در قرون اخير با پيشرفت‏هاى عظيم علمى، انسانيت از آن مقام قداست سابق خود سقوط كرد؛ مخصوصا با رد نظر هيات بطلميوسى كه زمين را مركز جهان مى‏دانست، ديگر كسى جرأت نكرد انسان را مركز دايره امكان بداند، و كم كم با تحقيقات بيولوژيكى در مسأله تحول انواع، انسان آسمانى نژاد، ميمون نژاد شد؛ و بعد معتقد شدند كه آن چه به نام دانش و هنر و اخلاق و ساير جنبه‏هاى ماوراء طبيعى به انسان نسبت داده مى‏شود يك مكانيزم و شكل پيچيده‏ترى از فعاليت حيوانهاست؛ بعد هم با يك تحليل صد در صد علمى! آخرين ضربه را بر پيكر انسانيت زدند و گفتند: هيچ تفاوتى ميان اين موجود پرمدعا و گياهان و حتى جمادات از نظر تار و پود نيست و تفاوت آن‏ها در نظم و شكل آن‏هاست؛ انسان ماشينى است مثل ساير ماشين‏هاى ديگر و البته كمى پيچيده‏تر! و بدين سان حتى مقام خليفة اللهى و روح و نفخه الهى را در انسان منكر شدند.
اما با همه اين‏ها ارزشهاى انسانى، جز در فلسفه‏هاى معدودى به طور كامل محكوم نشد و از اواسط قرن نوزدهم به بعد بار ديگر انسانيت ظهور كرد و اصالتى يافت؛ اما اين بار نه به صورت يك آيت بزرگ الهى و دريچه معنويت، بلكه به صورت مكتب انسان‏پرستى؛ يعنى انسانيت خواست از نو قداست و شرافت خود را باز يابد و باز هدف فعاليتها واقع شود، اما اين بار منهاى جنبه الهى خود و بدون آن كه از نفخت فيه روحى(244) و هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا(245) سخنى به ميان آيد يا حتى در جنبه تحركات انسانى از انگيزه‏هاى درونى وى هم بحثى شود و هم در عين حال انسان و شعور انسانى، مقدس و محترم باشد و اينجاست كه تناقض بزرگى در زندگى و بلكه در فكر و منطق بشر به وجود آمد كه قابل حل كردن نيست؛ زيرا آن چه باعث شرافت و قداست انسان مى‏شود، مسلما جسم او نيست، بلكه دارا بودن ارزشهاى انسانى است و مى‏دانيم كه همه انسان‏ها از نظر دارا بودن ارزشهاى انسانى، يكسان نيستند و از محققين هم كسى پيدا نمى‏شود كه بگويد: به همه انسان‏ها بايد به يك چشم نگريست.(246)
اما اين مكتب جديد انسانيت براى مطلق بشريت يك حيثيت ذاتى قابل احترام و تقديس قائل شد و معتقد بود بايد تعليم و تربيت‏ها و به فعليت رساندن قواى انسان، بر مبناى اين حيثيت و شرافت ذاتى پايه‏ريزى شود. اما برخى سؤالات هست كه هر مكتبى كه طرفدار انسانيت باشد، بايد به آن‏ها پاسخ دهد؛ در حالى كه بنابر منطق اين مكتب جديد، پاسخى براى آن سؤالات نمى‏توان يافت:
اول: مسأله آزادى و اختيار و مسؤوليت و رسالت انسان است. از نظر اسلام، اينها كاملا اصالت دارند و خداوند تعالى در قرآن كريم جبر را در وجود بشر بر خلاف ساير موجودات نفى كرده: انا هدينا السبيل اما شاكرا و اما كفورا(247) و او را به صورت موجود آزادى آفريده و با تفويض مقام خليفة اللهى انى جاعل فى الارض خليفة(248) رسالت و مسؤوليت سنگينى بر دوش او نهاده است؛ كليد شناخت همه چيزها را به او داده: و علم آدم الاسماء كلها(249) و كل عالم و حتى فرشتگان را در پيش انسان، خاضع و مطيع گرديده است: و اذا قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس(250) يا هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا(251) پس اين مسائل با اعتقاد خدا كاملا قابل حل است، اما اگر خدا را كنار بگذاريم چطور؟ اين مسأله‏اى است كه طرفداران مكتب جديد انسانيت بايد پاسخ دهند.
مسئله دوم، مسأله سعادت و لذت انسان است. انسان دنبال لذت مى‏رود اما اين لذتها را در كجا بايد جستجو كند؟ از درون خود يا بيرون خود؟ يا هر دو؟ و در اين صورت به چه نسبتى؟ البته اين كه انسان، اشياء خارجى را به كلى رها كند و مثل بعضى مكاتب افراطى در هند بگويد: اساسا لذتها را بايد از درون جست، درست نيست؛ اما مگر مى‏توان مطلقا لذت‏هاى درونى را نفى كرد؟ در اين صورت اين مكاتب منكر خدا چه توجيهى براى اين لذت‏ها دارند؟ آيا انسان دريچه و دروازه دنياى معنويت است يا نه؟ اگر نيست پس اين لذت‏هاى معنوى چيست؟ و اگر هست، آيا معنويت بدون دين قابل توجيه است؟ معنويت و انسانيت، دو امر تفكيك‏ناپذيرند و همانطور كه نمى‏توانيم به دين و معنويات بچسبيم و انسانيت را رها كنيم، نمى‏شود براى انسانيت قداستى منهاى دين و معنويات قائل شويم.
مسأله ديگر، درباره انسان دوستى و احسان و فداكارى است. در وجود چنين حسى نمى‏توان ترديد كرد، انسان در عين اين كه خودخواه است و براى حفظ بقاى خود فعاليت مى‏كند، تمام هستى او خودخواهى نيست، بلكه خيرخواهى براى ديگران هم هست و اين، مظهر انسانيت و نمايشگر اصالت انسانيت است. به طور كلى حس تحسين نيكان و تنفر از بدان در همه وجود دارد، هر كسى نسبت به اصحاب امام حسين عليه‏السلام احساس احترام و نسبت به يزيديان احساس نفرت مى‏كند. اينجا ديگر نمى‏شود مسأله طبقه را پيش كشيد و گفت: ما از طبقه اينهاييم، پس طرفدار اين‏ها و مخالف دشمنانشان مى‏باشيم.
اين جا ديگر من و تنفر در ميان نيست. بلكه حقيقت در ميان است. به خاطر پيوندى كه با نيكى‏ها داريم، شهيدان كربلا را تحسين مى‏كنيم و از دشمنان آن‏ها متنفريم. اينجا من شخصى نيست، بلكه كلى و نوعى است.
مكتب انسانيت بايد به اين سوال جواب دهد كه اينها چيست؟ و از كجا پيدا شده؟ و همچنين مسائل ديگرى از قبيل عشق صادقانه بشر به سپاسگزارى.
حال مى‏پرسيم اين انسان كه در او چنين اصالت‏هايى وجود دارد، آيا واقعا تار و پودش همان تار و پود جماد است؟ يك ماشين، هر قدر عظيم و پيچيده باشد و ميلياردها قطعات منظم داشته باشد، باز فقط يك موجود عظيم و شگفت آور و فوق العاده است؛ اما هرگز شريف و مقدس نيست. وقتى اين اصالت ارزشهاى انسان مشخص شد، اصالت خود انسان هم مشخص مى‏شود.
در اين جا سوال ديگرى مطرح ميش ود كه آيا انسان، تنها ذره‏اى نور است در يك جهان بى نهايت ظلمانى و به قول يك اروپايى در ميان اقيانوسى زهر، كه اين قطره شيرين و گوارا به طور تصادفى پديد آمده، يا نه، اين قطره شيرين نماينده اقيانوسى شيرين است و اين ذره نور، نماينده جهان نور است؟
اينجاست كه رابطه اصالت انسان، با خدا روشن مى‏شود: الله نور السموات و الارض(252) خداى اسلام، غير از محرك اول ارسطوست كه موجودى جدا و اجنبى از جهان باشد.
خداى اسلام، هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن(253) است. تا گفتيد خدا تمام اصالت‏هاى انسان، مفهوم و معنى پيدا مى‏كند و مى‏فهميد كه اگر شما يك ذره نور هستيد، به خاطر اين است كه جهانى از نور وجود دارد و پرتوى از او در جان شماست.
ضمنا بايد گفت: آن سقوطى هم كه آنها براى انسان قائل شدند، يك مغالطه است. ابطال هيات بطلميوسى چه ربطى به نفى شامخ انسان - از نظر هدف مسير خلقت بودن - دارد؟ انسان هدف جهان است؛ چه در مركز مادى آن باشد، چه در گوشه آن؛ چه وى را خلق الساعه بدانيم و چه از نسل حيوانات ديگر. در نفخت فيه روحى هم قرآن نگفت كه خاك انسان، خاك خدايى و نژادش نژاد خدايى است، بلكه فقط بر جنبه الهى او تأكيد كرد.
در پايان مى‏گوييم كه اسلام، يك مكتب انسانى است بر اساس مقياس‏هاى انسانى. در اسلام ابدا تبعيضهاى غلط بر مبناى خون و نژاد و زبان و... وجود ندارد. تنها ملاك امتياز انسان‏ها را همان ارزشهاى انسانى مى‏داند و از آن جهت، براى اين ارزش‏ها اصالت قائل است كه براى خود انسان اصالت قائل است و از آن جهتد براى انسان كه براى جهان اصالت قائل است؛ يعنى به خداوندى قادر و متعال قائل و معترف است. لذا تنها مكتب انسانيتى كه مى‏تواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد، اسلام است و ديگر مكتب انسانيتى در جهان وجود ندارد.(254)

خلاصه كتاب : حكمت‏ها و اندرزها

1. خداشناسى مبناى انسانيت

اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد: آغاز و پايه اول دين، شناختن خداست.(255) اگر دين را به يك كتاب علمى تشبيه كنيم كه داراى فصل‏ها و قضايا و مسايل و... است، بايد بگوييم كه آن چه به منزله اصل اولى و اساس دين است، خداشناسى است. اگر بخواهيم مطالب يك كتاب را به صورت كشكول جمع آورى كنيم، فرق نمى‏كند كدام مطلب را در صفحه اول يا دوم يا... بنويسيم و در چنين كتابهايى فرق هم ندارد كه از اول كتاب، مطالعه را آغاز كنيم يا از آخر و وسط آن، اما اگر بخواهيم يك كتاب علمى تاليف كنيم و به ترتيب منطقى پيش برويم، در مورد دين بايد از پايه توحيد و خداشناسى آغاز كرد و تا اين اصل در روح تاسيس نشود، ساير قسمت‏ها اساسى نخواهد داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز تبليغ دين را از همين كلمه لا اله الا الله آغاز كرد.
حالا مى‏خواهيم بگوييم كه خداشناسى، نه فقط اول دين است، بلكه اول پايه و مايه انسانيت است. اگر بنا شود انسانيت روى اصل پايدارى بنا شود آن اصل، اصل توحيد است. ما مى‏گوييم: انسانيت حكم مى‏كند كه رحم و مروت داشته باشيم نيكوكار باشيم، در راه خدمت به نوع فداكارى كنيم، به حقوق ديگران تعدى نكنيم،...؛ حال اگر از ما بپرسند چه چيزى ما را قانع مى‏كند كه منافع شخصى خود را فداى اين امور كنيم، آيا با چشم‏پوشى از مسأله خداشناسى مى‏توانيم به اين سؤال جوابى بدهيم؟ مسلما خير؛ پس انسانيت از خداشناسى جدا نمى‏شود؛ يا خداشناسى است يا سقوط در حيوانيت و منفعت پرستى.
قرآن كريم درباره كسانى كه درخت خداشناسى در زمين روحشان روييده باشد، مثلى ذكر مى‏كند.(256)
شاخه‏هاى اين درخت عبارت است از: اعتقاد به نبوت و ولايت، اعتقاد به حقانيت جهان و اين كه اجر نيكوكاران و كيفر بدكاران از بين نمى‏رود و... و ميوه‏هاى اين درخت عبارت است از: شرافت، كرامت، عفت، تقوا و سعادت. و مثل ديگر در مورد اعتقادات باطل است كه مثل درختى بى ريشه ثبات ندارد و با اندك بادى بر زمين مى‏افتد؛ مثل افرادى كه به نام حمايت از قوم يا مسلك و مكتبى تحت تأثير پاره‏اى از القائات قرار مى‏گيرند و احساسات كاذب پيدا مى‏كنند و گاه در آن راه جان مى‏بازند؛ اما همين كه به كل فعاليت و تلاشهاى خود مى‏انديشند، منطقى براى اعمال خود نمى‏يابند، زيرا درخت اخلاق و رفتار و احساسات آنها داراى ريشه خداشناسى نيست. پس فقط اعتقاد به خداست كه مى‏تواند جاى انسانيت و اعمال صالح قرار گيرد و جانشين منطق منفعت‏پرستى گردد.(257)

2. خداشناسى، پايه و اساس دين‏

حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند: اول و ابتداى دين، خداشناسى است.(258) اصل خداشناسى، اصلى است ثابت كه بقيه اصول دين (مثل نبوت و معاد) و فروع دين (مثل نماز و روزه) و اخلاق (مثل عدل و احسان) شاخه‏هاى آن اصل ثابت هستند. شاخه و برگها و ميوه‏هاى دين، اگر بر اصل خداشناسى استوار باشند، خوب و مفيد و شيرين خواهند بود و گرنه فايده‏اى را كه بايد ببخشند، نخواهند داشت.
به عنوان مثال عده‏اى درباره پيامبران غلو كردند و آن‏ها را خدايان كوچك پنداشتند. اين عقيده باطل از آن جا پيدا شده كه شناسايى صحيح خدا براى اين عده حاصل نشده بود. اگر كسى اندكى آشنا به عظمت ذات احديت باشد، بشرى را كه حتى مالك نفس خود و اختياردار نفع و ضرر و موت و حيات خود نيست، شريك خدا يا خداى كوچك به حساب نمى‏آورد و يا عده‏اى مرتكب زشتى‏ها مى‏شدند و مى‏گفتند: خدا اين طور دستور داده است. اگر اصل خداشناسى اين مردم درست بود و خدا را به عدل و حكمت و ديگر اسماء حسنى شناخته بودند، هرگز اعمال زشت خود را منطبق با موازين دينى و دستورات الهى نمى‏دانستند.
نسبت خداشناسى به دين مثل نسبت شناخت حروف به فهم كلمات است؛ كسى مى‏تواند كلمات دين (يعنى قوانين و دستورات دينى) را بخواند و بفهمد كه حروف آن را بشناسد (يعنى خداشناس باشد) اولاً به خطا مى‏افتد.
البته بايد به خاطر داشت، خداشناسى نسبت به دين در عين اين كه اول دين است وسط و آخر دين هم هست و لذا اگر انسان موحد واقعى باشد، واجد همه فضيلت‏ها خواهد بود.(259)

3. دين، پشتوانه سعادت‏

اولين شرط بقا و سعادت هر موجود زنده، توافق و هماهنگى او با محيط است. توافق با محيط در مورد انسان از دو بعد قابل توجه است: هم محيط طبيعى؛ يعنى آب و هوا و سرما و گرما و... بايد مناسب زندگى انسان باشد و هم محيط اجتماعى.
بعضى از حيوانات نيز زندگى اجتماعى دارند اما چون بر اساس غريزه عمل مى‏كنند با مشكلى مواجه نيستند؛ در حالى كه انسان خود شرايط اجتماعى خود را انتخاب مى‏كند و مى‏سازد. در ايجاد اين شرايط و محيط مناسب، دو جنبه مهم بايد لحاظ شود: اولاً هر قانون اجتماعى بايد موافق احتياجات انسان باشد؛ يعنى بر مبناى عدالت اجتماعى و حفظ منافع فرد در جامع وضع شود؛ ثانياً زندگى تك تك انسان‏ها هم بايد با قوانين اجتماعى و آداب و عادات رايج، سازگار باشد و اين سازگارى حاصل نمى‏شود مگر با تسليم و رضا به مصالح جمع و چشم‏پوشى از منافع شخصى در مقابل مصلحت كل جامعه.
اينجاست كه اهميت دين در تأمين سعادت بشر مشخص مى‏شود كه در ايجاد محيط مناسب در جهت نيل به سعادت هم براى سازگارى جامعه با افراد و ايجاد عدالت اجتماعى دستوراتى داده و هم در انطباق روحيه هر يك از افراد با مصالح عالى اجتماع تلاش نموده به طورى كه بدون اعتقاد به خدا، چشم‏پوشى از منافع شخصى هيچ منطق موجهى ندارد.(260)

4. بردگان و آزادگان‏

حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
مردم دنيا دو دسته‏اند: عده‏اى در اين بازار، خود را [به پول و مقام و هوس و... ]مى‏فروشند و برده دنيا مى‏شوند، و عده‏اى خود را مى‏خرند [شخصيت حقيقى خود را يافته، بزرگوارى و عزت نفس ذخيره مى‏كنند] و آزاد مى‏سازند.(261)
بعضى مى‏پندارند همين كه مملوك ديگرى نيستند، آزادند؛ نمى‏دانند كه اسارت هزار شكل دارد. نمى‏دانند اسارت طمع و هوا و هوس و عادات جاهلانه بودن نيز به نوبه خود، نوعى بردگى است.
يوسف صديق عليه‏السلام سالها از نظر جسمانى برده بود، اما همو اثبات كرد كه آقاتر و آزادتر از او در مصر وجود ندارد. آزاده كسى است كه روح او در بند چيزى نباشد؛ همانطور كه در تاريخ، بسيارى از افراد از لحاظ قانون ظاهرى اسلام غلام و برده بودند ولى آزادترين روح را داشتند.
قرآن كريم مى‏فرمايد: زيان ديدگان واقعى خودباختگانند، آن‏ها كه شخصيت انسانى خود را از دست داده‏اند.(262)
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: تنها يك گوهر، بهاى اين نفس گرانبهاست و آن خود خداوند مى‏باشد.(263)

5. ياد خدا، تنها آرامش جان‏

همانطور كه اسلام گاهى از ناحيه جسم و بدن خود، دچار عوارض خوب و بد مى‏شود، در ناحيه روح نيز گاهى مبتلا به يك رشته عوارض و حالات مشابه مى‏گردد. هر چند تن و روح از جهاتى متفاوتند (به عنوان مثال تن حجم و وزن محدود دارد و دچار پيرى و مرگ مى‏شود و...؛ در حالى كه روح چنين نيست) اما از بسيارى از جهات مشابه يكديگرند؛ مثلا بدن براى اين كه شاداب بماند، به غذاها و آشاميدنى‏هايى احتياج دارد، روح نيز به سهم خود غذا مى‏خواهد و غذايش، علم و ايمان و يقين است. همانطور كه بدن در اثر نرسيدن غذاى كافى پژمرده مى‏شود، روح نيز پژمردگى و افسردگى دارد و مثل بدن محتاج معالجه و دارو مى‏گردد. روح انسان احتياج دارد به محبت ديدن و محبت كردن، احتياج دارد به نظم اخلاقى، به فهم و معرفت و دانش، و به تكيه‏گاه محكمى كه در كارها به او توكل كند.
بعضى از مردم در خود احساس ناراحتى و افسردگى مى‏كنند؛ در حالى كه در ظاهر، همه اسباب و وسايل زندگى و رفاه و آسايش را دارند و علت اين نارضايتى را درك نمى‏كنند. اين عده بايد بدانند كه يك سلسله احتياجات معنوى آن‏ها بر آورده نشده است. بايد اعتراف كنند كه ايمان هم يكى از حوايج فطرى، بلكه بالاترين احتياج است و اگر نور خدا را در درون خود مشاهده كنيم و ياد او را همواره در روح و جانمان زنده نگه داريم، آن وقت است كه معناى سعادت و آرامش و لذت حقيقى را درك كنيم.(264)

6. دين، يگانه رام كننده نفس اماره‏

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروهى را به جهادى فرستادند، آن‏ها رفتند و پيروز برگشتند و در بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آنها استقبال كرد و به آن‏ها چنين خوش آمد گفت: مرحبا به گروهى كه از مبارزه كوچك برگشته‏اند و هنوز مبارزه بزرگى در پيش دارند.
آنها فكر كردند بايد با سپاه ديگرى بجنگند و پرسيدند كه آن مبارزه كدام است؟ فرمود: آن صحنه، صحنه مبارزه با نفس اماره است.(265)
در حديث ديگرى نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: شيطان من به دست من اسلام آورد و رام شد.(266)
اين دو حديث از يك جنگ درونى و يك جبهه‏بندى داخلى در وجود انسان خبر مى‏دهد و نيز اين كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در وجود خود اين جبهه‏بندى را به هم زده و به جاى آن صلح و صفا برقرار كرده است. اين يك حقيقتى است كه روان‏شناسان اعتراف دراند كه انسان به دلايلى، گاه حالتى پيدا ميكند كه يك نوع آشفتگى و ناهماهنگى در افكار و احساساتش پيدا مى‏شود و روحيه‏اش تجزيه مى‏شود به دو جبهه، لذا گاه اشخاصى ديده مى‏شوند كه از آن‏ها كارهاى كاملا مخالف و تضاد سر مى‏زند: گاه مهربانند، گاه قسى القلب؛ گاه ديندارند و گاه فاسق؛ و... علت اين همه ناهماهنگى در عمل، ناهماهنگى در افكار و احساسات است و لذا علاج اين آشفتگى روحى نيز ايجاد هماهنگى ميان انواع افكار و انواع احساسات است؛ مثلا يكى از عوارض آشفتگى روحى، ايجاد جنگ و درگيرى با ديگران خواهد بود، زيرا آن كه با خود در جنگ است نمى‏تواند با ديگران در صلح باشد. در اين جا بار ديگر احتياج به دين به عنوان مهاركننده اين احساسات آشفته و لگام زننده بر نفس اماره مشاهده مى‏شود كه اين كار از عهده هر قدرت ديگرى خارج است؛ حتى عقل و هوش آدمى نمى‏تواند سركشى‏هاى نفسانى را آرام كند. در تعبيرات دينى نيز منظور از حركت در صراط مستقيم همين است كه بين افكار و احساسات، يعنى بين قوه عاقله و قوه خيال هماهنگى و سازگارى ايجاد شود.(267)

7. راه سعادت‏

قرآن كريم ميفرمايد: هرگاه مى‏خواهيد وارد خانه‏اى شويد، از در آن خانه وارد شويد.(268) مسلما اين دستور قرآن محدود به خانه‏هاى مسكونى و ساختمان‏هاى معمولى نيست، بلكه در مورد زندگى و مسائل معنوى نيز جارى مى‏باشد؛ يعنى انسان بايد درهاى سعادت را بشناسد و سعى كند از درهاى ورودى و راه مستقيم آن، وارد شود.
بسيارى از انسان‏ها پشت ديوارهاى زندگى معطل هستند و سرگردانى و تحير خود را به حساب حساسيت و قوت ذهن خود مى‏گذارند كه: اين ما هستيم كه به دروغ بودن سعادت و پوچ بودن زندگى پى برده‏ايم!
اين عده طورى پرورش يافته‏اند كه براى احساس رنج آماده‏اند، ولى نسبت به خوشى و سعادت بى حس و مرده‏اند؛ و در زندگى تنها رنج و ناكامى و عدم موفقيت آن را درك مى‏كنند. طبق بيان قرآن، مردم بى ايمان اساسا زنده نيستند و فقط اگر كسى ايمان و ميل به معنويت پيدا كرد و نيكوكار شد، زنده مى‏شود(269) و چنين كسى است كه مى‏فهمد معناى زندگى و سعادت چيست و زندگى بى هدف نيست و راه سعادت كدام است. هدف پيامبران و اديان الهى هم اين بوده كه ما را زنده كنند و راه سعادت را به ما نشان دهند.
منتهاى سعادت اين است كه آدمى در ناحيه عقل و فكر، داراى محكمترين اطمينان‏ها و در ناحيه احساسات، داراى پاك‏ترين نيتها و در ناحيه عمل، داراى نيكوترين اعمال باشد.(270)

8. اركان سعادت بشر

طبق بيان قرآن كريم در سوره عصر، اركان نجات انسان از زيانكارى در چهار چيز است:
1. اساسى‏ترين ركن حيات انسان، ايمان است خداوند خور و خواب و خشم و شهوت، متكى به غريزه است. اما اعمال انسان منحصر به اين موارد نمى‏شود.
اولين فرق انسان با حيوان در زندگى اجتماعى اوست كه سبب شده انسان در زندگى با ديگران، هم بهره‏هاى فراوان ببرد و هم وظايف و تكاليفى در قبال اين بهره‏ها داشته باشد. آن‏جا كه پاى انجام وظايف اجتماعى در ميان است، ديگر غريزه و طبيعت حكمفرما نيست و نمى‏تواند نقطه اتكا قرار گيرد؛ زيرا معمولا انجام اين امور بر خلاف ميل و غريزه است؛ مثل امانت دارى و فداكارى. اينجاست كه نياز به نقطه اتكايى براى ارضاى روح در انجام اين فعاليت‏ها احساس مى‏شود و آن نقطه اتكا، فقط ايمان است.
2. ركن ديگر عمل صالح است. گاه مردمى پيدا مى‏شوند كه به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و كتب آسمانى ايمان داشته باشند، ولى در اثر بعضى انحرافات و اشتباهات گمان مى‏كنند كه تنها ايمان داشتن كافى است و عمل اهميت چندانى ندارد، با برخى عمل مى‏كنند و عملشان هم متكى به ايمان و عقيده است. ولى در تشخيص عمل اشتباه مى‏كنند و چه بسيار ديده مى‏شود كه مردم از روى عقيده و ايمان زحمت‏ها مى‏كشند، اما بيهوده، و كوچكترين اثر نيكى بر اعمال آن‏ها مترتب نيست.
3. ركن سوم سعادت بشر تشويق ديگران به ملازمت ايمان و عمل صالح است تا جامعه تحت تأثير تلقين كارهاى خير، به سوى سعادت حركت كند.
4. ركن چهارم، توصيه افراد به صبر و استقامت است تا در مقابل ناملايمات شكست نخورند و با صبر و پايدارى به سعادت برسند.(271)

9. ايمان و عمل صالح‏

يكى از عباراتى كه در قرآن كريم بسيار زياد ذكر شده، تركيب ايمان و عمل صالح است و اين كثرت كاربرد نشانگر توجه قرآن به اين دو عامل و نقش آن‏ها در سعادت بشرى است.
در مورد ركن ايمان بايد به چند نكته توجه كرد:
اول اين كه ايمان به عنوان نقطه اتكايى براى بشر ضرورت دارد و بى توجهى به اين عامل موجب آشفتگى و پريشانى افكار و احساسات آدمى مى‏شود.
نكته دوم اين كه، متعلق ايمان بايد امر مقدسى باشد تا انسان آن را شايسته خضوع و فداكارى ببيند و با روى آوردن به آن، در زندگى مردد و مذبذب نباشد.
نكته سوم اين كه، امر مقدسى كه متعلق ايمان قرار مى‏گيرد، بايد مافوق همه حقايق باشد تا ايمان به او تمام حقايق را در بر گيرد؛ ايمان به خدا ايمان به همه حقايق است.
ركن دوم عمل است؛ البته نه مطلق عمل، بلكه عمل صالح. انسان روحى دارد و بدنى كه ايمان لازمه روح او و عمل ثمره بدن اوست. در جهان خارج، يك ذره و يك قطره هم بى كار نيست و از جمله انسان و تمام اعضا و جوارح و حواس او نيز همواره در حال كار و فعاليت است. اما چون انسان مختار است ميدان عمل وسيع‏ترى دارد؛ يعنى مى‏تواند خوب عمل كند يا بد؛ در راه سعادت قدم بردارد يا در راه شقاوت؛ بدين جهت احتياج به راهنمايى و هدايت دارد، اگر روح را به حال خود بگذاريم، گامى به جلو بر نمى‏دارد. اما اگر آن را از لحاظ فكر تحت نظم و قاعده در بياوريم، آن وقت است كه روح عمل صالح انجام خواهد داد.
پس سعادت انسان دو ركن اصلى دارد: ركن ايمان و ركن عمل، اما نه مطلق ايمان و نه مطلق عمل. بلكه ايمان به حقيقتى مقدس كه شامل ايمان به همه حقايق باشد؛ يعنى ايمان به ذات خداوند كه مبدأ همه كمالات است، و عمل صالح و شايسته كه موجب كمال انسان بشود.(272)

10. خوارى معصيت و عزت طاعت‏

مال و عشيره و قدرت‏هاى اجتماعى گر چه انسان را تا حدى بى نياز مى‏كنند و بر عزت او مى‏افزايند، اما چون اين امور، مادى و محدودند، همه مردم نمى‏توانند آن قدر از آنها به دست آورند كه بى نياز شوند. خداوند عزت و بى نيازى ديگرى در ميان مردم تقسيم كرده كه همه مى‏توانند با اندكى معرفت و رحمت هر قدر كه بخواهند از آن برخوردار شوند كه آن عزت، تحصيل اصول محكمى در زندگى بر مبناى خداشناسى و تقوا و ديانت است. كسى كه چنين باشد، چون داراى شخصيت اخلاقى و معنوى است، خود به خود در نظر همه مردم محترم و عزيز مى‏شود و داراى عظمت و جلال و مهابتى خواهد بود و در عين حال هر وقت نيازى پيدا كند همه مردم او را مثل خود و برادر خود دانسته و در زندگى آن‏ها شريك خواهد شد.
توصيه دين به قناعت و پرهيز از حرص و طمع هم نه بدان معناست كه ما راه تنبلى در پيش بگيريم و تن به هيچ كارى ندهيم، بلكه مراد اين است كه اگر كسى عمر خود را در جمع مال و منال و كسب مقام صرف كند و فرصتى براى پرداختن به امور معنوى باقى نگذارد (و حتى فرصت نكند از اندوخته‏هاى مالى خود استفاده كند)؛ در حقيقت هم رنج دنيا را برده و هم شقاوت اخرى را نصيب خود كرده است. على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
عجب از مردمى كه در دنيا به خاطر بخل و خست همچون فقرا زندگى مى‏كنند و در آخرت بايد مانند ثروتمندان حساب پس دهند.(273)
اگر محور آرزوهاى انسان حوايج مادى و حرص دنيا باشد، هيچ گاه به آن‏ها نمى‏رسد، زيرا هر قدمى كه بردارد، آرزويى بزرگتر برايش پيدا مى‏شود. چنين شخصى هميشه مضطرب است و هيچ وقت آرامش خاطر و اطمينان كه رمز سعادت است، به او دست نمى‏دهد، ولى امور معنوى روح بشر را قانع مى‏كند و به او رضايت خاطر مى‏دهد.(274)