حال، ميان آنچه نديده‏ايم و آنچه همواره در هر لحظه‏مى‏بينيم، ارتباط ايجاد مى‏كند؛ اين از يك جهت، واز جهت ديگر مى‏بينيم كه اين‏بخش از دعا در ميان آفرينش نخستين و روزى مستمر و شكافتن صبحها و جلال‏واكرام خدا، به مثابه مجموعه‏اى به هم پيوسته از حقايق و اينكه خداوند در آن‏حال كه به ما نزديك است و سخن آرام ما را نيز مى‏شنود و نيز به سبب جلال‏وعظمت خويش از ما دور است، پس از جهتى نزديك و از جهتى دور مى‏باشد،نزديك است، زيرا مهيمن است، احاطه دارد، شنوا و بيناست و دور است، زيراعظيم وجليل است و با خلق شباهتى ندارد و خلق نيز بدو شبيه نيست، ارتباط برقرار مى‏كند. دعا مى‏گويد: "آنكه دوراست، از ديدن به چشم و اوهام خيال دوراست "و نزديك است پس سخن آرام را مى‏شنود" اگر انسان با دوستش به آرامى‏سخن گويد كه كسى صداى او را نشنود،خدا پيش از آن دوست اين صدا رامى‏شنود، پس از اين جهت به انسان نزديك است و بلكه نزديكتر از رگ گردن: "ونزديك است پس نجوا را مى‏شنود، تبارك و تعالى است.."
كلمه "تبارك" رمز سلسله‏اى از اسمهاى خداوند خالق، روزى دهنده،گستراننده بازگيرنده است و اسم "تعالى" رمز سلسله‏اى ديگر از نامهاى خداست:سبّوح، منزّه و همه نامهايى كه منتهى به تقديس خدا مى‏شود.
ستايش خداى را كه منازعى ندارد تا همتاى او باشد و شبيهى كه همانند اووپشتيبانى كه ياوريش كند. با عزّت خود عزيزان را مقهور كرد و بزرگان در برابربرزگيش تواضع كردند پس با قدرتش به آنچه مى‏خواست رسيد.
در حديثى از امام على‏عليه السلام آمده است كه در وصف مؤمنان مى‏فرمايد:
خالق در نفسهاى اينان عظيم آمده پس هرچه جز اوست، در چشم آنان‏كوچك شده است.
اين معادله در دلهاى مؤمنان صادق متجلّى است، در نفس اينان هر اندازه‏خداوند، عظيم است، خلايق به چشمشان كوچك مى‏آيد، آنان هر آنچه جزخداست را بى ارزش و ناچيز و ناتوان يافته‏اند، از اينرو دلهايشان به حطام دنيوى‏تعلّق نمى‏يابد و دوستى مادّيات و بلكه دوستى ما سِوَى اللَّه در آن داخل نمى‏گردد.
در كتابها آمده است كه حضرت عيسى‏عليه السلام با بعضى از حواريّون در گردش‏وسياحت بود، به شهرى رسيدند و چون نزديك آن شدند گنجى بر راه يافتند،گفتند: اى روح اللَّه اجازه ده در اينجا اقامت كنيم و اين گنج را به تصرّف خويش‏آوريم تا تباه نگردد، عيسى گفت: همينجا اقامت كنيد و من به اين شهر در مى‏آيم كه‏گنجى كه در آنجا دارم بجويم پس چون داخل شهر شد و در آن گشت خانه‏اى ويران‏ديد، داخل شد، پيرزنى را ديد، بدو گفت: من امشب بر تو ميهمانم آيا جز تو دراين خانه كسى هست؟ گفت آرى! مرا پسرى است پدر مرده و يتيم كه به بيابان‏مى‏رود و خار جمع مى‏كند و به شهر مى‏آيد و مى‏فروشد و پولش را براى من مى‏آوردو با آن پول زندگى مى‏كنيم. پس خانه‏اى براى عيسى آماده كرد و چون پسرش آمدگفت: امشب خدا ميمهانى صالح براى ما فرستاده است كه از پيشانيش پرتو زهدوصلاح مى‏تابد، پس همنشينى و خدمت او را غنيمت شمار، پسر بر عيسى درآمد و او را خدمت كرد و گرامى داشت، عيسى از كار و بار پسر پرسيد ودر او اَثارعقل و زيركى و استعداد براى ترقّى به مراحل كمال يافت، امّا ديد كه دلش به غمى‏بزرگ مشغول است، پس او را گفت: مى‏بينم كه دلت پيوسته گرفتار غمّى است،مرا از آن خبر ده، شايد دواى دردت بنزد من باشد. عيسى چون در اين سخن پافشارى كرد، پسر گفت: آرى! در دل من غم و دردى است كه جز خدا كسى توان‏مداواى آن ندارد، عيسى گفت: مرا از آن خبر ده، شايد خدا علاج آن را به من الهام‏كند. پسر گفت: روزى خار مى‏كشيدم، بر كاخ دختر شاه گذشتم، به كاخ نگريستم‏ونگاهم به دختر افتاد و عشقش در دلم نشست و هر روز افزونتر مى‏شود وعلاج آن‏را دوايى جز مرگ نمى‏شناسم. عيسى فرمود: اگر او را مى‏خواهى چاره‏اى براى تومى‏انديشم تا با او ازدواج كنى. پسر به نزد مادر آمد و سخن عيسى را براى او گفت،مادر گفت: اى فرزند، من گمان نمى‏كنم اين مرد وعده چيزى دهد كه به آن وفانتواند كرد، پس سخنش گوش دار و در هرچه مى‏گويد فرمانبردارش باش. چون‏صبح شد عيسى به پسر گفت: بر در كاخ شاه رو و چون نزديكان ووزيران شاه آمدندو خواستند كه داخل شوند، آنان را بگو: به شاه برسانيد كه من براى خواستگارى‏دخترش آمده‏ام؛ آنگاه پيش من بيا و از آنچه ميان تو و شاه گذشت خبرم ده. پسرچنان كرد و چون كسان شاه سخنش را شنيدند خنديدند و تعجّب كردند، پس برشاه وارد شدند و در حاليكه پسر را ريشخند مى‏كردند از گفته او پادشاه را خبردادند، پادشاه پسر را به حضور طلبيد، پسر چون در آمد و خواسته را بازگفت‏پادشاه به ريشخند گفت: دخترم را به تو نمى‏دهم مگر آنكه براى من جواهرات‏قيمتى و بزرگ بياورى كه چنين و چنان باشد.. و آنچه را كه در خزانه هيچ پادشاهى‏يافت نمى‏شود براى او وصف كرد.
پسر گفت: من مى‏روم و خواست تو را مى‏آورم، و بنزد عيسى بازگشت‏وماجرا را بازگفت، پس عيسى او را به ويرانه‏اى برد كه در آن سنگها وكلوخهاى‏بزرگ بود، عيسى دست به دعا برداشت و خدا همه آن سنگ و كلوخها را به‏جواهراتى از همان جنس و بهتر از آنچه شاه خواسته بود تبديل كرد، پس عيسى‏گفت: اى پسر از اينها هر چه خواهى برگير و بنزد شاه ببر.
چون سنگها را بنزد شاه برد، شاه و مجلسيانش در اين كار متحيّر شدند، امّاگفتند: اينها كافى نيست، پسر پيش عيسى آمد و قصّه را بازگفت، عيسى فرمود: به‏ويرانه رو و هرچه مى‏خواهى برگير وبنزد آنان ببر. پسر چون چندين برابر بار نخست‏جواهر بنزد آنان برد حيرتشان افزون گشت و شاه گفت: اين موردى عجيب است،پس با پسر خلوت كرد و حال را از او پرسيد، پسر نيز همه ماجرا را بازگفت: پس‏شاه دانست كه مهمان، عيسى است، پس پسر را گفت: مهمانت را بگو بنزد من آيدو عقد دخترم را با تو ببندد. عيسى حاضر شد و عقد دختر را با پسر بست، شاه نيزلباسى گرانبها به پسر پوشانيد و پسر همان شب را با دختر شاه بسر برد.
چون صبح شد شاه پسر را خواست و با او سخن گفت و او را خردمند و فهيم‏و هوشيار يافت، شاه جز آن دخترى فرزندى نداشت پس پسر را جانشين و وارث‏خود كرد و خواص و اعيان كشور را فرمود تا با او بيعت كنند و در اطاعت او باشند.
شب بعد پادشاه ناگهان مرد وپسر را بر تخت شاهى نشانيدند و فرمانبردارش‏شدند و گنجينه‏ها را تسليم او كردند. پس از آن در روز سوم عيسى بنزد پسر آمد تاوداع كند، پسر گفت: اى حكيم تو بر من حقوقى دارى كه اگر تا ابد زنده بمانم‏نمى‏توانم حتى يكى را سپاس بگزارم، امّا ديشب چيزى به دلم آمد كه اگر پاسخم‏ندهى مرا از آنچه برايم حاصل كردى سودى نخواهد بود. عيسى گفت: چيست؟پسر گفت: توكه توانستى مرا طى دو روز از آن حالت نكبتبار به اين پايگاه رفيع‏برسانى چرا اين كار را در حقّ خودت نكردى. و در اين لباس و حالت ديده‏مى‏شوى؟ و چون در سؤال پا فشارى كرد، عيسى فرمود: آنكه به خدا عالم است‏وبه فناى دنيا و پستى آن بينا، به اين پادشاهى نابود شونده و امور فانى رغبتى‏ندارد، ما را از نزديكى خدا و شناخت و دوستى او لذّتهايى روحى هست كه اين‏لذّتهاى فانى را در پيش آن هيچ مى‏شماريم.
پس چون عيسى پسر را از عيوب و آفات دنيا و نعيم و درجات آخرت خبرداد، پسر گرفت: حال كه چنين است پرسشى ديگر دارم: چرا براى خودسزاوارترين و بهترين را برگزيدى و مرا در اين بلاى بزرگ افكندى؟ عيسى فرمود:چنين كردم كه عقل و هوش تو را بيازمايم و نيز تا از ترك چيزها كه دارى بيشتروكاملتر ثواب ببرى و حجّتى بر ديگران باشى، پس پسر پادشاهى را رها كردولباسهاى پوسيده خود را پوشيد و درپى عيسى افتاد، چون عيسى بنزد حواريّون‏بازگشت گفت: اين است گنجى كه مى‏پنداشتم در اين شهر است، او را يافتم‏وستايش خداى را. )بحار الانوار ج‏14، ص‏280)
هنگامى كه عظمت خدا در نفس انسان تجلّى مى‏يابد و دنيا به چشم اوكوچك مى‏آيد، همه مصيبتها و مشكلات دنيا در برابرش حقير مى‏شود، اين است‏كه مى‏بينيم پيامبران بزرگ بهترين مَثَل صبر و استقامت و پايدارى و مقاومت در برابرفشارها و مشكلات هستند، از آنرو كه خدا در چشم آنان بزرگ و هرچه جز اوست‏كوچك است. حضرت ابراهيم‏عليه السلام نداى رب را اجابت مى‏كند و اقدام به بريدن سرپسرش مى‏نمايد و سپس فرزندانش را در زمينى بى آب و آبادنى رها مى‏كند و دررويارويى با طاغوت در آتش افكنده مى‏شود، امّا حتّى يك كلمه بر زبان نمى‏آوردوهم‏چنين كه نهصد و پنجاه سال در دعوت قوم خود صبر و شكيبايى نشان دادوبدينگونه بقيّه پيامبران، امّا اينها از كجا به اين بلند مرتبگى و تكامل دست يافتند؟چگونه از دنيا و ما فيها فراتر و بالاتر رفتند و چسان استقامت كردند؟ همانا در پس‏آنان سرچشمه‏اى از نور و اراده و قدرت بود، سرچشمه ايمان به خدا، عظمت خدادر درون آنان جلوه‏گر شد و دنيا پيش آنان خوار و ناچيز گشت، و ما به نوبه خودفراخوانده شده‏ايم كه اين ايمان را تا درجه خوار شمردن همه دشواريها ومشكلات‏ژرفا بخشيم. ايمان عميق آن است كه قدرتى ما فوق به انسان مى‏دهد تا در زندان‏طاغوتان ايستادگى كند و مقاومتى بى همتا در برابر همه شكنجه‏ها به انسان‏مى‏بخشد، ايمان است كه باعث مى‏شود مؤمن مجاهد بالبخندى آشكار به پيشوازحكم اعدام برود، زيرا چوبه دار بزودى او را به سوى خدا عروج خواهد داد.
ايمان به خدا و عظمت او باعث مى‏شود كه ما در لحظه‏اى حسّاس رويارويى‏با زندگى، تعادل و پايدارى خود را از دست ندهيم.
بخش ديگر دعا به اين انديشه اشاره مى‏كند: "ستايش خداى را كه منازعى‏ندارد تا همتاى او باشد و شبيهى كه همانند او" در اينجا كسى نيست كه با خدا نزاع‏و كشمكش كند و همتا و همسان او باشد "و نه پيشتيبانى كه ياور او" سپس دعامى‏گويد: "با قدرتش عزيزان را مقهور كرد"، پس همه عزّتمندان در برابر جبّارآسمانها و زمين خوار و شكست خورده‏اند، "و بزرگان در برابر بزرگيش تواضع‏كردند پس با قدرتش به آنچه مى‏خواست رسيد"، قدرت خدا بينهايت است و برهمه چيز و هر آنچه آن عزيز قدرتمند خواهد، احاطه دارد.
6 - نياز انسان به خدا
الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي يُجِيبُنِي حِينَ اُنادِيهِ، وَيَسْتُرُ عَلَيَّ كُلَّ عَوْرَةٍ وَأَنَاأَعْصِيهِ، وَيُعَظِّمُ النِّعْمَةَ عَلَيَّ فَلا اُجازِيهِ، فَكَمْ مِنْ مَوْهِبَةٍ هَنِيئَةٍ قَدْأَعْطانِي، وَعَظِيمَةٍ مَخُوفَةٍ قَدْ كَفانِي، وَبَهْجَةٍ مُونِقَةٍ قَدْ أَرَانِي؟ فَأُثْنِي‏عَلَيْهِ حامِداً، وَأَذْكُرُهُ مُسَبِّحاً. الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لا يُهْتَكُ حِجابُهُ، وَلايُغْلَقُ بابُهُ، وَلا يُرَدُّ سائِلُهُ، وَلا يُخَيَّبُ آمِلُهُ.
".. ستايش خداى را كه وقتى ندايش مى‏دهم اجابتم مى‏كند و همه عيبهاى‏مرا مى‏پوشاند و من نافرمانيش مى‏كنم و نعمتى عظيم به من مى‏دهد و جزاى آن‏نمى‏گزارم، چه موهبتهاى گوارايى كه مرا عطا كرد و بيمارى عظيمى كه كفايت نمودو شادمانيهاى شگفت‏انگيز و نغز كه به من نشان داد، پس از روى ستايش او را ثنامى‏گويم و تسبيح گويانه او را ذكر مى‏كنم. ستايش خداى را كه پرده‏اش ندرد و درش‏نبندد خواهانش رد نگردد و آرزومندش نااميد نشود."
ذكر خداى متعال هنگامى جلوه مى‏گردد كه انسان اسماء حسناى او را يادمى‏كند و همان هنگام به ياد خود مى‏آورد كه به خدا نيازمند و مضطرّ است و درپيش او ناتوان؛ اگر انسان بتواند خود را بشناسد و با خودشناسى به درجه‏اى برسدكه بفهمد هر خيرى به او مى‏رسد از خداست و هر شرى به او مى‏رسد ازخوداوست، و دريابد كه سرشت او در درّه ضعف، عجز، عدم و عجله پا گرفته است،اگر انسان به اين سطح از شناخت برسد به اوج عبوديّت و قلّه اطاعت خدا رسيده‏است.
پس خداى سبحان مى‏خواهد كه هويّت تن ما را از طريق كارهاى نيكمان به‏ما بشناساند و وقتى خود را شناخت، بتحقيق خداوندش را خواهد شناخت.
و روشن است، آنچنانكه بعضى مى‏پندارند كار چندان ساده‏اى نيست، زيرارسيدن به اين سطح از شناخت، نيازمند كارى فراوان، ثابت و مستمر است،چگونه؟
مى‏توان از طريق آنچه در حديث آمده است، پاسخ را مشخّص كرد: روانهادو هزار سال قبل از بدنها آفريده شدند و در جهان اشباح بودند و اين جهان با عالم‏ذرّ تفاوت دارد، سپس به عالم ذرّ و از عالم ذرّ به عالم نسل انتقال يافتند و از عالم‏نسل به برزخ و از برزخ به روز قيامت و از روز قيامت به سرنوشت نهايى: بهشت يادوزخ، منتقل مى‏شوند.
عبداللَّه بن فضل هاشمى مى‏گويد: به امام صادق‏عليه السلام گفتم: خداوند به چه‏علّت روانها را بعد از بودن آنها در ملكوت اعلى در برترين جايگاه، در بدنها نهاد؟امام فرمود:
خداى تبارك و تعالى دانست كه ارواح با شرف و علوى كه دارند اگر به حال‏خود رها شوند اكثراً به دعوى ربوبيّت خواهند گراييد، پس آنها را به قدرت خود دربدنهايى كه از روى نظر و رحمت بر آنها در ابتداى تقدير براى ارواح مقدّر كرده بودقرار داد و آنها را به هم محتاج و متعلّق كرد و يكى را بر ديگرى رفعت داد و ديگرى‏را رفعتى بيشتر و بعضى را با بعضى برابر نهاد و پيامبرانش را به سوى آنها گسيل‏داشت و حجّتهاى بيم و بشارت دهنده‏اش را بر آنان گمارد، حجّتهايى كه به‏عبوديّت و تواضع در برابر معبودشان به گونه‏هايى كه آنان را متعبّد سازد فرمان‏دادند و عقوبتها و ثوابهايى در دنيا و آخرت براى آنان قرار داد تا به خير دعوتشان‏كند واز شر بر كنارشان دارد و براى آنكه تن به طلب معاش، كسب و كار دهندوبدانند كه آنان بندگانى آفريده شده هستند و روى به عبادت او آورند و از اينرواستحقاق نعمت ابد و بهشت جاويد را يابند و از گرايش به سوى آنچه حقّ آنان‏نيست در امان مانند.
سپس فرمود:
"اى ابن فضل خداى تبارك و تعالى بر بندگانش بهتر از آنان بر خودشان نظرمى‏افكند، آيا نمى‏بينى كه همه آنان دوست دارند بر يكديگر برترى يابند، تا آنجا كه‏عدّه‏اى از آنان به دعوى ربوبيّت به ناحقّ به دعوى نبوّت به ناحق به دعوى امامت‏گراييده‏اند، با وجود آنكه در خود نقص، عجز، ضعف، سستى، نياز، فقر و رنج‏وپيش‏آمد و غلبه مرگ را مى‏بينند. اى ابن فضل خداى تبارك و تعالى جزصالح‏ترين كار را با بندگانش نمى‏كند و بر مردم ستمى روا نمى‏دارد و لى مردم خودبر خود ظلم مى‏كنند." )بحار الانوار ج‏58، ص‏133)
تأكيد بر قرائت دعاهاى به جامانده از معصومين‏عليهم السلام از آن جهت است كه‏روح استقلال و احساس بى نيازى و طغيان، به روح عبوديّت و خوارى و احساس‏نياز به خداى متعال، تحوّل يابد. بدون شك بندگى و خوارى در برابر خدا با بندگى‏و خوارى در برابر مخلوقات تفاوت دارد، بندگى كردن و خوار شدن در برابر خدا،عزّت و افتخار است و از خدا عطا خواستن بى نيازى است. اين است كه در اين‏قطعه از دعاى افتتاح مى‏خوانيم:
"ستايش خداى را كه وقتى ندايش مى‏دهم اجابتم مى‏كند."
من در برابر خدا ناتوانم و در همه چيز به او نيازمندم و هرگاه ندا كنم از اوپاسخ مى‏شنوم، "و همه عيبهاى مرا مى‏پوشاند و من نافرمانيش مى‏كنم" هر انسانى‏را ننگ و عيبى هست و مفتح شدن بعضى در برابر ديگران يعنى عاجز ماندن ازسلوك و معاشرت.
از اينرو انسان نيازمند است كه خدا عيبهاى او را در دنيا و بويژه در آخرت‏بپوشاند.
مفتضح شدن انسان و بر ملا شدن عيبهاى او در دنيا، از دايره تنگ اجتماعى‏كه در آن زندگى مى‏كند و عبارت است از جمع عدّه‏اى‏
محدود از افراد بشر، نمى‏گذرد، در حاليكه در روز قيامت آنجا كه فرد در كنار صدهاميليارد انسان، در برابر خدا مى‏ايستد، افتضاح و بر ملا شدن عيبها او در برابر اين‏شمار عظيم انسانها، امرى بس سخت و دشوار است.
بنابراين ما خدا را سپاس مى‏گزاريم، زيرا كه ننگهاى ما را مى‏پوشاند، واين‏سپاس خدا بايد در شكل خوددارى از معصيت نمايان شود: "همه عيبها مرامى‏پوشاند و من نافرمانيش مى‏كنم"، پوشش خدا بر انسان، بايد به مانعى تبديل‏شود در برابر معصيت و نبايد اين پوشش عاملى شود كه انسان در پناه آن در گناه فرورود. اگر انسان ايمانى راسخ ندارد كه او را از گناه بازدارد، ناچار بايد از خدا كه ننگهاو عيبهاى او را از خلايق مى‏پوشاند، شرم داشته باشد.
"نعمتى عظيم به من مى‏دهد و جزاى آن نمى‏گزارم."
خداى تعالى در زندگى به ما بركت مى‏دهد، بلكه هر جزئى از زندگى مانعمتى عظيم است از خدا، همسر و فرزندان نعمتهاى خدا هستند، عزّت و آزادى‏و قدرت نيز، امّا ما به ازاى همه نعمتهاى عظيم خدا، در جهت خدا كارى نمى‏كنيم‏بلكه زندگى را در غفلت از اين همه نعمت ادامه مى‏دهيم: "نعمتى عظيم به من‏مى‏دهد و جزاى آن نمى‏گزارم... چه موهبتهاى گوارايى كه مرا عطا كرد و بيماى‏عظيمى كه كفايت نمود."
مواهب خدا غالباً چنان است كه انسان آنها را مى‏شناسد و لمس مى‏كندوگاهى نيز بر آنها شكرى مى‏گزارد، امّا لطف خفى خدا آن است كه گرفتاريهاوخطرهاى بزرگ را از انسان دفع مى‏كند، چه انسان هر لحظه در معرض صدهاخطر و گرفتارى است: بيمارى، فقر، شكست و مرگ: خداى متعال كسى است كه‏همه اينها را از انسان دفع مى‏فرمايد.
)لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ...(.
)سوره رعد، آيه 11)
"براى هر چيز پاسبانها از پيش رو و پشت سر بر گماشته كه به امر خدا او را نگهبانى‏كنند."
هر انسانى تعدادى فرشته دارد كه خدا بر او وكيل فرموده، اين فرشتگان به‏مثابه نگهبانانى هستند كه او را از معرض به خطر افتادن نگهدارى مى‏كنند و اگر هركس به خود رجوع كند دهها مورد از خطرهاى بزرگ را بياد مى‏آورد كه نزديك بوده‏براى او پيش آيد، امّا دستى غيبى او را نجات داده و خطر را از او دفع كرده است.
پزشكىِ نُوين مى‏گويد: دليل آشكار مرض سرطان، وجود سلولى فاسد درهر منطقه از مناطق بدن است، اين سلول به توليد مثل مى‏پردازد و همه سلولهاى‏مجاور خود را نيز فاسد مى‏كند، آنگاه اين قطعه گسترده مى‏شود و بخش بزرگى ازبدن را فرا مى‏گيرد آنگونه كه علاج آن براى پزشكى محال مى‏گردد، اين سلول فاسددر همه بدنها از زمان تولّد وجود دارد، امّا بدلايلى مجهول، بدون فعّاليّت است‏وگاهى در بعضى از بدنها باز به دلايلى مجهول، به فعّاليّت و جنبش در مى‏آيد و به‏بيشترين مقدار ممكن، سلولهاى مجاور خود را يكى پس از ديگرى فاسد مى‏كند.بنابراين همه ما به اين بيمارى بزرگ تهديد مى‏شويم و هر لحظه امكان دارد لحظه‏نهايى و مرگ به سرطان باشد، امّا خداى سبحان همه اين تهديدها و خطرها را ازمادور مى‏كند، امّا آيا ما او را سپاس مى‏گزاريم؟ هرگز..
"چه موهبتهاى گوارايى كه مرا عطا كرد و بيمهاى عظيمى كه كفايت نمودوشادمانيهاى شگفت‏انگيز و نغز كه به من نشان داد"، همه زيباييها و شادابيهايى كه‏در زندگى هست خدا به ما داده و اين دليلى ديگر است بر ناتوانى و نياز ما به‏رحمت و فضل خدا، امّا چگونه؟
وقتى در بيابان گرفتار تاريكى و سرما و وحشت هستى و سپس صبح رامى‏بينى كه با پرتو افشانى و درخشش خود به سوى تو مى‏آيد و توى دلت بازمى‏شود و درونت گشاده مى‏گردد و آرزوهايت زنده مى‏شود، اين همان شادى نغزوشادابى و زيبايى است و گاهى عصر هنگام در هوايى گرم و خفه كننده و آزاردهنده نشسته‏اى و ناگهان آسمان را مى‏بينى كه از ابر پر شد و بارانى خوب باريدوهوا خنك شد، پس به نشاط مى‏آيى و شادمانى تو را در خود مى‏گيرد.
بنابراين در اينجا خدا انسان راغرق لحظه‏هاى شادى و سرور مى‏كند تا بداندكه همواره نيازمند خداوند است: "چه شادمانيهاى شگفت‏انگيز و نغز كه به من‏نشان داد، پس از روى ستايش او را ثنا مى‏گويم و تسبيح گويانه او را ذكر مى‏كنم.."
انسان از يكسو خدا را ثنا مى‏كند يعنى از او به نيكى ياد مى‏كند و او رامى‏ستايد و در همان هنگام ذكر خدا را بر زبان جارى مى‏كند، او را تسبيح مى‏كندواز اينكه به مخلوقات شبيه باشد، پاك مى‏شمارد: "ستايش خداى را كه پرده‏اش‏ندرد" آيا كسى مى‏تواند به خداى متعال برسد؟ حجاب خدا دريده نمى‏شود و اوعزّت و شكوه خويش در سراپرده عرش خود پنهان و پوشيده است، "و درش‏نبندد" درهاى مردمان شبها بسته مى‏شود و حتّى بيشتر دادسراها در بعضى ازساعتهاى روز تعطيل مى‏شوند، امّا درهاى خداوند هميشه باز مى‏ماند و انسان‏مى‏تواند هر لحظه كه محتاج خدا باشد آن را بكويد: "درش نبندد و خواهانش ردنگردد" هنگامى كه انسان در خدا را مى‏كوبد ناچار خداوند او را اجابت مى‏كند،خدا كسى را كه او را بخواند و از او چيزى بخواهد رد نمى‏كند "آرزومندش نااميدنشود" نيازى نيست كه انسان از خدا چيزى بخواهد، بلكه كافى است در دل خودبه خدا بينديشد تا خدا را در دلِ شكسته بيابد، آنگاه محال است كه خدا آرزوى اورا بر باد دهد، امّا به اين شرط كه خود را نفريبد و اميدش فقط به اجابت خدا باشدوكسى را شريك او قرار ندهد.
7 - تكيه داشتن بر خدا
الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي يُؤْمِنُ الخائِفِينَ، وَيُنَجِّي الصَّالِحِينَ، وَيَرْفَعُ‏المُسْتَضْعَفِينَ، وَيَضَعُ المُسْتَكْبِرِينَ، وَيُهْلِكُ مُلُوكاً وَيَسْتَخْلِفُ‏آخَرِينَ؛ وَالحَمْدُ للَّهِ قاصِمِ الجَبَّارِينَ، مُبِيرُ الظَّالِمِينَ، مُدْرِكِ‏الهارِبِينَ، نَكالِ الظَّالِمِينَ، صَرِيخَ المُسْتَصْرِخِينَ، مَوْضِعِ حاجاتِ‏الطَّالِبِينَ، مُعْتَمَدِ المُؤْمِنِينَ. الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي مِنْ خَشْيَتِهِ تَرْعَدُ السَّماءُوَسُكَّانُها، وتَرْجُفُ الأَرْضُ وُعمَّارُها، وَتَمُوجُ البِحارُ وَمَنْ يَسْبَحُ فِي‏غَمَراتِها. الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي هَدانا لِهَذا وَما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدانا اللَّه.الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي يَخْلُقُ وَلَمْ يُخْلَقْ، وَيَرْزُقُ وَلا يُرْزَقُ، وَيُطْعِمُ وَلايُطْعَمُ، وَيُمِيتُ الأَحْياءَ، وَيُحْيِي المَوْتَى، وَهُوَ حَيٌّ لا يَمُوتُ، بِيَدِهِ‏الخَيْرُ، وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.
"ستايش خداى را كه ترسندگان را ايمن كند و درستكاران را برهاندومستضعفان را بر كشد و مستكبران را پست كند و سلطه‏دارانى را هلاك و ديگران راجانشين آنها سازد و ستايش خداىِ درهم شكننده جبّاران، نابود كننده ستمگران،رديابنده گريزندگان، به كيفر رساننده ستمگران، فرياد رس فرياد خواهان، مرجع‏نيازهاى نيازمندان و تكيه‏گاه مؤمنان را. ستايش خداى را كه از خشيت او آسمان‏وساكنانش و زمين و آباد كنندگانش بر خود مى‏لرزند و دريا و آنچه در اعماقش‏شناور است مى‏جنبند ومى جوشند. ستايش خداى را كه ما را به اين هدايت كردوراه نمى‏يافتيم اگر خدا هدايتمان نمى‏كرد، ستايش خداى را كه مى‏آفريند و آفريده‏نشده، روزى مى‏دهد و كسى روزى دهِ او نيست، اطعام مى‏كند و اطعام نمى‏شود،و زندگان را مى‏ميراند و مردگان را زنده مى‏كند و خود زنده‏اى است كه نمى‏ميرد،خير در دست اوست و او بر هر چيزى تواناست.."
دعاها واقعيت درونيى از آن انسان را كه در رفتارهاى اجتماعى او تأثيرمى‏گذارد درمان و چاره مى‏كنند، وقتى در يكى از بخشهاى دعا مى‏انديشيم، ناچارمى‏پرسيم: اين بخش از دعا چاره كدام امر است و چه كارى را پيش مى‏برد؟ و كدام‏انحراف را تصحيح مى‏كند؟ و در جهت جبران كدام ضعف و عجز مى‏كوشد؟ و به‏تعبير ديگر هدف خاص اين يا آن كلمه دعا چيست؟
هنگامى كه در اين مسائل، عميق مى‏شويم، نخست به شناخت نقطه‏ضعفهايمان مى‏رسيم و سپس چگونگى درمان اين نقطه ضعفها را از طريق دعاواحساساتى كه در درونمان مى‏جوشاند ودرسهايى كه به ما مى‏دهد، مى‏آموزيم.
در حالت تأمل در كلمه‏اى از كلمات دعا، نبايد به فهم اكتفا كنيم، بلكه به آن‏راهى برسيم كه دعا براى درمان نقطه ضعفها و نقصهاى ما در پيش مى‏گيرد، و وقتى‏به آن رسيديم آنگاه مى‏توانيم از آن استفاده كنيم ولو در شكلى غير از شكل دعا.مثلاً بايد پرسيد: كوشش اين بخش دعا از جهت چيست؟ پاسخ اين است كه: اين‏بخش از دعا ضعفى را كه در نفس انسان است جبران مى‏كند، آن ضعف، ضعف‏وترس انسان است در برابر طبيعت، در برابر اجتماع و در برابر قدرتهاى اجتماعى؛اين ضعف ناچار بايد جبران شود تا انسان تكامل يابد، زيرا انسان بيمناكى كه ازطبيعت و اجتماع وسلطه فاسد حاكم مى‏ترسد، انسانى متكامل و مستقلّ نيست،وشايد بتوان گفت انسانى مؤمن نيست، زيرا مؤمن ترسو نيست، مؤمنى كه دين‏خود را از سر ترس از مردم و اجتماع و طبيعت رهامى كند، ايمانش به چه كارش‏مى‏آيد؟ ايمان سلاح انسان در برابر طبيعت است، دژى است كه نگهبان استقلال‏انسان مؤمن است، پس هنگامى كه رخنه‏اى در اين دژ پديد آيد ديگر به چه كارانسان مى‏آيد؟ چه سودى هست در ايمانى كه از استقلال تو پاسدارى نكند؟ اين‏ايمان دوايى را مى‏ماند كه هنگام بيمارى سودى نمى‏رساند و فقط نفعش از آنِ‏زمانى است كه انسان از سلامت كامل بهره‏مند است.. پس فايده اين دارو چيست؟
ايمان دژ و سلاح انسان مؤمن است و انسان و سلاح خود را در برابر دشمن‏وهر آنچه مايه بيم اوست به كار مى‏گيرد؛ انسان به سرشت و فطرت خود ازطبيعت، تاريكى، جانوران و پديدهاى طبيعى همچون رعد و برق و باد مى‏هراسدو از اينجاست كه در طول تاريخ، پرستش پديده‏هاى طبيعى از سوى انسان پديدآمده است، زيرا انسان از اين پديده‏ها مى‏ترسيده و به پرستش آنها روى آورده و ازاينرو هر جامعه‏اى پديده‏اى را كه با آن مى‏زيسته و از آن مى‏ترسيده، پرستيده‏است، عدّه‏اى رعد و برق و ابر را، وعده‏اى ديگر كه در ساحل درياها يا رودهامى‏زيسته‏اند دريا يا رود را؛ اين است كه مى‏بنيم قبطيهاى پيشين در مصر، نيل رامى‏پرستيده‏اند زيرا در ساحل آن مى‏زيسته‏اند و هر سال يكى از زيباترين جوانان‏خود را به كام آن مى‏انداخته‏اند. هم از اين رو جماعتى از مردم، سران قبايل را كه‏سمبل قدرت اجتماعى بوده‏اند، مى‏پرستيده‏اند و بتها معمولاً سمبلهايى براى‏قدرتهاى خاصّ اجتماعى بوده‏اند.
همه اينها از آنجاست كه در طبيعت انسان حالت خوارى و عقب‏نشينى‏وتبعيّت، نهان است كه باعث مى‏شود هر آنچه را كه از آن بيم دارد ومى هراسدبپرستد.
اين بخش از دعا اين ضعف بشرى را جبران مى‏كند، زيرا به انسان مى‏گويدكه تو قوى هستى حتى اگر نيروى مادّى و سلاح نداشته باشى، چون تو صاحب‏توكّل و اعتماد بر خدا هستى، صاحب برنده‏ترين سلاح هستى و آن، سلاح‏دعاست، پس وقتى بر حاكم فاسد زور گويى داخل مى‏شوى اين دعا را بخوان تادلت لبريز از قدرت رويارويى شود، زمانى كه با انحرافى اجتماعى روبرو مى‏شوى‏اين دعا را بخوان تا به تو قدرت مقاومت در برابر آن و تصحيح آن را بدهد.
بنابراين هر دعايى درمان واقعيتى درونى و ضعفى پاگرفته در نفس بشراست، وقتى در دعا تدبّر مى‏كنيم بايد بكوشيم تا هدفهاى خاص هر بخش و هركلمه از دعا را كشف كنيم، بر اين اساس تدبّر خود را در اين بخش از دعاى افتتاح‏ادامه مى‏دهيم:
"ستايش خداى را كه ترسندگان را امان دهد و در امان دارد..."
ترس ريشه حسّاس زندگى انسان است، و امرى است كه اين بخش از دعا درآغاز خود بر آن تأكيد مى‏كند. كسى كه از فرمانرواى ستم پيشه در ترس و لرز است‏چگونه مى‏تواند در برابر او پايدارى و ايستادگى كند؟ و آنكه از طبيعت و پديده‏هاى‏آن مى‏هراسد چگونه ممكن است آن را تسخير كند و از آن سود جويد؟... پس اين‏انسان بيمناك به كدامين ريسمان چنگ زند تا دلش آرام گيرد؟
- به ريسمان خدايى كه بيمناكان را امان مى‏دهد و در امان مى‏دارد "مؤمن")در امان دارنده( از اسماء حسناى خداست. "و در ستكاران را مى‏رهاند"، اگراعمال ما صالح و درست باشد نبايد از هيچكس چيز بترسيم، زيرا خدا هرگاه با هرسختى روبرو شويم، نجاتمان مى‏دهد و ما را از آن مى‏رهاند. "و مستضعفان را برمى‏كشد" و اگر ديگران ما را به ضعف كشند، توان ما را سلب كنند و از جهت‏اقتصادى و فرهنگى از ما بهره كشى كنند و راههاى زندگى و پيشرفت را بر ماببندند، خداوند عزّت، مستضعفان را مى‏كشد و بالا مى‏برد و دست آنها را مى‏گيردتا به ساحل نجات و زندگى آزادانه بزرگوارانه برسند، امّا به يك شرط، كه آتش اميدو آرزو در درون انسان مستضعف فروزان بماند و به نااميدى و تسليم در برابرواقعيّت فاسد نينجامد.
"و مستكبران را پست مى‏كند"، ممكن نيست كه طغيانگران و گردن‏كشان‏همواره بتوانند چيرگى ستمگرانه خود را بر ملّتهاى مستضعف ادامه دهند، اين امربر وفق سنّتهاى الهى در زندگى نيست، پس خدا بى شك همه مستكبران‏وطغيانگران را به زير مى‏كشد و مستضعفان را به جاى آنان بر مى‏كشد و ايشان را به‏رهبرى و پيشوايى مى‏رساند.
"سلطه‏دارانى را هلاك و ديگران را جانشين آنها مى‏سازد" اين پادشاهان‏وطغيانگران وزورگويان كه سرنوشت ملّتها را در دست گرفته‏اند و با مقدّرات‏امّتهاى مستضعف بازى مى‏كنند، نيرويى حقيقى در زندگى نيستند، بلكه خداوندقاهر آنان را نابود مى‏كند و روزگارشان را سپرى مى‏سازد و ديگران را به جاى آنان به‏قدرت مى‏رساند. "ستايش خداىِ درهم شكننده جبّاران را" كسانى كه در زمين‏زورگويى مى‏كنند و خود را نيمه خدا(2) مى‏پندارند و ترس و اضطراب در دلهاى‏مردم مى‏اندازند و فساد در زمين مى‏پراكنند، خدا بزودى پشت آنان را درهم‏مى‏شكند "درهم شكننده جبّاران و نابود كننده ستمگران" ستمگران را خدا يكسره‏نابود مى‏كند و هلاك مى‏سازد، زندگى در اين مورد بسى عبرتها دارد، كجا هستندآن كسانى كه در اين سرزمين )ايران(، بر مردم ستم مى‏كردند؟ خدا آنان را نابود كردو دستشان را كوتاه ساخت. "دريابنده گريزندگان" آيا ستمگر مى‏تواند بگريزد؟آرى، از دست مظلومان شايد، امّا از خداى قاهر جبّار نمى‏تواند، پس خدا او را هركجا كه روى آورد مى‏گيرد، او "دريابنده گريزندگان و به كيفر رساننده ظالمان"است، وبزودى آنان را بسختى عذاب مى‏كند، "فريادرس فرياد خواهان" كسى كه‏خدا را مى‏خواند كه به فريادش رسد،خدا به فريادش مى‏رسد يعنى در همان حال‏كه استغاثه مى‏كند، اجابتش مى‏فرمايد.
"مرجع نيازهاى خواهندگان" آنانكه از خدا حاجت مى‏خواهند -هر چندحاجات آنان زياد باشد- خدا مرجع نيازهاى آنان است و حاجات آنان را برآورده‏مى‏سازد، پس آرزوهاى بزرگ را فقط خدا برآورده مى‏سازد "تكيه‏گاه مؤمنان"مؤمنان به او اعتماد و تكيه مى‏كنند. اين در مورد طغيانگران و قدرتهاى اجتماعى،و امّا در مورد نيروهاى طبيعى، دعا اين مورد مى‏گويد:
"ستايش خداى را كه آسمان و ساكنان آن از خشيت او بر خود مى‏لرزند"انسان از آسمان و رعد و برقهايش مى‏ترسد و اميد به رحمتهاى آسمانى نيز دارد، امّاحقيقت جز اين است.
كه آسمان خطرى ندارد كه تا باعث ترس شود، زيرا آسمان و ساكنانش خوداز خشيت خدامى لرزند، پس در اين صورت چرا از طبيعت بترسيم؟
"ستايش خداى را كه آسمان و ساكنانش، زمين و آباد كنندگانش از خشيت اوبر خود مى‏لرزند" زمين و اهل آن از بيم و خشيت خدا مى‏لزرند "و دريا و آنچه دراعماقش شناور است مى‏جنبند ومى‏جوشند" اين جانداران بزرگ دريايى كه وزن‏بعضى از آنها به صد تُن و طول بعضى از آنها به سى متر مى‏رسد، همه از ترس‏وخشيت خدا برخود مى‏لرزند.
بنابراين انسان مؤمن نبايد از پديده‏هاى طبيعى و آسمان و زمين و درياهابهراسد، زيرا همه اينها آفريده خدا و مسخّر فرمان او هستند.
اكنون با دريافت اينكه پادشاهان، زورگويان، ستمگران و گردنكشان درمقايسه با خداوند هيچ قدرتى نيستند و بزودى يكسره نابود خواهند شد و اينكه‏آسمان و زمين و درياها و پديده‏هاى طبيعت دشمن انسان نيستند تا از آنها بترسدوبهراسد، بلكه جملگى در برابر ملكوت خدا برخود مى‏لرزند، پس بايد خدا راستايش كنيم كه ما را به اين حقيقت ايمانى هدايت كرد.. پيش از اين، از آفريدگان‏مى‏هراسيديم و آنها را به جاى خدا مى‏پرستيديم، امّا خدا ما را به راه راست هدايت‏فرمود.
"ستايش خداى را كه ما را به اين هدايت كرد و راه نمى‏يافتيم اگر خداهدايتمان نمى‏كرد" خداى تعالى كسى‏است كه خود را از راه‏خود به ما مى‏شناساند،و اگر انسان را هدايت نمى‏كرد بشر در گمراهى خود سرگردان مى‏ماند و انسان‏آفريده‏اى ناتوان و درمانده است كه در هر چيزى به خدا نياز دارد و خدا بى‏نياز وقيّوم است، اوست كه اشياء ر امى‏آفريند و خود آفريده چيزى نيست و انسان راروزى مى‏دهد و خود به روزى نياز ندارد و بشر را مى‏خوراند، به خوراك نيازمندنيست، مرگ و زندگى و از نوزنده شدن در آخرت به دست اوست، بلكه بر هرچيزى قادر است و هيچ چيز او را عاجز نمى‏كند.
8 - شناخت پيامبر
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ وَأَمِينِكَ وَصَفِيِّكَ وَحَبِيبِكَ‏وَخِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَحافِظِ سِرِّكَ، وَمُبَلِّغِ رِسالاتِكَ أَفْضَلَ‏وَأَحْسَنَ وَأَجْمَلَ وَأَكْمَلَ وَأَزْكَى وَأَنْمَى وَأَطْيَبَ وَأَطْهَرَ وَأَسْنَى وَأَكْثَرَما صَلَّيْتَ وَبارَكْتَ وَتَرَحَّمْتَ وَتَحَنَّنْتَ وَسَلَّمْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ‏عِبادِكَ وَأَنْبِيائِكَ وَرُسُلِكَ وَصفْوَتِكَ وَأَهْلِ الكَرامَةِ عَلَيْكَ مِنْ خَلْقِكَ.
".. خدايا بر محمّد، بنده و فرستاده‏ات، امين و برگزيده‏ات، دوستت‏وبرگزيده‏ات از ميان خلق، نگه‏دار رازت و تبليغگر رسالتهايت، بهترين و نيكترين‏وزيباترين و كاملترين و پاكترين و بالنده‏ترين و پاكيزه‏ترين و طاهرترين و روشنترين‏وبيشترين‏آنچه درود فرستادى و مبارك داشتى و بخشودى و شفقت نمودى وسلام‏كردى به هر بنده‏اى و بر فرستادگان و پيامبران و برگزيدگان و اهل كرامتت، درودفرست..."
بخشهاى پيشين دعاى افتتاح غالباً بر محورهاى دعا يعنى ذكر و ياد خداوخوارى براى او در مقام عبوديّت تمركز داشت، امّا بخشهاى بعدى انسان را به‏استوار كردن عقايد اسلامى فرا مى‏خواند، از بارزترين اين عقايد بعد از ذكروشناخت خدا، شناخت پيامبر و ائمّه است و بالطبع در اين مورد شناخت سطحى‏كه اسلام نام دارد كافى نيست، بلكه بايد اين شناخت به شناختى عميق در قلب‏انسان تبديل شود و در كارها و رفتارهاى او تأثير گذارد، و مسلماً در آنچه به اولياى‏خدا مربوط مى‏شود، بايد شناخت به دوستى و به نوعى انسجام درونى كه باعث‏مى‏شود انسان براحتى و رغبت از آنان پيروى، تبديل يابد؛ دعا مى‏گويد:
اين بخش از دعا شامل شمارى از محورهاى دعاست كه بارزترين آنها درودفرستادن بر پيامبر و سپس به شكلى نهانى و ضمنى بر صدّيقين و انبياء و صالحان وآنان كه پيش از پيامبر بوده‏اند مى‏باشد، و از اينرو صفات پيامبرصلى الله عليه وآله در آن مشخّص‏شده است. اكنون بايد در هر بخش دعا بينديشيم، در آغاز مى‏يرسيم: منظور ازدرود فرستادن بر پيامبر چيست؟ و چرا ما در اين كار جدّيّت و تأكيد مى‏ورزيم و آن‏را بر دعاهاى خود مقدّم مى‏داريم؟
حكمت اين كار از طريق سه نكته‏اى كه خواهيم گفت معلوم مى‏شود:
اوّل - مشخص كردن رابطه ما با پيامبر مى‏باشد، كه رابطه دوستى و بخشش‏است، زيرا پيامبر در راه تبليغ رسالت اسلامى تلاشى بس بزرگ از خود نشان دادومسئوليّتهاى بزرگى را در اين راه بر دوش كشيد و خدا ما را با او هدايت كرد، پس‏عطاى ما به پيامبر چيست؟
ما چيزى نداريم كه به پيامبر دهيم و او هم از ما اجرى نمى‏طلبد، نهايت‏اعتراف به تشكّر از پيامبر و درود فرستادن بر او و در اينكه از خدا بخواهيم به اوبهترين پاداش را دهد، پنهان است.
سپاسگزارى ما در برابر خدمتها و تلاشهاى پيامبر در جهت نجات بخشيدن‏ما و همه بشريّت از تاريكى نادانى و شرك، به اين است كه از خدا بخواهيم به اواجرى نيك دهد.
دوم - مشخّص كردن رابطه خدا با پيامبر است كه آن نيز رابطه عطا و بخشش‏است، پيامبر پسر خدا نيست و از خدا نيز بى نياز نمى‏باشد كاملاً بر عكس، بنده‏خداست و به او محتاج است، اين رابطه پيامبر با خداست؛ از اينروست كه ما ازخدا مى‏خواهيم به پيامبر بخشش و عطا فرمايد و اين فقط به سبب نياز پيامبر به‏رحمت و فضل و عطاى خداى سبحان است.
سوم - همچنان كه گفتيم وقتى انسان با زبان كسى ديگر دعا كند دعايش‏بزودى مستجاب مى‏گردد، دعاى ما در حقّ هم مستجاب است و بدليل آنكه‏گناه‏كاريم، در پيشگاه خدا رو سفيد نيستيم و گناهان ما فاصله‏اى ميان ما و خداانداخته، از اينرو براى پيامبر دعا مى‏كنيم و بر او درود مى‏فرستيم و او براى ما دعامى‏كند و دعاى پيامبر شفاعت اوست:
)...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرَوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ‏لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً(. )سوره نساء، آيه 64)
"و اگر آنان وقتى به خود ستم كردند بنزد تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏طلبيدند وپيامبر براى آنان آمرزش مى‏طلبيد هر آينه خدا را توبه‏پذير و بخشاينده مى‏يافتند."
اگر پيامبرى براى ما دعا كند و شفاعت نمايد، دعايش مستجاب است، اين‏بدين معنى نيست كه استجابت دعاى پيامبر يا طلب آمرزش او براى قوم خود، برخدا حتم و فرض است، بلكه به اين معنى است كه پيامبر در پيشگاه خدا وجيه‏ورو سفيد است و ما اين وجه پيامبر را پيشاپيش حاجات خود مى‏گذاريم و به خدامتوسّل مى‏شويم، آنگاه خدا دعاى ما را مستجاب مى‏كند.
محور ديگر در اين بخش از دعا، بيان صفتهاى پيامبر است كه بارزترين آنهاعبارتند از:
"او بنده خداست" ما معمولاً مى‏گوييم: "أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ،اين معنى اينكه ما صفت عبوديّت را بر صفت رسالت مقدّم داشته‏ايم، دليل آن‏است كه ما مى‏خواهيم غبار شرك را از خود دور كنيم، زيرا انسان هنگامى كه كسى‏را پيش خود بزرگ مى‏شمارد، تبديل به شكارى مى‏شود براى وسوسه‏هاى شيطان‏كه او را به دام شرك فرا مى‏خواند، از اينرو ما تأكيد مى‏ورزيم بر اينكه پيامبر با همه‏عظمت و بلند مرتبگى، بنده خداست و اين امرى بس ضرورى است، زيرا بسيارى‏از مردم وقتى كسى را دوست دارند دوستى باعث مى‏شود كه محبوب را تا حدّخدايى بالا ببرند و اين بسيار خطرناك است، زيرا بالا بردن انبيا و اوليا و صالحان تاحدّ خدايى پرده‏اى ميان انسان و پيروى راه آنان قرار مى‏دهد.
"رسول و امين تو" پيامبر رسالت خدا را به سوى ما آورده است و امانتدار اودر رسالت بوده و در آن تغيير و تبديل راه نداده است. ايمان ما به امانتدارى پيامبرباعث مى‏شود، معتقد شويم به اين كه هر مخالفتى، بزرگ يا كوچك، با پيامبر به‏معنى مخالفت با خداى سبحان است:
)... وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا...(. )سوره حشر، آيه 7)
"و هر آنچه رسول، شما را آورد برگيريد و هر آنچه شما را از آن باز داشت‏واگذاريد."
"برگزيده‏ات" خداوند پيامبر را از ميان مردم برگزيد، يعنى اگر در دوران‏پيامبر كسى بود كه در حمل رسالت الهى شايستگى بيشترى داشت خدا رسالت رابر دوش او مى‏نهاد، بنابراين برگزيدن پيامبر فقط از آن رو بود كه او شخصيّتى كامل‏داشت و اين كار بيهوده و بى حكمت نبود.
"دوست او" پيامبر حبيب و دوست خداست، خدا او را و او خدا را دوست‏مى‏دارد وما پيامبر را دوست مى‏داريم و در محفل دوستى همه شركت دارند و تاسطح هماهنگى و انسجام بالا مى‏روند.
"و برگزيده‏ات از خَلقت" يعنى كسى كه او را از ميان آفريدگان خودبرگزيدى.
"نگه‏دار رازت" خدا رازى دارد كه در پيش پيامبر به وديعت نهاده است‏واين راز در ميان اوليا مى‏گردد و از طريق آنان انتقال مى‏يابد، بنابراين اين چيزهايى‏هست كه ما نمى‏دانيم ولى مورد فهم رهبرى معصوم است، عقلهاى ما هر چند بالارود به سطح عقل رهبرى نمى‏رسد.
"تبليغگر رسالتهايت" تبليغ و رسانيدن رسالت، كارى ساده نيست، زيرابدين معناست كه انسان از همه چيز مجرّد گردد:
)يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ‏يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ...(. )سوره مائده، آيه 67)
"اى پيامبر آنچه را كه از خداوندت بر تو فرود آمده تبليغ كن و اگر نكنى رسالت اورا تبليغ نكرده‏اى و خدا تو را از مردم در امان مى‏دارد."
و امّا محور سوم كه سرشت درود فرستادن بر پيامبر است. دعا درودفرستادن بر پيامبر را با اين صفات مى‏آورد:
"برترين، نيكترين، زيباترين، پاكترين، بالنده‏ترين، پاكيزه‏ترين، طاهرترين وروشنترين..."
منظور از اين كلمات چيست؟
درود يعنى رحمت خدا بر بندگانش، اين امر به يك شكل و يك درجه‏نيست و در يك ظرف و يك زمينه نيز نمى‏آيد. رحمت خدا درجات، زمانهاوشكلهاى گوناگون دارد و ما براى پيامبر برترين، نيكترين، زيباترين، كاملترين،پاكترين و.. آنها را مى‏طلبيم واين تعبيرها دلالت مى‏كند بر نوع رحمتى كه براى‏پيامبر مى‏طلبيم.
هم‏چنين درود فرستادن بر پيامبرصلى الله عليه وآله به معنى ممنوعيّت درود فرستادن بربندگان صالح خدا نيست. رحمت خدا واسع است و شامل پيامبر و جز پيامبرمى‏شود، از اينرو دعا مى‏گويد:
"بيشتر آنچه‏درود فرستادى، مبارك داشتى، بخشودى، شفقت نمودى،سلام‏كردى بر هر بنده‏اى، بر انبياء، برگزيدگان و اهل كرامتت"، اين درود از جانبى نهانى‏است و بشكلى غير ويژه براى پيامبران و صالحان و برگزيدگان وگرامى‏داشتگان‏اوست.
در اينجا لازم است اشاره كنيم به اينكه ما -عليرغم درود فرستادن بر پيامبر-در برابر او مقصّر هستيم، زيرا هدف آن است كه ما سيره، آداب و اخلاق نيك او رابشناسيم و سپس، عملاً در زندگى روزمرّه خود به او اقتدا كنيم، امّا مى‏بينيم كه‏اكثريت قريب به اتّفاق مسلمانان سيرت پيامبر را نمى‏شناسند و در طول زندگى‏خود حتّى يك كتاب هم درباره پيامبر نمى‏خوانند، اينها چگونه مى‏خواهند با پيامبرروبرو شوند؟ از ساده‏ترين حقوق پيامبر بر ما آن است كه سيره او را بخوانيم و درزندگى او عميق شويم سپس همه اينها را بر روش خود كاملاً تطبيق دهيم.
9 - شناخت وصى‏
اللّهُمَّ وَصَلِّ عَلَى عَلِيٍّ أَمِيرِ المُؤْمِنِينَ، وَوَصِيِّ رَسُولِ رَبِّ العالَمِينَ،عَبْدِكَ وَوَلِيِّكَ وَأَخِي رَسُولِكَ، وَحُجَّتِكَ عَلَى خَلْقِكَ، وَآيَتِكَ‏الكُبْرَى، وَالنَّبَأ العَظِيمِ،
"... خدايا بر على امير مؤمنان و وصىّ فرستاده خداوند جهان و جهانيان،بنده و ياورت و برادر رسولت وحجّتت بر خلق و نشانه بزرگت و خبر عظيم، درودفرست..."
دعا بعد از درود فرستادن بر پيامبر، به درود فرستادن بر وصىّ و جانشين اوامام على بن ابيطالب‏عليه السلام منتقل مى‏شود.
در درود و دعاى ما براى امام على‏عليه السلام همان فايده و همان محورهايى كه دردرود پيامبر ذكر كرديم وجود دارد، ما نمى‏توانيم به امام على‏عليه السلام كه مسير تاريخ رادگرگون كرد و نمونه‏اى از حكومت اسلامى را به دست ما داد همان كسيكه هر توان‏و نيرويى داشت در راه خدا بذل كرد، سپاس و پاداشى پيشكش كنيم، ما فقطمى‏توانيم بر او درود فرستيم و از خدا بخواهيم كه به او اجرش را بدهد و از ما به‏آنچه خدا خواست خوشنودش كند. "خدايا درود فرست بر على امير مؤمنان‏ووصىّ رسول خدا، بنده و ولىّ تو و برادر پيامبرت" همانطور كه در باره پيامبرگفتيم درباره امام نيز نبايد بزرگداشت و دوست داشتن او، ما راه به خدا دانستن اووغلو بكشاند، زيرا امام بنده خدا و يارى از ياران و ياوران بنده صالح خدا و برادرپيامبر و حجّت خدا بر خلق است:
"و حجّت تو بر خلقت و نشانه بزرگ تو."
در اين بخش، عبارت "نشانه بزرگ تو" ما را به درنگ وادار مى‏كند، چگونه‏امام على‏عليه السلام آيت بزرگ خداوند است؟
پيش از آنكه به اين پرسش، پاسخ دهيم بايد به اين حقيقت اشاره كنيم كه هرآنچه در جهان است، آيت و نشانه خداست:
وَفِى كُلِّ شَى‏ءٍ لَهُ آيَة
تَدُلُّ عَلَى أَنَّهُ واحِدٌ
)او را در همه چيز نشانه‏اى است كه دلالت مى‏كند بر اينكه او يگانه است.(
آيات خدا بر هم برتريهايى دارند و تفاوتهايى ميان آنها هست، البتّه نه درنسبت با خدا، زيرا خدا جهان را بى آنكه رنجى ببرد آفريد، او هرگاه بخواهد چيزى‏بيافريند مى‏فرمايد كه: باش، پس خواهد بود. آفرينش ميليونها كهكشان با آفرينش‏پشه‏اى كوچك، براى او تفاوتى ندارد، اين تفاوت آيات خدا از تفاوتهايى است كه‏با هم دارند و بر اساس نيرو و قدرتى است كه خدا به آنها داده است. از آيات خدا كه‏ما مى‏شناسيم و به ما نزديك است، فرشتگانند كه از عظيم‏ترين آيات خدا شمرده‏مى‏شوند، زيرا گماردگان بر جهان هستند، در ميان آنان عدّه‏اى بردارندگان عرش،شمارى فرشتگان آسمان، تعدادى فرشتگان زمين، درياها، بادها و كوهها هستندوهمه اين پديده‏ها از طريق فرشتگانى كه بر آنها گمارده شده‏اند فرمانبر امر خداهستند. وقتى به سوره بقره مى‏نگريم، مى‏بينيم كه خدا همه فرشتگان را فرمود كه‏آدم ابوالبشر را سجده كنند!
چرا؟
زيرا آدم خليفه خداست، امانتدار روح خدا:
پس چون آن را معتدل بيارايم و از روح خويش در او بدمم براى او سجده‏كنيد.
آن روحى كه خداوند در آيه‏اى ديگر درباره آن مى‏گويد:
)وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً(.
)سوره اسراء، آيه 85)
"و از تو درباره روح مى‏پرسند، بگو روح از امر خداوند من است و شما را جزاندكى علم نداده‏اند."
و نيز مى‏فرمايد:
)لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِن كُلِ‏أَمْرٍ * سَلاَمٌ هِيَ حَتَّى‏ مَطْلَعِ الْفَجْرِ(. )سوره قدر، آيات 5 - 3)
"شب قدر نيكتر است از هزار ماه، فرشتگان و روح در آن به اجازه خداوندشان‏از هر فرمان نازل گردانند، اين شب سلامت و رحمت و تهنيت است است تا صبحگاه."
اين روح كه خدا از آن در آدم دميد از مهمترين آفريدگان خداست كه بندگان‏گراميش را با آن يارى مى‏دهد، از اينرو همه فرشتگان را كه حاملان عرش، كرّوبيان،فرشتگان آسمان و زمين و فرشتگان كهكشانهاى گوناگون نيز همگى در ميان آنان‏بودند، فرمود كه به آدم سجده كنند... چرا؟ زيرا آن روح در آدم بود، بنابراين آدم‏كه گنجايش روح را داشت و خدا از روح خود در او دميد، برترين همه آفريدگان شدو چونكه برترين آفريدگان شد پس به نسبت آيات ديگر خدا، آيه‏اى بزرگ است براين اساس آسمان، زمين، كوهها، درياها، رودها و همه آفريدگان ديگر به فرمان‏فرشتگانند و فرشتگان خود، آدم را سجده كردند و وقتى دانستيم كه خاتم پيامبران‏حضرت محمّدصلى الله عليه وآله شريفترين و بزرگترين همه پيامبران و بلكه تكميل كننده‏رسالتهاى آنان است زيرا خاتم آنان مى‏باشد، پس بايد بدانيم كه وصى خاتم‏پيامبران، برادر و خويشاوند او حضرت على‏عليه السلام از آدم برتر است، در اكثرتفسيرهاى قرآن آمده است كه منظور از "ما" در آيه مباهله:
)...وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ...(. )سوره آل عمران، آيه 61)
"ما و شما."
امام على‏عليه السلام است.
بنابراين اگر آسمانها به فرمان فرشتگانند و فرشتگان بر آدم سجود كرده‏اندوعلى از آدم برتر است، پس آيه بزرگ خداوند چيست؟ آسمانها يا فرشتگان؟يا آن كس كه فرشتگان براى او و امثال او سجده مى‏كنند؟ يا على بن ابيطالب‏جانشين پيامبر؟
در اينجا بايد اين پرسش را مطرح كنيم كه چرا خدا بنى آدم را بر فرشتگان‏بلكه بر همه آفريدگان برترى نهاد؟ پاسخ آن است كه: زيرا خداوند دانش خود را بردوش بنى‏آدم نهاد و چيزى مهمتر از اين دانش به آنان داد و آن آزادى، اراده‏وانتخاب است، ولى فرشتگان را فقط روح، ايمان، دانش و فضيلت عطا كرد، امّاشهوت به آنان نداد! پس فرشتگان بى آنكه گرفتار خواب، بيخوابى و رنج شوند به‏پرستش خدا مشغولند و اين پرستش از سرشت و صفات آنان است.
اين امر در مورد حيوانات روشنتر است، زيرا خداوند به آنها عقل، علم‏واراده نداد و اين موجودات توده‏اى جزء از غريزه و شهوت هستند، پس جانوران‏بر بنى آدم برترى ندارند، امّا انسان: خدا به او عقل، علم و اراده داد و سپس‏شهوات را با او آميخته، اگر انسان از عقل خود پيروى كند و خداى سبحان رابپرستد و با آزادى كامل اين راه را برگزيند، به خدا نزديك و در نزد او گرامى خواهدبود زيرا او مختار است كه سقوط كند يا بالا رود، ولى با اين عمل خود بالا رفتن راانتخاب كرده است! پس عظمت انسان از آنجا سرچشمه مى‏گيرد. او موجودى‏است كه مى‏خواهد، موجودى تعيين كننده و تصميم گيرنده، ولى فرشتگان اين‏چنين نيستند به اين معنى كه همينگونه آفريده شده‏اند، مى‏خواهند امّا بدون‏دشوارى وپس از پيامبرى، على بن ابيطالب‏عليه السلام قلّه اين عروج و رفعت است.
على‏عليه السلام كسى است كه در غزوه اُحُد هفتاد زخم بر مى‏دارد و محتاج درمان‏است، امّا پيش از آنكه از رنج نبرد بياسايد، منادى پيامبر مى‏آيد و او را از نوبه جنگ‏مى‏خواند و او همه اين آزارها و زخمها را تحمّل مى‏كند و باز روى به ميدان جنگ‏مى‏نهد.
على‏عليه السلام مى‏توانست عسل ناب و مغز گندم را خوراك خود كند و بهترين‏لباسها را بپوشد، زيرا امير مؤمنان بود و خدا اين نعمتها را بر او حرام نكرده بود، امّاچنين نكرد، او داراييها را ميان مردم به مساوات تقسيم مى‏كرد، در حاليكه‏مى‏توانست چنين نكند، مى‏توانست شبها را بخوابد، امّا بر مى‏خواست و در يك‏شب هزار ركعت نمازمى گزارد، على شب از كثرت نماز و عبادت بيهوش مى‏شدودر روز او را بر در خانه يتيمان و مسكينان مى‏ديدى، على از انجام هيچ عبادتى‏فروگزار نكرده است.
تاريخ به ياد مى‏آورد كه امام على‏عليه السلام قبل از فجر به مسجد مى‏آمد و نمازصبح را با مردم مى‏خواند و سپس تا طلوع آفتاب به نافله مشغول مى‏شد، بعد ازمحراب خود به جاى ديگرى از مسجد مى‏رفت تا ميان مردم به قضاوت بنشيندومشكلات آنها را حل كند، سپس از مسجد بيرون مى‏آيد و در بازارهاى كوفه‏مى‏گرديد و ندا مى‏داد: "تقوى داشته باشيد، بازرگان فاسق است تا آنكه به فقه‏رسد، بر شما باد آموختن فقه و سپس اقدام به تجارت" آنگاه در كوچه‏هاى كوفه راه‏مى‏سپرد تا شايد نيازمندى را بيابد كه نتوانسته است به مسجد بيابد، شايد فقير يامسكينى را بيايد و ياريش دهد يا شايد فسادى ببيند و به اصلاح آن بكوشد.
و بعد از نماز ظهر و عصر به خانه‏اش مى‏آمد و از همسرش مى‏پرسيد: آياچيزى داريد؟ پس اگر چيزى مى‏يافت مى‏خورد و اگر در خانه چيزى نبود آن روز راگرسنه سر مى‏كرد و هنگامى كه شب مى‏شد نماز مغرب و عشا را به جماعت‏مى‏گزارد و آنگاه تا صبح به عبادت مى‏پرداخت، پس قرار چيست و خواب كجا؟
آيا اكنون نبايد اين انسان آيده آل، آيه‏اى بزرگ از آيات خدا بشمار آيد؟ امّاعلى‏عليه السلام شاگردى بود كه در دامان پيامبر پرورش يافت و خود مى‏گويد: من بنده‏اى‏هستم از بندگان محمّدصلى الله عليه وآله، بنابراين همه زندگى امام على‏عليه السلام دليلى راستين برحقّانيّت رسالت اسلامى اوست و از اينرو، او "نَبَا عظيم" است.
همانگونه كه امام على‏عليه السلام آيه‏اى بزرگ بود در جهاد، صبر، عبادت و زهد،حضرت فاطمه‏سلام اللَّه عليها دختر پيامبر كه اصول رسالت را در خانه پدرش فراگرفته بود نيز، از اين صفات برخوردار بود.
او آيه‏اى بود همچون على‏عليه السلام امّا به گونه‏اى ديگر؛ زهراسلام اللَّه عليها براى‏آسمانيان، چنانكه ستارگان براى اهل زمين مى‏درخشند، مى‏درخشد؛ او درمحراب عبادت مى‏ايستاد و نور از محراب او به آسمان فرا مى‏تابيد، از آغاز شب تاصبح به پرستش و نماز مى‏پرداخت و براى همسايگان، مردان و زنان مؤمن و براى‏شيعه خود و اهل مكتب در طول تاريخ و براى مجاهدان دعا مى‏كرد و صبح پسرش‏حسن‏عليه السلام به اومى گفت: مادر براى همه مردم دعا كردى پس بهره ما چه شد؟ و اومى‏فرمود: پسرم بدان كه اوّل همسايه آنگاه خانه خود؛ فاطمه همسان و همتاى‏على بود جز اينكه او زن و على مرد بود.