تو آن قوت كه آن وقت كه به نفع عثمان بود، نامى از نصرت او نبردى اما وقتى كه نام او سبب پيشرفت كار خودت شده است، فرياد وا عثمانا بلند كرده‏اى.(294)
على عليه‏السلام در مورد كسانى مثل طلحه، زبير، عمروعاص، معاويه و كسان ديگر كه خون عثمان را بهانه فتنه‏جويى قرار داده بودند، مكرر مى‏فرمود: اينها حقى را مطالبه مى‏كنند كه خودشان ترك كردند و قصاص خونى را مى‏خواهند كه خودشان ريختند.(295)
تهمت يا اعتراض بى اساس ديگر به حضرت، موضوع حكمين بود. در جنگ صفين در حالى كه كار به نفع اميرالمؤمنين در حال خاتمه بود، عمروعاص و معاويه با حيله گرى، قرآن‏ها را بر سر نيزه كردند و گفتند كه: كتاب خدا بين ما و شما حكم كند و عده‏اى متعصب جاهل نيز در لشكر اميرالمؤمنين فريب خوردند و گفتند: هدف ما همين بود كه قرآن حاكم باشد، پس جنگ بايد متوقف شود و رو در روى اميرالمؤمنين ايستادند و حاضر به ادامه جنگ نشدند. بعد قرار شد دو نفر حكم يا داور معين شوند كه باز در انتخاب حكم، اختيار را از حضرت سلب كردند و شخصى را كه خودشان مايل بودند و حضرت صلاحيت او را انكار مى‏كرد، حكم قرار دادند و بعد از اين كه نماينده آن‏ها فريب خورد، فهميدند كه اشتباه كرده‏اند؛ لذا خودشان توبه كردند و از على عليه‏السلام نيز خواستند كه اقرار به گناه و توبه كند. همين اشخاص جهل و تعصب را به هم آميختند و خوارج را تشكيل دادند و از پشت به هدف‏هاى اميرالمؤمنين خنجر زده، دشمن سرسخت او شدند.
درباره منشأ و ريشه اين فتنه‏ها و علت اصلى اين كه جامعه اسلامى بعد از آن اتحاد و اجتماع و تا حد زيادى خلوص نيت، چرا و چگونه گرفتار تشتت و تفرق شد، خود اميرالمؤمنين در نهج البلاغه بياناتى دارد كه مطابق با آن، نطفه اين فتنه‏ها را بايد در مستى و طغيان ناشى از ثروت يك عده و نيز كينه و عقده انتقام در ميان عده‏اى ديگر، جستجو كرد، زيرا بعد از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، به دنبال فتوحات بسيار، ثروتهاى بى حسابى به دست مسلمين افتاد كه تقسيم آن اموال عادلانه صورت نگرفت و تخم فتنه‏ها همين جا كاشته شد و بعد هم اشخاص نامناسبى از امويان زمام كارها را به دست گرفتند و مظالم زيادى واقع شد و عده‏اى را نعمت باد آورده و رنج نبرده مست كرد و عده‏اى محروم و مظلوم نيز، عكس العمل انتقال نشان دادند و كشمكش شروع شد.
وقتى على عليه‏السلام به خلافت رسيد، اولين سخنرانى‏هاى ايشان درباره همين موضوع - سكر ثروت‏ها و انتقام تبعيض‏ها - و برنامه دولت آن حضرت، اصلاحات داخلى در همين زمينه‏ها بود. مخالفين حضرت نيز راهى و بهانه‏اى، جز موضوع خون عثمان براى مخالفت نداشتند و با استفاده از جهل مردم، آن را بهانه كردند.
يك عامل بزرگ كه در همه اين جريان‏ها، فتنه انگيزى‏ها، تهمت‏ها و آتش افروزى‏ها بسيار مؤثر است، جهالت و بى خبرى عامه مردم مى‏باشد و اميرالمؤمنين عليه‏السلام از جهالت و نادانى مردم به خدا شكايت مى‏كند. جهالت است كه انبوه عظيم مردم را، ملعبه فكر و اراده عده‏اى دنياپرست زيرك قرار مى‏دهد.(296)

24. تربيت على عليه‏السلام - مقام نهج البلاغه

على عليه‏السلام از كودكى در خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و با اخلاق وى تربيت گرديد. با توجه به طرز رفتار و برخورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با وى در مى‏يابيم كه بر خلاف آن چه عده‏اى مى‏گويند كه پيامبر وى را فقط به خاطر حق‏شناسى از ابوطالب به خانه خود آورد، علت اصلى اين تكفل، مناسبات معنوى بوده و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در نظر داشتند آن حضرت را براى وصايت خود تربيت نمايند. بدين ترتيب اتصال روحى عميقى ميان آن دو حضرت مشاهده مى‏شود كه حاصل اين تربيت و اتصال روحى آن بود كه در مورد مقام والاى على عليه‏السلام دوست و دشمن معترف شدند كه تتفجر الحكمة من جوانبه و العلم من نواحيه.(297)
گذشته از اين حكمت و علم، كتاب نفيس نهج البلاغه است. نهج البلاغه گذشته از فصاحت و بلاغت، گنجينه معارف اسلامى نيز هست. در اين كتاب موضوعات مختلفى، از مباحث اعتقادات و اخلاق گرفته تا بحث‏هاى اجتماعى، سياسى و نظامى - بالغ بر صد موضوع - يافت مى‏شود كه البته برخى از اين موضوعات بيشتر از سايرين در كلمات اميرالمؤمنين عليه‏السلام مورد بحث واقع شده است. از آن جمله مى‏توان به مسأله توحيد و صفات خداوند، زهد و تقوا، حقوق اجتماعى، عدالت، مساوات و مبارزه با ظلم اشاره كرد.
شايسته است كه اين موضوعات از روى دقت و با توجه به همه فرمايشات على عليه‏السلام تفسير و توجيه شود تا تفسير سخن آن حضرت در تعارض با روح كلى تعليمات ايشان قرار نگيرد.
از جمله امورى كه در زندگى على عليه‏السلام كاملا نمايان است هماهنگى قول و عمل و گفتار و كردار ايشان است و اين خصلت كه بزرگترين فضيلت انسانى مى‏باشد، رمز محبوبيت بى نظير على عليه‏السلام است.(298)

25. روش سياسى على عليه‏السلام

از موضوعات بسيار مهم نهج البلاغه روش سياست و اداره خلافت است كه چون سيره على عليه‏السلام در اين مورد براى بسيارى از سياستمداران ظاهرى غير قابل هضم است، آن حضرت در نهج البلاغه به بحث و دفاع از آن پرداخته‏اند.
در ابتداى خلافت ايشان بعضى از روى خيرخواهى، دو پيشنهاد به ايشان دادند:
يكى عدم تقسيم بالسويه بيت المال، و ديگر عدم صراحت و صداقت در سياست و به كار بردن تزوير و دروغ. آن حضرت مى‏فرمودند: اولاً شايد اين دو كار كسى را نزد اهل دنيا عزيز كند ولى مسلما موجب خوارى نزد خداوند مى‏گردد و ثانياً كسانى كه عطاياى بى حساب دريافت مى‏كنند، در صورت احتياج به اين شخص به كمك آنها در صدد يارى بر نمى‏آيند.
در مورد روش سياسى بعضى خدعه و نيرنگ را نشانه حسن سياست مى‏دانستند و بدين علت معاويه را زيركتر از حضرت امير عليه‏السلام تصور مى‏كردند. آن حضرت در جواب اين عده فرمودند: چنين نيست؛ هدف معاويه پليد است و مى‏تواند از وسيله پليد و زشت استفاده كند، اما من كه هدفم اصلاح انسانيت و مبارزه با زشتى‏هاست نمى‏توانم سياستى مبتنى بر ظلم و دروغ و نيرنگ پيشه كنم. نامه‏ها و فرمان‏هاى على عليه‏السلام و معاويه به سرداران و واليان خود، نشانگر اين دو نوع شيوه سياستمدارى است.(299)

26. دشمنان عقل

انسان نسخه جامعى است از جهان و همانطور كه در جهان، اشياى متضاد وجود دارد كه دائما در حال تصادم هستند، در وجود انسان هم قواى متضادى موجود است كه بين آن‏ها تصادم و تأثيرات متقابل وجود دارد؛ مثلا خودپسندى، طمع، تعصب و منافع مادى روح بشر را تاريك كرده، نمى‏گذارند كه عقل در برابر حق تسليم شود.
بزرگترين دشمن بشر نفس اماره است زيرا انسان در برابر هر دشمنى با عقل و تدبير ايستادگى مى‏كند اما اين دشمن، در مركز عقل و تدبير اختلال ايجاد مى‏كند. اين كه گفته‏اند پيامبران خدمتگزار و ياور عقلند يعنى با سركوب شهوات و تعديل اخلاق، موجب آزادى عقل مى‏شوند.(300)

27. تقوا و روشن‏بينى

قرآن كريم مى‏فرمايد: اگر تقوا پيشه كنيد، خداوند به شما روشن‏بينى مى‏دهد و بر بصيرتتان مى‏افزايد.(301)
طبق منطق قرآن، ميان دل كه كانون عواطف است با عقل كه مركز ادراكات است، پيوستگى وجود دارد و اگر بخواهيم عقل در كار تفكر و استدلال آزاد باشد، بايد عواطف نيك و بد دل را تحت نظر در آوريم، حرص، طمع، عناد، لجاج، تعصب و حسادت آتشهايى هستند كه هيزمش وجود ما و قلب‏هاى ماست و از آن دودهاى تيره بر مى‏خيزد و اگر تيرگى، فضاى روح را بگيرد، چشم عقل نمى‏تواند ببيند. تاريخ و مدرسه روزگار آموزنده‏ترين مدرسه است و عبرت نگرفتن از آن نشانه يك نوع بيمارى روانى و اخلاقى است. استفاده از اين مدرسه دو شرط دارد: صحت عقل و طهارت روح. مطامع و هوا و هوسها، روشنى و بصيرت را از بين مى‏برند و تا انسان روشن بين نباشد راه سعادت را پيدا نمى‏كند.(302)

28. روحيه سالم‏

29. آرزوهاى دراز

درختى كه از ريشه و تنش سالم است، اگر شاخه و ميوه‏اش در اثر عوامل خارجى از بين برود جاى نگرانى نيست، چون دوباره ترميم مى‏شود؛ انسانى كه روحيه‏اش سالم باشد نيز چنين است و باختن در ثمرات زندگى براى او چندان اهميت ندارد. اما اگر كسى اميد خود را با بالاتر از آن ايمان را كه منبع اميد است از دست بدهد بايد نگران باشد، زيرا آفت به ريشه اصابت كرده است. ايمان علاوه بر قوى كردن اميد، جلوى آرزوهاى شيطانى و خيالات بيهوده را مى‏گيرد.
اساس سعادت، عمل است. همانطور كه همه موجودات عالم در حال عمل و حركت و فعاليت هستند، انسان هم اگر بخواهد به سعادت واقعى برسد بايد كوشش و فعاليت داشته باشد. آنها كه روحشان سالم است، آرزوهايشان منطقى، و در مسير تلاشها و فعاليت‏هاى زندگيشان است؛ اما افراد ضعيف، خود را با خيالات سرگرم كرده، كمتر به عمل مى‏پردازند. چنين خيالاتى چون اغلب محال است، انسان را مى‏فريبد و عمر را تباه مى‏كند، زيرا نيروى مغز انسان محدود است و اگر اين نيرو صرف آرزوهاى دور و دراز گردد، زمينه‏اى براى عمل مفيد و تفكر به آن باقى نمى‏ماند.(303)

30. مرگ در نظر مردان خدا

ترس از مرگ، طبيعى و غريزى هر موجود جاندار است و اصلا ترس از هر چيزى به واسطه ترس از مرگ است وگرنه انسان از چيزى وحشت ندارد.
ولى نبايد فراموش كرد كه خاصيت مرگ اين است كه كاخ سست بنياد آرزوهاى دنيوى را ويران مى‏كند، اما در كاخ استوار ايمان و عقيده كوچكترين تأثيرى ندارد. تا زمانى كه مرگ به شكل فنا و عدم تلقى شود، وحشتناك است اما اگر به صورت انتقال و جابجا شدن در آيد، ديگر ترسناك نيست بلكه براى مردان خدا مطلوب هم هست و به استقبال آن مى‏روند، و نمونه بارز اين را در على عليه‏السلام - خصوصا از زمان ضربت خوردن تا شهادتش - مى‏بينيم.(304)

31. سرمايه خلق نيك‏

انسان هر قدر مال و ثروت داشته باشد نمى‏تواند همه مردم را از خود راضى و خشنود كند، زيرا مال دنيا محدود و تمام شدنى است و اگر در اختصاص عده‏اى باشد، عده ديگر از آن محروم خواهند بود. اما وقتى يك چيز، رفعت و عظمت پيدا كند از اختصاص يك فرد يا يك گروه خارج مى‏شود؛ مثلا درخشش ستارگان و زيبايى طبيعت و نور خورشيد هرگز در انحصار طبقه‏اى معين نيست، همچنين است بزرگان علم و دانش و اخلاق كه متعلق به همه جهان مى‏باشند؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمودند: اگر مى‏خواهيد وجود شما رفعت و عظمت پيدا كند به طورى كه شخصيتى عالى و فراگير داشته باشيد، اين امر تنها با كمالات و صفات انسانى و اخلاق نيك قابل كسب است، نه با مال دنيا كه همواره در معرض نابودى است.

32. قلب سليم‏

به فرموده قرآن كريم، مال و فرزند، زينت اين دنياست و آن چه موجب سعادت اخروى مى‏شود، قلب سليم است. قلب سليم، يعنى قلبى كه از صفات مذموم عارى باشد. چون دنيا محدود و متغير است و آخرت نامحدود و ثابت، آن چه در حيات دنيا سرمايه محسوب مى‏شود، نمى‏تواند سرمايه حيات آخرت باشد، اما سرمايه حيات آخرت، يعنى قلب سليم و صفات عالى انسانى، علاوه بر سعادت اخروى، موجب سعادت دنياى انسان نيز مى‏باشد؛ زيرا سعادت واقعى در دنيا نيز وقتى حاصل مى‏شود كه روح انسان به نور معرفت خدا منور شود و تحت شعاع اين نور به انجام اعمال صالح بپردازد. كسانى كه با نيروى عقل براى خود نوعى اخلاق ساخته‏اند، اين نكته را درست فهميده‏اند كه بايد از قوانين اين جهان اطاعت كرد، اما اطاعت آنها با ملامت و سنگينى همراه است؛ در حالى كه اخلاق مذهبى، زندگى را پر از لطف و شوق ميكند و موجب مى‏شود تمام سختى‏ها قابل تحمل گردد.(305)

33. تأثير كار در تهذيب اخلاق‏

قابل تكريم بودن يك فعل، تابع نتيجه آن است و به همين علت كار از نظر اسلام بسيار محترم است. نتيجه كار تنها خلاصى از فقر و گرسنگى نيست، بلكه افزايش عزت و شخصيت، ايجاد اعتماد به نفس، ايجاد سرگرمى فكرى و بالتبع مجال ندادن به هوسهاى شيطانى، همگى از فوايد و نتايج كار و فعاليت‏اند. كار و به مصرف رساندن درست انرژيهاى ذخيره شده در بدن به روح، صفا و به دل، خشوع مى‏دهد لذا مى‏توان گفت: كار، رابطه مستقيمى با تهذيب اخلاق دارد، اما در مقابل، بى كارى منشأ انواع مفاسد اجتماعى و بيمارى‏هاى روانى مى‏شود.
روح انسان نيز مانند بدن محتاج غذاست و اگر غذاى پاك و سالم به او نرسد، با هر چه بتواند سد جوع ميكند. لذا آدم بى كار كه او هم محتاج غذاى روحى است، با غيبت كردن (گوشت مردار خوردن) و سخنان بيهوده گفتن و شنيدن، نياز روحى خود را برطرف مى‏كند.
در قرن دوم تاريخ اسلام، يكى از افكار منحرفى كه در ميان برخى مردم پيدا شد، اين بود كه عده‏اى كار و فعاليت را منافى با تقوا و ديانت دانستند. اين گروه وقتى مى‏ديدند ائمه اطهار عليهم السلام كار مى‏كنند و زحمت مى‏كشند، زراعت و تجارت مى‏كند و...، بر آنها عيب مى‏گرفتند، از جمله يك بار، در يك روز گرم تابستان، يكى از اين افراد زاهد مسلك امام محمدباقر عليه‏السلام را ديد كه در مزرعه‏اش مشغول به كار بود. به حضرت گفت: آيا سزاوار است كسى، مثل تو دنبال كار دنيا بيرون رود؟ اگر در همين حالت اجلت فرا رسد، جواب خدا را چه مى‏دهى؟
امام عليه‏السلام فرمود: اگر در همين حال اجل من فرا برسد خوشوقتم كه در حال عبادت از دنيا رفته‏ام. من آدمى هستم عيالمند، و اگر زحمت نكشم، و كار نكنم، بايد دست حاجت پيش تو و امثال تو دراز كنم. و اين سخن، آن فرد را متوجه اشتباهش كرد.(306)

34. لزوم همگامى كار و دانش‏

قرآن كريم وقتى مى‏خواهد استثناناپذيرى مطلب مهمى را بفهماند، به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خطاب مى‏كند تا ديگران حساب كار خود را بكنند. قرآن كريم خطاب به پيامبر ميفرمايد: قل رب زدنى علما.(307) اين دستور، دستور گفتار نيست كه فقط بگوييم: خدايا بر دانش من بيفزا؛ بلكه دستور، خواستار جستجو و طلب نيز هست. در آثار دينى علاوه بر موارد بسيارى كه در فوايد علم و دانش، و همچنين فوايد كار و عمل آمده، احاديثى هست كه همراه اين دو را لازم دانسته؛ يعنى علم و عملى محترم است كه همراه هم باشند و جدا بودن اهل كار و اهل دانش به صورت عالم گوشه‏نشين و كارگر جاهل، به هيچ وجه مطلوب نيست.
به نظر اسلام هر نوع كارى، همين كه صحيح و لازم تلقى شد، بايد با دانش توأم شود، تا ارزش و اثر زيادترى پيدا كند. اين همراهى كار و دانش، مقدس‏ترين و با ارزش‏ترين تعاون و همكارى است .با نگاهى به تاريخ مى‏بينيم از مهم‏ترين علل ركود تمدن بشرى، جدايى بين اين دو اصل است، زيرا مقدار و ارزش كار وابسته به ميزان نيروست و بزرگترين منبع تأمين نيرو، علم و دانش است، نه قدرت برق و بخار و نيروى عضلانى و... .(308)

35. صبر و ظفر

ظفر و موفقيت يك محبوب عمومى است كه همه افراد بشر وسيله و راه حصول آن را جستجو مى‏كنند. بديهى است هر كسى كه محبوبى دارد، دائما در انديشه است كه به وسيله‏اى به محبوب خود برسد. در تشخيص اين وسيله براى رسيدن به موفقيت، مردم سه دسته‏اند: عده‏اى خيالبافند و صرفا به بخت اعتقاد دارند و مى‏گويند: اگر بخت مخالف كسى شد هيچ چيز قادر نيست آن شخص را موفق كند؛ در حالى كه بخت را نه عقل قبول دارد و نه دين.
خداوند سبحان احدى را ذاتا خوشبخت يا بدبخت نيافريده، بلكه به فرموده قرآن، خداوند در هر كسى استعدادهاى مختلف قرار داده و او مختار است كه راه راست برود يا گمراه شود. عده‏اى ديگر مى‏فهمند كه بايد به يك عامل موجود - و نه موهوم - تكيه كرد، ولى در ميان عوامل موجود، خود را فراموش كرده، فقط ديگران را به حساب مى‏آورند و اتكايشان به رابطه و توصيه ديگران مى‏باشد كه اين جا موفقيت چندانى به دست نخواهند آورد.
دسته سوم يا ظفرمندان واقعى، كسانى هستند كه به خود متكى هستند و شخصيت و استعدادهاى پنهان خود را فراموش نميكنند و مى‏دانند كه اين جهان، دنياى اسباب و علل است.
از مهمترين شرايط موفقيت در كارها و بالاخص كارهاى بزرگ، صبر و حوصله است. كم صبرى، مانع مى‏شود كه انسان در يك كار مفيد كه مناسب با استعداد او هم هست، مداومت كند و از اين رو كارها را ناقص گذاشته، هرگز موفق نمى‏شود.
على عليه‏السلام مى‏فرمايند: آدم با حوصله، ظفر را به چنگ مى‏آورد ولو بعد از يك مدت زمانى طولانى.(309)(310)

36. اختيار، امتياز بزرگ انسان‏

حكما گفته‏اند: انسان حيوان اجتماعى است؛ يعنى زيست وى متوقف بر همزيستى است. با هم زيستن، نظير با هم رفتن يا با هم نشستن نيست كه يك عمل ساده و ظاهرى باشد؛ با هم زيستن هم يعنى بار حيات را با هم به دوش كشيدن. همكارى در زندگى اجتماعى انسان بسيار پيچيده‏تر از همكارى‏هاى حيوانات است، چون آن‏ها به حكم غريزه اين كار را انجام مى‏دهند؛ در حالى كه انسان مختار است و با تشخيص و اختيار خود در جامعه تقسيم كار مى‏كند.
فرق بزرگ انسان و حيوان در اين است كه انسان هميشه دو راه در جلوى خود مى‏بيند كه بايد يكى را انتخاب كند؛ در حالى كه حيوانات، حتى حيوانات اجتماعى تنها يك راه پيش رو دارند. قرآن كريم مى‏فرمايد: آيا ما براى انسان دو چشم و زبان و دو لب قرار نداديم و او را به دو ارتفاع راهنمايى نكرديم؟!(311) مقصود از دو ارتفاع، دو راه حق و باطل است كه انسان هر يك را بخواهد مى‏تواند اختيار كند. علت به وجود آمدن قانون و اخلاق و نبوت و كتب آسمانى، همه بر مبناى وجود همين امتياز انسان است. يكى از دو هدف مقدس انبيا برقرارى عدالت اجتماعى است؛ يعنى جامعه انسان، اين موجود آزاد را متعادل كنند. اين آزادى انسان است كه هزاران قانون و اخلاق و آداب ضد و نقيض به وجود آورده كه اگر انسان مجبور بود ديگر احتياجى به اين همه قانون و پاداش و كيفر نبود، و همين آزادى است كه مبناى فضيلت انسان بر فرشتگان مى‏باشد. انسان هم استعداد صعود به ملا اعلى دارد و هم استعداد سقوط در دره پستى‏ها، لذا اگر با تصميم خود راه صحيح را انتخاب، و در اين راه با سختى‏ها مبارزه كرد، آن وقت ارزش دارد.(312)

37. نعمت زبان و نطق‏

نعمت الهى هر اندازه بزرگتر باشد، شكر و سپاس بيشترى را ايجاب مى‏كند. شكرگزارى واقعى تنها در گردش زبان در دهان و بيان الفاظ خلاصه نمى‏شود، بلكه شرايطى دارد: اولاً بايد حقيقتا احساس امتنان در قلب ما بيدار شود و ثانياً بايد توجه كنيم كه شكرگزارى زبانى ما هيچ سودى براى خداوند سبحان ندارد، بلكه شكر واقعى يك نعمت آن است كه طرز استفاده صحيح از آن نعمت را كه خداوند تحت عنوان تكليف به ما آموخته، بشناسيم و به آن عمل كنيم.
يكى از نعمت‏هاى بزرگ خداوند سبحان به ما، نعمت زبان و نطق است. ارزش زبان تا آن جاست كه حكما، مهمترين فصل مميز انسان از ساير جانداران را نطق كه مظهر تعقل و تفكر است دانسته‏اند. به واسطه قوه بيان است كه مردم علوم را به يكديگر انتقال مى‏دهند و حتى مى‏توان گفت: اگر نعمت زبان نبود اساسا زندگى اجتماعى براى بشر مقدور نبود. اين نعمت بزرگ نيز به نوبه خود شكرى دارد و شكر آن به حقيقت‏گويى و راستگويى و پرهيز از دروغ و غيبت و تهمت و... است؛ وگرنه همين نعمت بزرگ الهى موجب بزرگترين گناهان مى‏شود. هدف از آفريدن زبان، كشف حقيقت است نه پوشاندن حقيقت، زبان بايد وسيله هدايت و راهنمايى ديگران قرار گيرد نه موجب ضلالت و گمراهى آنها. از همين رو پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمودند:
من اطمينان دارم كه از كفر صريح به امت من گزندى نمى‏رسد، اما از ناحيه مردمان منافق و دورو و دو زبان بر امتم نگران هستم زيرا اين عده كفر خود را مستور كرده و در گفتار، مؤمن مى‏باشند.(313)

38. تأثير عمل در هدايت بشر

انسان با وجود داشتن قوه فكر و تظاهر به استقلال عمل، كم و بيش تحت تأثير اعمال ديگران مى‏باشد. اكثر مردم گوسفندمآبانه عمل مى‏كنند.گاهى در موردى كه هيچ كس حاضر به انجام عملى نيست، وقتى يك نفر حركت مى‏كند همه سرهاى خود را پايين انداخته، به دنبالش مى‏روند. علاقه‏مندان به اصلاح جامعه مى‏توانند با بهره‏گيرى صحيح از اين صفت روانى انسان‏ها، به راحتى كار هدايت بشر را به عهده گيرند.
هدايت بشر دو راه دارد: 1) گفتن و نوشتن 2) پيش قدم شدن و نشان دادن عملى. در مقايسه اين دو بايد گفت: دو صد گفته چون نيم كردار نيست.
علت اين كه تعاليم انبيا تا اعماق روح انسان‏ها نفوذ مى‏كند، اما مكاتب فلاسفه از متن كتب تجاوز نمى‏كند، همين است كه انبيا قبل از تقاضاى عمل از ديگران، خود عاملند؛ در حالى كه فلاسفه فقط اهل نظريه‏اند. سخن از زبان بيرون مى‏آيد و از گوش مى‏گذرد؛ اما عمل، موجى در روح ديگران پديد مى‏آورد. در اطراف حق و عدالت به قدر كفايت سخن گفته شده، اما چيزى كه كمتر يافت مى‏شود عمل به آن‏ها است. از اين رو اغلب مردم به سخن اهميتى نمى‏دهند، اما در مقابل شخص حق‏پيشه، خاضع و به او علاقه‏مندند.(314)
از سخنان على عليه‏السلام است كه فرمود: ميدان حق براى سخن گفتن وسيعترين ميدان‏هاست، اما براى عمل كردن تنگ‏ترين ميدانهاست، ولى در عين حال درمورد خودش فرمود: ممكن نيست كه شما را به كار نيكى امر كنم مگر آن كه قبلا آن عمل نيك را انجام داده باشم و ممكن نيست كه شما را از كار زشتى نهى كنم مگر آن كه خودم در ترك آن كار، پيش قدم شده باشم.(315)(316)

39. روحيه اجتماعى مؤمن

روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از اصحاب خود پرسيد: محكم‏ترين دستگيره ايمان چيست؟ عده‏اى نماز، روزه، امر به معروف و... را مطرح كردند؛ اما خود حضرت فرمود:
محكم‏ترين دستگيره ايمان دوست داشتن دشمن داشتن به خاطر خداست.(317)
شايد كسى ندانسته و يا به حكم عادت، واجبات و مستحبات را انجام دهد، ولى تا وجودش خالص نشده و افكار و احساساتش ترقى نكرده باشد، ممكن نيست حب و بغض لله داشته باشد؛ اين كار عادت‏بردار نيست.
در روايات آمده است كه كمترين حق مؤمن به مؤمن ديگر، اين است كه هر چه براى خود دوست مى‏دارى يا مكروه مى‏شمارد براى او نيز دوست بدارد يا مكروه شمارد، و در تمام موارد، ديگر مؤمنان را به جاى خود فرض كند.(318)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اهل ايمان در دوستى مثل يك پيكر هستند كه با درد و رنج يك عضو، اعضاى ديگر نيز بى قرارى و همدردى مى‏كنند. جامعه نيز مثل يك پيكر، زندگى و مرگ دارد و نشانه زنده بودن آن، روحيه و عاطفه اجتماعى است، به اين معنا كه افراد آن جامه در غم و شادى هم شريك باشند.(319)

40. رعايت جنبه‏هاى معنوى و اخلاقى در انفاق‏

شخصى به امير مؤمنان عليه‏السلام اعتراض كرد كه چرا به كسى كه از تو تقاضا نكرده و مقدار كمى هم برايش كافى است، اين قدر زيادى كمك مى‏كنى؟
حضرت فرمودند: من مى‏بخشم و تو بخل مى‏ورزى؟ با چنين بخل‏ورزى چگونه ممكن است كسى براى ديگران تمناى سعادت ابدى كند و از صميم قلب بگويد: اللهم اغفر للمومنين و المومنات!(320) اگر بخشش در مقابل تقاضا باشد ديگر بخشش واقعى نيست، زيرا كه بخشنده، عوض بخشش خود (آبروى شخص فقير) را دريافت كرده است. قرآن كريم نيز در مورد انفاق و كمك به مستمندان بر رعايت جنبه‏هاى معنوى و اخلاقى تأكيد مى‏نمايد و مى‏فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى كالذى ينفق ماله رئاء الناس.(321)