گامهاى اساسى در تدبُّر
پيش از اين گفتيم كه دعاها -معمولاً- داراى چند محور هستند كه عبارتند از:ذكر، تحكيم عقايد اسلامى، توضيح نيّت انسان يا اصلاح اهداف و تزيكه نفس او،آموختن اخلاق و رفتار نيك به انسان و در نهايت برانگيختن او به انجام كارهاى نيك‏و چگونگى انجام آنها؛ اينها محورهاى پنجگانه‏اى هستند كه ساختمان كلّى دعاهارا مى‏سازند، جز اينكه "ذكر" پايه عمومى همه دعاها و همه مراحل دعاست، تاآنجا كه وقتى دعا ما را به اعمال صالح بر مى‏انگيزد، يا نفس ما را پاك مى‏كند، اين‏كار را از راه ذكر انجام مى‏دهد. پس ذكر بعلاوه اينكه محورى است در كنار ديگرمحورهاى دعا، پايه عمومى همه محورهاى ديگر نيز مى‏باشد. شناخت اين‏محورها و جستجوى آنها، گام نخستين و اساسى تدبّر در دعاست. گامهاى ديگربسيار شبيه به گامهايى هستند كه برداشتن آنها در تدبّر در قرآن لازم است، زيرا زبان‏دعاها بسيار شبيه به زبان قرآن است، امّا پايينتر از قرآن و بالاتر از سخنان همه‏انسانها؛ برخى از اين دعاها بر حسب آنچه ما مى‏دانيم احاديثى قدسى هستند كه‏توسّط پيامبر از خدا روايت شده‏اند و برخى از آنها ترجمه‏اى راستين از دعاهاى‏كتب الهى پيشين، همچون زبور حضرت داوودعليه السلام مى‏باشند.
گامهايى كه هنگام تدبّر در قرآن و دعا بر مى‏داريم بطور خلاصه از اين قراراست:
1 - تدبّر در سبك، براى شناخت جزئيّات و ويژگيهاى رابطه كلمات،جملات، آيات، عبارات در قرآن و دعا؛ اين رابطه يا رابطه‏اى واقعى و بيرونى‏است و يا رابطه‏اى درونى، مثلاً مى‏بينيم كه رابطه اين دو عبارت از دعاى افتتاح،رابطه‏اى واقعى است:
خدايا من ثنا را با حمد تو آغاز مى‏كنم و تو، به مَنَّ خود راهنما به راه درست‏هستى.
رابطه ميان "افتتاح" )آغاز كردن( و "حمد خدا" رابطه‏اى واقعى است،زيرا ما بدون نعمتهاى خدا كه واجب است بارها شكر آن گزارده شود، نمى‏توانيم‏سخنى را آغاز كنيم، آيا زبان از خدا نيست؟ عقل، ايمان و توفيق چطور؟ در اين‏عبارت بينديشيم: و تو به منّ خود راهنما به راه درست هستى.
اين عبارات دلالت مى‏كند بر اينكه انسان، سخنش را با آغازى درست،شروع مى‏كند، امّا بزودى به افراط و تفريط مى‏افتد و خدا قادر است كه او را به راه‏راست هدايت كند. بنابراين رابطه ميان دو عبارت آغاز دعاى افتتاح، رابطه‏اى‏است واقعى و بيرونى. گاهى ممكن است رابطه، رابطه‏اى درونى و تربيتى باشد كه‏نفس انسان با آن بسر مى‏برد و در كار تزكيه بدان محتاج است، همچون رابطه ميان‏هر دو جمله از قسمت سوم دعاى مكارم الاخلاق:
خدايا روزيت را بر من گشاده‏دار و مرا از نظر دورندار و عزيزم دار و به كبرمبتلايم نكن و مرا بنده خود ساز و عبادتم را با خود بينى تباه نه نما و براى مردم بردست من خير جارى كن و آن را با منّت از ميان مبر و به من خويهاى والا ببخش و ازفخر فروشى نجاتم بده.
رابطه ميان "و به من خويهاى والا ببخش" و "از فخر فروشى نگه‏ام‏دار"علاوه بر آنكه رابطه‏اى بيرونى و واقعى است، رابطه‏اى درونى نيز هست، لذاانسانى كه داراى خويهاى والا است، بناچار از فخر بر حذر است، زيرا فخر معمولاًانسانى را كه آراسته به خويهاى والا باشد مورد تهديد قرار مى‏دهد، بسان فردى كه‏بسيار عبادت مى‏كند، بايد از عُجُب و خودبينى بر حذر باشد زيرا عُجُب معمولاًبعد از عبادت بسيار به انسان دست مى‏دهد و نيز كسى كه خداوند خير مردم را بردست او جارى مى‏كند بايد از منّت گذارى حذر كند بخاطر اينكه منّت معمولاً پس‏از اين صفت مى‏آيد.
پس رابطه ميان عبارات ذكر شده رابطه‏اى است درونى كه با نفس انسان درارتباط قرار مى‏گيرد، هم‏چنين است در مورد دعاى به جا مانده از پيامبر به مناسبت‏شب نيمه شعبان، در اين دعا مى‏خوانيم:
خدايا از خشيت خود قسمتى به ما بده كه ميان ما و گناه فاصله اندازد و ازطاعتت چيزى عنايت فرما كه ما را به رضوان تو رساند و از يقين بهره‏اى عطا كن كه‏مصيبت‏هاى دنيا با آن سهل آيد. خدايا ما را از گوشها، چشمها و نيرويمان،چندانكه ما را زنده نگه مى‏دارى بهره‏مند ساز و آن را به وارث ما بده و خون ما را برگردن آنكه به ما ستم كرده بگذار و ما را بر كسى كه با ما دشمنى كرده يارى ده‏ومصيبت ما را در دين ما قرار نده و دنيا را بزرگترين هَمّ ما و نهايت دانش ما نكن‏وكسى را كه با ما مهربان نيست بر ما مسلّط نفرما.
با تدبّر در اين دعا در مى‏يابيم كه عبارات سه گانه اوّل، از مراحل كمال‏انسان، از "خشيت" تا "اطاعت" و از "اطاعت" تا "يقين"، سخن مى‏گويد. سپس‏در عبارات بعد مى‏بينيم كه سخن از اهداف مادّى انسان همچون صحّت و سلامت‏به ميان آمده است. بعد از آن، اهداف اجتماعى و سپس بينش و دورنگرى‏هاى‏انسان بيان شده و مى‏بينيم كه اين درجه بندى مربوط به نفس انسان است با اين‏اعتبار كه انسانى كه "خشيتى" در او نباشد "درست" نيست كه از خداوند اطاعت‏بخواهد، زيرا اطاعت بعد از "خشيت" مى‏آيد و كسى كه اطاعت خدا در اونمى‏باشد صحيح نيست يقين بخواهد زيرا "اطاعت" قبل از "يقين" است، و كسى‏كه بناى نفس خود را كامل نكرده و به درجه خشيت، اطاعت و يقين دست نيافته،درست نيست كه به فكر چشم، گوش و دستش باشد براين اساس اهمّيت ونقش‏صحّت جسمى بعد از صحّت درونى و تكامل روحى انسان است و كسى كه داراى‏چشم، گوش، دست و ديگر اعضاى سالم نيست نبايد از خدا نيرو و توان براى‏مبارزه با دشمن بخواهد، زيرا نيرو و توان انسان از طريق داشتن چشم، دست،گوش و.. حاصل مى‏شود و كسى كه بر ستمگر درونى پيروز نشده است نبايد به فكرپيروزى بر ستمگر بيرونى باشد لذا انسان بر ستمگر خارجى بعد از تمام كردن كارستمگر داخلى مى‏تواند پيروز شود، از اينجاست كه در دعا مى‏گويد:
و خون ما را بر گردن آنكه به ما ستم كرده بگذار.
و سپس:
وما را بر كسى كه با ما دشمنى كرده يارى ده.
ملاحظه مى‏كنيم كه "مراحل دعا" يا مربوط به مرحله بندىِ "تربيتى" است‏و يا مربوط به مرحله بندى "بيرونى" و واقعى. در اين صورت گام اوّل، تدبّر درسبك است براى دريافت رابطه واقعى يا درونى ميان عبارات مختلف دعا.
3 - در پرتو كلمات، زيرا كلمات به علاوه آنكه معانى نزديكى دارند، در پرتوآنها مجموعه‏اى افكار معيّن نيز به ما الهام مى‏شود:
"اللّهمّ اِنِّى أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِكَ."
چرا نگفت: "افتحُ الثناء"؟ زيرا در اينجا از لحاظ پرتو كلمه، فرق بزرگى‏هست ميان "افتتحُ" و "افتحُ" اگر چه اين دو كلمه در معنى به هم نزديكند.وهم‏چنين اين عبارت:
"وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّكَ."
چرا نگفت: "وأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلسَّلِيمِ"؟ زيرا "صواب" در فكر است‏و"سلامت" در جسم. بله، اين است كه هر كلمه‏اى به علاوه معناى خود، الهاماتى‏بيرونى را حمل مى‏كند كه ناچار آنها را بايد در ضمن تدبّر خود در نظر بگيريم. درحديث شريف آمده است:
سخن ما را درست و روشن بيان كنيد.
يعنى بكوشيد كه سخن ما را عميق بفهميد و در حديث ديگرى كه از امام‏صادق‏عليه السلام روايت شده است:
داناى كامل، كسى است كه شأن، جا و مقام سخنان ما را بداند.
يعنى افقهاى سخن ما را در يابد. پيامبر و ائمّه كه براى ما مجموعه‏اى از دعابه جاگذاشتند، از برترين درجات بلاغت بهره‏مند بودند، يعنى بكارگيرى كلمه درجاى ويژه خود را به بهترين وجه مى‏دانستند.
گامهاى مشترك ديگر نيز در تدبّر وجود دارند كه اشاره به آنها از اين كتاب‏فراتراست، امّا گامى هست كه به تدبّر در دعا اختصاص دارد و آن:
3 - تدبّر در اوقات دعا، دعا به مناسبتهاى گوناگون تغيير مى‏كند، يكجادعاى روز، جاى ديگر دعاى شب و در جايى ديگر دعاهاى مناسبتهاى دينى‏ودعاهاى مربوط به رشد جسم انسان و دعاهاى مرتبط به رشد روح انسان؛ بلكه‏بالاتر از اين مى‏بينيم كه هر روز دعاى ويژه‏اى دارد و ويژه كردن دعايى معيّن براى‏زمانى معيّن و حالتى بخصوص، بيهوده نيست.
در اينجا رابطه‏اى محكم در ميان دعاها، مناسبتها و اوقات ويژه آن وجوددارد، آنطور كه اگر وقت يا مناسبت را تغيير بدهيم اين رابطه و نيز لطف و امتياز دعااز دست مى‏رود، مثلاً دعاى افتتاح را در اوّل شب از شبهاى رمضان و دعاى‏ابوحمزه ثمالى و دعاهاى ديگر را كه مخصوص روز است در سحر مى‏خوانيم. پس‏اگر انسان مثلاً دعاى ابو حمزه را در ظهر بخواند از مناجات با خدا، آنچنانكه اگر اين‏دعا را در سحر بخواند، لذّت نمى‏برد و بر عكس اگر دعاهاى روز را در آخر شب‏بخواند. دعاهاى روز مناسب فضايى پر سر و صدا است در حاليكه دعاهاى شب‏مناسب جوّ آرامش و خشوع است و همينطور در مورد اوقات و مناسبتهاى گوناگون‏ديگر است.
بنابراين ما بايد در اين جنبه دعا تدبّر كنيم تا حقيقت رابطه زمان و مناسبتها رابا دعا، كشف كنيم و بتوانيم بر معارف پر شمار و گوناگون قرآن و الهى دست يابيم.
اگر در دعاهاى روز امعان نظر كنيم، مى‏بينيم كه آنها اكثراً با سخن از طبيعت‏وارتباط دادن آن به خالق، آغاز مى‏شوند. در دعاى روز دوشنبه مى‏خوانيم:
"الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَمْ يُشْهِد أَحَداً حِيْنَ فَطَرَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ، وَلَا اتَّخَذَ مُعِيناًحِينَ بَرَأَ النَّسَمَاتِ."
"سپاس خدايى را كه وقتى آسمانها، زمين را مى‏آفريد كسى را به حضورنخواست و زمانى كه جانداران را مى‏آفريد ياورى نگرفت."
و در آغاز دعاى روز چهارشنبه:
"الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ لِبَاساً، والنَّوْمَ سُبَاتاً، وجَعَلَ النّهَارَ نُشُوراً."
"سپاس خدايى را كه شب را پوششى، خواب را آرامشى و روز را تكاپويى‏قرار داد."
و در دعاى روز پنجشنبه:
"الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ اللَّيْلَ مُظْلِماً بِقُدرَتِهِ، وَجَاءَ بِالنّهَارِ مُبْصِراً بِرَحْمَتِهِ،وَكَسَانِي ضِياءَهُ وَأَنَا فِي نِعْمَتِهِ."
"سپاس خدايى را كه شب تاريك را به قدرت خود از ميان برد و روز روشن رابه رحمتش بياورد و پرتو خود را در من پوشانيد و من در نعمت او هستم."
ولى در دعاى روز جمعه چنين مى‏خوانيم:
"الحَمْدُ للَّهِ الأَوَّلِ قَبْلَ الإنْشَاءِ وَالإحْيَاءِ، وَالآخِرِ بَعْدَ فَنَاءِ الأَشْيَاءِ."
"سپاس خداى را كه اوّل است پيش از آفرينش و زندگى بخشيدن و آخراست بعد از فناى اشياء."
ملاحظه مى‏شود كه زبان و بيان دعاى روز جمعه با زبان و بيان دعاهاى‏روزهاى ديگر فرق دارد، زيرا با نمودار كردن عقايد اسلامى و بويژه توحيد، آغازمى‏شود و هم‏چنين است در مورد دعاهاى حالات مختلف، زيرا ما در اينجارابطه‏اى محكم ميان يك حالت و دعاى مخصوص آن مى‏بينيم، مثلاً دعاى‏مخصوص حالت غضب، زبان و تعبيراتش مناسب همين حالت است، بر همين‏اساس انسان را به ياد غضب، قدرت و جبروت خدا مى‏اندازد تا قلبش خاشع شودو تندى خشمش فروكش كند.
و دعايى كه انسان وقتى خدا به او فرزندى عطا مى‏كند، مى‏خواند، حاوى‏شكر خداست، سپس دعا به اين موضوع اشاره خواهد داشت كه اين فرزند بزودى‏وارث پدر خواهد شد تا پدر را متوجّه پى درپى آمدن و رفتن نسلها كند و اينكه‏گامهاى نسل جديد بانگ رحيل نسل پيشين است، پس بر اوست كه آماده وداع‏زندگى شود.
مى‏بينيم كه دعا مناسب حالت روحى انسان است و به نقطه‏اى واقعى كه‏روح آدمى با آن سروركار دارد، اشاره مى‏كند. وقتى انسان در اوّل ماه به هلال‏مى‏نگرد اين دعا را مى‏خواند:
اى آفريده فرمانبر پيوسته كار، شتابان گذرنده در فلك تدبير الهى، ايمان‏آورديم به كسى كه تاريكى را با تو روشن كرد و ابهام و گنگى را با تو واضح نمود و تورا آيتى از آيات مالك خود قرار داد.
اينجا نيز رابطه محكم و هماهنگى كامل ميان زبان و بيان دعا و مناسبت راملاحظه مى‏كنيم. پس هر دعايى كه براى مناسبتى مى‏آيد، هدفش دگرگون ساختن‏امرى است در درون انسان و ارتباط دادن آن با امرى در طبيعت و حقايق هستى.بنابر اين از مهمترين برنامه‏هاى اساسى براى تدبّر در دعا، ارتباط دادن دعا به‏مناسبتى كه در آن و براى آن آمده و كشف ارتباطهاى ميان آنها مى‏باشد.
تدبّر در ذكر
ذكر در دعا بر دو پايه مهم استوار است:
الف - شناخت خدا )خداشناسى(
ب - شناخت نفس )خودشناسى(
چه رابطه‏اى ميان خداشناسى و خودشناسى بوده؟ و چرا در حديث آمده‏است؟
كه: "مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ."
"هر كه خودش را شناخت، به راستى خداوندش را شناخته."
پاسخ اين است كه بنابر جهانبينى اسلامى، در عالَمِ هستى فقط دو چيزوجود دارد، و آن دو چيز كه از هم كاملاً متمايز هستند:
- خداوند آفريننده روزى دهنده پديد آورنده نگارنده كه نامهاى نيك )اَسماءِحُسنى( از آن اوست.
- آفرينش خداى سبحان متعال.
اينكه تعبير "چيز" )شيى‏ء( را بكار مى‏برم، فقط از اينروست كه تعبيرى‏ديگر خدايانى وجود ندارند.
پس هر چيزى جز خدا، آفريده‏اى است كه ذاتاً ضعيف، درمانده و محدوداست و خداوند بر او سرپرستى دارد و او ذاتاً بى نياز از آفريدگان و سرپرست آنان‏است. و درست است كه بر او كلمه "شيى‏ء" را اطلاق مى‏كنيم، امّا به اين مفهوم،نه به اثبات شيئيّت و چيز بودن بر او؛ فقط مى‏توانيم بگوييم: "چيزى نه همچون‏چيزهاى ديگر"، زيرا تعابير وقتى به افق توصيف خدا مى‏رسند از بيان ناتوان‏مى‏مانند، همه الفاظ از اينكه خدا را وصف كنند عاجزند، مگر نه اين است كه‏الفاظ، ساخته ما و در سطح ما انسانها هستند؟ پس چگونه الفاظ كه خود مخلوق‏هستند اين خالق بلند مرتبه را كه عقل از توصيف او باز مى‏ماند و راهى جز تمايل به‏سوى او را ندارد، وصف كنند؟
فقط از جهت تعبير اين امر كه خدا بى وجود و عاجز نيست، به او شيى‏ءوچيز مى‏گوييم و ما را كافى است كه خالى بودن خدا از صفات درماندگى و عجز رابراى او اثبات كنيم، امّا اثبات صفات كمال با صورت، شكل و حالتى كه بوسيله‏آن، اين صفات را تجسّم و تصوّر كنيم، در مورد خدا درست نيست.
ما فقط مى‏توانيم "او را از حدّ تعريف خارج بدانيم." هنگامى كه مى‏گوييم:"خدا موجود است" منطورمان اين است كه "بى وجود" نيست و زمانى كه‏مى‏گوييم: "خدا بى نياز است."، يعنى او ناتوان و درمانده نيست، امّا بى‏نيازى‏و غناى او چيست و چگونه است؟ اينها قضايايى است كه عقل ما به آن نمى‏رسدوچطور ممكن است برسد در حاليكه حتى از شناخت مخلوقات، عاجز است تاچه رسد به شناخت خدا.
بنابراين در عالَم هستى "دو چيز" وجود دارد: "چيزى نه همچون ديگرچيزها" كه خداست و چيزى ديگر كه مخلوق خداست. وما اگر بخواهيم صفتى‏براى خداوند اثبات كنيم پس ناچار بايد صفت آفريدگان را از او نفى نماييم؛ اگرمخلوق را ناتوان ديديم، بگوييم كه خداوند ما برتر از ناتوانى و بى نياز است، اگرمخلوق را محدود به زمان و مكان يافتيم، بگوييم كه خدا بى حدّ و مكان است، مابه هيچ وجه نمى‏توانيم بگوييم: بر چه؟ در چه؟ براى چه؟ و چگونه؟ زيرا اين‏كلمات در برابر عزّت و بى‏نيازى خدا فرو مى‏ريزند.
پس اگر در جهان بيش از دو چيز وجود ندارد و آن خالق و مخلوق است؛وهرگاه انسان، حقيقت مخلوق بودن وضعف و عبوديت خود را شناخت، خداى‏خود را نيز شناخته است، به اين اعتبار كه آفرينش چيزى غير از اوست و او چيزى‏غير از آفرينش و آفريدگان، يعنى صفات آفريدگان در خور او نيست.
از اينجاست كه مى‏فهميم ميان خداشناسى و خودشناسى تا چه حد ارتباطوجود دارد، پس براى آنكه به خداشناسى برسيم بايد از راه خودشناسى برويم:
)سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى‏ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ...(.
)سوره فصّلت، آيه 53)
"بزودى نشانه‏هاى خود را در جهان برون و درو نشان بدانان مى‏نماييم تا براى‏آنان پديدار شود كه او حقّ است."
خودشناسى راهى است براى خداشناسى، به خود بازگرد و بپرس: من‏ضعيف هستم يا قوى؟ درمانده هستم يا توانا؟ نيازمندم يا بى نياز؟ و براى جستن‏پاسخ درست به عمق وجود خود رجوع كن؛ از راه فطرت، حقيقت را خواهى‏يافت: من ضعيف و درمانده و نيازمندم پس به كسى قوى، توانا و بى نياز باشدمحتاجم.
از طريق اين معادله كه آن را به روشنى و فراوانى در دعاها مى‏بينيم، به‏شناخت خدا مى‏رسيم. اين معادله خويشتن ما را، براى پس از يك سو اندازه‏ضعف، درماندگى و نياز خود و از سوى ديگر خداوند عزّت را -كه خالق، قوى،توانا و بى نياز است- مى‏شناسيم.
براى توضيح بيشتر، بعضى از قسمتهاى دعاى "عرفه" را مى‏خوانيم، بايداين عبارات را با تدبّر بيشتر و بازگشت به وجدان و فطرت خواند:
خدايا من در بى نيازى خود نيازمندم پس چگونه در نياز خود نيازمندنباشم؟
خدايا من در دانش خود نادانم پس چگونه در نادانى خود نادان نباشم؟
سپس دعا به اينجا مى‏رسد كه:
خدايا مرا از خوارى خويشتن بدر آور و از شكّ و شرك خود پيش از مرگ‏پاكم كن، با تو پيروز مى‏شوم پس ياريم كن، بر تو توكّل مى‏كنم پس رهايم نه ساز و ازتو مى‏خواهم پس نااميدم مگردان و به فضل تو مايلم، پس محرومم نفرما.
و همينطور به بيان و توضيح اين معادله ادامه مى‏دهد كه: جهل حقيقى‏انسان و ضعف و نياز واقعى او، همگى سرپرستى، برترى، بى نيازى و قدرت خدارا آشكار مى‏كنند. در بخش ديگرى از اين دعا مى‏خوانيم:
خدايا چگونه نا اميد شوم در حاليكه اميدم تويى؟ يا چگونه خوار شوم درحاليكه به تو توكّل كرده‏ام؟ خدايا چگونه عزّت خواهم در حاليكه مرا در خوارى‏گرفتار كرده‏اى؟ يا چگونه عزّت نخواهم در حاليكه به تو منسوبم؟ خدايا چگونه‏نيازمند نباشم در حاليكه تو مرا در ميان نيازمندان جاى دادى؟ يا چگونه نيازمندباشم در حاليكه تو با بخشش خود مرا بى نياز كردى؟
و امام حسين‏عليه السلام اين چنين با دعاى خود اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه:انسان هرگاه بى نياز باشد بايد از خود بپرسد:
اين بى نيازى از كجاست؟
و كيست كه از آن نگهدارى مى‏كند؟ آيا او خدا نيست؟
بنابراين بى نيازى انسان دليل نياز اوست.
در مورد دانشمندان نيز چنين است، اگر خدا آنان را به نورِ وجود، عقل‏وعلم، يارى ندهد بزودى علمشان را از دست مى‏دهند. پس انسان فقط به يارى‏خداست كه چيزى مى‏داند.
امّا، ما هرگاه به ضعف، نياز و محدوديت زندگى خود پى ببريم از جهتى‏ديگر به بى‏نيازى و قدرت خود پى برده‏ايم، زيرا ما خداوندى بى نياز داريم و برخدايى قوى تكيه كرده‏ايم، از اينروست كه امام حسين‏عليه السلام مى‏فرمايد:
"خدايا چگونه نااميد شوم در حاليكه اميدم تويى؟"
نااميدى از ذات انسان است، امّا هرگاه خداوند اميد او باشد، نااميدنمى‏شود.
يا چگونه خوار شوم در حاليكه به تو توكّل كرده‏ام؟
ذات انسان، داراى سستى و پستى است، امّا هرگاه به خدا توكّل كند سست‏و پست نخواهد بود.
چگونه عزّت خواهم در حاليكه مرا گرفتار ذلّت كرده‏اى؟
انسان مى‏خواهد عزيز باشد، امّا چه كارى مى‏تواند بكند وقتى همه‏مخلوقات خوار و ذليل هستند؟
يا چگونه عزّت نخواهم در حاليكه به تو منسوبم؟
بنابراين، عزّت براى انسانى از طريق انتساب به خدا حاصل مى‏شود، كافى‏است كه انسان بگويد: من "بنده خدا" هستم، تا در زندگى عزيز باشد.
اين معادله را در دعايى ديگر مى‏يابيم:
"اى مولاى من! اى مولاى من!
تو مولا هستى و من بنده و آيا كسى جز مولا به بنده مهربانى مى‏كند؟
اى مولاى من! اى مولاى من!
تو عزيزى و من خوار و آيا كسى جز عزيز به خوار مهربانى مى‏كند؟"
پس اساس ذكر فهميدن اين معادله است: "وقتى خود را شناختى، خدا راشناخته‏اى" و عكس آن نيز درست است: "هرگاه درپى شناخت خدا بودى، خداهم خود را و نيز تو را به تو مى‏شناسد". پيداست كه در اينجا دو نوع شناخت وجوددارد؛ شناخت عقلى كه شناخت خدا از طريق عقل و دليلهاى كلامى است و نيزشناخت وجدانى كه انسان در آن به حالت كشف حقايق، آنگونه كه آنها را با نور دل‏ببنيد، مى‏رسد. خلاصه سخن اينكه: شناخت خدا با شناخت خوصيّات نفس،كامل مى‏شود و اين از طريق تدبّر در دعا و فهميدن نماز است تا بدانيم كه خدامراقب ماست و ما با او مناجات مى‏كنيم و فقط خشيت او در دل ما هست. در دعامى‏گويد:
خدايا مرا چنان كن كه "خشيت" تو را داشته باشم، آنگونه كه گويى تو رامى‏بينيم.
حىّ قيّوم‏
ذكر از جهت ديگر به دو بخش تقسيم مى‏شود:
1 - ذكرى كه صفت "حَىّ" و صفات و اسماء ذات در آن جلوه‏گر مى‏شود.مقصود از اسماء ذات، مجموعه صفات و امور جاويد و ازلى است همچون: علم،حيات و بى نيازى خدا، زيرا انسان مخلوق است و از به تصوّر آوردن خداوندواحاطه به ذات او ناتوان مى‏باشد، پس از اين رو بايد خدا را تسبيح گوييم و مقدّس‏بشماريم و از صفات آفريدگان، منزّه بدانيم و از حدّ تعطيل و تشبيه به درآوريم.
2 - ذكرى كه صفت "قَيّوم" در آن نمودار مى‏شود و آن، صفتى است كه از آن‏به صفات يا اسماء فعل تعبير مى‏شود، يعنى اسمهاى مجموعه‏اى از صفات كه ازخدا سر مى‏زند مثل خالق، روزى دهنده، كننده آنچه خواهد )فعّال لما يريد، فعّال‏ما يشاء(، پديد آورنده و يارى دهنده. اين اسامى از صفاتى كه تأثير آنها برمخلوقات پديدار مى‏شود، سخن به ميان مى‏آورند.
پس بنابر اين چنين ذكرى، در حمد، ثنا و شكر خدا پديدار مى‏گردد.
بزودى از طريق تدبّر در دعاى افتتاح خواهيم كوشيد كه اين دو نوع ذكر راروشن كنيم.
دعاى افتتاح دعايى معروف است و از ائمّه روايت شده و مخصوص شبهاى‏ماه رمضان مى‏باشد، اين دعا را برگزيديم تا در آن تأمّل و تدبّر كنيم، زيرا دو محوراساسى از محورهاى دعا را در خود دارد:
الف - ذكر.
ب - تحكيم عقايد اسلامى.
تأمّلاتى در دعاى افتتاح‏


1 - ستايش و دعا
اللّهُمَّ إِنِّي أَفْتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمْدِكَ وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّكَ، وَأَيْقَنْتُ‏أَنَّكَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فِي مَوْضِعِ العَفْوِ وَالرَّحْمَةِ، وَأَشَدُّ المُعاقِبِينَ‏فِي مَوْضِعِ النَّكالِ وَالنَّقِمَةِ، وَأَعْظَمُ المُتَجَبِّرِينَ فِي مَوْضِعِ الكِبْرِياءِوَالعَظَمَةِ. اللّهُمَّ أَذِنْتَ لِي فِي دُعائِكَ وَمَسْأَلَتِكَ، فَاسْمَعْ يا سَمِيعُ‏مِدْحَتِي، وَأَجِبْ يا رَحِيمُ دَعْوَتِي، وَأَقِلْ يا غَفُورُ عَثْرَتِي، فَكَمْ ياإِلهِي مِنْ كُرْبَةٍ قَدْ فَرَّجْتَها، وَهُمُومٍ قَدْ كَشَفْتَها، وَعَثْرَةٍ قَدْ أَقَلْتَها،وَرَحْمَةٍ قَدْ نَشَرْتَها، وَحَلْقَةِ بَلاءٍ قَدْ فَكَكْتَها؟
"خدايا ثنا را با ستايش تو آغاز مى‏كنم و تو به مَنَّ خود راهنما به راه درست‏هستى و يقين كرده‏ام كه در جايگاه گذشت و بخشايش بخشاينده‏ترين بخشايندگانى‏و در مقام عقاب و انتقام سختگيرترين عقاب كنندگانى و در جايگاه كبريا و عظمت‏بزرگترين جبّارانى. خدايا اذن دعا و مسئلتم دادى پس اى شنوا بشنو ستايش مراواى بخشاينده بر آور خواهش مرا و اى درگذرنده در گذر از لغزشم و آن را به‏حساب نياور، اى معبود من چه اندوهها كه بر طرف كردى و چه غمها كه برگرفتى‏وچه لغزشها كه از آن در گذشتى و چه رحمتها كه گستردى و چه حلقه‏هاى بلا كه‏گشادى..".
خدايا ثنا را با ستايش تو آغاز مى‏كنم و تو به منّ خود راهنما به راه‏درست هستى.
شايسته است كه دعا كننده، سخن و دعاى خود را با سپاس و ستايش خداآغاز كند، ستايش خدا، گاهى با شكر و گاه با تسبيح و تقديس اوست. "خدايا ثنا رابا حمد تو آغاز مى‏كنم" يعنى نخستين ثناى من بر تو اين است كه تو را حمدمى‏كنم، اين جمله را ثنا مى‏گويد و آن به سبب چيزى است كه خدا به ما بخشيده‏وبه دليل فضلى است كه عطا كرده كه واجب است به آن سبب او را حمد كنيم.
پس ثناى من بر تو با حمد توست و اگر توبه من قدرت ثنا و توفيق دعانمى‏دادى چگونه مى‏توانستم تو را حمد و ثنا كنم؟
و تو به مَنِّ خود راهنما به راه درست هستى..
حسن افتتاح دليل حسن ختام نيست، چه بسا انسان در آغاز زندگى يا سخن‏خود، خوب، صالح و درست باشد، امّا سپس تحت تأثير عوامل گوناگون دچارانحراف گردد، پس از اين رو از صاحب قدرت مى‏طلبيم كه پايدارى ما را به‏درستكارى و راه درست مستمر بدارد: "و توبه مَنِّ خود راهنما به راه درست‏هستى" تو هستى كه مرا بر راه درست، استوار مى‏دارى.
هنگامى كه انسان تيرى پرتاب مى‏كند و درست به هدف مى‏زند، پرتابى‏درست انجام داده. زيرا تير به هدف خورده است وما هنگامى كه دعا مى‏كنيم، ازخداوند مى‏خواهيم كه نتيجه‏اى درست حاصل دعاى ما كند و آن را اجابت فرمايدو خداوند هم امور را به راه راست هدايت مى‏كند و به نتيجه‏اى درست مى‏رساند،فقط ما بايد از اين امر غافل نشويم كه خدا به ما نعمتهايى داده است و يكى ازنعمتهايش اين است كه ما را بر راه راست و طريق درستكارى، استوار مى‏دارد؛ آرى‏اين نعمتها نتيجه اعمال و كوشش ما نيست، بلكه به منّ الهى به ما رسيده، پس دردعاى خود با خشوع تمام مى‏گوييم: "و تو راهنما به راه درست هستى..."
و يقين كردم كه تو ارحم الراحمين هستى در جايگاه گذشت و رحمت‏وسختگيرترين عقاب كنندگانى در مقام عقاب و انتقام...
شايسته است كه دعا كننده در حالتى ميان نااميدى و اميد يا به تعبير بهتر،ميان بيم و آرزو باشد، "او را از سرميل و ترس مى‏خوانند" از روى بيم و آرزو، اين‏است كه در آغاز دعاى افتتاح مى‏بينيم كه امام، نيايش كنندگان را در حالتى ميان‏ميل و ترس قرار مى‏دهد، "و يقين كردم كه تو ارحم الراحمين هستى در جايگاه‏گذشت و بخشايش"، اگر شايسته گذشت و رحمت باشيم رحمت بيش از گنجايش‏ما بر ما نازل مى‏شود، مثلاً وقتى باران همچون يكى از مظاهر رحمت خدا پى درپى‏مى‏بارد از فراوانى چنان است كه ظرفها را پر از آب مى‏كند و ما نمى‏توانيم همه باران‏را كه به مقدارى عظيم فرو مى‏بارد بگيريم و جمع كنيم؛ يا وقتى خداوند درهاى‏روزى را به روى انسان گشود او را در آن غرق مى‏كند آنسان كه انسان نداند با آنهمه‏نعمت و روزى چه كند، اين وقتى است كه انسان مستحقّ رحمت باشد.
امّا اگر انسان مستحقّ عذاب باشد، عذاب با شدّت و به شكلى كه تصوّرش‏را نمى‏كند بر او فرو مى‏آيد، پس بنابراين انسان ميان دو چيز است: يا رحمتى واسع‏و گسترده كه آن را از خدا مى‏خواهيم، يا عذابى شديد كه از آن به خدا پناه مى‏بريم:"و يقين كردم كه فقط تو" و نه هيچكس جز تو اى خداوند، "ارحم الراحمين هستى‏در جايگاه عفو و رحمت"، پس اگر گناهكار باشيم و خدا را بخوانيم و دستس زارى‏و مسكنت به سوى او دراز كنيم تا گناه ما را ببخشايد، خدا نه فقط از گناه مى‏گذردبلكه رحمت خود را نيز نصيب ما مى‏كند، و اين از اَسماء خداى سبحان است.
انسان گناهكار از خدا مى‏طلبد كه از گناهان او همچون: ترك نماز، آزاررسانيدن به مردم وپايمال كردن حقوق آنان، تهمت و غيبت، گمراه كردن ديگران‏و... بگذرد واو را ببخشايد، پس خدا اگر بخواهد از گناهان او مى‏گذرد و بر اين‏غفران، نعمت را نيز مى‏افزايد چنانكه به او ايمان و تقوى عطا مى‏كند و او را موردرحمت خود قرار مى‏دهد، "و سختگيرترين عقاب كنندگانى در مقام عقاب‏وانتقال"، و زمانى كه خدا خواست كسى را مجازات كند و از او انتقام بگيردعذابش شديد خواهد بود، عذابهايى كه مى‏بينيم در دنيا بر اقوام گوناگون همچون‏قوم لوط يا شهرهاى عاد و ثمود يا اصحاب ايكه، نازل شده است و آنچه ما از غرق‏شدن فرعون و پيروان او مى‏دانيم همه نمونه‏اى ساده از عذاب خداست؛ ولى‏عذاب شديد و "نكال" و "نقمت" او در آخرت است.
و بزرگترين جبّارانى در جايگاه كبريا و عظمت.
غير از معصومين همه بنى آدم گناه مى‏كنند، امّا انسان نبايد با خدا به مقابله‏برخيزد و از سر عمد و اصرار گناه كند، چرا كه بعضى از گناهان را انسان در حالت‏مقابله با خدا مرتكب مى‏شود.
كبريا و عظمت خدا به كسى اجازه نمى‏دهد كه با او به مقابله برخيزد، بنده‏بايد از اينكه با زيادى گناه و اصرار با خدا -كه جبّار زمين و آسمانهاست- مقابله كندبر حذر باشد، چگونه انسان گاهى به درجه‏اى مى‏رسد كه خدا به او خطاب‏مى‏كند:
"عبدي افعل ما شئت فإنّي لن أغفر لك أبداً". )وسائل الشيعه، ج‏2، ص‏248)
"بنده من هر آنچه خواهى كن كه من هرگز از تو در نخواهم گذشت."
امام صادق‏عليه السلام فرموده‏اند:
"من همّ بالسيّئة فلا يعملها فإنّه ربّما عمل عمل العبد السيّئة فيراه الربّ فيقول:وعزّتي وجلالي لا أغفر لك أبداً." )وسائل الشيعه، ج‏2، ص‏248)
"هر كه عزم گناه كرد مبادا به آن اقدام كند، زيرا چه‏بسا بنده گناه مى‏كند وخدااو را مى‏بيند و مى‏گويد: به عزّت و جلالم سوگند كه هرگز تو را نخواهم آمرزيد."
و در دعاى ابو حمزه ثمالى نيز همين مفهوم آمده است، آنجا كه مى‏گويد:
اِلهي لَمْ أَعْصِكَ حِينَ عَصَيْتُكَ وَأَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ جَاحِدٌ، وَلَا بِأَمْرِكَ مُسْتَخِفٌّ، وَلَالِعُقُوبَتِكَ مُتَعَرِّضٌ، وَلَا لِوَعِيدِكَ مُتَهَاوِنٌ، لَكِنْ خَطيئَةٌ عَرَضَتْ وَسَوَّلَتْ لى نَفْسي،وَغَلَبَني هَوايَ، وَاَعانَنِي عَلَيْهَا شِقْوَتِي، وَغَرَّنِي سِتْرُكَ الْمُرْخى‏ عَلَيَّ، فَقَدْ عَصَيْتُكَ‏وَخَالَفْتُكَ بِجُهْدِي، فَالْآنَ مِنْ عَذَابِكَ مَنْ يَسْتَنْقِذُنِي؟ وَمِنْ أَيْدِي الْخُصَمَاءِ غَداً مَنْ‏يُخَلِّصُنِي؟
"خدايا آنگاه كه عصيان مى‏كردم از سر انكار ربوبيّت تو و كوچك شمردن‏فرمان تو و تعرّض به عقوبت تو و خوار شمردن وعيد تو نبود، خطايى بود كه دست‏داد و نفسم فريبم داد و هوس چيره گشت و بدبختى يارى داد و پرده پوشى تومغرورم كرد، پس در عصيان و مخالفات تو كوشيدم و اكنون از عذاب تو چه كسى‏مرا نجات مى‏دهد و فردا از دست دشمنان، كه خلاصم مى‏كند؟"
انسان بايد در توبه كردن شتاب كند و نگذارد گناهان در زندگيش بر روى هم‏انباشته شوند، زيرا دشوارتر مورد مغفرت قرار خواهد گرفت، از اين گذشته انباشته‏شدن گناهان بر دل آدمى آن را مى ميراند و از هدايت دور مى‏دارد، پس لازم است‏كه انسان براى محو گناهان به توبه مبادرت ورزد:
خدايا اذن دعا و مسئلتم دادى پس اى شنوا بشنو ستايشم و اى رحيم‏اجابت كن دعايم و اى غفور بگذر از لغزشم.
از شديدترين عذابها خداوند بر كافران و مشركان در آتش دوزخ، آن است كه‏به آنها اجازه نمى‏دهد از او چيزى بخواهند، پس دوزخيان حق ندارند با خدا سخن‏بگويند. ولى درِ سخن گفتن با خدا و توبه كردن و مغفرت خواستن از او در دنيا برروى گناهكاران بسته نيست، ما بندگان ضعيف نيازمند مسكين -كه مالك چيزى‏براى خود نمى‏باشيم- با خدا به مقابله بر مى‏خيزيم و گناه مى‏كنيم و سپس استغفارمى‏نماييم و از او عفو و پذيرش توبه مى‏طلبيم و او ما را مى‏بخشايد و در پيش روى‏ما در آمرزش را مى‏گشايد و در دنيا اجازه توبه به ما مى‏دهد و ليكن در روز قيامت‏اين در را فرو مى‏بندد، پس بر ماست كه از فرصت استفاده كنيم و به توبه و آمرزش‏خواهى مبادرت نماييم، "خدايا اذن دعاييم دادى"، خدايا تويى آنكه با فضل،آغاز كردى و مرا اجازه دعا و درخواست دادى، "پس شنوا بشنو ستايشم را" من‏دعاى خود را با سپاس و ستايش خدا آغاز مى‏كنم، "و اى رحيم دعايم را اجابت‏كن و اى غفور از لغزشم بگذر" ما از خدا مى‏خواهيم كه لغزشها و گناهان ما راببخشايد و آنها را هيچ بشمارد و از صفحه اعمال ما محو كند: "و اى غفور از لغزشم‏بگذر."
اى معبود من چه اندوهها كه بر طرف كردى و چه غمها كه برگرفتى و چه‏لغزشها كه از آن در گذشتى و چه رحمتها كه گستردى و چه حلقه‏هاى بلا كه‏گشادى...
اى معبود من نخستين بار نيست كه گناهان ما را مى‏بخشايى و لغزشهاى ماراه هيچ مى‏انكارى، چه بسيار است گناهانى كه بخشودى و اندوهايى كه بر طرف‏كردى و لغزشهايى كه هيچ انگاشتى...
نيايشگر بايد غمهايى را كه خدا برايش بر طرف كرده و لغزشهايى را كه به‏حساب نياورده به ياد آورد؛ اين يادآورى، بهترين عامل گشايش درهاى اجابت درپيش روى اوست.
امّا فضل خدا بر انسان منحصر در بر طرف كردن غمها و هيچ انگاشتن‏لغزشها و گشايش مشكلات نيست، بلكه بالاتر از اينهاست: "و رحمتى كه گستردى‏و حلقه بلا كه گشادى"، گاهى انسان احساس مى‏كند كه گويى بلا از هر سو او رامحاصره كرده و راههاى زندگى بر او بسته شده و دنيا با همه بزرگى بر او تنگ گشته‏است و از هر طرف بلا مى‏بيند: يارانش به او خيانت مى‏كنند، خويشانش او را رهامى‏سازند، جامعه‏اش او را طرد مى‏كند و وامى‏نهد و حكومت او را تحت تعقيب‏قرار مى‏دهد و از جهتى ديگر: چشمش ناتوان است و بيمارى بر او هجوم مى‏آورد،گويى بلا از هر جا به او حمله مى‏كند و او هيچ آرزويى ندارد و نمى‏تواند دستش راپيش هيچ انسانى دراز كند، اينجاست كه دلش را رو به سوى خدا مى‏كند و خدا اورا از زندان بلا بيرون مى‏آورد و به راه زندگيش باز مى‏گرداند، همه چيز به حال اوّلش‏بر مى‏گردد و رحمت و لطف الهى كارساز او مى‏شود. امّا مشكل انسان اين است كه‏همه اينها را فراموش مى‏كند.
شكّى نيست كه همه ما در دوره‏هايى از زندگى خود به انواع بلا و مشكلات‏دچار شده‏ايم و فقط خدا بوده كه حلقه بلا را از دست و پاى ما گشوده است، ولى ماآن لحظه‏هاى دشوار را، فراموش كرده‏ايم.
دعا همه اينها را به ياد ما مى‏آورد و دانه آرزو و اميد به رحمت خدا را در دل‏ما مى‏كارد.
2 - توحيد
الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلا وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي‏المُلْكِ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيراً. الحَمْدُ للَّهِ بِجَمِيعِ‏مَحامِدِهِ كُلِّها، عَلَى جَمِيعِ نِعمِهِ كُلِّها. الحَمْدُ للَّه الَّذِي لا مُضادَّ لَهُ فِي‏مُلْكِهِ، وَلا مُنازِعَ لَهُ فِي أَمْرِهِ، الحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لا شَرِيكَ لَهُ فِي خَلْقِهِ،وَلا شَبِيهَ لَهُ فِي عَظَمَتِهِ. الحَمْدُ للَّهِ الفاشِي فِي الخَلْقِ أَمْرُهُ وَحَمْدُهُ،الظَّاهِرِ بِالكَرَمِ مَجْدُهُ، الباسِطِ بِالجُودِ يَدَهُ‏
"... ستايش خداى را كه زن و فرزندى نگرفته و در ملك شريك نداردوخوار نيست كه ياورى گرفته باشد و او را بزرگ دار ستايش خداى را با همه‏ستايشها بر همه نعمتهايش. ستايش خداى را كه مخالفى در ملك و ستيزه‏گرى درفرمان او نيست. ستايش خداى را كه در آفرينش شريكى و در بزرگى همتايى ندارد.ستايش خداى را كه فرمان و ستايش او در آفرينش، فاش و شكوهش از كرم، ظاهرو دستش به جود و بخشش گشاده است..."
امام صادق‏عليه السلام فرموده است: "خداى تبارك و تعالى، اسمى را آفريد كه‏حروفى داشت و وصفى نداشت، لفظ داشت و قابل نطق نبود، هويّت داشت‏وجسد نداشت، تشبيه در آن بود و موصوف نبود، رنگ داشت و بر آن رنگى‏نكشيده بودند، قطر و حدّ از آن نفى شده و دور گشته بود،حسّ هر موجود صاحب‏و همّى از آن محجوب بود، پنهان بود و در پرده نبود، پس آن را كلمه‏اى تام قرار دادكه بر چهار جزء بود، اجزايى باهم بى آنكه يكى پيش از ديگرى باشد، سپس از آنهاسه اسم را آشكار كرد، زيرا مخلوقات به آن محتاج بودند و يكى را نهان داشت و آن‏اسمى است كه در اين سه اسم آشكار، پنهان شده است اسمهاى آشكار "اللَّه"و"تبارك" و "سبحان" هستند. هر كدام از اين نامها چهار ركن دارند، پس كلاًدوازده ركن موجود و سپس براى هر ركنى سى اسم آفريد منسوب بدان؛ آن اسمهارحمان، رحيم، قدّوس، خالق، بارى، مصوّر، حىّ، قيّومى كه او را كسالت وخواب نمى‏گيرد، عليم، خبير، سميع، بصير، حكيم، عزيز، جبّار، متكبّر، علىّ،عظيم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهيمن، منشى، بديع، رفيع، جليل، كريم،رزّاق، محيى، مميت، باعث و وارث مى‏باشد."
اين اسمها و آنچه از اسماء حسنى هست تا سيصد و شصت اسم، همه‏منسوب است به آن اسمهاى سه‏گانه و اسمهاى سه‏گانه اركان و حجابهاى آن اسم‏پنهان است. اين است كه خدا مى‏فرمايد:
"بگو خدا را با نام اللَّه يا رحمان يا به هر نام ديگر بخوانيد كه او را نامهاى نيك‏هست." )بحار الانوار ج‏4، ص‏166)
اللَّه، تبارك، سبحان، اينها سه نام اصلى از اسماء حسنى هستند. از اسم اللَّه‏اسمهاى ديگرى مشتقّ مى‏شوند همچون: عليم، خبير، قدير، بصير، سميع‏وحكيم؛ اينها اسمهايى هستند كه به تعبير علماى علم كلام، بر صفات ذاتى‏دلالت مى‏كنند. از اسم تبارك نيز مجموعه‏اى از اسمها كه "اسم فعل" هستند مشتقّ‏مى‏شود. تَبَارَكَ يعنى بركت داد، و هر آنچه خدا به آفريدگانش مى‏دهد بركت‏است. اسم فعلها عبارتند از: خالق، رازق، كننده آنچه مى‏خواهد، مصوّر، بارى ومانند اينها. اينها اسمهايى هستند كه بر افعال خدا دلالت مى‏كنند. اسم سوم‏سبحان است و آن اسمى است كه دلالت مى‏كند بر پاك دانستن و تنزيه خداوند ازاينكه او را به آفريدگان شبيه دانيم و براى او مثل و مانندى قرار دهيم و تجزيه‏اش‏كنيم. صمد، احد و بى همتا اينگونه‏اند. اينها اسمهاى خدا هستند و از آنها حداقل‏سيصد و شصت اسم، مشتقّ مى‏شود؛ از هر اسمى مجموعه‏اى از اسمها مشتقّ‏مى‏گردد و از آنها نيز اسمهايى ديگر.
در اين بخش از دعا برخى از اسمهاى مربوط به تسبيح و تنزيه را مى‏خوانيم‏كه رمز آنها اسم سبحان است. يكى از علما مى‏گويد: عظيم‏ترين نام خدا، سبحان‏است و عظيم‏ترين ذكر او سبحان اللَّه، از اينرو برترين ذكرها در ركوع و سجود،سبحان اللَّه است، كما اينكه تسبيحات اربعه كه در ركعت سوم و چهارم نمازهاى‏واجب خوانده مى‏شود با سبحان اللَّه آغازمى شود، حتى درباره تكبيراتى كه بعدازنمازهاى واجب خوانده مى‏شود و به "تكبيرات حضرت زهرا سلام اللَّه عليها"مشهور است برخى از علما گفته‏اند: بهتر آن است كه اين تكبيرات با سبحان اللَّه‏شروع شود، سپس الحمد للَّه و بعد اللَّه اكبر گويند، يعنى عكس آنچه در ميان مردم‏متعارف شده است.
سؤال اين است: چرا اسم سبحان از عظيم‏ترين اسمهاى خداوند مى‏باشد؟
جواب: زيرا انسان از راه فطرت مى‏داند كه آفريننده‏اى دارد.
)... فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ...(.
)سوره روم، آيه 30)
"فطرت خدا كه مردم را بر آن سرشت، آفرينش خدا را تبديلى نيست، اين است‏دين استوار و پا برجا."
در آيه ديگرى مى‏فرمايد:
)وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ‏بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‏ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ(.
)سوره اعراف، آيه 172)
"و زمانى كه خداوند تو ذريّه بنى آدم را از پشت آنها گرفت و آنان را بر خودشان‏شاهد كرد كه: آيا خداند شما نيستم؟ گفتند: آرى هستى شهادت داديم."
بنابراين فطرت عبوديّت در برابر خدا و فطرت اعتراف به وجود خالق درهمه نفسها هست، فقط مشكل حقيقى انسان اين است كه مى‏خواهد خدا را بفهمدو به شناخت او احاطه يابد، مى‏خواهد خدا را لمس و احساس كند از اينرو او را به‏آفريدگان تشبيه مى‏كند و اينجا كمينگاه انحراف در بندگى است، زيرا انسان يكبارقصد بت‏سازى و بت‏پرستى مى‏كند و يكبار گياه يا سنگ يا جانورى را معبود خودمى‏گيرد و عدّه‏اى نيز هستند كه خورشيد و ماه يا ستارگان را مى‏پرستند، اينها همه‏معترفند كه خالقى دارند، امّا اين خالق كيست؟ كمينگاه اشتباه و پايه گمراهى‏وانحراف انسان اينجاست بر اين اساس او مى‏كوشد كه آفريننده را به آفريدگان شبيه‏سازد.
ولى اگر انسان اين حقيقت را بداند كه خداوند برتر از آن است كه علم بدواحاطه يابد و از اينكه به آفريدگان شبيه دانسته شود منزّه، پاك و مقدّس است و اگربداند كه خداوند بزرگتر از آن است كه به وصف آيد هر آينه به او نزديك شده، امّا دراينجا مشكلى ديگر نيز هست كه حتّى براى مؤمنان نيز پيش مى‏آيد كه هرگاه‏مى‏خواهند به خدا نزديك شوند آفريدگان مى‏آيند و حجابى ميان آنان و خدامى‏گردند، پس انسان به جاى توجّه به خالق، متوجّه مخلوق مى‏شود و "سبحان‏اللَّه" ذكرى است كه ما را به خدا نزديك مى‏گرداند، زيرا باعث دورى ما از تشبيه‏خدا به مخلوقات مى‏شود. اين است كه در قرآن آمده است:
)سَبَّحَ للَّهِ‏ِ مَا فِي السَّموَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(.
)سوره صفّ، آيه 1)
"تسبيح گفت براى خدا آنچه در آسمانها و زمين مى‏باشد و او عزيز و حكيم‏است."
پس آسمانها و زمين از آن رو كه خود محدود و نيازمند و ناتوان و در مانده‏اندو در لحظه‏اى آغاز شده‏اند و بزودى در لحظه و ساعتى معيّن به پايان خواهند آمد،خدا را تسبيح مى‏گويند يعنى او را از صفات خودشان پاك مى‏دانند و مقدّس‏مى‏شمارند، از بارزترين اين صفات، "مخلوق بودن" است در حاليكه صفت خدا"خالق بودن" مى‏باشد، از صفات آسمانها و زمين درماندگى و نيازمندى است،حال آنكه صفات خدا قدرت و بى نيازى است.
چه بسا بتوان برهانى را كه حضرت ابراهيم از طريق آن به اثبات وجود خدارسيد و رو به سوى عبادت و بندگى او كرد از قبيل همين امر به حساب آورد، چراكه حضرت ابراهيم ستاره و ماه و خورشيد را ديد و درباره هر كدام گفت: اين است‏خداوند من، امّا چون افول و غروب آنها را ديد و دانست كه نمى‏توانند معبودباشند، به اين نتيجه رسيد:
)إِنِّي‏وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ(.
)سوره انعام، آيه 79)
"من با ايمان خالص روى به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمانها و زمين است‏و من از مشركان نيستم."
پس رو به سوى آفريننده ستاره، ماه و خورشيد كرد..
اين برهان در اين جهت‏گيرى است، آنچنانكه انسان نخست خدا را به‏مخلوقات تشبيه مى‏كند، امّا بعد از دقّت و ژرف نگرى در مى‏يابد كه آفريننده‏نمى‏تواند همچون آفريده و مخلوق باشد، زيرا مخلوق با صفات شناخته شده‏اش‏قادر به مستقل بودن نيست؛ پس موجود محدود، نيازمند كسى است كه حدودش‏را معلوم دارد و ناتوان، محتاج كسى است كه او را توانايى دهد و ضعيف به موجودنيرومند نيازداد، بنابراين خالق بايد نيرومند و با عزّت و توانا باشد.
از اينرو هرگاه خدا را تسبيح گفتيم و او را تقديس و تنزيه كرديم، به او نزديك‏گشته‏ايم. اكنون در اين بخش از دعا تأمّل كنيم:
ستايش خداى را كه همسر و فرزندى نگرفته و شريكى در ملك ندارد و زبون‏نيست كه او را ياورى باشد و او را بزرگ دار.
چرا نمى‏گويد: فرزندى و همسرى نگرفته؟ زيرا انسان در آغاز براى خودزوجى مى‏جويد سپس فرزندانى برايش زاده مى‏شوند و خدا از اين امر منزّه است."شريكى در ملك ندارد" ملكوت از آنِ خداست و در آن شريكى ندارد. "زبون‏نيست كه او را ياورى باشد" صالحان، اولياء اللَّه هستند: اشهد انّ عليّاً ولىّ اللَّه، امّاخدا به سبب خوارى و ذلّت نيست كه ياورى دارد، يعنى به احدى محتاج نيست،از همه جهان و جهانيان بى نياز است، بلكه آنها همگى به او نيازمندند. انسان وقتى‏بخواهد كارى كند ناچار بايد عده اى از ياران و دوستان او را يارى كنند، اما خدا به‏كسى نياز ندارد، فرمان او -اگر چيزى خواهد- اين است كه به آن بگويد: باش! پس‏خواهد، در آفرينش و تدبير امور آسمانها و زمين به كسى كه كمكش كند نياز ندارد"زبون نيست كه او را ياورى باشد و او را بزرگ دار"، خدا بزرگتر از آن است كه‏انسان وصف مى‏كند و خردها گمان مى‏كنند.. كوشش در جهت توهّم خدا انسان رابه بندگى مخلوقات مى‏كشاند.. اين همان چيزى است كه منجر شد "سامرى"وپيروانش ربوبيّت را به غلط در گوساله‏اى تصوّر كردند كه خود آن را پديد آورده‏بودند:
)فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَّهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هذَا إِلهُكُمْ وَإِلهُ مُوسَى‏ فَنَسِىَ(.
)سوره طه، آيه 88)
"آنچاه براى آنان گوساله‏اى بيرون آورد كه صدايى شگفت داشت و گفتند اين‏است معبود شما و موسى كه فراموش كرده است."
"و او را بزرگ دار" يعنى لازم نيست كه توهّمى در مورد خدا در اينجا باشدزيرا خدا بالاتر از همه و همها و خيالهاست، ما هرچه را در ذهن خود توهّم كنيم‏مخلوق است نه خالق، خالق بالاتر از توهّم انسان است و مقصود از شناخت خدااين است كه او را از حدّ تعطيل و تشبيه خارج بدانى كه او از آفرينشى و نابودى‏نيست، او چيزى است نه همچون ديگر چيزها، امّا چگونه؟ او چگونگى ندارد..كجا؟ جايى ندارد، كى؟ زمان درباره او صدق نمى‏كند، نشانه او چيست؟ نشانه‏اى‏ندارد. اين مسائل هيچكدام درباره خدا صادق نيست و همه صفات مخلوقات‏است.
ستايش خداى را با همه ستايشها بر همه نعمتهايش. ستايش خداى را كه‏مخالفى در ملك و ستيزه‏گرى در فرمان او نيست. ستايش خداى را كه در آفرينش‏شريكى و در بزرگى همتاى ندارد...
پس از آنكه دعا، برخى از اسماء سبحانى خدا را -كه او را از هر نقص‏وعجزى تقديس و تنزيه مى‏كنند- ذكر كرد، اشاره مى‏كند به اسم فعلهايى كه رمزآنها اسم "تبارك" است: "ستايش خداى را با همه ستايشها بر همه نعمتهايش" آياانسان مى‏تواند از هر نعمتى از نعم خدا بى نياز شود؟ و آيا مى‏تواند از طريق غيربراين نعمت دست يابد؟ كدام نعمت است كه خداوند ما را عطا فرموده است و به‏سبب آن مستحقّ حمدى تازه نيست؟ ما به همه نعمتها نيازمنديم و همه نعمتها ازجانب خداست و در همه آنها نياز به ستايش، از اينرو ستايش جملگى نعمت را به‏جاى مى‏آوريم و سپاس همه نعمتها را با جمله‏اى كوچك مى‏گزاريم: "ستايش‏خداى را با همه ستايشها بر همه نعمتهايش" امّا "با همه ستايشها" يعنى چه؟
جواب: ما خدا را با تعبيرهاى گوناگون حمد مى‏كنيم: الحمد للَّه، حمد تو ياربّ، خدايا تو را حمد مى‏كنيم، حمد تو است اى حامد اى حميد؛ امّا در اينجا اورا با همه حمدها بر همه نعمتهايش حمد مى‏كنيم.
"ستايش خداى را كه مخالفى در ملكش ندارد" وقتى خدا مالك باشد،ديگر مالك و فرمانرواى ديگرى نيست كه با او به ضدّيّت برخيزد، اين است‏اعتراف زبان ما؛ دعا مى‏آيد كه اين حقيقت را درون دل ما جاى دهد تا جزئى از دل‏و تركيب درونى آن شود، انسان بسيار مى‏گويد: "ستايش خداى را كه مخالفى درملكش ندارد" امّا هنگام عمل در برابر طاغوت و نظامهاى استكبارى و غير خداخضوع مى‏كند، بايد هر آنچه زبان انسان بدان اقرار مى‏كند تبديل به ايمانى قلبى‏شود و به سهم خود بر موضعگيريها و اعمال انسان در زندگى روزمرّه‏اش تأثير كند."و ستيزه‏گرى در فرمانش نيست" هرگاه خدا فرمانى دهد، همه چيز تمام است،وهيچ چيز حكم او را به تأخير نمى‏اندازد و كسى نمى‏تواند بگويد چرا؟ يا جلوى‏او بايستد، اگر خدا بخواهد انسانى را بالا ببرد همه دنيا نمى‏توانند او را پايين‏بياورند و اگر بخواهد انسانى را پايين بياورد و خوار كند، همه نيروهايجهان هم اگرجمع شوند نمى‏توانند او را گرامى و بزرگوار كنند، منازعى براى فرمان و خواست‏خدا نيست و كسى قادر نيست با آنها به مقابله برخيزد. "ستايش خداى را كه‏شريكى در آفرينش و همانندى در عظمت ندارد" وقتى آسمانها و زمين را آفريدشريكى نگرفت، عظمت خدا آنگونه نيست كه عظمت كسى به آن برسد. "ستايش‏خداى را كه فرمان و ستايش او در آفرينش فاش است" يهوديان معتقد بودند كه‏دست خدا بسته است و بر كارى قادر نيست و اين انديشه پى آمدهايى داشت مانندكفر به "بداى الهى"، بداء يعنى اينكه خدا قادر است در هر لحظه و هر موردتصميمى تازه بگيرد و طرحى نو بريزد و هرگز هيچ چيزى بر او محتوم و مفروض‏نيست، وخدا برتر از همه حتم‏ها و الزام‏ها است، اگر بخواهد همين الآن و در همين‏لحظه همه جهان را نابود كند، هر آينه در كمتر از چشم بهم زدنى چنين كند. پس اوكسى است كه فرمانش در خلق فاش است.
آيا كسى كه براى نخستين بار جهان را آفريد و به آن هستى داد نمى‏تواند دريك لحظه نابودش كند و نعمت وجود و هست بودن را از او بازستاند؟ از مهمترين‏ومترقّيانه‏ترين و متمدّنانه‏ترين و آزادمنشانه‏ترين عقايد ما، عقيده بداء است، به‏اعتقاد ما خدا مى‏تواند قدر را دگرگون كند، بلا نازل كند و سپس در اثر دعاى مردم‏آن را بر طرف سازد، اين بداء است و اين چنين نيست كه هر آنچه در لوح محفوظنگاشته شده باشد حتماً و بدون تغيير حادث گردد، هرگز... بلكه امكان دگرگونى‏هست از اينرو در دعاهاى رمضان مى‏خوانيم "خدايا اگر از اشقياء بودم نام مرا اززمره آنان پاك كن و در ميان سعادتمندان بنويس"، پس اگر نام كسى در لوح محفوظدر زمره اهل شقاوت باشد و او خدا را بخواند و كارهاى صالح انجام دهد و به‏خداى بزرگ و بخشنده التماس كند، خدا دعايش را مستجاب مى‏كند و آن قراروسرنوشت را تغيير مى‏دهد: "ستايش خداى را كه فرمان و ستايشش در آفرينش،فاش است"، فرمان خدا در ميان آفرينش گسترده شده است و او مى‏تواند همه امورو شئون را طبق مشيّت حكيمانه خود تغيير دهد و همينطور است در مورد حمدخدا، يعنى فرمان او نيز ستوده است.
"شكوهش از كرم پديدار است"، شكوه و عظمت خدا با كرم او ظاهرمى‏شود، پس خدا بزرگى و شكوه خود را براى ستم بر مخلوقات و زبون كردن‏ضعيفان و عاجزان بكار نمى‏گيرد، آنگونه كه برخى از آفريدگان وقتى به قدرت‏وعظمت ظاهرى مى‏رسند، مى‏كنند.
خدا در آنِ واحد صاحب مجد و كرم است، "دستش را به جود گشاده‏است"، امّا جود خدا و دست او بر همه خلايق باز و گسترده است و اگر جودونعمت خدا كه با دست خود در ميان مردم مى‏گستراند نبود، هستى نابود مى‏شدوهمه چيز به خاكستر بدل مى‏گشت.
3 - گنجينه‏هاى خدا، پايانى ندارند
الَّذِي لا تَنْقُصُ خَزائِنُهُ، وَلا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ العَطاءِ إِلَّا جُوداً وَكَرَماً إِنَّهُ‏هُوَ العَزِيزُ الوَهَّابُ. اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ قَلِيلاً مِنْ كَثِيرٍ مَعَ حاجَةٍ بِي إِلَيْهِ‏عَظِيمَةٍ وَغِناكَ عَنْهُ قَدِيمٌ وَهُوَ عِنْدِي كَثِيرٌ، وَهُوَ عَلَيْكَ سَهْلٌ يَسِيرٌ.اللّهُمَّ إِنَّ عَفْوَكَ عَنْ ذَنْبِي، وَتَجاوُزَكَ عَنْ خَطِيئَتِي، وَصَفْحَكَ عَنْ‏ظُلْمِي، وَستْرَكَ عَلَى قَبِيحِ عَمَلِي، وَحِلْمَكَ عَنْ كَثِيرِ جُرْمِي عِنْدَماكانَ مِنْ خَطَأي وَعَمْدِي أَطْمَعَنِي فِي أَنْ أَسْأَلَكَ ما لا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ‏الَّذِي رَزَقْتَنِي مِنْ رَحْمَتِكَ، وَأَرَيْتَنِي مِنْ قُدْرَتِكَ، وَعَرَّفْتَنِي مِنْ‏إِجابَتِكَ فَصِرْتُ أَدْعُوكَ آمِناً، وَأَسْأَلُكَ مُسْتَأْنِساً لا خائِفاً وَلا وَجِلاًمُدِلّاً عَلَيْكَ فِيما قَصَدْتُ فِيهِ إِلَيْكَ فَإِنْ أَبْطأَ عَنِّي عَتبْتُ بِجَهْلِي عَلَيْكَ‏وَلَعَلَّ الَّذِي أَبْطَأَ عَنِّي هُوَ خَيْرٌ لِي لِعِلْمِكَ بِعاقِبَةِ الاُمُورِ.
"... ستايش خداى را كه امر و حمدش در آفرينش، آشكار و شكوهش ازكرم پيداست واز سر جود دست گسترانيده، آنكه گنجينه‏هايش كاستى نگيرد وبيش‏بخشى جز بر جود و كرمش نيفزايد، همانا اوست عزيز و بخشنده، خدايا از تواندكى را از بسيار مى‏خواهم با آنكه بدان نيازى بزرگ دارم و بى نيازى تو از آن، قديم‏است و در نزد من بسيار و بر تو آسان است، خدايا گذشت از گناه و خطاى من‏بخشايشت بر ستمم و پوششت بركار زشتم و برد باريت برگناه بزرگم، آنگاه كه به‏سهو يا عمد مرتكب شدم، مرا به طمع انداخت كه آنچه را مستوجب نيستم از تودرخواست كنم، تويى كه از رحمتت به من دادى و از قدرتت نمودى و از اجابت به‏من شناساندى، پس با اطمينان وايمان تو را خواندم و خوگيرانه از تو درخواست‏كردم، نه آنكه بترسم و بيمناك باشم، بلكه در آنچه مى‏خواستم ناز آورديم آنچانكه‏اگر دير به من رسيد از سرنادانى با تو عتاب كردم و شايد اين دير رسيدن خير من بودزيرا كه تو فرجام كارها را مى‏دانى..."
ستايش خداى را كه امر و حمدش در آفرينش، آشكار و شكوهش از كرم‏پيداست و از سر جود دست گسترانيده، آنكه گنجينه‏هايش كاستى نگيرد و بخشش‏بسيار جز به جود و كرمش نيفزايد، همانا اوست عزيز و بخشنده.
چگونه است كه گنجينه‏هاى او با همه عطايى كه مى‏كند كاستى نمى‏گيردبلكه بر جود و كرمش مى‏افزايد؟ زيرا عطاى خدا از گنجينه‏هايى است بى پايان‏وتهى نشدنى، گنجينه‏هاى او بزرگ و بى پايان است، زيرا اين گنجينه‏ها، رحمت‏ونعمت او از يك كلمه پديد مى‏آيد: "باش!"، پس خواهد بود خداى تبارك‏وتعالى با يك كلمه ميليونها كُره و كهكشان را مى‏آفريند پس چگونه ممكن است‏گنجينه‏هاى كسى كه چنين قدرت گسترده‏اى دارد به پايان آيد؟
مسئله بسيار بالاتر از اينهاست، زيرا بسيار عطا كردن از جانب خدا نه فقط ازخزاين او كم نمى‏كند، بلكه جود و كرم الهى را نيز مى‏افزايد.
خدا به‏انسان عقل مى‏دهد و انسان با عقل خود خداوندش را مى‏شناسد واورا مى‏خواند، پس خدا از فضل خود به او مى‏دهد و به او ايمان عطا مى‏كند، وقتى‏انسان توشه عقل و ايمان بر گرفت در مى‏يابد كه رحمت خدا واسع و گسترده است‏و فضل او همه گير، پس او را مى‏خواند و خدا او را به بهشت در مى‏آورد، سپس اورا مى‏خواند و خداوند او را به مرتبه رضوان رفعت مى‏بخشد، پس نعمتهاى خداپى درپى است و هرگاه نعمتى دهد به دنبال آن نعمتى ديگر مى‏فرستد و اين چنين‏مى‏بينيم كه ازدياد عطا، كرم وجود و عطاى خدا را مى‏افزايد، از اينرو اگر خدا به مايك نعمت بدهد جايز نيست كه نااميد شويم بلكه بايد چشم به راه نعمتهاى ديگرى‏كه به آن ملحق خواهد شد، باشيم.
عطاى بسيار خدا به اين معنى نيست كه خدا از اين كار بخيل شود. بلكه‏عطاى او نامحدود است وجودش حدّ و مرزى ندارد.
خدا به پيامبرش حضرت محمّدصلى الله عليه وآله -كه از شريفترين همه خلايق قرارش‏داده و از همه پيامبران برتريش نهاده و از نعمتها، شرف و نيكنامى به او چيزى عطاكرده بود كه به هيچكس نداده است تا آنجا كه نام او را قرين نام خود كرده و در كناراسم خود ذكر نموده بود- خطاب مى‏كند كه:
)وَمِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى‏ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحمُوداً(.
)سوره اسراء، آيه 79)
"پاره‏اى از شب را بيدار و متهجّد باش كه نماز شب، خاصّ از آنِ توست، شايدخدا تو را به جايگاه ستوده‏اى برانگيزد."
و نيز مى‏گويد:
)...وَقُل رَبِّ زِدْنِي عِلْماً(. )سوره طه، آيه 114)
"بگو خدايا دانشم بيفزاى."
و اين يعنى: خدا حتّى به پيامبرى كه اين نعمتهاى فراوان را به او عطا كرده‏نمى‏گويد: بس است، بلكه او را بر نيايش و درخواست برمى‏انگيزد تا فضل‏وعطاى افزونترى به او دهد، پس خدا "بسيارى بخشش، جز بر جود و كرمش‏نمى‏افزايد."
آيا مى‏دانيد كه بخيل، عاجز و فقير كيست؟
- ماييم؟ وقتى كسى كنار دريا بايستد، امّا آبى برنگيرد، آيا دريا بخيل است؟وقتى تشنه‏اى بر كناره رودى بايستد امّا دستش را دراز نكند كه مشتى آب برگيردوتشنگى را با آن فرونشاند، در اين ميان بخيل كيست؟ رود جارى يا اين انسان؟وانسانى نيز كه از خدا فضل و نعمت نطلبد، بخيل اوست.
ولى خداوند رحمت، عطاى واسع و گسترده دارد وجود و كرمش بى حدّ ومرز است، مى‏فرمايد: مرا بخوانيد تا براى شما استجابت كنم... امّا انسان از دعاكردن بخل مى‏ورزد و خود را از عطاى خداوند محروم مى‏كند.
بدين گونه هرگاه انسان دورنگرتر و بلند همّتتر باشد بيشتر گنجايش رحمت‏خدا را دارد، و از اينرو بايد از اوقات دعا مانند شبهاى جمعه، ماه رمضان و صبح‏بهره‏گيرد، دستهايش را براى رحمت خدا و به سوى درياى جود او دراز كند و از اوچيزهاى بى ارزش و ساده نخواهد، بلكه بايد خواسته‏هايى بزرگ داشته باشد،آنهم نه فقط براى خود براى برادران مؤمنش نيز دعا كند. از اينجاست كه فقهامى‏گويند مستحب است كه انسان در نماز شب براى چهل مؤمن دعا كند: "كسى كه‏چهل مؤمن را مقدّم شمارد و براى آنان آمرزش خواهد و دعا كند و بعد از آن راى‏خود دعا كند، خداوند دعايش را در حقّ آنان و خودش مستجاب مى‏گرداند..."
)بحار الانوار، ج‏90، ص‏383)
پس خداى متعال، كريم است و هنگامى كه انسان او را مى‏خواند و از اوچيزى مى‏طلبد، بر او رحيم و كريم خواهد بود.
"كثرت عطاء جز به جود و كرمش نيفزايد و او عزيز و وهّاباست"، او قوى‏وتوانا و مهيمن است و بخشنده‏اى است كه بخششهاى بى نهايت او از بندگان قطع‏نمى‏شود.
بعد از بر شمردن اين مجموعه صفات فاضله و اسماء حسناى الهى، دعا راپى مى‏گيريم:
خدايا اندكى از بسيار را از تو مسئلت دارم با آنكه بدان بسيار نيازمندم و غناى‏تو از آن، قديم و آن در نزد من بسيار و بر تو آسان و ساده است.
آنچه انسان از خدا مى‏طلبد هر چند به تصوّر خودش بزرگ و مهم باشد، درمقايسه با ملكوت، جبروت و قدرت نامحدود خدا بسيار ناچيز است. مى‏توان اين‏حقيقت را از طريق اين معادله دريافت: هر انسانى يك تن است از ميلياردها بشرى‏كه بر روى زمين زندگى مى‏كنند و قبل از آنها و نيز بعد از ايشان ميليونها نفر بر آن‏زندگى كرده و خواهند كرد و نيز وقتى زمين باكهكشانى كه ما در آنيم مقايسه شود،همانند ذرّه‏اى سرگردان در بيابانى وسيع است و كهكشان ما نيز به نسبت‏كهكشانهاى ديگرى كه مى‏شناسيم به نسبت رحمت خدا از آن ذرّه سرگردان هم‏كوچكتر شموده مى‏شود، بنابراين رحمت، عافيت، رزق، رستگارى و مغفرتى كه‏از خداى بلند مرتبه توانا مى‏طلبيم، چيزى است اندك از درياى بى كران جود الهى،امّا عليرغم ناچيزى و كوچكى خواسته‏هاى ما نسبت به رحمت واسع خدا، نيازشديد به رحمت اوست: "با آنكه بدان بسيار نيازمندم"، نياز ما به رحمت خداعظيم است زيرا كسى جز او را نمى‏يابيم كه از او رحمتش را درخواست كنيم،همچنانكه براى ما ممكن نيست كه عذاب، دورى و غضب او را -اگر بر مانبخشايد- تحمّل كنيم: "غنا و بى نيازى تو از آن قديم است" و هر آنچه انسان بدان‏نيازمند است خدا از آن بى نياز است. پس اى خداوند تو از من و عذابم بى نيازى،پس چرا عذابم مى‏دهى؟ مغفرت چيزى از تو نمى‏كاهد، پس چرا مرانمى‏بخشايى؟
اين است زبان اصرار و الحاح در دعا و انسان عاجز ضعيف بايد همواره با پافشارى و اصرار از خدا درخواست كند زيرا به عطاى او نيازمند است: "و آن در نزدمن بسيار و بر تو ساده و آسان است"، آنچه از خدا مى‏خواهيم پيش ما زياد به نظرمى‏آيد، امّا براى او سهل و آسان است. آيا وقتى خدا با يك كلمه آسمانها و زمين راآفريد دچار سختى و خستگى شد؟ هرگز.. خداوند متعال عزيزتر و برتر از آن است‏كه سختى و خستگى براى او پيش آيد. همينطور است درباره استجابت دعاهاى ماكه بر خدا از هر چيزى سهلتر و ساده‏تر است.
خدايا گذشتت از گناه و خطاى من و بخايشت بر ستمم و پوششت بر كارزشتم و برد باريت بر گناه بزرگم، آنگاه كه به سهو يا عمد مرتكب شدم، مرا به طمع‏انداخت كه آنچه را مستوجب نيستم از تو درخواست كنم، تويى كه از رحمتت به‏من دارى و از قدرتت نمودى و از اجابتت به من شناساندى...
مهمترين نياز انسان اين است كه پرده‏ها و موانعى را كه ميان او و خداست ازميان بردارد، مهمترين مانع، گناهان اوست، خدا از آفريدگانش پوشيده نيست‏وفقط گناهان آنان باعث اين پوشيدگى مى‏شود، بنابر اين نخستين خواسته اين‏است كه گناهان ما را عفو كند و از خطاهاى ما بگذرد و ستم ما را ببخشايد و كارهاى‏زشت ما را بپوشاند و در برابر جرمهاى بسيارى كه مى‏كنيم بردبارى نشان دهدوخدا همه اينها را استجابت مى‏كند و ما را غريق رحمت واسع و لطف همه گيرخود مى‏فرمايد و اين رحمت باعث آن مى‏شود كه از خدا بيشتر و بيشتر درخواست‏كنيم و دستهاى خود را به سوى او بلند كنيم. ما گناهان بسيارى مرتكب شده‏ايم امّاخدا ما را مؤاخذه نكرده و با آنكه گناهان را همواره تكرار كرده‏ايم ما را عذاب نداده‏است، بلكه عكس آن صحيح است زيرا پيوسته رحمتش از هر سو شامل حال مامى‏شود و بر نعمت ما مى‏افزايد و مغفرت خود را بر ما آشكار مى‏كند و هرگاه گناه‏وخطايى كنيم ما را به توبه و بازگشت به سوى خود مى‏خواند.
اين رحمت خدا ما را شجاع مى‏كند كه به درگاه او رويم و از او درخواست‏كنيم و با آنكه ما روسياه گناهيم او كريم است و مى‏گذارد كه از او درخواست كنيم.
خدا بندگان را آفريد تا بر آنان رحم كند نه آنكه عذابشان دهد: "منزّه است‏آنكه بر اهل مملكت خويش ستم نمى‏كند، منزّه است كسى كه زمينيان را باعذابهاى گوناگون مؤاخذه نمى‏كند"، "خدايا گذشت از گناه و خطاى من‏وبخشايشت بر ستمم و پوششت بر كار زشتم و بردباريت بر گناه بزرگم، آنگاه كه به‏سهو يا عمد مرتكب شدم، مرا به طمع انداخت..." اين نعمتهاى پى درپى مرا به‏طمع مى‏اندازد: "كه آنچه را مستوجب نيستم از تو درخواست كنم" همه آنچه كه‏باعث شد منِ فقيرى كه مستوجب و سزاوار رحمت تو نيستم، در خانه تو را بكوبم‏و از تو رحمت واسعت را بخواهم، "تويى كه از رحمتت به من دادى و از قدرتت‏نمودى و از اجابتت شناساندى" بارها انسان از زندگى نااميد مى‏شود و از حلّ‏مشكلاتش عاجز مى‏گردد، امّا فقط با پناه بردن به خدا و طلب از او، درهاى‏رحمت بر او باز مى‏شود و خدا قدرت خود را به او نشان مى‏دهد تا ايمان او افزوده‏گردد و اجابت خود را به اومى شناساند تا بعد از اين از چيزى مأيوس نشود و درحلّ مشكلات بر خدا تكيه و اعتماد كند.
"پس با اطمينان و ايمان تو را خواندم و خوگيرانه از تو درخواست كردم، نه‏آنكه بترسم و بيمناك باشم، بلكه در آنچه مى‏خواستم نياز آوردم آنچنان كه اگر دير به‏من رسيد از سرنادانى با تو عتاب كردم و شايد اين دير رسيدن خير من بود زيرا كه توفرجام كارها را مى‏دانى."
وقتى انسان در هر موردى از موارد زندگى در حقّ دوستش يا كسى كه از اوبزرگتر است خطايى مى‏كند و مى‏كوشد كه عذر بخواهد، حالتى از اضطراب برايش‏پيش مى‏آيد كه آيا طرف مقابل عذرش را مى‏پذيرد يا ردّش مى‏كند؟ امّا ما در موردخدا، عليرغم همه گناهان، خطاها و معصيتهايمان، چنين اضطرابى نداريم، بلكه‏با دلى آرام و مطمئنّ او را مى‏خوانيم و با احساس امنيّت از او مغفرت مى‏خواهيم:"پس با اطمينان و ايمان تو را خواندم و خوگيرانه از تو درخواست كردم"، به علاوه‏اطمينان و امنيّت درونى، من "خوگرفته" نيز هستم، زيرا مى‏دانم كه رو به سوى‏آبشخور رحمت خدا و سرچشمه عفو و مغفرت او دارم و بزودى با انس و راحت‏تمام از آن سيراب خواهم شد "نه آنكه بترسم و بيمناك باشم" پيوسته خداوندرحيم را -كه دوستدار بندگان است- مى‏خوانم پس دليلى براى ترس نيست، ولى‏انسان گناهكار مقصّر از اين نيز فراتر مى‏رود: "در آنچه مى‏خواستم نازآوردم" اوبراى خدا ناز مى‏كند، امّا چگونه؟
"اگر دير به من رسيد از سرنادانى با تو عتاب كردم"، گاهى خدا به سببى،استجابت دعاهاى انسان گناهكار عاصى را به تأخير مى‏اندازد و انسان از نادانى‏وغرور خشم مى‏گيرد و عتاب مى‏كند، "و شايد اين دير رسيدن، خير من بود" امّاما نمى‏دانيم كه مصلحت كامل ما در چيست و حكمتى كه در پس استجابت نيافتن‏بعضى دعاهاست چيست، كسى از ما از خدا مى‏خواهد كه مال فراوانى را به اوروزى كند يا به او چيرگى و حكومت اعطا فرمايد، بدون آنكه بداند اين مال فراوان‏و چيرگى و سلطه او را به فساد مى‏كشد و باعث آن مى‏شود كه خود را فراموش كندوبر ديگران طاغى شود و از اينرو مستحقّ عذاب شديد خدا گردد، بنابراين تأخيراستجابت از جهت مصالح ماست كه نمى‏توانيم آنها را بشناسيم:
)وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّموَاتُ وَالْأَرْضُ...(.
)سوره مؤمنون، آيه 71)
"اگر حقّ پيرو هوسهاى آنان مى‏گرديد هر آينه آسمانها و زمين تباه مى‏گشت."
زندگى بازيچه نيست، زندگى بر اساس مجموعه‏اى از حكمتها ومصلحتهايى كه فقط خدا به آنها عالم است بنا شده "زيرا تو عاقبت كارها رامى‏دانى..."، پس فقط خداست كه از سرنوشت و عقابت مردم با خبر است و براين اساس استجابت را به تأخير مى‏اندازد و حتّى بعضى از دعاها را كه به صلاح‏انسان نباشد هرگز مستجاب نمى‏كند.