توبه (الاءوبة الى التوبه من الحوبة)

نويسنده : استاد علامه حسن زاده آملى

ترجمه ، تحقيق و اضافات از : ابراهيم احمديان
 

مقدمه مؤلّف

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين
كتاب گرانقدر الاءوبه الى التوبه من الحوبه كه ساليانى پيش از اين به قلم اين كمترين خادم دين مبين خاتم النبيين محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم در سيزده فصل و يك خاتمه به تازى به رشته نوشته در آمده است و چند كرت به حليت طبع متحلى شده است ، اينك مدير محترم انتشارات قيام قم جناب آقاى حاج محمد حسن اصلانى زيد عزه السامى اهتمام فرمود كه اين اثر قويم به قلمى رسا و توانا به پارسى شيرين و شيوا ترجمه شود تا نفع آن عام و استفاده از آن تام بوده باشد، كه بحمد الله اديب فاضل بسيار گرانقدر و نويسنده و مترجم ارزشمند، روحانى بلند پايه و گرانمايه جناب آقاى ابراهيم احمديان ايده الله سبحانه بالقاءاته السبوحيه كه يكى از قلمداران نامور عصر است ، و در بسيارى از آثار پربارش هنر و قدرت قلمى خود را مكرر در مكرر ارائه داده است ، ترجمه آن را به پارسى نغز به عهده گرفته است كه با اسلوبى پسنديده و دلنشين و سبكى روان و شيرين در اختيار نفوس مستعده پارسيان نيز قرار داده است . شايسته است كه به اين بيت حافظ شيرين سخن تمسك جويم كه :
گر مطرب حريفان اين پارسى بخواند
در وجد و حالت آرد رندان با صفا را

اميد است كه اين اءثر مؤ ثَر مؤ ثِر مورد قبول ارباب دانش و اصحاب بينش ‍ قرار گيرد،و نفوس شيقه و شيفته بكمال را چراغى فرا راه رستگارى بوده باشد، و موجب مزيدبركات ناشر محترم ، و سبب ارتقاء و اعتلا مقام معنوى مترجم عزيز و معظم و يادگارىپايدار در روزگار از اين كمترين برقرار بوده باشد. قوله تعالى شانه : انا لانضيع اءجر من احسن عملا.
قم حسن حسن زاده آملى . 12 ذى الحجه 1419 ه‍ ق10/1/1378 ه‍ ش .

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والسلام على محمد و آله الطيبين الطاهرين
كتاب حاضر، برگردان فارسى رساله اى عربى است به نام الاءوبة الى التوبه من الحوبة ، اثر علامه معاصر حضرت استاد حسن زاده آملى - مد ظله العالى . هر چند اين كتاب ، توبه را از گذر علم كلام به بررسى كشانيده است ، آنچه در آن است تنها مباحث كلامى نيست ، كتاب ، هم براى اهل فن و پژوهش مورد استفاده مى تواند بود و هم مبتديانى كه تازه گام در اين راه نهاده اند. افزون بر مباحث كلامى ، مى توان مباحث فلسفى ، اخلاقى و اجتماعى را نيز در كتاب توبه بازيافت . وانگهى ، تذكير و موعظت و نصيحت در جاى جاى كتاب به چشم مى آيد. بيشتر آثار استاد حسن زاده از چنين ويژگى بهره مندند، يعنى در هر موضوعى كه باشند، جاى اين موضوعات در آنها خالى نيست . بنابراين ، براى آنان نيز كه در پى بيدارى از خواب غفلتند و بر گذشته خويش پشيمانند و در جستجوى باب توبه اند، مطالعه كتاب حاضر مفيد مى تواند بود.
كتاب توبه در ميان مجموعه كلماتى كه تحت عنوان هزار و يك كلمه به طبع رسيده نيز آمده است ، ليك به زبان عربى . رساله هايى ديگر نيز در آن كتاب به زبان عربى هست كه شايسته ترجمه اند. اميد آن كه كسى وظيفه ترجمه آنها را بر عهده گيرد. (1)
بارى ، در ترجمه كتاب كوشيده ام تا رايحه ادبى و وزين قلم استاد حفظ شود و سبك آن از كف نرود. هر جا نياز افتاده است كه كلمه يا جمله اى تفسير شود و به وضوح آيد، چنين كرده ام . البته ، در اين كار، بيشتر، مبتديان را در نظر داشته ام . در پايان هر فصل ، دريچه اى تحت عنوان يادداشتها گشوده ام و درباره گروهها و كسانى كه استاد از آنان نام برده است ، سخن گفته ام و به معرفى آنان پرداخته و در اين كار، از منابع معتبر بهره جسته ام . نشانى آيات و روايات و نقل قولها را نيز - تا آن جا كه فرصت داشته ام - در يادداشتها آورده ام . وانگهى ، اصطلاحات علمى را نيز در آنجا ذكر كرده و درباره اش توضيح داده ام ؛ چنانكه درباره دانش ‍ كلام به قدر نياز سخن رانده ام . سرانجام آن كه در چند جا سخنانى از بزرگان علمى و دينى بر كلام استاد افزوده ام - البته در همان بخش ‍ يادداشتها - تا خوانندگان از نظر آنان نيز آگاه گردند و توشه اى ديگر برگيرند.
در پايان لازم مى دانم از تمامى كسانى كه در به انجام رسانيدن اين اثر علمى و دينى مرا يارى كرده اند سپاسگزارى كنم ؛ نخست از مولف والامقام كتاب كه در تصحيح و ويرايش محتوايى كتاب مرا مدد رسانيدند و حتى پاره اى از عبارات را شخصا ترجمه فرمودند، و ديگر از مدير محترم انتشارات قيام آقاى حاج محمد حسن اصلانى ، كه در واقع ترجمه كتاب به پيشنهاد و همت ايشان صورت پذيرفته است و ديگر از شادروان مرحوم آقاى ابوالفضل پريزاد كه حروفچينى كتاب ، حاصل كوشش ايشان است - خدايش رحمت كناد و با صلحايش ‍ محشور.
سرانجام ، كتاب را به كسانى هديه مى كنم كه چرخش قلم بر سينه كاغذ، و مدار چرخش شمشيرهايشان در سينه آسمان است ؛ به شهيدان ؛ آنان كه مهرشان در دلم جاودانه است به ويژه شهيد محمدرضا عينى ، دليرى از لرستان و اسوه اى براى پارسايان .
قم - زمستان 1377 ه‍ ش .
ابراهيم احمديان

فصل نخست : تعلق به امور جسمانى و توبه (2)

اين رساله ، در بحث كلامى (3) توبه است كه آن را در تكلمة منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه در شرح خطبه دويست و سى و پنجم درج كرده ايم .
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذى يحب التوابين و يحب المتطهرين ، و الصلوة و السلام على المصطفين من عباده سيما خاتم النبيين و آله طاهرين . بعد فيقول الآمل شفاعة من خوطب باءنك لعلى خلق عظيم ، الحسن بن عبدالله الطبرى الآملى - جعلهما الله و اياكم من ورثة جنة النعميم : هذه وجيزة عزيزة فى البحث عن التوبة تهدى الى الصراط المستقيم و يهتدى بها غير من هو صال الجحيم . سميتها بالاوبة الى التوبه من الحوبة ، راجيا من رحمة ربه الغفور الرحيم ان يجعلها ذخرا لنا فى يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم . و فيها مباحث و خاتمة نتلوها عليك مستمدا ممن هو فى احسانه قديم ، و بمن عصاه حليم ، و بمن رجاه كريم .
تعلق به امور جسمانى ؛ موجب دورى نفس از معقولات و اشتغالش به مجردات است ، چه شدت تعلق و غرق گشتن در عالم طبيعت ، نفس ‍ انسان را از نيل به كمال باز مى دارد. (4)
از امام صادق عليه السلام نقل است :
پدرم همواره مى فرمود: هيچ چيز چون گناه ، قلب را تباه نكند. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا اين كه گناه بر آن غالب آيد و آن را وارونه كند. (5)
فيض كاشانى (6) در كتاب وافى در توضيح اين حديث مى گويد:
مراد آن است كه گناه ، همواره بر قلب تاثير نهاده ، حلاوت و صفاى آن را زايل مى كند تا اين كه آن رويش را كه به سوى حق و آخرت است ، به سوى باطل و دنيا مايل گرداند. بنابراين ، حقيقت توبه ، عبارت است از بريدن نفس از تعلق به ماده و نفى علاقه و گرايش به عالم اجسام ، به طورى كه اين عمل برايش ملكه گردد، و به سراى تطهير و همراهى با قدسيان وصول يابد. و بدين سان ، ورطه حجاب و بعد، به سبب التفات به معقولات و تعلق به مجردات ، به كنار رود، چه دورى از يكى از اين دو روى ، موجب نزديكى به روى ديگر است ، و از اين رو، حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: دنيا و آخرت چون دو كفه ترازويند كه هر كدام سنگينى يابد، ديگرى سبك شود. (7) و كسى از اهل حكمت گفته است : آنها چون دو هوويند كه انس يافتن با هر كدام ، موجب بيزارى از ديگرى است ، و بالجمله ، امور دنيوى و تعلق بدان ، موجب حرمان و مانع از تعلق به امور اخروى است و به قدرى كه از هر يك دورى حاصل شود، ديگرى نزديك گردد و حضرت صلى الله عليه و آله از اين جمله تعبير فرمود كه : دنيا راس هر گناهى است . (8)
پس توبه معتبر نزد اهل الله درست نيايد جز به اعراض كامل از احوال دنيوى ، به حيثى كه بدانها التفات نيابد و از نظر خويش دورشان گرداند؛ چنانكه در حديث آمده است : دنيا بر اهل آخرت ، و آخرت بر اهل دنيا، و هر دو بر اهل الله حرام گشته است (9) و از اين رو گفته اند: توبه بر سه قسم باشد: يكى توبه بندگان كه آن توبه از ترك طاعت و فعل قبيح است ؛ و ديگر توبه خاص اهل ورع كه توبه از ترك مندوب است ؛ و سه ديگر توبه اخص من الخاص كه توبه است از التفات به غير خدا. و اين توبه ، مخصوص اهل ولايت باشد كه غالبا در مرتبه حضورند، و توبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اولياى خدا از اين قبيل بوده است كه او صلى الله عليه و آله خود فرمود: گاه دلم را كدورتى عارض مى شود، و من به راستى كه از خداى ، هر روز هفتاد بار آمرزش ‍ مى طلبم . (10)

فصل دوم : وجوب توبه

بر همه بندگان خداوند متعال واجب است كه از جميع گناهان و معاصى خويش توبه كنند. اثبات اين اصل ، محتاج به مقدمه اى است كه در ذيل مى آيد:
به اعتقاد و اتفاق عدليه - يعنى اماميه و معتزله (11) حسن و قبح ، دو امر عقلى اند. ليكن اشاعره (12) بر آن رفته اند كه حسن و قبح ، عقلى نيستند، بلكه حسن و قبح اشياء، مستفاد از شرع است . پس هر چه كه شرع بدان امر كند، حسن است و هر چه از آن نهى كند، قبيح . اگر شرع نبود، حسن و قبحى هم نبود. حتى اگر خداوند متعال به چيزى كه پيشتر از آن نهى كرده ، امر كند، آن شى ء منقلب شده ، حسن خواهد گشت .
حسن و قبح عقلى ، از امورى است كه هر شخص اهل تحقيقى بالضروره به ثبوت آن حكم مى كند، در كتاب مجلى آمده است :
شك نيست كه گاهى حسن را براى معنايى ملايم و سازگار با طبع ، و قبح را براى معنايى منافى و ناسازگار با آن استعمال كرده ، معناى نخست را حسن و دوم را قبيح خوانند، و نيز گاه به اعتبار نقص و كمال ، آنچه را كه كمال است ، حسن گويند و آنچه را نقص است ، قبيح . و از قبيل معناى اول است كه گويند: طعم اين خوب است و آن بد؛ و اين صورتى زشت است و آن ، نيكو؛ يعنى به اعتبار ملايم بودن با طبع و منافى بودن با آن . و از قبيل معناى دوم است كه گويند: دانش ، نيكوست و جهل ، قبيح . مدرك چنين حسن و قبحى (در دو قسم ياده شده) بدون شك و شبهه نزد همگان ، عقل است .
ولى گاه به اعتبار استحقاق مدح و ذم ، چيزى را كه فاعلش مستحق مدح است ، حسن گويند و چيزى را كه فاعلش مستحق ذم است ، قبيح . حال ؛ در اين كه مدرك اين قسم نيز عقل بود يا چيزى ديگر، اختلاف است . (13) بيشترينه عقلا، مدرك را عقل دانند، ليك اشاعره مخالفت نموده ، گويند، كه عقل را در ثبوت حسن و قبح بدين معنا، حكومتى نيست ، بلكه حاكم ، شرع است ، و فعلى كه فاعلش مورد مذمت شرع است ، حسن باشد، و فعلى كه فاعلش مورد مذمت شرع است ، قبيح . اين اصل ، مبناى آراى عدليه و مخالفان آن است ؛ چه اگر حسن و قبح عقلى موجود باشد، زمانى كه از فاعلى مختار، عملى سر زند، عقل مى تواند از اثبات يا نفى يكى از آن دو به اين اعتبار كه آن عمل مستحق مدح يا ذم عقلى است ، بحث نمايد. از اين رو معتقدين به حسن و قبح عقلى ، جميع قبايح را به مباشر قريب آن نسبت مى دهند و حكيم - تعالى - را از آن برى و منزه مى دانند، چه او حكيم است و وقوع فعل قبيح از او، مستلزم ذم عقلى است و البته جناب حق - تعالى - منزه و مقدس از نقايص است . و هم از اين رو، جميع واجبات عقلى را بر خداى متعال و بر غير او لازم مى دانند... پس به وجوب نصب تكليف و جميع فروع مربوط بدان ، بر خداى تعالى حكم مى نمايند، و شكر منعم را بر عاقل واجب ، و نظر در امور عقلى را برايش ‍ لازم دانسته ، گويند: شخص عاقل ، بدين دو امر مكلف است اگر چه در شرع به اين وجوب و لزوم ، اشارت نيامده باشد. بدين سبب اينان را عدليه خوانند.
ليكن ، اشعريان چون حسن و قبح را به عقل ثابت نمى دانند، آنچه را گفته شد، باور نداشته ، گويند: خداى متعال همه آنها را در شرع بيان فرموده ، پس هر قبيح و حسنى ، تنها به اعلام خداوند است كه شناخته مى شود و اگر چنين اعلامى نبود، عقل را نيز توان نيل بدان نبود. از اين رو، عقل نه چيزى را بر خداى متعال قبيح مى داند و نه چيزى را واجب ، و ديگر آن كه هر چه ماسواى اوست ، همه صادر از اويند. اين بود تحقيق عقايد هر يك از دو فرقه در باب افعال و البته هر دو فرقه را بر اثبات مذهب خويش ، دلايلى است مذكور در مواضع مربوطه .
و علامه حلى قدس سره در شرح تجريد عقايد، مى فرمايد:
و ابوالحسين ، به چند چيز بر اشاعره ايراد وارد كرده و بر آنان خرده گرفته است و البته در اين عمل ، محق بوده ، چه قواعد اسلام با مذهب آنان كه ارتكاب قبايح و اخلال به واجب را بر خداى تعالى روا دانسته اند، سازگار نيايد و نمى دانم كه چگونه بر جمع ميان اين دو، قادر گشته اند. (14)
بايد دانست كه شخص عاقل در اين كه صدق مشتمل بر سود و منفعت ، ذاتا نيكوست ، شكى به خود راه نمى دهد، و نيز به يقين باور دارد كه دروغ و كژى ، چنانچه مضر و زيانبخش باشد، ذاتا زشت و قبيح است . البته براى چنين حكمى نياز به نظر در شرع نيست ؛ چه انسان صاحب خرد، چون به باطن خويش رجوع كند - و خود را بيگانه از شرع فرض نمايد - باز هم بر اين حكم به جزم و يقين ، اقرار خواهد كرد و به كسى كه منكر ضرورت و بداهت است توجهى نخواهد نمود؛ زيرا چنين شخصى با مقتضاى عقل و خرد خويش به مبارزه و كارزار پرداخته است . (15)
از اين رو، اگر عاقل را در ميل به سوى صدق و كذب مخير كنيم و منفعت يا ضررى كه در آنها نصيبش مى گردد به تمام و كمال مساوى و مشابه قرار دهيم ، خواهيم ديد كه او به سوى صدق و راستى خواهد رفت ، و اين سببى جز اين ندارد كه او به حسن ذاتى صدق و قبح ذاتى كذب آگاه است .
البته گاه انسان عاقل ، صدق و راستى را رها كرده ، دروغ و كژى را برمى گزيند، ولى به اين سبب كه در دروغ ، منفعت و مصلحتى عاجل و در صدق و راستى ضرر و زيانى عاجل يا منفعتى آجل مى يابد و طبيعتا به مخالفت با عقل خويش برمى خيزد؛ نه به آن سبب كه در حسن و قبح ذاتى صدق و كذب تغييرى راه يافته باشد، و بر اين حقيقت ، عقولى كه از آفت الفت ، محبت و تقليد به دورند، گواهند.
از سوى ديگر اگر تنها مدرك حسن و قبح ، شرع باشد، لازمه اش آن است كه بدون وجود شرع ، حسن و قبحى موجود نباشد، ولى اين لازمه ، باطل است ، پس ملزوم نيز باطل خواهد بود.
بيان ملازمه فوق آن است كه طبق فرض مذكور، علت يا شرط تحقق و ثبوت حسن و قبح ، شرع است و مى دانيم كه بدون وجود علت ، معلول را وجودى نيست ، چنانكه بدون وجود شرط، مشروط را ثبوتى نيست ، پس ‍ اگر حسن و قبح را شرعى بدانيم ؛ ديگر بدون وجود شرع ، نبايد آن دو را وجودى باشد.
حال كه ملازمه مورد بحث ، آشكار گشت ، جاى آن است كه چگونگى بطلان لازمه را نيز بيان نماييم . بى شك كسانى - چون هندوان و برهمنان هندوستان - در اين جهان هستند كه به رغم عدم اعتقاد به شرع و دينى الهى ، بر حسن راستى و صدق ، زشتى دروغ و وجوب شكر منعم يقين و باور دارند. اينان ، شخص دروغگو و ناسپاس را مذمت كرده ، انسان راستگو و صادق را كه مدح و ستايش مى نمايند؛ در حالى كه در اين عمل نيازى به شرع و حكم آن ندارند و اساسا اعتقادى بدان ندارند.
البته ممكن است كسى بگويد: شايد مدرك حسن و قبح در اين افراد، طبع آنان باشد.
ليك در پاسخ خواهيم گفت : بايد يادآورى نمود كه طبايع انسانها مختلفند. بنابراين ، اگر مدرك ، طبع مى بود، اتفاق و اجماع آنان در اين ادراك حاصل نمى گشت ، در حالى كه امر به عكس است . پس چاره اى نيست جز آن كه مدرك را عقل بدانيم .
ممكن است كسى ديگر بگويد: شايد چنين ادراكى براى آنها به واسطه شريعتى كه به شريعتى ديگر نسخ شده ، حاصل گشته است .
در پاسخ گوييم : حتى افرادى كه وجود اديان و شرايع را نفى و بلكه تقبيح مى كنند نيز به حسن و قبح عقلى معترفند؛ پس چگونه مى توان چنين كسى را كه نه اعتقادى به شريعتى دارد و نه به پيامبرى ، متاثر از شرع و دين دانست ؟!
اگر كسى كه بگويد: خداى تعالى قانون و سنتش را چنين نهاده كه چون افعال و اعمال تصور شوند، به حسن و قبح آنها نيز علم حاصل گردد، در پاسخ بايد گفت : از اين توجيه نيز سودى به هم نمى رسانيد؛ زيرا نمى توان آنچه را گفتيد، شرع ناميد. پس آن ، چيزى جز حكم عقلى نيست . (16)
انطباق حكم عقل و شرع
هر آنچه كه عقل بدان حكم نمايد، شرع نيز بدان حكم مى كند، و عقل ، ياور حكم شرع است ؛ مانند حكم به وحدت و يگانگى صانع ، و حسن احسان ، شكر منعم ، وفاى به عهد و پيمان ، امانت دارى ، و قبح دروغگويى ، ظلم و ستم ، عهد شكنى ، خيانت ، كفر نعمت و مانند امور ديگرى كه در آنها عقل ، مدرك است . (17)
اما احكام پنج گانه متعلق به افعال مكلفين نيز كه صادر از شرعند، در صورتى كه عقل به گونه اى به فهم آنها نايل شده ، آنها را به ادراك آورد، بدانها حكم خواهد كرد. مثلا شارع - تعالى - خوردن گوشت گوسفند را به شرط آن كه به شرايطى ذبح شود، روا دانسته است ؛ پس اگر گوسفندى بميرد يا بدون رعايت شرايط مقرر، ذبح شود مردار محسوب گشته ، خوردنش حرام مى شود كه اين به سبب مصلحتى است كه در اين حكم نهفته است ، حال ، چنانچه عقل را به مفسده اى كه در خوردن مردار است ، آگاه كنيم خود به لزوم اجتناب از آن حكم خواهد نمود و كسى را كه به خوردن : مبادرت ورزد نكوهش و عمل او را تقبيح مى كند. همچنين ، خداى متعال ، روزه ماه رمضان را واجب فرموده است و بى شك اين عمل واجب ، ذاتا نيكوست ، و نيز روزه در روز عيد فطر را حرام فرموده ، و اين عمل حرام نيز ذاتا زشت و نكوهيده است ، حال اگر عقل ، به حق ، اين دو عمل را به ادراك آورد، بر حسن اولى و وجوبش و قبح دومى و حرمتش ‍ حكم خواهد كرد.
از اين رو، متكلمان عدليه گفته اند: بعثت انبياء به جهت فوايد و مصالحى كه در آن است ، نيكوست . در ميان فوايد بعثت ، دو فايده را عبارت دانسته اند: از يارى عقل در آنچه كه خود بر آن آگاه است و نيل به حكم در آنچه كه بر آن آگاه نيست (18) و احكام پنج گانه تكليفى نيز مبتنى بر مصالح و مفاسدى هستند كه در افعال و اشياء نهفته است ؛ بر خلاف عقيده اشاعره كه حسن و قبح را مستفاد از شرع مى دانند و برآنند كه هر چه كه شرع بدان دستور داده ، نيكوست و هر چه را كه نهى كرده است قبيح است . بنابراين اعتقاد، اگر شرعى نبود، نه حسن بود و نه قبحى .
بالجمله ، عدليه - يعنى اماميه و معتزله - و جمهور حكما بر آن رفته اند كه احكام را علل و اسبابى است . اين علل و اسباب ، عبارت از مصالح و مفاسد ذاتى است كه در اشيا نهفته است . افعال مكلفين به واقع ، به حسن و قبح متصفند؛ اگر چه ممكن است عقل در پاره اى موارد نتواند اين حسن و قبح را به ادراك درآورد.
دليل حقيقت فوق آن است كه اگر همه افعال برابر باشند؛ يعنى حسن و قبح و نفع و ضرر همه آنها يكسان باشد، ليك با اين حال دستور آيد كه انسان بعضى را انجام دهد و بعضى ديگر را ترك كند، ترجيح بلا مرجع ، و تخصيص بلا مخصص لازم خواهد آمد. و بسى واضح است كه اين امر فى نفسه ، محال ، و صدورش از حكيم عليم قدير، قبيح و بلكه ممتنع است .
حكما و متكلمان - عدليه - در بيان اين معنا و رد ادله اشاعره ، دلايلى ديگر اقامه فرموده اند كه به جهت اجتناب از اطاله كلام از ذكر آنها خوددارى مى ورزيم .
در كتاب شريف من لا يحضره الفقيه ، اثر ارزشمند رئيس محدثان ، شيخ صدوق - رضوان الله تعالى عليه - و نيز در باب علل تحريم الكبائر از كتاب گرانقدر وافى ، تاليف فيض كاشانى به نقل از كتاب پيشين ، آمده است :
امام على بن موسى ، رضا عليه السلام در پاسخ به پرسشهاى محمد بن سنان ، چنين نوشت كه : خداى تعالى قتل نفس را به جهت آن كه اگر حلال مى گشت تباهى مردمان و نابودى و فساد تدبير آنان را موجب مى شد، حرام فرمود.
و خداى تعالى عقوق والدين را حرام مى فرمود، چرا كه در آن ، ناسپاسى خداى تعالى و والدين و كفر نعمت است و ابطال شكر و كمى و انقطاع نسل . از آن روى كه در عقوق والدين ، ارج ننهادن به والدين و حق ناشناسى و قطع ارحام نهفته و نتيجه اش آن است كه والدين به سبب آن كه فرزند از احسان بدانان خوددارى مى نمايد، از داشتن فرزند و تربيت آن اجتناب ورزند.
و خداوند، زنا را حرام فرمود به دليل فسادى كه در آن است و موجب قتل نفس و از ميان رفتن نسلها مى شود و ترك تربيت كودكان و فساد ميراثها و مفاسدى ديگر از اين قبيل .
و خداوند عزوجل تهمت به زنان شوهردار را حرام فرمود، زيرا باعث فساد نسبها مى شود و نفى ولد و تباهى ميراثها و ترك تربيت كودكان و از ميان رفتن معروف و گناهان كبيره اى كه در آن است و علل ديگرى كه موجب فساد مردمان است .
و خداوند خوردن مال يتيم را كه از روى ظلم و بناحق باشد، حرام فرمود به علل بسيارى كه فساد در پى دارد: اول آن كه چون كسى بناحق مال يتيم را بخورد، در واقع در قتل او شركت جسته است ؛ زيرا يتيم به خود متكى و بى نياز نيست و كسى هم كه چون والدينش امورش را بر عهده گيرد؛ موجود نيست . پس چون كسى مال او را بخورد، مانند اين است كه او را كشته است و به فقر و بى چيزى كشانده است . علاوه بر اين خداوند اين عمل را حرام كرده و برايش مجازات تعيين فرموده كه مى فرمايد: كسانى كه مى ترسند كودكان ناتوان از آنها باقى مانده ، زير دست مردم شوند؛ پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند و راه عدالت پويند (19) و نيز ابو جعفر عليه السلام فرمود: خداوند خوردن مال يتيم را دو عقوبت مقدر فرمود: عقوبتى در دنيا و عقوبتى ديگر در آخرت .
پس در تحريم مال يتيم ، بقاى يتيم و استقلالش مر خودش را باشد و آيندگان از آنچه بدو رسيده سالم مانند؛ از آن روى كه خداوند عزوجل بر خوردن مال او عقوبت مقرر فرموده است ، علاوه بر اين ، خوردن مال يتيم سبب مى شود كه چون او به سنى رسد كه ستمى را كه بر او شده در يابد، به انتقام برخواهد خاست و كينه و عداوت و دشمنى حاكم گردد و در نتيجه ، به نابودى و تباهى رسند.
و خداوند، فرار از جهاد را حرام فرمود؛ زيرا به واسطه اش دين سست مى شود و پيامبر - صلوات الله و سلامه عليه - و امامان عادل عليهم السلام كوچك شمرده مى شوند و يارى آنان عليه دشمنان ترك مى گردد، و ديگر اين كه دشمنان ترك مى گردد، و ديگر اين كه دشمنان كه دعوت پيامبران و امامان به اقرار بر ربوبيت و اظهار عدل و ترك ستم و از ميان برداشتن فساد را رد نموده اند، به عقوبت نمى رسند، و نيز دشمن بر مسلمانان جرى مى شود و قتل و غارت و ابطال حق خداى تعالى و فسادهاى ديگر لازم مى آيد. و خداوند متعال ، تعرب بعد از هجرت را حرام فرمود؛ چه در آن ، رجوع از دين و يارى نكردن انبيا و حجج الهى - عليهم افضل الصلوات - است كه اين تباهى و فساد در خود دارد و ابطال و پايمال شدن حق هر ذى حقى را، نه آن كه علت حرمت ، سكونت در باديه باشد، و از اين رو، چنانچه كسى به دين رهنمايى شود و بدان معرفت يابد، بر او جايز نيست كه با اهل جهل و نادانى زندگى كند در حالى كه ترس (بى ايمانى) بر او مى رود؛ زيرا او از اين خطر ايمن نيست كه معرفت و علم خويش (به دين) را ترك كند و با اهل جهل در بى ايمانى بماند.