رد و بدل شدن اين سخنان، بين كنيزك و آن مرد، موجب شد كه كنيزك مكث زيادترى در بيرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگشت، اربابش پرسيد: چرا اين قدر دير آمدى؟
كنيزك ماجرا را تعريف كرد و گفت: مردى با چنين وضع و هيئت مى‏گذشت، و چنان پرسشى كرد، و من چنين پاسخى دادم.
شنيدن اين ماجرا او را چند لحظه در انديشه فرو برد؛ مخصوصا آن جمله اگر بنده مى‏بود از صاحب اختيار خود پروا مى‏كرد مثل تير بر قلبش نشست.
بى اختيار از جا جست و به خود مهلت كفش پوشيدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوينده سخن رفت. دويد تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم، حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد، و ديگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بُشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود، از آن به بعد، لقب الحافى يعنى پا برهنه يافت و به بشر حافى معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پيمان خويش وفادار ماند، ديگر گرد گناه نگشت. تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عيّاشان بود؛ از آن به بعد، در سلك مردان پرهيزكار و خداپرست در آمد.(410)(411)

مرد شامى و امام حسين عليه‏السلام (در باب اخلاق اسلامى در سلوك اجتماعى)

شخصى از اهل شام، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد. چشمش افتاد به مردى كه در كنارى نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسيد: اين مرد كيست؟ گفته شد: حسين بن على بن ابيطالب است. سوابق تبليغاتى عجيبى كه در روحش رسوخ كرده بود، موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الى الله آنچه مى‏تواند سب و دشنام نثار حسين بن على بنمايد. همينكه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسين بدون آنكه خشم بگيرد و اظهار ناراحتى كند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او كرد، و پس از آنكه چند آيه از قرآن - مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض - قرائت كرد به او فرمود: ما براى هر نوع خدمت و كمك به تو آماده‏ايم. آنگاه از او پرسيد: آيا از اهل شامى؟ جواب داد: آرى. فرمود: من با اين خلق و خوى سابقه دارم و سر چشمه آن را مى‏دانم.
پس از آن فرمود: تو در شهر ما غريبى، اگر احتياجى دارى حاضريم به تو كمك دهيم، حاضريم در خانه خود از تو پذيرايى كنيم، حاضريم تو را بپوشانيم، حاضريم به تو پول بدهيم.
مرد شامى كه منتظر بود با عكس العمل شديدى برخورد كند و هرگز گمان نمى‏كرد با يك همچو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد كه گفت: آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته مى‏شد و من به زمين فرو مى‏رفتم، و اين چنين نشناخته و نسنجيده گستاخى نمى‏كردم. تا آن ساعت براى من، در همه روى زمين كسى از حسين و پدرش مبغوضتر نبود، و از آن ساعت بر عكس، كسى نزد من از او و پدرش محبوبتر نيست.(412)(413)

همسفر حج (در باب اهميت كار و پرهيز از سربار ديگران بودن)

مردى از سفر حج برگشته، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق عليه‏السلام تعريف مى‏كرد، مخصوصا يكى از همسفران خويش را بسيار مى‏ستود كه چه مرد بزرگوارى بود، ما به معيت همچو مرد شريفى مفتخر بوديم. يكسره مشغول طاعت و عبادت بود، همينكه در منزلى فرود مى‏آمديم او فورا به گوشه‏اى مى‏رفت، و سجاده خويش را پهن مى‏كرد، و به طاعت و عبادت خويش مشغول مى‏شد.
امام: پس چه كسى كارهاى او را انجام مى‏داد؟ و كه حيوان او را تيمار مى‏كرد؟
- البته افتخار اين كارها با ما بود. او فقط به كارهاى مقدس خويش مشغول بود و كارى به اين كارها نداشت. - " بنابر اين همه شما از او برتر بوده‏ايد.(414)

تصميم ناگهانى (در باب ايستادگى در برابر حاكمان ظالم)

وقتى كه به هارون الرشيد خبر دادند كه صفوان كاروانچى، كاروان شتر را يكجا فروخته است و بنابراين براى حمل خيمه و خرگاه خليفه در سفر حج بايد فكر ديگرى كرد سخت و شگفت ماند؛ در انديشه فرو رفت كه: فروختن تمام كاروان شتر، خصوصا پس از آنكه با خليفه قرار داد بسته است كه حمل و نقل وسائل و اسباب سفر حج را به عهده بگيرد، عادى نيست. بعيد نيست فروختن شتران با موضوع قرار داد با ما بستگى داشته باشد. صفوان را طلبيد و به او گفت:
- شنيده‏ام كاروان شتر را يكجا فروخته‏اى؟
- بلى يا اميرالمؤمنين!
- چرا؟
- پير و از كار مانده شده‏ام، خودم كه از عهده بر نمى‏آيم، بچه‏ها هم درست در فكر نيستند، ديدم بهتر است كه بفروشم ". - " راستش را بگو چرا فروختى؟
- همين بود كه به عرض رساندم.
- اما من مى‏دانم چرا فروختى؟ حتما موسى بن جعفر از موضوع قرار دادى كه براى حمل و نقل اسباب و اثاث ما بستى آگاه شده و تو را از اين كار منع كرده؛ او به تو دستور داده شتران را بفروشى. علت تصميم ناگهانى تو اين است.
هارون آنگاه با لحنى خشونت آميز و آهنگى خشم آلود گفت: صفوان! اگر سوابق و دوستى هاى قديم نبود، سرت را از روى تنه‏ات بر مى‏داشتم.
هارون خوب حدس زده بود. صفوان هر چند از نزديكان دستگاه خليفه به شمار مى‏رفت و سوابق زيادى در دستگاه خلافت خصوصا با شخص خليفه داشت، اما او از اخلاص كيشان و پيروان و شيعيان اهل بيت بود. صفوان پس از آنكه پيمان حمل و نقل اسباب سفر حج را با هارون بست، روزى با امام موسى بن جعفر عليه السلام، برخورد كرد، امام به او فرمود: صفوان! همه چيز تو خوب است جز يك چيز.
- آن يك چيز چيست؟ يا ابن رسول الله!
- اينكه شترانت را به اين مرد كرايه داده‏اى
- يا ابن رسول الله! من براى سفر حرامى كرايه نداده‏ام. هارون عازم حج است؛ براى سفر حج كرايه داده‏ام. بعلاوه، خودم همراه نخواهم رفت؛ بعضى از كسان و غلامان خود را همراه مى‏فرستم.
- صفوان! يك چيز از تو سؤال مى‏كنم.
- بفرماييد يا ابن رسول الله!
- تو شتران خود را به او كرايه داده‏اى كه آخر كار كرايه بگيرى. او شتران تو را خواهد برد و تو هم اجرت مقرر را از او طلبكار خواهى شد. اين طور نيست؟
- چرا يا ابن رسول الله!
- آيا آن وقت تو دوست ندارى كه هارون لااقل اين قدر زنده بماند كه طلب تو را بدهد؟
- چرا يا ابن رسول الله!
- هر كس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقى بمانند، جزء آنها محسوب خواهد شد. و معلوم است هر كس جزء ستمگران محسوب گردد، در آتش خواهد رفت.
بعد از اين جريان بود كه صفوان تصميم گرفت يكجا كاروان شتر را بفروشد، هر چند خودش حدس مى‏زد ممكن است اين كار به قيمت جانش تمام شود.(415)

بازار سياه (در باب عدالت اجتماعى و اقتصادى و مسأله رزق حلال)

عائله امام صادق عليه‏السلام و هزينه زندگى آن حضرت زياد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طريق كسب و تجارت عايداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دينار سرمايه فراهم كرد و به غلام خويش - كه مصادف نام داشت - فرمود: اين هزار دينار را بگير و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش.
مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولا به مصر حمل مى‏شد خريد، و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد.
همينكه نزديك مصر رسيدند، قافله ديگرى از تجار كه از مصر خارج شده بود، به آنها بر خورد. اوضاع و احوال را از يكديگر پرسيدند. ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخيرا متاعى كه مصادف و رفقايش حمل مى‏كنند، بازار خوبى پيدا كرده و كمياب شده است. صاحبان متاع از بخت نيك خود بسيار خوشحال شدند، و اتفاقا آن متاع از چيزهايى بود كه مورد احتياج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قيمت هست آن را خريدارى كنند.
صاحبان متاع بعد از شنيدن اين خبر مسرت بخش، با يكديگر هم‏عهد شدند كه به سودى كمتر از صد درصد نفروشند.
رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود كه اطلاع يافته بودند. طبق عهدى كه باهم بسته بودند بازار سياه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قيمتى كه براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.
مصادف، با هزار دينار سود خالص به مدينه برگشت. خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق عليه‏السلام رفت، و دو كيسه كه هر كدام هزار دينار داشت جلو امام گذاشت. امام پرسيد: اينها چيست؟ گفت: يكى از اين دو كيسه سرمايه‏اى است كه شما به من داديد، و ديگرى - كه مساوى اصل سرمايه است - سود خالصى است كه به دست آمده.
امام: سود زيادى است، بگو ببينم چطور شد كه شما توانستيد اين قدر سود ببريد؟
- قضيه از اين قرار است كه در نزديك مصر اطلاع يافتيم، كه مال التجاره ما در آنجا كمياب شده، هم قسم شديم كه به كمتر از صد در صد سود خالص نفروشيم، و همين كار را كرديم.
- سبحان الله! شما همچو كارى كرديد! قسم خورديد كه در ميان مردمى مسلمان، بازار سياه درست كنيد؟ قسم خورديد كه به كمتر از سود خالص مساوى اصل سرمايه نفروشيد؟ نه، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى‏خواهم.
سپس امام يكى از دو كيسه را برداشت، و فرمود: اين سرمايه من و به آن يكى ديگر دست نزد و فرمود: من به آن كارى ندارم.
آنگاه فرمود: اى مصادف! شمشير زدن از كسب حلال آسانتر است.(416)(417)

پيام سعد (در باب جهاد و تحمل سختيها در راه دين)

ماجراى پر انقلاب و غم انگيز احد به پايان رسيد. مسلمانان با آنكه در آغاز كار، با يك حمله سنگين و مبارزه جوانمردانه گروهى از دلاوران مشركين قريش را به خاك افكندند و آنان را وادار به فرار كردند، اما در اثر غفلت و تخلف عده‏اى از سربازان طولى نكشيد كه اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگير شدند و گروه زيادى كشته دادند. اگر مقاومت شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و عده معدودى نبود، كار مسلمانان يكسره شده بود. اما آنها در آخر توانستند قواى خود را جمع و جور كنند و جلو شكست نهايى را بگيرند.
چيزى كه بيشتر سبب شد مسلمانان روحيه خويش را ببازند، شايعه دروغى بود مبنى بر كشته شدن رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم. اين شايعه روحيه مسلمانان را ضعيف كرد و بر عكس به مشركين قريش جرئت و نيرو بخشيد. ولى قريش همينكه فهميدند اين شايعه دروغ است و رسول اكرم زنده است، همان مقدار پيروزى را مغتنم شمرده به سوى مكه حركت كردند. گروهى از مسلمانان كشته شدند و گروهى مجروح روى زمين افتاده بودند و گروه زيادى دهشت‏زده پراكنده شده بودند. جمعيت اندكى نيز در كنار رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باقى مانده بود. آنها كه مجروح روى زمين افتاده بودند، و هم آنان كه پراكنده شده فرار كرده بودند، هيچ نمى‏دانستند عاقبت كار به كجا كشيده و آيا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شخصا زنده است يا مرده؟
در اين ميان مردى از مسلمانان فرارى، از كنار يكى از مجروحين، به نام سعد بن ربيع - كه دوازده زخم كارى برداشته بود - عبور كرد و به او گفت: از قرارى كه شنيده‏ام پيغمبر كشته شده است!
سعد گفت:
اما خداى محمد زنده است و هرگز نمى‏ميرد. تو چرا معطلى و از دين خود دفاع نمى‏كنى؟ وظيفه ما دفاع از شخص محمد نبود، كه وقتى كشته شد موضوع منتفى شده باشد. ما از دين خود دفاع كرديم و اين موضوع هميشه باقى است.
از آن سوى، رسول اكرم كه اصحاب خود را ياد مى‏كرد تا ببيند چه كسى زنده است و چه كسى كشته شده، چه كسى جراحتش قابل معالجه است و چه كسى نيست، فرمود:
چه كسى داوطلب مى‏شود اطلاع صحيحى از سعد بن ربيع براى من بياورد؟
يكى از انصار گفت:
من حاضرم.
مرد انصارى رفت و سعد را در ميان كشتگان يافت، اما هنوز رمقى از حيات در او بود. به او گفت:
پيغمبر مرا فرستاده خبر تو را برايش ببرم كه زنده‏اى يا مرده؟
سعد گفت:
سلام مرا به پيغمبر برسان و بگو، سعد از مردگان است: زيرا چند لحظه‏اى بيشتر از زندگى او باقى نمانده است، و بگو! سعد گفت: خداوند به تو بهترين پاداشها كه سزاوار يك پيغمبر است بدهد. آنگاه گفت:
اين پيام را هم از طرف من به انصار و ياران پيغمبر ابلاغ كن، بگو سعد مى‏گويد: عذرى نزد خدا نخواهيد داشت اگر به پيغمبر شما آسيبى برسد و شما جان در بدن داشته باشيد.
هنوز مرد انصارى از كنار سعد بن ربيع دور نشده بود كه سعد جان به جان آفرين تسليم كرد.(418) (419)

پايان‏