البته بايد توجه داشت كه خود اين قدرت كه كسى بتواند بر روى باطن خود پرده‏اى بكشد، براى انسان كمال است و بشر، به واسطه همين كمالى كه دارد، مى‏تواند از بزرگترين فضيلت‏ها برخوردار باشد، زيرا هر كتمان و پرده‏پوشى، نفاق نيست. نفاق، يعنى باطن بد را به قصد خدعه و فريب مردم مخفى كردن، ولى اين توانايى در حالات ديگر، كمال آدمى است. مثلا انسانى كه به كمالاتى از معنويت و خوبى‏ها رسيده، ولى مخفى ميكند تا بين خود و خدايش باشد و نيز كسى كه در دلش غصه‏اى دارد، ولى براى اين كه ديگران را ناراحت نكند، چهره خود را شاد و خندان نشان مى‏دهد، يا كسى كه فقر خود را پنهان مى‏نمايد و صورت خود را با سيلى سرخ نگاه مى‏دارد و آبرودارى مى‏كند، همگى نمونه هايى از اين كمال هستند.(380)
قرآن مجيد، نقطه مقابل مؤمنين را دو دسته معرفى مى‏كند: دسته اول كافران و مشركان و دسته ديگر منافقان. قرآن گروه منافقين را از گروه مشركين جدا مى‏سازد و حساب جداگانه‏اى برايشان باز مى‏كند، زيرا منافقان از داخل به جامعه اسلامى ضربه مى‏زنند.
به هر حال آيات زيادى در قرآن درباره منافقين هست، و حتى سوره‏اى در قرآن به نام منافقون وجود دارد كه شأن نزول آن درباره گروه خاصى است.
سوره منافقون درباره گروه خاصى است كه پس از هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، در مدينه شكل گرفتند و در رأسشان مردى است به نام عبدالله بن ابى. اين گروه از اول، از آمدن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه ناراضى بودند، چرا كه آمدن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، منافع خاص آن‏ها، يعنى رياست عبدالله بر مدينه را بكلى در خطر انداخت، ولى موج اسلام در مدينه غير قابل مقاومت بود و آن‏ها چاره‏اى جز مخفى شدن در پوشش اسلام و تظاهر به مسلمانى نداشتند. لذا در پى فرصت بودند تا از درون به اسلام ضربه بزنند؛ اين گروه ستون پنجم كفار در داخل مسلمين بودند و بى شك پيداييشان بعد از هجرت بود و پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز دستشان به جايى بند نشد و از آن‏ها چندان اثرى در تاريخ نيست.
درباره منافقان صدر اسلام، اختلاف نظرى ميان شيعه و سنى وجود دارد؛ اهل تسنن معمولا منافقان را كه در قرآن از آن‏ها ياد شده و بلكه اساسا منافقان دوران پيغمبر را منحصر به منافقان مدتى (يعنى همان گروه عبدالله بن ابى) مى‏دانند و تا نزديك وفات پيغمبر اكرم استمرار داشت و در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ريشه نفاق به كلى از دنياى اسلام كنده شد؛ يعنى قبل از هجرت به مدينه و بعد از وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، منافقى در دنياى اسلام وجود نداشته و ندارد.
اهل سنت براى عدم وجود منافق در دوران قبل از هجرت، استدلال مى‏كنند كه، قبل از هرجت زمينه پيدايش منافق نبود، چون منافق در جايى پيدا مى‏شود كه شخص، چاره‏اى جز تظاهر به اسلام نداشته باشد، حال آن كه در آن دوران، مسلمين قدرت و حكومتى نداشتند و اكثريت با كفار قريش بود، بنابراين قبل از هجرت، ممكن نيست منافقى وجود داشته باشد، اما در مورد عدم وجود منافق در دوران بعد از وفات پيغمبر، من در كلمات آن‏ها استدلالى نديده‏ام.
درباره قبل از هجرت مى‏توان چنين پاسخ داد كه ممكن است، طرز پيشرفت دعوت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در دوران قبل از هجرت به گونه‏اى بود كه برخى از اشخاص زيرك كه داراى شامه جامعه‏شناسى قوى و قدرت پيش بينى بودند حس كردند كه جريان اسلام، مقاومت‏ناپذير است و با توجه به مجموعه شرايط و اوضاع، رشد خواهد كرد، لذا در همان ابتدا خودشان را در اسلام سهيم كردند تا در آينده استفاده ببرند. ما از كجا مى‏توانيم نفى بكنيم كه چنين اشخاصى با چنان شامه تيرى وجود نداشته‏اند؟
درباره اين سؤال كه آيا ريشه منافقان در اواخر عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نابود شد يا نه، بايد گفت: وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت منافقان هنوز گروهى قوى و نيرومند بودند، چون همانگونه كه موج اسلام پس از هجرت سبب شد كه عده‏اى تظاهر به اسلام بكنند، عين همين جريان پس از فتح مكه، در سراسر عربستان از جمله مكه تكرار شد؛ يعنى عده‏اى امثال ابوسفيان وقتى ديدند اين موج غير قابل مقاومت است، خودشان را زير پوشش اسلام مخفى كردند و چاره‏اى جز تظاهر به اسلام نيافتند. با اين توضيح، آيا ميتوان پذيرفت كه منافقين، به همين منافقان مدنى، منحصر بودند كه ريشه آن‏ها در همان زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از بين رفته باشد؟
در قرآن بيش از هر كتاب ديگر بر احتياط و حذر از منافقان تكيه شده است، اگر مسأله منافقان، قضيه‏اى بود كه به همان گروه عبدالله بن ابى در مدينه اختصاص مى‏داشت، اين همه آيه در قرآن درباره منافقان نمى‏آمد، معمولا شأن نزول آيات مربوط به منافقين، درباره همين گروه است، ولى محتواى آيات، قانونى كلى است و نمى‏توان گفت: مخصوص همان منافقان بوده، بلكه مربوط به همه منافقان عالم است.(381)
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام كه حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر واگذار مى‏كند در نامه‏اى به او مى‏نويسد: من از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه آن حضرت وقتى نسبت به آينده امت اظهار نگرانى مى‏كرد مى‏فرمود: من از مشركان و كافران بر امت خود بيم ندارم، ولى از منافقان رياكار، بر دين خود مى‏ترسم.
لحن خود قرآن مجيد نيز درباره منافقان فوق العاده شديد و بزرگترين اعلام خطر است: هم العدو فاحذرهم؛(382) معنى آيه اين مى‏شود كه تنها آن‏ها دشمنان حقيقى هستند، پس از ايشان بر حذر باش؛ اين تعبير در شرايطى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مشركين و يهود مبارزه رو در رويى دارد، بسيار عجيب است و نشان مى‏دهد كه خطر انفاق از خطر كفر خيلى بيشتر و افزونتر است؛ چرا كه نفاق همان كفر است، ولى مخفى و در زير پرده تظاهر.(383)
نكته ديگر اين است كه منافقان منحصر به گروهى كه از آغاز تظاهر به اسلام كرده‏اند نيستند، بلكه ممكن است، افرادى ابتدا مؤمن باشند و بعد منافق بشوند، همانگونه كه ممكن است فردى مؤمن باشد و بعد كافر شود، زيرا انسان بعد از ايمان آوردن، هميشه در معرض امتحان‏ها است و در اين امتحان‏ها ممكن است بلغزد و كافر يا منافق شود، احتمال اين كه منافق شود خيلى بيشتر است و شايد ضررى كه اسلام از منافقانى كه قبلا مؤمن راستين بوده‏اند ديده، به سبب اعتمادى كه آن‏ها به خود جلب كرده‏اند، بيش از ضرر منافقينى باشد كه از آغاز در نفاق بوده‏اند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همان گونه كه درباره آينده امت، از خطر نفاق شديدا اظهار نگرانى مى‏كند، از طرف ديگر از اين كه امتش جاهل بوده و اهل تجزيه و تحليل و تدبر نباشند و در مسائل غور نكنند نيز به شدت اظهار نگرانى مى‏كند: انى ما اخاف على امتى الفقر و لكن اخاف عليهم فى التدبير.(384)
پيغمبر از دو چيز نگران است: يكى از نفاق و ديگر از اين كه توده مردم، جاهل و بى تدبير و دچار فقر فكرى باشند. اگر اين دو خطر با هم پيدا شود، آن گاه منافقان، يعنى بى‏دينهاى متظاهر زيرك، مردم جاهل و بى‏تدبير را ابزار قرار ميدهند و فجايعى مثل حادثه كربلا به وجود مى‏آورند.
مسلمان بايد آن قدر عميق باشد كه فريب تزوير منافقان را نخورد ؛ اسلام، مسلمانى مى‏خواهد كه حقيقت را از زير پرده تظاهر درك كند و به حدى تيزبين و تيزهوش و داراى فراست باشد، كه بتواند منافق را از غير منافق تشخيص دهد و فريب نخورد و از او پرهيز كند، زيرا اسلام اجازه نمى‏دهد، شخصى كه متظاهر به اسلام است را به بهانه منافق بودن بكشند، چون اين بهانه‏ها بعدا سبب مى‏شود كه به افراد ديگر بهانه دروغى ببندند و مردم بى گناه را بكشند.(385)
سياست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره منافقين با آن كه قرآن به صراحت آن‏ها را مى‏كوبد، سياست حذر و احتياط بود؛ يعنى كسانى كه تظاهر به اسلام مى‏كنند، همين قدر كه در گروه مسلمين وارد شده و شهادتين گفته‏اند، مادامى كه تظاهر به ارتداد نكنند و عملى بر ضد اسلام پيغمبر انجام ندهند، حكم مرتد درباره آنها جارى نمى‏شود و اسلام نسبت به آن‏ها خشونتى ندارد، ولى كاملا مراقب آن‏هاست و مسلمين را متوجه ميكند كه از خطر آن‏ها غافل نباشند. اين نكته، در سيره سياسى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بسيار قابل توجه است.
دو بار به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيشنهاد شد كه عبدالله بن ابى را بكشد: يك بار عمر پيشنهاد كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر من او را بكشم، بعدها مردم چه خواهند گفت؟ مى‏گويند: محمد اصحاب خودش را مى‏كشد. يك بار هم پسر عبدالله پيشنهاد كرد كه پيغمبر فرمودند: مادامى كه او با ما هست تو بايد با او مدارا كنى.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هيچ منافقى را نكشت، زيرا نمى‏خواست اين كار سيره و سنت شود و قدرت‏هاى وقت بتوانند، سوءاستفاده بكنند و مخالفان خود را به بهانه منافق بودن از دم تيغ بگذرانند، بنابراين در اسلام اين يك اصل است كه اگر كسى اظهار مسلمانى مى‏كند، مادامى كه قولى يا عملى كه بر ارتدادش دلالت بكند، از او ظاهر نشد، او را نكشيد، ولى اگر علايم نفاق را در او احساس مى‏كنيد، از او بر حذر باشيد و حداكثر احتياط را رعايت كنيد.
در اولين روزى كه خلافت به ابوبكر رسيد، ابوسفيان چون هنوز در اين كار سهمى نداشت، به طرف خانه عباس و بعد خانه على عليه‏السلام دويد و گفت: خلافت حق شما بنى هاشم است و ابوبكر و عمر چه كاره‏اند كه بيايند خليفه بشوند، خلافت حق تو (على) است و من پشتيبان تو هستم و به اين ترتيب مى‏خواست خودش را در خلافت شريك كند.
على عليه‏السلام فرمود: وقتى فتنه پيدا مى‏شود، آدمهاى فتنه جو دايم مى‏خواهند آتش فتنه را بالا ببرند، ولى اشخاص صالح مى‏خواهند كشتى‏اى پيدا كنند كه اين درياى فتنه را سالم طى كنند، تو از طريق ايجاد اختلاف و نفرت بين مسلمين و تفاخر قبيله‏اى وارد شدى، حال آن كه اسلام اين تفاخرها را برداشته است، بعد اضافه كرد كه خلافت حق من است، ولى نه به دليل اين كه من از بنى هاشم هستم، حقانيت، تابع اين مطالب نيست، فرمود: من اگر ياورى داشته باشم، تو ياور من نيستى و من هرگز از تو استمداد نمى‏كنم.
حضرت على عليه‏السلام به اين ترتيب ابوسفيان را از خود راند و اصل قرآنى هم العدو فاحذرهم را در مورد او عملى ساخت.
ابوسفيان وقتى از على عليه‏السلام مايوس گرديد، كم كم به آن جناح نزديك شد و مى‏بينيم كه بعد از چند سال پسرش معاويه از طرف عمر بن خطاب والى شام مى‏گردد و نطفه بنى اميه كه فجايع كربلا را به بار آوردند به اين شكل بسته مى‏شود. به عبارت ديگر، اصل حذر و احتياط توسط عمر اجرا نشد و اسلام از همان جا، آن خنجرى را كه نبايد بخورد، خورد.(386)
نكته قابل دقتى در دنياى اسلام مطرح است و آن اين كه، چگونه منافقان تا زمانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زنده هستند، تحريكات مى‏كنند و اين همه نامشان برده مى‏شود، ولى به محض اين كه پيغمبر از دنيا مى‏رود و دوره خلافت خلفا مى‏رسد، ديگر نامى از منافقان نيست. آيا در دوره خلفا اشخاص معلوم الحالى مثل ابوسفيان ديگر كوچكترين دسيسه كارى و تحريكى نكردند؟ آيا اين‏ها ديگر مؤمن و عابد شده بودند؟
حقيقت اين است كه پس از وفات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و برقرارى خلافت، جريانى شكل پيدا كرد، كه منافقان منافع خود را تأمين يافته ديدند، لذا سازش كردند و از دسيسه‏ها و توطئه‏هاى خود دست برداشتند و به اين خاطر است كه ديگر اسمى از اين‏ها در تاريخ نيست.
در اين رابطه سؤال ديگر نيز مطرح است و آن اين كه چرا وضع پيش روى اميرالمؤمنين عليه‏السلام - كه از نظر ما عملكرد او با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم يكسان است - با سرعت پيشروى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تفاوت داشت و حتى در مواقع زيادى، از دشمن شكست خورد؟
پاسخ اين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با كسانى مى‏جنگيد كه كافر بودند و در زمان آن حضرت نطفه نفاق، تازه در حال شكل‏گيرى بود، ولى على عليه‏السلام از آغاز با منافقان مواجه بود، شعار آن‏ها همان شعار على عليه‏السلام و آيه قرآن بود و از ميان لشكر اميرالمؤمنين عليه‏السلام فريادهاى بلند بود كه ما با قرآن نمى‏جنگيم، در اين موارد بايد انسان داراى فكر عالى، تيزبينى، تيزهوشى و ايمان محكم باشد تا وقتى على عليه‏السلام مى‏گويد: اين حاملان نيزه‏هاى قرآن را بزنيد، شخص دچار ترديد و حيرت نشود.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمود: پيغمبر بر تنزيل مى‏جنگيد و من بايد بر تأويل بجنگم؛ يعنى وقتى پيغمبر با دشمنى روبرو مى‏شد و آيه‏اى نازل مى‏شد، همه مى‏دانستند كه شأن نزول آن آيه همان جاست و مى‏رفتند و مى‏جنگيدند.
ولى در زمان على عليه‏السلام شال نزول آيات همان شأن نزول نيست، او بايد از روح قرآنى، دستورات قرآنى را استفاده بكند و بگويد كه اين متظاهران به قرآن، باطن و معنايشان همان كفر است.(387)
مهمترين حادثه كه در تاريخ اسلام بايد مايه عبرت قرار بگيرد حادثه كربلا است كه جريان نفاق با استفاده از جهالت و حماقت مردم، آن حادثه را به وجود آورد.
توده آن مردمى كه امام حسين عليه‏السلام را كشتند، به استثناى رهبرانشان به خدا و پيغمبر و قرآن و اهل بيت عليهم السلام اعتقاد داشتند و مردم كافر و بى اعتقادى نبودند، اما عده قليلى توانستند با عوام‏فريبى و شعارهاى ظاهرى از توده‏اى مسلمان، ولى جاهل و احمق، لشكرى انبوه عليه فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به وجود آورند.
حديث عجيبى است از امام باقر عليه‏السلام كه مى‏فرمايد:
سه هزار نفر در كربلا براى كشتن امام حسين عليه‏السلام جمع شدند و همه آنها قصد قربت مى‏كردند كه پسر پيغمبر را بكشند!(388) اين مسأله نشانه جهل و حماقت آن مردم است. اگر اين جهل و حماقت مردم نبود، عمر سعد وقتى مى‏خواست شعار بدهد و لشكريان خود را تحريك كند، نمى‏گفت: اى لشكر خدا قيام كن، بشارت باد تو را به بهشت. اينها عبرت تاريخ است و اين جهالت مردم را از زخم‏هاى ظاهرى كه بر بدن مقدس اباعبدالله وارد مى‏كردند، بالاتر و ناراحت‏كننده‏تر است و اگر ما به اين مسأله توجه نداشته باشيم، نمى‏توانيم از واقعه عاشورا پند بگيريم.(389)

شأن نزول سوره منافقون‏

همانطور كه قبلا اشاره شد عبدالله بن ابى و اطرافيانش تظاهر به اسلام مى‏كردند، زكات مى‏دادند و در جماعت مسلمين حتى در جنگها شركت مى‏كردند، ولى در باطن مسلمان نبود، نفاق خود را مخفى مى‏كردند و فقط زمانى كه به نظر مى‏رسيد مى‏توانند به اسلام ضربه بزنند، ماهيت اصلى خود را نشان مى‏دادند. يكى از اين موارد، در جنگ احد بود كه كفار قريش با قدرت زيادى آمده بودند و گروه عبدالله بن ابى كه يك سوم جمعيت سپاه اسلام را تشكيل مى‏دادند، به بهانه كوچكى به مدينه برگشتند.
مورد ديگر قصه غزوه بنى المصطلق بود. در بازگشت از اين جنگ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اصحابشان در كنار چاه آبى اتراق كردند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سايه‏اى مشغول استراحت بود كه ميان غلامى از مهاجرين با مرد ديگرى از انصار، هنگام برداشتن آب از چاه مشاجره و درگيرى پيش آمد و هر يك از آن‏ها از قبيله خود كمك خواست و نزديك بود فتنه‏اى برپا شود. وقتى عبدالله بن ابى از اين جريان خبردار شد، در جمعى از انصار و اطرافيان خودش شروع به شعار دادن كرد و گفت: گناه ما بود كه آنها را به مدينه راه داديم و به آن‏ها مكان و پول و غذا بخشيديم؛ به خدا قسم، وقتى كه پايم به مدينه برسد، خواهيد ديد كه عزيزتر و قوى‏تر، ذليل‏تر و ضعيف‏تر را بيرون خواهد كرد يا نه؟ و منظورش اين بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را از مدينه بيرون مى‏كند.
در آن جمع، جوانى از انصار به نام زيد بن ارقم بود كه با شنيدن سخنان عبدالله با عصبانيت به او پرخاش كرد و داستان را به اطلاع رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رساند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، عبدالله را احضار كرد و عبدالله نيز با قسم‏هاى فراوان سخن زيد را انكار كرد و بعضى از انصار هم شروع به معذرت خواهى كردند و سخن زيد بن ارقم را به بهانه جوانى و غرض ورزى او تكذيب كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، پس از آن كه درخواست عمر را مبنى بر كشتن عبدالله نپذيرفت، در حالى كه هوا گرم بود و حركت در چنان ساعتى بى سابقه بود، دستور حركت داد و جز در اوقات نماز، ديگر توقف نكردند و آن قدر به رفتن ادامه دادند كه به محض توقف، همگى از فرط خستگى به خواب رفتند و در چنين حالى بود كه سوره منافقون نازل شد و نظر زيد بن ارقم را تاييد كرد.
عبدالله، پسر عبدالله بن ابى كه مرد مسلمان قوى ايمانى بود گفت: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، من پدرم را به حساب عاطفه پدرى فوق العاده دوست دارم، ولى اگر شما فرمان بدهيد، خودم او را مى‏كشم، زيرا مى‏ترسم اگر مؤمنى او را بكشد، هر وقت من آن مؤمن را ببينم، تحريك بشوم و آسيبى به او بزنم، اما حضرت نپذيرفت؛ بعد از اين جريان نيز پسر عبدالله بن ابى، هنگام ورود به مدينه با شمشير مانع ورود پدرش به مدينه شد و تا زمانى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم اجازه نداد، از عبور پدرش ممانعت كرد و هنوز چند روزى نگذشته بود كه عبدالله بن ابى مريض شد و مرد.(390)

مرورى بر سوره منافقون‏

بسم الله الرحمن الرحيم به نام خداوند بخشنده مهربان اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله؛ وقتى كه منافقان مى‏آيند پيش تو مى‏گويند: از دل و جان شهادت مى‏دهيم كه تو پيغمبر خدا هستى و الله يعلم انك لرسوله و خدا خود مى‏داند؛ يعنى خود شهادت مى‏دهد كه تو پيامبر او هستى، والله يشهد أنّ المنافقين لكاذبون؛ و خدا شهادت مى‏دهد كه اين‏ها در شهادت خودشان دروغ مى‏گويند: اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله قسم‏هاى خودشان را سپر خودشان قرار مى‏دهند و به اين وسيله مانع مردم از راه خدا مى‏شوند؛ يعنى با قسم، خودشان را ميان مسلمين جا مى‏دهند و انحراف به وجود مى‏آورند انهم ساء ما كانوا يعملون خيلى بد عمل مى‏كنند؛ يعنى عمل اينها بسيار بد و خطرناك است.
در ميان منافقان، در ابتدا خيلى‏ها بودند كه از اول نمى‏خواستند، راه نفاق را بپيمايند، ولى وقتى ديدند كه منافعشان از بين مى‏رود، راه نفاق را در پيش گرفتند ذلك بانهم آمنوا ثم كفروا اين عملكرد نادرست منافقان براى اين است كه اينها ايمان آوردند و سپس كافر شدند و كفر بعد از ايمان، قلب انسان را تيره و تار مى‏كند: فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون پس بر دلهايشان مهر زده شد و اين‏ها دگر نمى‏فهمند كه چه مى‏كنند، زيرا وقتى انسان عقده كارى را داشته باشد، اين عقده او را چنان به آن كار مى‏كشاند كه حتى خود هم نمى‏فهمد.
و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و اءن يقولوا تسمع لقولهم كانهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم
وقتى اينها را مى‏بينى اندامشان تو را به تعجب وامى‏دارد؛ يعنى خيلى ظاهرهاى خوبى دارند و آن قدر خوب و جالب حرف مى‏زنند كه آدم مى‏خواهد گوش بدهد، اما وقتى دقت كنيم مى‏بينيم كه اين‏ها روح ندارند، مثل چوب‏هاى زيبايى هستند كه باطن و روح ندارند و گمان مى‏كنند كه هر فريادى بر سر آن‏هاست: هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله انى يوفكون تنها آن‏ها دشمن هستند، از آنان برحذر باش، خدا آنان را بكشد، چگونه (از حق) روى بر مى‏تابند.(391)
و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله بعد از اين كه منافقان رسوا شدند و خطابشان معلوم شد، بعضى آمدند و به آن‏ها گفتند: حال، بياييد خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اظهار ندامت بكنيد و بخواهيد كه از خدا براى شما طلب مغفرت بكند، اما آنها، لوّوا رؤوسهم؛ يعنى سرشان را برگرداندند و رأيتهم يصدون و هم مستكبرون و مى‏بينى آن‏ها را در حالى كه اعراض مى‏كنند؛ (يا باعث اعراض مردم مى‏شوند) يعنى روى مى‏گردانند و تكبر مى‏ورزند. كسى كه به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان داشته باشد، محال است در مقابل او استكبار بورزد، ولى قرآن مى‏فرمايد: كار اين‏ها از اين حرفها گذشته است: سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم فرق نمى‏كند، چه تو براى اينها استغفار بكنى و چه نكنى لن يغفر الله لهم خدا هرگز اينها را نخواهد آمرزيد اءنّ الله لا يهدى القوم الفاسقين خدا مردم فاسق را هدايت نمى‏كند.
قرآن كريم در آيه بعد، علت عدم آمرزش منافقان را گوشزد مى‏كند: هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينفضوا اينها همان كسانى هستند كه مى‏گويند: چرا به مردمى كه نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هستند (مهاجرين) انفاق ميكنيد؛ قرآن در سوره حشر در اينباره، كمله ايثار يعنى از خود گذشتگى را به كار مى‏برد، ولى اينها كلمه نفاق را به كار بردند تا مهاجرين را تحقير و آنها را گدا معرفى كنند و لله خزائن السموات و الارض و لكن المنافقين لا يفقهون آنها خيلى اقتصادى و مادى فكر مى‏كردند، حال آن كه مسأله ايمان و اتكا به خدا و نصرت الهى مطرح بود، اگر مردمى اين استحقاق را پيدا كنند كه خدا بخواهد آن‏ها را پيروز كند، همه وسايل را فراهم مى‏كند، چرا كه خزاين آسمان‏ها و زمين مال خداست، اما منافقان اين چيزها را نمى‏فهمند يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل مى‏گويند: اگر ما به مدينه باز گرديم، آن كه عزيزتر است، ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد و لله العزة و لرسوله و للمومنين عزت، منحصرا از آن خدا و پيامبر خدا و مؤمنين است؛ يعنى تو ذليلتر از آن هستى كه به فكرت خطور مى‏كند خودت هم نمى‏دانى و لكن المنافقين لا يعلمون، ولى منافقان نمى‏دانند.
يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله اى اهل ايمان! ثروت و فرزندانتان، شما را از ياد خدا غافل نكند، آن چنان كه منافقان را غافل كرد. و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون هر كس اين كار را بكند، و مال و ثروتش مايه غفلتش بشود، او زيانكار است؛ يعنى همين مال كه عين سود است تبديل به زيان مى‏شود.
و انفقوا مما رزقكم الله من قبل أن ياتى احدكم الموت فيقول رب لولا اخرتنى الى اجل قريب فاصدق و اكن من الصالحين
تا زنده هستيد از مال و ثروت خودتان استفاده كنيد؛ و استفاده شما اين است كه آن را در راه خدا بدهيد؛ پيش از آن كه مرگتان فرا رسد از آن چه به شما روزى داده‏ايم انفاق كنيد، چرا كه وقتى مرگ فرا رسد، آن گاه هر كس آرزو مى‏كند كه‏اى كاش مهلتى مى‏داشت و مى‏توانست از مالش در راه خدا خرج كند و حداقل، واجبات را و در درجه دوم مستحبات را انجام مى‏داد و از مردمان صالح و شايسته مى‏شد، ولى قرآن مى‏فرمايد كه اجل مسمى تخلف‏ناپذير نيست.
و لن يوخر الله نفسا اذا جاء اجلها و الله خبير بما تعملون خدا هرگز اجل كسى را كه هنگامش فرا رسيده است به تاخير نمى‏اندازد و خدا به آن چه شما انجام ميدهيد آگاه است.(392)

ضميمه : نگاهى به كتاب داستان راستان

نگاهى به داستان راستان

داستان راستان نام مجموعه دو جلدى، مشتمل بر 125 داستان است كه جلد اول آن (75 داستان) در سال 1339 و جلد دوم آن (50 داستان) در سال 1343 به قلم استاد مطهرى (ره) تحرير و چاپ شده است. تصور عمومى بر اين است كه داستان راستان، كتابى براى كودكان و نوجوانان است و اغلب جوانان و بزرگسالان، به ويژه افراد تحصيلكرده، خود را از خواندنش بى نياز مى‏دانند، اما اگر توجه شود كه اين كتاب تاليف چه كسى است و در چه موقعيتى و با چه نگرشى و هدفى نوشته شده، ديدگاه فوق تغيير مى‏يابد.
معمولا نويسندگان كتابهاى كودكان، تخصصشان در نوشتن شعر و قصه كودكانه است، ولى در اين مورد، با شخصيتى مواجهيم كه چنان بهره‏اى از معارف اسلامى دارد كه نه تنها در فقه و فقاهت مجتهد است، بلكه قهرمان مبارزه استدلالى با مكاتب فلسفى غرب بوده، و كتابى كه قبل از اين اثر داستانى منتشره نموده پاورقى‏هاى فيلسوفانه بر كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبايى (ره) است.
درباره اهداف و انگيزه‏هاى تاليف كتاب داستان راستان، خود استاد مطهرى در مقدمه جلد اول مى‏گويد: البته كتابهاى سودمند، كه مستقيما متن حقايق اخلاقى و اجتماعى را به لباس بيان در آورده‏اند، يا كتبى كه حقايق زندگى را در لباس داستان كه فكر و پرداخته فكر نويسنده است، يا كتب سيرت كه از اول تا آخر در مقام نقل تاريخ زندگى يك يا چند شخصيت بزرگ بوده‏اند از شماره بيرون است، ولى نويسنده تاكنون به كتابى برنخورده كه مؤلف آن به منظور هدايت و ارشاد و تهذيب اخلاق عمومى، داستانهاى سودمند، از كتب تاريخ و حديث استخراج كرده و در دسترس عموم قرار داده باشد.(393)
هدف اين كتاب اين است كه علاوه بر اين كه راهنماى اخلاقى و اجتماعى سودمندى باشد، معرف روح تعليمات اسلامى هم باشد و فرد بتواند با مقياس قرار دادن آن، خود و اطرافيان و جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كند و همگى ادعاى اسلاميت دارند را محك بزند.(394)
استاد تذكر مى‏دهد كه با اين كه براى رعايت حشمت و حرمت قرآن كريم، از داستان‏هاى آن كتاب مقدس چيزى جزء اين داستانها قرار نداديم و معتقد بوده و هستيم كه قصص قرآن، مستقل چاپ و منتشر شود، اما در اصل تاليف اين كتاب از قرآن مجيد استفاده كرده‏ايم، زيرا اولين كتابى كه داستان راستان [و حكايت صالحان‏] را به منظور هدايت و راهنمايى و تربيت اجتماع بشرى، جزء تعليمات عالى خود قرار داده، قرآن كريم است.(395)
و مى‏دانيم كه قرآن كريم در 268 مورد براى بيان مطالب گوناگون از داستان استفاده كرده، و يقينا اين كار باعث مى‏شود حقايق عالى و اصول و ارزشهاى والا، به نحو بسيار ساده و ملموس در دسترسى انسان قرار گيرد و فهم و درك آن با سهولت هرچه بيشتر ميسر شود و در عمل نيز آسانتر به كار آيد.
با نگرشى بر كل كتاب داستان راستان، و توجه به نكاتى كه استاد در مقدمه آورده، شايسته است به نكات و مزاياى زير در مورد اين كتاب توجه داشته باشيم:

1. واقعى بودن داستان‏ها:

چنان كه خود استاد متذكر شده، ما هم كتب اخلاق فراوانى داريم، هم داستانهاى ساخته و پرداخته نويسندگان، اما اين كه با داستانهاى واقعى به تعليم اخلاق بپردازيم بسيار مؤثرتر است، زيرا، انجام وظايف اخلاقى غالبا دشوار و حتى گاه ناممكن به نظر مى‏رسد، و هنگامى كه داستان غير واقعى باشد، انسان مى‏گويد: چنين چيزى فقط در خيال ممكن است، اما وقتى انسان ببيند كه در طول تاريخ كسانى بوده‏اند كه مطابق آن ارزشهاى والاى انسانى رفتار كرده‏اند اين امر را شدنى مى‏يابد و عزمش بيشتر جزم مى‏شود.

2. نثر روان و ساده، و گذاشتن نتيجه‏گيرى براى خواننده:

استاد مطهرى معتقد است كه كتاب بايد هم زحمت فكر كردن را از دوش خواننده بردارد و هم او را وادار به تفكر كند. آن فكرى كه بايد از دوش خواننده برداشته شود، فكر در معنى جمله‏ها و عبارات است؛ و آن فكرى كه بايد به عهده خواننده گذاشته شود، فكر در نتيجه است، چرا كه هر چيزى تا خود خواننده درباره‏اش فكر نكند و از فكر خود چيزى بر آن نيفزايد، با روحش آميخته نمى‏گردد و در دلش نفوذ نمى‏كند و در عملش اثر نمى‏بخشد(396)
بدين سان شاهديم كه اين كتاب بر خلاف بسيارى از كتب اخلاقى كه علماى اسلامى نگاشته‏اند، از يك سو نثر بسيار ساده و روانى دارد و به ذكر اصل داستانهاى تاريخى و گاهى پرورش داستانها در حدود قراين و امارات اكتفا شده و از سوى ديگر نتيجه‏گيرى از داستان را بر عهده خواننده گذاشته و در واقع از روش القاى غير مستقيم كه تأثير بيشترى در مخاطب دارد گاهى، استفاده شده است.

3. تأثير اصلاحى در عوام:

سادگى در نحوه نگارشى كتاب داستان راستان، موجب شده كه افراد عوام استفاده بيشتر از اين كتاب ببرند. استاد مطهرى در اين باره مى‏گويد: اين داستانها هم براى خواص قابل استفاده‏اند، و هم براى عوام، ولى منظور از اين نگارش، تنها استفاده عوام است، زيرا تنها اين طبقاتند كه ميلى به عدالت و انصاف، و خضوعى در برابر حق و حقيقت در آنها موجود است، و اگر با سخن حقى مواجه شوند حاضرند خود را با آن تطبيق دهند. صلاح و فساد طبقات اجتماع در يكديگر تأثير دارد، اما معمولا فساد از خواص شروع مى‏شود و به عوام سرايت مى‏كند. و صلاح بر عكس از عوام و تنبه و بيدارى آنها آغاز مى‏شود و اجبارا خواص را به صلاح مى‏آورد، و روى همين اصل است كه على عليه‏السلام در دستور حكومتى خود به مالك اشتر، پس از تقسيم مردم به دو طبقه عامه و خاصه، نسبت به صلاح و به راه آمدن خاصه، اظهار ياس و نااميدى مى‏كند و تنها عامه مردم را مورد توجه قرار مى‏دهد.
اين فكر غلطى است كه عده‏اى از طرفداران اصلاح، هميشه مى‏خواهند اصلاح را از زعما و قله‏هاى مرتفع آغاز كنند، در حالى كه تجربه نشان داده كه معمولا كارهايى كه از ناحيه قله‏هاى رفيع آغاز شده و در نظرها مفيد مى‏نمايد، بيش از آن مقدار كه حقيقت و اثر اصلاحى داشته باشد، جنبه تظاهر و تبليغات و جلب نظر عوام دارد.(397)

4. پرهيز از تعصب:

اين نكته آن قدر براى استاد اهميت داشته، كه نه تنها داستانهايى در نشان دادن مذمت تعصب آورده، بلكه خود ايشان هم در تنظيم داستانها از اين كار اجتناب كرده و لذا قهرمانان داستناهايش - به طورى كه آگاهانه در مقدمه كتب متذكر شده - تنها به مذهب شيعه اختصاص نيافته، و از ساير شخصيت‏هاى اسلامى و حتى شخصيت‏هاى برجسته غير مسلمان نيز داستانهايى آورده است.