دشمنان على عليه‏السلام بر حضرت عيب مى‏گرفتند كه وى خنده‏روست و لذا براى خلافت خوب نيست؛ در حالى كه اين خاصيت هر مومنى است كه بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه.(340) على عليه‏السلام فقط وقتى ميدان جنگ مى‏رفت شمشير بر مى‏داشت؛ نه اين كه شمشيرش روى زانويش باشد. يك سال، هم شمايل زردشت‏(341) را منتشر كردند، هم شمايل اميرالمؤمنين عليه‏السلام را؛ زرتشت را يك آدم قديس با چهره‏اى نورانى و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را با زره مخصوص و ابروهاى در هم كه گويى با همه دعوا دارد!
خلاصه ما در اسلام شعار تصويرى نداريم. اينها مستحب هم نيست بلكه در اباحه آن‏ها هم شك است. اسلام شعار لفظى دارد. بدهيد با خط خوش تابلوهايى بنويسند كه: اءنّ اكرمكم عند الله اتقيكم،(342) لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله، يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبايل لتعارفوا اءنّ اكرمكم عندالله اتقيكم.(343) ما از اين گونه شعارها فراوان داريم.
البته تذكرى هم بدهم كه درست است كه همه آيات قرآن مقدسند، اما هر آيه‏اى كه شعار نيست مثلا كسى در خانه‏اش تابلويى بزند كه الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة.(344) هر كس رد شود مى‏گويد: اين خانه فسق و فجور است. يا در بعضى خانه‏ها تابلوهايى زده‏اند كه و اءنّ يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم...،(345)
يعنى مى‏خواهيم ما را چشم زخم نزنند. اينها شعار نيست، شعار اسلامى چنين چيزى نيست.
اسلام شعار عددى هم ندارد، كه مثلا از نظر اسلام، بايد به عدد معين احترام بگذاريم. حساب ابجد، يك رمز واقعى و قانون حقيقى نيست كه بعضى حساب ميكنند كه مثلا كلمه لا اله الا الله، 135 مى‏شود يا اسم مبارك محمد صلى الله عليه و آله و سلم 92 مى‏شود يا... حال اگر ما يك جمعى تشكيل داديم خوب است 92 نفر باشيم نه 93 يا 91 نفر. اسلام از اين بازيها خوشش نمى‏آيد و حتى يك حديث ضعيف هم نمى‏توانيد براى اين پيدا كنيد. شما اگر ميخواهيد وابستگى‏تان را به لا اله الا الله يا به پيامبر، يا... اعلام كنيد، چرا شعارهاى خود اسلام را نمى‏گيريد!
همچنين اسلام شعارهايى از قبيل آتش روشن كردن، يا در چهارشنبه آخر سال از روى آتش پريدن ندارد. اينها بوى كفر مى‏دهد. سرخى تو از من، زردى من از تو اينها در اسلام شرك است. شعار گبرها و آتش‏پرستهاست و اسلام براى مبارزه با اين‏ها آمده است.
يكى ديگر از شعارهاى اسلام كه مورد بى اعتنايى قرار مى‏گيرد، اسلام است. اسلام براى برخورد افراد با يكديگر، شعارى وضع كرده كه قبل از اسلام هم نبوده و آن گفتن سلام عليكم است. سلام، شعار اهل بهشت است.
هنگامى كه دو نفر به هم مى‏رسند، كلاه برداشتن و امثال آن، شعار اسلام نيست. سلام يعنى من با تو اعلام صلح و صفا مى‏كنم و براى تو آرزو و دعاى سلامت و تندرستى روحى و جسم دارم. شما اگر جايى شعارى بهتر از اين پيدا كرديد، آن وقت دست از سلام گفتن برداريد. ضمنا در سلام، اصل بر اين است كه ولو مخاطب يك نفر باشد به صورت جمع سلام عليكم گفته شود.(346)
در اين مطلب نكته هست و آن اين كه من نه فقط براى شخص تو بلكه براى شما عموم برادرانم آرزوى سلم و سلامت مى‏كنم. سخن من اين است كه وقتى مى‏خواهيم از چيزى دست برداريم، ببينيم آيا جايگزين بهترى براى آن هست يا نه. برخى كه به هم مى‏رسند، اصلا گويى لالند! برخى مى‏گويند:
تعظيم عرض مى‏كنم! مگر تعظيم عرض كردنى است! بايد شجاعت و شخصيت داشت و با صداى بلند گفت: سلام عليكم. در اسلام افشاى اسلام (بلند سلام كردن) سنت است. ضمنا ابتداى به سلام سنت و مستحب است و جواب سلام، واجب. برخى افراد كه عقده حقارت دارند، براى اين كه به هر وسيله‏اى ابراز تكبر كنند، مخصوصا اگر پشت ميزى هم نشسته باشند، كسى كه وارد مى‏شود به آن‏ها سلام مى‏كند، سرشان را بلند مى‏كند اما جواب نمى‏دهد. حال آن كه جواب سلام واجب است. تازه اگر ده اگر براى سلام باشد، نه تاى آن براى كسى است كه ابتدا سلام مى‏كند و در سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هست كه هيچ كس در تمام عمر ايشان نتوانست بر ايشان سبقت به سلام بگيرد.
يكى ديگر از دستورات اسلام كه از اصول سياسى اسلام است، اصل استقلال‏خواهى است، كه مسلمان نبايد جيره‏خوار يا مقلد ديگران باشد. اين مطلب چون گاه زمزمه‏اش بلند مى‏شود عرض مى‏كنم.
هر ملتى يك مبدأ تاريخى دارد و مبدأ تاريخ ما هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. استعمار بسيار كوشيد تا اين مبدأ را از ما بگيرد و مبدأ تاريخ خودشان كه تاريخ ميلادى است براى ما بگذارد. حال از اين كه اصلا مبدأ تاريخ ميلادى جزء مجهولات است بگذريم؛ يعنى محققين معتقدند كه احتمالا تاريخ ولادت عيسى مسيح عليه‏السلام حدود 200 سال قبل يا بعد از اين تاريخ است، ولى تاريخ هجرى بسيار دقيق است و نه تنها سال، بلكه حتى روزش هم مشخص است و شما در تاريخ‏هاى بيش از هزار سال پيش نمى‏توانيد چنين تاريخ دقيقى پيدا كنيد.(347)
حتى اگر اين دقت هم نبود، باز ما بايد اين تاريخ مستقل خود را حفظ كنيم. گاه در روزنامه‏ها مى‏نويسند: براى ما اسباب زحمت است كه جمعه‏ها تعطيل باشد. مردم دنيا يكشنبه‏ها تعطيلند، ما هم يكشنبه را تعطيل كنيم!
در مورد مبدأ ميلادى نيز همين حرف را مى‏زنند و متأسفانه در بسيارى از كشورهاى عربى در مورد تعطيلى يكشنبه‏ها و تاريخ ميلادى موفق شدند، اما بحمدالله در ايران نتوانستند.(348)

خرافه سيزده‏

شايد بهتر بود عنوان بحث را به جاى خرافه سيزده، دفاع از سيزده قرار مى‏داديم؛ چرا كه برخى از انسان‏هاى نادان براى اين عدد، بدون ارتكاب هيچ جرم و جنايت، نحوست قائل شده و گناهان و جرايم خود و آثار سوء آن‏ها را به نحوست اين عدد نسبت داده و زيركانه يا احمقانه، مسؤوليت كارهاى خود را بر عهده آن مى‏گذارند.
در ميان آن چه بشر برايش نحوست قائل است، اعداد سهم بيشتر دارند و در ميان اعداد هم از همه بيچاره‏تر، عدد 13 است. ما قبلا خيال مى‏كرديم اين فقط به ملت ما و ملل شرقى اختصاص دارد، بعد اطلاع پيدا كرديم ملت‏هاى به اصطلاح پيشرفته، مثل اروپايى‏ها و آمريكايى‏ها، خيلى بيشتر از ما به اين عدد حمله كرده‏اند.
حال اين كه چرا اعداد و در ميان آن‏ها چرا سيزده مورد هجوم قرار گرفته‏اند را بايد جامعه‏شناسان و تاريخ‏شناسان بررسى كنند، اما به هر حال ديده مى‏شود كه هر كسى يك جور مى‏خواهد نحوست آن را مرتفع كند؛ يك روستايى را ديدم كه وقتى مى‏خواست خرمن‏ها را پيمانه كند مى‏شمرد 1، 2، 3،...، زياده، 14، 15،...؛ يعنى به جاى سيزده مى‏گفت: زياده. حال اگر كسى تحصيل كرده باشد، ترفند ديگرى دارد؛ مثلا در مواردى ديده شده كه شهردارى، بجاى پلاك سيزده، نوشته 1 + 12، كه مبادا اگر رقم 13 اينجا باشد، خداى ناخواسته، نحوستى به كارايى شهردارى وارد شود.
چون از بحث قرآنى و حديثى خود باز مى‏مانم، زياد وارد اين بحث نمى‏شوم كه اساس اين نحوه تفكر از كجا پيدا شده است. اجمالا اشاره مى‏كنم كه لااقل دو خاصيت هست كه به نظر مى‏رسد باعث پيدايش فكر نحوست اشيا و اعداد شده است؛ يكى اين كه بشر كلا خودخواه است و نمى‏خواهد مسؤوليت شكست‏هايش متوجه خودش شود و لذا دنبال چيزى مى‏گردد كه بگويد: اين شكست، به خاطر جهل و فكر و عمل نادرست من نبود، بلكه ناشى از چيز ديگرى بود، مثلا عدد 13، صداى كلاغ يا جغد و...!
خاصيت ديگر، روح تنبلى در انسان است كه اگر بخواهد علت قضايا را بداند، بايد با روش‏هاى عملى و عقلى كاوش و تفحص كند و مثلا اگر در جنگى شكست خورده، مدتى تفحص كند؛ و اگر تفحص كند دو تا ناراحتى دارد: يكى اين كه به اين نتيجه مى‏رسد كه خودش مسؤول آن شكست بوده، و ديگر اين كه مدتها بايد زحمت بكشد كه آن علت را از بين ببرد و مثلا خودش را اصلاح كند ولى با يك كلمه خود را راحت مى‏كند و مى‏گويد: علتش اين بود كه مثلا روز چهارشنبه جنگ را شروع كرديم.
قرآن كريم اين مسأله را به شكل عجيبى مطرح مى‏كند. اولاً به اقوامى همچون آل فرعون، قوم عاد و... نسبت مى‏دهد كه اينها در مقابل دعوت پيامبران اظهار تطير مى‏كردند؛ يعنى فال بد مى‏زدند؛ و قرآن با كمال صراحت در آيات زيادى مى‏گويد: منشأ هر فال بد و نحوستى در خود بشر است، يعنى فكر انسان و اخلاق و اعمال خود او شوم است.
به نظرم بزرگترين كشفى كه در سعادت بشر بسيار مؤثر است و بشر كمتر مى‏خواهد زير بار آن برود، آن است كه داءك منك و دوائك فيك(349) يعنى منشأ بدبختى و شومى تو در خودت است، راه درمانش هم در خودت است.
قرآن كريم مى‏فرمايد:
و كل انسان الزمناه فى عنقه و نخرج له يوم القيامة كتابا يلقاه منشورا.(350)
علت اين كه براى فال بد، كلمه طائر به كار برده شده اين است كه در ميان عرب، فال بد را بر اساس پرنده‏ها مى‏گرفتند؛ يعنى برخى پرنده‏ها (مثلا جغد) را شوم مى دانستند و لذا فال بد زدن را هم تطير مى‏نامند.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله و سلم هم با كمال صراحت فرمود: رفعت عن امتى الطيرة.(351) در امت من تطير وجود ندارد. خود ايشان اشيا و امور را به فال نيك مى‏گرفت و هيچ وقت فال بد نمى‏زد و مى‏فرمود: اذا تطيرت فامض و اذا ظننت فلا تقض و اذا حسدت فلا تبع(352) و نيزمى فرمود: لا تعادوا الايام فتعاديكم.(353)
حضرت امام صادق عليه‏السلام اين مطلب را با بيان مفصلترى تفسير كرده است. مى‏فرمايد: نظير چيزى است كه اگر سخت بگيرى، بر تو سخت مى‏گيرد و اگر سست بگيرى بر تو سست مى‏گيرد و اگر اعتنا نكنى مى‏بينى هيچ چيز نبوده است.
مسأله تطير و فال بد زدن به هر عنوانى در اسلام محكوم است و در سراسر تعاليم اصيل اسلامى كلمه‏اى موافق آن پيدا نمى‏كنيد. جالب است كه در قرآن كريم دو بار كلمه نحس نازل شده و هر دو جا هم در مورد قوم عاد كه عذاب آن‏ها فى يوم نحس مستمر(354) يا فى ايام نحسات(355) بوده به كار برده شده است.
درباره معنى كلمه نحس بين مفسرين اختلاف است؛ برخى گفته‏اند:
مقصود، روز پر باد و غبارى بوده، چون كلمه نحس مفهومش همان ترسناك و سختى و شدت آور مى‏باشد؛ بعضى گفته‏اند: همان معنى شومى است. اين ظاهرا جالبتر است، زيرا خود قرآن مى‏گويد: عذاب آن‏ها به خاطر گناهانشان بوده و هر روزى كه مردم به كيفر اعمال خود برسند، آن روز برايشان نحس و شوم است؛ حال شنبه باشد يا يكشنبه يا روز ديگر، اول ماه باشد يا دوم يا سيزدهم يا... بنابراين اگر ملتى به عقوبت اعمالشان گرفتار شوند، بدانند كه در روز نحسى قرار دارند.
شايد بگوييد: الحمدلله ما كه معذب نيستيم، پس در هيچ روز نحسى قرار نگرفته‏ايم. اتفاقا بايد گفت: تمام روزهاى ما نحس است و ما به نص قرآن مردم معذبى هستيم؛ مردمى هستيم كه خودمان به جان يكديگر افتاده‏ايم.
تمام ملل مسلمان امروز در ايام نحسات به سر مى‏برند، و اسرائيل، مظهر اعلاى عذاب خداست. ما قرنهاست كه جز مسير اختلاف و دشمنى نپيموده‏ايم و طبيعى است كه دشمن بر ما مسلط شود. حال راه نجات چيست؟
از خانه بيرون برويم، سمنو بپزيم، سبزه گره بزنيم؟! خير! بايد از خودمان و رفتار و عادات و ملكات زشتمان بيرون بياييم. خانه و سبزه و سيزده چه گناهى دارند؟!
به خدا قسم ننگ اين مردم است كه روز سيزده را به عنوان سيزده به در بيرون مى‏روند. من نمى‏دانم چرا كسانى كه اسم تحصيل كرده و روشنفكر بر روى خود مى‏گذارند، نه تنها هيچ نمى‏گويند، بلكه بر عكس تشويق هم مى‏كنند.
روز ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، و على عليه‏السلام و حسين عليه‏السلام كه بايد تعطيل باشد و مردم فرصت كنند از تعليمات آن بزرگواران، استفاده كنند، تعطيل نيست و سيزدهم كه سمبل خرافه و حماقت است، تعطيل است. اسلام ابدا چنين چيزهايى ندارد؛ نه 13 ماه صفر، نه غير صفر. من به تمام مدارك اخبار مراجعه كرده‏ام. متأسفانه بعضى از علماى بزرگ چيزهايى راجع به تأثيرات و اختيارات روزها نوشته‏اند. بررسى كرديم متوجه شديم آن‏ها براى اين كه مردم را به خيال خودشان از سخن منجمان دور كنند، از چاله به چاه انداخته‏اند و يك چيزهايى بدون سندى نقل كرده‏اند. ما اخبار بسيار معتبرى داريم كه گفته‏اند: اصلا دنبال اين حرف‏ها نرويد. در جاهليت مسأله تطير مطرح بود كه اسلام با آن مبارزه كرد، بعدا در دوره ترجمه آثار يونانى و هندى و ايرانى، خلفا كه علاقه‏مند سرنوشت خود بودند، به مسأله نجوم احكامى توجه كردند، ولى ائمه عليهم السلام با اين‏ها مخالفت كردند. بعدها هم امثال يهودى‏ها و افرادى كه به اين‏ها علاقه‏مند بودند، چون عامه مردم نمى‏پذيرفتند، مى‏گفتند: مثلا اميرالمؤمنين عليه‏السلام يا امام صادق عليه‏السلام چنين فرموده است. اين احاديث حداكثر تا قرن ششم و هفتم سند دارند و قبل از آن سندى وجود ندارد. اينها مربوط به اسلام نيست.
براى اين كه متوجه شويد چقدر ما از اسلام دور هستيم مواردى از احاديث در اين باره بر مى‏شمرم.
معمول در ميان ما اين است كه وقتى مى‏خواهيم به خانه جديد برويم، يا چشمه‏اى جارى كنيم، يك گوسفند ذبح مى‏كنيم. وسائل الشيعه، از لآلى الاخبار صدوق نقل مى‏كند: نهى النبى صلى الله عليه و آله و سلم عن ذبائح الجن معلوم ميشود اسم اين كار ما در قديم ذبائح الجن بوده، سپس توضيح مى‏دهد و هو أن يشترى الرجل الدار او يستخرج العين و ما يشبه ذلك فيذبح له ذبيحة للطيرة مخافة اءن لم يفعل أن يصيبه شى‏ء من الجن فابطل ذلك النبى فنهى عنه.(356)
همچنين نقل شده كه كسى آمد خدمت حضرت هادى عليه‏السلام‏(357) و از ايشان درباره چهارشنبه‏اى كه بر نمى‏گردد(358)سوال كرد، امام عليه‏السلام فرمود: هر كس كه به رغم كسانى كه چنين فال بد مى‏زنند بيرون رود و بر خلاف آن‏ها عمل كند، خدا به خاطر مخالفت با اين تطير، او را از هر آفت و بيمارى حفظ مى‏كند.
يا پيامبر فرمود: كفاره تطير و فال بد زدن توكل است؛ كفاره جايى مطرح مى‏شود كه گناه باشد. پس حضرت مى‏فرمايد: توكل كنيد تا اثر گناه تطير از بين برود.
همچنين نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وقتى مى‏خواست به مسافرت برود مى‏فرمود:
اللهم لا طير لا طيرك و لا خير الا خيرك و لا اله الا غيرك. اللهم لا يأتى بالحسنات الا انت و لا يذهب بالسيئات الا انت و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.(359)
ببينيد چقدر در اين‏ها روح توحيد موج مى‏زند. اين كه حسنات و سيئات جز از طريق تو نمى‏آيد همين مطلب ماست كه آن تصورات و فال بد زدنها اصلا بوى شرك مى‏دهد.
يا در تحف العقول نقل شده كه كسى مى‏خواست خدمت امام هادى عليه‏السلام برود؛ در حالى كه انگشتش زخم شده بود و در راه سوارى هم به وى تنه زد و كتفش مجروح شد و هنگامى كه وارد خانه حضرت مى‏شد، به علت ازدحام جمعيت، قسمت‏هايى از لباسش پاره شد، تا امام را ديد گفت: اين روز چه روز بدى بود و خدا مرا از شر آن نگه دارد.
حضرت فرمود: تو از يك طرف به خانه ما مى‏آيى و از طرف ديگر چنين حرفى مى‏زنى؟
يعنى مثل اين كه وارد خانه امام شوى و خدا و پيغمبر را انكار كنى. ترمى بذنبك من لا ذنب له.(360) يعنى چرا گناه خودت را بر عهده روزى ميگذارى كه هيچ گناهى ندارد.(361) وى مى‏گويد:
با اين سخن حضرت، عقلم بازگشت و فهميدم اشتباه كردم و استغفار نمودم، حضرت فرمود: فما ذنب الايام حتى تتشئَّمون بها اذا جوزيتم باعمالكم. آن چه به بشر مى‏رسد، نتيجه اعمال خود اوست، گناه ايام چيست كه ايام را متهم مى‏كنيد؟
و لله ما ينفعكم و لكن الله يعاقبكم بذمّها على ما لا ذنب عليها فيه.
به خدا قسم اين حرفها برايتان فايده ندارد، بلكه خدا به خاطر اين كه شما مخلوق بى گناهش را مجرم دانستيد، شما را مواخذه مى‏كند.(362)

ضرورت يادگيرى زبان عربى‏

براى ما ايرانى‏ها، زبان فارسى زبان ملى شمرده مى‏شود و زبان عربى، زبان دينى و مذهبى ماست. به همين خاطر جزء اولين وظايف موسسات مذهبى ياد دادن زبان عربى به مردم است، زيرا تا وقتى انسان با زبان عربى، خوب آشنا نباشد نمى‏تواند مفاهيم دين اسلام را درك كند.
قرآن، كتاب مذهبى ماست و خصوصيت قرآن اين است كه لفظش هم معجزه است. در مورد كتابهاى مذهبى ديگر مانند تورات، انجيل يا هر كتابى كه هر پيامبرى آورده، هدف، محتوا است و به لفظ آن اهميت داده نمى‏شود، ولى قرآن چون آخرين كتاب آسمانى است كه بر بشر نازل شده، هم محتوا و هم لفظ آن معجزه است و جنبه الهى دارد.
اين كه خداوند در اولين آيه، خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گويد: اقرأ، (قرائت كن)، يعنى آن چه كه قبلا تهيه شده است را بخوان؛ و از همين نكته مى‏توان نتيجه گرفت كه لفظ قرآن هم از سوى خداوند ساخته شده است.
يكى از جنبه‏هاى اعجاز الفاظ قرآن، اين است كه متون عربى حتى كلام امام معصوم (مثل نهج البلاغه يا صحيفه سجاديه) وقتى پهلوى قرآن قرار بگيرد، براى كسى كه به خوبى به زبان عربى آشناست، معلوم است كه كدام كلام، قرآن است. مثلا در ميان خطبه‏هاى نهج‏البلاغه وقتى آيه‏اى از قرآن مى‏آيد، بين كلمات اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه خود داراى بلاغت و فصاحت بى نظيرى است، مى‏درخشد.
زبان فارسى، متعلق به شخص يا كتاب خاصى نيست. اگر سعدى، فردوسى يا حافظ نبودند، زبان فارسى وجود داشت، زيرا اين‏ها به تنهايى زبان فارسى را نساخته‏اند، ولى اگر قرآن نبود، شايد امروز اسمى از زبان عربى در دنيا وجود نداشت، يا جزء زبان‏هاى محلى دور افتاده بود. قرآن، زبان عربى را زبان كرد.
زبان عربى زبان قوم عرب نيست، بلكه قوم عرب متعلق به زبان عربى است. اكثر عرب، غير از حجاز و يمن، مثل مصرى‏ها، اردنى‏ها، عراقى‏ها و... به دليل زبان قرآن عربند؛ يعنى چون به قرآن گرايش پيدا كرده‏اند و زبان آن را انتخاب كردند، عرب شدند وگرنه نژاد و زبان مادرى اين‏ها عربى نيست.
هيچ قومى نمى‏تواند بگويد: زبان عربى متعلق به ماست. زبان عربى، زبان بين المللى اسلامى است. زبان عربى همان اندازه متعلق به ماست كه به قوم عرب است. ما همه مسلمان هستيم، لذا زبان عربى به عنوان زبان قرآن، زبان دينى و مذهبى ماست و ما از نظر مذهبى، يادگيرى اين زبان را لازم مى‏دانيم.
البته در مدارس ما زبان عربى تدريس مى‏شود، ولى شايد اگر تدريس نشود از يك نظر بهتر باشد، زيرا كتاب‏هاى عربى طورى تدريس مى‏شود كه نه تنها كسى عربى ياد نمى‏گيرد، بلكه از آن فرارى مى‏شود.
دليل دوم ضرورت يادگيرى اين زبان، به عنوان يك وظيفه ملى و براى ابقاى فرهنگ اسلامى است. ما فرهنگ عربى و فرهنگ فارسى نداريم، بلكه يك فرهنگ اسلامى در دو چهره داريم: چهره عربى و چهره فارسى. اگر كسى فرهنگ شناس باشد و روح فرهنگ اسلامى را بشناسد، مى‏بيند اين فرهنگ در زبان‏هاى مختلف كه يكى از آنها زبان فارسى است جلوه كرده است.
ممكن نيست انسان فرهنگ فارسى را بدون آن كه عربى بلد باشد، بفهمد و ياد بگيرد؛ مثلا اگر كسى عربى بلد نباشد، شعر سعدى را نمى‏فهمد. سعدى هم اگر به زبان و فرهنگ عربى آشنا نبود، نمى‏توانست سعدى باشد، زيرا او اصلا در فرهنگ عربى بزرگ شده است.
در اين جا توجه به يك نكته ضرورى است و آن اين كه دشمن، كه با اصل فرهنگ اسلامى مخالف است و سعى ميكند فرهنگ فارسى موجود را از بين ببرد، پيشنهاد مى‏دهد كه اساسا خط ما تغيير كند، زيرا عقب‏ماندگى ما به خاطر اين خط است. مى‏گويند: بايد حروفمان را عوض كنيم؛ مثل تركيه كه حروف و خط خود را عوض نمود و خيلى ترقى كرد! همچنين بايد الفاظ عربى را از زبان فارسى برداريم! در عوض بايد زبان انگليسى ياد بگيريم. با حروف آن‏ها كه آشنا هستيم، مفاهيم آن‏ها را هم به خوبى درك مى‏كنيم و به تدريج با فرهنگ آن‏ها نيز آشنا خواهيم شد.(363)
نتيجه پيشنهاد فوق اين مى‏شود كه بعد از دو نسل، تمام آثار هزار ساله زبان فارسى (به زبان عربى كارى نداريم) نامفهوم مى‏شود. اگر ما پيوندمان را با گذشته خود به كلى قطع كرديم، حكم يك بچه سر راهى را پيدا مى‏كنيم كه در پرورشگاه بزرگ شده است. اگر لغات عربى را از زبان فارسى برداريم، ديگر سخن سعدى را هم نمى‏فهميم؛ چون سعدى، هم از واژه‏هاى عربى و هم از واژه‏هاى فارسى استفاده كرده است. در اين صورت بايد حافظ، سعدى، مولوى و... را به كنارى بگذاريم و آثار شكسپير را بخوانيم، زيرا يادمان مى‏رود كه اصلا ايرانى هستيم.
شخصيت و بقاى يك قوم به اين است كه فرهنگ آن، بر اساس فرهنگ گذشته‏اش باشد و الا آن قوم فانى و مانند بچه سر راهى مى‏شود، لذا اگر ما به فرهنگ فارسى خودمان علاقه داريم، در درجه اول به عنوان يك وظيفه مذهبى و در درجه دوم به عنوان يك وظيفه ملى و براى ابقاى فرهنگ اسلامى بايد زبان عربى را ياد بگيريم، كه اگر زبان عربى را ياد نگيريم، نه مسلمان مى‏مانيم، نه ايرانى.

جستجوى حقيقت‏

ويژگى جستجوى حقيقت در انسان به همراه نيازهاى او انسان را به دنبال علوم، فلسفه و اديان فرستاده است.
در راه تحقيق و در جستجوى حقيقت، مسأله‏اى به نام شك به وجود مى‏آيد. سؤال اين است كه آيا اصلا شك خوب است يا بد؟ اولين جوابى كه به ذهن آدمى خطور مى‏كند اين است كه چون شك، تزلزل و عدم اطمينان ايجاد مى‏كند و مانع يقين است، مذموم است.
دو نوع شك وجود دارد:
1. شك مقدس؛ كه پسنديده است، 2. شك غير مقدس كه پايه‏اى ندارد و ناپسند است.
شك از اين نظر مقدس است كه انسان تا شك نكند به سوى يقين رانده نمى‏شود و لذا ايمان، به صورت بالفعل در او وجود ندارد. اين شك براى بشر خوب است، ولى نه به عنوان يك هدف، بلكه به عنوان راهى كه به يقين منتهى مى‏شود.
بشر محكوم به تقيد است. كودك، معتقدات خانواده و محيطى كه در آن رشد كرده را قبول مى‏كند، اما اين تا رسيدن به سن تمييز و رشد است. انسان اهل تحقيق بايد در آن چه كه از راه تقليد فرا گرفته است، شك كند.
يكى از دشمنان سرسخت تقليد، قرآن است؛ مثلا قرآن در جواب كسانى كه مى‏گويند: انا وجدنا آبائنا على امة و انّا على آثارهم مهتدون(364)