حوادث كربلا بود كه در مجلس يزيد، به زبان زينب چنان خطابه غرا و آتشينى جارى كرد. اين شدايد است كه نهضت‏هاى بزرگ به دنيا تحويل داده است.
در پايان با صلوات بر امام موسى بن جعفر عليهماالسلام، گفتار خود را با يكى از كلمات آن حضرت خطاب به بعضى شيعيان ختم مى‏كنيم:
اى فلان، اتق الله، و قل الحق و انْ كان فيه هلاكك، فان فيه نجاتك، و دع الباطل و انْ كان فيه نجاتك، فان فيه هلاكك.(151)

9. شدايد و گرفتاريها

در آيات قرآن و روايات، اين مضمون به چشم مى‏خورد كه خداوند، شدايد و سختيها را متوجه كسانى مى‏كند كه مورد لطف و رحمت خاصه او هستند.
طبعا اين سؤال به ذهن مى‏آيد كه چگونه لطف و محبت خداوند به كسى، اقتضاى مواجه با سختيها دارد؟
سوال ديگرى در همين زمينه كه ناشى تعابير كتاب و سنت مى‏باشد، اين است كه خداوند بندگان را به وسيله شدايد و مصايب، امتحان مى‏كند يعنى چه؟ مگر خداوند از باطن كار مردم بى خبر است كه مى‏خواهد آن‏ها را امتحان كند؟
جواب اين دو سؤال، وقتى معلوم مى‏شود كه فلسفه بلايا و شدايد و سختيها و اثر آنها در وجود آدمى معلوم شود.
در جواب سوال اول بايد گفت: به حكم قانون و ناموس خلقت، بسيارى از كمالات جز در مواجهه با سختيها و شدايد و در نتيجه تصادمهاى سخت و جز در ميدان مبارزه و پنجه نرم كردن با حوادث و بلايا حاصل نمى‏شود.
بنابراين لطف خداوند وقتى شامل بنده‏اى مى‏شود، براى رساندن آن بنده به كمالات مطلوب راهى نيست، جز مواجهه با سختى‏ها و شدايد و ناگواريها كه اين امور، خاصيت تصفيه و تخليص دارد، ضعف و سستى را از بين مى‏برد و حساسيت و هوشيارى به وجود مى‏آورد؛ پس نبايد اين گونه امور را قهر و خشم شمرد، بلكه لطف است، در شكل قهر، و خير است در صورت شر، و نعمت است در مظهر نقمت.
در جواب سؤال دوم كه امتحان در اين موارد چه معنى دارد؟ بايد گفت:
گاهى چيزى را مورد امتحان قرار مى‏دهند تا مجهولى را معلوم كنند و براى اين كار شيئى را به عنوان ميزان و مقياس به كار مى‏برند، مانند استفاده از ترازو براى تعيين وزن، متر براى تعيين طول، دماسنج براى ميزان گرما و... اگر امتحان، فقط به معنى به كار بردن ميزان و مقياس براى كشف مجهولى باشد، البته درباره خداوند صحيح نيست. اما امتحان معنى ديگرى هم دارد و آن از قوه به فعل در آوردن و كامل كردن است و منظور از امتحان الهى اين است كه خداوند، به وسيله شدايد هر كس را به كمال لايق خود مى‏رساند. فلسفه شدايد و بلايا فقط تعيين وزن و درجه افراد نيست بلكه افزايش وزن و بالا بردن درجه افراد هم مى‏باشد.
از آن چه گفته شد، چند نكته استفاده مى‏شود:
يكى اين كه در مقام تربيت، نوازشهاى بى حساب و نازپروردگى اطفال موجب نقص شخصيت آن‏ها مى‏شود. به طورى كه بعدها كوچكترين ناملايمات، آن‏ها را از پا در خواهد آورد.
نكته ديگر، پى بردن به فلسفه بعضى از تكاليف دشوار، مانند حج و جهاد مى‏باشد كه هدف آن‏ها مقدس (تربيت افراد و ايجاد كمالات و فضايل در آن‏ها) مى‏باشد.
علاوه بر آن بايد متذكر شد كه اين شدايد و سختى‏ها در دين، با اين مطلب كه در اسلام، عسر و حرج نيست، فرق دارد و مراد از عسر و حرج، مزاحم و دست و پا گير نبودن تكاليف اسلامى است.(152)

10. فوائد و آثار ايمان‏

گاه اين سوال مطرح مى‏شود كه آيا ايمان و اعتقاد مذهبى براى بشر، يك سرمايه است كه وجودش موجبات حيات بهتر مى‏باشد؛ يا اين كه قيد و بندى است كه با از دست‏دادنش، چيزى از زندگى نباخته، بلكه بارى را از دوش خود برداشته است؟
به طور كلى، بشر محسوسات و ماديات را قبل از امور معنوى مى‏شناسد. مثلا سرمايه‏هاى مادى، مانند پول و ثروت و امكانات به راحتى شناخته مى‏شوند، اما بعضى از اين امور معنوى مانند اخلاق خوش، تربيت صحيح، و همچنين ايمان مذهبى، دير شناخته شده ارزش آن‏ها به خوبى درك نمى‏شود.
در اينجا با اشاره به چند نمونه از فوايد و آثار ايمان، مى‏توان به اهميت ايمان، به عنوان يك سرمايه بزرگ در زندگى پى برد، البته بايد توجه داشت كه اگر چه ايمان سرمايه بزرگى است، اما بهره‏بردارى از آن مانند ساير سرمايه‏ها به علم و مهارت نياز دارد و احيانا ممكن است كه خود انسان، نفهميده از آن سوءاستفاده كند، يا كس ديگرى از اين حس دينى استفاده سوء ببرد كه ديگر اينها را نبايد به حساب خود ايمان گذاشت.

ايمان، پشتوانه اخلاق:

زير بناى همه اصول اخلاقى و سر سلسله همه معنويات، ايمان مذهبى؛ يعنى ايمان و اعتقاد به خداست.
مى‏دانيم كه هر فعل اخلاقى، مغاير با اصل خود خواهى و منفعت پرستى است و انجام هر فعل اخلاقى موجب نوعى محروميت مادى است، پس آدمى بايد دليلى داشته باشد كه به اين محروميت‏ها رضايت بدهد.
حداقل اثر ايمان به خداى عادل و حكيم اين است كه انسان مؤمن، مطمئن ميشود. كار خوب و عمل صالح در واقع معامله و تجارت با خداوند است و او پاداش نيكوكاران را از بين نمى‏برد. انسانيت و اخلاق اگر بر پايه ايمان به خدا نباشد كاملا سست و سطحى خواهد بود؛ به طور كلى ما در صفات اخلاقى آن اندازه تقوا و عفت و امانت مى‏خواهيم كه حتى در نهانخانه هم حافظ بشر باشد، عدالت به زيردستان را، حتى در حالت قدرت و توانايى مى‏خواهيم و... و همه اين‏ها يا فقط در پرتو ايمان يافت مى‏شود، يا آن كه حد اعلاى آن منحصرا در پرتو ايمان دينى پيدا مى‏شود.

سلامت جسم و جان:

ايمان به خدا موجب اطمينان روح، آرامش اعصاب، سلامت قلب و فكر، دورى از حسادت و بخل و طمع، تعادل در خوراك و شهوت، نظافت و پاكيزگى و در نهايت سلامت و طول عمر مى‏شود، زير انسان با ايمان در فكر آن نيست كه كجا را ببرد و كجا را بخورد؛ اگر ديگران به نوايى رسيدند، از حسادت آتش نميگيرد و ناراحتى‏هاى عصبى او را به زخم معده و روده مبتلا نمى‏سازد، افراط در شهوت او را ضعيف نمى‏كند و... منشأ بسيارى از اين بيمارى‏هاى روانى، احساس محروميت‏هاى اجتماعى است و ايمان، حكم داروى پيشگيرى دارد.
البته مقصود اين نيست كه بايد تسليم اين محروميت‏ها شد، بلكه اين است كه با وجود اين محروميت‏ها، انسان از پا در نمى‏آيد.

انطباق با محيط:

همان طور كه از نظر زيست‏شناسى اگر بين موجود زنده و محيط، انطباق و سازگارى نباشد، ادامه حيات ممكن نيست، از نظر اجتماعى هم بايد ميان فرد و جامعه نوعى انطباق وجود داشته باشد كه اين امر به وسيله انعطافى از سوى فرد و انعطافى از سوى اجتماع محقق مى‏شود؛ اما چون همه افراد اجتماع، ذاتا ميل و عقيده خاص خود را دارند ، بين آن‏ها تضاد و ناسازگارى وجود دارد.
بهترين عاملى كه موجب انعطاف جامعه و فرد مى‏شود، دين است كه به جامعه، عدالت و به فرد، رضا و تسليم مى‏دهد (البته رضايت، يعنى رضايت به سهم و حق خود، نه رضايت به ظلم).

تسلط بر نفس:

نبايد تصور كرد كه مفهوم تسلط نفس را دين ساخته است و خارج از دايره دين و مذهب مى‏توان منكر آن شد، بلكه يكى از صحنه‏هاى نبرد در زندگى، علاوه بر مبارزه با طبيعت و انسان‏هاى ديگر، مبارزه با طبيعت خود است و دين بهترين شيوه مبارزه و تسلط نفس را به بشر معرفى كرده است.
بايد توجه داشت كه اگر چه ايمان بزرگترين سرمايه است، اما استفاده از آن مانند هر سرمايه ديگرى علم و مهارت لازم دارد و احيانا ممكن است آن استفاده كاملى كه بايد بشود، يا خود انسان نفهميده بد استفاده كند، يا كس ديگرى از اين حس دينى سوء استفاده كند.(153)

11. نظر دين درباره دنيا

متداول‏ترين مطلب كه به عنوان موعظه و نصيحت از زبان دين گفته مى‏شود، مذمت دنيا و توصيه به ترك آن است. اما از آن جا كه اگر اين مطلب دينى به طرز نامطلوب و غير صحيح تفسير شود، موجب انواع انحراف‏ها مى‏گردد، بايد تفسير و تلقى‏هاى غلط در اين باره را به درستى شناخت كه در اين جا به بعضى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:
به طور كلى مى‏توان علت تغيير غلط از زهد و ترك دنيا را در دو عامل مى‏توان جستجو كرد:
يكى نفوذ برخى افكار و فلسفه‏هايى غيراسلامى مبتنى بر نوعى بدبينى به جهان و گردش روزگار و شكايت از زمانه و ساير حوادث تاريخى ناگوار و اتفاقات اجتماعى خاصى كه در طول چهارده قرن در محيط جوامع اسلامى رخ داد و طبعا مولد و يا زمينه‏ساز بدبينى و تفاسير غلط ديگر درباره ترك دنيا گرديد.
در اينجا بايد گفت: با مراجعه به آيات قرآن در مى‏يابيم كه نظام موجود، نظام احسن و با خلقتى حكيمانه معرفى شده و اساس بدبينى به خلقت و آفرينش با توحيد كه زيربناى تمام تعاليم اسلام است، سازگار نيست. اينگونه نظريه‏ها يا بايد بر مبناى ماترياليسم و ماديت و انكار مبدا حق حكيم عادل باشد و يا بر اساس ثبوت و دوگانگى وجود، همان طورى كه در برخى مذاهب و آيين‏ها به دو اصل و دو مبدا براى هستى معتقد شده‏اند و يكى را مبدا خيرات و خوبى‏ها و ديگرى را مبدا شرور و بدى‏ها دانسته‏اند؛ اما در دينى كه بر اساس توحيد و اعتقاد به خداى رحمان و رحيم و حكيم بنا شده، جايى براى اين افكار كه نتيجه‏اى جز پوچ‏گرايى و خودكشى ندارد، باقى نمى‏ماند.
مطلب ديگر كه شايع‏ترين تفسير نى مى‏باشد، اين است كه مى‏گويند: تمام موجودات جهان، مخلوقات خداوند و آيات قدرت و حكمت او هستند و هيچ يك نمى‏تواند بد باشند. آن چه بد و مذموم است، محبت و علاقه به اين امور است. اما اين تفسير نيز بى اشكال نيست و با بيانات خود قرآن سازگارى ندارد.
بايد در نظر داشت كه علاقه به دنيا مانند علاقه به همسر و فرزند و مال و ثروت و مقام از علاقه‏هاى طبيعى و فطرى است كه در نهاد بشر قرار داده شده و مطابق منطق قرآن كه خلقت هيچ ذره‏اى را در عالم، عبث و خالى از حكمت نمى‏داند، تمام اين غرائز و علاقه‏هاى فطرى انسانى نيز حكيمانه خلق شده‏اند و در حيات انسان‏ها نقش موثرى دارند.
بنابراين در مواجهه با قائلين به اين تفسير، بايد گفت: اولاً اين ميل و رغبت و علاقه قلبى قابل قلع و قمع و ريشه كن كردن نيست و در صورت رياضت‏هاى سنگين هم به شعور باطن، پس رانده مى‏شود و بعدها از مجراى ديگرى بروز كرده، موجب انواع بيمارى‏هاى روانى مى‏گردد و ثانياً حتى در صورت امكان هم، قطع ريشه اين علايق، صد در صد به ضرر بشر است و در حكم قطع يكى از اعضا و جوارح مى‏باشد. بنابراين اگر عضوى يا نيرو و ميل و رغبتى در درون انسان نهاده شده، لغو و عبث نبوده، براى انجام كار و ايجاد حركتى گذاشته شده است و نمى‏توان و نبايد مركز اين نيرو را خراب كرد و از بين برد.
آن چه از قرآن كريم استفاده مى‏شود، نه بدبينى به كائنات و موجودات جهان است و نه مذمت مطلق محبت به دنيا، بلكه آن چه قرآن آن را مذموم مى‏شمرد، علاقه به معناى دلخوش و قانع بودن و رضايت دادن به امور مادى دنيوى است؛ يعنى محبت به دنيا هست و بايد وجود داشته باشد، اما اين محبت و مظاهر شهوت، در نظر بعضى از مردم زينت داده شده، بزرگتر و زيباتر از آن چه هست جلوه گر شده، به صورت كمال مطلوب در آمده است و در نهايت، باعث فراموشى ارزش‏هاى ديگر و فراموشى آخرت گرديده است.
در منطق قرآن، حركت به سوى دنيا مذموم نيست بلكه هدف نهايى قرار دادن دنيا براى انسانى كه دامنه حياتش تا ماوراى اين دنيا گسترده است، مذموم و ناپسند مى‏باشد.
نكته ديگرى كه موجب كاهش اهميت دادن به دنيا و ماديات مى‏شود، مسئله تربيت و اخلاق است. اين قسمت را ساير مكاتب تربيتى هم قبول دارند كه براى تربيت اجتماعى بشر و سعادت انسان‏ها، بايد كارى كرد كه افراد اهداف و ايده آلهاى معنوى داشته باشند و نسبت به ماديات، حرص نورزند.
در پايان، بايد متذكر اين نكته شد كه اگر مى‏گوييم: هم دنيا و ماديات را بايد دوست داشت و هم آخرت و معنويات را، لازمه اين سخن، شرك نيست، و اين كه در قرآن كريم آمده است: خداوند در درون كسى دو دل قرار نداده، به اين معنا نيست كه مردم بايد به خدا علاقه داشته باشند و يا به زن و فرزند و مال دنيا، بلكه منظور اين است كه منتهاى آرزو و هدف اعلا بايد يكى باشد: يا خدا و يا ماديات دنيوى. اما واضح است كه صرف علاقه به چند چيز در آن واحد ممكن و ميسر است، به شرطى كه آن علاقه‏ها در طول يكديگر باشند.(154)

12. نظر اسلام درباره علم‏

دو گروه كوشش مى‏كنند كه دين و علم را مخالف هم جلوه دهند: يكى طبقه متظاهر به دين ولى جاهل كه نان ديندارى مردم را مى‏خورند و از جهالت مردم سوءاستفاده مى‏كنند و به همين علت، سعى دارند علم و دين را مخالف هم جلوه دهند.
يكى هم طبقه تحصيل كرده و دانش آموخته‏اى كه به تعهدات انسانى و اخلاقى پشت پا زده است و به عنوان عذرى براى لا قيدى‏هاى خود دين را منافى با علم قلمداد مى‏كند.
مباحثى كه در مورد رابطه اسلام و علم قابل طرح مى‏باشد، به طور كلى عبارت است از:
1) سازگارى و عدم سازگارى اسلام و علم‏
2) نظر اسلام درباره علم‏
3) نظر علم درباره اديان الهى.
در اين جا به بحث دوم، يعنى نظر اسلام درباره علم مى‏پردازيم.
در اينكه در قرآن و روايات، راجع به علم، تأكيد و توصيه فراوان شده هيچ شكى وجود ندارد به طورى كه وجوب علم در اسلام نه مقيد به متعلم و يا معلم خاصى است و نه از لحاظ زمان و مكان، محدوديتى دارد.
اما اين جا سوال مهمى پيش مى‏آيد و آن، اين است كه منظور اسلام از علم، كدام علم است؟ شايد به ذهن برسد كه مقصود از همه توصيه‏ها، فراگيرى علم خود دين است، كه در اين صورت اسلام خودش را تبليغ كرده، در حقيقت به خودش توصيه توصيه كرده و درباره موارد كلى علم كه همان اطلاع بر حقايق عالم هستى است سخن نگفته است.
اما شواهدى زياد، گواه است كه مراد اسلام از علم، علم دين نمى‏باشد، از جمله اين كه در احاديث آمده: (علم بياموزيد حتى از مشركين و يا حتى با سفر به چين)؛ واضح است كه علوم دينى نزد نزد مشركين وجود ندارد، يا توصيه شده است به فراگيرى علم نافع؛ اين اطلاق عام، تمامى علومى را كه به نحوى به بشر فايده مى‏رسانند، شامل مى‏شود.
از طرف ديگر مى‏بينيم هنگامى كه از اواخر قرن اول هجرى به بعد، انواع كتاب‏هاى علمى توسط دستگاه خلافت به زبان عربى ترجمه و وارد فرهنگ مسلمين شد، در تاريخ، هيچ اعتراض و انتقادى از سوى ائمه اطهار عليهم السلام به اين حركت ذكر نشده است كه اين دليل موافقت آن‏ها با اين جريان مى‏باشد. دليل سوم اين كه مى‏بينيم قرآن علم را به طور كلى نور، و جهل را ظلمت معرفى مى‏كند و انسان‏ها را به تفكر در موضوع‏هايى دعوت مى‏كند كه نتيجه آن‏ها همين علوم تجربى است.(155)
بنابراين اگر چه ظاهرا هر يك از حكما، متكلمين، محدثين، فقها، مفسرين و يا علماى اخلاق، فقط علم خود را به عنوان علم نافع معرفى مى‏كنند، اما بايد گفت: منظور اسلام، هر علم سودمندى است كه براى فرد يا جامعه منفعتى دارد و جز علم خداشناسى و معارف مربوط به آن، بقيه علوم هدف نيستند بلكه وسيله‏اى مى‏باشند براى رسيدن به آن منفعت‏هاى فردى يا اجتماعى.
فقها اصطلاحى دارند و مى‏گويند كه وجوب علم، تهيؤيى است؛ يعنى از آن جهت واجب است كه انسان را مهياى انجام كارى مى‏كند كه مورد نظر اسلام است. وقتى اين اصل را دانستيم، نوبت به اين مطلب مى‏رسد كه ببينيم اسلام چگونه دينى است و وسعت هدف هايش چقدر است. اگر توجه كرديم كه اسلام به چهار تا مسأله عبادى و اخلاقى قناعت نكرد و در همه شؤون حياتى بشر اعم از اجتماعى و اقتصادى و سياسى و... نظر دارد و نيز توجه كرديم كه امروز دنيا بر پاشنه علم مى‏چرخد و بدون علم نمى‏توان چنان جامعه‏اى كه اسلام مى‏خواهد، يعنى جامعه‏اى غنى، مستقل، آزاد، عزيز، و قوى به وجود آورد؛ خود به خود نتيجه مى‏گيريم كه در هر زمانى - خصوصا اين زمان - بر مسلمانان واجب است كه همه علومى كه مقدمه رسيدن به هدف‏هاى اسلامى است فرا گيرند و كوتاهى نكنند.
با اين مقياس مى‏توانيم بشناسيم چه علمى واجب كفايى است و چه علمى واجب عينى، و دريابيم كه در يك زمان ممكن است تحصيل علمى از واجب‏ترين واجبات باشد و در زمان ديگرى چنين نباشد.(156)

13. پرسشهاى دينى‏

بعضى پرسشها و سؤالات دينى، واجب است و جواب دادن به آنها هم واجب، چنان كه در قرآن آمده: واسئلوا أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون.(157)
بعضى از سؤالها اينكه عنوان دينى دارد حرام است، و جوابگويى و وقت تلف كردن براى جوابگويى به آن‏ها نيز همين حكم را دارد، چنان كه در قرآن آمده است: لا تسئلوا عن أشياء إن تبد لكم تسؤكم و إن تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبد لكم عفا الله عنها و الله غفور حليم قد سألها قوم من قبلكم ثم أصبحوا بها كافرين.(158)
حالت پرسش و سؤال، وقتى در ذهن پيدا مى‏شود كه ذهن درباره مطلبى دچار شك و ترديد شده باشد، و اين حالت شك، حاكى از نوعى رشد و اعتلاءست كه ويژه انسان مى‏باشد و در حيوانات وجود ندارد.
البته بايد دانست شك نكردن در دو مرحله وجود دارد: يك مرحله دون شك كه استعداد سوال كردن وجود ندارد، مانند افراد سفيه يا حيوانات، و ديگرى در مرحله فوق شك؛ و آن، مخصوص كسانى است كه به يقين رسيده‏اند، اما حالت طبيعى انسان‏ها از سه سالگى به بعد، پرسش از مجهولات است. البته بايد متذكر شد كه سوال، از جهلى آميخته به علم پيدا مى‏شود؛ يعنى اگر جنبه‏هايى از يك معلوم، مجهول باشد سوال مطرح مى‏شود، اما نسبت به مطلق و يا در صورت جهل مركب، هيچ سوالى به ذهن نمى‏آيد. بنابراين اگر چه سوال و پرسش كليد دانش است، اما خود سوال نيازمند مقدارى معلومات مى‏باشد.
حال بايد به اين نكته پاسخ گفت كه از كدام مجهول بايد سوال كرد؟ از آن جايى كه مجهولات بشرى بى نهايت بوده، از آغاز حيات انسان نيز با افزايش و گسترش علوم، دامنه اين مجهولات، روز به روز بيشتر شده و مى‏شود، بايد گفت كه تنها مجهول بودن يك چيز كافى و مجوز آن نيست كه انسان وقت خود و ديگرى را به پرسش و پاسخ درباره آن بگذراند و در صورت انجام هم، اين عمل سود زيادى نخواهد داشت، بلكه بايد گزينشى صورت بگيرد و سؤالات انسان متوجه مسائل لازم و ضرورى و مفيد باشد كه اين مفيد بودن، يا از حيث علمى و تحقيقى است كه فرد سائل مى‏خواهد در گسترش معلومات خود، خلا مجهولى را پر كند و يا از حيث عمل است كه پاسخ آن سوال موجب انجام عملى مفيد مى‏گردد.
آن چه به عنوان تشخيص مجهولات و مسائل ضرورى و پرسش از آن‏ها گفته شد، حد وسط و اعتدال در امر پرسش كردن است. بايد افراط و تفريط را در اين زمينه شناخت و از آن پرهيز نمود. افراط در اين امر چنين است كه گاهى بعضى كارشان سوال كردن مى‏شود، خصوصا درباره مسائل و موضوعات دينى، به اين خيال كه از همه چيز سر در آورند و هر مجهولى را كشف كنند. غافل از اين كه اين امر، نه درباره مسائل جهان مادى و طبيعت ممكن است و نه درباره دين كه از افقى ماوراء طبيعت سرچشمه مى‏گيرد و اساسا خود قرآن با صراحت، سوال نمودن بى حساب از تمام مسائل را منع نموده است.
از سوى ديگر عده‏اى در حال تفريطند كه روح تحقيق و تجسس و سوال از آن‏ها گرفته شده است. به طورى كه از طرح لازم‏ترين سوال‏ها هم پرهيز مى‏كنند كه اين امر يا ناشى از رخوت و سست فكرى آن‏هاست يا به سبب غرور و روحيه مستكبرانه؛ كه چون سوال در حقيقت اقرار به بى اطلاعى است، آن را نوعى ذلت و خوارى تلقى مى‏كنند و به همين علت اين عده تا پايان عمر در تاريكى جهل باقى مى‏مانند.(159)

14. عقل و دل‏

روح انسان داراى دو تجلى مهم است؛ كه هر يك منشأ فعاليت خاصى مى‏شود. و مركز و كانون خاص خود را در درون انسان دارد: يكى از اين دو قلب يا دل است كه كانون عشق و آرزوست و از آن، حرارت و حركت بر مى‏خيزد و ديگرى كانون عقل و حسابگرى است كه از آن هدايت و روشنايى حاصل مى‏شود.