3 و 4. توبه

در بحث قبل ديديم كه اگر عبادت و عبوديت به شكل صحيحى صورت گيرد، خواه ناخواه مستلزم تقرب واقعى انسان به ذات اقدس الهى است؛ پس عبوديت يك سلوك و حركت است به سوى پروردگار. اكنون مى‏خواهيم راجع به اولين منزل اين سلوك بحث كنيم، زيرا براى ما كه اصلا قدمى در اين راه برنداشته‏ايم، بحث از منازل عالى سالكان سودى ندارد.
اولين منزل سلوك به سوى خداوند توبه است. در نظر بسيارى توبه امر بسيار ساده‏اى است، لذا كمتر به تخيل روانى آن پرداخته‏اند؛ در حالى كه توبه يكى از بارزترين مميزات انسان از ساير جانداران است. توضيح مطلب اين كه: ميان جمادات با نباتات و حيوانات تفاوتى هست. جمادات اگر حركتى كنند، نمى‏توانند از درون خود به حركت خود تغيير جهتى دهند، مگر اين كه عاملى خارجى جهت آن‏ها را تغيير دهد؛ ولى موجودات زنده اين استعداد را دراند كه اگر به شرايطى برخورد كردند كه با ادامه حياتشان سازگار نبود، تغيير مسير دهند و اين حالت در حيوانات بسيار چشمگيرتر از نباتات است.
اما انسان علاوه بر استعداد فوق استعداد تغيير مسير دادن ديگرى هم دارد كه نامش توبه است؛ توبه عبارت است از انقلاب درونى انسان عليه خودش.
در مباحث گذشته نشان داديم كه شخصيت انسان يك شخصيت مركب است و به تعبير احاديث: ما كه در اين جا هستيم انگار كه يك جماد اين جاست و يك گياه و يك حيوان درنده يا شهوانى و يك شيطان و يك فرشته؛ كه در هر زمان يكى از اينها زمام حكومت وجودمان را به دست مى‏گيرد و بقيه را تحت سيطره خود در مى‏آورد؛ گاهى بقيه نيروهاى انسان عليه حيوانيت انسان شورش مى‏كنند كه اگر شخص اعتقادى به خدا نداشته باشد كارش به جنون و خودكشى مى‏انجامد و در اين زمينه بسيار مى‏شنويم كه يك جوان مرفه به بهانه كوچكى خودكشى كرده است؛ و حال آن كه اگر اندك اعتقادى به خدا در وى بود، اين طغيان به صورت انقلاب مقدس و سازنده‏اى در مى‏آمد كه به حكومت غضب و شهوت در وجودش پايان مى داد؛ يعنى انقلاب توبه.
البته توبه در صورتى رخ مى‏دهد كه عناصر مقدس وجود انسان به كلى نابود نشده باشد، درست مانند يك انقلاب اجتماعى كه بايد عناصرى پاك ولو بسيار اندك در كشور باشد تا بتوانند در مقابل ظلم و جور دستگاه حاكم قيام كنند.(172)
همانطور كه اشاره شد مى‏توان حالات روحى انسان را به عرصه مسايل سياسى يك كشور كه داراى نيروهاى عالى و دانى يا مقدس و غير مقدس است تشبيه كرد. اگر قيام و انقلاب از طرف نيروهاى دانى و غير مقدس (مانند شهوت، غضب و...) انجام شود، نتيجه آن بلوا و آشوب است. اما اگر قيام و انقلاب درونى از سوى نيروهاى عالى و مقدس (مانند عقل، فطرت، وجدان و...) صورت بگيرد، انقلاب مقدسى همراه با اصلاح خواهد بود، يعنى توبه يك انقلاب اصلاحى در عرصه روح انسان است و لذا تعبير قرآن كريم اين است كه فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه انّ الله غفور رحيم(173)(174)
مى‏دانيم كه شدت هر عكس العملى به دو عمل بستگى دارد: شدت ضربه و سطح پذيرنده ضربه؛ عكس العمل از سوى روح هم به دو چيز بستگى دارد: اول شدت عمل و معصيتى كه صادر شده؛ يعنى ضربه‏اى كه از طرف مقامات دانى مملكت وجود به مقامات عالى وارد آمده است كه هر چه معصيت بزرگتر باشد تأثير بيشترى دارد. لذا مى‏بينيم كه در افراد بسيار قسى القلب هم گاه جنايت بسيار بزرگى كه مى‏كنند، روحشان عكس العمل نشان مى‏دهد.
عامل دوم، صاف بودن سطحى است كه ضربه بر آن وارد شده؛ يعنى مقدار پاكى و صفاى وجدان، و براى همين است كه مى‏گويند: حسنات الابرار سيئات المقربين،(175) زيرا اعمالى كه براى من و شما عادى است، اگر يكى از اولياء الله انجام دهد، روحش چنان مضطرب مى‏شود و چنان به توبه و استغفار مى‏پردازد كه امثال ما اگر نعوذ بالله شراب هم خورده بوديم چنين استغفار نمى‏كرديم. مثلا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايند: انه ليغان على قلبى و انى لاستغفرن الله كل يوم سبعين مرة(176) چرا؟ چون روح او مانند آيينه‏اى شده كه كمترين گرد و غبارى آن را آلوده مى‏كند. او وقتى كه با ما حرف مى‏زند، ولو اين كه حرفش براى خدا باشد، باز از نظر او كدورت است، اما روح ما كه چون ديوارى قيراندود هستيم، پشت سر هم معصيت مى‏كنيم و هيچ عكس العملى در روح ما ايجاد نمى‏شود! پس توبه حقيقى يك انقلاب روحى است و غير از آن چيزى است كه ما مى‏پنداريم.
در اين جا خوب است چند نكته را تذكر دهيم. نكته اول و دوم برگرفته از اين فرموده اميرالمؤمنين عليه‏السلام است كه لا تكن ممن يرجوا الاخرة بغير عمل و يرجى التوبة بطول الامل يقول فى الدنيا بقول الزاهدين و يعمل فيها بعمل الراغبين.(177)
اين حديث، اولاً اين خيال خام ما را كه مى‏پنداريم وابستگى ظاهرى به ائمه براى آخرت ما كافى است واگر عمل هم نداشتيم مسأله‏اى نيست نفى مى‏كند؛ ثانياً اين حالت اشتباه كه وقتى قصد توبه داريم، آن را به تاخير مى‏اندازيم را مذمت مى‏كند.
عجيب اين‏جاست كه در جامعه ما نه تنها خود افراد توبه را به تاخير مى‏اندازند، بلكه حتى وقتى جوانى را در حال توبه و استغفار مى‏بينند، به او مى‏گويند: تو جوانى و حالا وقت اين كارها نيست؛ در حالى كه بهترين وقت توبه همين ايام جوانى است كه هنوز ريشه گناهان در وجود انسان مستحكم نشده و قدرت جوانى براى كندن اين نهال زياد است؛ اما به هنگام پيرى كه معصيت چون درختى كهنسال در وجود انسان مستحكم شده و نيروى چندانى هم براى انسان باقى نمانده، ديگر نمى‏شود توبه كرد. تأخير در توبه حتى براى لحظه‏اى جايز نيست.(178)
نكته ديگر اين كه زمان توبه تا قبل از مرگ است؛ لحظه مرگ و بعد از مرگ ديگر جاى توبه نيست، زيرا اولاً همانطور كه گفتيم: توبه يك انقلاب مقدس درونى است؛ در حاليكه هنگام مرگ آن حالت پشيمانى نه ناشى از انقلاب درونى، بلكه به خاطر اضطرار است. وقتى پرده‏هاى غفلت از جلوى چشم انسان كنار مى‏رود، فرعون هم كه باشد توبه مى‏كند: حتى اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنواسرائيل.(179) اما اين توبه انقلاب وجدان و بيدار شدن فطرت نيست، بلكه چون خود را مضطر و بيچاره ديده، اظهار تسليم مى‏كند و براى همين است كه جواب مى‏شنود: الان و قد عصيت من قبل.(180)
علت ديگر عدم پذيرش توبه در آخرت، اين است كه انسان تا در اين دنياست حكم ميوه‏اى دارد كه از طريق درخت تغذيه مى‏كند و تمام امكانات از جمله امكان توبه و بازگشت به سوى خدا برايش مهياست، و مرگ برايش مثل جدا شدن از درخت است؛ يعنى از اين نظام جدا مى‏شود و وارد نظامى ديگر مى‏شود. ميوه اگر كال يا آفت زده از درخت جدا شد، ديگر چاره‏اى ندارد، انسان هم وقتى از اين دنيا رخت بربست، ديگر قوانين اين نظام را نمى‏تواند اجرا كند. تلاش توبه و پيشروى مال اين دنياست و مجازات و حسابرسى مال آن دنيا؛ اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.(181)
لذا در اين زمينه انسان بسيار بايد از وعده‏هاى شيطانى مبنى بر اين كه هنوز از عمر ما خيلى باقى است، بر حذر باشد و فريب نفس اماره را نخورد: يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا.(182)(183)
نكته چهارم اين است كه در اسلام اگر كسى بخواهد توبه كند، لازم نيست نزد كشيش يا آخوند يا... برود و گناه خودش را بگويد، بلكه فقط بايد سراغ خدا برود و نزد او اقرار و اعتراف كند. خداوند صريحا و مستقيما گناهكاران را به سوى خود مى‏خواند و مى‏فرمايد: قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله انّ الله يغفر الذنوب جميعا(184) و اساسا اين نكته‏اى است كه خدا ناله و تضرع گناهكاران را دوست مى‏دارد، چنانكه در حديث قدسى هم آمده است كه انين المذنبين احب الىّ من تسبيح المحبين(185) خلاصه اين كه اقرار به گناه پيش ديگران، خود گناه است، بلكه انسان بايد در دل خود، گناهانش را در نظر بگيرد و اين‏ها را ببرد پيش پروردگار و تضرع و ناله و طلب مغفرت كند، كه در اين صورت خدا وى را مى‏آمرزد و به دل وى صفايى عنايت مى‏كند كه شيرينى عبادت را در ذائقه خود مى‏چشد.
در حديث است كه كسى نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام، كلمه استغفار را بر زبان جارى كرد، حضرت به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، اصلا مى‏دانى كه حقيقت استغفار چيست؟ استغفار درجه عليين (از بالاترين درجات قرب الهى) است بعد شش مولفه براى استغفار حقيقى بيان كردند كه دو تاى آن‏ها ركن و اساس توبه است و ماهيت توبه را تشكيل مى‏دهد، دو تا شرط قبول توبه و دو تا هم شرط كمال توبه.
فرمودند: اولين ركن آن پشيمانى و حسرت بر گذشته است. توبه آن وقت توبه است كه انسان نگاهى به صفحه سياه اعمالش بيندازد و به ياد آورد كه خدا از او چه كارهايى خواسته و او چگونه خدا را نافرمانى كرده، روحش آتش بگيرد و خود را غرق ندامت ببيند.
ركن دوم توبه يك تصميم جدى است كه ديگر آن عمل را تكرار نكند نه اين كه با شنيدن موعظه‏اى بگويد: عجب وضع بدى داريم و بعد از مدتى حرفهايش را فراموش كند. در حديث آمده است: آنها كه استغفار مى‏كنند و باز مرتكب گناه مى‏شوند، استغفارشان از استغفار نكردن، بدتر است و گويا خدا را به مسخره گرفته‏اند.
اما توبه دو شرط قبول هم دارد: شرط اول، باز گرداندن حق الناس است و راضى كردن آن كه حقش را ضايع كرده. البته اگر به او دسترسى ندارد؛ مثلا مرده است، بايد برايش طلب استغفار كند، شايد كه خداوند آن مظلوم را راضى كند.
شرط دوم، اداى حقوق الهى است؛ اگر روزه‏اى نگرفته، نمازش قضا شده، مستطيع شده ولى حج نرفته و... بايد آن‏ها را جبران كند.
سپس حضرت دو شرط براى كمال توبه واقعى ذكر مى‏كنند:
يكى اين كه توبه وقتى توبه است كه گوشتهايى كه از حرام در بردن روييده، آب شود و ديگر اين كه به اين بدن كه مدتها لذت معصيت را كشيده، رنج طاعت چشانده شود، زيرا بندگى خدا با تن‏پرورى سازگار نيست.(186)(187)
در پايان، مناسب است يادآور شويم كه توبه يكى از مواردى است كه تفاوت مكتب انبيا را با ساير رهبران بشرى معلوم مى‏كند. حداكثر كارى كه رهبران بشرى مى‏توانند بكنند، انقلابات اجتماعى است كه مظلوم را براى گرفتن حق خود عليه ظلم برانگيزانند، اما پيامبران علاوه بر آن، مى‏توانند ظالم را عليه خودش هم وادار به قيام كنند و انقلابى در درون خود اشخاص پديد آورند. برانگيختن بشر عليه تبهكارى‏هاى خود، در قدرت غير انبيا و اوليا نيست و در تاريخ اسلام از اين انقلاب‏هاى درونى نمونه‏هاى بسيار مشاهده مى‏شود، مانند توبه حر بن يزيد رياحى و زهير بن القين در رابطه با حادثه كربلا؛ توبه بشر حافى خدمت امام موسى كاظم عليه‏السلام و...(188)

5، 6، 6، 8. عبادت و دعا

احيا يعنى زنده كردن و احياى يك شب به معنى شب زنده‏دارى است. تعبير احياى يك شب نشان مى‏دهد كه ممكن است شب كسى زنده و يا مرده باشد.
شب زنده آن شبى است كه انسان آن را با ياد خدا و مناجات با او به سر برد، بر خلاف شب مرده كه با غفلت از خدا سپرى مى‏شود. البته تعبير زنده نگه داشتن شب يك تعبير مجازى است و مقصود اين است نيست كه اين قطعه از زمان را زنده نگه داريم، بلكه مقصود زنده نگه داشتن خودمان در اين قطعه از زمان است؛ يعنى خودمان يك شب واقعا زنده باشيم، واقعا زنده زندگى كنيم، نه اين كه مرده زندگى كنيم.
در احاديث آمده است كه در قيامت گذشته انسان را به او نشان مى‏دهند، وقتى نگاه مى‏كند يك موجودى را مى‏بيند كه قطعاتى از آن سياه و تيره است و قطعاتى نيز سفيد و درخشان است؛ تعجب مى‏كند و مى‏پرسد كه اين چيست؟
مى‏گويند: اين عمر توست. آن ساعاتى كه اين عمر را با ياد خدا زنده نگه داشته‏اى درخشان و نورانى است و آن ساعاتى كه بر خلاف رضاى خدا قدم برداشته‏اى تيره و تار است.
روح عبادت تقرب و نزديك شدن به خداوند است، اما معنى اين كه بنده‏اى به خدا نزديك مى‏شود چيست؟ آيا به اين معنا است كه قبلا ميان او و خدا فاصله‏اى وجود داشت و الان آن فاصله كم شده است؟
مسلما مقصود اين نيست، زيرا ده‏ها دليل عقلى وجود دارد كه خدا با بندگان خودش فاصله ندارد و اصلا خدا امكان ندارد كه چنين فاصله‏اى فرض بشود، از نظر منطق قرآن خدا به همه موجودات نزديك است. خداوند مى‏فرمايد: ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم.(189)
يك نزديك شدن ديگر هم داريم كه فقط تعبير است و نزديك شدن حقيقى نيست؛ مثلا مى‏گوييم: على عليه‏السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزديك بود. اين قرب، قرب معنوى است؛ يعنى واقعا نزديك بودن نيست، بلكه مورد عنايت بودن، مورد لطف و توجه بودن را قرب و تقرب ناميده‏ايم. آيا قرب به خدا به اين معناست كه يك تعبير مجازى است كه استعمال مى‏كنيم يا نه؟
بسيارى از افراد و حتى بسيارى از علما اين جور تصور مى‏كنند و مى‏گويند: معنى تقرب به پروردگار همين مورد لطف بودن است؛ مثلا اگر مى‏گوييم: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از همه مردم به خدا نزديك‏تر يا نزد خدا مقربتر است، يعنى بيشتر مورد عنايت و لطف خداست.
اما آن عده از علما كه نظرى دقيقتر و معرفت بيشترى دارند مى‏گويند:
نزديك شدن به خدا حقيقى است، اما نه به اين معنا كه فاصله‏اى را كم مى‏كنيم چون مسأله فاصله در ميان نيست. مى‏گويند: خداوند كمال مطلق است، وجود بى حد است، كانون لا يتناهى هستى است. موجودات به حسب كمالات واقعى وجودى كه كسب مى‏كنند به كانون و مركز و واقعيت هستى واقعا نزديك مى‏شوند. اين نزديك شدن واقعى است و البته جسمانى نيست.
در نتيجه وقتى عبادت مى‏كنيم، اگر عبوديت ما واقعى باشد، قدم به قدم به سوى خدا حركت مى‏كنيم؛ يعنى خدا كه كمال مطلق است، ما مرتب كمالات بيشترى پيدا مى‏كنيم؛ خدا علم مطلق است، بر علم و بصيرت ما افزوده مى‏شود؛ خداوند قدرت مطلق است؛ بر قدرت ما افزوده مى‏شود و...، پس انسان هر چه كه در راه عبوديت جلو برود، بر ربوبيت و خداوندگارى (نه خدايى) و تسلط و قدرت او افزوده مى‏شود، به تعبير امام صادق عليه‏السلام: العبودية جوهرة منهها الربوبية(190) عبادت راه كسب قدرت و تسلط است.اين تسلط و ربوبيت كه از عبوديت حاصل مى‏شود درجاتى دارد:
1. تسلط بر نفس:
اولين درجه ربوبيت و خداوندگارى كه در نتيجه عبوديت حاصل مى‏شود اين است كه انسان رب و مالك نفس خودش مى‏شود، بر نفس خودش تسلط پيدا مى‏كند و زمام نفس خويش را در اختيار مى‏گيرد. اعضا و جوارح، شهوات و غرايز را تحت كنترل خود در مى‏آورد.
اين كمترين درجات تسلط است و اگر اين براى انسان پيدا نشود، بايد يقين كند كه عبادت‏هايش مقبول درگاه الهى نيست. عبادت وقتى مقبول است كه ما را به خدا نزديك كند و اگر انسان به خدا نزديك شد، بر بصيرت و ايمان او و بر قدرت و حيات و تسلطش افزوده مى‏شود.
اگر قرآن درباره نماز مى‏گويد: نماز جلو فحشا و منكر را مى‏گيرد،(191) براى اين است كه نماز عبوديت و بندگى است و نتيجه عبوديت، ربوبيت و تسلط است كه كمترين درجه آن تسلط بر نفس است.
تقوا يا خودنگهدارى نيز همان تسلط بر نفس است كه خاصيت آن اين است كه انسان را از محرمات الهى نگهدارى مى‏كند.(192)
قرآن فلسفه روزه را همين با تقوا شدن و تسلط بر نفس ذكر مى‏كند(193) و اين تسلط بر نفس همان ربوبيت است كه امام صادق عليه‏السلام فرمود، پس اگر روزه گرفتيم و بر نفسمان و بر شهوات و هواهاى نفسانى مسلط نشديم، اين علامت قبول نشدن روزه ماست.
2. مالك خاطرات نفس بودن:
دومين درجه ربوبيت اين است كه انسان مالك خاطرات نفسانى و قوه خيال خود مى‏شود؛ يعنى اين تداعى معانى كه در ذهن رخ مى‏دهد در اختيار ما باشد. قوه خيال ما دائما از اين شاخه به آن شاخه مى‏رود و ما نمى‏توانيم تمركز ذهن براى خودمان ايجاد كنيم.(194)
به عنوان مثال ما بايد در نماز تمركز ذهن و حضور قلب داشته باشيم. چنان كه گفته شد: لا صلوة الا بحضور القلب نماز بدون حضور قلب قبول نيست؛ يعنى خاصيتى ندارد. اين حضور قلب با عبوديت ممكن است. روح عبادت ياد پروردگار است. روح عبادت اين است كه انسان دلش به ياد خداى خودش زنده باشد. قرآن مى‏گويد: نماز را براى اين كه به ياد من باشى به پا دارد اقم الصلوة لذكرى.(195) اگر انسان كوشش كند در راه عبوديت قدم بردارد، مى‏تواند نمازى بخواند كه فقط متوجه خدا باشد و ذهنش اصلا به غير خدا منصرف نشود.
3. بى نياز شدن روح از بدن:
انسان در نتيجه تقرب به خداوند و در واقع در نتيجه اطاعت محض در برابر پروردگار به اين مرحله مى‏رسد كه اگر چه بدنش نيازمند روح است، روحش از بدن بى نياز مى‏شود؛ يعنى اين قدرت را پيدا مى‏كند كه به اصطلاح روح را از بدن تخليه كند كه البته در اين جا تخليه به معناى مردن نيست؛ يعنى همان استقلال روح را در مقابل بدن حفظ مى‏كند. كسى كه به اين مرحله مى‏رسد مى‏تواند روح را از بدن جدا كند و خود را مسلط بر بدن ببيند.
4. قدرت بر تصرف در بدن:
انسان در گام بعد به مرحله‏اى مى‏رسد كه مى‏تواند در بدن خود تصرف داشته باشد، حتى اين قدرت را پيدا مى‏كند كه جلو حركت قلب خود را بگيرد و نميرد يا ساعت‏ها نفس نكشد، يا قدرت پيدا مى‏كند كه با همين بدن طى الارض كند و... اينها همه اثر عبادت است.
5. قدرت بر تصرف در دنياى بيرون:
درجه بالاتر اين است كه انسان در اثر بندگى و قرب الهى مى‏تواند در دنياى بيرون خودش هم تصرف كند. مى‏تواند چوبى را تبديل به اژدها كند يا مى‏تواند قرص ماه را دو نيم كند و... البته تصرف‏هاى اين چنين به اذن و اجازه خداوند است و اجازه خدا همان قدرتى است كه به انسان مى‏دهد.(196)
موضوع مهم ديگر در رابطه با مسأله عبادت، درك جايگاه آن در مجموع تعاليم اسلامى است. احاديث بسيارى در مورد اهميت عبادت و به ويژه نماز وارد شده است، مانند الصلوة عمود الدين،(197) اءن قبلت قبل ما سواها و انْ ردت رد ما سواها،(198) الصلوة قربان كل تقى(199) و... بعضى از افراد اين مسأله را غير طبيعى مى‏دانند و مى‏گويند: لا اقل برخى از اين‏ها جعلى است و چنين استدلال مى‏كنند كه دين اسلام بيش از هر چيز به مسائل اجتماعى اهميت مى‏دهد و شعارش لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط،(200) يا كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر(201)و... است؛ چگونه امكان دارد چنين مكتبى براى عبادت اين قدر اهميت قائل شود (كه مثلا نماز را ستون اصلى دين بداند؟) به عقيده اين عده، مسأله عبادت از نظر اسلام اهميت زيادى ندارد و مال بيكارهاست و ما بايد دنبال تعليمات اجتماعى و اخلاقى اسلام برويم و...
بايد گفت كه اين فكر، فكر بسيار غلط و خطرناكى است. متاسفانه اكثر كسانى كه شور اسلامى دارند، دو دسته‏اند: يك عده اسلام را تنها به معنى ذكر و دعا و زيارت و... مى‏دانند و كارى به مقررات اجتماعى و تربيتى اسلام ندارند؛ و در مقابل كندروى اينها، يك عده تندرو پيدا شده‏اند كه واقعا به مسائل اجتماعى اسلام اهميت مى‏دهند، ولى چندان به نماز و روزه و ديگر عبادات اعتنايى نمى‏كنند.
هر يك از اين دو دسته خود را مسلمان كامل مى‏دانند، اما اسلام دينى است كه نومن ببعض و نكفر ببعض(202) را مردود مى‏شمارد و مسلمان كامل را كسى مى‏داند كه رابطه‏اش را هم با خدا دائم و ثابت كند، هم با مردم. به همين علت در قرآن كريم در كنار اقيموا الصلوة و عبادت، آتوا الزكاة يعنى يك كار اجتماعى ذكر شده است. اسلام كامل، اسلام اميرالمؤمنين عليه‏السلام است؛ كه هم برترين عابد دنياست و هم اجتماعى‏ترين و آگاهترين فرد نسبت به اوضاع و احوال زمان خود مى‏باشد.
قرآن كريم وقتى مى‏خواهد مؤمنين را وصف كند مى‏فرمايد: محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار؛ در برابر بيگانه قوى و مستحكمند.
اسلام گردن كج كردن و آه و ناله كشيدن نابه جا را به شدت نفى مى‏كند. رحماء بينهم؛ با خود صميمى و مهربانند، بر خلاف افراد مقدس مآب كه هميشه اخم كرده و عبوسند و به احدى تبسم نمى‏كنند تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود(203) در عين حال همين فرد اجتماعى را در محراب عبادت مى‏بينى كه در ركوع و سجود است و دست به دعا برداشته از خدا فضل و رضوان مى‏خواهد و آثار خداپرستى در چهره‏اش پيداست. مى‏بينيم كه آيه فوق، مسائل عبادى را در كنار مسائل اخلاقى مى‏آورد و اين دو را قابل تفكيك نمى‏داند و اصلا ارزش اسلام به همين جامعيت آن است. بنابراين تحقير عبادت به خاطر پرداختن به مسائل اجتماعى با روح اسلام سازگار نيست.(204)
در اسلام، عبادات علاوه بر اصالتى كه دارند و خود، جزء اهداف خلقند: و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون،(205) جزء برنامه تربيتى نيز هستند.
براى توضيح اين مطلب مقدمتا بايد به اين مسأله اشاره كنيم كه محور مسائل اخلاقى، صرف نظر كردن از منافع خود است و محور مسائل اجتماعى، عدالت و رعايت حقوق ديگران. همه اين را مى‏دانند، اما در مرحله اجرا مشكل دارند، چرا؟ چون اگر قرار باشد عدالت و اخلاق را مقدس بشماريم و به آن‏ها ايمان بياوريم، بايد پشتوانه‏اى مقدس داشته باشند و تنها پشتوانه مقدس آنها، خداست و تا ايمان به خدا نباشد، عدالت و اخلاق هم از شعار فراتر نمى‏رود. براى همين است كه شاهديم كه تحت تأثير تعليمات دينى بسيارى از مجرمان به اراده خود و با پاى خود براى مجازات آمده‏اند كه اين كار، جز از قدرت ايمان از هيچ قدرت ديگرى ساخته نيست. هر چه ايمان زيادتر باشد، انسان بيشتر به ياد خداست و خدا را بيشتر حاضر مى‏بيند و انسانى كه خدا را حاضر و ناظر مى‏بيند، در حال توجه به حضور او گناه نمى‏كند.
قرآن كريم نه تنها انسان را از تجارت و ديگر فعاليت‏هاى اجتماعى منع نمى‏كند، بلكه تشويق هم مى‏نمايد، اما كسانى را مدح مى‏كند كه در عين مشغوليت به همين فعاليت‏هاى دنيوى به ياد خدا هستند و خدا را حاضر مى‏بينند: رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله.(206) فايده تربيتى عبادت هم همين است كه انسان بيشتر به ياد خدا باشد و لذا بيشتر به اخلاق و عدالت پايبند گردد.
از سوى ديگر مى‏بينيم كه اسلام در عبادتى مانند نماز نكات تربيتى و اخلاقى زيادى گنجانده است. اما از نظر مسائل تربيتى نماز داراى آثار خاص ديگرى هم هست؛ نماز تعليم نظافت (طهارت و وضو) و رعايت حقوق ديگران (غصبى نبودن لباس و مكان نمازگزار) است؛ مسلمان‏ها را متحد مى‏كند و از تفرقه باز مى‏دارد و به آن‏ها جهت واحد مى‏دهد (وجوب ايستادن به سوى قبله)؛ به انسان‏ها برنامه ريزى زمانى و انضباط در آن را ياد مى‏دهد (وقت معين هر نماز)؛ نماز تمرينى است براى طمانينه و آرامش و كنترل احساسات و تمايلات (حرمت خنده و گريه و غذا خوردن و حركت به اطراف در نماز)؛ نمازگزار بايد با تمام مردم شايسته اعلام همزيستى مسالمت‏آميز كند السلام علينا و على عبادالله الصالحين، و خود را وابسته و پيوسته به جامعه اسلامى حساب كند، كه فردى تنها (ضميرهاى جمع در نماز مانند، اياك نعبد و اياك نستيعين؛) نماز ياد مى‏دهد كه انسان در مقابل هيچ جريانى، ترس و ضعف به خود راه ندهد الله اكبر؛ چرا كه كوچكى و بزرگى، امرى نسبى است و كسى كه با عظمت پروردگارش آشنا شد، چيزهاى ديگر را اصلا به حساب نمى‏آورد و حقير مى‏شمارد عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم(207) و علاوه بر اين، حقارت انسان و وطن اصلى او را به انسان ياد آورى مى‏كند (سجده بر خاك كه: منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اُخرى.)(208)
مى‏بينيم كه اگر با دقت بنگريم، اكثر اين موارد ربطى به ذكر خدا ندارد، اما اسلام مى‏خواهد نشان دهد كه آخرت و دنيا از هم جدا نيستند و اين چنين در ضمن يك مسأله عبادى ساده، اين مقدار از مسائل اخلاقى و اجتماعى را مى‏گنجاند.
اين جاست كه انسان مى‏فهمد چرا نماز را ستون دين شمرده‏اند و چرا آخرين وصيت اميرالمؤمنين عليه‏السلام راجع به نماز بوده: الله الله فى الصلوة فانها عمود دينكم(209) و چرا امام حسين عليه‏السلام در ظهر عاشورا نماز را در مقابل نيروهاى دشمن اقامه كرد و حتى به خاطر آن حاضر شد كه دو نفر از احصابش شهيد شوند و چرا آخرين كلام امام صادق عليه‏السلام اين بود كه هرگز شفاعت ما به كسى كه نماز را سبك بشمارد، نخواهد رسيد.(210)(211)

9، 10، 11. هجرت و جهاد

دين مقدس اسلام از جنبه اجتماعى بر دو پايه هجرت و جهاد استوار است و قرآن كريم از اين دو موضوع با تقديس خاصى ياد مى‏كند. يعنى جدا شدن و خود را جدا كردن از آن چه به انسان چسبيده يا انسان خود را به آن چسبانيده است و جهاد يعنى درگيرى.
معنى اصطلاحى هجرت عبارت است از: دست كشيدن از خانمان و زندگى و كوچ كردن به خاطر نجات ايمان و به سرزمين ايمان رفتن. در نظر اغلب ما، هجرت صرفا يك حادثه تاريخ ياست كه در صدر اسلام رخ داده و تمام شده است؛ در حالى كه هجرت در اسلام يك حكم نسخ نشدنى و هميشه زنده است؛ يعنى هميشه امكان دارد شرايطى پيش آيد كه وظيفه يك مسلمان، هجرت باشد و براى همين است كه قرآن كريم اين قدر بر آن تأكيد دارد:
الذين آمنوا و هاجرو و جاهدوا،(212) همانطور كه ايمان و جهاد اختصاص به صدر اسلام ندارد، هجرت نيز چنين است. اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز بر اين كه هجرت همچنان به حكم خود باقى است و به زمان و مكان معينى اختصاص ندارد، تصريح دارند كه الهجرة قائمة على حدها.(213)
به هر حال معنى هجرت آن است كه اگر در شرايطى قرار گرفتيم كه ايمانمان در خطر است و امر داير است بر ماندن در خانه و كاشانه يا حفظ ايمان، بايد به خاطر حفظ ايمان خانه را ترك و هجرت كنيم. اين مسأله حتى بر هجرت از محله‏اى به محله ديگر در يك شهر بزرگ نيز صدق مى‏كند.(214)
اين خود مسأله‏اى است كه براى انسان، سفر بهتر است‏(215) يا حضر؟
به طور كلى در اسلام، سفر ستوده شده است. آن پختگى كه مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ايجاد مى‏كند، هيچ عامل ديگرى ايجاد نمى‏كند، حتى كتاب خواندن. البته سفرى مفيد است كه انسان در حضر، سرمايه‏هاى علمى كسب كرده باشد تا بتواند در سفرش حداكثر بهره‏بردارى را بكند.
قرآن كريم نيز در آيات مختلفى امر به سير در زمين كرده است: قل سيروا فى الارض(216) يا اولم يسيروا فى الارض.(217)